فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به ستاره‌ها، به باران

کتاب به ستاره‌ها، به باران
هفت نمایشنامه برای کودکان و نوجوانان

نسخه الکترونیک کتاب به ستاره‌ها، به باران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب به ستاره‌ها، به باران

فرهنگ مردم گنج شایگانی است که هزاران سال منبع جوشان خلاقیت و زمینه سرشار پرورش فرزندان این سرزمین بوده است و با وجود بسیاری از کم‌مهری‌ها و بی‌توجهی‌ها هنوز هم همچون مادری خسته اما مهربان پذیرای فرزندان ایران است. بسیاری از اسطوره‌ها و افسانه‌هایی که به همت فرهیختگان و هنرمندان این سرزمین و سرزمین‌های دیگر پرورده و پراکنده شده‌اند، و بعضا ریشه در همین خاک هم دارند، اکنون میراث فرهنگ بشری به شمار می‌آیند. هنوز هم می‌توان غبار از چهره سده‌ها و هزاره‌ها کنار زد و در کنار زیرخاکی‌هایی که با کنار رفتن لایه‌ای پدیدار می‌شوند و چشم جهانیان را خیره می‌کنند، بخش‌های دیگری از میراث جهان را بر آفتاب افکند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به ستاره‌ها، به باران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برف و خون و عشق

شخصیت ها:

دختر
دایه
دو پرنده
پادشاه
جلاد
محمد گل بادام
مادر

صحنه کاخ و باغ شاه است.

همخوانی:به نیمه های شب
که شهر غرق خواب می شود.
خیال تو
شراره می زند، شهاب می شود.
نه کوه شعله می کشد
نه باد تازیانه می زند
نه غول ماع(۱) می کشد
خیال توست
که بر رگانِ شور مرده ام
شراب می شود.
زمانه باغ می شود
زمین چراغ می شود
به بوی تو
تمام جانم آفتاب می شود
به نیمه های شب
که شهر غرق خواب می شود.
دایه:(به ما) من خیلی تلاش کردم. خودمو کشتم، ولی دیگه نشد. نمی شه که جلوی درخت رو بگیری که سبز نشه. تا کی می شه یکی رو در پرده نگه داشت. که حتی آفتاب رو هم نبینه.
دختر:دایه اون چیه؟ که گرده، که زرده، که می درخشه و گرم می کنه؟
دایه:خورشیده، عزیزم!
دختر:خورشید؟... این چیه که رو زمین پهنه؟
دایه:برفه، عزیزم!
دختر:برف؟...
دایه:هوا که سرد می شه، بارون می شه برف و می باره.
دختر:پس چرا حالا نمی باره؟
دایه:باریده و تموم شده. حالا آفتاب در اومده، خورشید.
دختر:که گرمه و می درخشه؟... می خوام خورشیدرو بگیرم تو دستم. می شه بلندم کنی که دستم برسه؟
دایه:بلندت می کنم، ولی دستت نمی رسه. نمی شه خورشیدرو بگیری تو دستت.
دختر:عوضش همه جارو بهتر می بینم... برف همه جارو سفید کرده و خورشید می درخشه. یه قطره خون روی برف نشسته و دو تا پرنده که دارن با هم حرف می زنن... می شنوی دایه؟
دایه:به حق چیزای نشنیده!
پرنده اول:خواهر!
پرنده دوم:جان خواهر!
پرنده اول:اون قطره خونو می بینی؟
پرنده دوم:خون دل یه عاشقه که چکیده؟
پرنده اول:چه عاشقی؟
پرنده دوم:نمی دونم. شاید مرغیه که از عشق گل سینه شو زده به خار.
پرنده اول:می بینی چقدر قشنگه؟ هم برف، هم خونی که چکیده و حرف می زنه. نه، چی می گم! آواز می خونه... می شنوی صداشو؟ راستی، از برف و خون قشنگ تر چی؟
پرنده دوم:چی قشنگ تر چی؟
پرنده اول:پیدا می شه تو دنیا؟
پرنده دوم:چرا پیدا نمی شه؟
پرنده اول:مثلاً چی؟
پرنده دوم:مثلاً محمد گل بادوم.
پرنده اول:محمد گل بادوم؟
پرنده دوم:اوهوم... محمد گل بادوم از برف و خونم خوشگل تره.
دختر:می شنوی چی می گن، دایه؟... محمد گل بادوم!... آهای! پرنده ها! آهای!
پرنده دوم:شنیدی؟ بریم! بپر تا گیر نیفتادیم!
دختر:صبر کنید!
پرنده اول:یکی داره صدا می زنه.
پرنده دوم:گوش نکن! صبر نکن! همیشه اولش یکی صدا می زنه، بعد... پس چرا معطلی؟ بریم!
پرنده اول:حیف شد! یاد گل سرخ افتاده بودم.
دختر:به من بگین! محمد گل بادوم کیه؟ کجاست؟... رفتن.
دایه:کیا؟
دختر:همون پرنده ها... تو می دونی محمد گل بادوم کیه؟
دایه:به حق چیزای ندیده!
دختر:دایه، چقدر همه چیز قشنگ شده! می بینی؟ در و دیوارا که همش پر از نقاشیه، درختا که هی سبز می شن و زرد می شن و شکوفه می کنن و بوشون دنیا رو ورمی داره، کوه و کمرا که هر روز یه رنگی ان، خورشید که من تازه پیداش کردم، برف که سپیده و کم کم آب می شه و راه می افته، اون مرغای بهشتی رنگارنگ که حرف می زدن و حرف می زدن و حرف می زدن و چه صدایی داشتن! و محمد گل بادوم که نمی دونم چیه و کجاست.
دایه:وای! اگه پادشاه بدونه تو عاشق محمد گل بادوم شدی و چهل روزه که هر روز رنگت زردتر و پریده تر می شه و افتادی تو رختخواب و هذیون می گی و داری از دار دنیا می ری، دستور می ده که صندوقی بیارن و بذارنت تو صندوق و بندازنت تو رودخونه!
پادشاه:(به دختر) دختر! بیا جلو ببینم!
دختر:بله، پدر؟
پادشاه:(قلب گوسفندی را به او نشان می دهد) می دونی این چیه؟
دختر:قلبه!
پادشاه:ها! قلب گوسفنده. فرستادیم از سلاخ خونه آوردن.
دختر:ای قلب!
پادشاه:ها، بگو! حرف بزن! این نقشه رو دختر وزیر کشید که زیر زبونتو بکشیم و به حرفت بیاریم.
دختر:ای قلب! قلب من از عشق محمد گل بادوم چاک چاک شده، تو برای کی چاک چاک شدی؟
پادشاه:که این طور!... کجاست این دایه؟ مگه نگفتم دخترم نباید رنگ آفتاب و مهتابو ببینه؟ اگه قرار باشه پسر کار خودشو بکنه و دختر ساز خودشو بزنه دیگه من بر کی پادشاهی کنم؟ به کی دستور بدم که این کارو بکن اون کارو نکن؟ می تونستم دخترمو بدم به پسر پادشاه همسایه و اون جارو هم به کشور خودم اضافه کنم و برم تو چمنزاراش غلت بزنم و عکس یادگاری بگیرم، بدم مردم بزنن به دیوار که همیشه یادشون باشه من هستم... کو؟ کجاست این دایه؟
دایه:(به ما) من همین دور و بر بودم و از ترس زبونم بند اومده بود. دختری که رنگ آفتاب و مهتابو ندیده، دختری که حتی نمی دونه برف ملافه است یا نمکه که پاشیدن رو زمین، ندیده و نشناخته عاشق محمد گل بادوم شده!
پادشاه:من دیگه همچین دختری ندارم. دختری که آبروی منو برده. جلاد!
جلاد:بله، قربانت گردم! (می آید تو. رخت سرخ پوشیده)
پادشاه:جلاد!
جلاد:امر بفرمایین قربان! در خدمتم!
پادشاه:صندوقی بیار!
جلاد:بله؟
پادشاه:بله و زهر مار! بله و کوفتِ کاری! مگه کری، مردیکه؟
جلاد:فرمودید صندوق بیارم؟
پادشاه:امر کردیم صندوقی بیاری، این دختر رو بذاری تو صندوق، ولش کنی رو همین رودخونه ای که داره از جلوی قصر ما رد می شه.
جلاد:اطاعت قربان!... (به ما) کارپردازی باید بره صندوق بخره، به ما می گه! اونم با این چندرغازی که می ده! پادشاه هم همون پادشاهای درست و حسابی که به جلادشون امر می کردن سر ببُرن و چشم در بیارن و زبون قیچی کنن و سیاه چال رو روْبَری کنن!(۲)
همخوانی:ولِ (۳) بالا بلندم کی می آیی؟
رفیق روز تنگم کی می آیی؟

مرا بردن به زندان خانه غم
به وقت مردنم شد کی می آیی؟

دلم می سوزه و سوز تو داره
نوشتم نامه کس نیست تا بیاره
به ابرش می دهم ترسم بباره

به بلبل می دهم شیرین زبونه
به قمری می دهم بارش گرونه

به ماهی می دهم می ره به دریا
به آهو می دهم می ره به صحرا

محمد:من محمد گل بادومم! کارم باغبونیه. این دور و بر همه اش باغه. باغ گل سفید، باغ گل زرد، باغ گل سرخ،... خلاصه، همش هم مال پادشاهه. من فقط آب می دم! روزا آب می دهم، شبا می رم لب حوض جامو میندازم و می گیرم می خوابم. تو هفت تا آسمونم یه ستاره ندارم... ولی باکی نیست. بالاخره هزاره اش سر میاد و ستاره منم می افته پیش پام!... اِه... این چیه داره میاد از رو آب؟... صندوقه. بگیرم بلکه گنجی چیزی باشه! (طنابی فرضی می اندازد و صندوق فرضی را پیش می کشد. دختر ظاهر می شود) اِه! تو دیگه کی هستی؟
دختر:من دختر پادشاهم!... تو کی هستی؟
محمد:منم پسر وزیرم!
دختر:من دروغ نمی گم.
محمد:برو!... دختر پادشاه رفته تو صندوق؟
دختر:داستانش مفصله.
محمد:نه، ببین من حوصله ندارم. می برمت پیش مادرم. اون جا باش تا ببینم چی می شه. نمی تونم که این جوری ولت کنم بری. اسمتم باشه رودخونه، تا بعدش ببینم از کجا اومدی.
دختر:اسم تو چیه؟
محمد:اسم من محمد گل بادومه.
دختر:اِه؟ محمد گل بادوم تویی؟
محمد:بعله، خودمم... نگفتم یه کلکی تو کارشه؟ اسمم رو هم می دونه. خیال می کنن آدم خره، اینش خیلی بده!
دختر:من اسمتو از یه پرنده شنیدم.
محمد:نه بابا! از یه پرنده!... خب، دیگه چی می گفت؟
دختر:می گفت از برف و خون خوشگل تری!
محمد:برا مادرم تعریف کنی، ذوق می کنه! بچه که بودم می گفت: «ننه، قربون دست و پای بلوریت برم.» می گفت: «ننه، بزرگ که شدی دختر پادشاه رو می گیرم برات.»
دختر:یعنی تو منتظر دختر پادشاه هستی؟
محمد:بعله، مگه من چمه؟
دختر:هیچی.
محمد:خب، بریم دیگه! مادرم منتظره... ولی باید قول بدی زود از پیش ما بری!
دختر:باشه. (می گردند و به مادر می رسند. محمد رفته)
دختر:حکایت همین بود که گفتم. من آفتاب و مهتاب ندیده بودم. از دولت عشق گرفتار بلا شدم. شب و روزم گم شد، از عشق محمد گل بادوم!
مادر:غلط کرده این حرفا رو زده پسره نفهم!... تو فقط چند روز صبر کن، من درستش می کنم.
دختر:کار دیگه ای از دستم برنمیاد... (با خودش) نه جای موندن، نه روی برگشتن دارم. پرنده ها دروغ نگفته بودن. اونا فقط ظاهر آدما رو می دیدن... آیا باطنشم زیباست؟

باغ گل سفید. محمد کار می کند.

محمد:دختر پادشاه! دختر پادشاه می ره تو صندوق؟ دختر پادشاه رو ول می کنن رو آب؟ از رودخونه می گیرنش؟ دختر پادشاه که آفتاب و مهتاب ندیده، یه همچین چیزیه؟... دختر پادشاه رو گنج می خوابه. هزار تا دور و ورشن. یکی ناخوناشو می گیره، یکی موهاشو حنا می کنه، یک ابروهاشو ورمی داره، یکی... چه می دونم! دختر پادشاه!... این ننه ما رو بگو که فشار آورده بیا همینو بگیر! یادش رفته که بچه بودم چه حرفایی زده!... من به این خوشگلی! به این رعنایی! صبح تا شب تو باغ گل! اون وقت بیام یه دربه درِ حیرونِ هادِرِمون(۴) رو بگیرم!
صدا:گل بچینم، غنچه بچینم
از گل و غنچه خونچه بچینم

ای گل بادوم ناز مکن برام
درد آوردم، درمون می خوام.

محمد:این کیه تو باغ گل سفید، که داره آواز می خونه؟ با لباسای سفید، با اسب سفید... مثل یه قوی سفید زیبا، روی دریاچه... چه دختری! (نزدیک می شود) تو کی هستی؟ آدمیزادی؟ پریزادی؟ خسته شدی؟
دختر:ها! خیلی راه اومدم. تشنمه.
محمد:بفرما بنشین! من برم آب بیارم. (می رود)
دختر:(به ما) مادرش این لباس و اسب سفیدرو بهم داد که بیام تو باغ گل سفید. منو نشناخت. چه بهتر! باید بیشتر بشناسمش.
محمد:(برمی گردد) امروز این باغ گل سفید، سفید بود، سفیدتر شد! شما از کجا می آیین؟
دختر:من از پشت اون کوه بلند میام... دختر پادشاه اون سرزمینم.
محمد:دختر پادشاه؟ چشم ما رو روشن کردین، قابل دونستین، از این طرفا اومدین!... بفرمایین، آب چشمه آوردم براتون.
دختر:این چه جور ظرفیه؟
محمد:ظرف طلا، مخصوص شما!
دختر:ما از ظرف طلا آب نمی خوریم... تو ظرف نقره بیار!
محمد:(مات مانده) تو ظرف نقره! باید می دونستم! چقدر احمقم من!
دختر:دیگه چی داری برام؟ (در حال رفتن)
محمد:(دستپاچه) دیگه؟... یه دسته گل سفید!

دختر می رود، مادر و محمد

مادر:دست بردار! همین دختر خوبیه. وصله تنمونه. مثل خودمونه. زبون همدیگه رو می فهمیم. بالا بالا نمی شینه و ظرف طلا و نقره نمی خواد.
محمد:دختر ندیدی، خیال می کنی این آش دهن سوزیه. باید روز اول می ذاشتم تو صندوق، ولش می کردم رو آب!
مادر:خیلی خب، حالا فردا تو کدوم باغی؟
محمد:باغ گل زرد.

باغ گل زرد، محمد کار می کند.

محمد:همینو بگیر، همینو بگیر! انگار منو از سر راه ورداشته! یا آب آوردِتم!
صدا:گل بچینم، غنچه بچینم
از گل و غنچه خونچه بچینم

ای گل بادوم ناز مکن برام
درد آوردم، درمون می خوام.

محمد:این کیه که مثل طلا می درخشه؟ زرد، مثل پنجه آفتاب! رو اسب زرد،... از کجا می آیی، سوار زردپوش؟
دختر:از سرزمین خورشید میام. از پشت کوه قاف.
محمد:خیلی راه اومدی، حتما خسته شدی. بشین یه شربتی آبی بیارم، گلویی تازه کنی. (می رود)
دختر:(به ما) گفتم اگه بشناسه، چی؟ مادرش گفت «بچه ای؟ من این پسرمو می شناسم.» (محمد برمی گردد) تو این باغ گل زرد تو چه کاره ای؟
محمد:باغبونم، خانم... آب!
دختر:ظرف نقره نه، تو ظرف طلا! خودت باید بفهمی، نباید بهت بگن!
محمد:(همچنان که دختر می رود) تو ظرف طلا آب میارم. با یه دسته گل زرد. (به مادر) تا چشم بهم گذاشتم، رفت. به سرعت باد و برق! نمی دونم از چه طرفی اومده بود.
مادر:ولش کن، مادر! اینا فقط زرق و برقشون درسته. بیا همین دختر رودخونه رو بگیر! فکر دختر پادشاه رو هم از سرت بیرون کن!... ما کجا، دختر پادشاه کجا!
محمد:دختر ندیدی، به خیالت این حوری بهشتیه! من امروز آفتابو دیدم، صد بار از مهتاب قشنگ تر! به ماه می گفت تو درنیا که من دراومدم!
مادر:خیلی خوب... فردا تو کدوم باغی؟
محمد:باغ گل سرخ.

باغ گل سرخ. محمد کار می کند

محمد:ما کجا، دختر پادشاه کجا! مگه این باغ پادشاه نیست؟ هست! مگه من باغبون پادشاه نیستم؟ خب، هستم! چه طوریه که نباید دختر پادشاه رو بگیرم؟ یه حرفایی می زنه که انگار... از پشت کوه اومده!
صدا:گل بچینم، غنچه بچینم
از گل و غنچه خونچه بچینم

ای گل بادوم ناز مکن برام
درد آوردم، درمون می خوام.

محمد:چه دختری! مثل برگ گل سرخ. مثل پرتو شفق بر آسمان آبی! از کجا می آیی ای به رنگ خون شقایق؟ ای خون سرخ بر زمینه سفید برف!
دختر:من از کشور غروب میام. از دل دریای ابرهای سرخ!
محمد:خیلی راه اومدی. تشنته؟ بنشین یه مشک آبی برات بیارم. (می رود)
دختر:این رنگ خون دِلَمه که پاشیده به گل های این باغ! باغ گل سرخ! گفتم آخرین باره که به چهره دیگری درمیام. آخرین فرصت! فرصتی که همیشه فقط یک بار پیش میاد. فقط یک بار! (محمد برمی گردد) تو ظرف طلا نه، تو ظرف بلور!
محمد:(به مادر) ظرف بلور رو که گرفت، از دستش افتاد و شکست و پاش زخمی شد. با دستمال زخمشو بستم و خونش بند اومد. یه دسته گل سرخ گرفت و به یه چشم بهم زدنی ناپدید شد. از کجا اومده بود، به کجا می رفت، نمی دونم. چه دختری!
صدا:به عشق تو ای جام طلا
جان و دل من افتاد به بلا

بسوزی ای باغ گل سرخ
همش خار شدی برای ما!

آخ پای من! آخ پای من!
محمد:همون صداست! انگار خواب می بینم!
دختر:(می آید. پایش را با دستمال بسته)
محمد:دستمال من؟... تو؟... تو اون دختر گل سرخی؟
دختر:و اون دختر گل زرد.
محمد:و اون شاهزاده سفیدپوشِ گل سفید؟... چرا نفهمیدم؟ فقط لباس عوض می کردی، درسته؟
دختر:و اسب.
محمد:و همه اش یه آوازی می خوندی...
دختر:و تو منو نمی دیدی... فقط لباسم و رنگمو می دیدی. مبهوت می شدی که از کجا اومده ام و دختر چه پادشاهی ام.
محمد:نبودی؟
دختر:بودم... ولی دیگه نمی خوام باشم.
محمد:صندوق؟... داری می ری؟
دختر:هزاره اش سر اومد... بالاخره.
محمد:بمون!
دختر:یادت رفته که چقدر تحقیرم کردی؟ یادته که اصلاً منو ندیدی؟ حتی وقتی با اون سه تا رنگ سفید و زرد و سرخ، و با اون اسبای رنگارنگ اومدم تو اون باغای سفید و زرد و سرخ، منو ندیدی. فقط به رنگام نگاه کردی و به خیال دخترای پادشاه بودی... میرم دنبال کسی که منو ببینه. نه به عنوان دختر پادشاه. نه به خاطر رنگ و طلا و قصر، به خاطر خودم که یه دخترم، یه زن، یه انسان!

نور

نظرات کاربران درباره کتاب به ستاره‌ها، به باران