فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب النور و پارک

نسخه الکترونیک کتاب النور و پارک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب النور و پارک

قرار بود النور فقط چند روزی با آنها بماند تا ریچی آرام بگیرد، شاید هم یک‌ هفته و بعد برگردد.
شب اول، وقتی خانم هیکمن کاناپه را برای النور آماده می‌کرد، گفت: «مثل بعضی از مهمونی‌ها، که همه شب می‌مونن!» خانم هیکمن- تامی- مادر النور را از دبیرستان می‌شناخت. عکس عروسی خانم و آقای هیکمن روی تلویزیون بود. مادر النور ساقدوش عروس بود. لباس سبز تیره به تن داشت و یک گل سفید به سرش زده بود.
در ابتدا، تقریباً هر روز مادر النور بعد از مدرسه به خانۀ هیکمن تلفن می‌زد. بعد از چند ماه، دیگر تلفن نزد. معلوم شد که ریچی قبض تلفن را پرداخت نکرده و تلفن را قطع کرده بودند، ولی النور تا مدتی این را نمی‌دانست.
آقای هیکمن دائم به زنش می‌گفت: «ما باید با ادارۀ مربوط به مسائل خانوادگی تماس بگیریم.» فکر می‌کردند النور حرف‌های آنها را نمی‌شنود، ولی اتاق­خواب‌شان درست بالای اتاق ­نشیمن بود.
- نمی‌شه این‌جوری ادامه پیدا کنه، تامی.
ـ اندی، تقصیر اون دختر نیست.
- زحمتی برامون نداره.
ـ نمی‌گم که تقصیر اونه. فقط می‌گم ما تعهدی بهش نداریم.
ـ بچۀ ما نیست.
النور سعی کرد کمتر زحمت بدهد. مواظب بود وقتی توی اتاقی بود هیچ اثری از خودش باقی نگذارد تا نشان بدهد که آنجا بوده. هیچ‌وقت تلویزیون روشن نمی‌کرد و از تلفن استفاده نمی‌کرد. هیچ‌وقت سر میز غذا خواهش نمی‌کرد که باز هم برایش غذا بکشند. هیچ‌وقت از تامی و آقای هیکمن چیزی نمی‌خواست... آنها هم بچۀ نوجوان نداشتند و اصلاً فکر نمی‌کردند که او به چیزی نیاز داشته باشد. خوشحال بود که روز تولدش را نمی‌دانستند.
بن گفت: «فکر کردیم که رفته­ای.» و یک ماشین را روی گردوخاک کشید. سعی می‌کرد گریه نکند.
النور گفت: «به من اعتماد نداشتی!» و پا زد تا تاب بخورد.
دوباره دنبال میزی گشت. دید نشسته و پسرها را که بسکتبال بازی می‌کردند، تماشا می‌کند. النور بیشتر آنها را از توی اتوبوس می‌شناخت. پسر آسیایی احمق هم آنجا بود؛ بلندتر از ارتفاعی که النور فکر می‌کرد بتواند، می‌پرید. شلوار سیاهی تا بالای زانو و تی‌شرتی پوشیده بود که رویش نوشته شده بود: دیوانگی.
النور به بن گفت: «من می‌رم.» از تاب آمد پایین و سرش را خم کرد. «از خونه نمی‌رم یا هرچی. ناراحت نشو.»
رفت توی خانه و سریع از آشپزخانه رد شد، قبل از اینکه مادرش بتواند چیزی بگوید. ریچی توی اتاق­ نشیمن بود. النور از میان او و تلویزیون رد شد، چشم‌هایش را به جلو دوخته بود. آرزو می‌کرد که یک چیزی دورش پیچیده بود.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب النور و پارک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۳

پارک

النور توی راه با او حرف نزد.
همه روز فکر می کرد که چطور ازش فرار کند. باید جایش را عوض می کرد. تنها راه حل همین بود، ولی عوض بکند، کجا بنشیند؟ نمی خواست به زور کنار کسی بنشیند. از طرفی اگر جایش را عوض می کرد، توجه استیو جلب می شد.
انتظار داشت تا دختر کنارش نشست، استیو آزار و اذیتش را شروع کند، ولی استیو شروع کرد به حرف­ زدن درباره کونگ فو. راستی، پارک درباره کونگ فو خیلی می دانست. برای اینکه پدرش بدجوری به هنرهای رزمی علاقه داشت، نه به این دلیل که مادرش کُره ای بود؛ پارک و برادرش، جاش(۱۱)، از زمانی که راه افتادند رفتند کلاس تکواندو.
تغییردادن جا! چطوری!
احتمالاً می توانست یک جا جلو اتوبوس و کنار سال­اولی ها پیدا کند، ولی با این کار عملاً ضعف خودش را نشان می داد و تقریباً متنفر بود که دختر جدید عجیب را تنها عقب اتوبوس رها کند.
وقتی این فکرها را می کرد، از خودش بدش می آمد.
اگر پدرش می دانست که توی سرش چه می گذرد، به او می گفت نازنازی، بلند هم می گفت. اگر مادربزرگش می دانست، یکی می زد پسِ سرش و می گفت: «ادبت کجا رفته؟ با یک آدم بدشانس این طوری رفتار می کنی؟»
ولی پارک در وضعیتی نبود که برای آن خنگ موقرمز کاری بکند. فقط می توانست خودش را از دردسر دور نگه دارد. می دانست که وضعیت مزخرفی بود، ولی یک جوری خدا را شکر می کرد که دخترهایی مثل النور هم وجود داشتند، چون آدم هایی مثل استیو، مایکی و تینا که همه را آزار می دادند، هم وجود داشتند. اگر دختر موقرمز نبود، به کس دیگری بند می کردند و اگر کس دیگری نبود، به پارک بند می کردند.
امروز صبح استیو دست از سرش برداشت، ولی همیشه این کار را نمی کرد...
پارک دوباره صدای مادربزرگش را شنید: «واقعاً پسرجون، تو دل پیچه گرفتی چون یه کار خوب کردی و بقیه تماشا کردند؟»
پارک فکر کرد: اون قدر هم کار خوبی نبود، فقط گذاشتم بشینه، ولی بد و بیراه هم بهش گفتم. وقتی بعدازظهر آن روز سروکله اش توی کلاس انگلیسی پیدا شد، احساس کرد آمده تا تسخیرش کند.
آقای استسمن(۱۲) گفت: «النور، چه اسم باابهتی، می دونی که اسم ملکه هاست.»
یکی پشت سرِ پارک آهسته گفت: «اسم چیپت(۱۳) چاقه است.» یکی دیگر خندید.
آقای استسمن به نیمکت خالی جلو کلاس اشاره کرد.
گفت: «امروز شعر می خونیم، النور، دیکینسون(۱۴). می خوای تو شروع کنی؟»
کتاب را باز کرد، صفحه ای آورد و اشاره کرد و گفت: «از اینجا شروع کن، بلند و واضح. بهت می گم تا کجا بخونی.»
النور نگاهی به آقای استسمن کرد و امیدوار بود که شوخی بکند، ولی وقتی معلوم شد شوخی نمی کند- او هیچ وقت شوخی نمی کرد- شروع کرد به خواندن.
خواند: «همه این سال ها گرسنه بوده ام.» چندتا از بچه ها خندیدند. پارک فکر کرد: خدای من، فقط آقای استسمن ممکن بود از یک دختر چاق بخواهد روز اولش توی مدرسه یک شعر درباره خوردن بخواند!
آقای استسمن گفت: «ادامه بده، النور.»
النور این­بار بلندتر خواند: «من همه این سال ها گرسنه بوده ام.»

ظهر آمده بود تا ناهار بخورم
لرزان، میز را جلو کشیدم
کنجکاو، بطری شراب را لمس کردم
آن را روی میزها دیده بودم
وقتی گرسنه و تنها می گشتم
از پنجره بیرون را نگاه کردم، در جست وجوی ثروت
که امیدی نداشتم به­ دست آورم

وقتی تمام کرد، آقای استسمن گفت: «عالی بود، واقعاً عالی بود. امیدوارم با کلاس ما بمانی، لااقل تا زمانی که مده­آ(۱۵) را می خوانیم. این صدای ملکه ای ست درون ارابه ای که اژدها می کِشدش.»
وقتی آمد توی کلاس تاریخ، آقای ساندرهوف(۱۶) عکس­العملی نشان نداد، ولی گفت: «آه، ملکه النور اکیتین(۱۷).» و وقتی تکلیفش را بهش داد، او چند ردیف جلوتر از پارک نشست و تمام ساعت را خیره­ به خورشید گذراند.
پارک هرچه فکر کرد نتوانست راهی پیدا کند تا توی اتوبوس از دستش خلاص شود، پس وقتی توی اتوبوس روی صندلی اش نشست، هدفونش را روی گوشش گذاشت و صدایش را تا آخر بلند کرد.
خدا را شکر که سعی نکرد باهاش حرف بزند.

۴

النور

وقتی بعدازظهر به خانه رسید بچه ها هنوز نرسیده بودند، که خیلی هم خوب بود، چون آمادگی نداشت دوباره آنها را ببیند. دیشب وقتی وارد شد با صحنه ای غیرمنتظره روبه رو شد.
النور اغلب به این فکر می کرد که وقتی بالاخره بیاید خانه، همه چطور با او روبه رو می شوند! چقدر دلش برای همه­شان تنگ شده بود. فکر می کرد که روی سرش کاغذرنگی بریزند و بغلش کنند.
ولی وقتی وارد خانه شد، انگار خواهر و برادرهایش او را نمی شناختند.
بن(۱۸) فقط نگاهش کرد، همین طور میزی(۱۹) که روی پای ریچی نشسته بود. همان موقع نزدیک بود از آن منظره بالا بیاورد، ولی به مادرش قول داده بود که بقیه عمرش رفتار خوبی داشته باشد.
فقط ماوس(۲۰) دوید و النور را بغل کرد. النور، قدردان، بلندش کرد. حالا پنج ساله و سنگین شده بود.
گفت: «سلام، ماوس.» از بچگی آن طور صدایش می کردند و یادش نمی آمد چرا. او را یاد توله سگ بزرگ کثیفی می انداخت که همیشه هیجان زده بود و همیشه آماده بود تا بپرد روی زانوی آدم ها.
ماوس گفت: «نگاه کن بابا، این النوره.» از بغل النور پرید پایین. «النور رو می شناسی؟»
ریچی وانمود کرد که نمی شنود. میزی تماشا می کرد و شستش را می مکید؛ سال ها بود که شست ­مکیدنِ میزی را ندیده بود. حالا هشت ساله بود، ولی با شستی که توی دهانش بود مثل یک بچه کوچک به­ نظر می رسید.
کوچولوئه اصلاً النور را به ­یاد نیاورد. دوسالش بود، و روی زمین با بِن نشسته بود. بن یازده­سال داشت. به دیوار پشت تلویزیون خیره شده بود.
مادرش ساک­دستی النور را به اتاق­خواب کنار نشیمن برد. النور دنبالش رفت. اتاق خیلی کوچک بود، فقط به اندازه یک کمد کشویی و یک تخت دوطبقه جا داشت. ماوس پشت سرشان دوید توی اتاق. گفت: «تو توی تخت بالا می خوابی و بن باید با من روی زمین بخوابه. مامان بهمون گفت و بن گریه کرد.»
مادرش ملایم گفت: «نگران نباش، همه باید جابه جا بشیم.»
توی اتاق جایی برای جابه جا شدن نبود، البته النور تصمیم گرفت حرفی نزند. خیلی زود رفت توی تخت تا مجبور نشود به اتاق نشیمن برگردد.
وقتی نصفه شب بیدار شد، سه تا برادرش روی زمین خوابیده بودند. اگر از تخت می آمد پایین آنها را لگد می کرد؛ حتی نمی دانست توالت کجاست!
آن را پیدا کرد. فقط پنج اتاق توی خانه بود، حمام هم که اصلاً به ­حساب نمی آمد. حمام به آشپزخانه چسبیده بود، واقعاً چسبیده بود و دَر هم نداشت. النور فکر کرد این خانه را هیولاهای بی احساسِ توی غارها طراحی کرده اند. یک کسی، احتمالاً مادرش، یک ملافه گل­دار بین توالت و یخچال کشیده بود.
وقتی از مدرسه رسید خانه، با کلید جدیدش در را باز کرد. خانه توی روشنایی روز ناامیدکننده تر بود، تاریک و لُخت، ولی دست کم النور، هم جا برای ماندن و هم، مادرش را کنار خودش داشت.
برایش عجیب بود که بیاید خانه و مادرش را توی آشپزخانه ایستاده ببیند، مثل... مثل یک زندگی طبیعی. داشت سوپ درست می کرد و پیاز خرد می کرد. النور دلش می خواست گریه کند.
مادرش پرسید: «مدرسه چطور بود؟»
النور گفت: «خوب بود.»
- روز اول خوب بود؟
- آره، یعنی مدرسه بود دیگه.
- خیلی از درس ها عقبی؟
- فکر نمی کنم.
مادرش دست هایش را با شلوار جینش خشک کرد و موهایش را پشت گوش هایش گذاشت و النور، برای هزارمین بار از زیبایی اش به حیرت افتاد.
وقتی بچه بود، فکر می کرد مادرش ملکه است، ملکه یکی از قصه ها.
پرنسس نبود، پرنسس ها فقط خوشگل­اند. مادر النور زیبا بود، بلند و باوقار. شانه های پهن داشت و کمرش ظریف بود. برخلاف آدم های دیگر استخوان هایش سرِ جای خودشان بودند. انگار هدف فقط نگه­ داشتن بدنش نبود، با آن استخوان بندی می خواستند چیزی را ثابت کنند.
دماغش متشخص، چانه اش تیز و استخوان های گونه اش بالا و برجسته بود.
وقتی به مادر النور نگاه می کردید، یاد پیکر بالای دماغه کشتی وایکینگ ها یا نقاشی روی تنه هواپیما می افتادید.
النور خیلی شبیه مادرش بود.
ولی به اندازه او زیبا نبود.
النور شبیه مادرش بود، اگر از توی تنگ ماهی نگاهش می کردید، گردتر و شل تر، و اصلاً مثل مادرش جذاب نبود. مادرش اندامی تراشیده داشت، ولی النور چاق بود.
مادرش زیبا ترسیم شده بود، ولی النور خط خطی بود.
بعد از پنج بچه، مادرش سینه و باسنی مثل زن های توی تبلیغات داشت. النور در شانزده­سالگی، با آن استخوان بندی، به زن های صاحب مشروب فروشی قرون­وسطی می­مانست.
فقط از همه­چیز زیادی داشت و قدش آن قدر بلند نبود تا آنها را بپوشاند. سینه هایش درست از زیر چانه اش شروع می شد. باسنش... خیلی بزرگ بود. حتی موهای مادرش که بلند و مواج و شرابی بود، حالت معقولی از موهای مجعد قرمز روشن النور بود.
النور با خجالت دستش را روی سرش گذاشت.
مادرش گفت: «یه چیزی دارم که نشونت بدم.» درِ ظرف سوپ را گذاشت. «ولی نمی خواستم جلو بچه ها بهت بدم. بیا.»
النور دنبالش به اتاق­خواب بچه ها رفت. مادرش در کمد را باز کرد و یک دسته حوله و سطل لباس های شسته پر از جوراب درآورد.
گفت: «وقتی از اون خونه اومدیم نتونستم همه وسایلت رو با خودم بیارم، می بینی که اینجا به اندازه اون خونه جا نداریم.» دستش را توی کمد کرد و یک کیسه زباله سیاه درآورد. «ولی اون قدر که تونستم آوردم.»
کیسه را به النور داد و گفت: «متاسفم که نتونستم بقیه رو بیارم.»
النور به این فکر کرد که سال گذشته ریچی ده دقیقه بعد از اینکه از خانه بیرونش کرد، تمام وسایلش را هم توی سطل آشغال ریخته بود. کیسه را توی بغلش گرفت. گفت: «عیبی نداره، ممنون.»
مادرش دستش را دراز کرد و روی شانه اش گذاشت، فقط یک لحظه. گفت: «بچه ها بیست دقیقه دیگه می­آن خونه، ساعت چهارونیم ناهار می خوریم. دلم می خواد قبل از اینکه ریچی بیاد خونه به همه­چی سروسامون بدی.»
النور سر تکان داد. به محض اینکه مادرش از اتاق رفت بیرون، کیسه زباله را باز کرد تا ببیند چی برایش مانده...
اولین چیزی که دید عروسک های کاغذی بودند، چروک خورده و شل و ول توی کیسه. علامت هایی با مداد روی آنها زده شده بود. سال ها بود که النور با آنها بازی نکرده بود، ولی هنوز از دیدن شان خوشحال می شد. همه را صاف کرد و روی هم گذاشت.
زیر عروسک ها، کتاب هایش بود، حدود دوازده­تا، که احتمالاً مادرش همین جوری برداشته بود؛ نمی دانست که النور کدام یک را بیشتر دوست داشت. النور از دیدن کتاب های گراپ(۲۱) و تپه واترشیپ (۲۲) خوشحال شد. چقدر بد بود که داستان اولیور(۲۳) را نیاورده بود، ولی داستان عشق(۲۴) را آورده بود. مردان کوچک(۲۵) هم آنجا بود، ولی زنان کوچک(۲۶) و پسران جو(۲۷) بین کتاب ها نبود.
یک دسته کاغذ دیگر توی کیسه بود. النور توی اتاق قدیمی اش یک فایل کابینت داشت و ظاهراً مادرش بیشتر پوشه ها را آورده بود. او سعی کرد همه را منظم دسته بندی کند، همه کارنامه ها و عکس های مدرسه و نامه های دوست هایش را.
داشت فکر می کرد بقیه وسایل توی خانه قدیمی از کجا سر درآورده بود؛ نه فقط وسایل او، وسایل همه. اثاثیه و اسباب بازی ها، همه گیاه های مامان و نقاشی هایش. سرویس غذاخوری دانمارکی جهاز مادربزرگش، عروسک اوفدا(۲۸) قرمز کوچولو، اسبی که همیشه بالای سینک آشپزخانه آویزان بود!
شاید مادرش همه را بسته بندی کرده و یک جایی گذاشته بود. شاید مادرش امیدوار بود که خانه هیولای غار موقتی باشد.
النور هنوز امیدوار بود که ریچی هم موقتی باشد!
ته کیسه زباله یک جعبه بود. وقتی جعبه را دید قلبش لرزید. دایی اش که در مینه سوتا(۲۹) زندگی می کرد، هر کریسمس برای خانواده یک جعبه میوه عضویت ماهیانه کلوب خودشان را می فرستاد. برادرها و خواهرها سر جعبه های میوه دعوا می کردند، جعبه های خوبی بودند، محکم با در قشنگ. این جعبه گریپ- فروت بود، البته لبه هایش از کهنگی نرم شده بود.
با دقت آن را باز کرد. هیچ­چیز توی جعبه دست نخورده بود. لوازم تحریر، مدادرنگی، ماژیک هایی که هدیه کریسمس دایی اش بود، همه توی آن بود. یک دسته کارت تبلیغاتی مرکز خرید که هنوز بوی عطرهای گران قیمت می داد هم توی آن بود. واکمنش هم دست نخورده، بدون باتری توی آن بود؛ جایی که واکمن باشد، موسیقی هم ممکن است باشد.
النور سرش را به جعبه نزدیک کرد. بوی عطر شانل(۳۰) شماره ۵ و مدادتراش می داد. آهی کشید.
وقتی همه را از هم جدا کرد، دید که با وسایل دوباره به­دست آمده اش کاری نمی تواند بکند. حتی برای لباس هایش توی کمد جا نبود. پس جعبه و کتاب ها را کنار گذاشت و بقیه را با دقت توی کیسه زباله برگرداند. بعد کیسه را تا جایی که می توانست بالای کمد هل داد عقب و کرد پشت حوله ها و دستگاه مرطوب کننده.
وقتی رفت بالای تخت دوطبقه دید یک گربه ژولیده پیر آنجا چرت می زند. گفت: «پیشت.» گربه پرید روی زمین و از در اتاق رفت بیرون.

۱

اوت ۱۹۸۶

پارک

حتی قرص مسکنی که خورده بود نتوانست صدای آن احمق های ته اتوبوس را محو کند. پارک، هدفونش را به گوش هایش چسباند.
تصمیم گرفت فردا یک نوار از اسکینی پاپی(۱) یا میس فیتز(۲) بیاورد. یا اینکه یک نوار مخصوص اتوبوس ضبط کند، از آنها که توی آن تا آنجا که می توانستند جیغ می­زدند و ناله می­کردند.
می توانست ماه نوامبر، بعد از اینکه گواهینامه­اش را گرفت به موسیقی دهه هفتاد و هشتاد گوش بدهد؛ پدر و مادرش گفته بودند می تواند با ماشین ایمپالا(۳)ی مادرش رانندگی کند و او باید پول جمع می کرد تا یک ضبط صوت جدید بخرد. وقتی با ماشین برود مدرسه، می تواند به هر چیزی که دلش می خواهد گوش بدهد، یا اصلاً به هیچی گوش نکند و از طرفی هم می توانست نیم­ساعت بیشتر بخوابد.
یکی پشت سرش فریاد زد: «اصلاً وجود نداره!»
استیو(۴) هم فریاد زد: «لعنتی، وجود داره! مدل میمون مست، پسر! این لعنتی واقعیه، می تونی باهاش یکی رو بکشی!»
- تاپاله!
استیو گفت: «خودت تاپاله ای. پارک، هی، پارک.»
پارک شنید، ولی جواب نداد. گاهی اوقات اگر لحظه ای به استیو بی محلی می کردی، می رفت سراغ یکی دیگر. این آگاهی یعنی هشتاد درصد رهایی از دستِ استیو همسایه. بیست درصد بقیه هم فقط باید سرت را می انداختی پایین... که در آن لحظه پارک فراموش کرد و یک توپ کاغذی درست خورد پشت سرش.
تینا(۵) گفت: «اون یادداشت رشد و توسعه بشریت بود، بی شعور.»
استیو گفت: «ببخشید بچه­جون، من به تو همه­چی رو درباره رشد و توسعه بشریت یاد می دم. چی می خوای بدونی؟»
یکی گفت: «مدل میمون مست رو یادش بده.»
استیو فریاد زد: «پارک!»
پارک هدفونش را برداشت و برگشت به ­سمت ته اتوبوس. استیو روی صندلی آخر اتوبوس معرکه گرفته بود. حتی وقتی نشسته بود، سرش عملاً به سقف می خورد. همیشه به­ نظر می رسید که مبل و صندلی های دورش عروسکی اند؛ از کلاس هفتم هیکلش درشت و مردانه بود، این تازه کمی قبل از ریش و سبیل ­­درآوردن بود.
گاهی اوقات فکر می کرد استیو با تینا دوست شد تا بیشتر شبیه هیولا به چشم بیاید. اغلب دخترهای آن منطقه ریز بودند؛ قد تینا بیشتر از پنج فوت نبود، با احتساب موهای پف کرده و گُنده بالای سرش.
یک ­بار، توی مدرسه متوسطه، پسری سربه سر استیو گذاشت و گفت: «وقتی با تینا عروسی کردی مواظب باش حامله نشه، چون بچه غول پیکرت اون رو می کشه. شکمش می ترکه و بچه از توی شکمش مثل آدم فضایی­ها می زنه بیرون.» استیو طوری زد توی صورت پسر که انگشت کوچکش شکست.
وقتی بابای پارک شنید، گفت: «یکی باید مشت ­زدن رو به اون پسره، مورفی(۶)، یاد بده.» ولی پارک امیدوار بود که هیچ کس این کار را نکند. پسری که از استیو کتک خورده بود، تا یک هفته نتوانست چشمش را باز کند.
پارک تکلیف مدرسه تینا را به ­طرفش پرت کرد و تینا آن را گرفت.
استیو گفت: «پارک، به مایکی(۷) درباره کاراته میمون مست بگو.»
پارک شانه بالا انداخت. «چیزی درباره اش نمی دونم.»
ـ ولی یه چیزی هست، درسته؟
ـ فکر می کنم. یه چیزی شنیده ام.
استیو گفت: «دیدی.» دنبال چیزی می گشت تا سمت مایکی پرت کند، ولی چیزی پیدا نکرد، درعوض به او اشاره کرد. «بهت که گفتم لعنتی!»
مایکی گفت: «شریدان(۸) لعنتی از کونگ فو چی می دونه؟»
استیو گفت: «عقب ­­مونده ای دیگه، مامانش چینیه.»
مایکی با دقت به پارک نگاه کرد. پارک لبخند زد و چشم هایش را باریک کرد. مایکی گفت: «آره، فکر می کنم این طوره. همیشه فکر می کردم مکزیکی هستی.»
استیو گفت: «اَه، مایکی نژادپرست لعنتی.»
تینا گفت: «اون چینی نیست، کُره ایه.»
استیو پرسید: «کی؟»
- مادر پارک.
از زمانی که تینا به مدرسه ابتدایی می رفت، مادر پارک موهایش را کوتاه می کرد. مدل موهای شان عین هم بود، موی بلند فرفری با بالای پف کرده.
استیو گفت: «اهل هر کجا که هست، خیلی جذابه.» و پیش خودش خندید. «ناراحت نشی، پارک.»
پارک لبخندی زورکی زد و دوباره روی صندلی اش رفت پایین، هدفونش را به گوشش گذاشت و صدایش را بلند کرد. هنوز صدای استیو و مایکی را که چهار ردیف پشتش نشسته بودند، می شنید.
مایکی سوال کرد: «چه فایده داره؟»
- پسر، می خوای با یه میمون مست بجنگی؟ خیلی گُنده ست. در هر صورت حسابی می چرخوندت، پسر. مجسم کن که روت کثافت کنه.
پارک متوجه دختر جدید شد، درست همان موقع که بقیه متوجه شدند. جلو اتوبوس و کنار اولین صندلی خالی ایستاد.
پسری تنها روی صندلی نشسته بود، کلاس اولی بود. کیفش را روی صندلی کنارش گذاشت، بعد سرش را به­ طرف دیگر گرداند. در تمام اتوبوس، هرکس که تنها نشسته بود، به ­سمت لبه صندلی آمد. صدای پوزخند تینا آمد؛ عاشق چنین صحنه هایی بود.
دختر جدید نفس عمیقی کشید و بین صندلی ها جلوتر آمد. هیچ کس بهش نگاه نمی کرد. پارک هم سعی کرد نگاه نکند؛ موقعیت خیلی بدی بود.
ظاهرش دقیقاً طوری بود که انتظار داشتید چنین وضعیتی برایش پیش بیاید!
نه فقط جدید بود، درشت و زشت هم بود. موهایش به ­طرز احمقانه ای قرمز روشن بود و بالایش فرفری. لباسش طوری بود انگار فقط می خواست چشم ها را به طرف خودش بکشد. شاید هم نمی دانست چه ظاهر به هم- ریخته ای دارد. یک بلوز چهارخانه مردانه تنش بود، یک­سری گردن بندهای عجیب دور گردنش انداخته بود و چندتا دستمال­گردن دور مچش بسته بود. پارک را یاد مترسک یا یکی از عروسک های نگران(۹) روی کمد کشویی مادرش می انداخت، مثل چیزی بود که مطمئناً در دنیای وحشی دوام نمی آورد.
اتوبوس دوباره ایستاد و چند بچه دیگر سوار شدند. دختر را هل دادند و از جلویش رد شدند، زدند بهش و روی صندلی های شان افتادند.
مسئله این بود که همه توی اتوبوس جای خودشان را داشتند؛ روز اول مدرسه هرکسی یک صندلی برای خودش انتخاب کرده بود، و آدم های خوش شانسی مثل پارک که دوتا صندلی داشتند، حالا دیگر حاضر نبودند آن را از دست بدهند، نه برای کسی مثل او!
پارک سرش را بلند کرد و نگاهش کرد. همان طور آنجا ایستاده بود.
راننده اتوبوس فریاد زد: «هی، تو، بشین!»
دختر راه افتاد ­طرف ته اتوبوس، درست توی شکم حیوانات درنده. پارک فکر کرد: خدای من، وایسا، برگرد. احساس می کرد استیو و مایکی همان طور که دختر به آن ها نزدیک می شد، مشتاقانه منتظر بودند. دوباره سعی کرد طرف دیگر را نگاه کند.
بعد چشم دختر به یک صندلی خالی در ردیف صندلی پارک افتاد. چهره اش از آرامش درخشید و با عجله به ­طرف صندلی رفت.
تینا با لحنی تند گفت: «هی!»
دختر به رفتن ادامه داد.
تینا گفت: «هی، خنگول.»
استیو زد زیر خنده. دوست هایش هم بعد از چند لحظه شروع کردند به خندیدن.
تینا گفت: «نمی تونی اونجا بشینی، اون جای مایکلاست.»
دختر ایستاد و به تینا نگاه کرد، بعد دوباره به صندلی خالی.
راننده از جلو نعره کشید: «بشین.»
دختر با صدایی محکم و آرام گفت: «باید یه جایی بشینم.»
تینا پرخاش کرد. «مشکل من نیست.» اتوبوس حرکت کرد. دختر تکان خورد و رفت عقب تا نیفتد. پارک سعی کرد صدای نوار واکمنش را بلند کند، ولی همان موقع هم تا آخر بلند بود. به دختر نگاه کرد، نزدیک بود به گریه بیفتد.
قبل از اینکه درست فکر کند و تصمیم بگیرد، به ­طرف پنجره سُر خورد.
گفت: «بشین.» صدایش عصبانی بود. دختر به ­سمتش برگشت. طوری که انگار نمی توانست تشخیص دهد که او هم یکی از آن عوضی هاست یا نه. پارک ملایم گفت: «خدای من.» و به صندلی کنارش اشاره کرد. «فقط بشین.»
دختر نشست، هیچ نگفت. خدا را شکر که ازش تشکر نکرد... و شش­ اینچ فاصله بین خودشان نگه داشت.
پارک به ­طرف شیشه پلاستیکی چرخید و منتظر شد تا یک دنیا دردسر برایش درست شود!

۲

النور

النور راه هایی را که جلویش بود، بررسی کرد:
۱- می توانست از مدرسه پیاده برود سمت خانه. خوبی اش این بود که ورزش می کرد، رنگ به گونه هایش می آمد و با خودش خلوت می کرد.
۲- می توانست به مادرش زنگ بزند تا بیاید دنبالش. نکات مثبتش زیاد بود. نکته منفی اش این بود که مادرش نه تلفن داشت، نه ماشین.
۳- می توانست به پدرش زنگ بزند. هاها.
۴- می توانست به مادربزرگش زنگ بزند و فقط حالش را بپرسد.
روی پله های بتُنی جلو مدرسه نشسته بود و به ردیف اتوبوس های زرد خیره شده بود. اتوبوس او همان جا جلویش ایستاده بود، شماره ۶۶۶.

حتی اگر امروز می توانست با اتوبوس نرود، حتی اگر فرشته نگهبانش با یک کالسکه کدوحلوایی جلویش ظاهر می شد، هنوز باید برای فردا راهی پیدا می کرد.
بچه های شیطان صفت توی اتوبوس، فردا، از دنده دیگری بلند نمی شدند؛ واقعاً این طوری بود. اگر دفعه بعدی که آنها را می دید، فک شان را هم در-می آوردند، تعجب نمی کرد. به راحتی می توانست تصور کند آن دختره موبور که ته اتوبوس می نشست و کت شسته شده با اسید تنش بود، زیر چتری­هایش دوتا شاخ مخفی داشت.
آن دختره، همه شان، حتی قبل از اینکه چشم شان به النور بیفتد، ازش متنفر بودند.
انگار در زندگی قبلی اجیر شده بودند او را بکشند.
النور نفهمید که آن پسره آسیایی که بالاخره گذاشت کنارش بنشیند، از همان دسته بود یا فقط خنگ بود، ولی نه خنگِ خنگ، توی دوتا از کلاس های پیشرفته همکلاس النور بود.
مادر النور اصرار کرده بود که در مدرسه جدید او را توی کلاس های پیشرفته بگذارند، چون سال قبل- کلاس نهم- نمره های النور بد بود و این خیلی نگرانش کرده بود. مشاور گفت: «نباید براتون غیرمنتظره باشه، خانم داگلاس.» النور فکر کرد: ها، حالا می بینی که چطوری غافلگیر می شی.
هرچی. النور توی کلاس های پیشرفته هم می توانست به ابرها خیره شود؛ آنجا هم پر از پنجره بود.
حتی اگر دوباره به این مدرسه برمی گشت!
حتی اگر به خانه می رسید.
به­هرحال نمی توانست برای مادرش از وضعیت توی اتوبوس بگوید، چون شب پیش وقتی کمکش می کرد وسایلش را باز کند، به او گفته بود که مجبور نیست با اتوبوس برود.
مادرش گفت: «ریچی(۱۰) گفت صبح ها می رسوندت. سرِ راه محل کارشه.»
- می خواد من رو عقب وانتش ببره؟
- فقط می خواد باهات راه بیاد، النور. قول دادی که تو هم سعی خودت رو بکنی.
- برای من راحت تره که از دور باهاش راه بیام.
- بهش گفتم تو آماده ای که عضو این خونواده بشی.
- الان هم عضو خونواده ام، عضو کرایه ای.
مادرش گفت: «النور، خواهش می کنم.»
النور گفت: «با اتوبوس می رم، مهم نیست. آدم ها رو می بینم.»
حالا فکر می کرد: ها! یک های دراماتیک عظیم.
اتوبوس به ­زودی حرکت می کرد؛ چندتا اتوبوس تا حالا رفته بودند. یکی از روی پله ها و از کنار النور دوید پایین و پایش خورد به کوله او. النور کوله را از سر راهش کشید کنار و گفت: «ببخشید.» آن پسره خنگ آسیایی بود، و وقتی النور را دید اخم هایش را توی هم کرد، النور هم به او اخم کرد.
پسر دوید به ­طرف اتوبوس.
النور فکر کرد: آه، خوبه. بچه های جهنمی اگه من هم نباشم، اشتیاق شون رو از دست نمی دن.

نظرات کاربران درباره کتاب النور و پارک

واقعا عالیه واسه خریدنش حتی فکر هم‌نکردم...
در 2 هفته پیش توسط
قشنگه؟!
در 1 ماه پیش توسط