فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ‌به‌گزارش اداره هواشناسی
فردا این خورشید لعنتی...

نسخه الکترونیک کتاب ‌به‌گزارش اداره هواشناسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ‌به‌گزارش اداره هواشناسی

مهدی یزدانی‌خُرّم «به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی...» را در بیست‌وپنج‌سالگی نوشت و انتشارات ققنوس این کتاب را که نخستین رمان نویسنده‌اش بود در سال ۱۳۸۴ منتشر کرد. این رمان بعد از یازده سال ممنوع و نایاب بودن از نو منتشر می‌شود: رمانی به‌شدت تجربی و آوانگارد که نقدها و بحث‌های بسیاری برانگیخت. رمان درباره احوالاتِ یک روزنامه‌نگار است که در زمان گم شده است. رمان بیان‌کننده جنبه‌های ذهنی این نویسنده جوان است که در نیمه اول دهه هشتاد چنین به تاریخ و امرِ سیاسی می‌نگریسته است: رمانی با تعددِ مکان؛ از دانشگاه تهران گرفته تا خیابان ولیعصر؛ از خطِ مقدمِ جنگ تا بهشت‌زهرا... رمان یزدانی‌خُرّم اثری است خاص و نوگرا که خواندنش منطق ویژه‌ای می‌طلبد. این رمان در سال ۱۳۸۵ جایزه بهترین رمان متفاوت سال را از آن خود کرد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ‌به‌گزارش اداره هواشناسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سیگار دوم: پوسیدن یک نت

می خوانم:
و سرنوشت چنین شد که دانشجوی سال دوم رشته ادبیات، چاق، با پیراهنی که بوی شاش می داد، از سقف بلند دانشکده حلق آویز شود. رد مرموزی از ادرار، طبقه همکف تا نرده های طبقه دوم را قیچی کرده بود. دانشجوی چاق با آن دندان های کبره بسته، ترسیده و انگار خودش را راحت کرده بود و بوی تعفن دانشگاه را گیج. نفرین کلمات در انحنایی زرد چشمان مبهوت دانشجویان را نوازش می کرد.

همه می دانستند برف می بارد، آسمان گرفته بود و رگه های سپید برف به سر دانشگاه می کوبید. ضحاک آن روز بی حوصله نشان می داد و کاوه محبوس در جرز رنگ پسرانش را می دید که هنوز زنده اند... باد قل خورد داخل موهای سیاه، درهم ریخت، کاوه خط خطی شد و ضحاک زیر انبوهی از رعشه خارش دفن.
ــ سلام، شیخنا. احوالات، اتاق شورا کسی هست؟
+ سیگار می کشد و تخم چشمانم را نشانه می رود. نفرت بوی عجیبی دارد مثل زنده به گور کردن من.
+ هوار می شود روی سرم، سیاهی هم می دود می رود و من... اَه.
ــ نه کلیدو تحویل دادم، باید طبقه چهارم اتاق بگیریم، سیگار می خوای؟
ــ نه، این آشغال ها رو من نمی کشم، با این همه پول بازم pine می کشی، خیلی خسیسی بابا. از خودتم نمی گذری بدبخت.
+ به تو چه، برو بمیر!
ــ من که رفتم کلاس. بچه ها را دیدی بگو ساعت پنج جلو مجسمه فردوسی یا نه اگه بیرون سرد بود، زیر همین نقاشی رو سکو. یادت نره!
ــ یا حق!
+ پله ها را می دود. عرق تنم را سنگین کرده. دخترها چپ چپ نگاهش می کنند. امان از روشنفکری!
نگاهم می دود می رود می نشیند روی سیاهی سه ردیف جلوتر. دختر قد بلند [...]، باور نمی کنی؟ به درک. چاقی هم عجب بلایی است، از کفر ابلیس هم بدتر. زیر شکمش درد می گیرد، می خارد شاید. استاد پیر می خواند شبی گیسو فرو هشته به دامن ــ پلاسین معجر قرینه گرزن. منوچهری جام را سر می کشد، دانشجوی چاق با پیراهنی که بوی شاش می دهد، عرق می کند، و استاد باز هم می خواند. بویی هوا را پر می کند. دیگر نمی فهمد استاد چه می خواند. باد بوره می کشد و بوی دندان های کبره بسته را می چپاند لای درز کنار چشم دختر قد بلند [...]. ۱. دختر سرش را برمی گرداند؟ ۲. پسر بیرون می دود؟ ۳. استاد چه فکری می کند؟ ۴. دختر [...]؟ ۵....؟ قطرات چسبناک منوچهری را قلقلک می دهند. صدای هن هن از ردیف آخر بلند می شود؛ دانشجوی چاق. دختر چشمانش را می بندد و به بویی فکر می کند که گاهی خوابش را دیده است.
ــ چایی چند تا بگیرم؟
ــ پنج تا، برای من هم یه دلستر با کیک. خودم حساب می کنم.
+ دانشجوی چاق با پیراهنی که بوی شاش می دهد، صندلی را می کشاند زیر سوراخ مقعدش، صورتش در آینه روبرو برش می خورد، کدر می شود، چای با طعم رخوت، سیگار، دود.
ــ زنجانی چی می نالید؟
ــ نمی فهمیدم، خواب بودم ولی گویا اسمتو خط زده. برو خایه مالی، می گن خر شده ها.
+ مهدی موهایش را دسته کرده پشت سرش و لکه قرمزی روی دستش را می خاراند. از داستان جدیدش می گوید دونگ پرمدعا.
ــ راستی، فهمیدین حسن کم کم داره خُل می شه. شبا گریه می کنه و فکر می کنه هیچی نمی شه، داداشش می گفت به نفیسه هم فحش داده، هر چی هم ازش داشته انداخته جلوش، اینم دیگه شورش رو درآورده.
ــ بدبخت حسن، از بس با این اراذل گشت زد به سرش. دختره چه گناهی داشت؟ چقدر گفتم بابا باهاش خلوت کن. گفت: خجالت می کشم، نمی تونم.
+ لجش می گیرد از من، چای را می ریزد داخل سطل آشغال و حتما به سیاهی ردیف جلو فکر می کند، برجسته و آبدار مثل برف.
ــ عزیزم، تو اگه اون دندونتو بشوری هیچ اتفاقی در جهان نمی افته. گاهی هم، اگه البته جسارت نباشه، حموم برو، بوی شاش همه هیکلتو برداشته.
ــ اونش دیگه به تو ربطی نداره، تو برو خودتو جمع کن که داری فنا می شی.
دیوانه شدن، افسرده شدن، انبوه دود و هرم سرد چای. دخترها را به تابوت ها میخ کرده اند و دانشجوی چاق سال دوم با پیراهنی که بوی شاش می دهد از سقف بلند دانشکده تاب می خورد. قد بلند سیاهپوش، رقصش را پایان می دهد و لیز می خورد روی ذهن کثیف این مرده. هوا خمیازه می کشد و حوصله تکان خوردن ندارد. باد موها را کلافه کرده است. یبوست همان سرنوشت است. زور می دهی و گیر کرده است. تاب می خورد، ادرار، قطره قطره، خونسرد، پخش می شود روی سفیدی سنگ های زمین، قطره قطره.
ــ فیلم تازگی چی دیدی؟
ــ دیشب آخرین تانگو در پاریس رو دیدم، جا زدم، خیلی سیاه بود.
+ و سیاهی حتما چیز خوبی است. سیاهی که می آید حالم عوض می شود، احساس می کنم چاقی آن چنان هم بد نیست. می شود دست ها را حلقه کرد دور سیاهی و فشار داد... ولش کن.
ــ من ندیدمش، اگه دستت می مونه بده من هم ببینم، احتمالاً خوشم می آد، مال برتولوچی بود دیگه، آره؟
ــ راستی محسن هم الان می آد، زنگ زدم. مسعود گفت: راه افتاده. صبر کنید بیاد و بعد می ریم سر بحث.
ــ گمشه با این قول هاش، کلاسم دودره کردیم برا آقا، اَه.
ــ من پوست انداختن رو خوندم، بخونین ارزششو داره، با اون ترجمه توپ، صد سال تنهایی جلوش پشمه.
ــ باز تو یه کتاب خوندی، تا چند وقت پیش که کالوینو سرور بود.
ــ هیچ ربطی نداره.
+ خزعبلات همیشگی، تنهایی گیر کرده ته حلقش، بزنم دک و پوزشان را پایین بیاورم. چای مزه گه می ده، بروم.
سیاهی می خرامد، رد می شود و چای در دنیای پلاستیکی، عالم را زرد نشان می دهد.
ــ شیخنا بازم رفتی تو لک. بی خیال! از براهنی چه خبر؟ آخرش آزاده خانوم رو خوندی؟
نگهبان در عقبی از قتل می گوید، از خودکشی، از ترس. رج رج سنگفرش ها پر از تن صدها قاتل است، صدا از ضحاک هم درنمی آید. قطرات ادرار، دانه های شن، بدهی به زمان، آخرین تلاش های زندگی از انگشت پا می لغزند و تن از بودن خالی می شود.
ــ هوی، بحث میلان کوندراست، بالاخره می آی؟ محسن هم اومد، من هم حالشو ندارم، ولی باید سفت بگیریم.
سفت می شود.
ــ نه بابا، باید مریم رو ببرم در خونه شون.
حشری.
ــ ای زن ذلیل، بدبخت، تو هم که از دست رفتی.
آب دهان در حلق.
+ خودشو عقب می کشه، فکر کنم ناراحته، می خواس جلو دهن زنشو بگیره، من که ترسی از کسی ندارم.
در کلاس بر هم می کوبد و سیاهی می پیچد دور گردن دانشکده، نفس تنگ می شود و دنیا هنوز هم زنده است.
ــ راستی، حسام و امید و نیما می خوان برن کنسرت ناظری، تو هم اگه می ری، باهاشون هماهنگ کن.
ــ حوصله شو ندارم.
ــ راستی، فریبا دیگه زنگ نزد، بدجوری تو خماری موندیم. دیشب تا سه نشستم پای تلفن، یادم نبود صبح باید برم مجله، خواب موندم.
ــ آره، زیر چشات هم سیاه شده، ولش کن، نه پول داره، نه حال می ده، شاید دوسش داری؟
+ عشق چیز قرمز رنگی است حتما. نرم و سبک و خواب آور، امشب دقیق می شوم روی سیاهی، شاید آن سرخی را که بچه ها حرفش را می زنند ببینم.
تمرکز.
ــ خسته ام کرده به خدا، حالشو می گیرم. هی می گه با این شیکم و تیپ و قیافه ت خجالت می کشم باهات بیرون بیام و به دوستام معرفیت کنم. حقیر شدیم رفت.
ــ پس خاک بر اون سرت.
+ طبقه بالا روشن می شود و تن می خارد.
ــ دختره داره نیگامون می کنه، فکر کنم تو کف منه.
ــ آره تو بمیری، چون صنمی همه دنبالت می افتن.
موسیقی بی کلام.

راویان از دل شنیده هایی که خواندی اش هیچ نیافتند. به غیر از چهار علامت مرموز و مرسوم. زندگی دانشگاهی بر پایه معادلات ریاضی، جنایت تقسیم بر خودارضایی، جنازه دانشجوی چاق را با انبوه بوی شاش پایین کشیدند و قصه چنین آغاز شد:

روایت نخست از «آزاده خانوم» و براهنی:

زشت بودن، عاشق بودن، و احساس این که قله عالم باشی و بوی شاش و تصفیه تن بدهی. دانشجوی چاق سال دوم با پیراهنی که بوی شاش می دهد، از راه پله طبقه دوم بالا می رود و می بیند زنی بی سر را با هاله سیاه دور تنش، سرش تاب می خورد و با منوچهری سرخ سرخ شکمش مورمور می شود.
سیاهی پیچان و عرق ریزان پایش را بین دو نرده محافظ طبقه دوم فشار می دهد. دانشجوی چاق با پیراهنی که بوی شاش می دهد مکث می کند، می ایستد، پاکت سیگار را بیرون می کشد و خش، پک نخست: دف را بدف که دفیدن به زیر ماه دفماها، سینه ستبر و سری رو به سقف. پک دوم: موها را آشفته کردن و آنارشیسم دندان ها را پنهان. آتش زیر پیراهن، پوست وجب می کند و قلب می تپد، تندتر، تندتر. پک سوم: زن، شاید هم دختری از حوالی رمان براهنی؛ یک مادگی اثیری که راوی فراموشش کرده است. پک چهارم: چاقی از کفر ابلیس هم بدتر است. پک پنجم: تولد یک نت، نوایی ناقوس کشان، ذهن را شرحه شرحه کردن. دود قل می خورد روی سقف سنگین دانشکده، دختر چیزی می خواند، همهمه ای ضعیف. پک هفتم: انگار از پنجره هواپیما نگاهت کنند: چاق و آبدار، مثل دندان های کبره بسته ای که آخرین نفس سیگار را به نیش می کشند. سیگار له می شود. دانشجوی چاق با پیراهنی که بوی شاش می دهد درجا می زند. در اتاق ۲۰۶ باز شده و سیاهی در میان لمس، بوسه و خاطره هاشور می خورد، خط خطی می شود و تنهایی گورش را گم می کند. پاها خون را به مغز حواله می دهند. سیگار دیگری آتش می گیرد و ناگهان:
ــ هی، آقای بار هستی. کجایی، تمام دانشکده دنبالت می گردن؟!
ــ بمیرم برا هیکل قلمی خودت. بگو می رم تا کتاب ماه و برمی گردم، طرفای سه این جام. راستی محسن اومد؟
ــ برو گم شو، خودت برنامه می ریزی، مانیفست می دی، بعدشم جا می زنی، من که می رم خونه.
ــ به درک.
وقتی مثانه پر می شود، دقیقا می توانی سبکی تحمل ناپذیر هستی را حس کنی. آن وقت مبدا جهان تو هستی با پیراهنی که تمام هستی عالم را فریاد می زند. یک میلان کوندرای رام شده که حالا شلوارش را پایین می کشد.
ــ حسن، این کتاب براهنی رو ندیدی؟ گذاشتم رو همین سکو.
ــ نه، من تازه اومدم، چیزی این جا نبود.
جایزه نوبل و دیوانه شدن. التماس. تبارشناسی آکادمیک. حسن ضربان قلبش را می شمارد و حس می کند که محو و محوتر می شوند. بویی آشنا قلبش را آزار می دهد.
ــ راستی خوندیش؟ انصاری فر گفت سانسور شده. اصلشو خونده، چیز معرکه ییه.
+ ممیزی ارشاد.
ــ همینشم شاهکاره، هنر آبستره محض، گلشیری سگ کیه.
شازده در قبر تکانی می خورد و سیگار ۵۷ نیم کشیده ای را می یابد. زمان را از یاد برده، مرده و بالای سرش صدای هق هق ابرها آشنا هستند. چیزی مثل گلوله که نمی دانی کجایت می خورد. سیگار را به دقت پاک می کند و دوباره چرتش می گیرد: دلِ سگ، چاپ دوم.
ــ ببین، حرف دهنتو بفهم، آخه تویی که هنوز نمی دونی پلاتو و افلاطون یک نفرن، بهتره خفه شی.
+ تباه شه. تباه شد خزان شوم به آن زیبایی. این هم برای ما آدم شده مرتیکه دونگ غربتی.
ــ برو بمیر!
+ سلام فرزانه، حالت چطور است. بچه ها خوب هستند، به مادر سلام برسان، بگو هنوز هم زنده ام، سیامک و احمد را نگران نکن، زود برمی گردم، فقط برایم بیش تر سیگار بیاور.
ــ راستی مریم و یاسر و مهدی می رن فیلم تقوایی رو ببینن. شاید من و نیما هم رفتیم، تو هم می آی؟
+ بوسه.
ــ نه. حال سینما رو ندارم. تازه جلسه کوندرا چی می شه؟
+ خوابی عمیق.
ــ نمی دونم.
باران آغاز شده است و قطرات چسبناک صورت منوچهری را پوشانده. دانشجوی چاق سال دوم با پیراهنی که همیشه بوی شاش می دهد، دستانش را تکان می دهد و رخوت تا حلقش بالا می آید.
براهنی در آغاز همین دانشجوی چاق خودمان بود. با لهجه ای غلیظ و کلماتی پرطنین. سیاهی را که دید، منصرف شد از بودن. خسته شد و تاخت. به تمام گیسوان رنگی جهان فحش داد. حالا در زیر برف نمور سنگین تورنتو خود را دفن کرده و به عکس تمام جنازه های عالم فکر می کند. آزاده خانوم و دانشجوی چاقی که من هستم کتاب را زیر بالش می گذارم و به شعرهای نگفته زندگی ام فکر می کنم. سیاهی همه جا هست؛ مثل تصویر، عشق و عرق. می نشینم کنار تختم. کتاب را از زیر بالش بیرون می کشم. از وقتی که در ممیزی کار می کنم از تمام کلمات می ترسم. بخند. نه...
ــ ببینین بچه ها، من حوصله سر و کله زدن با این دخترهای نفهم رو ندارم. هیچی حالیشون نمی شه.
سانسور.
ــ حتما اینم از تراوشات هنر آبستره جنابعالیه. جمع کن بابا. حالا خودت خیلی می فهمی مثلاً؟!
ــ هر گهی می خواین بخورین، من که نیستم.
ــ آتیشتو بده.

یوسف نبی ارشد خداوند بوده است. زیبایی که در چاه شد و سپس عزیز و رسول مصریان و در آخر در دایره واژگان ناپدید.
ــ به به، ژوزف خودمون، از فوکو چه خبر؟
ــ سلام، تموم شد بالاخره، دارم ویرایش می کنم، تو چطوری شیخ.
+ خوب نبودن، نفرت چیز غریبی است؛ مثل زنده به گور کردن همه این ها، سیاهی هم نمی آید امروز؟
ــ فهمیدین براهنی چکار کرده؟ با مارگریت اتوود بیانیه صادر کرده. دیگه کارش زاره.
آزاده من، گم شدی در قلم تمام نویسندگان جهان، در جادوی جاکشی کلمات، من از جنازه ها نوشتم، گفتم. تو رفتی نوار همیشگی ات را درون ضبط چپاندی و سیمین غانم می خواند: مرد من. نفرین شده ام به خدا، آزاده، برف تبریز، دزدیدت، در به در شدم و حالا در این سر دنیا تمام خاک را قطعه ای از تو می بینم. آزاده من، یادت هست، که از دف می گفتی و من دیوانه، مجنون، آه. کردِ من، هیچ نگو که وحشیانه بتازند، تا خاک له شود و تنت پیدا، آزاده من.
+ دانشجوی چاق با پیراهنی که همیشه بوی شاش می دهد، حس کرد آفتاب بهاری پس گردنش را می سوزاند، پس فکر کرد. محبوب بودن مساوی با لمپنیسم است = پس هنر آبستره چیزی مثل پوپولیسم می شود. کیف کرد از سیلان ذهنش.
آزاده، دیگر نمی نویسم. تو را به تمام نویسندگان چاق و کم موی دنیا قرض داده ام. تو را دزدیده اند و من فقط می توانم سیگاری بگیرانم. دودش را بجوم و بعد همان سردرد و قرص ها و آه و نفرین.
+ دانشجوی چاق فکر کرد: مسواک از مظاهر بورژوازی فرانسوی است. پس هنر بورژوازی مساوی با لوکاچ دوره اول و هنر آبستره مساوی با لوکاچ دوره دوم است. باز هم کیف کرد از این همه هوش!
تورنتو و آواز کشتگان. همین. شک. همین.
ــ کجایی شیخ، بیا پایین بابا.
ــ هیچی داشتم فکر می کردم که ربط منطقی بین لوکاچ دوره اول و لوکاچ دوره دوم چیه؟
ــ بی خیال، خبرو شنیدی مَهدیه رو با یه پسره تو دستشویی گرفتن.
ــ نه، دوباره؟
ــ آره، یه ترم تعلیق، پسره رو هم اخراج کردن. همون کرده که باهات دعوا کرد.
ــ کیف کردم، نوش جونش. دهاتی.
سفت شدن و سرنوشت همان یبوست است که از سقف دانشکده تاب می خورد.
+ مهدی هم که امروز نیست، بهتره. حالا اگه آدم بخواد دو دقیقه تنها باشه مسخره می کنه. برم اتاق اون جا خلوت تره.
اتاق شورا به ناله افتاده است. عکس های روسای زنده و مرده دانشکده ادبیات، چیده شده کنار هم، هن هن نفس هایی را نگاه می کنند که به در و دیوار می کوبد، کلیدی در قفل می چرخد. شاملو می خندد و دانشجویی چاق با پیراهنی که بوی شاش می دهد، دندان های کبره بسته را به هم می فشارد. گورستان تکانی می خورد و به تنهایی پرشتاب که می خرامد، نگاه می کند، براهنی همه جا هست؛ مثل عرق در تابستان و نعش دانشجویی چاق که در انتظار سیاهی نشسته است. آویزان، لق و...اع je t'adore دام.

روایت دوم: «سلاخ خانه شماره پنج» و احمد معصومی:

تکه تکه خاکستر سیگار از سقف می بارد و پخش می شود روی رحِمِ سپید دفترچه من. شهوت قلم. جاکشی کلمات را کردن. دانشجویی که از سقف پایین کشیده می شود بایگانی می شود و سه تار وحشی و مهربان احمد را نوازش می کند. روزنامه نگار در به در. خاتون رفته، چپیده میانِ آبی های نقش بسته روی سپیدی و دو هزار تکه شده است. «بگرد براهنی، بگرد.» بوی عرق زیرپوشی سرخ رنگ تمام حلق را پر کرده و او فقط یک پوزخند کلاسیک عشاق را تحویل می دهد.
+ آمده بود نشسته بود روی سکوی کناری دانشکده، ضحاک و کاوه آهنگر زیر روسری سیاهش گم شده اند. بلی، رسم روزگار چنین بود که ارغوان به دنیا نیاید، من روزنامه نگار نشوم و سفرنامه ننویسم. هنوز پنجاه روز از دفن دانشجوی چاق نمی گذرد که سری بریده می شود و خوابی تعبیر.
گفتم: بخوان!
ــ جالبه؟
ــ اگه ادبیات آمریکای لاتینو دوست داری، خب خیلی حال می کنی. یه چیزی تو حال و هوای صد سال تنهایی، پدرو پارامو، تو همین مایه هاست.
ــ گفتی: کارلوس فوئنتس؟
ــ آره، آئورا رو که دیده بودی اینم از همون نویسنده س.
+ پوست انداختن؛ رگه های تشنه پوست رنده می شوند، تکه تکه، و تو می مانی و هرم قرمز تنت. تمام می شوی و من فقط گریه می کنم.
رگه های خسته کاغذ در مشتش خمیازه می کشند. رعد و برق، باران هنوز هم همین حوالی است.
ــ اون یکی چیه؟
ــ این یه افسانه س. مثلاً تاریخی، داستان مردی که مغول ها سر دخترشو بریدن و از دروازه نیشابور آویزون کردن، همین. یه بیهقی بازیه مسخره.
+ ابلیس ملعون، دخترکش.
ــ باشه، می خرمش، نشر آگاه. یادم می مونه، خب من رفتم کلاس، سر ساعت ۶ می بینمت. همه بچه ها هستند. می خوایم بریم تئاتر، می آی که؟
ضحاک آب دهانش را نشانه رفته به صورت کاوه. گفت: از قصه های خیالی خوشم نمی آید و ساعتش. دیر شدی مثل همه زن ها تو هم دیر،... سنگفرش های دانشکده را دوست دارم. سنگ قبر نیاکان. بی نام و نشان و گمنام. خاکستر تکه تکه و آسمان پاره پاره. امشب برای مردن شب خوبی است. رسم روزگار چنین است. باور کن باور کن: اگر این ماشین ها بگذارند، ارغوان غر نزند و تلفن های بی وقت حرامزاده صدا نکنند، امشب برای مردن شب خوبی است. می دانی آدم دوست دارد در یک رخوت، سکوت اسطوره ای تمام کند، لش شود و ساعت ۶ است... نه هنوز ۶ نشده. ارغوان می گوید: بابا مُردیم از بس وندرس نیگا کردیم تو هم گیر دادی ها، بریم یه کافه ای، جایی، قهوه ای، نه قهوه نه، از این آب پرتقال ها بگیریم، حال کنیم.
+ پرتقال زرد است. مثل شاش، شله زرد. نذری.
ــ احمد، کتاب منو کی می آری؟ می خوام نقد بنویسم، عوضی! قرار بود یه هفته ای بیاری، گم که نشده؟
ــ نه، واست می آرم، اصلاً تو یکی بخر من باهات حساب می کنم.
ــ گم شو، نایابه، منم زوری گیرش آوردم، همین فردا بیارش، خب؟!
+ خاتون، پوست انداختن، کلاس گُه بیهقی و زنجانی که همیشه عر می زند: «این نیم نمره دارد.» خاتون کیفش را جمع و جور می کند حتما، یک نفس عمیق می کشد و هوس یک سیگار با طعم نعناع سرد. اختگی. خاتون، خون ندارد، مریض است. قرار است برود خارج تا درمان شود و برگردد این جا و دوباره فاحشه، رعد و برق. مزاحم عوضی، بوی شاشِ مانده از پنجاه روز پیش. شاعر شده ام تازگی می دانی + احمد راه می رود، می رود، می رود، بر می گردد. می رود، می رود، برمی گردد. ساعت ۵ است و احمد هنوز هم عاشق نیست. اما رسم روزگار چنین بود که ارغوان به دنیا بیاید، مدرسه برود و احمد در یک شب گرم تابستانی شاید هم پاییزی دوتاری گوش کند. به یاد خمپاره و خون، بخندد و گریه کند که چرا زنده مانده. چرا ارغوان هست و چرا کلاغ های ملوس دانشکده دیگر نیستند. خیابان جردن، و صندلی خالی یک روزنامه نگار توی ذوق می زند. دانشکده ادبیات زمان را دو دستی چسبیده است. قصه برمی گردد، بخوان:
+ هنوز هم جای آن قلاب لعنتی بر سقف دانشکده مانده است. می روم می نشینم جای خاتون روی سکوی کناری دانشکده. ضحاک خمیازه می کشد و کاوه حوصله رجز خواندن هم ندارد. گرمای تن خاتون را سنگ بالا می آورد. ذره ذره. شلوارم داغ تر می شود. پریشان. منتظر. خاتون عرق زیرپوشش را جا گذاشته روی تنِ سنگ.
ــ مُردیم از بس افسرده بودیم، هی بارون، اَه، سگ پدر ولم نمی کنه، بادم که می آد. تو چرا حناق گرفتی، هان؟
ــ ساعت ۶ شده. بچه ها قراره بیان بریم تئاتر، عروسی خون، لورکا، تو که حالشو نداری بیای.
ــ نه، قرار دارم، پولم ندارم. می خوام یه جوری بپیچونم، تو چی؟
+ پیچیدن حتما مثل پوست انداختن است. مثل لورکای محتضر، گُه.
+ فرق خالی سر، سیگاری لعنتی، بیرون باران، این جا سیگار لعنت از آسمون می باره روی سر آدم.
+ رفتن، تنهایی و لحظات حالی به حالی.
ضحاک دوباره چشمانش را می بندد. حسادت: غم همان بادبادک است. ترس گم شدن در شکم آسمان، نخ، پاره شدن. + دلش می خواهد نخی بر پای خاتون بستن، رها کردن، پاره، له شدن. اصلاً ولش کن: زمان قفل بر ذهن راوی: صدای کفشی نزدیک می شود. یک آن، همه چیز خشک. آدم ها محو و نزدیک. نزدیک، نزدیک تر. برهنگی تخم چشمان ضحاک را نوازش می کند. ساعت ۶ و لورکا انگشت به دهان دفاتر شعرش را ورق می زند.
ــ این چه ریختیه، الان همه می بینن.
ــ هیشکی نیست. در ضمن همین جا حال می ده، جادوییه، نه؟!
ــ خودتو بپوشون بدبخت می شیم.
بلی، رسم روزگار چنین بود که دانشکده احمد را سانسور کند. بفرستد لای چین دو سینه درشت و این گونه روایت شود: + دستانش چشمانم را در آغوش گرفت، «می ترسم»، سرم رفت میان انحنای روزمره تنش و گم شدم، «می ترسم»، پرده می افتد. خون لزج و بی شرم جاری می شود. جمعیت کف می زنند و لورکا سیگاری می گیراند. تق. موسیقی. بلی، رسم روزگار چنین است!
خاتون تنش را می خاراند، تند و بی رحم، اریب های خون، راه راه. گفتم:
+ هیچ کس نیست. گفت: همه مرده اند. خندیدم. ارغوان سینی چای به دست وارد می شود. پسرها متلک می گویند و چای در حلقه پلاستیکی لیوان دنیا را پرتقالی نشان می دهد. «زمان آینده، ناآمده شاید!»
ــ خونه ت قشنگه، بچه ها گفته بودن، خیلی رمانتیکی، ولی زر مفت زدن، این جا آخر فضای خشنه، شاید قاتلی، نه؟! + بخند: ــ آره، گاهی هم سر آدم ها رو می برم. اون افسانه رو یادته که ــ ببین این کاتب یه رمان نوشت. حالا همه فیگور این جور قصه ها رو می گیرن. هیس: می خندیم.
ــ ربطی نداره، من جدی گفتم.
ــ خفه شو، دیگه کتاب چی داری بدی بخونیم؟ پوست انداختن رو تا نصفه خوندم.
+ می چکد تنش، آتش. دیگر اعصابم را دارد به هم می ریزد، فاحشه. گفت: سرم را ببر اقلاً که دختر را ربودند و در چاهی به پهنای مرگ کشتند. کمرم خمیده شد، مُردم، سرش چون درفش ملک الموت آویخته شد بر دروازه شهر.
ــ مشکل ندارم، فقط...
+ خون را در خمره ای بریزید و پنج سال پنهان کنید، آفتاب نبیند. هر سال تکانی به خمره دهید و بعد از پنج بهار سر خمره باز کنید، سر به سخن آید.
ــ بابا، این اراجیف افسانه است.
+ تن را در تابوتی چوبین بنهید و سر را بر تن بدوزید، جسم زنده و بلند می شود. هر روز لبان معشوق را ببوسید و بر تن قطره ای اشک بریزید تا جسم نپوسد.
ــ حالا برا چی می خوای بمیری؟
+ سر هنوز بر دروازه آویزان است و روح سرگردان، من خواب دیده ام و باید سر را برگردانم.
درد نکشیدن، سر را بریدن و مرگ پس می رود. سر را بر لبه خمره ای دو هزار تومانی گذاشته، برید. کلمات هراسیدند و خون جرعه جرعه با لوندی بیوه ای باستانی در دهان خمره گم شد.
ــ حالا آخر قصه چی می شه.
ــ هیچی، طرف می آد بعدِ پنج سال در خمره رو وا می کنه می بینه سَره کرم گذاشته، بو ورداشته، کنف می شه، همین.
ــ پس قصه ام می نویسی. من که از این تیپ کارا خوشم نمی آد. همون هیس و اسفار کاتبان بَسَن، چقدر باید سر ببرین، برین یه ذره تخیلتونو کار بگیرین. اَه...

احمد روزمرگی را مزه می کند. خاطره شهناز، ارغوان و هزار دختر سیگار به دست هنوز شکل نگرفته اند. خاتون برهنه و نیرومند، ایستاده و سقف دانشکده را نگاه می کند. سقف نکبت سپید را. بله، رسم روزگار چنین بود که خاتون... سر بریده ای در باد می رقصد.
ــ چطوری عاشق، بالاخره زدیش زمین؟ بگو، ما که غریبه نیستیم.
+ تعصب شرقی، تق.
سیلی و هیاهوی آدم ها، دانشکده را بیدار می کند، نگهبان در اصلی می دود و احمد را به کناری می کشاند، هر روز مثل دیروز. و این قصه تکراری حوصله همه را سر برده است.

خاتون مرده است. خاتون خون ندارد. خاتون می میرد. کلمات به او تجاوز می کنند. مورچه تجاوز به رگ های جنازه را آغاز کرده است حتما. برای خاتون یادبودی می گیریم، یادبود گم شدن. من گریه می کنم و احمد خیابان جردن را لگدمال. پوست انداختن را میان کتاب ها می بینم که راحت و بی خیال خوابیده و... نه اصلاً دنیا خوابیده است. لورکا ساعتش را با شعر تنظیم می کند و قدم زنان دور می شود. دانشکده پر از سرهای خندان و پر از رنگ، رنگ هایی تند و قهقهه، خاطره را خاک آلود می کند. زمان به تندی جنازه می زاید و خاتون به راحتی و در فاصله ستاره میان دو بند، دو قطعه و شاید دو پاراگراف کوتاه گم می شود. ما اسمش را مرگ می گذاریم، شاید بهتر باشد این جور بگوییم: خاتون مرده است. احمد باور می کند و به هیاهوی مانده از تفاله های چای روی میز خیره می شود.
ــ آقا، این کتاب دزدی شما هم دیگه داره لوث می شه ها.
ــ پول نداریم، همین. خوشت نمی آد نیا، زورت نکردیم که.
+ راستی تونستی مخ شیما رو بزنی؟
ــ بابا، خیلی چیپه، به فرضم که زدم، بعدش دیگه تحمل آدم تموم می شه. همه ش تو فکر کلاس و الگانس و از این چیزاس. شیخ راست می گفت: پیاده س.
ــ بگو عرضه ندارم، پا نمی ده!
ــ برو بابا دلت خوشه، تو چرا لال شدی، برنامه امروزو هستی.
+ اصلاً زمان را قاطی کرده ام. نمی دانم ارغوان به دنیا آمده؟ اصلاً من دانشجو هستم یا که باید بروم روزنامه، صندلی خالی را پر کنم، سر مهدی داد بکشم که چرا دیر مقاله آورده ای، به روشنفکرها فحش بدهم، سفرنامه بنویسم؟ ولش کن + رسم روزگار چنین است که گاهی همه چیز بی ربط می شود. کلمات گولت می زنند و خودت نمی دانی که کجای دنیا ایستاده ای. کام محکمی از سیگار. سرفه، خلط...
فاجعه «شاید!»
شیما را نگاه می کنم و یاد خاتون را، نه اصلاً به یاد نمی آورم: کجا گمش کردم. خواب بود. نمی دانم...
+ پوست سپید گردنش را می خاراند. رگه های سرخ، ناخن های تند و کثافت زیر ناخن ها. گفت:
ــ آقای محترم کاری دارین؟ چرا این قدر نگاهم می کنین؟
ــ نه، همین جوری.
ــ پس چشماتو درویش کن. وگرنه با حراست صحبت می کنم.
۰ــ ترسیدم!
ــ خاتون دوست تو بود؟
ــ نمی شناسم. این اراجیفو مهدی ساخته، شایعه کرده.
ــ خیلی دلت بخواد، الان می گفت: هر وقت می شینم رو سکو دورم می چرخه.
ــ کی؟
ــ خاتون.
ــ گه خورده، من اصلاً نمی شناسمش.
ــ خیلی با ادبی، همه تون این جوری هستین.
+ بدجور سپید است. بدجور، برف، نه، نمی دانم شاید مثل یک بوم نقاشی نشده. شاید.
باران می بارد. تکه تکه خاکستر پخش می شود روی... در خمره را که باز کردم تنها چیزی که دیدم مشتی لجن سپید بود با کرم های چاق و مهربان. نفس های حریص یک موش در میان معده خاتون، گیج، تکه باقی مانده گوشت گونه خاتون کنده شد و افتاد روی کفشم، پایم، خاتون خودکشی کرده بود... فاحشه. گم کرده ام: افسانه یا من، ستاره میان دو پاراگراف، ستاره داود با لعن همیشگی تاریخ. امان از دست ستاره ها. جاکشی کلمات را کردن. سپید بود، دیشب بود و حالا ضحاک چپ چپ نگاهم می کند. کاوه انگشت به دهان مانده و نینوای علیزاده می کوبد. سپیدی بر رنگ یک گردن، یک فشار، جیغ، حمله، روانی شدن پدری در میان سرها به دنبال سر آشنایی. قحبگی یک دانشگاه. دعوت به یک قهوه گه، قهوه ای، متعفن، نفرت. تردید میان واقعیت و خیال، کمکم کنید. نه، ولم کنید. من راه می روم و جهان خوابیده است.
ــ حالا راستی خاتونو می شناسی یا نه؟
ــ اگه بیای یه قهوه با هم بخوریم، یعنی دعوت منو بپذیری راحت تر صحبت می کنیم. می ریم هُنر. اون جا این قدر چشم نیست، می آی یا نه؟
+ بدجور نگاه می کنی، عین مغول ها شده ای «اسب سپید وحشی من.»
ــ شعر می گی؟ راستی، شنیدم نویسنده ای، آره؟
ــ می آی یا نه؟
و خندیدن، بازی کردن. خون به سر حمله می کند و تصاویر چپ می شوند.
ــ امروز ظهر خونه من، باشه؟
ــ نه بابا، می ترسم رودل کنی، سردیت کنه.
+ زیاد درد ندارد، چاقو را می گذارم همین جا زیر سیب گلویت که فریاد، ترس، کلاغ های دانشکده برمی گردند.
۱. خاتون مرده؟ ۲. شاید شیما مرده؟ ۳. احمد قاتل است؟ ۴. هیچ کدام.... بلی، رسم روزگار چیز عجیبی است، خودت هم نمی فهمی، تبارشناسی دانشگاهی و تردید در واقعیت. یازده مهرماه و اعدام به جرم قتل. دختری سر بریده در میان کوچه ها می دود و بوی عرق سینه بندی کهنه اتاق را و دانشگاه را و شاید کلمات را محوتر می کند. فراموش. تق... «این داستان شاید ادامه داشته باشد.»

روایت سوم: «سلاخ خانه شماره پنج»، چاپ دوم (۱۳۸۰):

دانشکده مزه شوری می دهد، مزه خواب سری را که شاید احمد بریده بود، شاید ضحاک و شاید من، به هر حال این که سر بریده شده و نعش پایین کشیده شده یک سوال تاریخی است. دانشجوی چاق با پیراهنی که همیشه بوی شاش می دهد از کلمات خارج می شود و آیدا تنها می ماند. آیدا یک خاطره شعری، زشت با صورتی مملو از جوش های شور درشت. احمد پله ها را بالا می رود، هوا سردتر شده و انتظار برف چیز عجیبی نیست. بوی شاش کم کم دورتر می شود و احمد می ماند با خاطره سری که بریده شد، شاید هم نشد، اما آیدا هست با جوش های شورِ صورت که بزاق دهان را تلخ می کنند. آن روز صبح بوی خاصی می داد، بوی کارد، خنجر و گلوی دریده شده یک موش: کتابفروش ها هنوز خواب بودند و خیابان انقلاب لخت و بی روح، دست هایش را به هم می مالید. آیدا آرام آرام سنگفرش ها را می شمرد و احمد تندتند راه پله نکبتی طبقه چهارم را فتح می کند. ذهن شاید می چرخد، راه پله به خیابان انقلاب ختم می شود و آیدا می خورد توی چشم احمد + زشت، کریه، بوی یک طعم را دادن: طعم برف با بوی تبریز، تبریز شور است، اشک شور است و زن هم شور است. آیدا چشمانش را می بندد و به احمد فکر می کند، به میراث باقی مانده از دانشجوی چاق که آن بوی شور را به او تلقین کرد. + آب دهان، ارغوان پرتقال را خوردن.
ــ خانوم، ببخشین شما هم با تجلیل کلاس دارین؟
ــ نه، من امروز کلاس ندارم، می تونم کمکی بکنم؟
+ سادیسم باستانی، تاریخ مذکر مستند که از بیخ انگشتان نویسنده در رفته بود.
ــ نه، ممنون، خودم یک فکری براش می کنم.
+ شما [...]؟ + بله، رسم روزگار چنین است که قاعده نشوم، زن نشوم و تنها... + خون ندارید؟
+ ندارم گم کرده ام، آن تابستان یادتان هست. + نه، من تابستان را دوست ندارم. ــ حیف پس چیکار می کنید ساعت ۹ شده البته تجلیل به غیبت ها اهمیت نمی دهد.
ــ شما تنها هستین همیشه + خب زشتم، بو می دهم، شورم.
ــ در حال ترجمه یه متن از دریدا هستم، البته جدی نیستم، همین جوری تفننی.
+ شوری با طعم روشنفکری، جلسه شعر و داستان، بلی، رسم روزگار چنین بود که احمد باز هم کافه ای را اجیر کند و زشت بودن را تجربه. می دانی وقتی با عوالم خودت تنها می شوی، به هیچ چیز جز خاطرات نمی توانی فکر کنی. خاطرات می گریزد و تو تصاویر را فراموش می کنی، استمناء، تصویرسازی، یک سینمای ذهنی که دهلیز تصاویر را کارگردانی می کند. فلسفه شاید، لوازم: یک کافه، مشتی خزعبلات، شاملو، هدایت، فوئنتس، جویس هم خوب است. بعد لختی و هوچیگری موها و در آخر فشار، خالی شدن. بو یادت می ماند؛ زن همان بوست، شامه ات تیز می شود، ضیافتی از بوهایی با طعم غلیظ که مثانه ات را تحریک می کنند... خالی، شل. پالتویی سیاه می پوشی و به ضرباهنگ قلم هایی، نطفه هایی که در راهند چشم می دوزی. دقت کن پالتو سیاه باشد: ترکیب سیاه، سپید و قرمز: خون نیست، خون بو ندارد، یک حافظه تکراری است که هر روز دوره ات می کند. دلمه می بندی و بعد می پوسی. خاک. و شاید قرن ها بعد از تلالو یک شعله آبی دوست داشتنی، آتشی شوی که پای نویسنده جوانی را می لیسد، نویسنده خواب می بیند، سردرد دارد، قرص خورده و معشوقش تلفن می کند، پس همه جا هستی، در حلق ارغوان گیر می کنی و ناگهان احمد سردش می شود: ــ سمبوسه داغ دوست داری + من زشتم ــ نه دکتر گفته بود برایم خوب نیست ــ گور پدرش ــ این دفعه نه، راستی قصه خاتونو تو شایعه کرده بودی ــ نه، کار مهدی بود. باور کن ــ یه چیز جالب، محمد و حسن تصمیم گرفتن همخونه شن ــ خب به من چه ــ تو مگه دنبال محفل نیستی، خب اینم از جاش ــ زرشک، با محمد نمی شه حرف زد دیوونه می شی.
+ لق لقه زبان، چرت و پرت، تنم چرب شده + چربی زیر بغل ها را گرم می کند، لب و گودی زیر بغل + تداعی مرگ. اَه.
درِ اصلی دانشگاه تهران، مادربزرگ پیری که از زمین آویخته شده، معکوس، نگهبان های آبی پوش با چشمانی خمار، دهلیزهای ورودی را می پایند، چهار حرکت. پیچش مسیر، بعد فردوسی زنگ زده خودمان که دنیا به تخمش هم نیست، پله های ورودی. آیدا و احمد. «دون ژوان شرقی دوست داشتنی.» درهای سبز پلاسیده و زمینی که عطر برف را انبار کرده است: «صبح بخیر.» دانشجویان تک و توک پیدایشان می شود: چای بی تابی می کند و سماور کمرش را خالی. دنیای سنگی و آیینه های نگران، در دل دیوار، «حرکت.»
ــ خب با امروز می شه ۲۰ روز که هیچ گهی نخوردیم.
ــ موقعیت جور نشده، همه شون ناز دارن، باید یه کار دیگه بکنیم، می ترسم سیاسی بشه ها.
ــ فکر نکنم، ما می خوایم یه جوری حال اینارو بگیریم، بعدشم انگار نه انگار، می آم سر کلاس، خیلی عادی.
ــ ببین دوره کوی دانشگاه تموم شد. بی خیال شیم، مخ آیدا رو احمد زده، تو تاریکی می شه تحملش کرد!
ــ خفه شو.
ــ ببخشین، مهرداد جان حافظ منافع دختران شکست خورده در عشقه. برو درتو بذار!
ــ بچه ها حسینم همین جوری مرد. خیال، می خواس دنیارو شخم بزنه، آدم همین جوری وامی ده ها. به نظر من بیاین یه جور دیگه قضیه رو نگاه کنیم. مثلاً این که به احمد توهین شده و باید حقشو بگیره.
ــ پس ما تا حالا داشتیم اَن لگد می کردیم! همینه دیگه فقط این نگهبونه رو باید حالشو جا بیارم من، حرصم همینه.
ــ چایی!
شاش بند شدن لحظات، انتقام از برف، گلوله هایی می خورد وسط سینه و می لرزد و خنده... باز هم نطفه ای در رحم می میرد و خاکستر سیگار پخش سپیدی کف دانشکده... روزمرگی، احمد حوصله هیچ جنگی را ندارد. زن بو می دهد، بوی ناشناخته ای از عمق زن. ساعت ۵ است و او باز هم عاشق نشده است. آیدا = شهناز: دور شدن و مخلوطی از خون شور و باد غمگین معده. گوزیدن در باد مثل بوسیدن لب در دریا، شور و بویناک. روزمرگی تنت! تنش را چرب می کند، چهار سال دانشجو نبودن، شاید هم بودن، ته مانده چرب یک ظرف، مایع غلیظ شستشو و یک من گویی ناتمام، تف بر گور پدر هر چه که هست. خیابان جردن پاها را چفت کرده و صندلی خالی روزنامه نگار پر می شود از تن احمد. قصه آغاز می شود. افسانه سینه ای شکافته، چراغی راهنما و یک مرثیه. بخوان: می خوانم:

روایت «سلاخ خانه شماره پنج» و کابوس یک خواب:

احمد ایستاده و چای و لیوان پلاستیکی ترک خورده را نگاه می کند: چراغ ها خاموش می شوند:
سوگند به آسمان تهران
آسمان بوی تلخی فرشتگان را می شناسد «بگو، نعره کن.» لخته لخته ابرها و تحصن بکارت در چشمان من. «ذهن از هم پاشیده دانشگاه عقب عقب می رود و روایت برهنه می شود: سوگند... تَرَک عمیق می شود، چای شره می زند، ذهن تعطیل»: بد جور خورشید را شمع آجین... برق سلیطه تیغ، قهقهه اسرافیل. مردگان، مردد برخاستن، نگاه می رود می نشیند روی قلاب به جای مانده بر سقف سپید دانشکده، شتک های خون زنده می شوند. سوراخ آسمان، سقف فرو می ریزد: زن کنار می رود، بوها حلق آویز و قصه نفس می کشد، بوی تند شاش نوزاد، سقف را کنار می زند و یک چراغ گمشده راهنما بر سر چهارراهی که روزنامه نگار هر روز آن را می دید: شکافی بر سرخی اول، یک ترک، یک خط مرموز خواب زده که قصه در جرز پاره اش حبس شده است. بشکن: لحظات آرام می چرخند و جهان یک پایش را نادم و خجول بالا می گیرد: سوگند به آسمان: می خوانم: می نویسم. بنویس!
بخوان: احمد متولد می شود و ارغوان دفن: زبان. «قصه ام را بنوشید، مزه کنید و فراموش»: مرد سرش را به ناودان می چسباند، زهدان آهنی زنگ زده و رطوبت، خاک، ناگزیر، فاحشه ای در دل سیمان، قطرات موسیقی، بوی خوش حرامزادگی، سرد است، سرخ است، آهن شکاف می دهد تا بن استخوان:
سوگند به آسمان... برهنه ای در میان ابرها می رقصد. هی هی. بدو. بدو، بدو، بدو سبز نمی شود این فرق بین آهن و سنگ، آسمان جر می خورد، تازیانه بر خون، بخار قلب داغ، سپیدی بافت ها، نه، حالا، آرام، آرام، آرام، رام، رام، را... تق. کلمات خود را خراب می کنند، شناور بر پستان خط، دو بار شکاف می خورد سنگ، تولد، کلمه، مرگ، برف، بوی خوش خانواده، مرد هنوز خط مرموز قرمز را ضبط می کند، فکر می کند، حس می کند سرش را می دزدند. دزدیده اند. بیابان خالی و سیم برنده حلق، مشت در کفن، های های شازده و یک مشت زره زنگ خورده و... من ربک؟ بدو، بدو، خمیده شد، لق خورد، افتاد، لرزش حدقه معصوم چشم، می لرزد، زخمی در پایی، نشستن + چشمانش زخم را می شناسد. کج، راست، بالا، پایین. زخم تکان می خورد، سر باز می کند، خدا عجیب... باز هم سوگند به آسمان، شهید کفن نمی خواهد. غسل تعمید کلمات... بخند. ابله. بخند. بخند...
سیگار روشن می کند، سیگار ذره ها، قطره های تن خاک است، آدم است، کودک است. خون است، خون می چپد ته حلقش، ته ته وجودش. تقطیر. شره می زند و از لب بخار می شود، به خدا خون است که به آسمان می پاشیش. پنهانش نکن... حرامزاده ها کمکم کنید. مگر سرخی را نمی بینید. نم نم تعفن خلط می شود با دود و خون «سقف از هم می پاشد.» می چسبد ته حنجره آفتاب، غروب: خاموش شدن سیگار مردِ سینه شکافته. محتضر، چراغ راهنما هنوز هم بذر سرخی را بر چهره ات می پاشد:
سحر بود. غروب نبود و سیگار بود. می دود. بدو، بدو، می دوم «آخرین بوسه» آرام، آرام، رام، رام. رام کلمه پهلویش را حس می کند، مرد خم شده است. کلمه له له می زند، بزاق دهانش را فتح. افسانه عرق کرده. بدو، بدو... دوشیزگی سرت را پاره می کند، می شکافد، تاریخ تحریف می شود. می شکافد، می شکافم و از هوش می رود.
و حالا سر شکافته را با انبوهی از حروف بیرون جهیدن را.... تار می شود، خون و شوری مرکب. مزه ها و بوها، نه. زن، نه. سوگند به آسمان تهران، راویان می گویند: انبوهی از کلمات از سینه خون بیرون زده اند. سحر تکان نخورده. فلز را به دو تکه تقسیم می کنند و کلمات سپید را بخیه می زنند. مرد نمی افتد. سوگنددددد جادو در آغوش سیاهی حفره سینه و انبوهی از کفن های خالی از جسد. تو سیاهی. دست را می چسبانی: قسم به جادو، کلمات می گریزند، تعظیم می کنند و خون مبهوت سبز می شود. کلمات از ترس می شاشند. زردی در میان سرخ. آرام، آرام، آرام، رام، رام. تمام خاطرات جهان درون سینه نرم می خندد، می خندی. بخند. سرخی شره می زند بر خون، بر رگ های پلاسیده. چرک یک مورچه گمشده دهان لورکا چفت می شود. جبرئیل متکثر هزاران پر بر آسمان سنگین آن شب. آن چراغ شکسته، علائم رانندگی. شمشیر پر از حیرت می شود «کجای کار اشتباه بود؟» مرد می افتد. حالا می افتد. کلمات را فراری می دهد و شمشیر می کشد عربده، فریاد: سوگند به تهران... نفرین می شود این زخم تا ابد. ولی نه سپید می شود، شور می شود. تصاویر له له خون را ثبت می کنند. ضبط. مرد گفته بود. ۲۱ دوشیزه، باکره، از شکاف بیرون می جهند، پوشیده از خونی کثیف. سرتاسر [...] یک تابلوی دیواری که بارها لمسش کرده ای، تازیانه بر دست بر شکافته می کوبند. من، نه... نگو جادو به راه می افتد. دوشیزگان می چرخند، می رقصند. لکه های جویده خون را پرت می کنند روی کاشی های نمناک به برف نشسته روی بوم بلندی که نقاشش کور شده است. سیاه. مرد در خون محتضر، منتظر، سینه اش را تازیانه می کوبند شمشیر مبهوت، آب دهان در لزجی حلق یخ می بندد. سرب می شود. سینه را می شکافد و «بقیه را خودت می دانی» مرد خمیده، اریب، کج نگاه می کند و انحنای سینه دوشیزگان را... هماغوشی، عرق ریزی با تصاویر از درز شکافتگی. نلرز... سوگند... فشار. شیر مادر از دماغ بیرون می زند. شیر را به خون می خورانند. خون یا شیر. شاید غروب است. حفره سینه پر از شیره زخم پر از شیر. پر از لخته لخته زرد مانده یک قلم. مرد می ایستد. تصویر دو دار، زنی پستان بر دهان از میان شکافتگی پر می زند، می گریزد. تکه تکه می شود روی صفحات چروک پوست یک نعش. دوشیزگان تازیانه بر شکافتگی. زنجیروار، یک به یک. گم می شوند و هیچ صدایی از خدا بلند نمی شود. اشک های شور خدا را می توان چشید، می توان دید، سپید و سوزان بر فرق سر می بارند. برف شور است. خاک شیر را پس می زند. حرامزاده پیر. سوگند به آسمان لعنتی این شهر! یهودا در دل شکافتگی شلاق می خورد، تبرئه می شود و مسیح بین آسمان منگنه. له. اعتصاب رنگ ها و ناگهان سپید می شود، مثل زن.

راویان می گویند: تاریخ دروغ می گوید: از غروب تا سحر. هنوز هم پای فرشتگان خونین است. شکافتگی. ضربه. مچ. رگ. عربده. ابلیس. اعتکاف کلمات در شش ها. دیوارهای نم گرفته پوست. مرد می ایستد؛ ایستاد. شمشیر بی کارِ پر غیظ نفسی به راحتی کشید: سوگند به آسمانِ مهربانِ شهر. نفس را تو داد. خطوط ممتد و آسفالت. سرخ، کم تر، کم تر، سایه. سیاه. فراموشی.
بازدم بالا نمی آید. گورستان دندان هایش را از دست داده است. جویدن، هضم شدن، شکافته شدن، صبح است و داستان آغاز شدن: نوای مهربان ویولن، کوچه، کاهگل، مردی با عصا در راه، مردی بی عصا در راه. زن کودک را می فشارد. مرد نه کودک ترسان، از هول این فشار. گرما. ضجه می زند. نطفه در دل شکافتگی، زایش در عمق خون. زن قاعده عقیم است: دروغ است: سینه شکافته. خون داغ و نطفه در هرم وحشی. شمشیر مردی جوان، خواهان نطفه. فشار. عقیم. شمشیر هن هن کنان، عرق ریزان و شکافی خیالی، سر بر روی خاک. بر تن پدر دربه در شده... قطره های... کلمات بارور می شوند. پیاده روی فلز و زخم، دریده شدن. سحر پهن شده است و جهان به لیوان دریده شده و مچاله شده شبیه است. پرده سیاه خانه ای کنار می رود. ضجه ای سنگ را می لرزاند و زنی خسته بیرون می آید. زایش در لغت به معنای دریدن: پاره کن تا تولد... فلز فرو می رود و سینه سپیدی پذیرنده. اوج درد، اوج... بگذار بگریم... ریزش پر معنای قطرات، ولی قاعدگی. عقیم، بدم، دف را بدم. بزن. بکوب. «اسب سپید وحشی من» بر زمین می ریزد شکافتگی پنجه در خاک، در پوست، گوشت مسخ شده مردگان. خواب درختان شهر تعبیر می شود. شیر = مار = زهر = زهر. آسمان. حیران و قدم زنان دور می شود. همهمه، ولوله جمعیت، زندگان، دستمال خونین شکافتگی می سوزد. عمیق می شود، رَحِم دریده، جویده، موزون خون می رقصد. آرام، آرام، آرام، رام، رام. «کابوس» آورده اند: هرگاه زنی، دختری، آبستن شود، کودکی می میرد. افسانه عذاب. مرگ در مقابل زخم، قصاص شمشیر داخل خواهش سپیدی مغز، سرد خشن. خواهنده. اولین، آخرین، همخوابگی، معاشقه تاریخ. جمعیت می پیچند درون صدا و صدا اسرافیل را بی خواب کرده است. خواب کرده است. کودک گریه می کند. شمشیر. هی. مرد روی تخت، روی زمین. خمیده، مردی ایستاده، فاصله یک تاریخ و نور سرخ چشمک زن زمان را گوشمالی داده است. کودک می دود و ناگهان اذان. می گویند مرد همان جا از درد، از سیاهی مرده ولی باز هم دروغ. زمین باز می شود. حفره ای پیدا، فغان به آسمان می رود. پستان های جنیان در مشت شیطان. تاریخ می گذرد و باران می بارد. رعد و برق. آسمان جر می خورد. شکاف می خورد. شیر آسمان را زمین را شور. ابرها قاعدگی را درز می گیرند. اما... باران و چراغ هنوز هم قرمز است. رنگ و باران غلت می خورند، می ریزند روی آسفالت تلخ ژولیده. خیابان خالی. سحر نزدیک. بوی تعفن جرز سقف را می بندد و آسمان روشن می شود. چای قطره قطره میز را نوازش. شهر می رقصد شاید. شب. رنگ ها تند و اجباری چشم ها را تسخیر می کنند. بو.
احمد چشمانش را باز می کند و می بیند ضحاک را که بر دوش کاوه می خندد. خاتون کنار سکو لیوان چای را مچاله می کند و دانشجویان انتقام را طراحی می کنند. احمد می پوسد و قصه آغاز می شود. بخوان:

نظرات کاربران درباره کتاب ‌به‌گزارش اداره هواشناسی

تنها نکته مثبت کتاب اینه که اسم یزدانی خرم زیرشه
در 3 ماه پیش توسط
جناب یزدانی خرم قلمشون بی نظیره و همینطور این رمانشون خاص و متفاوت و جذاب
در 3 ماه پیش توسط