فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زن کابین شماره ۱۰

کتاب زن کابین شماره ۱۰

نسخه الکترونیک کتاب زن کابین شماره ۱۰ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۷۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زن کابین شماره ۱۰

چیزی در سرم مانند طبل کوبیده می‌شد و در حالی که پله‌ها را به سمت درِ خانۀ همسایه‌ام بالا می‌رفتم، دست‌هایم می‌لرزیدند. همچنان که منتظر بودم پاسخ بدهد، از بالای شانه‌ام به خیابان تاریک نگاه می‌کردم. به نظرم نزدیک ساعت چهار بامداد بود، و کمی طول کشید و کلی در زدم تا بیدارش کنم. صدای قدم‌های سنگین خانم جانسون را که از پله‌ها پایین می‌آمد شنیدم و وقتی لای در را باز کرد، می‌شد در چهره‌اش ترس و حیرت را دید. اما با دیدن من در لباس خوابم و با سر و صورت خونی که از ترس خودم را جمع کرده‌بودم، در یک آن حالت چهره‌اش عوض شد. زنجیر پشت در را باز کرد. «اوه خدای من! چی شده؟» «دزد اومده‌بود.» حرف زدن سخت بود. نمی‌دانم به علت هوای سرد پاییز بود یا آن ضربۀ روحی، اما با تشنج می‌لرزیدم و دندان‌هایم به اندازه‌ای محکم به‌هم می‌خوردند که در ذهنم برای لحظه‌ای با هراس تصویر خرد‌شدن آن‌ها را می‌دیدم. این افکار را رها کردم. با دلواپسی گفت: «صورتت داره خون می‌آد! اوه خدایا! بیا تو، بیا تو.» مرا به سمت اتاق نشیمنِ آپارتمان کوچکش که با فرش‌های طرح ترنج پوشیده‌شده و تاریک و خیلی هم گرم بود راهنمایی کرد. در آن لحظه آنجا حکم پناهگاهی را داشت. به مبلِ راحتیِ مخملِ قرمزی اشاره کرد و گفت: «بشین، بشین.» سپس با صدای قرچ‌قروچی بر روی زانو نشست و شروع کرد به وَر رفتن با آتشدان گازی. گاز بیرون زد و آتش گرفت. در حالی که دوباره بر روی پاهایش بلند می‌شد، احساس کردم دمای هوا یک درجه بالاتر رفت. «الان برات چای گرم درست می‌کنم.» «راستش، خوبم خانم جانسون. به نظر شما...» اما او با اخم سرش را تکان داد. «وقتی ضربه‌ی روحی بهت وارد شده، هیچی مثل یه چای داغ و شیرین نیست.» بنابراین، نشستم. دست‌های لرزانم به دور زانو‌هایم چفت شده‌بود. او به سمت آشپزخانۀ کوچکش رفت و با دو لیوان در یک سینی بازگشت. نزدیک‌ترین لیوان را برداشتم، جرعه‌ای نوشیدم و گرمای لیوان زخم روی دستم را به درد آورد. آن‌قدر شیرین بود که طعم خون توی دهانم را که با آن قاطی شد حس نکردم که به گمانم خودش نعمتی بود. خانم جانسون چیزی نخورد، بلکه فقط مرا تماشا کرد. پیشانی‌اش از نگرانی چین خورده‌بود. با لکنت گفت: «اون.. اون بهت آسیب رسوند؟»

ادامه...

بخشی از کتاب زن کابین شماره ۱۰

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

جمعه ۱۸ دسامبر

فصل اول

نخستین نشانه ای که خبر از دردسری می داد بیدار شدن در تاریکی شب بود و دریافتن اینکه گربه ای با پنچه اش به صورتم چنگ می زد. احتمالاً فراموش کرده بودم که دیشب درِ آشپزخانه را ببندم. این هم جریمه بدحال به خانه آمدن!
با غرغر گفتم:«برو گمشو!» دلیله میومیویی کرد و سرش را کوبید به من. سعی کردم صورتم را زیر بالش قایم کنم، اما او به مالیدن گوشم ادامه داد. سرانجام غلتی خوردم و با سنگدلی از روی تخت هلش دادم پایین.
با صدایی خفیف گُرُمپ به زمین کوبیده شد و من لحاف را بر روی سرم کشیدم. اما باز از زیر لحاف می شنیدم که به پایینِ در پنجه می کشد و با چارچوب آن صدای تلق تولوق در می آورد.
در بسته بود.
بلند شدم و نشستم، قلبم ناگهان شروع کرد به تالاپ تولوپ کردن و دلیله با خوشحالی و صدایی جیغ مانند بر روی تخت پرید. محکم بر روی قفسه سینه ام نگهش داشتم و نگذاشتم تکان بخورد. گوش کردم.
شاید یادم رفته بود در آشپزخانه را ببندم، یا شاید هم بسته بودم، ولی خوب چفت نشده بود. اما در اتاق خوابم رو به بیرون باز می شد و نمایی عجیب و غریب از شکل و شمایل خانه پیدا بود. امکان نداشت او توانسته باشد درِ بیرون را به روی خودش ببندد. کسی باید در را بسته باشد.
بی حرکت نشستم لبه تخت، تنِ گرم دلیله را که نفس نفس می زد به خودم چسبانده بودم و می کوشیدم گوش کنم.
هیچ صدایی نمی آمد.
سپس با خیالی آسوده چیزی به ذهنم رسید ـ شاید در زیر تختم قایم شده بوده و خودم وقتی به خانه آمدم در را رویش بسته بودم. یادم نمی آمد که در اتاق خواب را بسته بوده باشم، اما شاید وقتی آمدم تو با حواس پرتی در را پشت سرم ول کرده بودم و خودش بسته شده بود. راستش، از ایستگاه تیوب به بعد همه چیز غیرواضح و نا مشخص بود. از زمانی که به خانه آمدم سردرد ها شروع شده بود و اکنون که ترسم داشت از بین می رفت، دوباره آن ها را وسط جمجمه ام حس می کردم. به راستی باید وسط هفته ها نوشیدنی خوردن را کنار می گذاشتم. وقتی در دوران بیست سالگی بودم مشکلی نبود، اما حالا مثل قدیم ها نمی توانستم از شر سردردهای ناشی از نوشیدن خلاص شوم.
دلیله با ناآرامی شروع کرد به وول خوردن توی بغلم، پنجه هایش را در ساعدم فرو کرد و من ولش کردم که برود. بعد دست دراز کردم به سمت لباس خوابم و دور خودم پیچیدمش. دلیله را بلند کردم تا توی آشپرخانه ولش کنم.
در اتاق خواب را که باز کردم مردی در آنجا ایستاده بود.
اصلاً مهم نیست که او چه شکلی بود، چون باور کنید نزدیک به بیست و پنج بار با پلیس در این باره حرف زدم. پیوسته از من می پرسیدند: «حتی یک ذره پوست دورِ مچش هاش نبود؟» نه، نه، نه. یک کلاه سرش بود و دستمالی دور بینی و دهانش، و بقیه چیزها در تاریکی بود. به جز دست هایش.
دستکش های پلا ستیکی جراحی به دست داشت. همین مرا حسابی ترسانده بود. دست ها می گفتند کارمان را بلدیم. می گفتند حاضر آماده آمده ایم. می گفتند شاید به دنبال چیزی بیشتر از پولت باشیم.
برای مدتی طولانی آنجا ایستادیم، رودر روی هم، چشم های درخشانش در چشم های من قفل شده بود.
هزار جور فکر به ذهنم خطور کرد. این تلفن لعنتی کجاست؟ چرا امشب این قدر نوشیدنی خوردم؟ اگر هشیار بودم صدای آمدنش را می شنیدم. یا عیسا مسیح. کاش جودا اینجا بود.
و بدتر از همه ـ آن دستکش ها، خدای من، آن دستکش ها. خیلی کارکشته بودند، خیلی بی روح.
حرفی نزدم. حرکتی نکردم، فقط همان جا ایستادم، لباس خواب ژنده و کهنه ام پف کرده بود و تکان می خورد. دلیله توی دست های بی حرکتم لولید، پرید و به سمت راهروی آشپزخانه رفت و ناپدید شد.
اندیشیم، لطفاً، خواهش می کنم به من آسیب نرسان.
خدای من، گوشی همراهم کجا بود؟
آن گاه چیزی در دست های مرد دیدم. کیف دستی ام، کیف دستی نوی بِربِری ام، اگرچه این جزئیات خیلی هم بااهمیت به نظر نمی رسیدند. فقط یک چیز در مورد کیف اهمیت داشت، تلفن همراهم داخلش بود.
یک جوری دور چشم هایش چین افتاد که به نظر می رسید از زیر دستمالی که دور صورتش بود دارد لبخند می زند.احساس کردم خون از سَر و انگشت هایم کشیده، در وسط بدنم جمع شد و آماده جنگ یا گریز، هر یک که می باید باشد.
یک قدم به جلو آمد.
گفتم: «نه...» می خواستم حرفم بیشتر شبیه دستور به نظر برسد، اما بیشتر شبیه یک درخواست ادا شد. صدایم آرام و شبیه به جیرجیر بود. با ارتعاشی حزن انگیز، همراه با ترس: «نَ.....»
حتی نتوانستم کلمه ام را تمام کنم. درِ اتاق خواب را محکم به رویم بست، به طوری که به گونه ام خورد.
برای مدتی طولانی سرجایم میخکوب ایستادم. دستم را بر روی صورتم نگه داشته بودم. از شدت حیرت و درد زبانم بند آمده بود. انگشت هایم یخ زده بودند، اما حسی گرم و مرطوب در صورتم بود و کمی طول کشید تا بفهمم این گرمی خون است، که ضربه گوشه در گونه ام را پاره کرده بود.
می خواستم به سمت تخت بدوم، سرم را به زیر بالش فرو ببرم و های های گریه کنم. اما صدایی ضعیف و زمخت پیوسته در سرم می گفت که او هنوز آن بیرون است. اگر برگشت چی؟ اگر به سراغت آمد چی؟
صدایی از سالن آمد. چیزی افتاد و من هجوم ترسی را حس کردم که باید مرا به هیجان می آورد، اما به جای آن بی حس و فلجم کرد. برنگرد، برنگرد. نفسم را در سینه حبس کردم و خودم را واداشتم که نفسم را، طولانی و مرتعش، بیرون بدم. سپس آرام آرام دستم را به سمت در بردم.
باز صدایی از راهروی بیرون آمد ـ صدای شکسته شدن شیشه ـ به سرعت دستگیره در را گرفتم و خودم را به در چسباندم. انگشت های برهنه ام در فرورفتگی کفپوش های چوبی کهنه گیر کرد. آماده بودم تا جایی که امکان دارد در را نگه دارم. در آنجا چمباتمه زدم و زانوهایم را به سینه ام نزدیک کردم. همچنان که به آن مرد گوش می دادم که همه چیز را زیرورو می کرد، صدای هق هقم را با فشار لباس خوابم خفه می کردم. امیدوار بودم دلیله به سمت باغ دویده و از مسیر خطر دور شده باشد.
سرانجام و پس از مدتی طولانی، شنیدم که در ورودی باز و سپس بسته شد. همان جا نشستم، و سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و گریه را سر دادم. باورم نمی شد که به راستی رفته است. که دیگر برنمی گردد تا مرا اذیت کند. دست هایم بی حس و خیلی کوفته بودند، اما جرئت نداشتم دستگیره را رها کنم.
دوباره آن دست های قوی را در آن دستکش های پلاستیکی جراحی رنگ پریده جلوی چشمم دیدم.
نمی دانم پس از آن چه اتفاقی افتاده است. شاید تمام شب بی حرکت همان جا مانده بودم. اما صدای دلیلیه را از بیرون شنیدم که میومیو می کرد و به در چنگ می انداخت.
با صدایی آرام گفتم: «دلیله.» صدایم به قدری می لرزید که اصلاً شبیه صدای خودم نبود. «دلیله.»
از لای در شنیدم که خُرخُر می کرد. صدای آشنای زنجیروار خرت خرت کردنش. گویا طلسمی شکسته شده بود.
انگشت های به هم قفل شده ام را از روی دستگیره در برداشتم، آن ها را با درد باز و بسته کردم و سپس بلند شدم. در حالی که می کوشیدم پاهای لرزانم را ثابت نگه دارم، دستگیره را چرخاندم.
دستگیره چرخید. در واقع، خیلی هم راحت و بدون هیچ مقاومتی در دست هایم چرخید، بدون اینکه چفت در یک ذره هم حرکت کند. او دستگیره در را از آن سویش درآورده بود.
لعنتی.
لعنتی. لعنتی. لعنتی.
گیرافتاده بودم.

فصل دوم

دو ساعت طول کشید تا بتوانم از اتاق خوابم بیرون بروم. تلفن ثابت نداشتم تا از کسی کمک بگیرم و پنجره هم با میله های محافظ پوشیده شده بود. برای بیرون آوردن چفتِ در بهترین سوهان ناخنم شکست، اما سرانجام در را باز کردم و به راهروی باریک رفتم. آپارتمانم فقط سه اتاق داشت ـ آشپزخانه، اتاق خواب، و یک سرویس بهداشتی کوچک ـ و همه جا به طور کامل از اتاق خواب دیده می شد، اما من نتوانستم همه ورودی ها را نگاه نکنم. حتی کابینتِ درون راهرو که جاروبرقی را درونش می گذاشتم نگاه کردم تا مطمئن شوم که به راستی رفته است.
چیزی در سرم مانند طبل کوبیده می شد و در حالی که پله ها را به سمت درِ خانه همسایه ام بالا می رفتم، دست هایم می لرزیدند. همچنان که منتظر بودم پاسخ بدهد، از بالای شانه ام به خیابان تاریک نگاه می کردم. به نظرم نزدیک ساعت چهار بامداد بود، و کمی طول کشید و کلی در زدم تا بیدارش کنم. صدای قدم های سنگین خانم جانسون را که از پله ها پایین می آمد شنیدم و وقتی لای در را باز کرد، می شد در چهره اش ترس و حیرت را دید. اما با دیدن من در لباس خوابم و با سر و صورت خونی که از ترس خودم را جمع کرده بودم، در یک آن حالت چهره اش عوض شد. زنجیر پشت در را باز کرد.
«اوه خدای من! چی شده؟»
«دزد اومده بود.»
حرف زدن سخت بود. نمی دانم به علت هوای سرد پاییز بود یا آن ضربه روحی، اما با تشنج می لرزیدم و دندان هایم به اندازه ای محکم به هم می خوردند که در ذهنم برای لحظه ای با هراس تصویر خرد شدن آن ها را می دیدم. این افکار را رها کردم.
با دلواپسی گفت: «صورتت داره خون می آد! اوه خدایا! بیا تو، بیا تو.»
مرا به سمت اتاق نشیمنِ آپارتمان کوچکش که با فرش های طرح ترنج پوشیده شده و تاریک و خیلی هم گرم بود راهنمایی کرد. در آن لحظه آنجا حکم پناهگاهی را داشت.
به مبلِ راحتیِ مخملِ قرمزی اشاره کرد و گفت: «بشین، بشین.» سپس با صدای قرچ قروچی بر روی زانو نشست و شروع کرد به وَر رفتن با آتشدان گازی. گاز بیرون زد و آتش گرفت. در حالی که دوباره بر روی پاهایش بلند می شد، احساس کردم دمای هوا یک درجه بالاتر رفت. «الان برات چای گرم درست می کنم.»
«راستش، خوبم خانم جانسون. به نظر شما...»
اما او با اخم سرش را تکان داد. «وقتی ضربه ی روحی بهت وارد شده، هیچی مثل یه چای داغ و شیرین نیست.»
بنابراین، نشستم. دست های لرزانم به دور زانو هایم چفت شده بود. او به سمت آشپزخانه کوچکش رفت و با دو لیوان در یک سینی بازگشت. نزدیک ترین لیوان را برداشتم، جرعه ای نوشیدم و گرمای لیوان زخم روی دستم را به درد آورد. آن قدر شیرین بود که طعم خون توی دهانم را که با آن قاطی شد حس نکردم که به گمانم خودش نعمتی بود.
خانم جانسون چیزی نخورد، بلکه فقط مرا تماشا کرد. پیشانی اش از نگرانی چین خورده بود.
با لکنت گفت: «اون.. اون بهت آسیب رسوند؟»
منظورش را فهمیدم، سرم را تکان دادم و پیش از آنکه با اعتماد کافی پاسخ دهم، یک جرعه داغ دیگر نوشیدم.
«نه. بهم دست نزد. درو توی صورتم بست و این جای زخمشه روی گونه م. بعدش که می خواستم از اتاق خواب بیرون بیام دستمو بریدم. درو روم قفل کرده بود.»
وقتی داشتم چفت در را با سوهان ناخن و قیچی بیرون می آوردم یک جور شتابزدگی هیجان انگیزی داشتم. جودا همیشه مرا به وسیله استفاده درست از وسایل امتحان می کرد ـ می دونی منظورم چیه؟ پریز را با سرِ چاقو ی غذاخوری باز نمی کنند و لاستیک دوچرخه را با بیلچه باغبانی در نمی آورند. همین هفته پیش بود که به من خندیده بود وقتی می خواستم سری دوش حمام را با چسب نواری محکم سرجاش نگه دارم. همه عصر کلی تلاش کرده بودم با چسب تعمیرش کنم. اما او حالا در اوکراین بود و نمی توانستم به او فکر کنم. اگر این کار را می کردم گریه ام می گرفت و اگر الان گریه ام می گرفت، ممکن بود اشکم بند نیاید.
«اوه، عزیز بیچاره من.»
آب دهانم را قورت دادم.
«خانم جانسون بابت چای ممنونم، اما من اومدم ببینم می شه از تلفن شما استفاده کنم؟ اون تلفنمو با خودش برده و نمی تونم به پلیس زنگ بزنم.»
«البته، البته. چاییتو بخور. تلفن اونجاس.» و به میزی که با پارچه قلاب دوزی شده پوشیده شده و تلفنی که احتمالاً آخرین مدل تلفن سیم دار در لندن در خارج از ایسلینگتون در یک مغازه ی عتیقه فروشی بود، اشاره کرد. با فرمانبرداری چایم را تمام کردم، سپس گوشی تلفن را برداشتم. برای یک لحظه انگشتم به سمت دکمه شماره نٌه رفت اما پس از آن آهی کشیدم. او که رفته بود. آن ها از نظر منطقی چه کاری می توانستند انجام دهند؟ گذشته از آن، این مورد دیگر موردی فوری و فوتی نبود.
به جای آن، شماره ۱۰۱ را که برای کار های غیر اضطراری بود گرفتم و منتظر شدم تا وصل شوم.
نشستم و فکر کردم، به بیمه ای که نداشته ام، به قفل امنیتی ای که نصب نکرده بودم، و به آشوبی که امشب به پا شده بود.
ساعت ها بعد همچنان داشتم فکر می کردم و در همان حال قفل ساز را تماشا می کردم که پیچِ لعنتی در ورودی خانه را با یک قفل پشت دری درست حسابی عوض می کرد و به سخنرانی اش در مورد امنیت خانه و شوخی اش درباره درِ پشتی آن گوش می دادم.
«خانم عزیز، این تخته فقط یه ام دی افه و با یه ضربه می ره تو. می خوای نشونت بدم؟»
سریع گفتم: «نه. نه ممنون. می دم درستش می کنن. شما کارای مربوط به درو انجام نمی دید، می دید؟»
«نه. اما یه رفیقی دارم که انجام می ده. قبل از اینکه برم شماره شو می دم بهتون. فعلاً به شوهرت بگو یه تخته هجده میلیِ چَن لا روی این تخته بزنه. نمی خوای که اتفاق دیشب دوباره بیفته؟»
تایید کردم. «نه.» البته که نه، کاملاً واضح بود.
«یه دوستی تو اداره پلیس می گه یک چهارم دزدی های خونه ها دوباره تکرار می شن. همونا دوباره می ان واسه دزدی بیشتر.»
با صدایی نحیف گفتم: «عالیه.» فقط شنیدن همین رو کم داشتم.
«هجده میل. می خوای برای شوهرت بنویسمش؟»
«نه ممنون. من متاهل نیستم.» با وجود مونث بودنم دیگر عددی دو رقمی را می توانم به خاطر بسپارم!
او گفت: «آهان امان، خب، درست شد. بفرما.» یک جوری که انگار با این کار چیزی را به اثبات رسانده بود. «شما یکی از اون میله هایی که پشت در می ذارن لازم دارید که حسابی اَمنش کنه. وگرنه که می تونین بهترین قفل تو بازارو تهیه کنید، اما اگر چارچوبو در بیارن باز برمی گردید سر خونه اولتون. من یکی تو وانتم دارم که شاید به این در بخوره. می دونید کدومارو می گم؟»
با خستگی گفتم: «می دونم از کدوماست. یه جور فلز که از روی قفل، رد می شه، درسته؟» حس کردم می خواهد مرا برای این کار تا جایی که می تواند بدوشد، اما اکنون برای من اهمیتی نداشت.
گفت: «می گم چه کار می کنم.» بلند شد و اسکنه اش را در جیب پشتی اش چپاند. «من اون میله پشت دری رو درست می کنم و یه تیکه چوب هم مجانی برات می چسبونم پشت در. یه تیکه از همین اندازه توی وانت دارم. مطمئن باش، این جوری به هیچ عنوان نمی تونه بیاد تو.»
به دلیلی کلمه ها اطمینان بخش نبودند.
بعد که رفته بود، برای خودم چای درست کردم و در خانه به قدم زدن پرداختم. احساس کردم شبیه دلیله هستم که پس از ورود گربه نری از توی سوراخ تعبیه شده دیوار و دستشویی کردن در راهرو ساعت ها، در همه اتاق ها، پرسه زده و خودش را به همه وسایل مالیده، در همه گوشه های خانه ادرار کرده بود تا مثلاً حدومرزش را مشخص کرده باشد.
اما آن قدرها پیش نرفتم که بر روی تخت ادرار کنم، اما همان حس مورد تعدی قرارگرفتن را داشتم، یک جورهایی نیاز به احیا کردن آنچه مورد حمله قرار گرفته بود. صدایی ضعیف با کنایه در ذهنم گفت لطفاً بس کن پرنسس خیال پرداز.
اما من به راستی حس می کردم مورد تعدی قرار گرفته بودم. آپارتمان کوچکم خراب، با خاک یکسان، و نا امن شده بود. حتی توصیف آن برای پلیس شبیه پشت سر گذاشتن آزمونی سخت بود ـ بله، من آن متجاوز را دیدم. نه، نمی توانم توصیفش کنم. چی توی کیفم بود؟ آه، بله، می دونید..همه زندگی ام: پول، تلفن همراه، گواهینامه، دارو، تقریباً همه چیز مورد استفاده از ریمل تا کارت مسافرتی ا م.
صدای تند و سرد افسر پلیس هنوز در گوشم طنین می اندازد. «چه مدل تلفن همراهی؟»
با خستگی گفتم: «چیز باارزشی نبود. فقط یه آیفونِ قدیمی. مدلش یادم نیست، ولی می تونم بفهمم چه مدلی بود.»
«متشکرم. هر چیزی که در مورد مدل و شماره سریالش بتونید به خاطر بیارید می تونه کمک کنه. و گفتید دارو ـ اگر اشکال نداره می شه بپرسم چه دارویی؟»
سریع حالت تدافعی گرفته بودم: «سابقه پزشکیم چه ربطی به این قضیه داره؟»
گفت: «هیچی.» افسر پلیس صبور بودـ آن هم به گونه ای ناراحت کننده. «فقط چند تا قرص که خیلی هم ارزشی نداشتن.»
می دانستم خشمگین شدنم از پرسش های او غیرمنطقی بود و او فقط داشت وظیفه اش را انجام می داد. آن دزد خلاف کرده بود، پس چرا حس کرده بودم گویی من داشتم بازجویی می شدم؟
با فنجان چای در وسط اتاق پذیرایی بودم که یکباره صدای خوردن ضربه ای به در آمد ـ صدایی بلند در سکوت. طوری در خانه طنین انداخت که لرزیدم و بعد میخکوب شدم و به شکلی دولا در چارچوب در ماندم.
تصویری ناگهانی و وحشتناک از آن صورتی که با کلاه پوشیده شده بود و دست هایی که در دستکش های جراحی بود به سراغم آمدند.
فقط آن لحظه که در دوباره گُرپ گُرپ کوبیده شد نگاهی به زمین انداختم و دیدم تکه های خردشده فنجان چای بر روی کاشی های راهرو افتاده اند و پاهایم غرق در چای بودند که داشت به سرعت بر روی زمین خنک می شد.
در دوباره کوبیده شد.
داد زدم: «یه لحظه صبر کن.» خشمگین بودم و نزدیک بود اشکم سرازیر شود. «دارم می آم. می شه این قدر این درِ لعنتی رو نزنی!»
پس از آنکه سرانجام در را باز کردم، پلیس گفت: «ببخشید خانم، مطمئن نبودم که می شنوید.» سپس ـ با دیدن چای و تکه های شکسته فنجان ـ ادامه داد: «اوه، اینجا چه اتفاقی افتاده؟ یه دزدی دیگه، هان؟»

فصل سوم

خیابان ها در نیمه شب خلوت نبودند، اما همچون همه روزهایی هم که آن ها را به سمت محل کارم زیر پا می گذاشتم نبودند.
در زیر نور زرد رنگ، چراغ ها خاکستری و تیره می نمودند. بادی سرد وزید و کاغذها را به سمت پاهایم انداخت و برگ ها و زباله ها درون جوی آب از وزش آن تکان تکان می خوردند. باید حسابی ترسیده باشم ـ زنی ۳۲ ساله، با لباس راحتی خانه، پرسه زنان در خیابان ها در آن وقت نزدیک صبح. اما اینجا بیشتر احساس امنیت داشتم تا در خانه ام. دست کم در اینجا اگر فریاد بزنی کسی هست که صدایت را بشنود.
هیچ برنامه ای نداشتم، هیچ مقصدی نداشتم. فقط در خیابان ها پرسه می زدم تا آنکه آن قدر خسته شدم که نتوانستم بر روی پاهایم بایستم. یک جایی نزدیکی های هایبری و ایسلینگتون بود که دیدم آسمان شروع به باریدن کرد. با کفش های خیسم ایستادم، ذهن خسته و کوفته ام که حسابی گیج و منگ بود می کوشید به دنبال برنامه ای باشد. پاهایم به اراده خودش دوباره شروع به رفتن کردند، اما نه به سمت خانه، بلکه رو به جنوب و به سمت اِینجل.
نمی دانستم به کجا می روم تا اینکه به مقصد رسیدم، تا وقتی که در زیر ایوان خانه اش ایستاده بودم. مات و مبهوت داشتم با اخم به زنگ در خانه نگاه می کردم، به زنگی که اسم او با دستخط ریز و منظمش بر روی آن نوشته شده بود: لوییس.
او آنجا نبود.اوکراین بود و قرار هم نبود تا فردا باز گردد. اما من کلید یدکی خانه اش را در جیب کتم داشتم و اصلاً هم تحمل پیاده برگشتن به خانه ی خودم را نداشتم. صدایی خفیف و نیشدار در سرم نق می زد. می تونستی یه تاکسی بگیری. این پیاده روی ای نیست که نتونی از پسش بر بیای. ترسو.
با تکان دادن سرم قطره های باران بر روی صفحه فلزی آیفون در پاشیده شد. گشتم و از میان دسته کلیدها، کلید در ورودی را پیدا کردم. خودم را به درون ساختمان انداختم و وارد ورودی مشترک میان واحدها، که خیلی هم گرم بود، شدم.
به طبقه دوم رفتم و با احتیاط به خانه پاگذاشتم.
آنجا کاملاً تاریک بود. همه درها قفل بودند و راهروی ورودی هیچ پنجره ای نداشت.
صدا زدم: «جودا؟» مطمئن بودم در خانه نیست، اما از آنجا که او به هیچ کسی اجازه ورود نمی داد، نمی خواستم کسی در آن وقت شب دچار سکته قلبی شود. من خیلی خوب می توانستم چنین حالی را درک کنم. «جودا، فقط منم، لو.»
اما هیچ صدایی نیامد. خانه در سکوتی مطلق بود. در سمت چپی مربوط به ناهارخوری ـ آشپزخانه را باز کردم و روی نوک پنجه داخل رفتم. چراغ را روشن نکردم. فقط لباس های خیسم را درآوردم و توی ظرفشویی انداختم.
سپس، بدون لباس، به سمت اتاق خواب جودا رفتم. تختخواب دونفره بزرگش خالی بود و پرتویی از نور ماه به آن می تابید و روتختی های خاکستری به طور نامرتبی بر روی آن پهن بودند. انگار که همین الان از روی تخت بلند شده بود. چهاردست و پا روی تخت رفتم. نرمی رویه تخت را حس کردم. بوی او، بوی دوست داشتنی او، و بوی خمیر ریشش ـ بوی او می آمد.
چشم هایم را بستم.

یک. دو...

خواب به سراغم آمد و مانند موجی مرا با خود برد.
با صدای جیغ زنی و این احساس از خواب بیدار شدم که کسی بر روی من افتاده و مرا محکم به تخت چسبانده است. جایی را نمی دیدم و از ترس دیوانه شده بودم. آن دستم را که آزاد بود، در تاریکی مطلق، به این سو و آن سو بردم تا وسیله ای، سلاحی، چیزی پیدا کنم که دستم به چراغ خواب کنار تخت خورد.
اکنون دست او بر روی دهانم بود و داشت خفه ام می کرد. وزنش بر روی تنم افتاده و راه نفسم را بسته بود. با همه قدرت، چراغ سنگین را بلند کردم و محکم پایین آوردم.
صدای فریادی از درد بلند شد و در میان مه ناشی از وحشت صدایی با کلمه هایی نامفهوم و بریده بریده شنیدم.
«لو، منم! منم. محض رضای خدا بس کن!»

چی؟

اوه، خدای من.
دست هایم به قدری می لرزید که نتوانستم چراغ را روشن کنم و فقط دستم به جسمی خورد و آن را انداختم.
جودا در کنارم بریده بریده نفس می کشید و صدای قُل قُلی می آمد که حسابی مرا ترساند. این چراغ لعنتی کجاست؟ بعد فهمیدم چراغ را توی صورت جودا خرد کرده بودم.
از تخت پایین افتادم. پاهایم می لرزید. کلید برق را نزدیک در پیدا کردم. در یک آن اتاق از پرتو هزاران تکه خرد شده هالوژن درخشید. هر تکه اش بخشی از آن نمایش وحشتناک را در برابرم روشن می کرد.
جودا بر روی تخت دولا شده و صورتش را گرفته بود. خون همه ریش و سینه اش را خیس کرده بود.
گفتم: «اوه خدا جان. جودا!» به سمتش خزیدم. دست هایم هنوز می لرزید. از جعبه کنار تخت دستمال کاغذی بر داشتم و او آن را محکم بر روی صورتش فشار داد. «وای خدای بزرگ! چی شد؟ کی بود داد می زد؟»
از درد نالید و گفت:«خودت!» دستمال کاغذی ها از خون خیس خیس شده بودند.
گفتم: «چی؟» هنوز آدرنالین خونم بالا بود. با سردرگمی به دوروبر اتاق چشم انداختم تا آن زن و آن متجاوز را پیدا کنم. «منظورت چیه؟»
با درد و با آن لهجه بروکلینی اش که از میان دستمال کاغذی ها نامفهوم بود، پاسخ داد: «من اومدم خونه. تو توی خواب و بیداری شروع کردی به جیغ کشیدن. منم سعی کردم بیدارت کنم و ـ این طوری شد.»
دستم را بر روی دهانم گذاشتم:«آه، لعنتی، خیلی متاسفم.»
آن صدای فریاد خیلی واضح بود. آیا به راستی صدای من بود؟
دستش را با احتیاط از جلوی دهانش برداشت. چیزی سفید و کوچک لای دستمال کاغذیِ مچاله شده قرمز بود. وقتی به صورتش نگاه کردم، متوجه شدم ـ یکی از دندان هایش نبود.
«وای خدایا!»
نگاهی به من انداخت. خون هنوز از دهان و بینی اش می چکید. فقط گفت:«عجب خوشامدگویی ای!»
«معذرت می خوام.» بغض داشت خفه ام می کرد، اما نخواستم جلوی راننده تاکسی گریه کنم. بغضم را قورت دادم. «جودا؟»
چیزی نگفت و فقط از پنجره به طلوع خاکستری رنگ که داشت بر روی شهر لندن سایه می انداخت نگاه کرد. کارمان در بخش فوریت های پزشکی و حوادث یو سی اِچ(۲) دو ساعت طول کشید و تنها کاری که انجام دادند بخیه زدن لب جودا بود. سپس او را به بخش دندان پزشکی اضطراری ارجاع دادند. در آنجا دندان را سر جایش برگرداندند و به او گفتند که کم وبیش امید داشته باشد و با انگشتانش دندان را سر جایش نگه دارد. گویا اگر دندان دوباره سر جایش ریشه می کرد امکان داشت بتوان نگهش داشت. اگر هم که نه، یا باید برای دندان پل می زدند و یا آن را ایمپلنت می کردند. او از خستگی چشم هایش را بست و من احساس کردم دل و روده ام از ندامت و پشیمانی به هم پیچ می خوردند.
دوباره، و این بار با عجز و ناتوانی بیشتر گفتم: «معذرت می خوام. نمی دونم چه چیز دیگه ای بگم.»
با خستگی گفت:«نه، من معذرت می خوام.» کلمه را مثل معشرت ادا کرد، شبیه شون کانری(۳) وقتی نقش یک آدم مست را بازی می کرد. به خاطر ماده بی حس کننده نمی توانست درست حرف بزند.
«تو؟؟ تو واسه چی معذرت می خوای؟»
«نمی دونم. به خاطر بی عرضگی. به خاطر اینکه اون موقع کنارت نبودم.»
«منظورت زمان دزدیه؟»
سرش را به نشانه تایید تکان داد. «هم اون وقت، هم همه وقتای دیگه. کاشکی این قدر این طرف اون طرف نبودم.»
به او تکیه دادم و او دستش را به دورم انداخت. سرم را بر روی شانه اش گذاشتم و به صدای آرام و پیوسته تپش قلبش گوش دادم. برعکس صدای عصبی و نامنظم نبض من که به صدای طبل می مانست، صدایش پر از اطمینان و آرامش بود. زیر ژاکتش تی شرتی پوشیده بود که حالا غرق در خون بود و من گونه ام را روی پارچه نرم آن گذاشتم. وقتی نفس می کشیدم، آن هم نفس هایی لرزان و مرتعش، بوی عرق او به مشامم می خورد و احساس می کردم در این زمان نبضم همراه نبض او، آرام تر می زند.
سرم همچنان بر روی سینه اش بود و گفتم:«نمی تونستی کاری بکنی.»
سرش را به نشانه نفی تکان داد: «دست کم می بایستی اونجا باشم.»
وقتی کرایه تاکسی را دادیم، هوا دیگر روشن شده بود. به آرامی از پله های دو طبقه بالا رفتیم.وقتی به ساعت نگاه کردم، نزدیک شش بود. ای وای! باید تا چند ساعت دیگر سوار قطاری می شدم که به سمت هال می رفت.
در خانه، جودا لباس هایش را عوض کرد و بر روی تخت در کنار هم افتادیم. مرا به خودش چسباند و در حالی که چشم هایش را می بست، موهایم را بو کرد. به اندازه ای خسته بودم که نمی توانستم درست فکر کنم.
هشت روز می شد که ندیده بودمش و تا یک هفته دیگر نیز قرار نبود دوباره ببینمش.
هر دو برای مدتی طولانی سکوت کردیم. فکر کردم می خواهد بخوابد. من نیز چشم هایم را بستم و اجازه دادم خستگی مرا با خود ببرد. اما احساس کردم از جایش بلند شد و همچنان که عمیق نفس می کشید عضلاتش منقبض شد.
«لو، نمی خوام دوباره درخواست کنم، اما..»
حرفش را تمام نکرد. اصلاً نیازی هم نبود تمام کند. می توانستم حدس بزنم چه می خواهد بگوید. همان حرفی که در سال نو زده بود ـ می خواست رابطه را جلوتر ببریم و با هم زندگی کنیم.
سرانجام با صدایی که انگار صدای خودم نبود،با صدایی که به گونه ای غریب مغلوب شده بود، گفتم:«اجازه بده در موردش فکر کنم.»
«این همون حرفیه که چند ماه پیش زدی.»
«هنوز دارم بهش فکر می کنم.»
«باشه. من فکرامو کردم.»
چانه ام را گرفت و صورتم را به سمت خودش برگرداند. چیزی که در چهره اش دیدم به من تپش قلب داد. دستم را به سمتش بردم، اما دستم را همان جا نگه داشت. «لو، تلاش نکن این قضیه رو پس بزنی. من خیلی صبوری کردم، خودت اینو خوب می دونی. اما دیگه دارم احساس می کنم تو با من هم عقیده نیستی.»
احساس کردم ترسی آشنا در درونم پرپر می زد ـ حسی میان امید و ترس.
با لبخندی اجباری گفتم: «هم عقیده نیستم؟؟ بازم نشستی اُپرا(۴) نگاه کردی؟»
دستم را همان جا رها کرد و در حالی که صورتش را برمی گرداند، چیزی در چهره اش خاموش شد. لبم را گاز گرفتم.
«جود..»
«نه، دیگه نه. می خواستم در این مورد باهات حرف بزنم، اما کاملاً پیداست که تو نمی خوای. ببین..من خیلی خسته م. نزدیکای صبح شده. اجازه بده بخوابیم.»
دوباره گفتم:«جود؟» این بار با لحن خواهش. از خودم بدم آمد که این قدر بدجنس بودم. از او بدم آمد که مرا مجبور به این کار می کرد.
سرش را در بالش فرو برد و با خستگی گفت:«گفتم نه.» اول گمان کردم دارد راجع به مکالمه مان حرف می زند. اما بعد و در ادامه گفت:«یه کار تو نیویورک، ردش کردم. بهش گفتم نه. به خاطر تو.»
لعنتی.

نظرات کاربران درباره کتاب زن کابین شماره ۱۰

بهترین رمان جنایی ک خوندم هنوز هم میگم واقعا تاثیر گذار...
در 2 هفته پیش توسط sarinaaa
از نظر طرح معما و به چالش کشیدن خواننده کتاب متوسطی بود. البته در مقایسه با کتاب های دن براون.
در 4 ماه پیش توسط رضا بيگي