در یک روز برفی در شهر حیوانات، خرس کوچولویی که اسمش پینکی بود باید کاری برای مادرش انجام میداد.
او خودش را آماده کرد تا به فروشگاه برود و مواد لازم برای پختن پیتزا رو بخرد.
پینکی حرکت کرد.
در طول مسیر برای اینکه مواد غذایی رو فراموش نکند ۵ تا کلمه رو حفظ کرد و همیشه با خودش تکرار میکرد.
خرس کوچولو به وسط جنگل رسید و ناگهان صدایی از بالای درخت آمد.