فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب همسان
سه‌گانه همسان - كتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب همسان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب همسان

در جامعه، ماموران تصمیم می‌گیرند که چه کسی را دوست بدارید، کجا کار کنید، چه زمانی بمیرید. کاسیا همیشه به تصمیمات آن‌ها اطمینان خاطر داشته است. با کمک آن‌ها می‌توان زندگی‌ای طولانی، شغلی عالی و جفتی ایده‌آل داشت. پس وقتی که چهره بهترین دوستش روی صفحه نمایشگر همسانی نقش بست، کاسیا می‌دانست که او همسر آینده‌اش است... تا وقتی که دید یک چهره دیگر قبل از این‌که صفحه نمایشگر سیاه شود، برای یک لحظه به نمایش درآمد. حال کاسیا با انتخاب‌های غیرممکنی روبرو است؛ انتخاب بین زاندر و کای، بین زندگی‌ای که یک عمر آن را می‌شناخته و مسیری که هیچ‌کس دیگری جرات نداشته در آن قدم بگذارد؛ انتخابی بین کمال و عشق.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب همسان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

حالا که راه پرواز کردن را آموخته ام، در شب باید از کدام طرف بروم؟ بال هایم سفید و از جنس پر نیستند، سبز هستند؛ از ابریشم سبزرنگ درست شده اند که در باد می لرزند و هنگامی که حرکت می کنم، خم می شوند. ابتدا چرخ می زنم، سپس مستقیم و بعد هم به شکلی که دوست دارم. نه تاریکی پشت سرم و نه ستاره های روبه رویم؛ از هیچ کدام نمی ترسم.
به خودم می خندم، به حماقت تخیلاتم. آدم ها که نمی توانند پرواز کنند، گرچه در دوران قبل از جامعه(۱)، افسانه هایی بود مبنی بر کسانی که می توانستند پرواز کنند. یک بار نقاشی ای از آن ها دیدم. بال های سفید، آسمان آبی، حلقه های طلایی بالای سرشان، چشم هایشان گرد شده بود، انگار نمی توانستند باور کنند که هنرمند از حرکاتشان چه چیزی کشیده است و باورشان نمی شد که پاهایشان از زمین فاصله دارد.
اما آن داستان ها واقعیت ندارند، این را می دانم؛ اما امشب فراموش کردن راحت است. منوریل به آرامی در شبِ پرستاره حرکت می کند و قلبم خیلی سریع می تپد، جوری که حس می کنم ممکن است هرلحظه در آسمان چرخ بزنم.
«به چی می خندی؟» درحالی که چروک های لباس ابریشمی سبزرنگم را صاف می کردم، زاندر(۲) با تعجب پرسید.
گفتم: «همه چیز.» و این مسئله حقیقت دارد. من مدت زیادی منتظر این لحظه بودم: ضیافت همسانی(۳). جایی که برای اولین بار چهره ی همسر آینده ام را می بینم و برای اولین بار نامش را می شنوم.
نمی توانم صبر کنم. منوریل هرقدر هم با سرعت حرکت کند، بازهم به اندازه کافی سریع نیست. صدای منوریل سکوت شب را می شکند؛ شبیه زمینه ای برای صدای پدر و مادرها و صدای قلبم که مثل آذرخش می ماند، است.
شاید زاندر هم می تواند صدای قلبم را بشنود، زیرا می پرسد: «نگرانی؟» برادر بزرگ تر زاندر که در کنارش نشسته است، درباره ی ضیافت همسانی خودش به مادرم می گوید. خیلی طول نمی کشد تا من و زاندر هم داستان های خودمان را داشته باشیم که تعریف کنیم.
گفتم: «نه.» اما زاندر بهترین دوستم است، مرا خیلی خوب می شناسد.
به طعنه می گوید: «دروغ می گی، نگرانی!»
-مگه تو نیستی؟
بی درنگ می گوید: «نه، من آماده ام.» و من حرفش را باور دارم. زاندر از آن دست آدم هاست که می داند چه چیزی می خواهد.
این بار به آرامی می گوید: «اگر هم نگرانی، اشکالی نداره، کاسیا(۴). تقریباً نودوسه درصد از کسایی که به ضیافت همسانی خودشون می رن یه کمی استرس دارن.»
-همه ی مطالب رسمی همسانی رو حفظ کردی؟
با لبخند می گوید: «تقریباً.» دستانش را طوری نگه داشته بود، انگار که می خواهد بگوید: مگه چه انتظاری داشتی؟
حرکت دستانش مرا می خنداند، به علاوه؛ من هم تمامی مطالب همسانی را حفظ کرده ام. وقتی که آن ها را چندین بار بخوانید و تصمیم مهمی داشته باشید، کار راحتی است. می گویم: «پس تو مثل بیشتر بچه ها نیستی. جزو اون هفت درصدی هستی که اصلاً از خودشون نگرانی نشون نمی دن.»
خودش قبول می کند: «دقیقاً.»
- از کجا فهمیدی که نگرانم؟
زاندر به شی ء طلایی منقوش به حروف و اعداد در دستانم اشاره می کند: «چون همه اش داری اونو باز و بسته می کنی. نمی دونستم که یه وسیله دست ساز داری.» چندین وسیله ی گران بها که اطراف ما هستند. اگرچه هر نفر از شهروندان جامعه اجازه دارد یک وسیله دست ساز داشته باشد، اما پیدا کردنشان بسیار سخت است. مگر اینکه نیاکان شما از سال های قبل آن ها را برای شما به جای گذاشته باشند.
به او می گویم: «تا چند ساعت پیش نداشتمش. پدربزرگم برای تولدم دادش بهم، برای مادرش بوده.»
زاندر می پرسد: «اسمش چیه؟»
می گویم: «کامپکت(۵).» اسمش را خیلی دوست دارم. کامپکت به معنای کوچک است. من هم کوچک هستم. همچنین وقتی نامش را به زبان می آورم را هم دوست دارم: کام-پکت. گفتن این کلمه صدایی مثل بسته شدن خودش می دهد.
- مفهوم اون حروف و اعداد چیه؟
«منم نمی دونم.» انگشتم را از روی حروف ای سی ام(۶) و اعداد ۱۹۴۰ که روی قسمت طلایی رنگ حک شده بودند، کنار می کشم. به زاندر می گویم: «اما نگاه کن.» درِ کامپکت را باز می کنم تا چیزهایی که درونش است را نشانش دهم: یک آینه کوچک که از شیشه ی واقعی ساخته شده است و یک گودیِ کوچک که بر اساس حرف های پدربزرگم، صاحب قبلی پودر صورتش را در آنجا نگه می داشت. حالا من از آن برای نگهداری سه قرص اضطراری که همه همراه دارند، استفاده می کنم، یک قرص سبز، یکی آبی و دیگری هم قرمز.
زاندر می گوید: «چه چیز خوبی.» دستانش را جلوی رویش باز می کند و من متوجه می شوم که او هم یک شیء دست ساز دارد؛ یک جفت دستبند طلای سفید که متصل و درخشان هستند. «پدرم اینارو بهم قرض داده، اما نمی تونی چیزی توشون بذاری. اونا کاملاً به درد نخورن.»
«ولی خیلی قشنگ هستن.» چشمانم به صورتش خیره می شود، به چشمان روشن آبی رنگش و موهای طلایی بالای کت سیاه و پیراهن سفیدش. او همیشه خوش تیپ بود، حتی وقتی که کوچک بودیم، اما تابه حال ندیده بودم این گونه لباس بپوشد. پسرها در انتخاب لباس به اندازه دخترها آزادی عمل ندارند. کت هایشان خیلی شبیه یکدیگر هستند. بااین حال آن ها می توانند رنگ پیراهن و کرواتشان را انتخاب کنند و کیفیت آن ها خیلی بهتر از لباس های عادی است. می گویم: «خیلی خوب شدی.» دختری که بفهمد زاندر همسر آینده اش هست، هیجان زده خواهد شد.
زاندر می گوید: «خوب؟» ابرویش را بالا می اندازد: «همین؟»
مادرش که کنارش است، می گوید: «زاندر!» در صدایش خوشیِ آمیخته با نکوهشی وجود دارد.
زاندر به من می گوید: «خیلی خوشگل شدی.» و من بااینکه زاندر را تمام عمرم می شناسم، کمی ذوق زده می شوم. در این لباس احساس زیبایی می کنم: لباس یکسره ی سبزِ یخی. لطافتِ حریر روی پوستم که به آن عادت ندارم، باعث می شود احساس خوشایند و نرمی داشته باشم.
درحالی که ساختمانِ شهرداری دیده می شود، پدر و مادرم که کنارم هستند، نفسی می کشند. ساختمان با نورهای سفید و آبی روشن شده و چراغ های مخصوص که نشان می دهد مراسم خاصی در حال برگزاری است، می درخشند. نمی توانم پله های مرمری روبه روی ساختمان را ببینم، اما می دانم که آن ها براق و صیقلی خواهند بود. تمام عمرم را منتظر بودم از آن پله های مرمری بالا بروم و از درهای ساختمان وارد شوم؛ ساختمانی که از راه دور دیده بودم، ولی وارد آن نشده بودم.
دوست دارم کامپکت را باز و از توی آینه نگاهی به خودم بیندازم تا در بهترین حالت باشم، اما نمی خواهم که مغرور جلوه کنم، پس به جای آن؛ دزدکی صورتم را توی در کامپکت نگاه می کنم.
درِ گردِ کامپکت مقداری چهره ام را بدشکل کرده است، اما هنوز هم خودم هستم. چشمان سبز و موهای مسی رنگم که توی کامپکت طلایی تر از واقعیت به نظر می رسد. بینی صافِ کوچکم. چانه ام با آن چاله ای که شبیه پدربزرگم است. تمامی آن مشخصات ظاهری ای که مرا کاسیا ماریا رِیِسِ(۷) هفده ساله می کند.
کامپکت را توی دستم برمی گردانم، به اینکه چطور هر دو طرفش بدون نقص شبیه یکدیگر هستند، نگاه می کنم. با این حقیقت که من امشب اینجا هستم، ضیافت همسانی ام تقریباً شروع شده است.
من متولد روز پانزدهم ماه هستم، همان روزی که ضیافت همسانی هرماه برگذار می شود، همیشه امیدوار بودم که روز ضیافتم با تولدم یکی باشد، اما می دانستم که ممکن است این اتفاق رخ ندهد. بعدازاینکه هفده ساله شدید، ممکن است هر موقع از سال برای همسانی انتخاب شوید. وقتی که دو هفته پیش اطلاعیه ای از آن سوی مرز آمد که من واقعاً می توانم روز تولدم همسان شوم، می توانستم صدای تلق تلقِ اشیاء را که در آنجا قرار می گرفتند، بشنوم؛ همان طور که مدت های طولانی آرزویش را داشتم.
زیرا اگرچه مجبور نبودم حتی یک روز کامل را برای همسانی ام صبر کنم، یک جورهایی تمامی عمرم را در انتظار بودم.
مادرم با لبخند می گوید: «کاسیا.» چشم بر هم می زنم و بالا را نگاه می کنم؛ یکه می خورم. پدر و مادرم ایستاده، آماده اند که پیاده شوند. زاندر هم ایستاده است و آستین لباسش را صاف می کند. می شنوم که نفس عمیقی می کشد و من پیش خودم می خندم. شاید هم کمی نگران باشم.
به من می گوید: «اینم از این.» لبخندش مهربان و خوب است. خوشحالم که ضیافتمان در یک ماه است. در کودکی چیزهای مشترک زیادی داشتیم و به نظر می رسد که باید در پایانش هم با همدیگر باشیم.
من هم به او لبخند می زنم و بهترین تعارفات موجود در جامعه را به او می گویم: «برات نتیجه دلخواه رو آرزو می کنم.»
می گوید: «من هم همین طور.»
درحالی که از منوریل خارج می شویم و به سمت ساختمان شهرداری می رویم، پدر و مادرم هرکدام یک دستشان را در دستانم گره می زنند. من؛ درست مثل همیشه، توسط عشق آن ها احاطه شده ام.
امشب فقط ما سه نفر هستیم. برادرم برم(۸)، به علت اینکه هنوز هفده ساله نیست، نتوانست به ضیافت همسانی بیاید.
اولین ضیافتی که هر فرد می تواند به آن برود، همیشه ضیافت خودش است. اگرچه من می توانم به ضیافت برم هم بروم، زیرا من خواهر بزرگ او هستم. پیش خودم می خندم، در عجبم که همسر آینده ی برم چه شکلی است. تا هفت سال دیگر می فهمم.
اما امشب شب من است.
***
شناسایی ماهایی که قرار است همسان شویم، آسان است؛ نه تنها از بقیه جوان تر هستیم، بلکه لباس های زیبا و کت وشلوار های دست دوز به تن داریم، درحالی که والدین و برادران و خواهرانِ بزرگ ترمان لباس های ساده به تن دارند؛ زمینه ای که ما میانشان شکوفا می شویم. مقامات شهر باافتخار به ما لبخند می زنند و همین که وارد ساختمان گرد و گنبددار می شوم، قلبم از سینه ام بیرون می زند.
علاوه بر زاندر که در حین عبور از عرض سالن برای نشستن در جای خودش، دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد؛ دختر دیگری که نامش لیا است و او را می شناسم؛ می بینم. لباس قرمزِ روشنی پوشیده است. زاندر برایش انتخاب خوبی است، زیرا او به اندازه کافی زیباست تا به چشم بیاید. اگرچه نگران است و مدام با شی ء دست سازش مشغول است؛ یک دستبند قرمزرنگ جواهرنشان. از اینکه لیا را اینجا می بینم کمی تعجب می کنم. فکر می کردم دوست دارد مجرد بماند.
هنگامی که جایمان در ضیافت را پیدا می کنیم، پدرم می گوید: «این ظروف چینی رو ببینید. منو یاد ظرف های نقش برجسته ای انداخت که پارسال پیدا کردیم...»
مادرم نگاهم می کند و چشمانش را از خنده می چرخاند. پدرم حتی در ضیافت همسانی هم نمی تواند به چنین چیزهایی اشاره نکند. پدرم ماه هاست در محله های قدیمی که قرار است مرمت شود و به شهرک هایی برای استفاده ی عموم تبدیل شوند، کار می کند. او از میان مخروبه های جامعه ای غربال می کند که؛ آن قدری که به نظر می رسند قدیمی نیستند. مثلاً در حال حاضر مشغول یک پروژه ی مرمتی هیجان انگیز است: یک کتابخانه قدیمی. او اشیایی که جامعه به عنوان گران بها معرفی کرده است را از باقی اشیاء جدا می کند.
اما بازهم باید بخندم، زیرا ازآنجایی که مادرم در باغ کار می کند؛ نمی تواند درباره ی گل ها نظر ندهد. او دستم را می فشارد: «اوه کاسیا! اون وسط رو نگاه کن، گل های یاس.»
یکی از مقامات از تریبون اعلام می کند: «لطفاً در جای خود بنشینید. شام به زودی سرو می شود.»
اینکه چطور همه ی ما به سرعت درجای خود می نشینیم، خنده دار است؛ زیرا ممکن است که ما چینی ها و گل ها را تحسین کنیم و ممکن است که به خاطر زوج های آینده مان اینجا باشیم، اما همچنین نمی توانیم صبر کنیم تا غذاها را بچشیم.
مردی که روبه روی ما نشسته و خوش اخلاق به نظر می رسد با لبخند می گوید: «می گن که این شام همیشه سرِ زوج های آینده اسراف می شه. اون قدر هیجان زده هستن که نمی تونن حتی یه کم غذا بخوردن.» و حرفش حقیقت دارد؛ یکی از دخترانی که پایین میز نشسته و لباس صورتی رنگی به تن دارد، به بشقابش خیره شده و لب به غذا نمی زند.
اگرچه به نظر می رسد من این مشکل را ندارم. بااین حال که پرخوری نمی کنم، می توانم کمی از هر غذا بخورم. سبزی های بریان، گوشت لذیذ، نونِ گرم، سبزی های تُرد و پنیر خامه ای. غذا شبیه یک رقص می ماند، گرچه به خاطر اینکه این یک ضیافت است، شبیه رقص باله می مانست. پیش خدمت ها با دستانی ظریف بشقاب ها را روبه روی ما می گذارند. غذا، دورچین ها و مخلفات هم دقیقاً مثل ما، ظاهر زیبایی دارند. ما دستمال های سفید، چنگال های نقره ای و کاسه های کریستال درخشان را هم زمان با شروع موسیقی، بلند می کنیم.
وقتی در پایان غذا، پیش خدمت یک تکه کیک شکلاتی با خامه ی تازه جلوی پدرم می گذارد. او به شکلی که فقط من و مادرم صدایش را بشنویم، می گوید: «محشره.»
مادرم کمی به او می خندد، به او طعنه می زند و پدرم دستش را به سمت دستان مادرم می برد.
وقتی مقداری از کیک می خورم، دلیل اشتیاق پدرم را درک می کنم؛ چرب و نرم است، ولی سنگین نیست. پرملاط و تیره و خوشمزه است. این بهترین چیزی است که بعد از شام سنتی در تعطیلی زمستانِ چند ماه قبل خورده ام. کاش برم هم می توانست از کیک بخورد، یک دقیقه ای فکر می کنم مقداری از سهم خودم را برای او نگه دارم، ولی هیچ راهی نیست که این کار را انجام دهم. توی کامپکت جا نمی شود. حتی اگر مادرم اجازه بدهد که نمی دهد، قایم کردن مقداری از کیک در کیف دستی اش کار زشتی است. مادرم به قوانین پایبند است.
نمی توانم برای بعد ذخیره کنم، یا الان یا هیچ وقت.
وقتی گوینده اعلام می کند: «ما برای اعلام زوج ها آماده ایم.» من تازه آخرین تکه ی کیک را خورده ام.
با تعجب کیک را قورت می دهم و برای یک لحظه، ناگاه موجی از عصبانت را حس می کنم: نباید آخرین تکه ی کیکم را می خوردم.
- لیا اَبِی(۹).
لیا همان طور که ایستاده و منتظر است که چهره زوجش روی نمایشگر نشان داده شود، دستبندش را باخشم می چرخاند.
البته مراقب است که دستانش را پایین نگه دارد تا وقتی، پسری که در ساختمانِ شهرداری دیگری، او را می بیند؛ تنها دختری موطلایی و زیبا را ببیند، نه دستان آشفته اش را که مدام دستبند را می چرخاند.
اینکه چطور، ما درحالی که منتظر آینده هستیم؛ به قسمت هایی از گذشته پایبندیم، عجیب است.
مطمئناً برای همسانی، روشی وجود دارد. در تمامی شهرداری های سراسر کشور که مردم در آن ها حضور دارند، زوج ها به ترتیب الفباء و بر اساس نام خانوادگی دخترها اعلام می شوند. کمی برای پسرها احساس ناراحتی می کنم که نمی دانند چه زمانی نامشان اعلام خواهد شد، چه زمانی باید برای دختری از شهرداریِ دیگری بایستند تا از آن ها به عنوان همسر آینده استقبال کنند. ازآنجایی که نام خانوادگی من رِیِس است، من حدوداً در قسمت میانی هستم. اوایلِ آخر.
نمایشگر چهره ی پسری موطلایی و خوش تیپ را نشان می دهد. همان طور که چهره ی لیا را روی نمایشگر جایی که هست می بیند، لبخند می زند و لیا هم لبخند می زند. گوینده اعلام می کند: «لیا اَبِی شما با جوزف پیترسون(۱۰) همسان شدید.»
میزبانی که مدیریت ضیافت را بر عهده دارد، یک جعبه ی کوچک نقره ای به لیا می دهد، همین اتفاق از درون نمایشگر برای جوزف پیترسون نیز تکرار می شود. وقتی که لیا می نشیند، مشتاقانه به جعبه ی نقره ای نگاه می کند، انگار آرزو دارد که کاش می توانست همین الان جعبه را باز کند. او را سرزنش نمی کنم. درون جعبه یک کارت حافظه با اطلاعات پیش زمینه درباره زوجش وجود دارد. آن را به همه ی ما می دهند. بعد ها از این جعبه ها جهت نگهداری حلقه ها برای پیمان ازدواج استفاده خواهد شد.
نمایشگر دوباره تصویر پیش فرض را نشان می دهد: پسر و دختری که با نور ی سوسوزنان به یکدیگر لبخند می زنند و ماموری با لباسی سفید در پیش زمینه ایستاده است. گرچه جامعه، همسانی را تا حد ممکن زمان بندی می کند، اما همچنان لحظاتی هست که نمایشگر این تصویر را نشان می دهد، که یعنی همگی باید به خاطر چیزی که جای دیگری رخ داده، منتظر بمانیم. فرایند همسانی بسیار پیچیده است و من دوباره به یاد قدم های ظریف آن رقص هایی که مدت ها قبل برگذار می شد، می افتم. اگرچه جامعه حالا به تنهایی این رقص را انجام می دهد.
تصویرسوسوزنان ناپدید می شود.
گوینده نام دیگری صدا می زند، دختر دیگری می ایستد.
کمی بعد، تعداد بیشتر و بیشتری از افرادِ حاضر در ضیافت جعبه های کوچک نقره ای را دارند. بعضی آن ها را روی رومیزیِ سفیدِ روبه رویشان گذاشته اند، اما اکثرشان جعبه ها را با دقت در دست دارند و حاضر نیستند آینده شان را به این زودی پس از دریافت، از دست خود بیرون آورند.
هیچ دختر دیگری را نمی بینم که لباس سبز پوشیده باشد. برایم مهم نیست. این موضوع که برای یک شب شبیه بقیه نباشم را دوست دارم.
درحالی که کامپکت را در یک دست و دست مادرم را در دست دیگرم گرفته ام، منتظر هستم. حس می کنم دستش عرق کرده است. برای اولین بار متوجه می شوم که او و پدرم هم نگران هستند.
- کاسیا ماریا ریس.
نوبت من است.
می ایستم و دست مادرم را رها می کنم و به سمت نمایشگر می چرخم. تپش قلبم را حس می کنم و وسوسه می شوم که مثل لیا، با دستانم بازی کنم؛ اما چانه ام بالا و چشمانم به نمایشگر است و بی حرکت می مانم. نمایشگر را می بینم، صبر می کنم و مصمم هستم دختری که زوج من در شهرداریِ خودش، جایی در این جامعه در نمایشگر می بیند؛ باوقار، آرام و دوست داشتنی باشد؛ بهترین تصویری که می توانم از کاسیا ماریا ریس ارائه کنم.
اما هیچ اتفاقی نمی افتد.
ایستاده ام و به نمایشگر نگاه می کنم و درحالی که ثانیه ها می گذرند؛ تنها کاری که می توانم بکنم بی حرکت ایستادن و لبخند زدن است. زمزمه هایی اطرافم شروع می شود. از گوشه ی چشم مادرم را می بینم که دستانش را طوری حرکت می دهد انگار می خواهد باز دستانم را بگیرد، اما دستش را عقب می کشد.
دختر سبزپوشی که منتظر ایستاده، قلبش تند می تپد. من.
نمایشگر تیره است و همین طور تیره می ماند.
این تنها یک معنی می تواند داشته باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب همسان