فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دلم می خواهد گاهی در زندگی اشتباه كنم

کتاب دلم می خواهد گاهی در زندگی اشتباه كنم

نسخه الکترونیک کتاب دلم می خواهد گاهی در زندگی اشتباه كنم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دلم می خواهد گاهی در زندگی اشتباه كنم

پیش از آن، کم‌کم بوی سوختگی قرارمان، در ایستگاه لیون، به یوکایدی یوکایدا رسیده‌ بود. بله، همه کس زندگی‌اش که حتماً او بود، آرتور فرانکی من، چون مطمئنم این من بودم که در ایستگاه سوختم. هو هو، زیر کلاه آفتاب‌گیرم، خنده‌ای ابلهانه سر دادم، گندش بزند، عینکی کوچولوی من، گندش بزند... خب. جوری قیافه گرفتم که یعنی اصلاً نمی‌خواهم ببوسمش و چیزی نگفتم. اولش می‌شود بیشتر از اینکه مسافر قطار باشی، دوجنسی باشی و بعد، در آن لحظه زندگی‌ام، واقعاً شکل پیردخترها بودم. من که عزا گرفته ‌بودم. گند، تعطیلات این بود؟ خب، دوست دختر خوب، زود از آرتور کوچولو با عینک ری‌بن خلبانی دلسرد شدم و دو صندلی کنار هم رو به جلو را برای‌شان خالی کردم. تمام طول راه، خواب بودم. جدی، دورنمای جابه‌جا شدن در قطار شلوغ با آن دوتا توپ آهنی که به پایم بود، همین‌جوری هم خسته‌ام کرد...

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دلم می خواهد گاهی در زندگی اشتباه كنم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





آنا گاوالدا
متولد ۱۹۷۰

نویسنده فرانسوی
از دیگر آثار او:
دوستش داشتم، گریز دلپذیر، باهم بودن، دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد و...

کتاب اول. بیلی

با عصبانیت به هم نگاه می کردیم. او به این علت که حتماً فکر می کرد همه چیز تقصیر من است و من چون این دلیل نمی شد این طوری نگاهم کند. از وقتی با یکدیگر آشنا شده ایم، کلی کار اشتباه انجام داده ام. او هم در این میان خیلی فایده برده ، کلی از دست من خندیده است و خیلی مزخرف بود که فقط به دلیل اینکه ماجرا بد پیش رفته بود، این طور با من رفتار کرد...
گندش بزند، از کجا باید می دانستم؟
گریه کردم.
درحالی که چشم هایش را می بست، زیرلب گفت: «همین؟ پشیمانی؟ نه... من احمقم... پشیمانی، تو...»
خسته تر از آن بود که نیرویی برای دلخور شدن از من برایش مانده باشد. درضمن فایده ای نداشت. همیشه در این مورد توافق داشتیم. من حتی نمی دانستم پشیمانی را چطور می نویسند.

ته شکاف یا چیز دیگر خیلی آزاردهنده ای بودیم که نام جغرافیایی اش را نمی دانم. چیزی مثل... مثل کهریز(۱) در پارک ملی سون، جایی که تلفن همراه آنتن نمی دهد، جایی که نه گذر گوسفندی به آنجا می افتاد و نه حتی سگی، جایی که هرگز کسی نمی توانست ما را پیدا کند. من دستم حسابی داغون شده بود ولی باز می توانستم تکانش بدهم، ولی او کاملاً مشخص بود که هزار تکه شده است.
همیشه فکر می کردم شجاع است ولی آنجا واقعاً درسی به من داد.

درسی دیگر...
به پشت دراز کشیده بود. اول سعی کردم با کفش هایم برایش بالش درست کنم ولی وقتی دیدم تا سرش را بلند کردم، از حال رفت، صاف خواباندمش و دیگر دستش نزدم. تنها وقتی که کنترلش را از دست داد، زمانی بود که فکر کرد مغز استخوانش بیرون ریخته است و از فکر اینکه آخرش نشود به آن دست زد، آن قدر وحشت کرد که ساعت ها سرم را خورد که یا ولش کنم یا جمع و جورش کنم.
خب. چون چیزی دم دستم نداشتم که خوب به آن تکیه کنم، ادای دکترها را درآوردیم.
حیف! هر دو ما، مدت زمان زیادی نبود که با هم آشنا شده بودیم، تا این بازی را قایمکی انجام دهیم، ولی مطمئن هستم که آخرین افراد اتاق انتظار هم نبودیم... وقتی این را به او گفتم، خوشش آمد و خوب هم شد، چون چه جهنم اینجا باشد یا طرف دیگر، تنها چیزی که می خواهم ببرم، لبخندهای کوچک عقیم و سرسری شبیه همین است.
راستش، باقی چیزها می تواند به امانت بماند...
همه جایش را محکم محکم نیشگون گرفتم. تا دردش می آمد سرکیف می شدم. این به آن معنی بود که مغزش خوب کار می کند و مجبور نخواهم شد صندلی چرخدارش را تا سن پیر(۲) هل بدهم. وگرنه مشکل دیگری وجود ندارد، برایم مسئله ای نبود کله اش را هم شخم بزنم، خیلی هم دوست داشتم.
خب، تمام شد... فقط ناله می کنی. انگار همه چیز خیس خورده است، نه؟ به نظر من، علاوه بر پایت، لمبر یا لگنت هم شکسته است. بالاخره یک چیزی در این محدوده، چی...
اوهوم...
به نظر نمی آمد قانع شده باشد. حس می کردم چیزی ناراحتش می کند. حس می کردم که بدون پیراهن سفید و ماسماسک دور گردنم قابل قبول نیستم. درحالی که ابروهایش را چین انداخت و توتون مانده کوفتی اش را می جوید، به آسمان نگاه کرد.
این حالش را خوب می شناخت، به هرحال همه را می شناخت و می دانستم هنوز گره ای برای بازشدن وجود دارد.
کلمه اش همین بود، بفرما...
نههههههههههه فرانکی(۳)، نهههه. من توهم دارم. باورم نمی شود... هی، هنوز هم نمی خواهی برای چک کردن(۴) بدنت را دستمالی کنم؟
....
نه؟
خوب می دیدم که با همه توانش تلاش می کند صورت بی حالش را حفظ کند ولی من، مشکل من اصلاً مسئله ادب و نزاکت نبود. بیشتر بازده مهم بود. زمان بدی بود و به هرحال فقط چون از قماش او نبودم می توانستم این خطر را نپذیرم که حسابم را با او تسویه کنم.
هوی... این نیست که من نمی خواهم، هان؟ ولی، خب، تو...
داشتم به جک لمون(۵) در آخرین صحنه بعضی ها داغش را دوست دارند(۶) فکر می کردم. مثل او کم کم داشت دلیل هایم ته می کشید و برای اینکه نتواند شاخم را بشکند، آخرین حربه ام را هم رو کردم:
فرانک، من یک دخترم...
همین، می بینید... من مشغول سخنرانی ای خیلی عمیق درباره دوستی بودم، از نوع دسته بندی شده با نمودار، اسلاید، بطری های کوچک آب و همه خرت و پرت های لازم برای توضیح دادن این مطلب که دوستی از کجا آمد، چطور عمل کرد و چطور از تقلب ها پرهیز می کند و بالاخره، می خواستم روی تصویر لحظه ای صبر کنم و با لبخند استادانه ام جواب دندان شکنش را هدف بگیرم.
این سه کلمه حریص و سرزنده را آدمی، با لبخندی دردناک زیر لب زمزمه می کند که حتی نمی داند زنده می ماند یا می میرد، یا همچنان درد خواهد کشید ولی هرگز بوسه ای در کار نخواهد بود:
(۷)Well… Nobody’s perfect …
آره، برای یک بار می شد به خودم مطمئن باشم و بد به حال کسانی که این را ندیدند، چیزی از فیلم نفهمیدند و بنابراین هرگز نخواهند فهمید چطور دوستی صادق پیدا کنند که لباس مبدل زنانه می پوشد(۸)؛ هیچ کاری نمی توانم برای شان بکنم.
تازه، چون او بود، من بودم و چون دیگر داشتیم با هم پرپر می زدیم و به اوج وضعیت چنان مزخرفی رسیدیم، از رویش رد شدم تا بتوانم بازوی سالمم را زیر سرم بگذارم.

فقط دستم به او خورد.
یک دفعه نق زد که: «خب، کار زیادی که از تو نمی خواهم، مامان بزرگ... زیاد سخت نگیر و دیگر هم در موردش حرف نمی زنیم.»
جرئت نمی کنم...
نفسی عمیق کشید.
درماندگی اش را می فهمیدم. با هم موقعیت هایی بسیار سخت تر را گذرانده بودیم که اصلاً به نفعم نبود و با چنان ماجراهای وحشتناک، تند و پرشوری گولش می زدم، آنجا هم قابل قبول نبودم...
ولی به هرحال اصلاً، اصلاً، اصلاً!
با این حال، این اصلاً شوخی بردار نبود... جرئتش را نداشتم.
ناگهان متوجه شدم یک دنیا فاصله بین قلب های ماست. اگر لازم می شد خوب هم می توانستم جای قلبش را لمس کنم، ولی نه، هرگز، این درس عبرتی بود که خودم به تنهایی آموختم.
همیشه مطمئن بود که عاشقش هستم ولی هرگز این موقعیت پیش نیامده بود که بفهمم تا چه حد می پذیرمش.
باشد که نهایت شرمم باشد. شرم ما.
معلوم است، می دانستم نمی گذاشتم که برای مدتی طولانی، این ناراحتی احمقانه مانعم شود ولی تا آن موقع اول من بودم که جا خوردم. خیلی جدی، این پسرک ترسو از اینکه دید من این قدر حساسم، سوراخم کرد. دستپاچه، وحشت زده، تقریباً دست نخورده، همین. نوئل بود.
خب، بگذریم. آتش بس حرف های بی خود. از زغال تا دختر باکره...

برای استراحت، شروع کردم با انگشت زدن روی شکمش و زیرلب می گفتم: «نوک طلا، نوک طلا، دمت را بلند کن بریم(۹)» ولی خیلی هم آرامش نکرد. بعد، کنارش دراز کشیدم، چشمانم را بستم، لب هایم را روی مجرای شنیداری اش گذاشتم، تمرکز کردم و با صدای آرام برایش زمزمه کردم، نه، خیلی آرام تر از آن، حباب های آب دهانم با صدای جیرجیر اعصاب خردکنی داخل گوشش پاشید. چیزی که حدس می زدم این بود که بدترین یا بهترین حالت خیالاتش هستم که روی حرکات ناخنی سر به هوا، تنبل، بی انگیزه، خب... قفل شده بود.
موهای گوشش از ترس جمع شده بودند و شرافتم لکه دار نشده بود.
اوقات تلخی کرد. لبخند زد. خندید. گفت احمقم. گفت بس کنم. گفت خرم. گفت خوب است. گفت ولی من بس کنم، آره! گفت از من متنفر است و گفت عاشقم است.
ولی همه این ها مال مدت ها پیش است.؛ وقتی که هنوز توان این را داشت که جمله هایش را تمام کند و من فکر نمی کردم که روزی، با او، گریه کنم.
دیگر شب شد، سردم شد، گرسنه بودم، داشتم از تشنگی می مردم و احساس شکست می کردم چون نمی خواست زجر بکشد. اگر کمی روراست می بودم، خودم جمله هایش را تمام می کردم و در آخر اضافه می کردم: «تقصیر من بود».
ولی روراست نیستم.

نزدیکش نشسته بودم، به تکه سنگی تکیه داده بودم و آرام آرام پژمرده می شدم.
پشیمانی پشت پشیمانی. خودم را پرپر می کردم.
به قیمت تلاشی که هرگز تصوری از آن نداشتم، دستش را از بدنش جدا کرد و دستش به زانوی من خورد. دستم را روی دستش گذاشتم و همین بیشتر ضعیفم کرد.
دوست نداشتم این لاشخور کوچک مرا درگیر احساسات کند. ریاکاری بود.

ناگهان از او پرسیدم:
صدای چیست؟
....
فکر می کنی گرگ است؟ فکر می کنی اینجا گرگ باشد؟
و چون جوابم را نداد، فریاد زدم:
خب، لعنتی جواب بده! یک چیزی بگو! بگو آره، بگو نه، بگو برو گم شو ولی تنهایم نگذار... الان نه... التماس می کنم.
با او حرف نمی زدم، با خودم بودم. با اشتباهاتم. با خجالتم. با نبود خیال بافی ام. او هیچ گاه ترکم نمی کرد و اگر هم ساکت شده بود، فقط به این خاطر بود که بیهوش شده بود.

برای اولین بار پس از مدت های مدید، دیگر صورتش نشانی از سرزنش نداشت و این فکر که کمتر زجر می کشد، شجاعتی دوباره به من داد: به هر دری می زدم تا خودمان را از آنجا بیرون بکشم. مجبور بودم. این همه راه را نیامده بودیم تا در گودالی کوچک در لوزر(۱۰) برای خودمان در یک وجب جا، به سوی طبیعت وحشی(۱۱) را بازی کنیم.
گندش بزند، نه، خیلی مایه شرمساری می شد.

فکر کردم اول صدای گرگ ها نبود، صدای جیغ پرند ه ها بود. جغدی، چیزی. بعد هم، آدم از شکستگی بدنش نمی میرد. تب نداشت و خونریزی هم نمی کرد. درد می کشید، قبول، ولی جانش در خطر نبود. بهترین کاری که آن موقع می توانستم انجام بدهم، این بود که بخوابم تا جان بگیرم و فردا سر صبح، وقتی دوباره در این اردوگاه لعنتی بیدار شدم، از اینجا بروم.
باید از این جنگل لعنتی می رفتم، باید از این کوهستان لعنتی می رفتم و یارو را هم در این دره عمیق جا می گذاشتم.
بفرما، فقط حرفش شد. داشتم باسنم را تکان می دادم که شاعر قصد کوسز(۱۲) کرد. چون گردش خانوادگی یوکایدی یوکایدا(۱۳) با الاغ های احمق پالان دار و کره الاغ های عصبی، دو دقیقه بیشتر طول نمی کشد.
ببخشید رفقا، ولی این مارک کچوآ(۱۴) بدجور تنمان را به خارش می اندازد.
عزیزم، می شنوی؟ شنیدی چی گفتم؟ درباره زندگی تو، خودم زنده، هرگز در دشت و صحرا غزل خداحافظی را نخواهی خواند. هرگز. منفجر می شوی.
دوباره دراز کشیدم. نق زدم. پیش از اینکه مانند مجسمه سنگی روی قبر(۱۵)، پشت به او بیفتم، بلند شدم تا تخت خوابم را تمیز کنم و دریای شن ریزه را دور بریزم که داشت پشتم را سوراخ می کرد.

نتوانستم بخوابم.
وروجک های کوچولو توی مغزم خیلی ورجه وورجه می کردند.
آن بالا یک دسته موزیک سنتی بروتون(۱۶) لان بیویه(۱۷) مخلوط با موسیقی تکنو(۱۸) می کوبیدند.
جهنم.

آن قدر فکر در سرم می چرخید که حتی نمی توانستم فکر کنم و بعد هم به او چسبیدم و توی خودم جمع شدم. باز هم خیلی سردم بود.
از سرما یخ زدم. دی جی گرامپی(۱۹) آخرین ذرات شجاعتی را که برایم باقی ماند ه بود، متلاشی کرد و ناگهان قطره های ریز اشک، سریع تر از بقیه، از فرصت استفاده کردند و مثل موش خودشان را جا کردند.
اَه، گندش بزنند. واقعاً فراموش کردم.
برای خلاص شدن از شر فکرها، سرم را به عقب بردم و... اوه...

آن قدر ستاره نبود که دهانم را ببندد. پیش از این، وقتی در اینجا مشغول شناسایی موقعیت بودیم، یک دسته دیده بودیم. طراحی رقص شان بود. دلنگ! یکی بعد از دیگری، گلنگ! هماهنگ می درخشیدند. حتی نمی دانستم، دنگ، که چنین چیزی امکان پذیر باشد.
چنان می درخشیدند که فضا را کدر کرده بود.
شبیه چراغ های چشمک زن بودند یا چیزهای نویی که تازه بازشان کرده باشی. انگار کسی شدت نور را دستکاری می کرد.
فوق العاده... بود...

ناگهان دیگر تنها نبودم و به طرف فرانک چرخیدم تا دماغم را با شانه اش پاک کنم.
هی، آره... کمی ادب، بدبخت ها... وقتی خدا لطفش را شامل حالتان بکند، دست از فین فین کردن هم برمی دارید...

آیا مثل اقیانوس ها، در کهکشان هم جزر و مدهای بزرگ وجود دارد یا فقط این طور به نظرم می رسید؟ فوران راه شیری؟ یک دسته پری مهربان آمده اند روی سرم گرد طلا بریزند تا دوباره باتری هایم شارژ شود؟
همه جا پر بود و حس می کردم پریان شب را گرم کرده اند. حس می کردم در شب برنزه می شوم. حس می کردم دنیا وارونه شده است. انگار نه انگار که ته چاه بدبختی بودم، انگار روی صحنه بودم.
آره، هرچه پایین تر به خودم می پیچیدم (چی؟ به خودم می پیچیدم؟) (خب، شیرینی درست می کردم، که چی...)، چیزی به دست می آوردم.
در سالن کنسرت بسیار بزرگی بودم، چیزی شبیه زنیت(۲۰) روباز که از این ور زمین تا آن ور زمین می رسید، درست وسط آهنگی معرکه، با همه آجرهایش، همه پرده هایش و همه هزاران شمع جادویی اش که پریان دور من می چرخاندند. مجبور شدم نشان بدهم که لیاقتش را دارم. دیگر حق نداشتم به خاطر سرنوشتم گریه کنم و از ته دل می خواستم که فرانکی هم در آن سهیم باشد...
او هم فرق بین دب اکبر و هفت برادران(۲۱) را نمی دانست ولی از دیدن این همه زیبایی خوشحال می شد... خیلی خوشحال... چون از بین ما دو نفر، او هنرمند بود. به خاطر احساسات او بود که توانستیم از ذات پست خودمان رها شویم و به خاطر او بود که دنیا لباس رسمی زربافتش را از تن درآورد.
برای تشکر از او.
برای تقدیر از او.
برای اینکه به او بگوید: تو، کوچولو، می شناسمت، می دانی... اگر، اگر، می شناختمت... یک لحظه می شود که تو را زیر نظر داریم و متوجه شدیم که ذهنت درگیر زیبایی است... در تمام زندگی ات، کاری جز این نکرده ای: به دنبالش باشی، استفاده اش کنی و خلقش کنی. حالا، بفرما... ببین... ببین به خاطر عذاب تو... در این آینه خودت را ببین... امشب بالاخره تو را به علایقت می رسانیم... دوست دخترت عامی است، فقط همه جا تف می کند و مثل فاحشه ای پیر فحش می دهد. از خودم می پرسم چه کسی او را راه داده است. حالا تو... تو، از خودمان هستی... بیا پسر.... بیا با ما برقص.
داشتم با صدای بلند ور می زدم.
در کمال حجب و حیا و برای پسری که نمی توانست صدایم را بشنود، داشتم از زبان دنیا حرف می زدم!
احمقانه بود ولی بامزه بود...
معنی اش این بود که چقدر دوستش داشتم...

اوه... وگرنه... آخرین شگرد، آقای دنیا(۲۲)...(همان موقع که این را گفتم، جیمز براون(۲۳) از نظرم گذشت)، نه، دوتا، در حقیقت...
اولاً، دوستم را همین جا که هست بگذارید... زحمت نکشید صدایش بزنید، او نخواهد آمد. حتی اگر باعث آبروریزی اش هم بشوم، هرگز مرا ول نمی کند. این طوری است و حتی شما، شما هم کاری از دستتان برنمی آید. ثانیاً، ببخشید که این قدر بد حرف می زنم.
درست است، زیاده روی می کنم ولی هر دفعه که گوشتان را آزار می دهم از سر بی ادبی نیست، از سر عصبانیت از فوری پیدا نکردنِ لغت های خوب است. It’s a man’s world, you know…(۲۴)
جواب داد: (۲۵)I feel good.

به همه ستاره ها نگاه کردم و دنبال مال خودمان بودم.
چون ما هم یک دانه داریم، حتمی بود. بدبختانه، هرکداممان یکی نداریم، یکی برای هردومان است. یک چراغ خواب کوچک اشتراکی. آره، یک لامپ کوچولو که روزی که همدیگر را دیدیم، ما را پیدا کرد و روی هم رفته تا آن موقع هم کارش را خوب انجام داده بود.
اوکی(۲۶)، این ساعت های آخر کمی افتضاح شد ولی بعدش دوباره خوب روشن شد.
خانم چیتان فیتانی بزک کرد.
اسپری طلایی اش از فروشگاه صفورا(۲۷) را روی خودش خالی کرد.
اَه! طبیعی بود، مال ما بود! وقتی هم که رفقایش در آتش بازی محو شدند، بازهم نقش میانجی ابدی را بازی نکرد!
دنبالش گشتم.
برای پیدا کردنش همه را وارسی کردم چون چیزی را باید به او می گفتم... چیزی را به او یادآوری می کردم...
دنبالش می گشتم تا قانعش کنم یک بار دیگر کمکمان کند.
با وجود ما.
مخصوصاً با وجود من...
آره. چون همه چیز تقصیر من بود، من باید یواش سیخش می زدم تا دوباره زود جوابمان را بدهد.
بقیه ستاره ها هم قشنگ بودند ولی من آن ها را به جایی ام حساب نمی کردم. ببخشید، شوخی کردم، ولی مطمئن بودم اگر دوباره، از صمیم قلب، توجیهش کنم، دوباره راهش را کج خواهدکرد...

مطمئنم که گرفته بودمش.
مطمئنم که آن بود، همان جا.... نوک انگشتم قرار داشت و در فاصله یک میلیاردی از من....
خیلی کوچک، خیلی ریز، نگین ریز سواروفسکی(۲۸) که خیلی آرام عقب و جلو می رفت.
آرام از گله کنار می کشید...

آره، خودش بود. خیلی خیلی کوچولو، تک و تنها و بی اعتماد ولی هرچه را که داشت، می فرستاد. کسی که با تمام وجود می درخشید. کسی که از بودن در آنجا خیلی خوشحال بود. کسی که عاشق آهنگ بود و همه ترانه ها را از حفظ بود.
کسی که آرام، در شب، می درخشید.
کسی که آخرین کسی است که می خوابد و اولین نفری است که بیدار می شود. کسی که هر شب بیرون می آید. کسی که هزار میلیارد سال است جشن می گیرد و همیشه بسیار می درخشد.
چی، اشتباه می کنم؟
چی، تو چی بودی؟
ببخشید، شما کی بودید؟
بفرمایید... اجازه دارم یک دقیقه با شما صحبت کنم؟
اجازه دارم دوباره به شما بگویم که ما، من و فرانک، را یک بار دوست داشته باشید؟

سکوتش را به معنای آهی از سرِ کنارکشیدن گرفتم، چیزی شبیه آه. شما سعی می کنید این ها را پیش چشمم کمرنگ کنید، این گریزهای نامنظم را، ولی خب... خوش شانس هستید، موسیقی ملایمی است و من هم همراهی ندارم. بیایید اینجا، گوش می کنم. زود ماجرای تان را به من بگویید که به سراغ راه شیری ام برگردم.
دنبال دست فرانک گشتم. با تمام قوا فشارش دادم و لحظه ای صبر کردم تا خودمان را مرتب کنم.
آره، خودمان را قشنگ و تمیز کردم، خیلی مرتب و شانه کرده تا خودمان را به بهترین شکل نشان داده باشیم و بعد شما را در هوا رها کردم.

مثل شخصیت باز(۲۹).

پیش به سوی بی نهایت و فراتر از آن.

فرانک، اسمش فرانک است چون مادرش و مادربزرگش عاشق فرانک آلامو(۳۰) (Biche, oh la biche, Da doo ron ron, Allô Millot, ۳۸-۳۷ و همه این ها) (آره، آره، هست...) و من، اسمم بیلی است چون مادرم دیوانه مایکل جکسون(۳۱) بود(Bilie Jean is not my lover / she’s just a girl و...).
انگار که مادر های تعمیدی مان شبیه نبودند و قرار هم نبود روزی باهم روبرو شویم.
وقتی که کوچک بودند، آن قدر مادر و مادربزرگش به او رسیدند که سی دی بازگشت یه یه ها(۳۲)، کنسرت بازگشت بزرگ یه یه ها، نمایش موزیکال سلام رفقا، دی وی دی بلوری(۳۳) و حتی سفر دریایی همراه آن را به آن ها هدیه کرد.
وقتی هم که دودوِ(۳۴) عزیز مرد، یک روز مرخصی گرفت، با قطار دنبالشان رفت، آن ها را سوار قطار درجه یک کرد، آن ها را تا میدان جلوِ نمی دانم کدام کلیسا همراهی کرد.
همه این ها برای اینکه وقتی دارند تابوت را در نعش کش می گذارند، و آن ها با آخرین اشاره دست(۳۵) را زمزمه می کنند، همراهی شان کند.
مادر من، که نمی دانم بعد از من هم بچه ای داشته که اسمش را بد(۳۶) یا تریلر(۳۷) گذاشته باشد و حتی نمی دانم وقتی بامبی روی صحنه پرید، گریه کرد یا نه، چون وقتی هنوز حتی یک سالم نشده بود، ناپدید شد. (باید بگویم که خیلی هم بچه بی مزه ای بودم...) (روزی پدرم این را به من گفت: «مادرت ناپدید شد چون تو خیلی بی مزه بودی. جدی، فقط همیشه ونگ ونگ می کردی.») (هی! نمی دانم چند تا روانکاو لازم است تا چنین توضیحی پاک شود ولی اگر نظر مرا می خواهید، یک دسته روانکاو مورد احتیاج است!)
آره، یک روز صبح، او رفت و دیگر هیچ نشانی از زنده بودنش نداد...
نامادری ام هرگز از اسمم خوشش نیامد. می گفت این اسم بچه را بد می کند و راستش، هرگز جرئت نداشتم ناراحتش کنم... به هرحال برای بدگویی کردن از او نباید روی من حساب کرد. درست است که آدم پستی است ولی این واقعاً تقصیر خودش نیست. بعد هم، امشب به خاطر او اینجا نیستم. هرکسی کار خودش، بار خودش.

نظرات کاربران درباره کتاب دلم می خواهد گاهی در زندگی اشتباه كنم