فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دنیای خالی از قهرمان
سه گانه ماورايی‌‌ها-كتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب دنیای خالی از قهرمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دنیای خالی از قهرمان

جیسون واکر همیشه آرزو داشت زندگی‌اش کمی پرهیجان‌تر باشد. تا این که یک روز که مطابق معمول در باغ‌وحش مشغول به کار بود. ناگهان در حوضچه اسب آبی افتاد و بدین ترتیب وارد جهانی کاملا متفاوت شد. در گذشته، مردم سرزمین لیریان از مهمانان ماورایی با آغوش باز استقبال می‌کردند اما پس از آن که امپراطور جادوگر مالدور بر مسند قدرت نشست، اوضاع تغییر کرد. دلاورانی که به مخالفت با امپراطور می‌پرداختند، مورد شکنجه قرار می‌گرفتند و از صحنعه روزگار محو می‌شدند. وحشت و خفقان بر این سرزمین سایه افکند. جیسون در جست‌و‌جوی راهی برای بازگشت به خانه با دختری به نام ریچل که او نیز به طور مرموزی از دنیای ما به لیریان منتقل شده است، آشنا می‌شود. آن دو با کمک چند تن از مخالفان امپراطور به جست‌و‌جوی واژه‌ای جادویی می‌پردازند.....

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دنیای خالی از قهرمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرآغاز

شاهزاده در فضایی تاریک آویخته شده بود. شانه هایش درد می کرد و هر بار که خواب به سراغ چشم هایش می آمد، گویی غل و زنجیرهای قدیمی با فشار بیشتری در مچ دستش فرو می رفتند. زنجیرها مانع دراز کشیدن او می شدند. نمی دانست که هوا روشن است یا تاریک، چرا که دشمنان، بینایی اش را ربوده بودند.
صدای فریادی در دور دست را می شنید، ناله های مردی که سعی می کرد از دردناک ترین عذاب ها فرار کند و موفق نمی شد. پژواک فریادهایی ضعیف که از دالان های بالایی سرچشمه می گرفت و در دیوارهای میانی بینشان، خفه می شد. شاهزاده پس از گذراندن مدت زمان نامعلومی در سیاهچال "فلروک"(۱)، می توانست حدس بزند که آن مرد چه حسی دارد. او هرگز چنین عذاب شدیدی را حتی تصور هم نکرده بود.
بلند شد، ایستاد. کمی از فشاری که روی مچ هایش بود، کم شد. مطمئن بود که اگر او را در اینجا کمی بیشتر در میان غل و زنجیرها در اسارت نگه دارند، بازوهایش از جا کنده می شود. با این وجود، وضعیت فعلی خود را به سلول قبلی ترجیح می داد: کف سلول قبلی اش پر از میخ های نوک تیز و زنگ زده ای بود که باعث می شد، نتواند بدون زخم برداشتن و خونریزی دراز بکشد و یا بنشیند.
زندانی بیچاره هم چنان فریاد می زد. شاهزاده آهی کشید. فرقی نداشت چه سمی را به زور در دهانش ریخته یا چه سوالاتی پرسیده باشند؛ در تمام مدتی که شکنجه شده، یک کلمه هم حرف نزده بود. حتی فریادی از روی درد هم نکشیده بود. می دانست بعضی از معجون هایی که "مالدور"(۲) و نوکرانش می سازند، قدرت سلب مقاومت، به حرف درآوردن و اثر گذاشتن روی منطقش را دارند؛ به همین دلیل وقتی دستگیر شد، قسم خورد که حتی صدایش هم در نیاید.
زندانبانانش با مهارت زیادی از او بازجویی و سعی کرده بودند تا با آب و غذا او را فریب دهند. شکنجه را برای به حرف آوردنش امتحان و بعضی از ماموران با آرامش و منطقی با او صحبت کرده بودند. بعضی دیگر دست به دامن خشونت شده بودند. گاهی اوقات چندین مامور بازجویی هم زمان به سراغش آمده بودند و گاهی ساعت ها و روزها بین جلسات بازجویی او فاصله افتاده بود. نمی دانست چند نوع زهر را روی او امتحان کرده اند اما مهم نبود آن ها چه کارهایی برای آشفته کردن ذهن او و کاهش مقاومتش انجام می دهند، شاهزاده تنها روی یک چیز تمرکز داشت: سکوت!
بالاخره به حرف می آمد. با سکوت خود به این امید چنگ زده بود که در نهایت او را به حضور امپراطور خواهند برد. تنها آن موقع لب می گشود و فقط یک کلمه را به زبان می آورد.
شاهزاده رفته رفته پی برد که ذهنش به طور غیرمعمولی خالی است. سردردش ادامه داشت و گرسنگی او را از پا در آورده بود؛ اما متوجه شد که می تواند افکارش را آن طور که می خواهد کنترل کند و این قدرتی بود که قبل از اضافه شدن معجون های کنترل ذهن به تمام غذاهایش، قدرش را نمی دانست. علاوه بر حفظ وظیفه اصلی خود، یعنی سکوت، افکارش نیز در طول چند هفته گذشته به طرز مبهمی به هم ریخته و هویتش نیز دچار اخلال شده بود.
بدون هیچ هشداری، در سلولش با صدای غژغژی باز شد. خودش را جمع و برای هر چیزی آماده کرد. به خودش یادآوری کرد که ساکت بماند. مهم نیست چه کاری می کنند و یا چه می گویند، ساکت بمان!
صدایی گرم و صمیمی که قبلاً نیز شنیده بود، گفت: «خوبه، خوبه. روز به روز اوضاعت داره بدتر می شه.»
شاهزاده چیزی نگفت. صدای ورود افراد دیگری را به سلول شنید؛ سه نفر دیگر، به جز کسی که حرف زده بود.
صدای صمیمی با مکث ناچیزی گفت: «اگه قراره یه ملاقات داشته باشی، بهتره تَر و تمیزت کنیم.»
دست های زمختی زنجیرها را باز کردند. شاهزاده احساس سردرگمی کرد. از وقتی وارد سیاهچال شده بود، شستشویی در کار نبود. شاید حقه ای در کار بود. یا شاید هم بالاخره به محضر امپراطور می رسید!
دست های بزرگی بازوهایش را گرفتند و به جلو کشیدند. سپس او را روی زانوهایش نشاندند. لباس مندرس زبری روی پوست عریان او کشیده شد. طولی نکشید که دست های ناپیدایی شروع به تراشیدن ریشش کردند. چند دقیقه بعد تیغ تیزی روی گونه هایش کشیده شد. در هر دو طرف، یک نفر او را گرفته بود، که باعث می شد شاهزاده این احساس خوب را پیدا کند که چگونه می تواند به آن ها حمله کند. می توانست با پاهایش به آن ها ضربه ای بزند و آن ها را به زمین بیندازد. سپس تیغ را بردارد و چهار جسد دیگر به تعداد کشته هایش اضافه کند. از زمان دستگیری اش تاکنون شش نگهبان را کشته بود.
نه. حتی اگر این نگهبان ها را هم می کشت، بدون قدرت دیدش نمی توانست از سیاهچال فرار کند. فقط شانس خود برای ملاقات با مالدور را از دست می داد. شاهزاده به آرامی لرزید. بعضی از بهترین افراد و صمیمی ترین دوستانش جان خود را از دست داده بودند و علی رغم فداکاری های آن ها، شکست خورده بود. تنها شانسش برای رستگاری و جبران این وضعیت، حضور در مقابل امپراطور بود.
صدای صمیمی گفت: «امروز خیلی رام و مطیع شدی. یعنی ممکنه بالاخره تصمیم گرفته باشی که یه زندانی نمونه بشی؟»
جواب های نیش داری به ذهنش رسید. مدت زیادی بود که هوشیاری خود را از دست داده بود و اکنون به شدت وسوسه شده بود که جوابش را بدهد. مسلماً جواب دادن به او ضرری نداشت. نه! حتی اگر ذهنش تهی می نمود، حتی اگر این سوال او معصومانه هم بود، در صورتی که سکوت خود را می شکست، نهایتاً مامور بازجویی او را به بیان رازهایش وادار می کرد. او فقط یک کلمه به زبان می آورد و آن یک کلمه هم فقط در حضور مالدور از زبانش بیرون می آمد.
صدا پرسید: «واسه قدم زدن آماده ای؟»
مردانی که از دو طرف شاهزاده را گرفته بودند، کمک کردند تا بایستد و سپس او را به بیرون سلول بردند. قدم های کوتاهی بر می داشت. می خواست با چشم هایش راهش را پیدا کند اما مصمم بود که از سایر حس هایش کمک بگیرد، جهت و دمای جریان هوا، صداهای پیچیده در دالان ها، بوی فساد و پوسیدگی و مشعل های سوزان را به خاطر سپرد.
پس از مدتی، صدای باز شدن دری را شنید و شاهزاده وارد اتاق جدیدی شد. نگهبانان او را به زور به زانو درآوردند و به مچ دست ها و پاهایش زنجیر زدند. طوقه آهنی سنگینی دور گردنش بستند. بدون این که حرفی بزنند، آنجا را ترک کردند یا حداقل بعضی از آن ها رفتند. شاید یکی دو نفر از آن ها مخفیانه در آنبجا ماندند.
دقیقه ها و ساعت ها گذشت. سرانجام در سلول باز و بعد بسته شد.
صدای آشنایی گفت: «بالاخره دوباره همدیگه رو دیدیم.»
لرزشی وجود شاهزاده را در بر گرفت. مالدور سال ها پیش، برای یافتن یک متحد، از "ترنسیکورت"(۳) بازدید کرده بود. شاهزاده، از بچگی تمام حرکات آن مرد را که به ادعای پدرش، بسیار خطرناک بود، بررسی می کرد.
امپراطور با لحن خشکی گفت: «گفته بودم که یه روزی در مقابل من زانو می زنی.»
شاهزاده به آرامی بازوهایش را تکان داد، آن قدر آرام که فقط صدای زنجیرهایش در بیاید.
امپراطور اقرار کرد: «منم یه زمانی احترام داوطلبانه رو ترجیح می دادم. درک می کنم که زبونت رو از دست دادی.»
شاهزاده مردد بود. باید اطمینان پیدا می کرد. برای آموختن این واژه قدرت بهای سنگینی پرداخته بود. امپراطور حتی فکرش را هم نمی کرد که او یکی از حروف آن را هم بداند. وگرنه هیچ گاه شخصاً به اینجا نمی آمد. آیا امکان داشت کسی که حرف می زد، یک حقه باشد؟ یک مقلد؟ شاهزاده می دانست که فقط یک فرصت دارد.
گفت: «علاقه ای به حرف زدن با زیردست هات ندارم.» در تعجب بود که صدایش چقدر خشن و ضعیف به گوش می رسید.
مالدور با شگفتی گفت: «ولیعهد ترنسیکورت صحبت می کنه؟ یه ماده سوزآور تنفس کردی. یواش یواش داشتم شک می کردم که قدرت حرف زدن رو از دست دادی. حقیقتاً که اراده ای فولادی داری. اگه می دونستم که صرفاً حضور من واسه به حرف در آوردنت لازمه، زودتر به ملاقاتت می اومدم.»
اگر یک بازیگر یا مقلد بود، بازیگر بسیار خوبی بود.
- چی تو رو به این سیاهچال کشونده؟
امپراطور مکثی کرد. «اینجام تا پایان نگرانی هام رو جشن بگیرم.»
شاهزاده معترضانه گفت: «هنوز پادشاهی های زیادی هست که باید بهشون غلبه کنی. من فقط یک نفرم.»
امپراطور زمزمه وار گفت: «و پایه یک ستون هم یک تکه سنگ سادست، هرچند وقتی اون تکه سنگ رو برداری، کل بنا فرو می ریزه.»
شاهزاده مصرانه گفت: «دیگرانی هم هستن، اونا قیام می کنن.»
مالدور خندید: «طوری حرف می زنی که انگار همین الانش هم مُردی. دوست من، هیچ وقت قصد کشتن تو رو نداشتم. فقط می خواستم ثابت کنم که نمی تونی در مقابل من مقاومت کنی. راه اثبات این هم، شکست دادن تو بود. دیدن تو، توی این وضعیت منو آزار می ده. ترجیح می دادم که لباس فاخری به تنت کنم و زخم هاتو ببندم. شاید یادت بیاد که قبلاً دست دوستی به طرفت دراز کردم. نه تنها اون رو رد کردی، بلکه هم خودت علیه من جنگیدی و هم بقیه رو به این کار ترغیب کردی.»
شاهزاده سوگند خورد: «هرگز وفاداری و اطاعت منو بدست نمی آری.»
امپراطور با اندوه گفت: «کاش منطقی تر بودی. کاملاً می دونم که هیچ کدوم از خدمتکارام مثل تو نیستن. می تونی از فرماندهان من بشی. تو رو فرمانروای ترنسیکورت می کنم و علاوه بر این‎ها بهت اختیار می دم که دقیقاً مثل یک پادشاه هر طور می‎خوای حکومت کنی، فقط این که عنوان پادشاه رو نداری. می تونم قدرت بینایی ات رو برگردونم و طول عمرت رو زیاد کنم. می تونی چیزای خوب زیادی رو به دست بیاری.»
شاهزاده در پاسخ گفت: «و کل سرزمین "لیریان"(۴) تحت سلطه تو درمی آد. از کجا بدونم که این واقعاً خودتی؟ چشم های من نمی بینن»
امپراطور که متحیر شده بود، گفت: «مطمئناً صدای منو می شناسی.»
- سال ها پیش توی سالن مهمانی ترنسیکورت با من حرف زدی. یه اسباب بازی نشونت دادم.
- داریم معما حل می کنیم؟
- اون اسباب بازی رو یادته؟
- یه "مری گراند"(۵) که می شد اسب هاش رو از هم جدا کرد. یه اسب میناکاری شده رو جدا کردی، فکر کنم تقریباً آبی رنگ بود و ازم خواستی که باهات بازی کنم.
شاهزاده بدون هیچ حرفی سرش را تکان داد و تایید کرد. فقط خود امپراطور از این جزییات خبر داشت. خاطره ی شاخصی بود.
با مکثی ناچیز همان واژه ای را که از زمان دستگیری اش به صورت یک راز حفظ کرده بود، به زبان آورد. می توانست قدرت واژه را وقتی از میان لب‎هایش به بیرون سُر می خورد، احساس کند. یک کلیدواژه "اِدومی"(۶)حقیقی.
شاهزاده در تاریکی منتظر ماند.
امپراطور گفت: «چه حروف خاصی.»
سردرگمی و وحشت وجود شاهزاده را در بر گرفت. این واژه باید طلسم امپراطور را باطل می کرد. شاهزاده دیوانه وار سعی کرد تا واژه را به یاد بیاورد اما یک بار به زبان آوردن آن باعث محو شدنش از حافظه می شد.
مالدور عمداً گفت: «ظاهراً مشکلی داری.»
شاهزاده زمزمه کنان گفت: «اون واژه باید نابودت می کرد.» آخرین ذرات مقاومتش هم محو می شدند و دنیای درونش تیره و تار و تبدیل به فضایی می شد که در آن، تنها خاکستری از امید باقی مانده است.
امپراطور قهقهه ای سر داد: «خُب دیگه شاهزاده مصمم و بی باک من، نگو که فکر کردی من تلاش ها و جستجوهای تو رو نادیده می گیرم! ما داریم با هم صحبت می کنم ولی در واقع نه رو در رو و حضوری! من از یه واسطه استفاده می کنم. هرچی باشه جادوگر بودن هم یه مزایایی داره! مامور مخفی من می تونه با انعکاسی از من صحبت کنه و ما از راه دور می تونیم با هم ارتباط برقرار کنیم. ولی چون اون، من نیست، در نتیجه اون واژه ی خطرناک تاثیری رو هیچ کدوم از ما ندارن. حالا که تو آخرین سلاحت رو هم از دست دادی، چرا در مورد پیشنهادم تجدید نظر نمی کنی؟»
شاهزاده زمزمه کرد: «هرگز.» تنها چیزی که برایش باقی مانده، این حقیقت بود که هرگز نباید اجازه می داد امپراطور او را متقاعد کند تا موضعش را تغییر دهد. شاهزاده حداقل این پیمان را به تمام کسانی که او را باور داشتند، بدهکار بود.
امپراطور ادامه داد: «حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم که اون واژه رو یاد گرفتی. تو اولین نفری. خیلی وقت پیش به خودم قول دادم کسی رو که اون واژه رو یاد می گیره، به محفل خصوصی خودم دعوت کنم. تو راه چاره دیگه ای نداری. بدون دلیل نمیر و نابود نشو. مقاومت بیشتر هیچ پاداشی به همراه نمی آره. به من ملحق شو تا بتونی به موفقیت های بیشتری برسی. این دفعه با دقت جواب بده چون فرصت دیگه ای نخواهی داشت. هر چی باشه سعی کردی منو بُکشی. این آشنایی ات با مهمون نوازی سیاهچالم در مقایسه با چیزای وحشتناکی که در پیشه، لطیف و ملایم بود.»
شاهزاده سرش را پایین انداخت و لحظه ای ساکت ماند. بعد از آن همه نقشه، مانور و تمرین، اتحادهای مهم و فرارهای دشوار مکرر، شکست خورده بود! واژه را در برابر یک حیله به کار برده بود! حتی احتمالش را هم در نظر داشت اما در نهایت، مالدور او را فریفته بود و او را نیز همانند تمام دشمنان دیگرش نابود می کرد. شاهزاده سراسر وجود خود را به دنبال اثری از امید و ایمان جستجو کرد اما چیزی نیافت. شاید بهتر بود که حقیقت ناگزیر را می پذیرفت. نمی دانست چقدر دیگر می تواند سلامت عقلی خود را در این مکان توصیف ناپذیر بدون هیچ حرفی حفظ کند.
شاهزاده سرش را بالا آورد: «من هرگز به تو خدمت نخواهم کرد. تو منو شکست دادی ولی هرگز مالک من نمی شی.» گفتن این حرف ها را به خودش و نیز به تمام کسانی که در مبارزه جان داده بودند، بدهکار بود. نابودی یک روی سکه بود اما حداقل تسلیم نمی شد.
«بسیار خُب. اعتراف می کنم تو بهترین دشمن من بودی. اما اینجا دیگه نابود می شی. خودتم می دونی. تحسین منو به دست آوردی ولی ترحمم رو نه.» صدای قدم‎هایی به گوش رسید و درب، محکم به هم کوبیده و بسته شد.





یادداشت مترجم

در سال های اخیر، رمان های فانتزی موفق به جذب خوانندگان بی شماری شده اند. مجموعه فانتزی جدید براندون مول، نویسنده رمان مشهور «آشیانه افسانه»، با نام «ماورایی ها» نیز در زمره پرفروش ترین و محبوب ترین کتاب های این ژانر می باشد. اولین کتاب این مجموعه با نام «دنیای خالی از قهرمان» داستانی فانتزی و مملو از حوادث قهرمانانه است که در عین حال، گاهی اوقات نیز لبخند بر لب خواننده می نشاند. داستان در ظاهر فانتزی است اما اگر خوب به مفاهیم عمیق موجود در داستان بیندیشیم، خواهیم دید که تک تک ما نیز هر روز با چالش های مشابهی روبرو هستیم: نبرد میان خیر و شر! شاید این نبرد در زندگی هر یک از ما نقاب متفاوتی به چهره بزند اما اصل ماجرا تفاوتی ندارد.
این بار نیز مول، قصد دارد همه ی ما را شگفت زده کند. داستان پر از پیچ و خم و هیجان است. و درست زمانی که خواننده احساس می کند پایان داستان را حدس زده است، مول شگفت زده اش می کند. من نه با دید یک مترجم، بلکه با دید یک خواننده از خواندن این داستان لذت بردم و امیدوارم که شما خواننده های عزیز نیز پس از خواندن این داستان زیبا با من هم نظر باشید.
در پایان جا دارد از زحمات آقای نیما کهندانی، خانم ها آیدا کشوری و مهنام عبادی و تمام دوستانی که مرا در به سرانجام رساندن ترجمه این داستان بسیار خواندنی یاری نمودند، نهایت تشکر و قدردانی را به عمل آورم.



Samaneh.aminpour@gmail.com

فصل اول- اسب آبی

در طی قرن های گذشته، افراد به شکل های مختلفی، از دنیای ما به دنیای لیریان منتقل شده بودند. اگرچه بعضی از مسافران با میل و اراده خود بین دو جهان سفر می کردند اما مسافران غیر منتظره معمولاً اطلاعی از این سفر نداشتند. آن ها در حفره ای عمیق مفقود می شدند و سر از منطقه ای ناآشنا در می آوردند. از میان طاق های سنگی طبیعی که گاهاً پیوند میان حقیقت دنیاهای ما هستند، عبور می کردند. در چاه های عمیق فرو می رفتند، وارد گذرگاه های نزدیک قله های کوه ها می شدند و یا به ندرت به درون کُنده های خشک و توخالی درختان می خزیدند. اما هیچ کس تا آن زمان به روش "جیسون واکر"(۷)، از زمین وارد لیریان نشده بود.
جیسون در سیزده سالگی، در شهر ویستا در ایالت کلورادو زندگی می کرد. از آنجایی که پدرش دندانپزشکی موفق بود و برادر بزرگ ترش نیز به تازگی وارد دانشکده دندانپزشکی شده بود، اکثر آشنایانشان انتظار داشتند که جیسون نیز روزی دندانپزشک شود. والدینش آشکارا او را به این سمت سوق می دادند.
انتظارات از بین رفتند و یکی از موارد برنامه مبهم جیسون برای زندگی اش، به دست آوردن بورسیه ورزشی در رشته بیسبال برای ورود به دانشگاه شد، جایی که می توانست تلاش های خود برای کسب مدرک دندانپزشکی را آغاز کند.
حتی به یاد نمی آورد که به خواسته خودش این رشته را انتخاب کرده باشد، هیچ علاقه خاصی به ترمیم دندان نداشت. زندگی روزمره و یکنواختی در پیش رو داشت. ترمیم دندان ها، گرفتن عکس اشعه ایکس، استفاده از فلوراید. جیسون در اعماق وجودش به دنبال چیز دیگری بود.
جیسون از زمانی که به خاطر داشت، شیفته حیوانات بود. در مورد آن ها کتاب می خواند، برنامه های مستند حیات وحش را تماشا می کرد و برای داشتن حیوان خانگی التماس می کرد. بعد از این که با پدرش صحبت کرد، در حین تحصیلاتش برای کسب مدرک دندانپزشکی، این علاقه اش به حیوانات او را به سوی رشته جانورشناسی کشاند. برخلاف بسیاری از دانشجویان رشته جانورشناسی، جیسون واقعاً در یک باغ وحش کار می کرد. به طور قطع حتی تصورش را هم نمی کرد که این شغل داوطلبانه، پایش را به دنیای دیگری بکشاند.
اواخر ماه فوریه بود و برخلاف آب و هوای معمول، آن هفته گرم بود. جیسون به نرده های حصار اطراف زمین بیسبال، در پارک ورزشی محله تکیه داده بود. "تیم"(۸) داخل زمین قرار داشت، زانوهایش کمی خم شده بودند. به شدت سعی داشت دوباره به رکورد زمانی خود دست یابد و به همین دلیل ضربات بی هدف متعددی می زد. "مت"(۹)، بهترین ضربه زن تیم بیسبال آن ها، قبل از همه به میدان رفته بود و تقریباً تمام توپ ها را با ضربات دقیق و محکم به پشت حصار می فرستاد.
جیسون گفت: «عصبانیتت رو سر توپ ها خالی نکن.»
تیم اخم کرد: «دارم برای حمله آماده می شم.»
در ضربه بعدی، تیم با قدرت زیادی توپ را به سمت چپِ حصار زد. جیسون نگاهی میان تیم و تصویر نام گذاری شده ای در کتاب زیست شناسی اش رد و بدل کرد. ساختار اسکلت بدن انسان را برای امتحانی که در پیش رو داشت، حفظ می کرد.
وقتی تیم ضربه بعدی را به تور کوبید، مت زیر لب به جیسون گفت: «سرت رو از توی اون کتاب بیار بیرون.»
جیسون عذرخواهی کرد: «بعد از اینجا باید برم باغ وحش. امروز دیگه وقت زیادی برای درس خوندن ندارم.»
مت با اشاره به سمت چپشان و تکان دادن سرش به نشانه‎ی تایید، گفت: «بهم اعتماد کن.»
جیسون سرش را برگرداند و دو دختری را که به سوی آن ها می آمدند، دید. "آپریل"(۱۰) و "هالی نادسِن"(۱۱) بودند، "دوقلوهای ناهمسانی"(۱۲) که در مدرسه راهنمایی " کندی"(۱۳) با آن ها هم کلاس بود. با وجود این که دوقلو بودند، نه از نظر ظاهر و نه علایق، هیچ شباهتی به هم نداشتند. آپریل، زیباتر و درس خوان تر، در سه کلاس از جمله زیست شناسی، با جیسون همکلاس بود. هالی که جذاب تر بود و اندامی ورزشی تر داشت، در یک دستش یک توپ "سافت بال"(۱۴) و در دیگری کلاه بازی را نگه داشته بود.
فقط دو نفر از دخترهای مدرسه باعث می شدند که جیسون خجالتی و وسواسی شود: "جن میلر"(۱۵) و آپریل نادسن. آن ها زیبا و باهوش بودند و به نظر می رسید که واقع بین باشند. جیسون در قلب خود نسبت به هر دویشان علاقه ای پنهانی داشت.
هالی گفت: «سلام بچه ها.»
جیسون سعی کرد لبخند بزند. ناگهان متوجه کتابی شد که در دست داشت. آیا خواندن کتاب زیست شناسی در زمین ورزشی باعث می شد خَرخوان به نظر برسد؟
مت حرفی نزد. او به ندرت در حضور دخترها حرف می زد. جیسون سعی کرد صدایش طبیعی جلوه کند. «سلام هالی. آپریل.»
هالی پرسید: «برای فصل آخر مسابقات که قبل از جشن دبیرستانه، تمرین می کنین؟»
تیم ضربه محکمی به توپ زد.
مت گفت: «"مربی تایر"(۱۶)، جیسون رو نشون کرده. شاید بالاخره به عنوان یه دانشجوی سال اولی، توپ پرتاب کن تیم اصلی دانشگاه بشه.»
حقیقت داشت. جیسون در پایان کلاس ششم پیشرفت چشمگیری در این بازی کرده بود. وقتی پرتاب هایش داشتند سریع تر می شدند، چون قدش روز به روز بلندتر می شد، ضرباتش در ابتدا موفقیت آمیز نبودند. قدش حالا تقریباً یک متر و هشتاد و دو سانتیمتر بود. ضرباتش هم بهتر شده بودند و سرعت توپ هایش تا هشتاد می رسید اما از نظر کنترل روی توپ ها کمی مشکل داشت.
هالی با حالتی تحسین آمیز گفت: «واااای، سال اولی ها رو هیچ وقت توی تیم اصلی راه نمی دن. تقریباً سال آخر وارد تیم می شن.»
جیسون اعتراف کرد: «نمی دونم چقدر نظر تایر رو به خودم جلب کردم. وضع پرتاب هام خوب نبود.»
مت گفت: «فقط یه نفر توی تیم سال بعدی دبیرستان می تونه سریع تر از تو پرتاب کنه. وقتی با تمام قدرت توپ رو پرتاب می کنی، من نمی تونم به توپت ضربه بزنم.»
جیسون تظاهرکنان گفت: «جدیداً قدرتم بیشتر شده.» سال گذشته هنگام مسابقات احساس خجالت به او دست داده و در نتیجه پرتاب های نامنظمی انجام داده بود. بعضی از بازی ها را به خاطر ناتوانی در دویدن و یک بازی مهم را هم به خاطر یک پرتاب بی هدف از دست داده بود. البته چند ضربه خوب هم زده بود و با توجه به سرعتی که آن توپ زن ها توپ را پرتاب می کردند، ضربات بسیار خوبی محسوب می شدند. هیچ یک از توپ زن های رقیب صدمه جدی ندیده بود اما امکان داشت صدمه ببینند.
جیسون در ابتدا فکر می کرد افزایش سرعت پرتاب هایش باعث این مشکلات شده اند. اما مت و تیم متوجه شده بودند که او همیشه در بازی های غیر رسمی یا در طی تمرینات، پرتاب های بهتری انجام می دهد. این فکر آزارش می داد که چون نمی تواند زیر بار فشار پرتاب های خوبی انجام دهد، بازی را باخته است. شاید این مشکل ناشی از میزان انتظارات دیگران از او بود. شاید او نیز انتظار بیش از حدی از خود داشت و می خواست کاملاً بی عیب و نقص باشد. یا شاید هم صرفاً مهارت هایش در حال از بین رفتن بودند.
هم تیمی هایش از او انتظار داشتند تا مشکلات کنترلی خود را حل کند و آن ها را به پیروزی های پُرافتخار برساند. اما او هنوز ستاره ای که همه انتظار داشتند، نبود. گاهی آرزو می کرد که ای کاش دوستانش کمتر درموردش لاف می زدند.
آپریل به کتاب جیسون اشاره کرد: «داری واسه امتحان زیست درس می خونی؟»
جیسون در پاسخ گفت: «دارم سعی خودمو می کنم.»
برای امتحان پرسید: «نام استخوان گونه ات چیه؟»
جیسون نیشش را باز کرد و گفت: «استخوان قوس و جنه.»
آپریل ابروهایش را بالا برد. «بدک نیست.»
چشم های هالی گرد شد. «عجب خرخونایی هستیدا.»
جیسون تلافی کرد: «خرخونا به دنیا حکومت می کنن.»
هالی خواهرش را کشید: «بهتره بریم به بازی سافت بال خودمون برسیم.»
جیسون می خواست از آن ها بخواهد که سر راه اسنک یا چیزی بخورند. خُب، دقیقاً می خواست از آپریل درخواست کند اما دادن پیشنهاد به هر دوی آن ها کمتر جلب توجه می کرد. آن ها دو دختر بودند و او با دو تا از پسرها بود، صرفاً گروهی دوست می شدند که با هم بیرون رفته اند. موقعیتی بهتر از این برای نزدیک شدن به آپریل، آن هم بدون جلب توجه پیش نمی آمد. از کجا معلوم، شاید می توانستند برای امتحان زیست شناسی قراری جهت درس خواندن با هم دیگر بگذارند.
اما نتوانست به موقع لب از لب باز کند. دوقلوها داشتند دور می شدند.
جیسون با احساسی عجیب، درحالی که کتاب زیست شناسی اش را در دست می فشرد، بلند گفت: «هی، بچه ها می خواین وقتی کارتون تموم شد، بریم یه چیزی بخوریم؟»
هالی درحالی که دور می شدند، موهایش را پشت گوشش انداخت و عذرخواهانه گفت: «ما نمی تونیم. باید بریم جشن تولد داییمون. باشه یه وقت دیگه.»
جیسون گفت: «باشه، اشکالی نداره.» هرچند که اصلاً از این موضوع راضی نبود.
پشت سرش تیم از میدان بازی بیرون آمد و پرسید: «از آپریل خوشت می آد؟»
جیسون کمی عقب کشید و از روی شانه نگاهی به پشت سرش انداخت. یعنی این قدر واضح بود؟ «نه خیلی. فکر کنم یه کمی.»
مت با شگفتی گفت: «به نظر من هالی باحال تره.»
تیم با کلاهش ضربه ای به جیسون زد. «برو دیگه. اینم یه فرصت که خودی نشون بدی.»
جیسون درحالی که به آرامی روی کلاهی که برایش بزرگ بود، دست می کشید، گفت: «خیلی کلکی.» چراغ قرمزی نزدیک دستگاه پرتاب توپ روشن شد. جیسون بند دستکش هایش را بست، چوب خود را برداشت و وارد حصار شد. چند ضربه تمرینی زد، چوبش را در دستش چرخاند و بعد آماده زدن ضربه شد.
مت پرسید: «حاضری؟»
- بزن بریم.
چراغ سبز شد. جیسون دولا شد و حالت پرتاب به خود گرفت. کمی بالا پرید و درحالی که سعی داشت امکان این را که آپریل در حال تماشای او باشد، نادیده بگیرد، منتظر اولین پرتاب شد.
می خواست اولین توپ را با کمی تاخیر بزند. توپ از دستگاه توپ پرت کن بیرون پرید و از کنار او گذشت. برای زدن ضربه کمی دیر جنبیده بود.
تیم مسخره کنان گفت: «اون یه عاشقه، نه یه ضربه زن.»
جیسون تمرکز کرد. توپ بعدی هم از ماشین پرتاب شد. زمان بندی اش درست بود اما با قدرت بسیار کمی ضربه را زد و توپ روی زمین افتاد.
در سومین پرتاب ارتباط محکمی ساخت. توپ به پشت حصار خورد و برگشت.
مت سوت زد. «بد نبود.»
جیسون با نیشخندی به دوستانش نگاهی انداخت. جهت نگاهش را تغییر داد و متوجه شد که آپریل داشت خواهرش را که وارد زمین تمرین پرتاب سریع سافت بال می شد، تماشا می کرد. وقتی برگشت تا روبه رویش را نگاه کند، توپی به سرعت به سمت او می آمد. جیسون درست به موقع سرش را دزدید و توپ به صورت او نخورد اما با صدای تلپی به کلاهش برخورد کرد و او را به زمین انداخت.
قبل از این که جیسون بفهمد چه اتفاقی افتاده، گونه اش روی چمن مصنوعی کشیده شد. یک باره تیم و مت کنارش ظاهر شدند و حال او را پرسیدند.
درحالی که بلند می شد و به سمت تیم تلو تلو می خورد، گفت: «خوبم.» برای حفظ تعادلش به تیم تکیه داد.
مت اخطار داد: «دیگه کافیه. بدجوری ضربه خوردی.»
جیسون اعتراض کرد: «اون قدرا هم بد نیستم.» در مسیر خروج از زمین بازی، با وجود این که به تیم تکیه داده بود، هنوز تلو تلو می خورد. به نظر می رسید زمین بالا و پایین می رود، انگار روی الاکلنگ نشسته باشد. «فقط لازمه یکم بشینم.»
جیسون روی نیمکتی در خارج از محوطه زمین بازی افتاد و سرش را در میان دست هایش گرفت. تیم گفت:«باید بهت هشدار می دادم. نزدیک بود بعضی از اون توپ ها به من هم بخوره. یکی باید اون دستگاه رو تنظیم کنه.»
جیسون دست هایش را روی صورتش گذاشت و دو طرف پیشانی اش را ماساژ داد. «تو که تقصیری نداری. من حواسم نبود. بدشانسی آوردم.»
مت پیشنهاد کرد: «بهتره ببریمت پیش دکتر.»
- نه حالم خوبه. فقط یکم شوکه شدم. شما برین به تمرینتون برسین، من خوبم.
- مطمئنی؟
- آره. برین انتقام منو بگیرین. حساب اون توپ ها رو برسین.
جیسون روی نفس هایش متمرکز شد و سعی کرد صدای به هم خوردن ضربات دسته های آلومینیومی را نادیده بگیرد. کم کم تعادلش بهتر می شد. نگاهش با نگاه دلسوزانه آپریل تلاقی کرد. وقتی مت از زمین بازی خارج شد، جیسون می توانست بدون تلو تلو خوردن، سرپا بایستد.
جیسون گفت: «می خوام قبل از رفتن به باغ وحش، برم یه چیزی بخورم.»
مت گفت: «شرمنده. من با پسرخاله هام قرار دارم. تا همینجاشم یکم دیرم شده.»
تیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. «منم نمی تونم بیام. خودت موندی و دوقلوها. پنج دقیقه دیگه داداشم می آد دنبالم. اگه بخوای می تونیم برسونیمت.»
- با دوچرخه ام می رم. بعداً می بینمتون.
تیم و مت کلاه ها را به مسوول برگرداندند. جیسون به سمت پارکینگ رفت و دوچرخه اش را تحویل گرفت. هوای نسبتاً گرم چند روز گذشته، برف ها و حتی توده های منجمد کنار خیابان ها را آب کرده و باعث شده بود خیابان ها برخلاف همیشه در این موقع از سال، کاملاً پذیرای دوچرخه سوارها باشند. با وجود هوای ابری، دما گرم تر از آن بود که بخواهد برف ببارد. نهایتاً فقط باران می آمد.
درحالی که به سمت فروشگاه "آندرسون"(۱۷) در بالای تپه پدال می زد، سردردش شروع شد و احساس کرد تعادلش را از دست می دهد. به جای این که بیشتر به خود فشار آورد، ترجیح داد بقیه راه را پیاده و کنار دوچرخه اش راه برود.
دوچرخه اش را کنار یک دستگاه فروش نوشیدنی گذاشت و آن را قفل و زنجیر کرد. سپس از درب اتوماتیک وارد مغازه شد و به سمت پیشخوان رستوران چینی رفت. غذای مخصوص نهار را سفارش داد و شخص پشت پیشخوان جوجه نارنجی، گوشت گوساله کباب شده نارنجی و بروکلی نارنجی و "چومِین"(۱۸) را در بشقاب چند قسمتی "استایروفرومی"(۱۹) قرار داد. کلم بروکلی در اینبجا همیشه همین رنگ بود، گویی با اسپری آن را رنگ کرده اند یا این که پلاستیکی است.
بعد از این که میزی خالی پیدا کرد و نشست، شروع به خوردن غذایش کرد. جوجه نارنجی مخلوط با چومین غذای مورد علاقه اش بود اما فقط نصف غذا را خورده بود که احساس تهوع کرد. لیوانی پر از آب خورد و شقیقه اش را مالش داد. سپس جعبه بیسکوییت "فال"(۲۰) را باز کرد و تکه کاغذ داخل آن را برداشت. رویش نوشته بود: «افقی جدید از تجربیات، انتظار شما را می کشد.»
به نظرش آن ها باید کمی شجاع تر می بودند و چیزی شبیه این جمله را می نوشتند: «قرار است دچار مسمومیت غذایی شدید شوید.»
جیسون از آنجا خارج، سوار دوچرخه اش شد و به سوی بالای تپه رکاب زد. پس از گذشتن از چند تقاطع، احساس کرد سرگیجه اش بهتر شده است، هرچند هنوز کمی سردرد داشت و ضربان قلبش به دلیل بالا رفتن از سربالایی شدیدتر شد. به پارکینگ باغ وحش ویستا رسید. اگرچه این باغ وحش خصوصی شباهت زیادی با باغ وحش شهر "دنور"(۲۱) نداشت اما باغ وحش ویستا نیز شامل تعداد قابل توجهی از حیوانات بود: بیش از چهارصد حیوان که از حدود صدوشصت گونه مختلف بودند. طبق معمول بعداز ظهرهای زمستانی، فضای پارکینگ تقریباً خالی بود.
جیسون یک دست لباس کار خاکستری رنگ از داخل کمد خود در آورد و کفش هایش را با چکمه های کار عوض کرد. چند دقیقه زودتر رسیده بود، در نتیجه نگاهی به کتاب زیست شناسی اش انداخت. کلمات کمی مبهم به نظر می رسیدند. مرتب چشم هایش را باز و بسته می کرد و اسم استخوان ها و فرآیندهای زیستی مختلف را از حفظ می گفت.
نگاهی به بالا انداخت و چشمش به ساعت افتاد. زمان تمیز کردن قفس کرگدن ها بود.
وقتی وارد منطقه تماشای اسب آبی شد، لحظه ای مکث کرد و توضیحات روی جعبه نصب شده روی دیوار را خواند: یادبود حماقت انسان ها.
درون جعبه اشیای مختلفی بود که کارگران در طی سال های گذشته از داخل محوطه اسب آبی جمع آوری کرده بودند: قوطی های آلومینیومی، بطری های شیشه ای، سکه، ته سیگار، دو فندک، یک بسته نخ دندان، چاقوی جیبی، ساعت مچی پلاستیکی، تیغ یک بار مصرف و حتی بسته های مهمات.
جاروی خود را در دست گرفت و نگاهی به تَل زباله های جمع شده در مقابلش انداخت. در شگفت بود که چطور ممکن است آدم احمقی چنین اشیای خطرناکی را داخل محوطه نمایش پرت کند. شاید در ماشین چمن زنی گیر کنند.
جیسون مکثی کرد و از پشت نرده ها به اسب آبی بزرگی که بی حرکت در کنار آب خوابیده بود، خیره شد. "هانک"(۲۲) تنها اسب آبی باغ وحش بود، یک اسب آبی بالغ نر که در تابستان آینده چهل ساله می شد. جیسون سرش را تکان داد. یک اسب آبی باشکوه. احتمالا قرار بود جای آن را هم با یک مجسمه عوض کنند. هیچ یک از بازدیدکنندگان متوجه تفاوتش نمی شدند.
در گوشه و کنار افکارش، صدای مبهمی از طنین آب را شنید. سرش را به اطراف چرخاند و سعی کرد منشاء اصلی صدا را تشخیص دهد. بلندی صدا رفته رفته بیشتر و واضح تر شد، تا جایی که می توانست ریتم آن را تشخیص دهد. سرش را به سمت آب برگرداند و متوجه شد که این صدای شبیه به ملودی، در اثر غوطه ور شدن اسب آبی در آب ایجاد می شود.
آیا بلندگوهای زیر آبی نصب کرده بودند و او خبر نداشت؟ آیا تکنیک جدیدی برای آرام کردن پستانداران عظیم الجثه بود؟ شاید تلاش تاسف باری برای این بود که محیطی شلوغ تر برای اسب آبی ایجاد کنند.
ملودی غریبی بود و به همراهش صدای هارمونی امواج آب به گوش می رسید. ضرب های ملایم و لطیف، زمان را نگه داشته بودند. جیسون به نرده ها تکیه داد و غرق در این پدیده خیالی گشت. آرزو می کرد کس دیگری هم در آنجا بود تا تایید کند که آن چه شنیده، توهم نبوده است.
اسب آبی در آب می چرخید، دهان عظیم خود را باز می کرد و خمیازه می کشید. در آن لحظه صدای موسیقی بلندتر و واضح تر شد، انگار واقعاً اسب آبی منشا تولید صدا بود. سپس دهان بزرگش را بست.
با بسته شدن دهانش، مجدداً صدای موسیقی گنگ شد اما بلندی آن به افزایش تدریجی خود ادامه داد. امکان داشت اسب آبی بلندگو را قورت داده باشد؟ این تنها توجیه ممکن بود اما همین هم درست به اندازه ایده ای که اسب آبی صدا را تولید می کند، مضحک به نظر می رسید.
شاید صدایی در کار نبود. شاید سرش شدیدتر از آن چه که فکر می کرد، ضربه خورده بود. اما ذهنش شفاف تر از قبل می نمود و بی ثباتی اش داشت از بین می رفت.
نگاهی به اطراف انداخت و کس دیگری را ندید. آیا زمان کافی داشت تا برود و کسی را همراه با خود بیاورد؟ به کارتون برادران "وارنر"(۲۳) فکر کرد، در آن قورباغه ای آواز می خواند و می رقصید اما تا کسی می آمد، ساکت و بی حرکت می شد.
شکمش را به بالای نرده ها تکیه داد و از روی میله های فلزی کمی جلوتر خم شد. مبهوت این موسیقی ضربی شده بود. اگر نزدیک آب می رفت، می توانست مطمئن شود که واقعاً صدا از آن زیر می آمد یا نه. اسب آبی بی حرکت بود.
با نزدیک کردن گوشش به سطح موج دار، شدیداً احساس سرگیجه کرد. احساس سنگینی می کرد، تعادلش را از دست داد و ناگهان سرش در حوض نزدیک اسب آبی عظیم الجثه فرو رفت. گویی این همان فرصتی بود که آن حیوان سست و بی حال در طول کل عمر خود منتظرش بود. اسب آبی دهان خود را باز کرد، صدای موسیقی بلندتر از قبل شد.
قبل از این که بتواند واکنشی نشان دهد، دست هایش با زبان لزجی درگیر شده بودند و صورتش به سطح لیزی برخورد می کرد. روی شکم دراز کشیده بود و در تونل تاریک و لغزنده ای فرو می‎رفت. هیچ موجودی نمی توانست به این بزرگی باشد! چه اتفاقی افتاده؟ برخلاف اضطرابش، وقتی داشت در آن تونل مرطوب چلپ چلپ می کرد، صدای موسیقی واضح تر می شد. سعی کرد با گرفتن دیواره های لاستیک مانند از سرعت سُر خوردنش بکاهد اما موفق نشد تا این که بازوها و سرش ناگهان از حفره ای در یک درخت خشک شده در نزدیکی رودخانه ای در فضایی سرسبز بیرون آمدند.
توضیحش امکان پذیر نبود اما شب شده بود. انعکاسی نقره ای از نورماه روی آب می لرزید. صدای موسیقی ای که شنیده بود، از قایق چوبی که روی جریان آرام آب شناور بود، می آمد. از حفره بیرون آمد. لباس کارش به خاطر افتادن در حوضچه اسب آبی خیس شده بود. برگشت تا حفره داخل درخت را بررسی کند. دیواره درونی آن مرطوب و پوسیده بود. حفره ای جز همان که خودش از آن بیرون آمده بود و نیز شکافی دقیقاً در بالایش چیز دیگری روی تنه توخالی درخت وجود نداشت. از آن شکاف می توانست ستاره ها را ببیند.
امکان نداشت! تونل کجا بود؟ تونل چطور به این درخت ختم شده بود؟ اسب آبی کجا بود؟ باغ وحش کجا بود؟ هیچ رودخانه ای حتی با نصف عرض این رودخانه نیز در کل شهرشان وجود نداشت! جیسون چشم هایش را باز و بسته کرد. حیرت زده بود: آیا ضربه ای که در زمین بازی به سرش خورده، کارش را ساخته بود؟
با تکیه دادن دستش به دیواره داخلی تنه درخت، به سختی از آن بالا رفت تا به بالای درخت رسید، حدود سه متر و نیم از زمین ارتفاع داشت. هم چنان اثری از اسب آبی یا باغ وحش ویستا نبود. اما حتی از آنجا هم دید واضحی نسبت به قایق چوبی شناور روی آب داشت.
فانوس های رنگی کوچکی سطح قایق را روشن کرده بودند. مرد باریک اندامی با یک چماق رنگ و رو رفته به یک سنتور چوبی ضربه می زد. زنی قوی هیکل در یک فلوت می دمید. مرد دیگری سِنج و "بانگو"(۲۴) می زد. زن دیگری که عضلات ضعیفی داشت، حداقل با پنج میله نوعی آلت موسیقی بسیار عجیب را می نواخت. فرد کوتاه قد دیگری نیز شیپور بسیار بزرگی که لوله آن را دور سینه اش پیچیده شده، روی شانه اش نگه داشته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دنیای خالی از قهرمان

خوب ولی در مقایسه با اشیانه افسانه هیچی نیست اون پر از تشابیه و صحنه های خارق العاده و توصیفات ریز بود که صحنه رو جلو چشم مجسم میکرد اصلا قابل مقایسه نیست این سه گانه
در 4 هفته پیش توسط
این کتاب جلد اول سه گانه دیگر سو است که قبلا توسط نشر بهنام منتشر شده. نمی فهمم چرا ناشران، کتاب تکراری ترجمه و چاپ می کنند!
در 2 ماه پیش توسط