فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شعله‌ی اژدها

کتاب شعله‌ی اژدها
خیابان وحشت - ۱۳

نسخه الکترونیک کتاب شعله‌ی اژدها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شعله‌ی اژدها

وقتی به محل سکونت زِل چیچیس رسیدند، او به رسوس و کلوئه کمک کرد تا از اسب شاخدار پایین بیایند و بعد هم او را آزاد کردند تا برود. گرگ هم روی زمین افتاد تا بار دیگر به هیبت انسانی‌اش درآید. کلوئه به سرعت خودش را به او رساند. ابتدا نمی‌توانست زخم او را از میان موهای کلفت قهوه‌ای ببیند اما وقتی به حالت انسانی تغییر شکل داد، بخیه‌ی روی پایش به آرامی نمایان شد. به لوک گفت: - تو باید استراحت کنی. پاسخ داد: - حالم خوبه. - لوک واتسون، تو همینجا می‌مونی و تا بهت نگفتم تکون نمی‌خوری! لوک به کلوئه لبخندی زد و گفت: - باشه، هرچی تو بگی. چیچیس زیر درختی نشست و مشغول چپاندن وسایلش در کوله‌پشتی قدیمی و کهنه‌اش شد. - ما باید دریچه‌ی جادویی رو باز کنیم و هرچه زودتر بریم. رسوس پرسید: - فکر می‌کنی رونی و دار و دسته‌اش بازم سراغمون میان! چیچیس جواب داد: - ممکنه! اما اسبای شاخدار به دلیل سرعتی که دارن هیچ ردی باقی نمی‌ذارن. اونا نمی‌فهمن ما کدوم طرف رفتیم. کلوئه گفت: - یه راست بر می‌گردیم به خیابان وحشت؟ زِل چیچیس سرش را تکان داد و گفت: - اول می‌ریم چین. رسوس با تعجب گفت: - چین؟ چیچیس توضیح داد: - تا جایی که می‌دونم یکی از افراد سابق سازمان اونجا زندگی می‌کنه. اون می‌تونه کمک کنه نیرومو به دست بیارم و می‌تونه وسایل لازم رو در اختیارمون قرار بده. کلوئه به او نگاه کرد. - چه وسایلی؟ زِل چیچیس شاخه‌ی خشکیده‌ای را از درخت کَند و از آن برای نوشتن اعدادی روی خاک استفاده کرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شعله‌ی اژدها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل یکم. سرزمین زیرین



در حالی که لوک در میان ابرهای ارغوانی رنگ می لغزید، طوفانی شدید شروع شد. او فقط می توانست تصاویر نامشخص خاک سیاه، درختان به هم پیچیده و رودخانه ای پرجوش و خروش با آبی تیره را ببیند.
سپس نگاهش به رسوس و کلوئه افتادکه در حال سقوط بودند و وقتی با سرعت به طرف زمین می آمدند باد ضربه ی شدیدی به آنها می زد. لوک احساس گناه می کرد. همه چیز تقصیر او بود. هیچ خطری دوستانش را تهدید نمی کرد تا اینکه او آنها را درگیر یافتن یادگاری های بنیان گذاران کرده بود. ناگهان نعره زنان گفت:
- منو ببخشید!
کلوئه توانست لبخند کوچکی به او بزند و این کار را قبل از اینکه نوری ارغوانی، صاعقه وار میانشان ترق و تروق کند، او را مارپیچ وار به عقب براند، انجام داد. رسوس هم قبل از اینکه میان سیل باران ناپدید شود، توانست پای دوست مومیایی اش را بگیرد. رسوس پای لوک را آنقدر محکم گرفت که لوک توانست دستش را محکم بگیرد. خون آشام فریاد زد:
- بگیرش!
بعد دستش را داخل شنلش برد و چتر بزرگی را درآورد و مقابل باد که زوزه می کشید گرفت. بلافاصله وقتی چتر همانند چتر نجات عمل کرد، آن سه توانستند به آرامی پایین بروند. آنان همچنان در حال سقوط بودند؛ اما زمین دیگر با آن سرعت به آنها نزدیک نمی شد. شاید می توانستند به این طریق از سقوط وحشتناکشان جلوگیری کنند...
لوک فریاد زد:
- تو یه نابغه ای!
رسوس با نیشخند گفت:
- بالاخره فهمیدی. در ضمن...
چنگالی از آذرخش آتشین حرفش را قطع کرد و به دسته ی چترش ضربه زد. خو ن آشام و چتر، هر دو با جرقه ای بنفش رنگ به سویی دیگر پرتاب شدند. کلوئه فریاد زد:
- رسوس!
لوک چرخی زد و کوشید تا برق آستر آبی رنگ شنل دوستش را در میان ضربات کوبند ی باران خاکستری پیدا کند؛ اما چیزی ندید. رسوس رفته بود و بعد لوک در آب سنگین رودخانه غوطه ور شد و وقتی زانویش با سنگی برخورد کرد، نزدیک بود از درد منفجر شود.
آب سرد او را فرا گرفت. چشمانش را باز کرد؛ اما نتوانست در آن سیاهی مرکب گونه چیزی ببیند. رودخانه او را چرخانده بود و سوزش ریه هایش را حس می کرد. باید می فهمید از کدام طرف به سطح آب برسد تا بتواند دوباره نفس بکشد؛ اما در آن آب متلاطم جهت را گم کرده بود.
درد زانویش نزدیک بود او را از پا در آورد و ناگهان به یاد مادر و پدرش افتاد. او کوشیده بود یادگاری های خیابان وحشت را بیابد تا والدینش بتوانند بار دیگر به دنیای خود شان باز گردند. از آنها نخواستند تا نقل مکان کنند چون؛ دوباره به گرگ تبدیل می شد. دیگر هیچ وقت نمی توانست آنها را ببیند. ناگهان بی هوشی او را در بر گرفت...
بعد، دستی وارد آب شد، یقه ی بلوزش را گرفت و او را به سطح آب کشاند. مقدار زیادی آب وارد ریه ی لوک شده بود. کلوئه که سعی می کرد هم او و هم خودش را روی آب، شناور نگه دارد، گفت:
- تو رو هم از دست نمی دم!
باران مانند شلاق به آنها ضربه می زد. کلوئه فریاد زد:
- می تونی تا ساحل شنا کنی؟
لوک با تکان سر جواب مثبت داد و به آرامی گفت:
- پام خورده به سنگ.
کلوئه با تمام قوا لوک را گرفت و به طرف ساحل شنا کرد. پشت آنها، لکه ی قرمز رنگ پررنگی از خون از پای زخمیِ لوک که فوران می کرد، ایجاد شد. سرانجام کلوئه فهمید که می تواند بایستد. با پاهای خسته و لرزان از سرما، لوک را از آب بیرون کشید و خودش هم کنار او بر زمین افتاد. در حالی که سعی می کردند نفسشان جا بیاید، بقیه ی دسته ی زغال مانند چتر، همچون شلاقی از آسمان فرود آمد و در گِل و لای کنار آنها بر زمین افتاد. لوک گفت:
- رسوس!
بعد هم دنیا در مقابلش تیره و تار شد.
وقتی لوک دوباره چشمانش را باز کرد، باران بند آمده بود. البته هنوز ابرهای گوجه ای رنگ در آسمان غلت می خوردند و باد شدیدی موجب شد در لباس های خیسش بلرزد. کلوئه کنارش زانو زده بود. یکی از باندهای از خودش را باز کرد و آن را بر روی زانوی زخمی او بست (مومیایی ها از سر تا پایشان با باندی بسته شده است).
لوک که ناامیدانه سعی می کرد دردش را پنهان کند، گفت:
- چطور است؟
کلوئه زانوی او را موقتی پانسمان کرد و گفت:
- خیلی بده. خیلی خون میاد. فکر کنم به بخیه نیاز داره.
لوک گفت:
- فکر نمی کنم اینجا از پانسمان خبری باشه.
کلوئه حرفش را تائید کرد و گفت:
- همین طوره. فکر می کنی بتونی بلند شی؟
- سعی خودمو می کنم...
کلوئه، بازوی لوک را گرفت و کمکش کرد روی پا بایستد. قدمی برداشت؛ اما درد به زانویش چنگ انداخت و بار دیگر نقش زمین شد.
در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد، به شاخه ی سیاه رنگی اشار کرد که آب رودخانه با خود آورده بود و گفت:
- اون چوب رو بده من.
کلوئه شاخه را برداشت و به او داد. لوک یک سر چوب را در گِل نرم و خیس فرو برد تا با کمک آن بایستد و در حالی که لبخندی بر لب داشت، آنرا زیر بازویش گرفت و گفت:
- آهان! می تونم به جای عصا ازش استفاده کنم. بیا بریم... باید رسوس رو پیدا کنیم.
اما قبل از اینکه لوک بتواند قدمی به جلو بردارد، صدایی غیرمنتظره به گوشش رسید... صدای نفسی خش خش دار و ناصاف! خشکش زد.
کلوئه فریاد زد:
- پشتت...
وقتی لوک برگشت، ترول بسیار بزرگی را دید که به طرفش حرکت می کرد. فریاد زد و به کلوئه گفت:
- برو عقب!
ترول دوباره فریاد زد و گامی دیگر به طرف آنها برداشت. لوک که از همیشه شجاع تر به نظر می رسید، فریاد زد:
- بهت هشدار می دم؛ من یه گرگم و آماده ی حمله...
اما ترول همچنان جلو می رفت. لوک چوب را به طرفی انداخت، چشمانش را بست و سعی کرد به قالب گرگی اش درآید.
احساس کرد خشم و غضبی در وجودش جای می گیرد. عضلاتش را منقبض کرد و آماده شد تا تغییر شکل دهد.
ترول تقریباً به آنها نزدیک شده بود.
کلوئه که سعی می کرد ترس را در صدایش پنهان کند، گفت:
- هر وقت خواستی...
لوک دوباره چشم هایش را باز کرد و نفس زنان گفت:
- نمی تونم تغییر شکل بدم. خیلی خسته شدم. متاسفم...
قبل از اینکه کلوئه بتواند جوابی بدهد، ترول هر دوی آنها را گرفت، بالا برد و جلو صورتش نگه داشت و خرناس کشان فریاد زد:
- شما دو تا مال منین!

آنچه گذشت:

وقتی لوک واتسون برای اولین بار تبدیل به یک گرگ شد، زندگی اش به کلی تغییر کرد؛ به خصوص وقتی خانواده اش بالاجبار به خانه ی جدیدی در خیابان وحشت منتقل شدند. این محله ی امن که با جادو قفل شده بود، یکی از بی شمار جوامعی بود که سازمان (سازمان دولتیِ کنترل زندگی های نامعمول)، تمام خون آشام ها، جادوگرها، زامبی ها و غیره و غیره را در آنجا ساکن کرده بود.
لوک بلافاصله با خون آشام خانه ی مجاور، رسوس نگتیو و نیز کلوئه فار که یک مومیایی بود، آشنا شد، اما پدر و مادرش ترسیده بودند. از این رو، با کمک دوستان جدیدش توانست شش یادگاری را که توسط بنیان گذاران آن اجتماع رها شده بودند؛ جمع آوری کند. او توانست فقط با نیروی جمعی آنها، راهی به سوی خانه اش باز کند؛ هر چند گشودن چنین دروازه هایی خلاف قوانین بود. البته، وقتی لوک موفق شد؛ خانواده اش چون شاهد شادمانی فرزندشان در خیابان وحشت بودند، تصمیم گرفتند که آنجا بمانند. در این میان، دروازه در دو جهت کار می کردد و این موضوع خیلی با این مسئله فاصله نداشت که شهردار طمعکار خیابان وحشت، سِر- اتو اسنییر، موجودات معمولی را راهنمایی می کرد تا از دنیای قبلی لوک برای مشاهده آنچه که او آن را عجیب و غریب ترین نمایش دنیا نامیده بود، بیایند. لوک، رسوس و کلوئه بار دیگر تلاش خود را آغاز کردند. آنها می خواستند بنیان گذاران را بیابند و یادگاری هایشان را باز گردانند تا دروازه را ببندند و دوستان و همسایگان شان را نجات دهند. پنج یادگاری را پس دادند و به نظر همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه دروازه ی غیرقانونی کشف شد و این سه نفر توسط آکرید بلچر، هیولای نفرت انگیز مرداب که رئیس سازمان بود، دستگیر شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب شعله‌ی اژدها