فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آزمون الهه

کتاب آزمون الهه
مجموعه‌ی آزمون خدایان -کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب آزمون الهه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آزمون الهه

هنری گفت: «جایزه‌اش جاودانگی‌ست.» «این چیزی نیست که به راحتی به هرکس هدیه کنیم و لازمه که مطمئن بشیم توانایی کنترلش رو داری.» ته دلم چیزی سرد همانند توده‌ای یخ احساس کردم. پس حالا دو انتخاب داشتم. زندگی تا ابد، یا مرگ در حال تلاش. به نوعی منصفانه به نظر نمی‌رسید. هنری ادامه داد: «تو از پسش برمی‌آی،می‌تونم حسش کنم و بعد توی کاری بهم کمک می‌کنی که هیچ‌کس دیگه‌ای ظرفیت انجامش رو نداره. قدرتی ورای تصورت خواهی داشت و دیگه هرگز نگران مرگ نمی‌شی و همیشه زیبا می‌‌مونی. تو یه زندگی جاودان خواهی داشت که هر طور می‌خوای بگذرونی.»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آزمون الهه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

«اگر قرار نبود ابدی باشیم، پس برای چه به دنیا آمدیم؟»
یوجین لونسکو

یک ضرب المثل قدیمی هست که می گوید اگر می خواهی جاودانه شوی یا کاری کن که ارزش نوشتن یا چیزی بنویس که ارزش خواندن داشته باشد. و این گونه بود که ایمی کارتر قدم در راه جاودانه شدن گذاشت. ابدی بودن ایده ی جالبی ست. تنها مشکلش این است که مجبوریم از دست رفتن عزیزان مان را ببینیم.
وقتی هفت ساله بود، مادرش را از دست داد. هفت سالگی برای بریده شدن از چنین وابستگی عمیقی خیلی زود است، راستش به نظر من همیشه زود است. بااین حال گاهی مرگ، انسان ها را جاودانه می کند. همه دیر یا زود مجبور می شویم با آن مرحله از زندگی روبه رو شویم اما... دختر داستان کارتر آن قدرها هم مجبور نیست.
و این مجبور نبودن به انجام الزامات، روح های سرکش را جذب می کند. چه می شد اگر فرصت این را داشتیم که قانون طبیعت را بشکنیم؟ اگر لازم نبود دیگر ضعیف و فانی و آسیب پذیر باشیم؟ و اگر چنین فرصتی برای شما پیش می آمد، برای رسیدن به آن حاضر بودید چه چیزی را فدا کنید؟

ایمی کارتر(۴) متولد ۱۹۸۶، بزرگ شده و ساکن میشیگان است. او نویسندگی را از سن یازده سالگی و با فن فیکشن نویسی شروع کرد. تنها چهار سال بعد اولین داستان مستقل خود را نوشت و دیگر دست از نوشتن برنداشت. آزمون الهه، اولین کتاب از مجموعه ی چهار جلدی به نام آزمون خدایان است که با الهام گرفتن از اساطیر یونان نگاشته شده است، کتابی سرشار از هیجان و مبارزه برای رسیدن به هدف.
در اینجا لازم می دانم از زحمات استاد بزرگوارم دکتر مهران معماری و همکاران دلسوزم بانو ماه منظر مروج آل علی و آقای آرمان مظفری که با اولین قدم هایم در این مسیر سخت اما روشن، همراهی ام کردند تشکر ویژه ای داشته باشم.
در پایان از شما خوانندگان و دوستان عزیز هم درخواست دارم، اشکالات این مجموعه را بر ما ببخشید و بسیار خوشحال خواهیم شد نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما یاران گرامی را از طریق ایمیل ahmadis33@yahoo.com دریافت داریم. بی شک کمک شما دوستان در بهبود کار ما بی نهایت موثر خواهد بود.

مهسا شفیعی
تابستان ۱۳۹۵

خلاصه

کیت(۱) از دار دنیا فقط یک مادر دارد که او نیز در حال مرگ است. آخرین آرزویش؟ بازگشت به خانه ی دوران کودکی. با این حساب کیت سال تحصیلی اش در مدرسه جدید را بدون دوست و خانواده و با ترس از این که مادرش تا پایان پاییز دوام نیاورد شروع می کند.
سپس با هنری(۲) آشنا می شود. تاریک، رنج کشیده و افسونگر. او ادعا می کند، هادس(۳)- خدای جهان مردگان است و اگر کیت راضی به معامله با او شود، تا زمانی که هفت آزمون جاودانگی را پشت سر بگذارد، مادرش را زنده نگه خواهد داشت.
کیت اطمینان دارد او دیوانه است، تا این که با چشم خود می بیند که هنری دختری را از مرگ بازمی گرداند. حال نجات مادرش به طرز دیوانه واری امکان پذیر به نظر می رسد. اگر پیروز شود، عروس آینده ی هنری و یک الهه ی نامیرا خواهد شد.
اگر ببازد...

سرآغاز

- این بار چطور شد؟
هنری از لحن صدایی که می شنید عصبی شد و نگاهش را از بدن بی جان روی تخت برگرفت. به اندازه ی کافی به او خیره مانده بود. دیانا(۵) توی درگاه ایستاد. بهترین دوستش، محرم اسرارش، کسی که از هر نظر جز رابطه ی خونی، خانواده اش محسوب می شد. اما حتی حضورش نیز کمکی به کنترل خشمش نکرد.
درحالی که به طرف جسد برمی گشت، گفت: «غرق شده. جسد شناورش رو امروز صبح توی رودخونه پیدا کردم.»
صدای نزدیک شدن دیانا را نشنید ولی دستش را روی شانه اش احساس کرد.
- و ما هنوز نمی دونیم که...؟
- نه
صدایش تیزتر از آن بود که قصدش را داشت و به خودش فشار آورد تا ملایم تر صحبت کند.
- هیچ شاهدی، هیچ جای پایی، هیچ ردی نیست که ثابت کنه خودکشی نبوده.
دیانا گفت: «شاید خودکشی بوده. شاید ترسیده یا یه حادثه بوده.»
هنری حرفش را قطع کرد: «یا شاید کسی این کار رو باهاش کرده.»
شروع به قدم زدن دور اتاق کرد و تا جایی که ممکن بود از جسد دور شد.
- یازده دختر توی هشت سال. به من نگو این یه حادثه بوده.
دیانا آهی کشید و با انگشتانش گونه ی سفید دختر را نوازش کرد: «این یکی خیلی نزدیک شد، مگه نه؟»
هنری از کوره در رفت. «بتانی(۶)! اسمش بتانی و بیست وسه سالش بود. حالا به خاطر من هیچ وقت بیست وچهار سالگی اش رو نمی بینه.
- اگه همون فرد مورد نظر بود، نمی مرد.
خشم از درون هنری زبانه کشید و به مرحله ی فوران رسید. ولی وقتی به دیانا نگاه کرد و دلسوزی را در چشمانش دید، عصبانیت اش فروکش کرد. با سرسختی گفت: «باید قبول می شد. باید زنده می موند. من فکر کردم...»
- همه مون همین فکر رو کردیم.
در صندلی اش فرو رفت، دیانا بلافاصله در کنارش بود و با ژستی مادرانه که از او انتظار می رفت شانه هایش را می مالید. انگشتانش را در موهای تیره اش فرو برد، شانه هایش زیر بار آشنایی از غصه خمیده شد. چقدر دیگر این مصائب را باید تحمل می کرد تا آن ها بالاخره دست از سرش بردارند؟
- هنوز وقت هست.
امیدی که در صدای دیانا می شنید دردناک تر از هر اتفاق دیگری که آن روز صبح افتاده بود، قلبش را خنجر زد.
- ما هنوز دو دهه وقت داریم...
- من تسلیم می شم.
صدایش مثل زنگ در سرتاسر اتاق پیچید و دیانا درحالی که همچنان کنارش ایستاده بود، ناگهان هوا را به درون ریه هایش کشید. در چند ثانیه ای که طول کشید تا جواب دهد، هنری خواست حرفش را پس بگیرد و قول دهد که دوباره تلاش خواهد کرد. ولی نتوانست. خیلی ها مُرده بودند.
دیانا نجوا کرد: «هنری خواهش می کنم. بیست سال دیگه مونده. نمی تونی تسلیم بشی.»
- فرقی نمی کنه.
جلوی هنری زانو زد و دستانش را از روی صورتش کنار کشید، وادارش کرد تا به او نگاه کند و وحشتش را ببیند.
- تو بهم قول یک قرن رو دادی و به من اون رو خواهی داد. می فهمی؟
- اجازه نمی دم باز یکی دیگه به خاطر من بمیره.
- و منم تا وقتی کاری از دستم بربیاد، نمی ذارم تو این طوری محو بشی.
هنری ابرو در هم کشید. «می خوای چه کار کنی؟ یه دختر دیگه پیدا کنی که راضی باشه؟ هر سال یه کاندیدای دیگه بیاری به عمارت تا این که بالاخره یکی شون قبول بشه؟ تا یکی شون بتونه کریسمس رو پشت سر بذاره؟»
دیانا چشمانش را تنگ و تشعشعی که از خود ساطع می کرد، تنظیم نمود. «اگه مجبور بشم. اما یه گزینه ی دیگه هم هست.»
هنری نگاهش را برگرداند. «قبلاً گفتم نه. دیگه هم درموردش صحبت نمی کنیم.»
- منم نمی ذارم تو بدون مبارزه بری. مهم نیست شورا چی می گه، هیچ کس دیگه ای نمی تونه جای تو رو بگیره و منم بیشتر از این ها دوستت دارم که اجازه بدم تسلیم بشی. تو منو ترک نمی کنی، هیچ انتخاب دیگه ای هم نداری.
- جای من بودی این کار رو نمی کردی.
دیانا ساکت ماند. هنری صندلی را کنار زد و ایستاد. دستش را از دست او بیرون کشید و به جسد روی تخت اشاره کرد: «تو بودی با یه بچه این کار رو می کردی؟ بیاریش توی این دنیا که مرگ رو بهش تحمیل کنی؟ تو بودی این کار رو می کردی؟»
- اگه به این معنی بود که تو نجات پیدا می کنی، آره.
- اون مُرده. می فهمی؟
چشمان دیانا برقی زد و ایستاد تا روبه رویش قرار بگیرد. «چیزی که می فهمم اینه که دارم تو رو از دست می دم.»
هنری از او که تقلا می کرد نگهش دارد، دور شد.
- واقعاً چه فداکاری بزرگی.
دیانا صورتش را به طرفش چرخاند و با تحکم گفت:«این کار رو نکن... تسلیم نشو.»
هنری پلکی زد، از قدرت صدایش یکه خورد. وقتی دهان باز کرد تا جواب دهد، دیانا مانع شد. «نفر بعدی یه حق انتخاب خواهد داشت، تو هم می دونی. ولی صرف نظر از این که چی پیش بیاد، کارش به اینجا نمی کشه.» درحالی که به جسد اشاره می کرد، ادامه داد: «اون جوان خواهد بود ولی احمق نه.»
لحظه ای طول کشید تا جواب بدهد و وقتی که جواب داد، خودش هم می دانست که به امیدی پوچ آویزان شده.«شورا هرگز اجازه نمی ده.»
- قبلاً درخواست دادم. از اون جایی که در محدوده ی زمانی مقرر شده ماست اجازه اش رو بهم دادن.
آرواره های هنری در هم قفل شد. «تو بدون مشورت با من درخواست دادی؟»
- چون می دونستم چی می گی. نمی تونم تو رو از دست بدم. ما نمی تونیم از دستت بدیم. ما همه چیز هم هستیم و بدون تو... خواهش می کنم هنری. بذار تلاشم رو بکنم.
هنری چشمانش را بست. اگر شورا قبول کرده بود، او انتخاب دیگری نداشت. سعی کرد تصور کند دختر بعدی ممکن بود چه شکلی باشد ولی هر بار که می خواست تصویری در ذهنش بسازد، خاطره ی چهره ای دیگر جایش را می گرفت.
- نمی تونستم عاشق این دختر باشم.
دیانا گونه اش را بوسید. «مجبور نبودی. اما فکر می کنم بالاخره یه روز عاشق می شی.»
- و برای چی همچین فکری می کنی؟
- چون تو رو می شناسم. و اشتباهات قبلی خودم رو می دونم. دیگه تکرارشون نمی کنم.
هنری آهی کشید. تصمیمش با نگاه های دیانا و تلاش بی صدای او برای مصمم کردنش، بیشتر فرو می ریخت. فقط بیست سال مانده بود، اگر انجام این کار باعث می شد که دیانا را بیشتر از این عذاب ندهد، باید می توانست تحمل کند.
و این بار، با نگاهی گذرا به جسدی که روی تخت افتاده بود فکر کرد: خودش هم دیگر اشتباهات گذشته را تکرار نخواهد کرد.
- منم اگه تو بری دلتنگت می شم.
شانه های دیانا با آسودگی پایین افتادند. هنری ادامه داد: «ولی این دیگه آخریه. اگه شکست بخوره من تسلیم می شم.»
دیانا دستش را فشرد. «باشه. ممنونم هنری.»
سری تکان داد و دیانا رهایش کرد. سپس درحالی که به طرف در قدم برمی داشت، به تخت نگاهی انداخت و با خود پیمان بست که دیگر هرگز چنین اتفاقی تکرار نخواهد شد. سوای این که چه پیش بیاید، قبول بشود یا شکست بخورد، این یکی زنده خواهد ماند. قبل از آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد از دهنش پرید. «چیزی که پیش اومد تقصیر تو نیست. من اجازه دادم پیش بیاد. کسی که باید سرزنش بشه تو نیستی.»
دیانا در چارچوب درب ایستاد و لبخندی غمگین زد. «چرا، هستم.»
و قبل از این که هنری بتواند حرف دیگری بزند، او رفته بود.

فصل اول: ادن

من تولد هیجده سالگی ام را با رانندگی از نیویورک به سمت ادن(۷) در میشیگان(۸) گذراندم، تا مادرم بتواند توی شهر زادگاهش بمیرد. نهصد وپنجاه وچهار مایل آسفالت، با دانستن این که هر علامت و تابلویی که رد می کنیم بی تردید مرا به بدترین روز زندگی ام نزدیک تر می کند.
یک چنین تولدی را اصلاً جشن نمی گرفتیم بهتر بود. همه ی مسیر را من راندم. مادرم مریض تر از آن بود که مدت زیادی بیدار بماند و رانندگی کند ولی برایم مساله ای نبود. دو روز طول کشید و یک ساعت بعد از این که از پل بالای شبه جزیره ی میشیگان رد شدیم، او به خاطر زمان زیادی که توی ماشین نشسته بود به نظر خیلی خسته و از پا افتاده می رسید و اگر کنار نزده بودم تا کش وقوسی به بدن بدهیم و دوباره به جاده برگردیم، زودتر از این می رسیدیم.
- کیت، اینجا بپیچ.
نگاه مضحکی به او انداختم ولی بعد مخفی اش کردم.
- قرار نیست تا سه مایل دیگه از بزرگراه بیرون بریم.
- می دونم. می خوام یه چیزی نشونت بدم.
در دل آهی کشیدم و کاری که می گفت کردم. او همین طوری هم در وقت اضافه بود و شانسش برای داشتن یک روز اضافی که بتواند بعدها چیزی که می خواهد ببیند، خیلی ضعیف بود. همه جا پر از درخت کاج بود، بلند و با ابهت. نه هیچ تابلویی می دیدم، نه علامتی که مشخص کند چند مایل راه مانده، هیچ چیز غیر از درخت ها و جاده گل آلود به چشم نمی خورد. پنج مایل جلوتر نگرانی ام شروع شد.
- مطمئنی مسیر درسته؟
- البته که مطمئنم.
پیشانی اش را به پنجره فشرد و صدایش آن قدر آرام وشکسته بود که به سختی می توانستم بفهمم چه می گوید.
- فقط یه مایل دیگه مونده یا همین حدود.
- چی هست؟
- می بینی.
یک مایل بعد، پرچین شروع شد که از کناره جاده به سمت پایین کشیده شده و آن قدر بلندوقطور بود که دیدن آن طرف آن ممکن نبود. تقریباً دو مایل دیگر تا جایی که پرچین به سمت راست می چرخید و نوعی خط کرانه ای می ساخت، رفتیم. تمام مدت مادرم با حالتی خلسه وار به بیرون زل زده بود.
- همه اش همینه؟
نمی خواستم صدایم حالت نیش وکنایه داشته باشد ولی به نظر نمی رسید، متوجه شده. «البته که این نیست. عزیزم، اینجا بپیچ به چپ.»
همان طور که گفته بود خودرو را به آن سمت هدایت کردم. با احتیاط و بدون این که بخواهم ناراحتش کنم، گفتم: «خیلی قشنگه و از این حرف ها، ولی فقط یه پرچینه. نباید بریم خونه رو پیدا کنیم و...؟»
- اینجا.
اشتیاقی که در صدای ضعیفش بود مرا از جا پراند.
- دقیقاً همین جا!
وقتی گردن کشیدم، چیزی که او درباره اش حرف می زد را دیدم. درست وسط پرچین دروازه آهنی سیاهی قرار داشت و هرچه نزدیک تر می شدیم به نظر می رسید جلوی مان قد می کشد و بزرگ تر می شود. مشکل از دیدم نبود، آن دروازه واقعاً غول پیکر بود.
و برای زیبایی آنجا قرار نداشت. آنجا بود تا هرکسی در روشنی روز به فکر می افتاد تا بازش کند را بترساند. درحالی که سعی می کردم از لای میله ها نگاهی بیاندازم، سرعتم را کم کردم تا جلویش توقف کنم. اما تنها چیزی که می توانستم ببینم فقط درخت های بیشتری در طرف دیگر دروازه بود. به نظر می رسید زمینش، در دوردست ها شیب پیدا می کند اما هرچه بیشتر گردنم را می کشیدم، نمی توانستم ببینم بعد از آن چیست.
- قشنگ نیست؟
صدایش روح مانند و سبک بود و برای لحظاتی گویی شبیه خود قبلی اش شد. احساس کردم دستش به درون دستم لغزید و تا جایی که شهامت داشتم آن را فشردم.
- اینجا ورودی ملک اربابی بهشته.
- به نظر... بزرگ می آد.
تلاش کردم هرچه شوق وذوق در وجودم داشتم جمع کنم ولی زیاد موفق نبودم. «تاحالا داخلش بودی؟»
سوال ساده ای بود ولی نگاهی که او بهم انداخت باعث شد احساس کنم جوابش آن قدر بدیهی ا ست که حتی من که تابه حال در مورد این مکان چیزی نشنیده بودم، باید می دانستم. لحظه ای بعد پلکی زد و آن طرز نگاه ناپدید شده بود.
- نه از خیلی وقت پیش.
صدایش تهی بود و من با پشیمانی از این که چه کار کرده ام که آن جادوی خلسه وار برایش شکسته شده، لبم را گزیدم.
- متاسفم کیت، فقط می خواستم این رو ببینم. باید به راه مون ادامه بدیم.
دستم را رها کرد و ناگهان متوجه شدم که چقدر هوا در مقایسه با کف دستم خنک بود. همان طور که پدال گاز را می فشردم، دستم را دوباره به دستش رساندم، هنوز نمی خواستم آن را رها کنم. چیزی نگفت اما وقتی نیم نگاهی انداختم، دوباره سرش را به شیشه تکیه داده بود.
نیم مایل پایین تر در جاده، آن اتفاق افتاد. یک لحظه جاده خالی بود و لحظه ی بعد گاوی با فاصله کمتر از پانزده پا درحالی که جاده را کاملاً بسته بود، جلوی مان سبز شد. محکم پایم را روی ترمز کوبیدم و فرمان خودرو را چرخاندم. ماشین یک دور کامل دور خود چرخید و بدنم را به یک طرف پرت کرد. همین طور که برای کنترل خودرو تقلا می کردم - که بی فایده بود- سرم به پنجره کوبیده شد. تمام قدرتم را به کار گرفته بودم که بتوانم از این مهلکه نجات پیدا کنم.
همچنان که با ترمز روی زمین سر می خوردیم، به طرز معجزه آسایی از میان یک ردیف درخت رد شدیم. ضربان قلبم شدیدتر شد و هوای بیشتری به درون ریه هایم کشیدم. سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. دیوانه وار فریاد زدم: «مامان؟»
او درحالی که سرش را تکان می داد، گفت: «من خوبم. چی شد؟»
- اونجا یه...
صدایم بند آمد، دوباره با دقت به جاده نگاه کردم. گاو رفته بود. گیج ومنگ در آینه ی بغل نگاهی به عقب جاده انداختم. کسی درست وسط جاده ایستاده بود، پسری با موهای تیره، حدوداً همسن من با کتی مشکی که در باد به اهتزاز درآمده بود. با اخم دور خودم چرخیدم تا از شیشه ی عقب نگاهی دقیق تر بیاندازم ولی او غیب شده بود.
یعنی توهم زده بودم؟ به عقب برگشتم و سرم را محکم مالیدم. این قسمت جزو تصوراتم نبود. با صدایی لرزان جواب دادم: «هیچی. فقط خیلی رانندگی کردم، همین. معذرت می خوام.»
همان طور که محتاطانه خودرو را به مسیر برمی گرداندم، برای بار آخر در آینه بغل نگاهی انداختم. پرچین و جاده ی خالی. درحالی که بیهوده تلاش می کردم تصویر آن پسر را که حالا در مغزم حک شده بود، فراموش کنم، فرمان را با یک دست محکم گرفتم و دست دیگرم را به دست او رساندم.
***
سقف اتاق خوابم چکه می کرد. کارمند آژانس املاکی که خانه را به ما فروخته بود، با ندیده گرفتن این نکته قسم خورده بود که از سر تا ته خانه هیچ مشکلی ندارد ولی ظاهراً مردک دروغ گفته بود.
وقتی که رسیدیم تنها کاری که کردیم این بود که وسایل ضروری برای شب را باز کنیم که شامل یک کتری برای گذاشتن زیر نشتی سقف هم می شد. وسایل زیادی با خودمان نیاورده بودیم، فقط چیزهایی که می توانستیم در ماشین جا بدهیم و من هم قبلاً یک دست مبلمان دست دوم به خانه فرستاده بودم. حتی اگر مادرم هم درحال مُردن نبود، اطمینان داشتم که در چنین محیطی آدم بدبختی می شدم. نزدیک ترین همسایه به ما، یک مایل پایین تر جاده بود، تمام فضای خانه بوی طبیعت می داد و هیچ کسی هم در شهر کوچک ادن پیتزا را درب خانه نمی فرستاد.
نه! خیلی بزرگواری می خواست که آنجا را شهر کوچک بخوانیم. ادن حتی توی نقشه ای که با خودم آورده بودم هم وجود نداشت. خیابان اصلی اش فقط نیم مایل درازا داشت و همه ی مغازه هایش انگار هم عتیقه فروشی بودند هم خواروبار فروشی. هیچ بوتیک لباس یا حداقل جایی که چیزی به درد بخور برای پوشیدن داشته باشد وجود نداشت. حتی یک شعبه ی مک دونالد(۹)، پیتزا هات(۱۰)، تاکو بل(۱۱)، هیچ چیز! فقط یک رستوران واگنی فکستنی و چندتا مغازه قدیمی که آبنبات فله ای می فروختند.
- خوشت می آد؟
مامان درحالی که سرش را در بالش مورد علاقه اش فرو کرده بود، خودش را روی صندلی گهواره ای کنار تختش پیچ وتاب داد. بالش آن قدر استفاده شده و رنگ ورو رفته بود که نمی توانستم بگویم اول چه رنگی بوده ولی چهارسال توی بیمارستان و طی دوره های شیمی درمانی دوام آورده بود. برعکس مامان و تمام شانس هایش.
درحالی که داشتم گوشه های ملافه را در کناره های تختش مرتب می کردم به دروغ گفتم: «خونه؟ آره... قشنگه.»
لبخندی زد، می توانستم نگاهش را روی خودم احساس کنم.
- بهش عادت می کنی. حتی ممکنه بعد از رفتنم دلت بخواد اینجا بمونی.
لب هایم را به هم فشردم تا جواب ندهم. در این مورد قانون ناگفته ای بود که هرگز در مورد آنچه بعد از مرگ او اتفاق می افتاد صحبت نکنیم. صندلی گهواره ای بر اثر بلندشدنش غژغژی کرد. ناخودآگاه با چشم او را پاییدم، آماده بودم اگر افتاد سریع واکنش نشان دهم. به آرامی گفت: «کیت، یه وقتی لازمه که ما بشینیم در موردش صحبت کنیم.»
درحالی که همچنان با گوشه ی چشمم او را زیر نظر داشتم با سرسختی گوشه ملافه را پایین آوردم و یک لحاف قطور را روی آن کشیدم، سپس نوبت بالش ها بود.
- الان نه.
رو اندازها را کنار زدم و خودم عقب ایستادم تا او بتواند به درون رختخوابش بخزد. حرکاتش آرام و با رنج بود. چشمانم را برگرداندم، نمی خواستم او را در این همه درد و رنج ببینم.
ادامه دادم: «هنوز نه.»
با نگاهی حاکی از توافق، چشمان قرمز و خسته اش را به من دوخت و به نرمی گفت: «پس به زودی، لطفاً.»
آب دهانم را قورت دادم ولی چیزی نگفتم. زندگی بدون او غیرقابل درک بود و هرچه کمتر سعی می کردم تصورش کنم، بهتر بود. پیشانی اش را بوسیدم. «فردا صبح قراره پرستار بیاد. قبل از این که برم مدرسه مطمئن می شم که حاضر و آماده است و می دونه چه کار باید بکنه.»
به فضای خالی کنارش اشاره کرد و گفت: «چرا امشب اینجا نمی مونی؟ پیشم بمون.»
با تردید جواب دادم: «تو باید استراحت کنی.»
انگشتان سردش را روی گونه ام کشید. «تو اینجا باشی بیشتر استراحت می کنم.»
وسوسه ی پیچ و تاب خوردن کنار او، مثل وقت هایی که توی بچگی کنارش می خوابیدم، قوی تر از آن بود که بتوانم مقاومت کنم، آن هم وقتی که هربار ترکش می کردم نمی دانستم آیا آخرین باری ا ست که او را زنده می بینم یا نه؟ امشب این درد را به خودم تحمیل نمی کردم. «باشه.»
به درون تختش خزیدم و گوشه ی پتو را روی پاهایم کشیدم، می خواستم مطمئن شوم که از رویش کشیده نشود. با این که می دانستم سردش نمی شود، بازوهایم را دورش حلقه کردم و عطر آشنای تنش را فرو دادم. بعد از آن همه سالی که در بیمارستان گذرانده و درآمده بود، همچنان بوی سیب و گل فریزیا(۱۲) می داد. او سرم را بویید و من چشمانم را قبل از این که شروع به باریدن کنند، بستم. می خواستم محکم تر بغلش کنم ولی می دانستم بدنش طاقت ندارد. زمزمه کردم: «دوستت دارم.»
با مهربانی جواب داد: «منم دوستت دارم، کیت. فردا صبح می بینمت، قول می دم.»
هرچقدر هم که آرزو می کردم این امر امکان پذیر باشد، می دانستم چنین قولی برای همیشه دوام نمی آورد. آن شب کابوس هایم بی رحمانه و پر از تصاویر گاوهایی با چشمان قرمز بود. رودهای خون و آب هایی که اطرافم را فرا گرفته بودند و بالا می آمدند، تا این که سرانجام نفس زنان از خواب پریدم.
پتو را از رویم کنار زدم و پیشانی پوشیده از عرقم را پاک کردم. نگران شدم مادرم را بیدار کرده باشم ولی او همچنان خواب بود.
***
با این که شب خوب نخوابیده بودم، نمی توانستم روز بعد را تعطیل کنم. این اولین روزم در ادن های(۱۳) بود. ساختمانی خشت وآجری که به نظرم بیشتر شبیه یک انبار بزرگ می رسید تا یک مدرسه. تعداد دانش آموزان به سختی به اندازه ای می رسید که بخواهند برای شان یک مکان مجزا و جدید، منحصراً به عنوان مدرسه دایر کنند. ثبت نام در اینجا ایده ی مادرم بود. بعد از این که یک سال از دبیرستانم را برای مراقبت از او از دست دادم، مصمم بود از بابت فارغ التحصیلی ام اطمینان حاصل کند.
دو دقیقه بعد از اولین زنگ، با ماشین وارد محوطه پارکینگ شدم. آن روز صبح مامان حال خوشی نداشت و من به پرستارش، که زن گرد وتُپل و خانه داری به نام سوفیا(۱۴) بود، اعتماد کافی نداشتم که بتواند آن طور که باید مواظبش باشد. نه این که چیز خاصی در او باشد که چشمم را ترسانده باشد ولی قسمت عمده ی چهار سال گذشته را صرف نگه داری از مادرم کرده بودم وهیچ کس دیگر نمی توانست به خوبی من نگرانش باشد. می خواستم به مدرسه نروم و با او در خانه بمانم ولی اصرار داشت که بروم. روزی که به این سختی شروع می شود، انتظار داشتم خیلی بدتر پیش برود.
حداقل، در راهپیمایی خجالت آور در پارکینگ، تنها نبودم. نیمه ی راه ساختمان متوجه شدم پسری دنبالم می آید. سنش به رانندگی نمی خورد و موهای بلوند رو به سفیدش تقریباً روی گوش هایش را پوشانده بود. از ظاهر شادی که داشت به نظر نمی رسید اهمیتی بدهد که دیر رسیده.
به سرعت جلو آمد تا قبل از من به در ورودی برسد و در کمال تعجب، در را برایم باز کرد. اصلاً به خاطر نداشتم حتی یک نفر در مدرسه ی قدیمی ام اینکار را کرده باشد.
- بفرمایید، مادموازل(۱۵).
مادموازل؟ چشمم را به زمین دوختم که یک وقت جوابش را با یک نگاه عجیب وغریب ندهم. روز اولی نباید بی ادبی می کردم. من من کنان گفتم:«ممنونم.»
داخل رفتم و به سرعت قدم هایم افزودم. با این که قد بلندتر بود و می توانست بی معطلی به من برسد، با وحشت متوجه شدم به جای این که رد شود و برود، سرعتش را آرام کرده و با من قدم برمی دارد.
- من تو رو می شناسم؟
یا خدا! انتظار داشت جوابش را بدهم؟ خوشبختانه به نظر نمی رسید چنین انتظاری داشته باشد؛ چون اصلاً فرصت جواب دادن نداد.
- نه. من نمی شناسمت.
غیب گفتی، اینشتین.
-باید بشناسمت!
درست جلوی در دفتر مدرسه با یک چرخش ناگهانی بین من و درب قرار گرفت. دستش را جلو آورد و با انتظار به من چشم دوخت.
- من جیمزم.
بالاخره توانستم نگاه درست وحسابی ای به صورتش بیاندازم. چهره اش همچنان پسرانه می زد اما، شاید سنش از چیزی که فکر کرده بودم بیشتر بود. ترکیب صورتش بسته شده و کامل تر و فرم گرفته تر از آن بود که انتظار داشتم. ادامه داد: «جیمز مک دافی(۱۶). بخندی مجبورم می کنی ازت متنفر بشم.»
انگار چاره دیگری نبود، به زور لبخند کوچکی زدم و با او دست دادم. «کیت وینترز(۱۷).»
برای مدتی طولانی تر از آنچه لازم بود، با پوزخندی ساده لوحانه روی صورتش خیره ماندم. همین طور که ثانیه ها سپری می شدند، معذب آنجا ایستاده بودم و این پا و آن پا می کردم. سرانجام گلویم را صاف کردم. «اهم م م.. می شه لطفاً...؟»
- چی؟ اوه.
جیمز دستم را انداخت و در را باز کرد. یک بار دیگر در را برایم باز نگه داشت تا رد شوم. «اول شما، کیت وینترز.»
درحالی که کیفم را به دوش می کشیدم وارد شدم. داخل دفتر زنی با موهای نرم طلایی نشسته بود که از فرق سر تا نوک پا آبی پوشیده بود. قدم پیش گذاشتم و جلوتر رفتم.
- سلام. من...
جیمز خودش را کنارم انداخت و وسط حرفم پرید. «کیت وینترز. من نمی شناسمش.»
متصدی پذیرش هم زمان هم آه کشید هم خندید. «این دفعه چی شده، جیمز؟»
جیمز پوزخندزنان جواب داد: «تایرم صاف شده بود. خودم عوضش کردم.»
متصدی با عجله چیزی روی تکه کاغذ صورتی رنگی نوشت، سپس آن را از دفترچه جدا کرد و به دستش داد. «تو پیاده اومدی.»
نیش جیمز بازتر شد. «واقعاً؟ می دونی ایرنه(۱۸)، اگه همین طوری بهم شک کنی به این فکر می افتم که دیگه ازم خوشت نمی آد. فردا همین موقع می بینمت؟»
متصدی با دهان بسته خندید و بالاخره جیمز ناپدید شد. از این که موقع رفتن نگاهش کنم سر باز زدم و در عوض به آگهی ای که روی صفحه کامپیوتر پدیدار شده بود خیره شدم که ظاهراً روزی در سه هفته ی آینده را نشان می داد.
هم زمان با بسته شدن در، ایرنه گفت:«کاترین وینترز، ما منتظرت بودیم.»
او سرش را با نگاه کردن به پرونده ای گرم کرد و من همین طور ناشیانه آنجا ایستاده بودم و آرزو می کردم چیزی برای گفتن داشتم. هیچ وقت از آن دست آدم های خوش صحبت نبودم ولی حداقل می توانستم یک گفت وگو را ادامه بدهم، البته بعضی وقت ها.
- اسم قشنگی دارید.
ابروهای برداشته شده ی بی نقصش را بالا برد. «واقعاً؟ خوشحالم که این طور فکر می کنی. خودمم دوستش دارم. آه، ایناهاش.»
تکه کاغذی را بیرون کشید و به دستم داد. «برنامه ی کلاسی ات به همراه یه نقشه از مدرسه. پیدا کردن کلاس ها نباید زیاد سخت باشه. کریدورها با رنگ علامت گذاری شدن و اگه گم شدی فقط کافیه بپرسی. ما همه اینجا خوش برخوردیم.»
با سر تایید کردم و برگه را گرفته تا نگاهی به اولین کلاسم بیاندازم. جبر. خوشحالی!

نظرات کاربران درباره کتاب آزمون الهه

خیلی خوب بود من جلد دوم هم هوندا عالیه
در 3 ماه پیش توسط