فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر آرزو

کتاب دختر آرزو

نسخه الکترونیک کتاب دختر آرزو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دختر آرزو

به محض اینکه هوا آن‌قدر روشن شد که توانستم بیرون را ببینم، دوباره فرار کردم. این‌بار یادداشتی برای بابا و مامانم نوشتم و گذاشتم روی تختم تا اگر درِ اتاقم را باز کردند که سری بزنند، آن را ببینند. چند تکه گرانولا و یک بطری آب برداشتم و گذاشتم توی کوله‌ام. از اتاق­نشیمن دویدم به­طرف در که کارلی گفت: «پیپ؟» کارلی توی پارک بازی­اش تلویزیون تماشا می‌کرد. حدس زدم که مامان بیدار شده و دوباره رفته بخوابد. خب، شنبه بود. کارلی پوشکش را درآورده بود و آن را تکه‌تکه می‌کرد. ایستادم و تکه‌های پوشک را جمع کردم و یکی دیگر پایش کردم. آهسته گفتم: «این رو دیگه تیکه‌تیکه نکن، کارلی. همه­جا رو کثیف می‌کنه.» انگشتش را روی لبش گذاشت و صدای هیس درآورد و سر تکان داد. بعد دست‌هایش را دراز کرد. «پیپ؟» می‌خواست با من بیاید. جواب دادم: «امروز نه، کارلی.» دست‌هایم را به­هم چسباندم و صدای فش‌فش درآوردم. «اون بیرون یه‌عالمه مار هست، مارهای بزرگ.» وانمود کردم که دست‌هایم فک‌های مارند و او غش‌غش به خنده افتاد. کنارش ماندم و باهاش بازی کردم، بعد شنیدم که دری آن­طرف خانه جیرجیر کرد و باز شد. می‌دانستم اگر بمانم، مجبور می‌شوم از کارلی مراقبت کنم و تمیزش کنم. شروع می­شد، برنامه‌ی همیشگی شنبه‌ها. دست تکان دادم و گفتم: «بای‌بای.» و آرام از روی فرش رد شدم. شب قبل، دنبال پوتین کهنه‌ام گشته بودم، پوتینی که یک‌سال‌ونیم پیش بابا برای برنامه‌ی ناموفق سه هفته پیشاهنگی خریده بود؛ آن را توی یکی از کارتن‌های بازنشده پیدا کردم. گذاشته بودم توی هال جلویی پشت تاب کارلی. از در که رفتم بیرون پوتین را پایم کردم. کمی پاهایم را اذیت می‌کرد، ولی برایم مهم نبود. امیدوار بودم که ضدآب باشد. از روز پیش سریع‌تر رفتم، چون می‌دانستم به کجا می‌روم. یا دست­کم می‌دانستم که از کجا شروع کنم. این‌دفعه مار آنجا نبود. به بوته‌ای که فکر می‌کردم همانی بود که مار زیرش خزیده بود، نگاه کردم. برای لحظه‌ای خیال کردم که ظاهر شد. نه. مار واقعی بود، واقعی‌تر از خیلی چیزهای توی زندگی­ام، بازی‌های ویدئویی، کتاب‌های تصویری و کارهای اجباری. رفتم سمت لبه‌ای که قبلاً ایستاده بودم و با دقت به دره نگاه کردم. مثل دیروز به­نظرم عجیب نیامد. احساس نکردم که چیزی تماشایم می‌کند.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختر آرزو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

پریدم بالا و بچه سنجاقک ها، یا هرچه که بودند، با حرکتی مارپیچی از تابستان قبل از سیزده­سالگی ام آن قدر بی حرکت ایستادم که تقریباً مُردم.
من همیشه ساکت بودم. حتی برای ساکت­ماندن تمرین می کردم. نفسم را حبس می کردم، حتی افکارم را حبس می کردم. این کار را بهتر از هرکسی بلد بودم و این باعث می شد عجیب به­نظر بیایم. خسته شدم بس که خانواده ام گفتند: «مشکل پیتر(۱) چیه؟»
من مشکل زیاد داشتم، ولی در آن لحظه بزرگ ترین و جدی ترین مشکلم ماری بود که دور پاهایم چنبره زده بود.
این اولین بار بود که از خانه فرار کرده بودم، و همان طور که به زمین خیره شده بودم و آهسته مژه می زدم، فکر کردم که آخرین بار هم هست. انگار اگر چشم هایم را می بستم می توانستم مار را ناپدید کنم.
تا ­جایی که می توانستم بی حرکت لبه ی صخره ی آهکی ایستادم. پنجه های کفش ورزشی ام از تپه آویزان بود. قلبم، درست زیر گلویم، به­شدت می زد. گردنم سخت شده و چشم هایم به کفشم دوخته شده بود. مار زنگی با رنگ های براق قهوه ای و سیاه و خاکستری و نقره ای دور دو پایم و بالای بندهای کفشم حلقه زده بود.
سرش دقیقاً شکل V بود، و دم قهوه ای اش با هشت رنگ تزئین شده بود. آن­قدر وقت داشتم تا رنگ ها را بشمارم. دست­کم پانزده دقیقه­ای بود که آنجا ایستاده بودم و سعی می کردم حتی یک ماهیچه ام را هم حرکت ندهم.
دهانم خشک خشک شده بود. آب دهانم را سخت قورت می دادم. سرِ مار، که روی کفش ورزشی پای چپم و نزدیک به مچ لختم بود، تکان خورد و آمد بالا. زبان سیاهش را درآورد و هوا را مزه کرد.
نفسم را حبس کردم.
لحظه ای فکر کردم که یک لگد بهش بزنم و از روی پایم پرتش کنم و بدوم. بعد فکر کردم که دور مچ پاهایم پیچیده و اگر سعی می کردم بهش لگد بزنم حتماً نیشم می زد. تا حالا، فقط من را بو می کرد. یادم آمد وقتی بچه بودم، خوانده بودم که مارها با زبان شان بو می کشند.
امیدوار بودم از بویی که می دادم خوشش بیاید، چون یادم آمد که مار زنگی می تواند دو برابر طول بدنش بپرد. بنابراین، این یکی، اگر می خواست می توانست جایی نزدیک گلویم را نیش بزند.
پوتین! باید پوتین هایم را می پوشیدم یا دست­کم شلوار جینم را، نه شورت ورزشی کوتاهی که از کلاس ششم داشتم!
نقاط سیاهی جلو چشمم می رقصید. باید نفس می کشیدم؛ نفس کشیدم، خیلی آهسته و به­سختی. سعی کردم هیچ صدایی درنیاورم تا توجه مار را بیشتر به خودم جلب نکنم.
مار حمله نکرد. حتی حرکت هم نکرد، فقط به لیسیدن هوا ادامه داد. بعد سانت به سانت روی پاهایم خزید و آرام گرفت.
انگار می خواست بخوابد.
آهسته و آرام نفس کشیدم و فکر کردم که خواب مار چقدر طول می کشد. چه مدت باید آنجا می ایستادم، درحالی که ماری دور مچ پاهایم پیچیده بود. منتظر می ایستادم تا نیشم بزند یا غش می کردم؟
فکر کردم یکی باید بیاید دنبالم؛ من قایم که نشده بودم یا هرچی. پیدایم می کردند. فقط کافی بود یکی می آمد بالای تپه و همان طرفی می آمد که من تقریباً بیست دقیقه دویده بودم.
اینجا، وسط این دشت غیرمسکونی.
تقریباً خندیدم؛ هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد. من گیر کرده بودم. جز صبر کردن چه­کار می توانستم بکنم. هیچ حسی غیر از ترس نداشتم.
همان طور که ایستاده بودم و سخت سعی می کردم تعادلم را حفظ کنم و جلو و عقب نروم، احساس کردم که شانه هایم کم کم آرام گرفت. کاری نمی توانستم بکنم. درسته؟
هیچ کاری؛ غیر از اینکه تکان نخورم یا بمیرم.

۲

نمردم. حتی وقتی چهار ساعت بعد رسیدم خانه مشکلی برایم پیش نیامد. معلوم شد وقتی کسی نفهمد که آدم رفته، فرارکردن به­حساب نمی آید.
سرِ شام بابام پرسید: «امروز چه­کار کردی، پیتر؟» و پوره ی سیب زمینی را سمتم دراز کرد. «دوباره توی اتاقت موندی، پسر؟ می دونی که هوای تازه برات خوبه.»
لحظه ای جوابش را ندادم. چه می توانستم بگویم؟ بابا من از خانه فرار کردم و تمام بعدازظهر یک مار سمی خطرناک گیرم انداخته بود! شاید احساس گناه می کرد. به­هرحال، دلیل فرارم او بود؛ خب، دِرام­زدنش.
بابام کارش و بیشتر موهایش را سال گذشته از دست داده بود و تصمیم گرفته بود که دوران جوانی­اش را زنده کند و دوباره دِرام بزند. خودش را آماده می کرد تا برای پیوستن به گروهی در آستین تِست بدهد.
آن بعدازظهر، سعی کرد تشویق کند تا من هم باهاش بزنم. زنگ و سه گوش را داد دستم و هروقت که سر تکان می داد من باید ضربه ای به آن می زدم؛ وقت گذرانی پدر و پسر!
بهش گفته بودم که از سروصدا سرم درد می گیرد.
دروغ نمی گفتم.
بابا گفته بود: «تو خیلی حساسی، پیتر.» و به روال همیشگی از من ناامید شده بود. «باید خودت رو قوی کنی.»
هزاربار این حرف را شنیده بودم، ولی آن روز این واقعیت، که من هیچ وقت آن طور که او می خواهد قوی نبوده­ام، بر رویم اثر گذاشت.
فکر کردم آیا باورش می شد که من از یک مار سرسخت تر بودم؟ سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. چهره اش حالت همیشگی "چرا پسر من این قدر عجیبه" را داشت. من فقط جواب دادم: «رفتم پیاده روی.»
مامانم خوشحال سرش را از روی موبایلش بلند کرد. مشغول تایپ کردن در موبایلش بود. گفت: «آه؟» احتمالاً سعی می کرد برود توی فیس بوک، گرچه اینجا عملاً غیرممکن بود به اینترنت وصل شود. «کجا رفتی؟ کسی رو هم دیدی؟»
به مار فکر کردم و لبخند کم­رنگی زدم. احتمالاً منظورش مار نبود!
خواهرم، لورا(۲)، حرف مان را قطع کرد. با قاشق کوچکی توی دهان کارلی(۳)، خواهر کوچکم، غذا می­تپاند، که البته بیشترش روی بلوز و پیشبندش می ریخت، چون کارلی مدام وول می خورد. «شوخی می کنی؟ معلومه که کسی رو ندید.» مکث کرد و گفت: «وای مامان، تو ما رو آوردی ته دنیا. تا پنجاه مایلی اطراف ما هیچ آدمی نیست.»
مامان با لورا بحث کرد: «لورا، باید این حالت منفی رو عوض کنی، بهتون بگم که دوتا پسر همسنِ پیتر توی یه خونه یه مایلی اینجا زندگی می کنند. اینجا برای ما خیلی خوبه. برای من خیلی طول نمی کشه تا به دفترم برسم، چون تقریباً ترافیکی نیست.»
لورا حرفش را قطع کرد: «برای اینکه آدمی اینجا نیست.» روی صندلی اش تکیه داد به عقب و عصبانی، تکه های بامیه را چپاند توی دهانش. با دهانی پر از بامیه غرید: «اینجا تمدن وجود نداره.»
بابا اضافه کرد: «و پسری که خالکوبی داشته باشه و کسی که ماری جوانا بکشه!» به من چشمک زد. سعی کردم لبخند نزنم. فقط من حرفش را شنیدم، چون مامان دوباره شروع کرده بود به حرف­زدن.
مامان یک ابرویش را برد بالا. «خب، لورا الیزابت استون(۴)، تو کسی نیستی که بخوای از تمدن حرف بزنی، وقتی با انگشت هات غذا می خوری. با شروع مدرسه، امیدوارم رفتارتون بهتر بشه.»
لورا با شنیدن این حرف دوباره خشمگین شد. بحث سر موضوع مورد-علاقه اش بود. او می خواست در بزرگ ترین برنامه ی تابستانی دبیرستان دهکده که نمایش سوارکاری بود، شرکت کند. هشتاددرصد بچه های شرکت کننده برای سازمان "توسعه ی قابلیت های جوانان" بز و گوساله پرورش می دادند.
در این منطقه ی روستایی، زندگی مسلماً متفاوت بود. با آپارتمانی که در سن آنتونیو(۵) داشتیم، خیلی فرق داشت. یازده­سال آنجا زندگی کرده بودیم. فقط یک هفته بود که به خانه ی جدید آمده بودیم و باید بگویم که درواقع هیچ وقت خانه ی واقعی ما نمی شد. اصلاً مثل خانه نبود، یک جعبه ی چوبی دوطبقه ی سی­ساله بود، با قرنیزهایی به سه رنگ پلاستیک متفاوت و پنجره هایی که آن قدر لق بود که با هر نسیم به سروصدا می افتاد.
ازش متنفر بودم. فکر می کنم همه از آن متنفر بودیم، ولی چاره ی دیگری نداشتیم. صاحب­خانه ی قبلی گفته بود که صدای گیتار و دِرام پدر بقیه ی مستاجرها را عصبی می کند. «اون ها رو دیوونه کرده.» و با آه و ناله اضافه کرد که دیگر اجاره را تمدید نمی کند.
تقصیری نداشت. سروصدای خانه ی ما غیرعادی بود. تمام مدت تلویزیون روشن بود و صدایش به­قدری بلند بود که از پسِ گریه های مداوم و گوش­خراش کارلی هم به­گوش می­رسید. هروقت مامانم خانه بود، یا با تلفن حرف می زد یا با من و خواهرهایم و وقتی می دید که به حرف هایش گوش نمی دهیم، که معمولاً هم این طور بود، بلندتر حرف می زد.
درست مثل حالا که داشت با لورا بحث می کرد. احساس کردم قلبم یواش یواش دارد فشرده می شود.
کارلی غذایش را توی سینی تف کرد و به گریه افتاد. من به ژیگوی خودم نوک می زدم و به دره ای که آن روز پیدا کرده بودم فکر می کردم؛ جایی که مار را دیدم.
خیلی دور نبود. فقط باید از چند دشت پر از علف، کاکتوس و چند تا درخت کم برگ و بوته هایی که بیشتر شاخه داشتند تا برگ، می گذشتم و بعد از تپه ی پشت دشت ها و نرده ای که با الوارهای راه آهن درست شده بود و مثل کُنده های لینکلن(۶) روی هم انباشته شده بود، رد می شدم و آن طرف نوار باریک آسفالت از علف و گل های وحشی پوشیده شده بود.
آن قدر دور که صدای گریه­کردن، فریادزدن یا دِرام را نمی شنیدم.
مثل یک رویا بود. برای اولین بار در عمرم، صدای ترن یا ماشین، بازی ویدئویی و آدم ها را نمی شنیدم. سقف خانه ای به چشمم نمی خورد، حتی هواپیمایی در آسمان نبود.
برای اولین بار در زندگی تنها بودم، تقریباً، که خیلی دوستش داشتم.
نه، عاشقش بودم. در آنجا، صدای تپش قلبم به بلندی تمام صداهای عالم بود.
کارلی جیغ کشید. حالا تنها چیزی که می کوبید سرم بود. خب، سرم و پای کارلی زیر میز.
لورا پرسید: «خب، دست­کم خونه­ای بهتر از این می گرفتیم. خونه ای با اینترنت پرسرعت. مثل این می مونه که توی مریخ زندگی می کنیم!»
پدر با دهانی پر از سالاد گفت: «راست می گه، این قسمتش ناراحت کننده است. شاید بتونیم از شرکت مخابرات بخوایم ما رو به اینترنت وصل کنه.»
مامان عصبی، ولی آهسته گفت: «هنوز یه چک باید بگیریم. چک حقوق من رو. یادت رفته؟»
بابا چانه اش را به­سمت من بالا داد، انگار که من باید چیزی می گفتم.
البته خوب می دانستم که باید ساکت می ماندم.
ولی پدرم نمی دانست. چشم هایش را به­طرف مامان گرداند. «یه دقیقه هم راحتم نمی ذاری. همه اش غر می زنی.»
من بی حرکت نشستم. لورا هم همین طور. حتی کارلی هم وسط نق- زدن هایش آرام گرفت. بعد دنیا با سروصدای مامان و بابا منفجر شد. همدیگر را سرزنش می کردند. به هم توهین می کردند. انگار که هرکدام می خواست برنده ی جنگ پرتاب غذای خیالی شود و برای شان مهم نبود که به کی اصابت می کند.
بابا فریاد زد: «تو حتی بدون مشورت با من اینجا رو انتخاب کردی، ماکسین(۷). چون من بیکار شده م معنی اش این نیست که بی خونواده هم شده م.» کلمه ی بعدی اش مثل تیر شلیک شد. «هنوز!»
حالا کارلی با تمام قدرت گریه می کرد. لورا بغلش کرد و سعی کرد آرامش کند، ولی چشم از بابا و مامان برنمی داشت. به اندازه ی من ترسیده بود.
یعنی چه؟ می خواستند از هم جدا شوند؟
پدر و مادرم گاه گاهی با هم دعوا می کردند، ولی معمولاً شب ها توی اتاقشان، وقتی فکر می کردند ما خواب هستیم، ولی از یازده ماه قبل که پدرم بیکار شده بود و همان ماه مامانم توی کارش ترفیع گرفته بود و دستیار مدیر بانک شده بود، دادوبیدادها بدتر شده بود.
مامان با تُن صدای پایین گفت: «می دونی که مجبور بودیم از شهر دور بشیم، جاشو(۸). می دونی چرا.» چشم هایش روی من بود، چشم های هردو روی من بود.
شاید تقصیر بابام بود که از آپارتمان بیرون مان کردند، ولی تقصیر من بود که مجبور شدیم بیاییم اینجا، دور از شهری که همه عاشقش بودند. این را می دانستم، لورا تقریباً هرروز به من یادآوری می کرد.
نگاه خیره شان پوستم را سوزاند.
با صدایی که مثل نجوا بود، گفتم: «می تونم برم؟» آن قدر آرام گفتم که هیچ کس نشنید.
سردردم داشت بدتر می شد. احساس کردم یک چیزی پشت چشمم شکاف برداشت. انگار به مغزم حمله شده بود.
آن بعدازظهر تا جایی که می توانستم آرامش خودم را حفظ کردم و آرزو کردم که بالای دره بودم.
و بعد، توی ذهنم آن­جا بودم.
پوستم مورمور شد. انگار یک چیزی تماشایم می کرد، چیزی نامرئی، مرموز و عظیم. به­نظر می رسید که دره منتظر است ببیند من چه­کار می کنم. بی حرکت ماندم، طولانی تر از هروقت دیگری، و در حیرت بودم که منتظر چه بود.
بعد، دره نفسی کشید.
باد میان دره وزید. درخت ها و بوته ها را تکان داد. انگار که زمین یک گربه ی عظیم بود و باد نوازشش می کرد. سریع حرکت می کرد. حرکتش سریع تر شد. تقریباً اینجا بود، و به من رسید.
آیا باد پرتم می کرد؟
هوای داغ دورم را گرفت. خش خش برگ ها مثل نجوایی هیجان زده توی گوشم پیچید، مثل... فیس فیس بود.
لبخند زدم. یاد مار افتادم. وقتی روی پاهایم سُر خورد، آن قدر بی حرکت ایستادم که احتمالاً فکر کرد سنگ یا درخت بودم؛ فکر می کرد که جزئی از آنجا بودم.
ساعت ها ایستادم، مار دور مچ هایم چنبره زده بود، ترس توی گلویم قلنبه شده بود. نسیمی بلند شد، تارهای مویم را به پشت گوشم هل داد. مرا ­یاد مادربزرگم انداخت؛ وقتی زنده بود موهایم را ناز می کرد و می برد پشت گوشم، به آرامی حرکت پر.
دنیای اطرافم جان گرفت، مثل ارکستری که برای نواختن آماده می شد. یک جایی سمت راستم پرنده ای شروع کرد به خواندن، یک­سری چهچهه ی درهم وبرهم. فکر کردم که مرغ مقلد است. ملخ ها و قورباغه ها هم همصدا شدند. کمی دورتر، یک چیز بزرگ تری حرکت کرد، چون صدای تالاپِ تیزِ افتادن سنگ ها روی هم و سُرخوردن شان از تپه آمد.
آفتاب روی صورتم افتاد. با چشم بسته سایه ی ابرها را که در آسمان حرکت می کردند، تعقیب کردم. نور پشت پلک هایم قرمز بود و بعد سیاه و دوباره قرمز شد.
یک کسی، یک چیزی تماشایم می کرد. لرزه ای از پشتم گذشت و بازوهایم مورمور شد. همان حسی بود که وقتی معلمم روی میزم خم می شد و با صدای آرامی که کسی نشنود، می گفت کارم خوب بوده است، به من دست می داد.
بعد، چیز دیگری باعث شد که پشتم یخ بکند. مار داشت حرکت می کرد.
چشم هایم را باز کردم و منتظر شدم تا زمانی که از روی زمین ناهموار لیز خورد و رفت سمت بوته ها. و بعد، با تکانی ناگهانی و تق تقی سُر خورد و رفت زیر آن­ها، انگار که هیچ وقت دور مچ هایم نپیچیده بود.
نفسم را بیرون دادم و برگشتم که بروم. پاهایم در اثر تلاشی که کرده بودم تا مدتی یک­جا بی حرکت بمانم، بی­حس شده بود. لحظه­ای خواستم جیغ بزنم و تا جایی که می توانستم از خوشحالی فریاد بکشم، ولی یک قِرقی پرواز کرد و جای من جیغ کشید. درست بالای سرم نعره ای کشید و چرخ زد و رفت. انگار می خواست بگوید سلام یا بگوید کارت خوب بود!
برایش دست تکان دادم و فکر کردم چرا صدای جواب­دادنش مثل کِرکِر
خنده بود. چرا وزش ناگهانی باد حس دست هایی را می داد که آرام شانه هایم را هل می داد. وانمود کردم که سعی می کند بیندازدم روی زمین، همان طوری که پدربزرگم می کرد، وقتی دوتایی روی ایوان خانه اش در هوستون(۹) می نشستیم و او جوک های بد می گفت و من خنده ام را نگه می داشتم مبادا مامان و بابا بشنوند و نگذارند دیگر برایم جوک بگوید.
یک دفعه به­نظرم آمد که مار زنگی مثل یکی از جوک های پدربزرگ بود، خطرناک، بامزه و خصوصی. به­هرحال اگر به کسی می گفتم باور نمی کرد.
«پی ... تر؟» دره ناپدید شد و من پلک زدم. لورا دستش را جلو چشم هایم تکان می داد. نمی دانستم چه مدت داشته این کار را می کرده و من چقدر وقت به بشقابم خیره شده بودم.
حتماً خیلی وقت بود. لورا به­نظر نگران می آمد. با صدای لرزان پرسید: «مشکلت چیه؟»

۳

بلندتر تکرار کرد: «پیتر؟» دستش روی بازویم بود. چه مدت بود که دستش را روی بازویم گذاشته بود؟ حتی دستش را حس نکرده بودم. توی افکار خودم گم شده بودم. «حمله ی مغزی داشتی یا یه همچین چیزی؟»
هنوز مامان و بابا عصبانی و آهسته دعوا می کردند، ولی این­بار کنار در ایستاده بودند تا ما نشنویم. چند کلمه ای به گوش مان خورد. «صورت حساب، روان شناس یا مغازه ی خواربارفروشی؟ باید بیشتر تلاش کنی. کمک لازم داره. هنوز خودش نیست!»
درباره ی من حرف می زدند. احساس کردم خون به صورتم دوید. دست لورا را پس زدم. «نه، چیزی نبود. خیال پردازی می کردم... تنهام بذار.» به بازویم نگاه کردم. اتفاقی مقداری از غذای کارلی رویش مالیده شده بود. «اَه، لورا!» و با انگشت آن را به­طرفش پرت کردم.
گفت: «باشه، اون جوری باش. عجیب باش.» موبایلش را از جیبش درآورد
و بی اعتنا به ما آن را به این­طرف و آن­طرف حرکت می داد تا آنتن بگیرد.
گلویم را صاف کردم. «مامان، می تونم برم؟ مامان؟ مامان؟»
فکر کردم صدایم را نشنید، بعد کارلی مدل خودش اسم مرا از ته حلق جیغ زد: «پی، پی!»
مامان سرش را چرخاند. «چیزی می خواستی، پیتر؟»
گفتم: «سرم درد می کنه. می تونم برم؟»
مامان لحظه ای وسواس نشان داد و سعی کرد مجبورم کند مسکن بخورم و وقتی گفتم نمی خورم، یک تکه شکلات چپاند توی دستم، انگار مُسکنی بود با مواد سرّی.
وقتی بشقابم را برمی داشتم، گفت: «امشب بیا با ما فیلم ببین. می خوایم کل تعطیلی آخر هفته فیلم سریع و خشمگین(۱۰) رو تماشا کنیم، و چون خیلی سریع وسایل مون رو جابه جا کردیم، می خوایم جابه جا­شدن مون رو جشن بگیریم.»
«نه، ممنون. فقط می خوام برم توی اتاقم بشینم.» مامان لب پایینش را گاز گرفت. متوجه شدم که نمی خواهد عکس العملی نشان دهد. «می خوام کتاب بخونم، مامان. همین.»
دروغ نمی گفتم. فکر کردم که باز هم درباره ی مارها بخوانم. ممکن بود به دردم بخورد.
از پشت میز بلند شدم و تقریباً به اتاقم رسیده بودم که یادم افتاد همه ی کتاب های حیات وحش را توی اتاق­نشیمن گذاشته بودیم. داشتم برمی گشتم که لورا ملایم گفت: «پیتر چه ش شده؟ متوجه شدید که مثل یه لامپ اینجا نشسته بود؟ نباید می اومدیم اینجا. از همیشه بدتر شده. حقیقت رو بگم مغزش از کار افتاده یا یه همچین بلایی سرش اومده. وقتی بچه بود با سر انداختیدش زمین؟»
«لورا استون!» صدای مامانم تند، ولی آهسته بود. «برادرت کاملاً سالمه. فقط... فرق داره. مُنزویه و می دونی که بهار گذشته چی کشید. برای اومدن به اینجا بیشتر از یه دلیل داشتیم، پس دیگه شکایت نکن. یادت باشه وقتی کنارش هستی مثبت باشی.»
لورا گفت: «حالا هرچی. سعی کرده م. عملی نیست. از وقتی اومدیم اینجا عجیب تر هم شده. همه ی این مدت تنها! این برای هر مشکلی که داره... خوب نیست.»
بابا شروع کرد به حرف­زدن. «می دونی، ممکنه تو راست بگی. یعنی، اون همیشه ساکت بوده. سخته بگی چی توی سرشه، یا چه احساسی داره، ولی درواقع، از وقتی اومدیم اینجا افسرده تر هم شده.»
بدون کتاب مار نوک پا به اتاقم برگشتم. صورتم می سوخت. نمی خواستم حرف هایی را که بابام در جواب می گفت بشنوم.
به­هرحال نمی خواستم کاری بکنم. نمی خواستم تندی بروم و از خودم دفاع کنم. نمی خواستم جلو آن­ها، یا کس دیگری بایستم. همیشه از این، بیشتر از فرارکردن می ترسیدم. لورا بیشتر از هزاربار به من گفته بود که آدم به درد-نخوری هستم و درست هم می گفت. من ضعیف بودم. من باعث خجالت همه بودم.
همه فکر می کردند که من ایراد دارم. شنیده بودم که مامان بیش از یک­بار به بابا گفته بود: «انگار توی یه خونواده ی اشتباهی به­دنیا اومده.» می دانستم منظورش چه بود. با هیچ کدام از آن­ها جور نبودم. شاید فقط با کارلی جور بودم، آن هم وقتی خواب بود!
و این باعث نمی شد کمتر اذیت شوم.

۴

به محض اینکه هوا آن قدر روشن شد که توانستم بیرون را ببینم، دوباره فرار کردم. این بار یادداشتی برای بابا و مامانم نوشتم و گذاشتم روی تختم تا اگر درِ اتاقم را باز کردند که سری بزنند، آن را ببینند. چند تکه گرانولا و یک بطری آب برداشتم و گذاشتم توی کوله ام.
از اتاق­نشیمن دویدم به­طرف در که کارلی گفت: «پیپ؟» کارلی توی پارک بازی­اش تلویزیون تماشا می کرد. حدس زدم که مامان بیدار شده و دوباره رفته بخوابد. خب، شنبه بود.
کارلی پوشکش را درآورده بود و آن را تکه تکه می کرد. ایستادم و تکه های پوشک را جمع کردم و یکی دیگر پایش کردم. آهسته گفتم: «این رو دیگه تیکه تیکه نکن، کارلی. همه­جا رو کثیف می کنه.» انگشتش را روی لبش گذاشت و صدای هیس درآورد و سر تکان داد. بعد دست هایش را دراز کرد. «پیپ؟» می خواست با من بیاید.
جواب دادم: «امروز نه، کارلی.» دست هایم را به­هم چسباندم و صدای فش فش درآوردم. «اون بیرون یه عالمه مار هست، مارهای بزرگ.» وانمود کردم که دست هایم فک های مارند و او غش غش به خنده افتاد. کنارش ماندم و باهاش بازی کردم، بعد شنیدم که دری آن­طرف خانه جیرجیر کرد و باز شد. می دانستم اگر بمانم، مجبور می شوم از کارلی مراقبت کنم و تمیزش کنم. شروع می­شد، برنامه ی همیشگی شنبه ها.
دست تکان دادم و گفتم: «بای بای.» و آرام از روی فرش رد شدم.
شب قبل، دنبال پوتین کهنه ام گشته بودم، پوتینی که یک سال ونیم پیش بابا برای برنامه ی ناموفق سه هفته پیشاهنگی خریده بود؛ آن را توی یکی از کارتن های بازنشده پیدا کردم. گذاشته بودم توی هال جلویی پشت تاب کارلی. از در که رفتم بیرون پوتین را پایم کردم. کمی پاهایم را اذیت می کرد، ولی برایم مهم نبود. امیدوار بودم که ضدآب باشد.
از روز پیش سریع تر رفتم، چون می دانستم به کجا می روم. یا دست­کم می دانستم که از کجا شروع کنم.
این دفعه مار آنجا نبود. به بوته ای که فکر می کردم همانی بود که مار زیرش خزیده بود، نگاه کردم. برای لحظه ای خیال کردم که ظاهر شد.
نه. مار واقعی بود، واقعی تر از خیلی چیزهای توی زندگی­ام، بازی های ویدئویی، کتاب های تصویری و کارهای اجباری.
رفتم سمت لبه ای که قبلاً ایستاده بودم و با دقت به دره نگاه کردم. مثل دیروز به­نظرم عجیب نیامد. احساس نکردم که چیزی تماشایم می کند.
ولی یک چیزی صدایم می کرد، از نیمه­راه دامنه ی تپه؛ جایی که دامنه ی تپه ای دیگر، درست مقابل آنکه رویش ایستاده بودم، شروع می شد. یک ردیف درخت بزرگ پایین تر روئیده بود. برگ های سبز روشن شان می درخشیدند و با باد صبحگاهی تکان می خوردند.
از تپه دویدم پایین. پوتینم روی سنگ های سُست لیز می خورد. دسته های ضخیم علف مانع افتادنم می شد و نمی گذاشت زیاد سُر بخورم.
دویدن در شیب تپه احمقانه بود، ولی برایم مهم نبود. همان طور که می دویدم باد به صورتم می خورد و قول می داد که اگر پا در جای سستی بگذارم، من را بگیرد.
فکر نمی کردم درخت های بلوط آن قدر دور باشند. از نفس افتادم. آهسته کردم و آرام تر به راهم ادامه دادم. فکر کردم شاید آهویی میان درخت ها قایم شده باشد. اگر سروصدا نمی کردم ممکن بود ببینمش.
ولی وقتی چندتا بوته ی کوچک تر را کنار زدم و رفتم زیر درخت های بلوط، من تنها موجود روی تپه بودم که سروصدا می کرد.
ظاهراً نمی توانستم صدایی از خودم درنیاورم. با هر قدمی که برمی داشتم پوسته ی ضخیم و خشک میوه ها و دانه های بلوط زیر پوتین کهنه ام قرچی صدا می کرد و خرد می شد و مثل ترقه در سکوت درخت­زار می­ترکید. توده ی برگ هایی که با باد پاییزی کنده شده بود زیر پایم خش خش صدا می کرد و خرد می شد. حتی صدای نفس های بلندم به­نظر ناخوشایند می­آمد.
اگر آن قدر سروصدا می کردم، هیچ وقت نمی توانستم یک مار دیگر یا آهو یا حیوان دیگری را ببینم. ایستادم، به اطرافم نگاه کردم. صخره ی بزرگی را دیدم که از میان کپه ی برگ های خشک بیرون زده بود. نه، صخره نبود، توده ای سنگ بود. وقتی نزدیک شدم، متوجه شدم که شیب تپه را بالا رفته­ام، جایی که به تپه ی دیگری وصل می شد.
وقتی رسیدم بالای تپه، به پایین شیبش نگاه کردم. سنگ­های قدیمی سائیده شده و با چیزهایی مثل جلبک و خزه ی خشک پوشیده شده بود. زیرشان جای­جای خیس بود. خب، اگر به راه­رفتن ادامه می دادم، چه؟ اگر کنار سنگ ها راه می رفتم، یک رودخانه پیدا می کردم؟ یا یک دریاچه؟ می دانستم که حیوانات کنار دریاچه ها پرسه می زنند.
پوتین هایم را درآوردم تا سروصدا نکنند و توی کوله ام کنار تکه های گرانولا چپاندم. بعد آهسته و پاورچین از روی صخره ها پیش رفتم و سعی کردم تا جایی که ممکن بود صدا نکنم.
بعد از یک دقیقه، شاید هم کمی بیشتر، ایستادم. آن پایین فقط چند یارد دورتر، یک برکه بود. گوزنی لب برکه ایستاده بود؛ سرش خم بود. فکر کردم باید ماده باشد. شاخ هایش مثل شاخ های گوزن نری نبود که توی باغ وحش دیده بودم. یک دفعه، از کنار آب پرید عقب، انگار چیزی متعجبش کرده بود، و عصبی از لبه ی آب دور شد. نفسم را حبس کردم و در حیرت بودم که صدایم را شنیده یا نه. پره های بینی اش تکان می خورد. شاید بوی من به مشامش خورده بود.
بعد، با دقت قدم برداشتم و گوزن، بدون صدا، یک پایش را بلند کرد و بعد یکی دیگر را و از لبه ی آب دور شد. رفت میان درخت ها و به تپه برگشت. دوباره حرکت کردم و کنجکاو بودم که ببینم توی برکه چه بوده و چه چیز گوزن را ترسانده؟
وقتی به برکه رسیدم، جایی که گوزن ایستاده بود و آب می خورد، توی آب را نگاه کردم. چیزی آنجا نبود. خود برکه خیلی زیبا بود. سنگ ها در یک­طرف از لبه اش پیش آمده بودند و در انتها سوراخی مثل غار کوچکی درست کرده بودند. سطح برکه بیشتر از ده فوت نبود، ولی به­نظرم رسید که وسطش دست­کم پنج فوت عمق داشت. تمیز بود، و وقتی آفتاب از میان برگ درخت های بلوط بر آن تابید، سطح آن درخشید. روی سنگی نشستم، پاهایم را روی هم انداختم و دست­به­سینه به آب خیره شدم و احساس کردم که هیپنوتیزم شده­ام. بعد از مدتی چشم هایم را بستم.
شب پیش خوب نخوابیده بودم؛ خواب مارها و دره ها را دیده بودم که زنده شده بودند.
احتمالاً چرتم برده بود. مطمئن نیستم، ولی یک چیزی بیدارم کرد، یک صدا، یک زمزمه. تکان نخوردم، احساس کردم چیزهایی مثل پا روی بدنم بود و موهای روی بازوهایم را قلقلک می داد.
روی بازوهایم پر از سنجاقک بود. نه، کوچک تر از سنجاقک بودند، ولی شبیه به آن­ها. رنگ شان قرمز و آبی روشن و مشکی براق بود. بال­های باریک زیبا و ظریف و بدن های دراز بندبند داشتند. احتمالاً تشخیص داده بودند که بازوهای من جای خوبی برای نشستن است، چون دست­کم بیست تا از آن­ها روی هر بازویم جا خوش کرده بودند.
دوستم داشتند. از مدلی که حرکت می کردند معلوم بود. روی پوستم می رقصیدند. درست مثل دره که دوستم داشت، و به همان دلیل که خانواده ام دوستم نداشتند!

چون تکان نمی­خوردم!

بالاخره جایی را پیدا کرده بودم که می توانستم تنها باشم. جایی که می توانستم خودم باشم. عالی بود.
توی ذهنم به دره گفتم: «من همیشه اینجا ساکت می مونم. قول می دم. هیچ- وقت داد نمی زنم. جیغ نمی کشم و با کارهای ناجور خرابت نمی کنم.»
در جواب یک چیزی موهایم را قلقلک داد؛ می دانستم که سنجاقک ها آن بالا هم بودند. احساس کردم که خنده ای از درونم بالا می آید و سعی کردم که بیرون نیاید. اگر سروصدا می کردم، یا حرکت می کردم، همه پرواز می کردند و می رفتند.
ولی قلقلک پشت گوشم زیاد شد و صدایی از دهانم خارج شد، آهی نیمه کاره.
همه پرواز کردند و رفتند نشستند روی آب. آن موقع خندیدم.
و یکی زیر لب گفت: «لعنتی!»

نظرات کاربران درباره کتاب دختر آرزو