فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب طریق شاهان
کتاب اول - قسمت اول - استورم لایت

نسخه الکترونیک کتاب طریق شاهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب طریق شاهان

کالاک توده‌ی سنگ‌آسا را دور زد، پایش لغزید، سکندری خورد و در برابر پیکر نیمه‌جان یک تاندِرکلَست توقف کرد. هیولای سنگی غول‌پیکر بر روی پهلو دراز به ‌دراز افتاده بود. برآمدگی شکسته‌ی دنده مانندی، سینه‌اش را شکافته و از آن بیرون زده بود. اسکلت‌بندی هیولا، همچون صورت مجسم شیطانی بود که دست‌ها و پاهایش (به شکلی غیرطبیعی بلند) از شانه‌ی سنگی‌اش جوانه زده بودند. چشم‌هایش دو حفره‌ی عمیق سرخ‌رنگ بر روی صورتِ نوک پیکانی‌اش قرار گرفته و گویی توسط آتشی فروزان در قعر زمین آبدیده شده بودند. فروغ زندگی رفته‌رفته از چشمان هیولا رخت بربست.
حتی پس از گذشت قرن‌های متمادی، دیدن یک تاندرکلست از آن فاصله‌ی نزدیک، لرزه بر اندام کالاک می‌انداخت. دستان هیولا به بلندی قامت یک انسان بود. این یکی هم معلوم بود که (درست مثل سایرین) به‌دست آن‌ها کشته شده است. مرگی که به‌هیچ‌عنوان، خوشایند نبود.
صد البته که مرگ (جز در مواردی نادر) همیشه ناخوشایند بود.
دورتادور هیولا گشتی زد و با احتیاط، راهش را به‌سوی میدان نبرد ادامه داد. سرتاسر دشت را تخته‌سنگ‌های کوچک و بزرگ پوشانده بود. مناره‌های سنگی (که طبیعت به‌دست خود، تراش‌شان داده بود) در اطرافش قد علم کرده بودند. اجساد در اینجا و آنجای دشت، پراکنده بودند. گیاهان معدودی در این دشت می‌روییدند.
رد خراش بر روی تخته‌سنگ‌ها و برآمدگی‌هایشان به‌چشم می‌خورد. برخی از آن‌ها متلاشی شده بودند. مشخص بود که سِرج‌بایندِرها در این محل‌ها مبارزه کرده بودند. هراز گاهی از کنار گودال‌های عجیب‌وغریبی که مشخص بود تاندرکلست‌ها از داخل‌شان از دل زمین بیرون آمده بودند، می‌گذشت. بسیاری از اجساد دوروبرش متعلق به انسان‌ها بودند و بسیاری هم نه. انواع خون‌ها با رنگ‌های مختلف با هم در‌آمیخته بودند. سرخ... نارنجی... بنفش. گرچه هیچ‌یک از اجساد اطرافش جُم نمی‌خورد، اما اصواتی مبهم در فضا موج می‌زدند. ناله‌هایی حاکی از درد... نعره‌هایی حاکی از ماتم. آن صداها اصلاً به غریو پیروزی شبیه نبودند. دود از جای جای اعضای سوخته‌ی اجساد و حتی از برخی تخته‌سنگ‌ها بلند می‌شد. معلوم بود که داسْتْ‌برینگِرها کارشان را عالی انجام داده بودند.
کالاک دست بر سینه ایستاد و با خودش فکر کرد، اما من زنده‌ ماندم.
و به سمت محل موعود شتافت.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.98 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب طریق شاهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

موج دوم تیرها پرتاب شد و صدای فریاد درد مردان از جای جای سپاه به آسمان برخاست. جوخه ی کالادین به سرعت به سپاه دشمن که برخی از آن ها هدف کمانداران سپاه آمارام قرار گرفته بودند، نزدیک می­شدند. سِن صدای فریادهای سپاه دشمن را می­شنید، می­توانست چهره ی سربازان دشمن را در ذهنش مجسم کند. ناگهان جوخه ی کالادین دست از دویدن برداشته، توقف کردند و یک گروه متراکم را تشکیل دادند. آن ها به شیب کوچکی که کالادین و دالِت از قبل نشان کرده بودند، رسیده بودند.
دالِت، سِن را گرفت و او را به مرکز آرایش نظامی هُل داد. مردان کالادین نوک نیزه­هایشان را پایین آوردند و درحالی که دشمن به سمت شان در حرکت بود، سپرهایشان را در آوردند. دشمن هیچ آرایش خاصی در آن قسمت اتخاذ نکرده بود و ترتیب نیزه­داران بلند در پشت و نیزه­داران کوتاه در جلو را رعایت نمی کردند، فقط به پیش می­دویدند و با وحشت فریاد می­کشیدند. سِن برای باز کردن گیره ی سپر از پشتش تقلا می­کرد. با درگیر شدن دو گروه، صدای برخورد نیزه­ها و سپرها به هوا برخاست. جوخه ی دشمن از به هم پیوستگی خوبی برخوردار بودند، اگرچه از لحاظ تراکم به پای جوخه ی کالادین نمی­رسیدند.
سربازان دشمن با سردادن نعره­هایی از خشم، به صف اول جوخه ی کالادین یورش بردند. جوخه ی کالادین نظم صفوف را حفظ و از سِن (گویی یکی از روشن چشم­ها باشد و آن ها گارد ویژه اش) محافظت کردند. صدای برخورد فلز و چوب همه جا شنیده می­شد و سپرها با تمام قوا به هم برخورد می­کردند. سِن خودش را کمی پس کشید.
درگیری در چشم برهم زدنی به پایان رسید. جوخه دشمن عقب­نشینی کرد و دو کشته بر روی سنگلاخ باقی گذاشت. جوخه کالادین تلفاتی نداشت. همچنان آرایش نوک پیکانی­شان را حفظ کرده بودند، فقط یک نفرشان قدمی به عقب برداشت و با تکه چرمی زخم ران پایش را بست. باقی مردان قدم جلو گذاشتند تا جای خالی­اش را پر کنند. مرد زخمی بدنی ورزیده و بازوانی ستبر داشت. زیر لب دشنامی داد، اما زخمش به نظر وخیم نمی­آمد.
و لحظه­ای بعد سرپا ایستاد، اما به موقعیت قبلی­اش بازنگشت. در عوض به انتهای یکی از بال های آرایش نوک پیکانی رفته و در آنجا ایستاد، تا از محافظت هم­رزمانش برخوردار شود.
هرج و مرجی در میدان نبرد برپا بود. دو سپاه به شکل غیر قابل تمایز با هم درآمیختند. صدای برخورد فولاد با فولاد، خُرد شدن چوب و فریاد مردان فضا را پُر کرده بود. بسیاری از جوخه­ها از هم گسسته بودند و افرادشان از سویی به سوی دیگر می­دویدند. آن ها در دسته­های سه تا چهار نفره به دنبال یک سرباز تنهای دشمن می­گشتند تا از پا درش بیاورند.
جوخه ی کالادین همچنان حفظ موضع کرده بودند و تنها با افرادی از سپاه دشمن درگیر می­شدند که به آن ها نزدیک می­شدند. آیا یک نبرد واقعی همین شکلی بود؟ آموزش­های نظامی ای که سِن دیده بود، او را برای صف­های طولانی و شانه به شانه آماده ساخته بود. نه این هرج و مرج دیوانه­وار و وحشیانه.
چرا جوخه­های دیگر آرایش شان را حفظ نمی­کردند؟
با خودش فکر کرد، سربازان کار بلد همه به یک نبرد واقعی در دشت هزار تکه رفته­ان. تعجبی نداره که کالادین می­خواد جوخه­اش رو به اونجا برسونه.
نیزه­ها از هر طرف پرتاب می­شدند. تشخیص نیروهای خودی از دشمن صرفنظر از رمزنگاره های روی زره­ها و رنگ سپرها کار دشواری بود. میدان کارزار به صدها گروه کوچک درگیر با یکدیگر تبدیل شده بود. تو گویی هزاران جنگ جداگانه در آن واحد برقرار بود.
پس از چند درگیری، دالِت شانه ی سِن را گرفت و او را در انتهای آرایش نوک پیکانی قرار داد. ظاهراً سِن کمکی به جوخه نمی­کرد.
با شروع درگیری تمام آنچه به او تعلیم داده بودند، از وجودش رخت بربسته بود. تنها کاری که از او انتظار می­رفت این بود که بایستد، نیزه­اش را در دست نگه دارد و تلاش کند خشن به نظر بیاید.
در عرض یک ساعت پس از آغاز نبرد، جوخه ی کالادین تپه ی کوچک شان را حفظ و مانند یک گروه منسجم شانه به شانه می جنگیدند. کالادین هر از گاهی موضعش را ترک می­کرد و درحالی که با ریتمی عجیب نیزه اش را به سپرش می­کوبید، به این سو و آن سو می­رفت.
با هر ریتمی که کالادین با نیزه و سپر ایجاد می­کرد، جوخه آرایشی تازه به خود می­گرفت. گاهی به صورت نوک پیکان و گاهی به شکل یک حلقه.
سِن با خودش فکر کرد، این ها علامت هستن. با وجود آن همه سروصدا و جیغ و فریاد، محال بود صدای فرمانده به گوش افرادش برسد. اما صدای تیز برخورد نیزه و سپر به اندازه کافی واضح و قابل تشخیص بود. هر بار که جوخه تغییر آرایش می­داد، دالِت شانه ی سِن را می­گرفت و او را به سمتی هُل می­داد.
جوخه ی کالادین هرگز اقدام به تعقیب دشمن نمی­کرد. آن ها موضع تدافعی را حفظ می­کردند و اگرچه چند نفری از آن ها جراحاتی برداشته بودند، هیچ کدام بر روی زمین نیفتاد. درگیری با جوخه ی آن ها به حدی برای جوخه­های دشمن دردسرساز بود که اغلب نفرات دشمن ترجیح می­دادند از برخورد با آن ها حذر کنند. بالاخره شرایط دچار تغییر شد. کالادین برگشت و با چشمان قهوه­ای رنگش، میدان نبرد را از نظر گذراند. نیزه­اش را بالا برد و با کوبیدن آن بر روی سپرش، شروع به نواختن ریتمی سریع (که برای سِن تازگی داشت) کرد. دالِت بازوی سِن را چسبید و او را کشید و از تپه ی کوچک دورش کرد. چرا تصمیم به ترک تپه گرفته بودند؟
در همان لحظه بخش عظیمی از سپاه آمارام در هم شکسته بود. همچنان که جوخه در حال عقب­نشینی بود، سِن مقدار زیادی مُرده و زخمی را به چشم دید و حالت تهوع به او دست داد. بدن­های سربازان شکافته و امحاء و احشاءشان بیرون ریخته بود.
زمانی برای ترسیدن نداشت. دالِت دشنام می­داد و کالادین بار دیگر با نیزه و سپرش ضرب گرفت. جوخه به سمت شرق تغییر مسیر داد، در آنجا سِن گروهی بزرگ تر از سربازان آمارام را دید که موضع گرفته بودند.
دشمن با درهم شکستن صفوف سپاه آمارام جسارت یافته بود. آن ها همچون سگ­های تازی سر در پی سپاهیان آمارام گذاشتند. زمانی که جوخه کالادین به میانه ی میدان رسید، گروهی از سپاه دشمن با آن ها درگیر شدند. کالادین با اکراه روی سپرش ضرب گرفت و جوخه از سرعتش کاست.
ضربان قلب سِن تندتر و تندتر شد. در آن نزدیکی یک جوخه از سربازان آمارام در هم شکسته بودند. مردان برخاک می­افتادند، فریاد می­کشیدند و تلاش می­کردند فرار کنند. افراد دشمن نیزه­ها را به بدن سربازانی که روی زمین افتاده بودند، فرو می­کردند.
افراد کالادین در همان نقطه با دشمن درگیر شدند. نیزه­ها و سپرها با سر و صدای زیاد بهم می خوردند و تمام جوخه از سِن در میان حلقه محافظت می کردند. در گیر و دار نبرد، سِن لحظه­ای گیج شد و خودش را گم کرد. هر کس در جهتی می­دوید.
وحشت­زده در پی جان­پناهی دوید. گروهی از سربازان در آن نزدیکی با لباس­های رزم آلثی ایستاده بودند. جوخه ی کالادین! سِن به طرف شان دوید. اما وقتی چند نفرشان به طرف سِن برگشتند، سِن از اینکه فهمید چهره­هایشان را به جا نمی­آورد، وحشت کرد. این جوخه ی کالادین نبود، بلکه گروهی کوچک از سربازان ناآشنا بودند که صفی پراکنده را حفظ می کردند و با نزدیک شدن هر گروه از افراد دشمن پراکنده می­شدند.
سِن در جایش میخکوب شد. نیزه را در مشت خیس از عرق اش نگه داشته بود. سربازان دشمن مستقیم به طرفش هجوم آوردند. باید با آن ها رو ­در­ رو می شد، نمی­توانست فرار کند، نمی­توانست...
فریادی کشید و نوک نیزه­اش به سمت اولین سرباز نشانه رفت. سرباز دشمن نیزه را با سپرش کنار زد و نیزه ی کوتاهش را در پای سِن فرو کرد. بدنش از شدت درد داغ شد. آن قدر داغ که خونی که روی پایش می پاشید در قیاس با آن به خنکی می­زد.
ناله­ای کرد.
سرباز نیزه را بیرون کشید. سِن چند قدمی پس رفت و نیزه و سپرش را رها کرد، بر روی زمین سنگلاخ افتاد و در خون سرباز دیگری غلتید. سرباز دشمن نیزه­اش را بالا برد و مانند شبحی در برابر آسمان آبی، آماده بود که نیزه را در قلب سِن فرود بیاورد.
و آنجا بود که ناجی از راه رسید.
فرمانده ی جوخه. فرزند طوفان. نیزه ی کالادین از ناکجا سر رسید و ضربه­ای را که قرار بود قلب سِن را سوراخ کند، منحرف ساخت. کالادین خود را سپر بلای سِن قرار داد و در برابرش، شش نفر از سربازان دشمن. او بدون لحظه­ای تردید، حمله کرد.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. کالادین نیزه­اش را در پای مردی که قلب سِن را نشانه رفته بود، فرو کرد و بدون لحظه­ای درنگ، دست برد و خنجری از داخل غلافی که به نیزه­اش متصل بود، بیرون کشید. خنجر در هوا برقی زد و در ران سرباز دوم جای گرفت. سرباز به زانو افتاد و فریادی کشید.
نفر سوم با دیدن هم­رزمانش که به خاک افتاده بودند، در جایش میخکوب شد. کالادین از کنار سرباز زخمی عبور و نیزه را در شکم نفر سوم فرو کرد. نفر چهارم درحالی که خنجری در چشمش فرو رفته بود نقش زمین شد. سِن ندید که کالادین چه وقت خنجر کشید. برای لحظه­ای سِن احساس کرد چیزی فرمانده جوخه را احاطه کرده است. جریانی از هوا، درست مثل اینکه باد، قابل رویت باشد.
سِن به خودش نهیب زد، خون زیادی از دست دادم... جریان خون چقدر سریع... کالادین حمله ی دیگری کرد و دو سرباز دیگر با ناله­ای حاکی از حیرت در خون غلتیدند. هر شش نفر نابود شده بودند. کالادین برگشت و کنارش زانو زد. نیزه­اش را کناری گذاشت و تکه­ پارچه­ای را که در جیب داشت پاره کرد و با آن کمی بالاتر از زخم پای سِن را بست. طوری در این کار مهارت داشت که مشخص بود قبلاً بارها و بارها آن را انجام داده است.
ناگهان سِن فریاد زد: «قربان!» و با انگشت به یکی از سربازان که کالادین زخمی اش کرده بود، اشاره کرد. سرباز دشمن با دستی بر روی پای زخمی­اش سرپا ایستاده بود. در همان لحظه، دالِت همچون کوهی بالای سر سرباز زخمی ظاهر شد و با سپرش ضربه­ای محکم بر پیکرش نواخت. دالِت او را نکُشت، فقط خلع سلاحش کرد.
باقی نفرات جوخه سر رسیدند و حلقه­ای به دور کالادین، دالِت و سِن تشکیل دادند. کالادین روی پا ایستاد و نیزه­اش را بالا برد. دالِت خنجرهایش را از اجساد دو سرباز بیرون کشیده، تحویل او داد.
دالِت گفت: «وقتی دیدم اون طوری شروع به دویدن کردید، نگران­تون شدم قربان.»
کالادین جواب داد «می­دونستم دنبالم می­آی... پرچم سرخ رو بالا ببرید. سین(۴۷)! کوارتِر(۴۸)! شما دو نفر با این جوون برید. دالِت! تو همین جا بمون. جوخه ی آمارام دارن به این طرف می آن. به زودی در امان خواهیم بود.»
دالِت پرسید: «پس شما چی قربان؟»
کالادین نگاهی به میدان نبرد انداخت. شکافی بین نیروهای دشمن ایجاد شده و مردی سوار بر اسب سفید در آنجا در حال تاختن بود و گرزی زنجیردار را دور سرش می­چرخاند. زرهی کامل بر تن داشت که در نور آفتاب می­درخشید. سِن گفت: «زره پوش سنگی!»
دالِت گفت: «نه، فقط یه افسر معمولیه. زره­پوش­های سنگی ارزشمندتر از اون هستن که توی یه نزاع مرزی حروم­شون کنن.»
کالادین درحالی که نفرت از چشمانش می­بارید، به سوار نگاه کرد. این همان نفرتی بود که پدرش وقتی صحبت از چال(۴۹) سوارها می­شد، در چهره­اش موج می­زد. یا نفرتی که وقتی کسی با مادرش در مورد کوشیری(۵۰) که با پسر کفاش فرار کرده بود، صحبت می­کرد، در چهره­اش می­دید.
دالِت با تردیدی در صدایش گفت: «قربان!»
کالادین با صدایی مصصم گفت: «جوخه­های دو و سه! آرایش چنگک! می­ریم که یه لُرد رو از تخت سلطنتش بِکشیم پایین!»
- مطمئنید که کار عاقلانه ایه قربان؟ ما تعدادی زخمی داریم.
کالادین به طرف دالِت برگشت. «اون یکی از افسران هالاو(۵۱)ه. باید همونی باشه که من فکر می­کنم.»
- شما که مطمئن نیستید قربان!
«قدر مسلم اون یه فرمانده گُردانه! اگه یه افسر ارشد رو بُکشیم، بدون شک اسم­مون رو جزو کسانی می­ذارن که قراره به دشت هزار تکه(۵۲) اعزام بشن. می­ریم سروقتش!» نگاهی به دوردست انداخت.
- تصورش رو بکن، دالِت. سربازای واقعی. یه اردوگاه با نظم و انضباط و افسران روشن چشم(۵۳) با شخصیت. جایی که جنگیدن معنای واقعیش رو داشته باشه.
دالِت آهی کشید، اما با تکان سر موافقت کرد. کالادین با دست به گروهی از سربازان علامت داد و آن ها بلافاصله به میان میدان شتافتند. گروهی کوچک از سربازان به همراه دالِت در کنار زخمی­ها باقی ماندند. یکی از آن ها (مردی لاغراندام با موهای تیره ی آلثی) یک نوار سرخ رنگ از جیبش بیرون آورد و آن را به نیزه­اش گره زد. سرنیزه را بالا گرفت و نوار سرخ در باد به اهتزاز در آمد.
دالِت به سِن گفت: «این یه علامته برای تیز پاها(۵۴) که زخمی­هامون رو به پشت خط مقدم ببرن. به زودی تو رو از اینجا می­بریم. کارت جلوی اون شش نفر واقعاً شجاعانه بود.»
سِن گفت: «فرار کردن به نظر احمقانه می­اومد.» و سعی کرد ذهنش را از زخم پایش منحرف کند. «با این همه زخمی از کجا مطمئنی که تیزپاها به کمک مون می آن؟»
دالِت گفت: «کالادین بهشون رشوه می­ده. اونا معمولاً فقط روشن چشم ها رو می­برن، اما تعداد تیزپاها از تعداد زخمی­های روشن چشم خیلی بیشتره. کالادین بیشتر درآمدش رو صرف رشوه دادن می­کنه.»
سِن گفت: «پس این جوخه با جوخه­های دیگه فرق داره.»
- بهت که گفتم.
- اما نه به خاطر بخت و اقبال. به خاطر تعلیمات.
«اون هم بخشی از برنامه­ست. چون همه می­دونیم که اگر زخمی بشیم، کالادین ما رو از جوخه خارج می­کنه.» مکثی نمود و به پشت سرش نگاه کرد. همان طور که کالادین پیش بینی کرده بود، صفوف سپاه آمارام در حال تجدید قوا بود.
افسر روشن چشم سواره نظام دشمن، همچنان با گرز زنجیردارش تاخت و تاز می­کرد. گروهی از گارد ویژه ی همراهش با جوخه ی کالادین درگیر شدند. افسر روشن چشم دهانه ی اسب را کشید. کلاهخود جلو بازی به سرداشت که چند پَر بزرگ در بالای آن قرار گرفته بود. سِن نمی­توانست رنگ چشمانش را تشخیص دهد، اما به نظرش آبی، سبز و شاید زرد یا خاکستری روشن آمد. یک لُرد روشن چشم که در بدو تولد توسط هرالدها نظر کرده شده بود.
افسر روشن چشم، با دقت کسانی را که اطرافش می­جنگیدند زیر نظر داشت، که ناگهان یکی از خنجرهای کالادین در چشم راستش نشست.
افسر فریادی کشید و از روی زین به زیر افتاد. کالادین به سرعت خودش را بالای سر وی رساند و نیزه­اش را بالا برد.
دالِت گفت: «آره، کمی شبیه به تمرینات نظامی می­مونه. اما نقش اصلی رو همیشه اون داره. مثل یک طوفان می­جنگه. دو برابر سریع­تر از سایر آدم­ها فکر می­کنه. اون طوری که اون حرکت می­کنه، گاهی...»
«اون زخم پام رو بست!» سِن بعد از گفتن این جمله به خود آمد و متوجه شد که به خاطر از دست دادن حجم زیادی از خون، دارد هذیان می­گوید. چرا باید به زخم پا اشاره می­کرد؟ موضوعی به این سادگی.
دالِت سرش را تکان داد. «اون خیلی در مورد انواع جراحات می­دونه. حتی می­تونه رمزنگاره ها رو رمزگشایی کنه. آدم عجیبیه. اما تو باید نیروت رو حفظ کنی، پسرجان. اگه اتفاقی برات بیفته، فرمانده حسابی از کوره درمی­ره. اونم بعد از اینکه این همه رشوه داده تا تو رو به دست بیاره.»
- چرا؟
میدان نبرد رفته رفته ساکت­تر می­شد. انگار زخمی­ها دیگر نایی برای فریاد زدن نداشتند. تمام نفرات اطراف شان خودی بودند، اما دالِت همچنان اطراف را زیر نظر داشت تا کسی فکر حمله به زخمی­های جوخه ی کالادین به سرش نزند.
سِن سوالش را تکرار کرد. «چرا دالِت؟ چرا من رو به این جوخه آورد؟ چرا من؟»
دالِت سرش را تکان داد. «اون این طوریه دیگه. از اینکه جوون­های بی تجربه ای مثل تو رو به جنگ می فرستن، نفرت داره. هر از گاهی یکی از اونا­ رو پیدا می­کنه و به جوخه می­یاره. چند تایی از افراد خوب­مون یه زمانی مثل تو بودن.» دالِت نگاهی به دوردست کرد. «فکر می­کنم شماها اون رو یاد کسی می اندازید.»
سِن نگاهی به زخم پایش انداخت. اسپرن­های درد (مثل دستانی نارنجی رنگ با انگشتانی بلند) داشتند اطرافش می­خزیدند. کمی بعد از او دور شدند و به سمت دیگری رفتند تا اطراف زخمی­های دیگر تجمع کنند. دردش داشت کم کم از بین می­رفت.
پایش و کل بدنش لمس شده بود.
به عقب تکیه داد و به آسمان نگاه کرد. صدای ضعیف رعد از دور به گوش می­رسید. کمی عجیب بود. هیچ ابری در آسمان نبود.
دالت دشنامی داد.
سِن برگشت، از این کارش متعجب بود. سواری ملبس به زرهی درخشان بر روی اسب سیاهی به طرف آن ها می­آمد. زره ا­ش طوری بود که گویی نور از خودش ساطع می­کرد. زره آن سوار برخلاف زره­های معمولی از یک بدنه ی اصلی تشکیل نشده بود، بلکه از صفحات فراوان که از درون به هم قفل شده بودند شکل گرفته بود. کلاهخودی بدون نشان و تزیین بر سر داشت که سطحش طلاکاری شده بود. در یک دستش شمشیری به غایت بزرگ (به ارتفاع قامت یک مرد) بود. این شمشیر نه یکی از آن شمشیرهای عادی و صاف، بلکه به شکل منحنی بود که یک لبه اش تیز و لبه ی دیگرش حالت مواج داشت و تمام تیغه­اش حکاکی شده بود.
شمشیری بی­نهایت زیبا بود. درست مثل یک شاهکار هنری. سِن تا به حال هرگز یک زره­پوش سنگی ندیده بود، اما با دیدنش سریع او را شناخت. چطور می­توانست یک جنگجوی روشن چشم معمولی را با یکی از این مخلوقات اسرارآمیز اشتباه بگیرد.
مگر دالِت نگفته بود که هیچ زره­پوش سنگی­ای در این جنگ وجود ندارد؟
دالِت به زحمت روی پا ایستاد و به افراد جوخه دستور داد بایستند و آرایش نظامی بگیرند. سِن همان جایی که بود، نشست. نمی­توانست بایستد، نه با آن زخمی که روی پایش داشت.
احساس سبکی می­کرد. چقدر خون از دست داده بود؟ به زحمت می توانست فکر کند، به هر حال نمی­توانست با او بجنگد. هیچ کس نمی توانست با چنین مبارزی سرشاخ شود. نور خورشید در زره­ سوار منعکس شد. و شمشیر منحنی، حکاکی شده و زیبا... انگار که... قادر مطلق در وجود این سوار تجسم یافته و پا به میدان نبرد گذاشته بود.
و چرا باید کسی با قادر مطلق بجنگد؟
سِن چشمانش را بست.

و قبل از آن ها تین و قبل از او.... دستان خونی­اش و آن دخترک جوان رنگ پریده را به یاد آورد.
چند نفر از برده­ها زیر لب چیزهایی گفتند. به نظرشان او عقلش را از دست داده بود. هر کسی در طول عمرش بارها اسپرن­ها را می­دید، اما همه می­دانستند که حرف زدن با آن ها بی­فایده است. آیا او دیوانه شده بود؟ شاید بهتر بود، دیوانه می­شد. جنون، تنها چاره ی فرار از درد بود. اما او از جنون می­ترسید.
چشمانش را باز کرد. تِوْلاکوْ بالاخره با سطل آبش به ارابه ی کالادین رسید. مرد فربه و چشم قهوه­ای، با قدم­هایی آرام راه می­رفت. شاید به خاطر شکستگی پایش. او از نژاد تایلِن(۶۹) بود و تمام نژاد تایلِن (صرفنظر از سن و سال و رنگ موهای سرشان) ریش و ابروان سفید داشتند. ابروهایشان به حدی رشد می­کرد و بلند می­شد که مجبور می­شدند آن ها را پشت گوش شان بیندازند.
لباس­هایش (شلوار راه راه سیاه و قرمز با بالاپوشی به رنگ نیلی و یک کلاه بافتنی به همان رنگ) زمانی سالم و نو بودند، اما حالا دیگر کهنه و مندرس شده بودند.
آیا کارش همیشه برده داری بوده؟ این نوع زندگی (که در خرید و فروش انسان ها خلاصه می­شد) تاثیر خاصی روی آدم­ها می­گذاشت. اگرچه کیسه­شان را از پول پر می­کرد، اما روحشان را فرسوده می­ساخت.
تِوْلاکوْ فاصله­اش را از کالادین حفظ کرد و فانوس روغنی­اش را جلو برد تا وضعیت برده ی مریض را وارسی کند و مزدورانش را صدا کرد.
بِلاث(۷۰)! کالادین نمی­دانست چرا او زحمت یاد گرفتن نام آن ها را به خود می دهد. تِوْلاکوْ در گوش بِلاث چیزهایی گفت و به برده ی مریض اشاره کرد. بِلاث سرش را تکان داد. درحالی که صورت سنگ­مانندش در نور فانوس می درخشید، چماق را از کمرش باز کرد.
اسپرن به شکل یک نوار سفید درآمد و به طرف مرد مریض رفت. چند باری چرخید و درهم پیچید و بعد (بار دیگر در هیبت یک زن) کف ارابه فرود آمد و مانند یک کودک کنجکاو به وارسی مرد پرداخت.
کالادین سرش را برگرداند و چشمانش را بر هم گذشت، اما هنوز صدای سرفه ی مرد را می­شنید. صدای پدرش درون ذهنش پیچید. برای درمان سرفه، دو مُشت عَشَقه ی سرخ رو بکوب تا پودر بشه و هر روز به بیمار بده. اگر عَشَقه پیدا نکردی، مقدار زیادی مایعات به مریض بده و ترجیحاً مایعات رو با شکر شیرین کن. تا وقتی آب بدن مریض تامین باشه، به احتمال زیاد زنده می­مونه. این بیماری اون قدرها که نشون می­ده خطرناک نیست.
سرفه­های مرد ادامه داشت. صدای باز شدن قفل در قفس آمد. آیا آن ها می دانستند که چطور باید سرفه را درمان کنند؟ روش درمان ساده­ای بود. کافی بود به او آب بدهند تا زنده بماند.
البته برایش اهمیتی نداشت. بهتر بود خودش را درگیر ماجرا نکند.
در خیالش مردانی را دید که در میدان نبرد جان می­دادند. چهره­ای جوان و آشنا، به امید نجات به کالادین نگاه می­کرد. شمشیری در هوا برق زد و تیغه اش از گردن جوان عبور کرد. یک زره­پوش سنگی به صف سپاه آمارام یورش برد.
مرگ، خون، شکست، درد.
و طنین صدای پدرش: می­خوای همون جا رهاش کنی پسر؟ درحالی که می تونی کمکش کنی، ولش کنی تا بمیره؟
لعنتی!
کالادین سر پا ایستاد و فریاد زد: «دست نگه دارید!»
سایر برده­ها در گوشه­ای کز کردند. بِلاث داخل ارابه پرید، در قفس را به هم کوبید و با چماقش در دست ایستاد. تِوْلاکوْ در پشت سر مزدورش مخفی شد.
کالادین نفس عمیقی کشید، برگ­ها را در مشتش فشرد و دست دیگرش را بالا برد و رد خون را از روی پیشانی­اش پاک کرد. به طرف مرد مریض به راه افتاد و کنارش زانو زد. صورت باریک و لب­های بی­رنگ مرد در نور فانوس قابل رویت بود. مرد مفلوک خلط بالا آورده بود. خلطی سبز و غلیظ. کالادین گلوی مرد و سپس چشمانش را معاینه کرد.
- مریضی­اش خیلی وخیم نیست. اگر به مدت پنج روز هر دو ساعت یک بار یه ملاقه آب بهش بدی زنده می­مونه. اگر نخورد به زور توی حلقش بریز و اگر شکر داری با آب مخلوط کن.
بلاث چانه اش را کمی خاراند و به ارباب کوتوله­اش نگاه کرد.
تِوْلاکوْ گفت: «بِکشش بیرون!»
بلاث، کالادین را با چماقی عقب راند، چماقش را کناری گذاشت و زیر بغل برده را گرفت و او را از قفس بیرون کشید و تمام مدت از گوشه ی چشم نگاهش به کالادین بود. آخرین تلاش نافرجام کالادین برای فرار به همراه بیست برده ی مسلح دیگر بود. اربابش قاعدتاً باید به خاطر آن اعدامش می­کرد، اما مدعی شده بود که کالادین موجود جالبی است.
و در عوض یک علامت "شش" روی پیشانی­اش داغ و بعد او را به چندرقاز فروخته بود.
اینکه هر بار کسانی که کالادین قصد کمک به آن ها را داشت می­مردند و او زنده می­ماند، حتماً دلیلی داشت. از نظر بعضی­ها او "نظرکرده" بود، اما از نظر خودش این شکنجه ی او بود. او زمانی که تحت امر ارباب پیشین اش بود، مدت زمان زیادی را با یک برده ی اهل غرب صحبت کرده بود. مردی از نژاد سیلای(۷۱) که از جادوی کُهن و قابلیت نفرین آدمیان حرف می­زد. آیا کالادین هم گرفتار یکی از همان نفرین­ها شده بود؟
به خودش گفت، احمق نباش!
در قفس بسته و قفل شد. تِولاکو از قفس برای محافظت از برده­ها
در برابر اَبَرطوفان استفاده می­کرد. قفس دارای دیواره­های چوبی بود که در هنگام طوفان روی میله­ها نصب می­شد.
بلاث، برده را کشان­کشان نزدیک آتش در کنار بشکه­های آب برد. کالادین نفس راحتی کشید. با خودش گفت، خوبه. شاید هنوز بتونی به کسی کمک کنی. شاید هنوز دلیلی براش باقی­مونده باشه.
مشتش را باز کرد و نگاهی به برگ­های سیاه خُرد شده انداخت. دیگر به این ها نیازی نداشت. ریختن آن ها در نوشیدنی تِوْلاکوْ نه تنها دشوار، بلکه بی فایده بود. آیا واقعاً می­خواست که برده فروش بمیرد؟ فایده­اش چه بود؟
صدای کوبش چیزی به هوا برخاست.
و یکی دیگر از پی آن. انگار که کسی کیسه گندمی را روی زمین بیندازد. کالادین سرش را برگرداند. مزدور چماقش را برای بار سوم بالا برد و محکم فرود آورد. صدا از برخورد چماق به جمجمه ی برده ی مریض بلند می شد.
برده مریض ناله یا مقاومتی نکرد. جسدش در تاریکی مچاله شد. بِلاث کالبد بی­جانش را بلند کرد و روی دوش گرفت.
کالادین فریاد زد: «نه!» و با دست به میله­ها کوبید.
تِوْلاکوْ داشت خودش را جلوی آتش گرم می­کرد.
کالادین فریاد زد: «لعنت به تو! اون می­تونست زنده بمونه، حروم­زاده!»
تِوْلاکوْ نگاهی به او انداخت، کلاهش را روی سرش صاف کرد و راهش را کشید و رفت. «ممکن بود همه­تون رو مریض کنه.» زبان آن ها را با لهجه ی خاصی صحبت می­کرد. از نظر کالادین حرف زدن تایلِن­ها مثل مِن مِن کردن بود. «من نمی­تونم یه ارابه برده رو فدای یک نفر کنم.»
- اون مرحله ی ناقل بودن رو رد کرده بود! اگر قرار بود هر کدوم از ما مریض بشه، تا حالا شده بودیم!
- امیدوارم همین طور باشه. گمونم کارش از این حرف­ها گذشته بود.
- من که بهت گفتم!
- و من باید حرف تو رو باور کنم؟ حرف یه فراری؟ تویی که از چشمات نفرت می­باره؟ اگه دستت به من برسه یه لحظه برای کشتنم تردید نمی­کنی. تا جایی که به من مربوط می­شه، شما­هارو تا زمان فروش باید زنده نگه دارم. باید ازم تشکر کنید که از شر مریضی اون مرد خلاص تون کردم.
- وقتی سنگ قبرت رو گذاشتم روت، ازت تشکر می­کنم!
تِوْلاکوْ لبخند زد و به سمت آتش برگشت. «نیروت رو حروم نکن فراری! وقتی برسیم پول خوبی بابت تو گیرم می آد.»
کالادین در دل گفت، البته اگر تا اون موقع زنده بمونی. تِوْلاکوْ همیشه باقی مانده ی آب بردگان را گرم و با آن چای درست می­کرد. اگر کالادین آخرین نفری بود که آب می­خورد، می­توانست برگ­ها را خُرد کرده، داخل...
کالادین در جایش میخکوب شد و به دست­هایش نگاه کرد. در آن دقایق فراموش کرده بود که برگ­های سیاه زهر را در دست دارد. حتماً وقتی دستش را به میله­ها می­کوبیده برگ­ها را انداخته بود. تنها چند تکه ی کوچک به کف دستش چسبیده بود.
و این مقدار کافی نبود.
برگشت و پشتش را نگاه کرد. کف ارابه کثیف و مالامال از کثافت بود. اگر خُرده برگ­ها کف قفس ریخته بودند، غیرممکن بود بتواند پیدای شان کند. بادی وزیدن گرفت و خاک و خاشاک را از کف قفس بلند کرد و با خود به میان شب برد.
کالادین این بار هم شکست خورده بود.
درحالی که پشتش به میله­ها چسبیده بود، آرام آرام روی کف قفس فرود آمد.
اسپرن باد بار دیگر با حالتی گیج و مبهوت دورو برش شروع به پرواز کرد.



بخش اول- فراتر از سکوت

کالادین-شالان

۱. فرزندان طوفان
"تو مرا کشتی، حرامزاده! تو مرا کشتی! من می رم حال آنکه خورشید همچنان می­تابد!"

برگرفته در پنجمین روز از پنجه ی سوم از ماه هفتم از سال ۱۱۷۱، ده ثانیه پیش از مرگ.
مورد: یک سرباز تیره چشم سی و یک ساله.
صحت این نمونه همچنان، مورد سوال واقع است.
پنج سال بعد
سِن(۴۱) پرسید: «من قراره بمیرم، مگه نه؟!»
سرباز میانسال کنار سِن برگشت و نگاهی به او انداخت. سرباز ریش کامل، اما کوتاهی بر روی صورت داشت که در دو طرف صورتش به رنگ خاکستری متمایل بود.
سِن با خودش فکر کرد، من قراره بمیرم و نیزه­اش را محکم در چنگ فشرد. دسته ی نیزه از عرق کف دستش خیس بود. من قراره بمیرم، پناه بر پدرطوفان...من قراره بمیرم.
سرباز پرسید: «چند سالته؟» سِن نام او را به یاد نمی­آورد. به یاد آوردن این جور چیزها، در حال دیدن سپاه دشمن که داشت در دشت سنگلاخی جلوی رویشان آرایش نظامی به خود می­گرفت، کار چندان ساده­ای نبود. آن آرایش به نظر کاملاً متمدنانه و پیشرفته می­آمد. مرتب و سازمان یافته. نیزه­های کوتاه در صف اول، نیزه­های بلند و زوبین­ها در صف بعدی و کمانداران در طرفین. سرباز میانسال تیره­چشم هم، لباس رزمی مشابه سِن به تن داشت: بالاپوش چرمی و یک دامن مردانه تا سر زانو، یک کلاهخود فولادی ساده و زره ی تختی روی سینه.
بسیاری از سربازان سپاه روشن چشمان، یک دست زره کامل بر تن داشتند.
آن ها سوار بر اسب بودند و اعضای گارد مخصوص، آن ها را در میان گرفته بودند و زره­هایی بر تن داشتند که برقی سبز به رنگ برگ درختان جنگل از آن ها به چشم می­خورد. یعنی به شمشیرهای سنگی هم مجهز بودند؟ فرمانده آمارام(۴۲) یک زره پوش سنگی نبود. آیا هیچ کدام از این مردان بودند؟ اگر سِن مجبور می­شد با یکی از آن زره­پوشان سنگی مبارزه کند چه؟ مردان عادی نمی توانستند آن ها را شکست بدهند. نظیر این اتفاق آن قدر نادر بود که هر کدامشان حکم افسانه را داشت.
وحشتی غالب بر وجودش چنگ انداخت. این یک جنگ واقعی بود، نه یک مشق نظامی در اردوگاه یا تمرین نبرد در بیابان با چوب دستی. این یک نبرد واقعی بود. با یادآوری این واقعیت، قلبش مانند حیوان وحشت­زده ای در سینه­اش کوبید. پاهایش می­لرزیدند. در آن لحظه به این واقعیت پی برد که یک بزدل است.
نباید گله­اش را رها می­کرد. نباید، هرگز...
«پسرجان!» سربار با لحنی قاطع او را خطاب قرار داد.«چند سالته؟»
- پونزده سال قربان.
- اسمت چیه؟
- سِن، قربان.
مرد ریشو که شبیه به کوه­نشینان بود، جواب داد: «من دالِت(۴۳) هستم.»
«دالِت.» سِن نام او را تکرار کرد. همچنان به سپاه دشمن خیره بود. تعداد آن ها خیلی زیاد بود. شاید هزاران تن. «من قراره بمیرم. مگه نه؟»
«نه!» دالِت لحن خشنی داشت، اما شنیدن این جواب از او دلگرم­کننده بود. «هیچ اتفاقی برات نمی­افته. سرت رو بالا نگه دار و همراه جوخه بمون.»
«اما من فقط سه ماه آموزش دیدم.» می­توانست قسم بخورد که صدای چکاچک سلاح­ها و سپرهای دشمن را از آن فاصله می­شنود. «حتی به زحمت می­تونم این نیزه رو نگه دارم! پناه بر پدر طوفان! من قراره بمیرم، من نمی­تو...»
«پسرجان!» دالِت دستش را روی شانه ی سِن گذاشت. طوقه ی سپر بزرگ و گرد دالِت که به پشتش بسته شده بود، نور آفتاب را منعکس می­کرد. «هیچ اتفاقی برات نمی افته.»
- از کجا این قدر مطمئنی؟
- چون تو در جوخه ی فرزندِطوفان(۴۴)، کالادین(۴۵) هستی، جَوون.
سربازان دیگر با تکان سرحرفش را تایید کردند.
در پشت سرشان، هزاران سرباز در حال صف­آرایی بودند. سِن دقیقاً در صف پیش قراولان بود. به همراه جوخه ی کالادین، متشکل از حدوداً سی مرد دیگر. چرا در آخرین لحظه او را به یک جوخه ی دیگر منتقل کرده بودند؟ حتماً این هم زیر سر سیاست­های اردوگاه نظامی بود.
چرا این جوخه باید در صف اول قرار می­گرفت؟ آن هم در جایی که تلفات بیشترین حد خود را داشت؟ اسپرن­های وحشت (مانند گوی­های ارغوانی کوچک) از دل زمین بیرون آمدند و اطراف پاهایش جمع شدند.
در یک آن از فرط وحشت نزدیک بود نیزه از دستش رها شود. دست دالِت شانه اش را سفت چسبید. سن نگاهی به چشمان مصمم دالِت انداخت و دوباره خودش را بازیافت.
دالِت پرسید: «قبل از اینکه صف آرایی کنیم، مثانه ا­ت رو خالی کردی؟»
- راستش وقتش رو...
- خالی­اش کن.
- اینجا؟
- اگر الان این کارو نکنی، وسط نبرد خودت رو خیس می­کنی و این باعث حواس پرتی­ات می­شه و خودت رو به کشتن می­دی. زودباش، عجله کن.
سِن با شرمساری نیزه­اش را به دالِت داد و خودش را راحت کرد. وقتی کارش تمام شد، نگاهی به سربازان کنار دستش انداخت. هیچ یک از سربازان کالادین پوزخند نمی­زد. آن ها همان طور محکم با نیزه در دست و سپر به پشت شان ایستاده بودند.
صف­آرایی سپاه دشمن تقریباً به پایان رسیده بود. زمین بین دو سپاه، هموار و صاف با تخته سنگ­های کوچک بود. سِن با خودش فکر کرد، اینجا مرتع خوبی می­شد. باد گرم به صورتش می­وزید و رایحه­ای مرطوب از طوفان شب گذشته را به خود می­آورد.
صدایی گفت: «دالِت!»
مردی به آن ها نزدیک شد. نیزه ی کوتاهی در دست داشت که دو غلاف خنجر چرمی به میله­اش وصل شده بود. مرد جوانی که (احتمالاً چهار سال بزرگ تر از سِن) قامتش چند انگشت از دالِت بلندتر بود. لباس رزم چرمی نیزه داران را بر تن داشت، اما در زیر آن شلوار تیره ای به پا کرده بود. مگر پوشیدن شلوار ممنوع نبود؟
موهای سیاهِ آلثی اش روی شانه­هایش ریخته و موج برداشته بود و چشمانی به رنگ قهوه­ای تیره داشت. چند درجه ی سفید هم روی شانه ی بالاپوشش به چشم می­خورد. این نشانه ی فرمانده ی جوخه بود.
سی مرد اطراف سن به حالت خبردار ایستادند و نیزه­های شان را به علامت سلام نظامی بالا بردند. آیا این همان کالادین، فرزند طوفان بود؟ این جوان کم سن و سال؟
کالادین با صدایی قوی و رسا گفت: «دالِت، به زودی یه نیروی تازه وارد بهمون ملحق می شه. ازت می خوام که...» و در همان حال به سِن اشاره کرد.
دالِت با لبخندی حرف فرمانده را قطع کرد. «اون همین چند دقیقه پیش به جوخه ملحق شد، قربان. تازه داشتم آماده­اش می­کردم.»
- آفرین. کلی پول دادم تا اون پسر رو از گِیر دور کنم. اون مرد اون قدر ناشیه که حتی ممکنه اشتباهی سربازای خودی رو به کشتن بده.
چی؟ چرا باید کسی پول بده تا من رو بیاره اینجا؟ سِن مات و مبهوت مانده بود.
کالادین سوال کرد: «نظرتون راجع به زمین چیه؟» چند نفری از سربازان سرشان را بالا گرفتند و میدان نبرد را از نظر گذراندند. دالِت گفت: «اون فرورفتگی کنار اون صخره ی گرد در منتهی الیه سمت راست؟»
کالادین سرش را به علامت نفی تکان داد. «نه استقرار در اونجا خیلی سخته.»
- بله ممکنه. اون تپه ی کوچیک اونجا چی؟ نه زیادی نزدیکه و نه زیادی دور.
کالادین سرش را به آرامی تکان داد. «به نظر خوب می آد.» سِن هیچ نمی دانست که آن ها دقیقاً به چه چیز نگاه می­کنند.
دالِت فریاد زد: «همگی شنیدید؟»
تمام جوخه نیزه­هایشان را بلند کردند.
کالادین گفت: «حواست به این جوون تازه­وارد باشه، دالت. احتمالاً با علائم آشنا نیست.»
«البته.» دالِت داشت لبخند می­زد. چطور کسی می­توانست در چنین وضعیتی لبخند بزند؟ ارتش دشمن شیپور جنگ را به صدا در آورد.
آیا این بدان معنا بود که آماده ی نبرد هستند؟ با اینکه سِن به تاز­گی مثانه اش را خالی کرده بود، احساس کرد قطره­ای ادرار از روی پایش پایین لغزید.
کالادین گفت: «محکم بایستید.» و سپس به سمت جوخه ی بعدی رفت تا با آن ها هم­صحبت کند. در پشت سر سِن، ده دوازده صف دیگر از سربازان در حال شکل­گیری بود. کمانداران در طرفین سپاه برای پرتاب آماده می­شدند.
دالِت گفت: «نگران نباش پسر جان! اتفاقی برامون نمی­افته. بخت همیشه با جوخه ی کالادین یاره.»
سربازی که در طرف دیگر سِن ایستاده بود، با تکان سر تایید کرد. او یک مو قرمز از نژاد وِدِن(۴۶) بود که رنگ پوستش از آلثی­ها تیره­تر می بود. اصلاً چرا او داشت برای آلثی­ها می­جنگید؟
- درسته. کالادین پسر طوفانه. مطمئنم که این طوره. توی نبرد قبلی... فقط یه کشته دادیم.
سِن گفت: «ولی بالاخره یه نفر مُرده.»
دالِت شانه­هایش را بالا انداخت. «همه یه روز می میرن. ولی جوخه ی ما کمترین تلفات رو می­ده. خواهی دید.»
صحبت­های کالادین با سایر فرمانده جوخه­ها به اتمام رسید و به سمت جوخه ی تحت فرماندهی­اش بازگشت. با اینکه یک نیزه ی کوتاه با خودش حمل می­کرد (که اصولاً باید با یک دست از آن استفاده می­کردند و با دست دیگر سپر را نگه می­داشتند) اما نیزه ی او حدود یک وجب از نیزه ی هم رزمانش بلندتر بود.
دالِت فریاد زد: «افراد! آماده!» برخلاف سایر فرمانده جوخه­ها، کالادین به جای ایستادن در صف، در جلوی جوخه­اش ایستاد.
مردان جوخه ی سِن با هیجان وافر شروع به حرکت کردند. صدای قدم­ها و برخورد سپرها و نیزه­ها در دشت طنین انداخت.
کالادین سرجایش ایستاده بود و سپاه مقابل را زیر نظر داشت.
بدون آنکه رو برگرداند، فریاد زد «افراد! همین طور ادامه بدید!»
در پشت سرشان افسری با چشم­های روشن، سوار بر اسب حرکت می­کرد. «آماده برای نبرد! می­خوام خون همه­شون ریخته بشه! بجنگید و بُکشید!»
بعد از رفتن سوار، کالادین تکرار کرد: «همین طور ادامه بدید!»
دالِت به سِن گفت: «برای دویدن آماده باش.»
- دویدن؟! ولی ما آموزش دیدیم که با آرایش نظامی رژه بریم! مگه نباید آرایش­مون رو حفظ کنیم؟
- درسته. ولی اغلب افراد چیزی بیشتر از تو آموزش نظامی ندیدن. اون هایی که می­تونن خوب بجنگن رو آخر سر می­فرستن به دشت هزار تکه تا با پارشندی ها بجنگن. کالادین می­خواد ما رو برای جنگیدن با پارشندی­ها نگه داره تا برای پادشاه بجنگیم. اغلب این آدم­ها به زودی صف رو می­شکنن و حمله می­کنن. این چشم روشن­ها اون قدر فرماندهی بلد نیستن که بتونن آرایش جوخه­شون رو حفظ کنن. بنابراین کنار ما بمون و بدو.
«وقتشه که سپرم رو از پشتم باز کنم؟» سایر صف­ها مشغول باز کردن سپرها بودند. اما جوخه ی کالادین همچنان به سپرهایشان دست نزده بودند.
قبل از آنکه دالِت بتواند جوابش را بدهد، از پشت سرشان شیپوری نواخته شد. دالِت گفت: «حالا!»
تمام سپاه در میان صدای برخورد چکمه­ها به زمین شروع به حرکت کرد و همان طور که دالِت پیش بینی کرده بود، آرایش نظامی مدت زمان زیادی دوام نیاورد. بعضی از سربازان شروع به فریاد زدن کردند، نعره­ها بالا گرفت، فرماندهان فرمان حمله دادند و صف از هم گُسست. در همان لحظه جوخه ی کالادین هم شروع به دویدن کردند و با نهایت سرعت به کارزار شتافت. زمین آن قدر که سن فکر می­کرد، هموار نبود و کم مانده بود با سر به زمین بخورد.
تعادلش را حفظ کرد و به دویدن ادامه داد. با یک دست نیزه­اش را نگه داشته بود و سپرش مدام به پشتش ضربه می­زد. سپاه دشمن هم به حرکت در آمده بود. سربازان جناح مقابل هم داشتند به میدان نبرد سرازیر می­شدند. دیگر هیچ اثری از آرایش نظامی یا صفوف منظم نبود. صحنه ی نبرد واقعی کوچک ترین شباهتی به آنچه در تعلیمات نظامی گفته می­شد، نداشت.
سِن حتی نمی­دانست سربازان دشمن کدام هستند. یکی از فرماندهان دشمن به قلمروی لُرد آمارام تجاوز کرده بود. آن سرزمین به شاهزاده سادیس تعلق داشت.
این یک نبرد مرزی بود و سن تصور می­کرد سپاه دشمن متعلق به یکی دیگر از شاهزادگان آلثی هاست. چرا دو طرف با هم می­جنگیدند؟ شاید پادشاه اگر بود می­توانست این جنگ را متوقف کند، اما او در دشت هزار تکه در حال جنگیدن برای گرفتن انتقام قتل پادشاه گاویلار (در پنج سال قبلبود.
دشمن مقدار زیادی کماندار در اختیار داشت. زمانی که اولین موج تیرها در آسمان به پرواز درآمد، وحشت سِن به اوج رسید. بار دیگر سکندری خورد. دلش می­خواست سپرش را از پشتش جدا کند. اما دالِت بازویش را چنگ زد و او را به جلو راند. صدها تیر آسمان را پوشاند. تیرها در آسمان قوسی زدند و سقوط کردند و مانند پرندگان شکاری که بر روی طعمه­هایشان فرود می­آیند، بر سر سپاه فرو ریختند. سربازان آمارام سپرها را بالا نگه داشتند. اما جوخه ی کالادین نه. آن ها به سپرهایشان دست نزدند.
سِن فریادی کشید.
تیرها در میانه ی سپاه آمارام در پشت سر او فرود آمدند. سِن نگاهی به پشت سرش انداخت و به دویدن ادامه داد. تیرها درست پشت سرشان فرود آمده بودند. سربازان فریاد می­کشیدند و تیرها بر روی سپرها فرود می­آمدند.
سِن خطاب به دالِت فریاد زد «چرا؟ از کجا می­دونستی؟»
- اونا تیرها رو به سمتی نشونه می­گیرن که تراکم سربازها بیشتره. اون طوری احتمال برخوردشون با هدف زیاده.
چند گروه دیگر سپرهایشان را پایین نگه داشته بودند، اما اغلب سپاهیان درحالی که سپرهایشان را رو به آسمان گرفته بودند، بی­هدف می­دویدند و به این فکر می­کردند که مبادا تیری به بدنشان اصابت کند. این­کار، سرعت حرکت شان را می­گرفت و همین طور خطر لگدمال شدن توسط صفوف پشت سرشان را هم به جان می­خریدند.
سِن هم چنان مصرانه می­خواست سپرش را بالای سرش نگه دارد، دویدن بدون سپر کار درستی به نظر نمی­آمد.

۲. شرافت مُرده است
"ده فرمان. زمانی کسی به ما عشق می­ورزید. چرا ما را به حال خود رها کردی، ای قادر مطلق؟ ای سپر بلای روح من! کجا رفتی؟"

برگرفته در روز دوم از پنجه ی ششم از ماه هشتم سال ۱۱۷۱، پنج ثانیه پیش از مرگ.
مورد: یک زن روشن چشم در دهه ی سوم زندگی­اش.
هشت ماه بعد
شکم کالادین صدا می­داد. دستش را از میان میله­ها دراز کرد و کاسه ی شوربا را گرفت. کاسه ی کوچک را (که بیشتر به فنجان شبیه بود) از میان میله ها داخل آورد، آن را بویید، چهره در هم کشید و در همان وقت، ارابه ی قفسی شکل شروع به حرکت کرد. شوربای رقیق از دانه­های پخته شده ی غلات تهیه می­شد، اما ظاهراً شوربای امروز پس­مانده غذای دیروز را هم در خودش داشت.
هرچند غذای مشمئزکننده­ای بود، اما تنها چیزی می بود که برای خوردن گیرش می­آمد. شروع به خوردن کرد. پاهایش از میان میله­های قفس آویزان بود و منظره ی بیرون قفس را تماشا می­کرد. سایر بردگان داخل قفس کاسه­هایشان را محتاطانه در دست گرفته بودند تا کسی غذایشان را ندزدد. در اولین روز، یکی از آن ها قصد داشت غذای کالادین را بدزدد. کالادین کم­مانده بود دستش را بشکند. حالا دیگر کسی با او کاری نداشت. بدون توجه به کثیفی دستانش، غذا را با دست خورد. ماه­ها بود که دیگر توجهی به کثیفی نداشت. از اینکه توهماتی که به سر دیگران می آمد به سرش بیاید تنفر داشت. اما چطور ممکن بود... آن هم بعد از هشت ماه کتک خوردن، محرومیت از غذا و تحمل وحشی­گری؟
او با توهمات مبارزه می­کرد. نمی­خواست مثل آن ها شود. او یک برده بود، اما نمی­خواست مثل یک برده فکر کند.
ده برده در قفس بودند، همگی مرد. با ریش­های انبوه و کثیف. این تنها یکی از سه ارابه در کاروانی بود که در تپه­های بلامعارض(۵۵) در حرکت بود.
خورشید در انتهای افق به رنگ سرخ درآمده بود، درست به رنگ داغ­ترین قسمت تنور آهنگری. توده ی ابرها از تابش خورشید، به رنگ سرخ درآمده بودند. تپه­ها با پوشش گیاهی­ای شامل علف­های سبز بلند، به نظر بی انتها می آمدند. در آن نزدیکی موجودی کوچک در میان علف­ها این سو و آن سو می رفت. بیشتر شبیه به یک حشره بود که بال بال می­زد. موجود عجیب، فاقد شکل مشخص و به نوعی نیمه شفاف بود. اسپرن­های باد موجوداتی بودند که تمایل وافری به ماندن در مکان هایی داشتند که آدم های آن حوصله شان را نداشتند. کالادین در دل آرزو کرد که این یکی خیلی زود از پرسه زدن در آن حوالی خسته شود و آنجا را ترک کند. اما همین که خواست کاسه ی چوبی­اش را به طرفی پرت کند، متوجه شد که کاسه به دستش چسبیده.
اسپرن باد(۵۶) خندید. شبیه به یک نوار نورانی و بدون شکل مشخصی بود. کالادین ناسزایی گفت و سعی کرد کاسه را از دستش جدا کند. اسپرن­های باد معمولاً این طور شوخی­ها را با مردم می­کردند. کالادین نگاهی غضب­آلود به کاسه کرد و لحظاتی بعد، کاسه از دستش جدا شد.
غرولند­کنان کاسه را به طرف یکی دیگر از برده­ها هُل داد. برده ی بینوا به محض دیدن کاسه آن را قاپید و شروع به لیسیدن پس­مانده ی غذا کرد.
صدایی نجواکنان گفت: «آهای!»
کالادین به اطرافش نگاه کرد. برده­ای با پوست تیره و موی کمند کرده داشت با احتیاط به طرفش می­خزید. از چهره ی محجوبش می­شد فهمید که نمی­خواهد کالادین را عصبانی کند. «تو مثل بقیه نیستی.» چشمان تیره ی برده به پیشانی کالادین دوخته شده بود. بر روی پیشانی­اش سه علامت داغ دیده می­شد.
دو تا از داغ­ها درست هشت ماه پیش در آخرین روز عضویتش در سپاه آمارام روی پیشانی­اش حک شده بود، اما سومین داغ، تازه بود و به دست ارباب قبلی­اش روی پیشانی­اش جای گرفته بود. عدد شش.
برده دستانش را زیر کهنه پارچه­ای که بدنش را با آن پوشانده بود، پنهان کرده بود. یعنی یک خنجر زیر لباسش داشت؟ نه این فکرِ مضحکی بود.
هیچ­کدام از این برده­ها نمی­توانست با خودش سلاح داشته باشد. اما غرایض کهنه در وجود یک جنگجو به این راحتی­ها محو نمی­شدند. بنابراین کالادین با دقت تمام، دست برده را تحت نظر داشت.
برده به حرف زدن ادامه داد. «شنیدم که دو تا از نگهبان ها داشتن با هم حرف می­زدن.» و کمی نزدیک­تر شد. ظاهراً به مِشمِشه(۵۷) مبتلا بود.
- اونا می­گفتن که تو قبلاً می­خواستی فرار کنی.
کالادین پاسخی نداد.
برده گفت: «ببین...» و دستش را از زیر کهنه پاره بیرون آورد و کاسه ی شوربا را نشان داد. کاسه تا نیمه پر بود. «دفعه ی بعدی که خواستی فرار کنی، من رو هم با خودت ببر. از امروز تا روزی که فرار کنیم، هر وعده نصف غذام رو بهت می­دم. ازت خواهش می­کنم.»
تعدادی اِسپرِن گرسنگی(۵۸) دور و برش جمع شدند. اسپرن­ها شبیه مگس­های قهوه­ای رنگ بودند که اطراف سر برده پرواز می­کردند. آن قدر ریز بودند که به زحمت به چشم می­آمدند.
کالادین رویش را برگرداند و به تپه ماهورهای بی­پایان و علف­هایشان نگاه کرد. یک دستش را روی میله­های قفس تکیه داد و سرش را روی آن گذاشت. پاهایش همچنان از قفس آویزان بود.
- قبوله؟
- تو یه احمقی. اگر تو هر روز نصف غذات رو به من بدی، اون قدر ضعیف می­شی که دیگه نمی­تونی فرار کنی. تازه این در صورتی بود که من می­خواستم فرار کنم... که نمی­خوام. نقشه­ات جواب نمی­ده.
- اما...
- ده بار! در عرض هشت ماه ده بار خواستم فرار کنم. اون هم از دست پنج تا ارباب مختلف. فکر می­کنی چند بار موفق شدم؟
- خُب... می­خوام بگم که...
هشت ماه. هشت ماه بردگی. هشت ماه شوربا و کتک خوردن. انگار که یک عمر گذشته بود. به سختی می­توانست دوران جنگاوری­اش را به یاد بیاورد. رو به برده گفت: «برده­ها بعد از فرار نمی­تونن مخفی بشن. با اون علامت روی پیشونی­ات... من چند باری فرار کردم، اما هر بار پیدام کردن و برم گردوندن.»
زمانی همه او را با بخت بلندش می­شناختند. فرزند طوفان. اما حالا می­دید که تمام آن ها دروغی بیش نبوده و تنها چیزی که نصیب اش شده، بدشانسی است.
سربازان، افراد خرافاتی­ای بودند و عاقبت او هم ترجیح داده بود مثل آن ها فکر کند که فرزند طوفان است. تمام کسانی که او تلاش کرده بود ازشان محافظت کند، آخر سر جانشان را از دست داده بودند. این اتفاق بارها و بارها رخ داده بود.
و حالا او اینجا بود.
در وضعیتی به مراتب بدتر از نقطه ی آغاز. بهتر بود که دست از مقاومت بردارد. این سرنوشتش بود و باید آن را می پذیرفت.با پذیرفتن این فکر، احساس رهایی کرد. رهایی از مقاومت و اهمیت دادن به زندگی.
برده بالاخره متوجه شد که کالادین خیال حرف زدن در سر ندارد، بنابراین از او فاصله گرفت و به جایش بازگشت و شروع به خوردن شوربا کرد. ارابه به حرکتش ادامه داد. مراتع سرسبز در همه طرف به چشم می­خوردند، اما زمین­های نزدیک به ارابه عاری از هر نوع پوشش گیاهی بود. با نزدیک شدن ارابه، علف ها عقب­نشینی می­کردند و تک­تک شان خود را در سوراخی بین سنگ­ها پنهان می­کردند و پس از عبور ارابه، بار دیگر سر از مخفیگاه­شان بیرون می آوردند.
و به این ترتیب مسیر حرکت ارابه، پیوسته مثل کف دست عاری از هر نوع گیاهی بود.
معمولاً در تپه­های بلامعارض، طوفان ها عظیم و قدرتمند بودند که مردم آن ها را با نام اَبَرطوفان(۵۹) می شناختند.
و گیاهان یاد گرفته بودند که چگونه تنازع بقاء داشته باشند. این کاری بود که همه باید یاد می­گرفتند، تنازع بقاء. بوی بدن نشُسته و خیس از عرق یکی دیگر از برده­ها در مشام کالادین پیچید و صدای نزدیک شدن کسی به گوشش خورد. با حالتی ظنین به طرف صدا برگشت و انتظار داشت یکی دیگر از برده­ها را ببیند.
این بار یکی دیگر از برده­ها پیشش آمده بود، ریش انبوه و سیاهی داشت که تکه­های غذا و کثافات بین کلاف­هایش جا مانده بود. کالادین ریشش را کوتاه نگه می­داشت، در واقع به مزدوران تِوْلاکوْ(۶۰) اجازه می­داد که هرازگاهی آن را برایش کوتاه کنند. این برده هم درست مانند کالادین، بقایای کیسه ی قهوه­ای کهنه ای را به عنوان لباس به تنش کشیده بود و البته چشمانی تیره داشت. شاید به رنگ سبز تیره. البته با توجه به تیرگی چشمانش تشخیص رنگ شان به سادگی ممکن نبود. رنگ چشم تمامشان سیاه یا قهوه­ای به نظر می­آمد، مگر در نور مستقیم آفتاب.
برده ی تازه وارد دستانش را بالا آورد. بر روی یکی از دستانش لکه­ای داشت. پوست دستش در آن ناحیه رنگش را از دست داده بود. احتمالاً به این خاطر به نزد کالادین آمده بود که جوابش را به برده ی قبلی شنیده بود.
برده­ها از همان روز اول از او حساب می­بردند، اما به وضوح در موردش کنجکاوی می­کردند.
کالادین آهی از سر بی­حوصلگی کشید و رویش را برگرداند. برده با کمی تردید کنارش نشست. «ناراحت نمی­شی اگه ازت بپرسم که چطور شد که برده شدی، دوستِ من؟ برام سواله. برای همه­مون سواله.»
از روی لهجه و چشمان تیره­اش می­شد گفت که او هم مثل کالادین یک آلثی است. اغلب برده­ها آلثی بودند. کالادین جوابی به سوالش نداد.
«من خودم... یه گله چال دزدیدم.» مرد صدایی گرفته داشت. وقتی حرف می­زد، انگار داشتی صفحات کاغذ را به هم می­مالیدی. «اگر فقط یه چال دزدیده بودم، فقط یه کم کتکم می­زدن، ولی یه گله... هفده تا چال...»
زیر لب خنده­ای کرد، انگار داشت جسارت خودش را تحسین می­کرد.
در گوشه­ای دیگر از ارابه، کسی سرفه کرد. وضعیت جسمانی­شان هیچ خوب نبود. ضعیف، مریض، رنجور از سوء تغذیه. برخی از آن ها مثل کالادین چند باری اقدام به فرار کرده بودند، اما کالادین تنها کسی بود که علامت شش روی پیشانی­اش داغ خورده بود.
برده­های فراری از همه ی برده­ها ارزان­تر به فروش می­رفتند، با یک تخفیف چشم­گیر. احتمالاً داشتند آن ها را می­بردند تا در جایی که نیروی کار ارزان نیاز بود به قیمت ناچیزی به فروش برسانند. در حاشیه ی ساحلی تپه­های بلامعارض، تعداد زیادی از شهرهای کوچک مستقل بنا شده بودند که در آن ها قوانین حاکم بر نظام برده­داری فرقه ی وُرین، شایعه­ای بیش نبود.
نزدیک این شهرها شدن برای برده­ها به غایت خطرناک بود. هیچ قانون خاصی بر این سرزمین­ها حاکم نبود و با عبور از سرزمین­های آزاد، تِوْلاکوْ به راحتی می­توانست مزدوران اجیرنشده­ای که در آن سرزمین­ها پرسه می­زدند را دور بزند. مردانی که بویی از شرافت نبرده بودند و هیچ هراسی از سلاخی کردن ارباب و برده­هایش (به منظور دزدیدن چال­ها و ارابه­هایشان) نداشتند.
مردانی که بویی از شرافت نبرده بودند؟ به راستی آیا کسی هم مانده بود که بویی از شرافت برده باشد؟
کالادین در دل به خودش جواب داد: «نه! شرافت هشت ماه پیش مُرد.»
- خُب؟ نگفتی چی شد که از ارابه برده­ها سر در آوردی؟
کالادین بار دیگر دستش را روی میله­ها تکیه داد. «تو چطور دستگیر شدی؟»
«اتفاق عجیبی بود.» کالادین هنوز سوال مرد را جواب نداده بود. اما هرچه بود، لب به سخن باز کرده بود. برده ادامه داد. «یه زن بهم خیانت کرد... باید حدس می­زدم یه روز می­فروشدم.»
- نباید چال می­دزدیدی. زیادی کند حرکت می­کنن. اسب بیشتر به دردت می­خورد.
مرد قهقهه­ای زد. «اسب؟! فکر کردی عقلم رو از دست دادم؟ اگه هنگام اسب دزدی دستگیر می­شدم، بدون برو برگرد حلق آویزم می­کردن. ولی سَر چال دزدی... فقط یه داغ رو پیشونی­ام گذاشتن.»
کالادین نگاهی به اطراف انداخت. داغ روی پیشانی این مرد، کهنه­تر از داغ کالادین بود. رنگ پوست اطراف رد داغ به سفید گذاشته بود. رمز نوشته ی روی پیشانی­اش چه بود؟ کالادین گفت: «ساس موروم(۶۱).» نام منطقه­ای متعلق به طبقه ی بالادست اجتماع بود که این برده اولین بار آنجا داغ خورده بود.
برده با تعجب به کالادین نگاه کرد. «هِی! تو بلدی رمزنگاره بخونی؟» چند نفری از برده­ها هم توجه­شان به موضوع جلب شد. «پس داستانت باید از اونی که من فکر می­کردم جالب­تر باشه، دوستِ من.»
کالادین به علف­هایی که در وزش نسیم آرام به رقص درآمده بودند، نگاه کرد. هر وقت وزش باد شدیدتر می­شد، ساقه­های علف با حساسیت بیشتری نقب می­زدند و توی زمین پنهان می­شدند و زمین را مانند پوست یک اسب مریض، لختِ عور می­گذاشتند. اِسپرِن باد هنوز هم آنجا بود، بین دسته­های علف این سو و آن ­سو می­رفت. چه مدت بود که سر در تعقیب کالادین گذاشته بود؟ حداقل یکی دو ماهی می­شد.
و این موضوع خیلی عجیب بود. شاید این یکی همان اِسپرِن باد همیشگی نبود. از هم تمایز دادن اسپرن­ها محال بود.
- خُب؟ حالا بگو تو چرا اینجایی؟
- من به خیلی دلایل اینجا هستم. شکست. جنایت. خیانت. احتمالاً به همون دلایل که اغلب آدم­ها اینجان.
چند نفری از برده­ها با غرولند کردن حرفش را تایید کردند و غرولند یکی از آن ها به سرفه­ای خشک بدل شد و سرفه­ها همان طور ادامه یافت. کالادین در گوشه­ای از ذهنش به این فکر می­کرد که چه شب­ها را با سرفه و خلط و تب و لرز و هذیان­گویی این برده­ها به صبح رسانده بود.
مرد حراف ادامه داد: «خیلی خُب. شاید باید سوالم رو یه شکل دیگه بپرسم. یعنی یه کم دقیق­تر یا به قول مادرم: همون چیزی رو که منظورته بگو و همون چیزی رو که می­خوای درخواست کن. چی شد که اولین داغ رو روی پیشونی ا ت گذاشتن؟»
کالادین خودش را جمع و جور کرد و کف ارابه نشست. «من یه روشن چشم رو کشتم.»
هم صحبت بی­نامش سوتی از سرتعجب کشید. «در عجبم از اینکه چطور گذاشتن زنده بمونی.»
- به خاطر کشتن اون روشن چشم نیست که برده شدم. مشکل من اون کسیه که باید می­کشتم و نکشتم.
- چطور؟
کالادین سرش را تکان داد و دست از جواب دادن کشید. مرد حراف عاقبت بلند شد و به گوشه ی ارابه رفت، در آنجا نشست و به پاهای برهنه ی خودش خیره شد.
***

ساعت­ها بعد، کالادین همچنان سرجایش نشسته بود و با انگشت روی داغ­ روی پیشانی­اش می­مالید. این بود زندگی او. هر روز از پی روز قبل. در این ارابه ی نفرین شده.
اولین داغ مدت­ها پیش التیام پیدا کرده بود. اما رنگ پوستش در اطراف داغ "شش" هنوز قرمز، ملتهب و پوسته پوسته بود و مثل قلب دومش نبض داشت. دردی که از آن داغ به وجودش چنگ می­انداخت، حتی از زمانی که کودکی بازیگوش بود و سهواً دسته ی قوری داغ را گرفته بود، جان­سوزتر بود.
درس­هایی که کالادین از پدرش یاد گرفته بود، در پس ذهنش نجوا می­شد. نصیحت­هایی برای مراقبت از زخم حاصل از سوختگی: مرهمی برای پیشگیری از عفونت روی اون بگذار. روزی یک بار جای زخم رو شستشو بده.
مرور آن خاطرات نه تنها هیچ برایش خوشایند نبود، بلکه باعث رنجش خاطرش می­شد. او صمغ گیاه چهار برگ، یا عصاره ی گیاهی برای ساختن مرهم نداشت. او حتی آب برای شستشوی زخم نداشت.
قسمت­هایی از زخم که پوسته پوسته شده بود، کششی را در پوست پیشانی­اش ایجاد می­کرد. هرچند لحظه یک بار ابروانش را در هم می­کشید، یا پیشانی­اش را می­خاراند. ساعد دست راستش همیشه آغشته به ترشحات زخم روی پیشانی اش بود. اگر آینه ای داشت، احتمالاً می­توانست اسپرن­های کوچک و قرمز عفونت را ببیند که اطراف زخمش تجمع کرده­اند.
خورشید در آسمان غرب در حال غروب بود، اما ارابه به حرکت ادامه می داد.
قَمَرِ سالاس(۶۲) از آسمان شرق سرکی کشید، گویی در ابتدا برای طلوع کردن دچار تردید بود و می­خواست اول از غروب خورشید، اطمینان حاصل کند.
آسمان شب کاملاً صاف بود و ستارگان بر صفحه ی شب نورافشانی می کردند. صورت فلکی زخمِتَلْن(۶۳) در این هنگام، در آسمان شب نمایان بود.
برده­ای که مدام سرفه می­کرد، باز هم سر و صدا به راه انداخته بود. سرفه هایی خش دار و پُر از خلط. زمانی بود که کالادین در چنین شرایطی به کمک فرد می­شتافت، اما حال دیگر چیزی در درونش تغییر کرده بود. بسیاری از کسانی که او زمانی قصد داشت به آن ها کمک کند، حالا دیگر مُرده بودند.
مدتی بود که (به شکل غیر منطقی) به این نتیجه رسیده بود که آدم بهتر است در اموری که به او مربوط نیست دخالت نکند. بعد از کشته شدن تین(۶۴)، دالِت و باقی اعضای جوخه­اش و ده گروه متوالی از برده­ها...
دیگر امیدی برای کمک به دیگران در وجودش باقی نمانده بود.
دو ساعت از طلوع اولین قمر گذشت. تِوْلاکوْ دستور توقف داد. دو مزدور حیوان­صفتش از ارابه­ها بالا رفته، روی سقف قفس­ها ایستادند و کمی بعد به دنبال هیزم برای روشن کردن آتش رفتند. لانکی تاران(۶۵) (پسرک پادو) به تیمار کردن چال­ها پرداخت. جانوران عظیم­الجثه ی سخت­پوست، که هر کدام به بزرگی یک ارابه بودند، آرام گرفتند و داخل لاک­هایشان فرو رفتند. کمی بعد هر سه جانور غول­پیکر به سه برآمدگی بزرگ در تاریکی دشت بدل شدند که هیچ چشمی نمی­توانست آن ها را از تپه­های کوچک تمیز دهد. در آخر کار هم تِوْلاکوْ شروع به وارسی برده­ها به صورت تک­تک کرد. به هر کدامشان ملاقه ای آب می­داد و از سلامتی آن ها (سرمایه­هایش) اطمینان حاصل می­کرد. البته سلامتی به حدی که آن ها را زنده به بازار فروش بردگان می­رساند، کفایت می کرد.
تِوْلاکوْ از ارابه اول شروع کرد. کالادین که هنوز کف ارابه نشسته بود، انگشتانش را زیر کمربند موقتی­اش فرو کرد تا مطمئن شود برگ­هایی که زیر آن پنهان کرده بود، سرجایشان هستند. پوست زمخت و خشک برگ­ها را زیر پوست انگشتانش احساس کرد. هنوز نمی­دانست که با آن ها چه کار می­خواهد بکند. آن برگ­ها را یک بار که به او اجازه داده بودند برای کش و قوس دادن به عضلات و مفاصلش از ارابه خارج شود، چیده بود. شک داشت که هیچ کسی در آن کاروان بتواند گیاه سیاه زهر را (با آن برگ­های نازک سه­پره­اش) تشخیص دهد. بنابراین چیدن آن چند برگ عمل مخاطره­آمیزی نبود.
پنهانی برگ­ها را بیرون آورده و آن ها را بین انگشتانش له کرد و سایید، آن ها ابتدا باید خشک می­شدند تا مورد استفاد پیدا کنند. چرا آن ها را با خود داشت؟ آیا می­خواست آن ها را به خورد تِوْلاکوْ بدهد و از این طریق انتقام بگیرد؟ یا اینکه چنانچه اوضاع از حد تحملش خارج می­شد، به کمک آن ها خودش را از درد و رنج خلاص کند؟
با خودش فکر کرد، هنوز کارم به اونجا نکشیده. موضوع فقط این بود که با دیدن هر نوع سلاحی، غریزه ی جنگاوری­اش او را وا می­داشت که آن سلاح را پیش خود حفظ کند. فضای اطراف کاملاً تاریک بود. سالاس کوچک­ترین و کم­نورترین قمر از اقمار سه­گانه بود.
و اگرچه نور بنفش این قمر الهام­بخش شاعران زیادی بود، اما قدرت نورافشانی­اش به حدی کم بود که در نور آن کف دست خودتان را هم نمی توانستید به وضوح ببینید.
صدایی نازک و زنانه گفت: «اوه! اون چیه؟»
موجودی نیمه شفاف (به بزرگی یک کف دست) از گوشه ی ارابه در جایی که کالادین نشسته بود، به داخل ارابه سرک کشید، از ارابه بالا آمد و وارد آن شد. اِسپرِن باد خود را به شکل یک زن جوان درآورده بود.
اسپرن­های بزرگ­تر قابلیت تغییر شکل و اندازه را دارا بودند. صورتی چند گوش و گیسوانی بلند و مواج داشت که در پس سرش رو به محو شدن می گذاشتند.
اسپرن باد به رنگ آبی و سفید مات بود و یک لباس ساده ی سفید دخترانه به تن داشت که تا بالای زانوانش ادامه داشت. این لباس هم درست مانند موهایش در پایین­ترین قسمت، حالتی محو به خود می­گرفت. دست­ها، پاها و صورتش کاملاً قابل تشخیص بودند.
و لب­ها و سینه­هایش به یک زن ترکه­ای می­مانست.
کالادین ابروانش را درهم کشید. اسپرن­های مختلف همیشه اطراف مردم درآمد و شد بودند و همگان به نادیده گرفتن شان عادت داشتند. اما این یکی در مقایسه با سایر اسپرن­ها رفتار عجیبی داشت. اِسپرِن باد با هر قدم کمی بالاتر می­آمد، انگار که از یک پلکان نامریی بالا بیاید. وقتی به ارتفاعی هم­سطح با دستان کالادین رسید، کالادین مشتش را بست و برگ­ها را پنهان کرد. اِسپرِن باد چرخی دور دست کالادین زد.
اسپرن کمی خم شد و همچون کودکی که برای یافتن شیرینی های مخفی شده کندوکاو می­کند، از زوایای مختلف به دست کالادین نگاه کرد. صدایش چون صدای نجواگونه ی یک زن بود «اون چیه؟ می­تونی به من نشونش بدی. به کسی چیزی نمی­گم. اون یه گنجه؟ یک تکه از شنل شب رو کندی و اون رو توی دستات مخفی کردی؟ یا قلب یه سوسکه که با همه ی کوچکی­اش هنوزم داره می­تپه؟»
کالادین چیزی نگفت:. اِسپرِن دلخور شد و لب برچید. روی هوا بلند شد و اگرچه بال نداشت در هوا معلق ماند و به چشمان کالادین نگاه کرد. «کالادین؟ چرا من رو نادیده می­گیری؟»
کالادین زبانش باز شد «تو چی گفتی؟!»
اسپرن لبخندی شیطنت­آمیز زد و از او فاصله گرفت. در حین حرکت تغییر شکل داد و به نواری بلند به رنگ سفید و آبی مات تبدیل شد. وقتی به میله های قفس رسید، مانند تکه لباسی که به چنگال گردباد افتاده باشد، در هوا چرخید و به سرعت به زیر ارابه شیرجه زد.
کالادین گفت:: «لعنتی!» و به حالت نیم­خیز در آمد «آهای! روح! چی گفتی؟ حرفت رو تکرار کن!»
اسپرن ها هرگز اسمی از افراد نمی­بردند. آن ها موجودات هوشمندی نبودند. آن هایی که بزرگ تر بودند (مثل اسپرن­های باد یا اسپرن­های رود(۶۶)) این قابلیت را داشتند که صداها و حالت­های افراد را تقلید کنند، اما قدرت تفکر نداشتند.
«شما هم شنیدید چی گفت:؟» کالادین رو به هم­بندی­هایش کرد.
سقف قفس آن قدر بلند بود که کالادین بتواند در آن بایستد. سایرین دراز کشیده بودند و برای ملاقه ی آب انتظار می­کشیدند. به جز زمزمه­هایی و چند سرفه از طرف مرد ناخوش احوال در گوشه ی ارابه، جوابی نشنید. حتی دوست حرافش هم توجهی به او نمی­کرد، فقط در حالت خلسه نشسته بود و به پاهایش خیره مانده و انگشتانش را تکان می­داد.
شاید آن ها اِسپرِن را ندیده بودند. خیلی از اسپرن­های بزرگ به جز برای شخصی که قصد اذیت و آزارش را داشتند از دید دیگران نامریی بودند. کالادین دوباره روی کف ارابه نشست و پاهایش را بیرون قفس آویزان کرد. موضوع این بود که هیچ یک از هم­بندی­هایش نام او را نمی­دانستند. با خودش فکر کرد، شاید دارم عقلم رو از دست می­دم. چیزهایی می­بینم که وجود ندارن و چیزهایی می­شنوم که...
نفسی عمیق کشید و بعد مشتش را باز کرد. فشار انگشتانش برگ­ها را خُرد کرده بود. باید آن ها را دوباره مخفی می­کرد تا دوباره...
«اون برگ ها واقعاً زیبا هستن!» دوباره همان صدای زنانه بود. «اون­ها رو خیلی دوست داری مگه نه؟»
کالادین از جا پرید وسرش را به میله­ها چسباند. اِسپرِن در هوا به پرواز درآمد و جلوی صورتش معلق ماند. لباس سفیدش در جریان بادی که کالادین اصلاً حسش نمی­کرد، موج برمی­داشت.
- اسم من رو از کجا می­دونی؟
اسپرن باد جوابی نداد. داخل ارابه شد و از لای میله­ها سرک کشید و تِوْلاکوْ (ارباب برده­ها) را دید که داشت به آخرین برده­های ارابه ی اول با ملاقه آب می­داد. برگشت و به کالادین نگاه کرد.
- چرا دیگه مبارزه نمی­کنی؟ قبلاً تلاش می­کردی. اما حالا دیگه نه!
- برای تو چه فرقی می­کنه، روح؟
اسپرن سرش را تکان داد. «نمی­دونم. ولی برام مهمه! به نظرت عجیب نیست؟» موضوع از عجیب هم عجیب­تر بود. چرا باید او یک اِسپرِن را می­دید که نه تنها اسمش را می­دانست، بلکه ظاهراً چیزهایی را از گذشته به یاد می­آورد که پنجه­ها پیش اتفاق افتاده بود؟
«خواهش می­کنم اون برگ­ها رو نخور کالادین... خودت که می­دونی.» و دستانش را روی سینه­اش قلاب کرد. «یا شاید هم می­خوای بخوری شون؟یادم نمی آد. تو خیلی عجیبی. یه چیزهایی رو می­چپونی توی دهنت و یه چیزهای دیگه رو از پشتت خارج می­کنی.»
کالادین نجواکنان گفت: «اسم من رو از کجا می­دونی؟»
- خودت اسمت رو از کجا می­دونی؟
- اسم رو می­دونم چون... چون اسممه!... والدینم اون رو بهم یاد دادن. چه می­دونم!
«خُب من هم نمی­دونم.» و طوری که انگار یک مناظره ی مهم را بُرده باشد، سرش را تکان داد.
- خیلی خُب! ولی چرا اسم من رو به زبون می آری؟
- چون ادب حکم می­کنه و تو خیلی بی­ادبی!
- اسپرن رو چه به این حرف­ها؟
«دیدی؟» با انگشت به کالادین اشاره کرد. «بی­ادب!»
کالادین چشمانش را بست و باز کرد. زادگاهش بسیار دور بود. در زمین­های بیگانه راه می­رفت و غذاهای بیگانه می­خورد، شاید اسپرن­هایی که اینجا زندگی می­کردند، با اسپرن­های وطنش متفاوت بودند.
«نگفتی چرا دیگه مبارزه نمی­کنی؟» اِسپرِن این را گفت و روی پای کالادین نشست تا استراحت کند. کالادین وزنش را احساس نمی­کرد.
به آرامی گفت: «نمی­تونم مبارزه کنم.»
- قبلاً که می­کردی.
کالادین چشمانش را بست و سرش را به میله­ها تکیه داد. «من خیلی خسته ام.» منظورش خستگی جسمی نبود، اگرچه هشت ماه تمام از پس­مانده ی غذای دیگران تغذیه کردن، قوای جسمانی­اش را تا حد زیادی تحلیل برده بود. حتی وقت­هایی که به اندازه ی کافی می­خوابید، احساس خستگی می­کرد. حتی در آن روزهای انگشت­شماری که احساس گرسنگی، سرما و درد نمی کرد. خسته بود، خیلی خسته...
- قبلاً هم شده بود که خسته باشی.
«من شکست خوردم، روح! واقعاً باید این طور آزارم بدی؟» چشمانش را بست. همه ی دوستانش مُرده بودند. سِن و دالِت و پیش از آن ها تاکْس(۶۷) و همین طور خانواده ی تاکِر(۶۸).

نظرات کاربران درباره کتاب طریق شاهان

در مجموع فکر کنم حدود ۱۰ جلده . یکی از طولانی ترین فاتزی هایی هست که میشه پیدا کرد و این کتاب فقط بخشی از جلد اول مجموعه استورم لایت هست . ولی اگه وقت کافی دارید ارزش خوندن رو داره.
در 6 روز پیش توسط
خواهشا جلد سوم رو هم بزارید
در 6 روز پیش توسط
این کتاب عالی بود یکم طول میکشه باهاش خو بگیرید اما طولی نمیکشه جذبش می شید
در 2 هفته پیش توسط
یکی از بهترین آثار فانتزی . فک کنم تا جلد ۳ امده که من جلد ۱ رو فارسی و باقی رو انگلیسی خوندم . مهزاد کار همین نویسنده هم خوبه . و اثری که به امید خدا ترجمش رو ببینم چرخ زمان اثر استاد ایشون هست که کتاب آخر رو هم همین نویسنده نوشتند
در 4 هفته پیش توسط
واقعا عالی بود. خیلی خیلی لذت بردم.. توصیف نبرد های حماسی که شما رو پای کتاب میخکوب میکنه.. خیلی عالی..
در 2 ماه پیش توسط