فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هجوم موجودات معمولی

کتاب هجوم موجودات معمولی
خیابان وحشت - ۷

نسخه الکترونیک کتاب هجوم موجودات معمولی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هجوم موجودات معمولی

درحالی‌که خون‌آشام در اطراف شهر قدم می‌زد و یک مومیایی بزرگ پشت سرش سلانه‌سلانه راه می‌رفت، صدای موسیقی ترسناک ارگ شنیده می‌شد. خون‌آشام نگاه مختصری به پشتش انداخت و دندان‌هایش را به تعقیب‌کننده‌ی باندپیچی شده‌اش نشان داد؛ ولی با این حال او سرعتش را بیشتر کرد. یک بانشی (موجود دراز به شکل روح - موجود وهم‌انگیز) پشت سر مومیایی ظاهر شد. موهای جنگلی و گره‌دارش، وقتی می‌دوید، بالا و پایین می‌رفت. فریاد زد: - نمی‌تونی مانع من بشی. در یک لحظه با صدای تند و نافذش جلوی شنیده شدن موسیقی مرموز را گرفت. بعد از اینکه بانشی به اسکلت رسید، یک زامبی او را خیلی نزدیک دنبال می‌کرد. آرام کج شد و تلوتلو خورد؛ ولی با سعی و کوشش پشت سر گروه حرکت کرد. صدای موسیقی ترسناک بیشتر و... بیشتر... می‌شد و یکدفعه قطع شد. هر کس به سمت صندلی نزدیک به خودش شیرجه زد. مومیایی و بانشی دو تای اول را تصرف کردند. درحالی‌که اسکلت و خون‌آشام مجبور بودند در یک زمان اضافی قبل از اینکه بتوانند بنشینند، دور صندلی مسابقه بدهند، زامبی تلوتلو خورد و لنگید. لوک واتسون بلند گفت: - تو حذف شدی تورِف! یکی از صندلی‌ها را به سمت کنار اتاق کشید و گفت: - خوب آقای اسپکتر... موزیک لطفاً. با اشاره‌ی انگشت شصت حرفش را تأیید کرد. شبح فول اسپکتر به سمت ارگ مات و نیمه‌شفاف کلیسا برگشت و به نواختن ادامه داد. تورِف، زامبی لنگان‌لنگان، به سمت میز غذا رفت به امید اینکه طحال کاملاً سرخ‌شده در روغن را از دست نداده باشد که هنوز باقی مانده بود. کلوئه فار گفت: - مهمونی خوب و عالیه! لوک نیشخند زد: - به‌نظر میاد که پدرت داره لذت می‌بره. به مومیایی بزرگی اشاره کرد که یک بار دیگر مشغول مسابقه دادن دور یک صندلی کوچک از صندلی‌ها بود. کلوئه رو به لوک کرد و گفت: - خیلی خوشحالم که شما تصمیم گرفتید تو خیابون وحشت بمونید. - همه‌ی ما خوشحالیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هجوم موجودات معمولی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



لوک جواب داد:
- توی باغه و داره بازی اژدها رو انجام می ده.
خون آشام جوان نیشخند زد:
- ا باید بِرَم ببینم!! تو هم میایی؟
لوک گفت:
- بعد از اینکه بازی تموم بشه و یه چیزی واسه نوشیدن پیدا کنم. قبل از این، یکی از کلوچه های گل نیلوفر آبی کلوئه رو خوردم و دارم از تشنگی می میرم.
کلوئه فریاد زد:
- کلوچه های من هیچ مشکلی نداره؛ ولی اگه دوست داشته باشی لموناد دارم (شربت آبلیمو).
لوک بطری را از کلوئه گرفت و گفت:
- مرسی
درش را سفت کشید تا آن را باز کند. وقتی حتی یک تکان جزئی هم نخورد، با ناامیدی ناله ای کرد. رسوس گفت:
- بده اینجا.
و آن را سریع از دوستش سریع گرفت. یکی از دندان های براقش را در سر بطری فرو کرد. لوک نیشخند زد:
- مواظب باش، بطری می خواد گردنت رو گاز بگیره. رسوس جواب داد:
- ها ها ها...
تقلایی کرد و آن را پیچاند تا سر چوب پنبه ای بطری را از جایش بیرون بیاورد. آب دهانش از دور دندان هایش شروع به چکه کردن کرد و در اطراف بطری پایین آمد. کلوئه فریاد زد:
- اه... اوق (حالت بالا آوردن) من اینو نمی خورم.
با حالت بی میلی و چندش باندش را بالا کشید تا روی دهانش را بگیرد. فول اسپکتر یک بار دیگر نواختن را قطع کرد و اتاق ساکت شد. پدر کلوئه خودش را روی یکی از صندلی های کنار بانشی انداخت. لوک بلند اعلام کرد:
- آقای نگتیو حذف شدن!
دو فینالیست که دور صندلی باقی مانده بودند، درحالی که موسیقی برای بار آخر شروع شده بود، می چرخیدند. صدای پریدن چوب پنبه نشان داد در بطری باز شده است. لوک یک لیوان گرفت و به سمت رسوس برگشت و گفت:
- برای من پر کن.
بعد لبش را گاز گرفت تا جلوی خنده ا ش را بگیرد. سر چوب پنبه ای بطری هنوز محکم روی گردنه ی بطری گیر کرده بود. دندان های مصنوعی رسوس بود که از خرد شدن نجات پیدا کرده بود. آب دهان رسوس راه افتاد. مثل یک در بازکن به چنگش آورده بود و بالاخره در بطری را باز کرد. تولد یک فرزند نرمال از یک والدین خون آشام، باعث شده بود که دندان های نیش مصنوعی بگذارد و موهایش را سیاه کهربایی کند تا از متفاوت بودن در خانواده اش اجتناب کند. درحالی که رسوس لیوان را پر می کرد، لوک نیشخند زد و گفت:
- لب هام به هم چسبید.
- اصلاً اگه تو یه چوب پنبه به همون اندازه روی اون یکی دندون بچسبونی، یه ست دندون نیش ایمن و بی خطر داری و هرگز دوباره زبونت رو گاز نمی گیری!
با نواخته شدن آخرین موسیقی مهیج، تکنوازی موسیقی ارگ فول اسپکتر به پایان رسید و مومیایی بدن گنده اش را روی تنها صندلی باقی مانده به زور جا داد. لوک برای تشویق بیشتر و کف زدن اعلام کرد:
- آقای فار برنده شدن.
موجود وهمی فریادی به شکل نعره زد:
- مبارک باشه!
پدر لوک در آستانه ی در ظاهر شد و گفت:
- حالا صندلی بازی موزیکال تموم شد. من پیشنهاد یه بازیه جدید دارم... ترسوندن موزیکال!
بقیه ی حاضرین دورش جمع شدند تا قوانین بازی را بشنوند. آقای واتسون شروع کرد به صحبت کردن:
- به عنوان آدم های نرمال افتخاری خیابون وحشت، زمان زیادی طول کشید تا من و سوزان به بعضی از شما ها عادت کنیم.
آلستون نگتیو نیشخند زد و گفت:
- می تونی اینو یه بار دیگه بگی. شمار دفعاتی که هر وقت منو می دیدی غش می کردی، از دستم رفته!
موجی از خنده در اتاق پخش شد و مادر لوک هم کنار شوهرش آمد. آقای واتسون لبخند زد:
- باشه، باشه... پس بیاین امتحان کنیم چطور طاقت و اعصاب ما مانع می شه. می خوام هرکدوم شما به نوبت بهترین مهارتتون رو برای ترسوندن ما به کار بگیرید! فول اگه لطف کنی و مجلس رو آماده کنی...
مهمان ها از روی هیجان شروع کردند به تندتند حرف زدن. درحالی که فول اسپکتر نگاهی به ارگش انداخت تا آهنگ دیگری بنوازد، زامبی، تورِف، لنگ لنگان به سمت خانم و آقای واتسون رفت. دستانش جلوتر از خودش کشیده می شدند.
- مغز! مغز!
پدر لوک سرش را تکان داد و گفت:
- باید کاری بهتر از این انجام بدی، تورِف!
خانم واتسون خندید:
- نفر بعدی کیه؟
ایفا اِوِروِل بلند شد تا یک جادوی کوچک را روی آنها امتحان کند. رسوس به سمت لوک برگشت:
- تو می تونی این بازی رو خیلی راحت ببری!
- چطوری!
رسوس آهسته روی سر لوک زد و با تعجب گفت:
- اااه (از روی تعجب) تو به گرگ تبدیل می شی، یادته.
کلوئه گفت:
- فکر نمی کنم ایده ی خوبی باشه.
لوک تاکید کرد:
- کلوئه راست می گه. گرگ شدن من بود که پدر و مادر منو در وهله ی اول به اینجا آورد. هر وقت که من تغییر شکل می دم اونا وحشت زده می شن.
رسوس چشمانش را گرد کرد:
- و نکته ی این بازی هم اینه که...؟
لوک که هنوز متقاعد نشده بود، گفت:
- اگه من توی یه اتاق پر از جمعیت تغییر شکل بدم، حتماً به کسی آسیبی می رسونم.
رسوس گفت:
- باشه، فقط سر یا یه چیز دیگه ای رو تغییر بده. فکر کنم بتونی اون قسمتی از بدنت رو که تغییر می کنه، کنترل کنی.
لوک با حالت دفاعی جواب داد:
- بله، می تونم.
- خوب، حالا شانس اینو داری که ثابتش کنی! مگه اینکه از قبول کردن این رقابت و مسابقه بترسی؛ البته...
لوک به مسخره گفت:
- ترس؟؟؟ شانسی وجود نداره!! فقط منتظرم که برای شرط بندی یه چیز با ارزشی رو بدی.
رسوس جواب داد:
- نگران این موضوع نباش. اگه تو ببری، می تونی کلکسیون اسلحه های قرون وسطی منو داشته باشی.
- ولی اگه من ببرم...
دستش را داخل شنلش کرد و یک جعبه ی کوچک طلایی که با خطوط هیروگلیف (خطی که حروف آن تصویری است و با تصویرنگاری نوشته می شود) تزئین شده بود، بیرون آورد. لوک جعبه را باز کرد تا شیشه ی کوچک خون جادوگر، پنجه ی گرگ نما، جمجمه ی اسکلت، دندان نیش خون آشام، قلب مومیایی و زبان زامبی را آشکار کند. پرسید:
- می خوای تلاش کنی تا یادگاری های باستانی رو از من بگیری؟
دوستش گفت:
- نه همشون رو؛ فقط دندون خون آشام رو. بالاخره کنت نگتیو جد من بوده.
لوک گفت:
- نمی دونم...
مراحل زیادی را طی کرده بود تا یادگاری های بنیان گذاران را پیدا کند و فکر منصرف شدن و دست برداشتن از آنها عجیب بود. رسوس تشویقش کرد:
- اوه! بی خیال. حالا که تصمیم گرفتین توی خیابون وحشت بمونید، به نظر نمیاد بهشون احتیاج داشته باشی. فکر کنم یادگارها و سوغاتی های بامزه ای باشن تا همه ی چیزایی رو که برای به دست آوردنشون طی کردیم، یاد ما بندازن.
کلوئه گفت:
- منم قبول دارم؛ به اندازه ای هست که هر نفر دو تا بگیره. من قلب مومیایی و جمجه ی اسکلت رو، اگه راضی هستین، می خوام داشته باشم.
لوک موافقت کرد و احساس عجیب و غریبش را از فکرش بیرون کرد و گفت:
- باشه، بعدشم بچه ها اگه کمک شماها نبود من هیچ وقت اونا رو پیدا نمی کردم و خوشحالم که جای خوبی می رن.
رسوس با دقت به داخل جعبه نگاه کرد و گفت:
- در این صورت در کنار دندون خون آشام، شیشه ی خون جادوگر هم مال من باشه...
لوک صحبت ها را کامل کرد و گفت:
- برای من گوشت زامبی و پنجه ی گرگ نما گذاشتین؛ خیلی آسون بود!
آن طرف اتاق، پدر رسوس داشت کمی خون را سر می کشید تا سعی کند والدین لوک را بترساند. خانم واتسون سرش را تکان داد:
- مثل خونابه پشت خفاشه، آلستون!
رسوس با آرنج به لوک زد و گفت:
- ولی فکر نکن؛ این باعث می شه از تغییر شکل دادن پوزه ی زشتت خلاص بشی. تو هنوز هم باید تلاش کنی تا پدر و مادرت رو بترسونی و اسلحه های منو ببری... البته اگه از نظر خانم حساس قابل قبول باشه... کلوئه با خنده گفت:
- اوه، چرا که نه؟
- فکر نمی کنم که آسیبی برسونه؛ اگه فقط برای یکی دو دقیقه انجامش بدی.
لوک چشمانش را بست و تمرکز کرد. اولین بار که شروع به تغییر شکل دادن کرد وقتی بود که واقعاً عصبانی بود. تمام آن چیزها درمورد انسان های به گرگ تبدیل شده فقط زمانی ظاهر می شود که یک قرص ماه کامل وجود داشته باشد؛ درست مثل فیلم ها. درواقع تغییر شکل وقتی اتفاق می افتد که خشم درون از یک اندازه بیشتر نمی تواند نگه داشته شود و یا از طریق به شکل یک حیوان در آمدن، تخلیه می شود.
به مرور، لوک متوجه شد که می تواند تغییر شکلش را خیلی راحت با فکر کردن درمورد چیزی که او را عصبی می کند، انجام دهد و حتی بهتر است که بتواند روی خشمش تمرکز کند و به سمت یکی از ناحیه های خاص روی بدنش هدایتش کند. این همان چیزی بود می خواست الان انجام دهد؛ حتی اگر این بار صرفاً یک شوخی و ترفند برای مهمانی باشد. فکرش را به لحظه ای برد که گروهی از مردهای بدون صورت که به اسم مامورین انتقال شناخته شدند؛ به خانه یشان هجوم آوردند و او و خانواده اش را به خیابان وحشت آوردند.
اگرچه از اینکه الان آنجا بود، خوشحال بود؛ ولی واقعیت این بود که او و خانواده اش هیچ انتخابی نداشتند. این موضوع هنوز عصبانی اش می کرد. خشم در وجودش مثل بخار دیگ جادوگر به جوش آمده بود و تمرکز کرده بود تا آن را برای تغییر شکل در صورتش هدایت کند.
بینی اش به شکل یک پوزه کش آمده بود و صورتش با موی اطراف گونه و چانه پر شد. دندان های تیز و ناهموارش از لثه اش بیرون زد و زبانش کلفت تر و پهن تر شد و بالاخره خز زبر و خشن روی صورتش جوانه زد و گوش هایش روی سرش بلند و کشیده شد. تغییر شکل کامل شد و به سمت والدینش دوید. سرش را به پشت برگرداند و زوزه کشید. قبل از اینکه هرکدام از آنها بتوانند واکنشی نشان دهند، صدای جیغی از پشت سرشان آمد؛ صدای جیغ یک بچه.
- سمت من نیا.

فصل یکم. بازی ها



درحالی که خون آشام در اطراف شهر قدم می زد و یک مومیایی بزرگ پشت سرش سلانه سلانه راه می رفت، صدای موسیقی ترسناک ارگ شنیده می شد. خون آشام نگاه مختصری به پشتش انداخت و دندان هایش را به تعقیب کننده ی باندپیچی شده اش نشان داد؛ ولی با این حال او سرعتش را بیشتر کرد. یک بانشی (موجود دراز به شکل روح - موجود وهم انگیز) پشت سر مومیایی ظاهر شد. موهای جنگلی و گره دارش، وقتی می دوید، بالا و پایین می رفت. فریاد زد:
- نمی تونی مانع من بشی.
در یک لحظه با صدای تند و نافذش جلوی شنیده شدن موسیقی مرموز را گرفت. بعد از اینکه بانشی به اسکلت رسید، یک زامبی او را خیلی نزدیک دنبال می کرد. آرام کج شد و تلوتلو خورد؛ ولی با سعی و کوشش پشت سر گروه حرکت کرد. صدای موسیقی ترسناک بیشتر و... بیشتر... می شد و یکدفعه قطع شد.
هر کس به سمت صندلی نزدیک به خودش شیرجه زد. مومیایی و بانشی دو تای اول را تصرف کردند. درحالی که اسکلت و خون آشام مجبور بودند در یک زمان اضافی قبل از اینکه بتوانند بنشینند، دور صندلی مسابقه بدهند، زامبی تلوتلو خورد و لنگید. لوک واتسون بلند گفت:
- تو حذف شدی تورِف!
یکی از صندلی ها را به سمت کنار اتاق کشید و گفت:
- خوب آقای اسپکتر... موزیک لطفاً.
با اشاره ی انگشت شصت حرفش را تایید کرد. شبح فول اسپکتر به سمت ارگ مات و نیمه شفاف کلیسا برگشت و به نواختن ادامه داد. تورِف، زامبی لنگان لنگان، به سمت میز غذا رفت به امید اینکه طحال کاملاً سرخ شده در روغن را از دست نداده باشد که هنوز باقی مانده بود. کلوئه فار گفت:
- مهمونی خوب و عالیه!
لوک نیشخند زد:
- به نظر میاد که پدرت داره لذت می بره.
به مومیایی بزرگی اشاره کرد که یک بار دیگر مشغول مسابقه دادن دور یک صندلی کوچک از صندلی ها بود. کلوئه رو به لوک کرد و گفت:
- خیلی خوشحالم که شما تصمیم گرفتید تو خیابون وحشت بمونید.
- همه ی ما خوشحالیم.
لوک لبخندی به او زد و به سمت صدای خنده از آن سمت اتاق برگشت. مادرش داشت شنلی را که متعلق به همسایه ی خون آشامشان بلا نگتیو بود، امتحان می کرد و دندان هایش را مثل دندان های نیش خون آشام جلو آورده بود. جادوگر زیبا، ایفا اِوِروِل، که کنار آ نها ایستاده بود، یکی از انگشتانش را که به خوبی مانیکور شده بود، بالا آورد و درحالی که در اطرافِ ناخن زیبا، ظریف و بلندش جرقه های فیزیکی بنفش رنگی زده می شد، گفت::
- اگه دوست داشته باشی می تونم دندون های واقعی مثل دندون خون آشام رو بهت بدم.
خانم واتسون به شوخی دستانش را به نشانه ترس و وحشت بالا برد و گفت:
- نه. ممنون. زندگی کردن تو همسایگی یه خون آشام به اندازه ی کافی مهیج هست.!
استیون بلک این کابوس را از میان شکاف بین درهای قفسه ای که داخلش پنهان شده بود، نگاه می کرد.



عده ای هیولا و موجود عجیب و غریب آنجا بودند و بازی های مخصوص مهمانی را انجام می دادند. از وقتی که در اوایل آن روز از میان درگاه وارد خیابان وحشت شده بود، در این محله ی عجیب و غریب پرسه می زد و بررسی و کاووش می کرد. خانه ها عجیب و غریب و مرموز بودند. همگی بلند و پیچ خورده با سقف هایی از تخته سنگ های سیاه و پنجره های چوبی کرکره ای. مثل بودن در مجموعه فیلم های ترسناک قدیمی بود. کنجکاوی برای دیدن داخل یکی از خانه ها باعث شد که استیون از یک پنجره ی باز بالا برود و داخل یک قفسه پنهان شود؛ درحالی که صدای افرادی را شنید که وارد خانه می شدند. حتماً خوابش برده بود، به خاطر اینکه وقتی که بیدار شد هنوز در قفسه بود. پشتش سفت و خشک شده بود. درحالی که در را باز می کرد که بیرون بیاید، موسیقی ارگ شروع شد... یک صدایی گفت:
- کی فکرش رو می کرد؟
لوک ناگهان پرید. دوستش رسوس نگتیو از پشت او را ترسانده بود.
- این کارو نکن!
رسوس نیشخند زد و گفت:
- ولی منظورم این بود که چه کسی فکرش رو می کرد ببینیم پدر و مادرت این طوری با بقیه جور بشن؟
موسیقی یکدفعه قطع شد و دکتر اسکالی، معلم اسکلتی خیابان وحشت، متوجه شد که صندلی نیست. لوک درحالی که صندلی دیگر را سُر می داد، بلند گفت:
- متاسفم.
و به فول اشاره کرد که نواختنش را ادامه بدهد. رسوس گفت:
- چی داشتم می گفتم...
اتاق را نگاهی سطحی انداخت و پرسید:
- پدرت کجاست؟

فصل دوم. درگاه



صدا باعث شد لوک از جای خودش بپرد؛ نه تنها برای اینکه این صدا غیرمنتظره بود، بلکه به این علت که صدا به طور مبهمی آشنا به نظر می آمد. قفسه ی پشت سر والدینش باز شد و یک پسربچه از آن بیرون پرید که از ترس می لرزید. به لوک اشاره کرد و فریاد زد:
- خودتی! برگشتی که منو بگیری!!
گلوی لوک منقبض شد و فهمید که این پسر را می شناسد.
- نه امکان نداره...
لوک جلو رفت. پسر پرید و از او دور شد. مستقیم با آلستون نگتیو برخورد کرد و نوشیدنی اش را ریخت. خون آشام فریاد زد:
- هی! مراقب باش!
وقتی به لکه ی روی پیراهنش خیره نگاه می کرد، دندان هایش معلوم شد. پسر خون آشام را به کنار هل داد و به سمت در فرار کرد. با دکتر اسکالی با هم برخورد کردند. فول اسپکتر حالت مادی و خارجی به خودش گرفت و از پسربچه ی مدرسه ای که داشت می لرزید، پرسید:
- حالت خوبه، پسرم؟
پسر با هق هق گریه می کرد. اشک هایش از روی وحشت روی گونه هایش می ریخت. دکتر اسکالی را هل داد، به زور جلو رفت و به سمت راهرو و در جلویی دوید. لوک، رسوس و کلوئه دنبال او رفتند. لوک صدایش کرد:
- صبر کن!
ولی پسر نایستاد و به سرعت از خانه بیرون رفت. به سمت محوطه ی چمن جلو دوید. جرات نکرد به سمت عقب نگاه کند. در نیمه ی راه باغ بود که یک دست سبزِ متلاشی شده از میان چمن بیرون آمد و ساق پایش را محکم گرفت. با وحشت پسر، گودال گشاد شد و یکی دیگر از ساکنان خیابان وحشت، زامبی، به سختی از گودال بالا آمد. صورتش با زخم های آبدار پوشیده شده بود. حشرات در مو های گره خورده اش می خزیدند. دوگ نیشخند زد:
- آدم شیک پوش، شنیدم یه مهمونی داره برگزار می شه!
پسر با آخرین جیغ خفه ای که زد، با حالت ضعف و بیهوشی روی چمن غش کرد. خانم واتسون درحالی که به پسر غش کرده روی چمن خیره شده بود، پرسید:
- این همون کسیه که من فکر می کنم؟
لوک تایید کرد:
- آره همونه، استیون بلک، قبلاً با هم تو یه مدرسه بودیم، قبل از اینکه به خیابون وحشت منتقل بشم.
آلستون گفت:
- صبر کن، قبل از اینکه به خیابون وحشت بیایید؟ منظورت اینه که... اون از دنیای شماست.
زمزمه ای از ناراحتی بین جمعیت کم ساکنین موج گرفت. لوک با سر اشاره کرد:
- این همون گردن کلفت و قلدر مدرسه ست که باعث شد من عصبانی بشم و به حالت گرگ نماییم برم و سازمان متوجه غیر عادی بودن من بشه.
ایفا اِوِروِل درحالی که کنار پسر زانو زده بود، گفت:
- خیلی باعث تعجبه. اون حالتی که این پسر واکنش نشون داد، وقتی که دید تو تغییر شکل می دادی؛ من فکر می کنم شکه شده.
آلستون فریاد زد:
- اینو فراموش کردی که یه آدم معمولی اینجا توی خیابون وحشته. یه آدم عادی از یه دنیای دیگه. کی اهمیت می ده که چه اتفاقی براش افتاده؟
خانم واتسون جواب داد:
- من... برای من مهمه! اون فقط یه بچه ست.
یک صدا از پشت سر جمعیت گفت:
- بله، فقط یه بچه ی معمولی!
لوک احساس کرد گونه هایش قرمز شده است. او می دانست با قبول کردن شرط رسوس چیز خوبی اتفاق نمی افتد. نگتیو گفت:
- بیایید همه آرامشمون رو حفظ کنیم. اون الان اینجاست و هیچ نکته ای برای بحث کردن در این مورد نیست. ما باید بفهمیم که اون توی خیابون وحشت چیکار می کنه.
کلوئه به فکرش رسید که:
- شاید توسط مامورین انتقال به اینجا آورده شده باشه. شاید سازمان ترتیب این کار رو داده باشه.
دوگ گفت:
- به نظر نمیاد که این آدم شیک پوش یکی از ماها باشه.
آقای واتسون اشاره کرد:
- لوک هم به نظر نمیاد؛ ولی متعلق به اینجاست.
لوک گفت:
- دوگ درست می گه پدر. استیون بلک ممکنه خیلی چیزا باشه؛ ولی یه آدمی که به گرگ تبدیل بشه یا چیزی شبیه به این نیست. اون یه آدم معمولیه.
فول اسپکتر پرسید:
- پس چطور به اینجا آورده شده؟
رسوس پرسید:
- فکر نمی کنی... فکر نمی کنی که درگاه به سمت دنیای شما هنوز باز باشه؟
لوک به لحظه ای که بالاخره شش یادگاری باستانی بنیان گذار ها را در میدان مرکزی خیابان وحشت جمع کرد، فکر کرد. درست چند ساعت قبل، یک درگاه که با نور رنگارنگ و لرزان به سمت بیرون باز می شد و می درخشید. از بین آن لوک می توانست بیرونِ خانه ی قدیمی اش را در خیابان قدیمی اش ببیند. درحالی که فکر می کرد، گفت:
- ندیدم که چه جوری بود. ما یادگاری های باستانی رو با خودمون به اینجا برگردوندیم.
کلوئه گفت:
- ممکنه... اما تو واقعاً دیدی درگاه بسته شد؟
وقتی که لوک جوابی نداد، مومیایی به سمت بقیه که آنجا بودند، برگشت و گفت:
- کسی دیده؟
همه سرشان را تکان دادند. رسوس گفت:
- بهتره که بریم و بررسیش کنیم.
پدر کلوئه... نایلز فار... خم شد تا پسر گردن کلفت را که هنوز غش کرده بود، بلند کند و اضافه کرد:
- و این پسر رو به دنیای خودش برگردونیم.
لوک، رسوس و کلوئه راه را به سمت میدان مرکزی خیابان وحشت رفتند. هنوز درگاه با نور ضعیف و لرزانی وجود داشت. دوگ نفس عمیقی کشید:
- آدم شیک پوش!! شبیه رنگین کمون خودمونه... مرد!
آقای واتسون مداخله کرد:
- نه کاملاً... فقط شش رنگه؛ قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی و ارغوانی. اگه این یک رنگین کمون واقعی بود، ارغوانی باید به دو رنگ نیلی و بنفش تقسیم می شد و هفت رنگ رو می ساخت.
خانم واتسون با آرنج به سینه ی شوهرش زد. دستش انداخت و گفت:
- خیلی دوست دارم وقتی که علمی می شی.
نایلز فار هنوز پسر را نگه داشته بود. یک قدم به سمت درگاه برداشت. کلوئه گفت:
- صبر کن پدر... نمی شه همین طوری کف خیابون رهاش کنی. اون باید به خونه ش برده بشه.
مومیایی بزرگ تایید کرد. مادر لوک گفت:
- من می برم. من با شما میام.
رسوس ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- جسارت نباشه آقای فار، ولی من تو دنیای لوک بودم. مثل گیر افتادن توی دندون نیش قورباغه اونجا گیر می افتید.
آقای واتسون جلو رفت و گفت:
- پس من می برمش.

نظرات کاربران درباره کتاب هجوم موجودات معمولی