فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزگاری جنگی درگرفت

کتاب روزگاری جنگی درگرفت

نسخه الکترونیک کتاب روزگاری جنگی درگرفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روزگاری جنگی درگرفت

در این کتاب جان استن‌بک به توصیف صحنه‌هایی از جنگ می‌پردازد که خود به عنوان خبرنگار در آن سهیم بوده است. نویسنده با شرح حال و هوای ورود سربازان آمریکا به جنگ جهانی دوم در شمال آفریقا و انگلستان، تعهد و مسئولیت روشنفکر را نسبت به مسائل اجتماعی به زیباترین شکل بروز می‌دهد. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «این فقط از روی شانس بود که آدم مدت درازی خبرنگار بماند و در متن حوادثی که رخ می‌داد باشد. با خواندن این گزارش‌ها از میزان تلفات گزارشگرها به هراس می‌افتم. تنها مشتی ارواح وراج که شب‌ها وحشت می‌پراکندند و روزها را از ناله می‌انباشتند، زنده ماندند. «

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روزگاری جنگی درگرفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

جان استن بک در ۱۹۰۲ از مادری ایرلندی و پدری آلمانی تبار، در سالیناس کالیفرنیا زاده شد. در ۱۹۱۹ به دانشگاه استنفورد راه یافت. در ۱۹۲۵ بدون گرفتن دانشنامه، دانشگاه را رها کرد و به نیویورک رفت. مدتی در آنجا خبرنگار بود. پس از آن، به عنوان کارگر کشاورزی، شاگرد نجار، داروساز، سرایدار، کتابدار، بنا و ناوه کش و روزنامه نگار کار کرد.
نخستین اثری که به چاپ سپرد فنجان زرین بود؛ سال ۱۹۲۹. قبل از آن سه رمان نوشته بود که از بین رفتند. پس از آن به ترتیب، چمنزارهای بهشت،۱۹۳۲؛ به خدایی ناشناخته، ۱۹۳۳؛ تورتیلافلت، ۱۹۳۵؛ در نبردی مشکوک، ۱۹۳۶؛ موشها وآدمها، ۱۹۳۷ را نوشت. درسال ۱۹۳۷ سفری به کشورهای اسکاندیناوی و شوروی کرد. در سال ۱۹۳۸ دو مجموعه به نام های اسب سرخ و دره دراز منتشر کرد. در همین سال گزارش هایی از مبارزات کارگران با پلیس را برای چاپ در «سانفرانسیسکو نیوز» نوشت که پایه اثر بزرگش، خوشه های خشم، شد. در همین سال «خون نیرومندی دارند» را نوشت. «خوشه های خشم» در ۱۹۳۹ به چاپ رسید و به اودیسه پرولتاریایی معروف شد. در ۱۹۴۱ «دریای کورتز» و «دهکده از یاد رفته» انتشار یافت. ماه پنهان است در ۱۹۴۲، بمب ها را رها کنید در ۱۹۴۲، چگونه ادیت مک گیلدی با لوی استیونس دیدار کرد در ۱۹۴۳. تابستان ۱۹۴۳، از طرف روزنامه «نیویورک هرالد تریبیون» به عنوان خبرنگار به شمال آفریقا و ایتالیا رفت. اولین کسی بود که در جریان جنگ قدم به کاپری گذاشت. در ۱۹۴۴ در سواحل جنوب فرانسه پیاده شد؛ و در انگلستان برای «دیلی اکسپرس» جریان جنگ را گزارش کرد. حاصل این دوره از فعالیت خبرنگاری او یادداشت های روزانه ای است کتاب حاضر که نخستین بار در ۱۹۵۹ در انگلستان چاپ شد و بعدها، در ۱۹۷۵، انتشارات پنگوئن آن را منتشر کرد. در این یادداشت ها،استن بک، مراحل نخستین حرکت سربازان آمریکایی را برای شرکت در جنگ شرح می دهد و ضمن آن با قلم ِ موشکاف و قدرت روانشناسی شگرفی، سربازان آمریکایی را معرفی می کند؛ و همراه با سربازان به آفریقا و ایتالیا می رود.
در میان نویسندگان پر آوازه جهان، سهم کسانی که به جنگ پرداخته اند، بسیار بالاست. برخی از آنها، جنگ را محور اصلی آثارشان قرار داده اند و برخی، در میان آثار با ارزشی که در زمینه های مختلف زندگی و مرگ انسانها پدید آورده اند؛ ضمناً به جنگ، این پدیده دیرینه سال مرگ و زندگی آدمیان، با دید خودویژه ای نگاه کرده اند. نویسندگانی مانند: همینگوی، ماریا رمارک، سیلونه، روبرمرل، آندره مالرو، سن اگزوپری، مالاپارته و جورج اورول. این نویسندگان یا به عنوان خبرنگار جنگی یا شرکت کننده مستقیم، در جنگها و معرکه های اسپانیا، ویتنام و سراسر صحنه های جنگی جهان، حضورداشته اند. استن بک از جمله کسانی است که به عنوان خبرنگار جنگی درجنگ جهانگیر دوم برای روزنامه های آمریکایی گزارش تهیه کرده است. شیوه گزارش جنگ او در جبهه های انگلستان،آفریقا وایتالیا، که استن بک در آنها حضور مستقیم داشته، چیزی فراتر از گزارش ساده روزنامه یی است. او، در کتاب حاضر، مسائل جسمی و روانی و عاطفی مردم درگیر جنگ، به ویژه سربازان آمریکایی، را از درون یادداشت های روزانه خود بیرون می ریزد و با پرداختن به ریزه کاری ها، برخورد واقعی آدمها را با جنگ و پیامدهای آن برملا می کند. درست است که او جنگ را تفسیر نمی کند، اما ضمن گزارش هایش به بهترین شکل چهره بی گذشت جنگ را عیان می سازد. این کتاب می تواند برای نویسندگان کشور ما سندی باشد تا به کمک آن ضمن شناختن ماهیت انهدام ها و درهم شکستگی های میلیونی ناشی از جنگ امپریالیستی، ادبیات ما را در زمینه جنگ تحمیلی، که سالها کشور ما را درگیر خود کرد، پی ریزی کنند. جنگ عراق علیه ایران، که قهراً دفاع بی نظیر مردم قهرمان ما را در پی داشت، یکی از پیچیده ترین و خونبارترین جنگهایی است که جهانخواران برای دستیازی مجدد به منافعی که از دست داده بودند، به راه انداختند. برخی از مسائل و دقایق این جنگ با هیچ جنگی در جهان سنجیدنی نیست. حالا دیگر ما هم زمینه ای برای پرداختن به جنگ، در مفهوم گسترده آن، داریم.
فعالیت های ادبی استن بک پس از جنگ؛ به این ترتیب است: انتشار راسته کنسروسازان، ۱۹۴۵؛ اتوبوس سرگردان، ۱۹۴۷؛ مروارید، ۱۹۴۷؛ عضویت فرهنگستان هنر و ادبیات آمریکا و دریافت نشان عالی از دولت نروژ، ۱۹۴۷؛ سفر به شوروی، ۱۹۴۷؛ انتشار یادداشت های روزانه روسی براساس دیده هایش از شوروی، ۱۹۴۸؛ شرق بهشت، ۱۹۵۲؛ پنجشنبه شیرین، ۱۹۵۴؛ سلطنت کوتاه پپین چهارم - گزارش طنزگونه تاریخی از جمهوری پنجم فرانسه، ۱۹۵۷؛ سفرهایی باچارلی، ۱۹۶۰.
در سال ۱۹۶۲ جایزه نوبل را به او دادند که سروصداهای فراوانی به دنبال داشت و کسان بسیاری به بحث درباره ارزش کارهای او کشیده شدند. استن بک در سالهای آخر زندگی اش چنان در فعالیت های پولسازی غوطه ور شد که از تجاوز آمریکا در ویتنام دفاع کرد، و این رفتار از نویسنده ای که یادداشت های ایام جنگ دوم جهانی را نوشته چقدر بعید می نماید. دفاع او از آمریکا خشم خوانندگان آثارش را در سراسر جهان برانگیخت. بااین همه، بی ارجی کارهایش در سالهای پایانی زندگی اش نمی تواند ارزش آثار قبلی او را که یک بار برای همیشه به وجود آمده اند، انکار کند.
از برخی از آثار استن بک فیلم سینمایی هم تهیه شده؛
زمستان نارضایی ما، کلبه بی دود، کیتی قدیسه عذرا و زنده باد ساپاتا از نوشته های دیگر اوست.
استن بک در سال ۱۹۶۸ درگذشت.

مترجم

سرآغاز

روزگاری جنگی درگرفت. اما در گذشته ای چندان دور که جنگهای دیگر و حتی جنگهایی از انواع دیگر، آن را از اهمیت انداختند. به طوری که حتی کسانی که در آن شرکت کرده اند چه بسا فراموشش کرده باشند. جنگی که من از آن حرف می زنم، پس ازجنگ سپر و کمان «کرِسی»(۲) و «اَژَنکور»(۳) و قبل از قارچ کوچک آزمایشی بمب های اتمی هیروشیما و ناگاساکی اتفاق افتاد.
من در آن جنگ سهمی داشتم. می شود گفت با آن درگیر شدم و چون درکسوت خبرنگار جنگی بودم طبعاً نمی جنگیدم و جالب توجه است که چیز زیادی درباره آن به یاد نمی آورم. خواندن این گزارش های قدیمی که به وقت خود با هیجان فرستاده شده اند تصویرها و عواطفی کاملاً از یاد رفته را تداعی می کنند.
شاید درست، یا حتی لازم باشد که حوادث را فراموش کنیم و مطمئناً جنگ از آن نوع حوادثی است که جنس دوپا، ماده فسادش را در خود دارد. اگر قادر بودیم که از حوادث بیاموزیم در آن صورت زنده نگه داشتن خاطره ها می توانست سودمند باشد، ولی ما از حوادث نمی آموزیم. آورده اند که در یونان باستان دست کم هربیست سال یک بار جنگی در می گرفت تا هر نسل ناگزیر معنای جنگ را دریابد؛ و امّا ما باید آن را فراموش کنیم وگرنه هیچ وقت دوباره توانایی آن را پیدا نمی کنیم که از حماقت مرگبار بگریزیم.
با این همه، جنگی که من از آن حرف می زنم، به یادماندنی است، چرا که در نوع خود آخرین جنگ بوده است. جنگ داخلی ما، آخرین نوع «جنگ نجبا» نامیده شده و جنگ جهانی دوم آخرین نوع جنگ های طولانی جهانگیر. جنگ آینده، اگر آنقدر ابله باشیم که بگذاریم رخ دهد، آخرین نوع هرگونه جنگی خواهد بود، کسی به جا نخواهد ماند تا چیزی به خاطر آورد و اگر حماقت به خرج دهیم، به مفهومی زیست شناسانه، سزاوار بقا نخواهیم بود. بسیاری از انواع، به دلیل خطاهای خود در ارزیابی دگرگونی ها، از پهنه گیتی محو شده اند. دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم ما از این قانون تخطی ناپذیر طبیعت مصون هستیم. قانونی که به موجب آن امکانات، تجهیزات و در بسیاری موارد تکامل فزون از اندازه، نشانه های بروز نابودی اند. مارک تواین(۴) درکتاب «یک یانکی کانتیکَتی» از معمای هراس آور و محتمل فاتحی سخن می گوید که بر اثر سنگینی مرده مغلوب کشته می شود.
اما این همه، فقط یک فرض است. مهم نیست که امکان وقوع آن تا چه اندازه است. موضوع عجیب این است که جنگی که من به طور مبهم به یاد می آورم، دیگر تبدیل به پندار محوی شده است. دوستم جک واگنر در جنگ جهانی اول و برادرش مکس در جنگ جهانی دوم شرکت داشتند. جک در دفاع شخصی اش از جنگی که می شناخت، به رغم بیزاریِ برادرش، پیوسته به عنوان جنگ بزرگ یاد می کرد و البته جنگ بزرگ همان جنگی است که آدم در آن شرکت دارد.
آیا جنگ را می شناسید؟ و جهت ها، نقطه نظرها، هراس ها و سرانجام شادی های آن را به خاطر می آورید؟ تعجب آور است که در میان افراد شرکت کننده در آن، عده زیادی به یادش بیاورند.
من این بررسی ها و داستان ها را بازبینی نکرده ام، چرا که آنهارا با شتاب نوشته ام یا از آن سوی دریاها گزارش کرده ام تا مستقیماً در نیویورک هرالدتریبیون و روزنامه های بسیار دیگر به چاپ برسند. آن روزها بازار کتاب خبرنگاران جنگی داغ بود، اما من در مقابل این وسوسه مقاومت کردم. من اعتقاد داشتم که جز داستان هایی که در بیست سال آینده دارای اعتبار خواهند بود، بقیه باید در صفحات زرد روزنامه های کهنه بایگانی شده خاک بخورند. اینکه حالا آنها را بیرون کشیده ام به هیچ وجه تنها بهانه من نیست. با خواندن آنها، پس از این همه سال، نه فقط دریافتم که چه مقدار از آنها را فراموش کرده ام، بلکه همچنین متوجه شدم که این یادداشت ها عبارتند از نمایش های روزمره، نقطه نظرهای قدیمی، انگیزه های احساساتی و شاید، در پرتو همه چیزهایی که تاکنون رخ داده است، تمامی عنصر کار غیرحقیقی و انحرافی و یک جانبه.
حوادثی که در اینجا آمده است اتفاق افتاده اند. اما حافظه ام با بازخوانی این گزارش ها، در مورد چیزهای دیگری جان می گیرد که اگر چه رخ داده اند اما گزارش نشده اند. گزارش نشدن آنها، بخشی به دلیل نظم عادی امور و بخشی نیز از روی سنت بوده است. اما عمدتاً دلیلش این است که چیزی عظیم و پوک به نام «تلاش جنگی» وجود داشت. هرچیز که با تلاش جنگی تداخل پیدا می کرد یا رو در روی آن قرار می گرفت به خودی خود بد بود. داوری این موضوع در مقیاسی وسیع، برعهده خود خبرنگار بود. اما اگر او غافل می شد و حتی یکی از قواعد را زیر پا می گذاشت، در آن صورت سر و کارش با اداره سانسور فرماندهی نظامی، روزنامه ها و بالاخره از لحاظ انضباط نیرومندتر از همه اینها، شهروندان جنگ طلب، فرماندهان غیرجنگی باشگاه حاجی لک لک وابسته به مجله تایم و «نیویورکر» بود که خبرنگار را به مسیر درست می انداختند؛ یا اینکه پیشنهاد می دادند به عنوان عنصری خطرناک برای تلاش جنگی از منطقه رانده شود. گروه های شهروندان از لحاظ تاکتیکی و لجستیکی کمک می کردند؛ بنیاد مادران به وجود آمد تا بر مسائل اخلاقی نظارت کند و منظور من از مسائل اخلاقی تنها مسائل اخلاقی جنسی نیست بلکه چیزهایی از قبیل قمار و لات بازی هم هست. رازداری فی نفسه حوزه کاملی بود. شاید تمام هیجان های تعصب آمیز ما در بیست سال اخیر در مورد رازداری زاده این دوره باشد. سرو کار ما با رازداری، سرآغازی کاملاً مشروع در هراسی دارد که در آن اطلاع از واحدهای نیروی دریایی غالباً به جلب توجه گله گرگ های زیردریایی دشمن می انجامید. تمام اینها خارج از دسترس بود؛ البته تا زمانی که قضایا سرانجام، به منظور حفظ دقیق اسرار، در اختیار کتابخانه های جهان قرار می گرفت. پیداست که اسرار به دقت حفظ شده، همان هایی اند که همه از آن سر در می آورند.
قصدم این نیست که نشان دهم خبرنگار جنگی با شتاب و فشار وارد از سوی این مقررات، هدایت شده باشد. خبرنگار اغلب کتاب راهنمایش را در مغز خود داشت و حتی محدودیت هایی، به نفع تلاش جنگی، از خود ابداع می کرد، وقتی که وایکینگ پرس بر آن شد تا این گزارش ها را به صورت کتاب منتشر کند، به من پیشنهاد کردند، حالا که همه محدودیت ها برطرف شده، بهتر است عبارت «جایی در فلان و بهمان» را بردارم و به جای آن اسم محلی را که واقعه در آنجا روی داده بگذارم. این امر ناممکن است. من آن چنان رازنگه دار بودم که نام محل وقوع حادثه را به خاطر نمی آورم.
قوانین، چه موضوعه چه بدیهی، بیست سال بعد دست وپاگیر می شوند. سعی می کنم پاره ای از آنها را به یاد بیاورم. در ارتش آمریکا ترس وجود نداشت؛ و از میان تمام افراد شجاع، افراد پیاده نظام از همه شجاع تر و اصیل تر بودند. دلیل این امر از لحاظ تلاش جنگی روشن است. سرباز پیاده نظام در تمام جنگ کثیف ترین، کسل کننده ترین و کم ارج ترین کار را داراست. علاوه بر خطرها و کثیف بودن نوع کار، ناگزیر است به اعمال احمقانه فراوانی دست بزند. بنابراین باید به او بقبولاند که تمام این کارهای بی معنی، عملاً لازم و عاقلانه است و اینکه او، انجام دهنده آن کارها، یک قهرمان است. البته هیچ کس حتی از سر اتفاق، این واقعیت را بررسی نکرد که سرباز پیاده نظام حق انتخاب نداشته است. اگر حق انتخاب می داشت یا بی درنگ اعدام می شد یا برای ابد او را به زندان می فرستادند.
قانون دوم این بود که ما فرماندهان ستمگر، جاه طلب یا اهمال کار نداشته باشیم. اگر این جنون سردرگمی که ما پاره ای از آن بودیم به شکست می انجامید، این نه فقط قبلاً پیش بینی شده بود بلکه جزئی از یک استراتژی مهم تر به حساب می آمد که پیروزی به دنبال خود داشت.
قانون معتبر سوم این بود که پنج میلیون مرد و نیمچه مرد کاملاً طبیعی، جوان، پرحرارت و پر از حیات در دوره تلاش جنگی، ناگزیر مشغله های عادی خود را با دخترها کنار گذاشته بودند.
اینکه تصویرهای دختران لخت و عوری که «مکش مرگ ما» نامیده می شدند همراه آنها بود باعث تعجب کسی نمی شد. چنین قراری قانون بود. وقتی تدارکات ارتش چندمیلیون کاپوت و اقلام دیگر ضد بیماری های مقاربتی سفارش داد، گفته شد به خاطر جلوگیری از نفوذ رطوبت روی صندوق های تیربار به کار می روند. شاید هم همین طور بود.
از آنجا که ارتش و نیروی دریایی، مثل تمام ارتش ها و نیروی دریایی ها متشکل از افراد خوب و بد، زیبا و زشت، ستمگر و مهربان، سنگدل و رحیم، قوی و ضعیف بود، به ظاهر حفظ قاعده کلی نجابت، امری دشوار می نمود؛ ولی درواقع چنین نبود. همه ما جزئی از تلاش جنگی بودیم، همراه آن؛ و نه فقط همراه آن بلکه همگام با آن بودیم. به تدریج این جزئی از وجود ما شد که حقیقت هر چیز، به خودی خود یک راز بود؛ و ناچیز شمردن آن کارشکنی در تلاش جنگی به حساب می آمد. منظورم از این حرف این نیست که خبرنگاران دروغگو بودند. به هیچ وجه. حوادث نقل شده در این کتاب، همه به وقوع پیوسته اند. غیرحقیقی، درست در چیزهای اشاره نشده وجود دارد.
وقتی که تیمسار پاتون در بیمارستان سرباز بیماری را سیلی زد و هنگامی که نیروی دریایی ما، در گالا، پنجاه و نه نفربر ما را منهدم کرد، تیمسار آیزنهاور شخصاً از خبرنگاران جنگی تقاضا کرد جریان را گزارش نکنند، چرا که برای روحیه مردم میهن خوب نبود. البته خبرنگاران جریان را لاپوشی نکردند. خبر از وزارت جنگ به یک خبرنگار محلی درز کرد و موضوع به هرحال چاپ شد. اما هیچ یک از افراد جبهه، در این خیانت کوچک به تلاش جنگی، شرکت نداشت.
در این میان، داستان های قراردادی عجیبی ساختند و چنانکه باید و شاید گزارش کردند. یکی از عجیب ترین آنها مربوط می شد به سرهنگ یا تیمساری از نیروی هوایی که کارش ایجاب می کرد به رغم میل خودش در زمین باشد، و از اینکه نمی توانست با «بچه های» خودش ماموریتی علیه ضدهوایی آلمان انجام دهد، دمغ بود. داشت خون خونش را می خورد. در زمین میخکوب شدن وظیفه ای جدی و دشوار بود. بسیار دشوارتر از ماموریت های پرواز. نمی دانم این داستان از کجا آغاز شد، ولی به نظر نمی آید از سوی افراد زیر پرچم شایع شده باشد. من هرگز دسته بمب اندازی ندیده ام که این وظیفه دشوارتر را در یک چشم به هم زدن به عهده نگیرد. اینها ممکن است کمی وحشی بوده باشند اما تا این حد خنگ نبودند.
با مرور بیشتر این گزارش های قدیمی، بیش از پیش متوجه شدم که جمله ها به دست سانسور تعویض شده اند. نمی دانم چه چیزی تغییر یافته بود. خبرنگاران با سانسورکنندگان درگیر نمی شدند. آنها کار مهمی داشتند. نمی دانستند چه اقدامی ممکن است علیه آنها صورت گیرد. کسی هم نمی توانست آنها را به جرح و تعدیل وادارد. بنابراین برای بقای نفس، خودشان دست به سانسور می زدند. سانسورکنندگان نیروی دریایی مخصوصاً نسبت به نام مکان ها، خواه اهمیت نظامی داشتند خواه نداشتند، حساس بودند. این مطمئن ترین روش بود. یک بار که با سانسور درگیر شدم زمانی بود که از راه شرح جنگ سالامیس که بین یونان و پارس در ۴۸۰ قبل از میلاد درگرفت، گزارشی فرستادم. از آنجا که این گزارش متضمن نام مکان ها - هرچند نام های کلاسیک - بود ماموران سانسور نیروی دریایی تمام داستان را حذف کردند.
ما واقعاً سعی می کردیم قوانین سانسور را رعایت کنیم، گرچه می دانستیم خیلی از آنها بی معناست، اما دانستن اینکه این قوانین کدامند دشوار بود. همیشه برای تغییر دادن آنها به کمک افسر فرمانده راهی وجود داشت.
درست وقتی که آدم فکر می کرد دیگر می داند چه چیزی را گزارش کند، می زد و فرماندهی تغییر می کرد و نمی شد اصلاً چیزی فرستاد.
خبرنگاران، افرادی ساده لوح و کنجکاو و با این همه مسئول بودند. ارتش ها به حکم طبیعت، وسعت، پیچیدگی و فرماندهی، محکوم به اشتباه کردن اند. اشتباهاتی که می توان آنها را در گزارش های رسمی توضیح داد یا تحریف کرد. در نتیجه، فرماندهان نظامی نسبت به گزارش دهندگان کمی عصبی هستند. آنها نسبت به کسانی که در کارشان فضولی می کنند، به ویژه متخصصان، خشمگین اند. حقیقت این است که بسیاری از خبرنگاران جنگی حرفه ای نسبت به هر ارتشی یا عضو نیروی دریایی، جنگهای بیشتر و متنوع تری را دیده اند. مثلاً «کاپا» در جنگ اسپانیا، جنگ اتیوپی و جنگ اقیانوس آرام حضور داشت. «کلارک لی» در کورِگیدور و قبل از آن در ژاپن بود.
اگر افراد ارتش و نیروی دریایی خبرنگاران را دوست نداشتند، کاری هم نمی توانستند بکنند. چرا که خبرنگاران رابط با مردم به حساب می آمدند. به علاوه بسیاری از آنها زبانزد همگان بودند و طرفداران زیادی داشتند. درسراسرکشور تشکیل اتحادیه داده بودند. خیلی از آنها سبک ها و شیوه های مخصوص خودشان را به وجود آوردند. چندتایی از آنها گل سرسبد بودند؛ ولی تعدادشان زیاد نبود. «ارنی پایل» چنان محبوب و مورد علاقه خوانندگان وطنی بود که خیلی از افسران ارشد از نظر شهرت به گرد او هم نمی رسیدند.
من به این جرگه افراد سرد و گرم چشیده، به عنوان یک جانی (Johnny) نورسیده، به عنوان گاوی مقدس و نوعی جهانگرد، ملحق شدم. به نظرم آنان حس می کردند که قلمرو صعب الحصولشان را تهدید می کنم. با این همه هنگامی که فهمیدند از روی کارشان نسخه برنمی دارم و خبرهای مستقیم را گزارش نمی کنم با من خیلی مهربان شدند و تصمیم گرفتند کمکم کنند؛ و چیزهایی را که نمی دانستم یادم دادند. مثلاً کاپا بهترین توصیه رزمی را که تا آن زمان شنیده بودم کرد: «هرجا که هستی بمون، اگه اونا تورو نزدن یعنی که ندیدنت.» بعدها کاپا درست وقتی که قرار بود از آن شغل پر زحمت و بیهوده بازنشسته شود، مجبور شد به ویتنام، در یک منطقه سنگلاخی، پا بگذارد. و ارنی پایل با خستگی مداومش، در جریان یک سفر از پیش طرح ریزی شده، با گلوله یک تک تیرانداز، که بین چشمانش نشست، به بازنشستگی دست یافت.
همه ما، قصه های کوچک ظریفمان را با نسخه برداری تعمیم می دادیم. با مرور این یادداشت های قدیمی، یکی از آنها را که مربوط به خودِ من است به یاد می آورم. من، همیشه، از اینکه چیزی را به چشم دیده ام، تن می زدم. توصیف یک صحنه را، بی کم وکاست، در دهن کسی دیگر می گذاشتم. یادم نیست چرا این کار را می کردم. شاید حس می کردم از زبان یکی دیگر پذیرفتنی تر است، یا شاید به این خاطر که حس می کردم یک مزد بگیر و فضول آغاسی جنگی هستم که از بودن در محل شرمنده بودم. شرمندگی به این خاطر که می توانستم هر وقت بخواهم به وطن برگردم، ولی سربازها نمی توانستند. اما درهر حال خبرنگار، بیشتر وقتها نه ایمن بود و نه راحت، بخش عمده خدمات به آذوقه، ترابری و کارهای اداری مربوط می شد. حتی یگان های رزمی، پس از به پایان بردن ماموریت استراحت می کردند. در صورتی که خبرنگاران می دانستند اگر در صحنه کارزار حاضر نباشند روزنامه هاشان عصبانی می شوند. در نتیجه، تلفات خبرنگاران نسبت بالایی را تشکیل می داد.
این فقط از روی شانس بود که آدم مدت درازی خبرنگار بماند و در متن حوادثی که رخ می داد باشد. با خواندن این گزارشها، از میزان تلفات گزارشگرها به هراس می افتم. تنها مشتی ارواح وراج که شبها وحشت می پراکندند و روزها را از ناله می انباشتند، زنده ماندند.
برگردیم سر قاعده ها. رسم این بود که وانمود کنی همیشه می ترسی؛ به گمانم من واقعاً می ترسیدم؛ ولی البته رسم هم چنین بود. در عین حال، انگار این موضوع نشان می داد که سربازان تا چه اندازه شجاعند. سربازان دقیقاً به شجاعت و بزدلی هرکس دیگری بودند.
ما، بیشتر از کسانی که مطالب ما را دستکاری می کردند، خودمان آنها را دستکاری می کردیم. نسبت به آنچه که جبهه وطنی نام داشت احساس مسئولیت می کردیم. هرگونه احساس همگانی، به جز اینکه جبهه وطنی باید به دقت از جمیع جهاتِ مورد نیاز جنگ پاسداری شود، دهشتناک بود. ما احساس می کردیم که باید از سرویس های نظامی در مقابل انتقاد حمایت کنیم وگرنه آنها مثل آشیل(۵) قهر می کردند و به درون چادرهاشان می خزیدند.
بی تردید انضباط و خودسانسوری، بین خبرنگاران جنگی، امری اخلاقی و میهن پرستانه بود، اما ضمناً، در عمل، نوعی بقای نفس هم به حساب می آمد. برخی موضوعات تابو بودند و بعضی افراد نباید مورد نقد یا حتی سوال قرار می گرفتند. گزارش های گزارشگر ساده لوحی که قاعده ها را نادیده می گرفت در میهن چاپ نمی شد؛ تازه، توسط فرماندهی از صحنه خارج می شد و یک خبرنگار بیرون از صحنه کاری ندارد.
مثلاً ما می دانستیم که یک افسر ارشد خیلی معروف، مرتباً نماینده های مطبوعات را عوض می کرد؛ چون که عناوین کافی به او نمی دادند. یک فرمانده را می شناختیم که گروهبانی از رسته مخابرات را برکنار کرد، به خاطر اینکه عکسی ناجور از نیمرخ او مخابره کرده بود. تعدادی از افسران خوب صف، به دلیل حسادت ارشدهاشان، از پست های خود برکنار شدند؛ چون که مورد تحسین فوق العاده گزارشگران و همچنین مورد علاقه فراوان افراد خود بودند. مرخصی های استعلاجی همیشگی که بخش عمده ای را تشکیل می داد، روابط تماشایی بین یگان موزیک و زن های ارتشی (WAAC)، معافیت های پزشکی به دلیل عقب ماندگی، خشونت، بزدلی، حتی انحراف جنسی، امری رایج بود. با این همه گزارشگری را نمی شناسم که حتی از یک مورد این گونه اطلاعات استفاده کرده باشد. گذشته از اخلاقیات زمان جنگ، این امر می توانست خودکشی شغلی به حساب آید. مردی که تفنگ از دست وا می نهاد، و جهان را به متارکه جنگ می خواند، در کار راهه خود نابود می شد و وظیفه اش به پایان می رسید.
باری ما از جنگ تنها تکه ای را می نوشتیم ولی در عین حال باور داشتیم، با تعصب باور داشتیم، که این بهترین کاری بود که می توانستیم بکنیم. شاید به همین دلیل، داستان ها و رمان هایی نظیر «برهنه ها و مرده ها(۶)» که سربازان سابق پس از جنگ نوشتند، عده کثیری را که به دقت از تماس باغوغای جنون آمیز جنگ برکنار مانده بودند شوکه کرد.
به هر حال ایده های فراوانی برای نوشتن داشتیم؛ مثل قهرمانی، ایثار، تیزهوشی و مهربانی که می شد درباره همه آنها نوشت. شاید در حذف بخشی از تصویر کلی حق با ما بود. بی تردید اگر همه آنچه را که می دانستیم با زبان میدان کارزار گزارش می کردیم جبهه میهنی آشفته تر از آن می شد که بتوانیم راهش بیندازیم. به علاوه، در مقابل هر هیاهوی خودخواهانه ای یک «برَدلی(۷)» وجود داشت و دربرابر تبلیغ های دیوانه وار خطابه های نظامی، مردان بزرگی مانند «تری آلن» و تیمسار «روزولت». در حالی که در جبهه، بین پهلوان پنبه های بوگندو، حقه باز و دهن گشاد، قهرمان های واقعی، مردان مهربان و تیزهوش هم بودند که می دانستند، یا خیال می کردند که می دانند، برای چه می جنگند و تمام خواب و قرارشان را بر سر راه خود می گذاشتند.
به اعتقاد من، خبرنگاران به شخصه افرادی اخلاق گرا و مسئول بودند. خیلی از آنها مردانی شجاع و برخی هم افرادی بس ایثار گر بودند. اما حالا پس از آنکه ماجرا بایگانی شده گمان می کنم که ما از افسران و افراد زیرپرچم نه بدتر بودیم و نه بهتر. ما فقط از تسهیلاتی بیش از سرویس های جنگی برخوردار بودیم، خواه صاحب منصبان و خواه افراد زیر پرچم. ما جزو همردیف ها به حساب می آمدیم که از ستوان تا سرهنگ دوم را دربرمی گرفت. اجازه داشتیم از جیره افسران استفاده کنیم، کاری که سربازان نمی توانستند بکنند. اما ضمناً با سربازان هم قاتی بودیم که افسران نمی توانستند باشند.
یکی از مجالس رقص افسران را، در آفریقای شمالی، به خاطر می آورم. رقصی خنک و بی مزه که افسران جزء با پرستارهای عضو ارتش با آهنگ صفحه های قدیمی یک گرامافون بوقی می رقصیدند، و در همان نزدیکی، کنار آسایشگاه ها، یکی از زیباترین «کومبا»های جازی که شنیده بودم آدم را حالی به حالی می کرد. خبرنگاران، طبعاً به طرف موسیقی بهتر می رفتند.
مسلماً صف امتیازات خود را داشت، اما این امتیازات در ما، گاهی به افسار گسیختگی می کشید. وقتی که کارها انجام می شد و گزارش های ما روی سیم فرستنده بود؛ نشانی بازارهای سیاهِ گوشت، لیکور و زنانی را که می شد گیر آورد کشف و مبادله می کردیم. تاکسی های غیرمجاز را می شناختیم. بامبول می زدیم، می دزدیدیم، تمارض می کردیم. از زیر کار در می رفتیم و به طور کلی تا آنجا که مقدور بود برای خودمان بساط آسایش فراهم می کردیم. خیلی زود یاد می گرفتیم که با دادن یک پیک ویسکی به یک گروهبان ترابری، می توان در هواپیما جلوتر از یک تیمسار - با انبوه فرمانهای ستاد کل - نشست.
از ارتش چیزهای زیادی نمی دزدیدیم: ناچار نبودیم، همه چیز به ما داده می شد. به علاوه در مقابل ما متخصصان ارتشی بودند.
در تدارکات تیمساری را به یاد می آورم، وقتی که گزارش گم شدن مواد یک انبار مهمات را می خواند از خشم منفجر شد: «سرباز آمریکایی بدترین دزد جهان است. می دانید چه خواهد شد؟ وقتی که آنها همه چیز ما را می دزدند، بعد شروع می کنند به دزدی کردن از آلمان ها، و آنوقت خدا به داد هیتلر برسد.»
یک بار روی دریا در ناوشکنی ناگهان تمام سلاح های کمری افسران، از کالیبر ۴۵ گرفته تا تپانچه، مفقود شد. تمام سوراخ سنبه های کشتی، حتی مخازن سوخت و آب را، از سر تا ته گشتند ولی حتی یک اسلحه هم پیدا نشد. نوعی اجبار برای دزدی وجود داشت. زندانی ها برای ساعت، دوربین عکاسی، سلاح کمری (کالاهای تجارتی با مارک GI) با مهارتی حرفه یی سرو دست می شکستند. اما خبرنگاران چندان چیزی بلند نمی کردند. اول اینکه، همان طور که گفتم، به خاطر آنکه مجبور نبودیم و دوم اینکه محل ما مدام در حال تغییر بود و نمی توانستیم لوازم را با خودمان این طرف و آن طرف ببریم. خدا می داند چقدر سر نیزه، ملافه و ماسک های ضد گاز به دستم افتاد. به ندرت آنها را با خودم به جایی که می رفتم می بردم، اگر هم می بردم برنمی گرداندم. در انباری هتل های لندن، از پانزده سال پیش، چمدان های غنایمی توسط خبرنگاران جا گذاشته شده که کسی دنبال آنها نیامده است. من شخصاً دو تا از این چمدان ها را می شناسم.
به خاطر همه آنچه که ارزش دارد، به خاطر همه آنچه که ممکن است دوباره به دست آورد، اکنون قصه های پی درپی، داستان های قشنگ، خاطرات نیمه جدی و نقطه نظرهایی را تقدیم می کنم که در یک دوره به وجود آمدند و بعد برای همیشه از پهنه گیتی محو شدند. بخش کوچک و غم انگیز و مضحکی از جنگی که من دیده ام و آن را قبول ندارم. جنگی با جلوه ای ساختگی و غیرواقعی، گو اینکه در اذهان همچون تصاویر جنگهای «کرِسی»، «بانکرهیل(۸)» و «گتیزبرگ(۹)» جای گرفته اند. با آنکه کل جنگ نشانه ای از ناکامی انسان به عنوان حیوان متفکر است، با این همه در این خاطرات جنگی، برخی نشانه های دلاوری، تهور و مهربانی دیده می شود. نشانه هایی از انسانی که کشته شد یا معلول زیست اما بذری معیوب را به عنوان یک هبه، برای اطفال خود به یادگار نگذاشت.
اکنون سالهاست که با ترس و تنها ترس پرورده شده ایم. البته ترس محصول خوبی ندارد. فرزندان ترس، سفاکی و نیرنگ و بدگمانی اند که در ظلمت ما جوانه می زنند. درست به همان اندازه که ما با بمب های آزمایشی مان هوا را می آلاییم، جانهای ما با ترس، بی هویتی و دهشت سرسختانه غده وار، زهرآگین می شود.
بخش های گوناگون این کتاب زیر فشار و تنش نوشته شده است. نخستین انگیزه ام برای بازخوانی آن، اصلاح، جرح و تعدیل، هموار کردن جمله های ناپخته و حذف تکرارها بوده است. اما ناهمواری آن به نظر من جزئی از آنی بودن آنهاست. آنها همانقدر واقعی اند که وروره جادوی شریر و پری زیبا؛ و همانقدر حقیقی و آزموده شده و تصحیح شده اند که هر افسانه دیگری.
بسی پیش تر از اینها، روزگاری، جنگی درگرفت.

سخن ناشر

جان استن بک(۱)، زاده ی ۱۹۰۲، رمان نویس شهیر آمریکایی است که آثار واقع گرایانه اش تصویری از زندگی انسان معاصر را به نمایش می گذارد. تلاش بی وقفه ی او برای انعکاس واقعیات تلخ و پر از گزند طبقات فرودست و دور شدن از فضای رمانتیک حاکم بر ادبیات آمریکا، باعث شد که آثار وی طی چند دهه تبدیل به روایتی از تاریخ نانوشته ی مردمان این سرزمین شود.
توصیف بی نظیر استن بک از خانواده ای آواره و مصیبت زده در کتاب خوشه های خشم (۱۹۳۹)، شاهکاری را به ادبیات آمریکا افزود که در همان سال با ستایش منتقدین، جایزه ادبی پولیترز را به خود اختصاص داد.
استن بک نویسنده ای پرکار بود و آثاری چون در نبردی مشکوک (۱۹۳۶)، موش ها وآدم ها (۱۹۳۷)، راسته کنسروسازان (۱۹۴۴)، اتوبوس سرگردان (۱۹۴۷)، شرق بهشت (۱۹۵۲)، روزگاری جنگی درگرفت (۱۹۵۸)، زمستان نارضایتی ها (۱۹۶۱)، سفرهای من با چارلی (۱۹۶۲)، همچنین مروارید، اسب سرخ، مرگ و زندگی و دره ی دراز در کارنامه ی درخشان او دیده می شود.
تجربیات شخصی نویسنده، از کارگری تا نویسندگی، پل ارتباطی او با لایه های تحتانی اجتماع بود.
کشور ما از دیرباز با آثار استن بک آشنا بوده است، زیرا زبان او روایت گر درد مشترکی از تمامی انسان ها، فارغ از هر نژاد و ملیت است.
انتشارات نگاه مفتخر است، در مجموعه ای بی مانند، آثار این نویسنده ی بزرگ را با ویرایش جدید، تقدیم به دوستداران ادبیات جهان کند.

موسسه انتشارات نگاه

انگلستان

کشتی نفربر
جایی در انگلستان، ۲۰ ژوئن ۱۹۴۳. در بارانداز، هزاران سرباز روی بسته هاشان می نشینند. غروب است. هنگام نخستین روشنی های رنگ باخته. افراد کلاه خود به سر، هم شکل، مثل ردیف های طولانی قارچ اند. تفنگ هاشان جلوی زانوهاشان قرار دارد. نه عینیت دارند و نه شخصیت. در یک ارتش، افراد عبارتند از یگان ها، شماره هایی نوشته شده با گچ روی کلاه خود. مثل شماره پروانه روی آدم ماشینی. بار و بنه، از قبیل کیسه خواب، چادر و کوله پشتی، با نظم چیده شده. بعضی به تفنگ های اسپرینگ فیلد و انفیلد متعلق به جنگ جهانی اول مسلح اند و برخی دیگر به اِم یک یاگاراند، پاره ای دیگر هم کارابین های تمیز کوچک، سبک و خوش دست دارند که هرکسی دوست دارد آنها را، بعد از جنگ، برای شکار داشته باشد.
روی اسکله، کشتی نفربر، بلند و ستبر، مانند ساختمانی اداری قد برمی افرازد. آدم برای دیدن آخرین مزغل و جلوی عرشه باید گردن بکشد. این یک کشتی بی نام است و تا زمانی که جنگ ادامه دارد، یحتمل، بی نام خواهد ماند. عده کمی مقصدش را می دانند. مسیرش را باز هم تعداد کمتری. فشار وارد بر فرماندهان تحمل ناپذیر است. اگر ناخدا، کشتی و محموله آن را از دست بدهد هیچ گاه راحت نخواهد خوابید. همین حالا هم نمی خوابد. مخزن ها پر شده اند. کشتی منتظر است تا افراد سوار شوند.
روی بارانداز، سربازها خاموش اند. کمتر گفت وگویی هست. کسی نمی خوابد. همین که تاریکی چیره می شود، افراد را از یکدیگر نمی توان بازشناخت. سرها خسته به جلو خم شده اند. بعضی از آنها تمام روز، و بعضی دیگر چند روز، در همین وضع بوده اند.
برای اینکه آدم کلاه یا کپی به سر بگذارد شیوه های گوناگونی وجود دارد. یکی با کشیدن کلاه به جلوی سر، یا یک بری گذاشتن آن، خودی نشان می دهد؛ اما با کلاه خود، چنین کاری ممکن نیست. کلاه خود را فقط یک جور می توان بر سر گذاشت. هیچ راه دیگری وجود ندارد. کلاه خود، دور سر در یک سطح، تا بالای چشم و گوش، و از پشت تا گردن پایین می آید. آدم با آن شبیه قارچی است در پهنه ای از قارچ ها.
حالا چهار تا تخته پل باز می شود. افراد، پاهاشان را، خسته، جلو می کشند و در یک صف می ایستند. به خاطر سنگینی کوله پشتی به جلو خم شده اند. پاها، به علت انحنای تخته پل، کشیده می شوند. سربازان یک به یک توی دروازه های بزرگ جانبی کشتی نفربر، ناپدید می شوند.
در داخل، بازرس ها آنها را می شمارند. شماره های با گچ نوشته شده روی کلاه خودها را دوباره از روی فهرست، بازبینی می کنند. جاها قبلاً تعیین شده. نیمی از افراد روی عرشه ها می خوابند و نیمی دیگر در اتاق های رقص و ناهارخوری، جایی که روزگاری، آدم هایی از نوع دیگر در آنجا می نشستند و به چیزهای بسیار مهمی دست یافتند که حالا دیگر وجود ندارد. عده ای در عرشه و راهرو، روی نیمکت و ننو می خوابند. فردا نوبت آنها تمام می شود. آن وقت افراد روی عرشه، برای خوابیدن تو می روند و افراد داخل، بیرون می آیند.
تا زمانی که کشتی پهلو بگیرد، هر شب این جا عوض کردن ها انجام خواهد گرفت. تا رسیدن به خشکی، کسی لباسش را در نمی آورد. این، یک کشتی تفریحی نیست.
روی عرشه ها، افراد، در حالی که از زیر سایه روشن بیرون، تیره می نمایند به خواب می افتند. تا جا خوش می کنند خوابشان می برد. خیلی ها، حتی کلاه خودشان را هم بر نمی دارند. روزی خسته کننده بود. تفنگ ها را در کنار خود، به دست گرفته اند.
صف ها هنوز از روی تخته پل به طرف کشتی روانند. یک هنگ سرباز رنگین پوست و صدتایی پرستار، با کلاه خودها و کوله پشتی های صحرایی شان، تر و تمیز به نظر می رسند. دست کم پرستارها را، گذشته از تعدادشان، در اتاق های خصوصی کشتی جا می دهند: روی تخته پل شماره ۱، فرمانده کل یک جناح بمباردمان و یک گروه دژبان از راه می رسند. همه آنها خسته اند. جاهاشان را پیدا می کنند و به خواب می روند.
اعزام، هنوز ادامه دارد. سیگار کشیدن قدغن است. هر کس که وارد کشتی می شود از نظر اعزام کنترل شده است، تا مطمئن شوند که مال آنجاست. بارگیری خیلی آرام صورت می گیرد. در راه پله ها، تنها صف های درهم پاها و دستورهای «آهسته» وجود دارد. گروه دایمی دژبان، هر حرکتی را می شناسد. آنها قبلاً هم، با مسئله آمد و شدی از این دست، مواجه بوده اند.
زمین های نیم جریبی(۱۰) تنیس روی عرشه بالایی پر از مردان خفته است. مردان، پاها و ساز و برگ هاشان. دژبان ها، همه جا در پله ها و راهروها، مراقب و گوش به زنگ اند. سوار شدن باید در نهایت آرامش صورت گیرد. یک مانع کوچک، باعث تلف شدن ساعت ها وقت می شود. مثل راننده ای لجباز، که در رانندگی خلاف می کند و خیابانی را مدت زیادی بند می آورد. به رغم گام های درهم وبرهم، سوار شدن با سرعت زیاد انجام می گیرد. نزدیک نیمه شب، آخرین سرباز وارد کشتی می شود.
افسر فرمانده، در اتاق فرماندهی، پشت میزی دراز، با چند تلفن، می نشیند. آجودان او، افسر خسته موبوری است که گزارش می دهد و ورقه هایش را روی میز می گذارد. افسر فرمانده سری تکان می دهد و دستوری صادر می کند.
بلندگوها درسرتاسر کشتی می غرند. سوار شدن تمام است. تخته پلها از کشتی به طرف پایین سر می خورند. درهای آهنی بسته می شود. کسی جز سکاندار نمی تواند وارد کشتی شود یا از آن بیرون برود. روی پل، ناخدا آرام قدم می زند: حالتی مسئول دارد. هزاران نفر در اختیار او هستند. اگر اتفاقی بیفتد به گردن اوست.
کشتی مقابل اسکله قرار می گیرد و صدای تنفس سبکی از اعماق آن شنیده می شود. حالا دیگر سربازان از وطن جدا شده اند، درعین حال هنوز صد قدم هم از آن دور نیستند. بر عرشه بالایی، چند مرد روی نرده ها خم شده اند و به اسکله و شهر پشت سرشان نگاه می کنند. آب روغن آلود، با جریان مد، لب پر می زند. دیگر هنگام رفتن است. در اتاق ستاد، افسر فرمانده، پشت میزش می نشیند. آجودان خسته موبور کنار اوست. تلفن زنگ می زند، افسر فرمانده گوشی را برمی دارد. لحظه ای گوش می دهد و بعد گوشی را می گذارد. به سوی آجودان برمی گردد. می گوید: «این هم از این».

جایی در انگلستان، ۲۱ ژوئن ۱۹۴۳. حالا، مد برگشته است. نیمه شب است. روی پلی که برفراز ساختمان های اسکله قد کشیده، فعالیت عظیمی به چشم می خورد. طناب ها شل شده. برعکس، موتورها کار می کنند. کشتی بزرگ به دقت وارد لنگرگاه می شود، تقریباً دو سمت ساحل را پر می کند. یدک کش های کوچک منتظر آن هستند. نزدیکش می شوند و وادارش می کنند به طرف راست بپیچد. بعد، مثل کشتی های در حال غرق شدن، همانطور که آرام به سوی دریا روانند به گوشه آن می آویزند. در میان سربازان خفته، تنها دژبان ها شهر تیره را می بینند که لغزان است.
در ته کشتی، در بیمارستان، چیزهایی اتفاق می افتد که برای افراد زیادی پیش می آید. یک سرگرد پزشک بلوزش را درمی آورد، آستین هایش را بالا می زند، دستهایش را با صابون طبی می شوید. یک پرستار ارتشی در لباس اتاق عمل، روپوش سفید دکتر را در دست دارد. سرباز ناشناس، با آپاندیس خطرناک، شکمش را گرفته، پرستار دیگری موهایش را می تراشد. نوری درخشان روی میز عمل جراحی می افتد. سرگرد پزشک دستکش ضدعفونی شده به دست می کند. پرستار، ماسکش را روی بینی و دهانش میزان می کند و به سرعت به سوی سرباز خوابیده روی میز، زیر کانون نور، می رود.
کشتی بزرگ، شهر را آهسته پشت سر می گذارد و یدک کش ها ترکش می کنند. چیزی سیاه درون تاریکی می خزد. در عرشه ها و راهروها و درخوابگاه های کشتی، هزاران نفر به خوابی سنگین فرو رفته اند. تنها چهره هاشان از میان تاریک روشن نور، نمایان است. چهره ها نقشی از دستها و پاها و کوله پشتی های درهم و برهم، افسران و دژبان ها، به نگهبانی این خواب عظیم، خواب بس سنگین، خواب خیل خفتگان، ایستاده اند. بوی افراد به مشام می رسد، بوی ویژه ارتش، بوی پشم و بوی تلخ خستگی و بوی روغن اسلحه و چرم. سربازان، همیشه این بو را می دهند. افراد، گل و گشاد خوابیده اند. بعضی با دهان باز، ولی خرناس نمی کشند. آنقدر خسته اند که نمی توانند خرخر کنند. اما نفسهاشان، ضربان دار و شنیدنی است. آجودان موبور خسته، مانند شبحی در عرشه پرسه می زند. نمی داند اصلاً دوباره خواهد خوابید یا نه. او و افسر دژبان، مسئولند که آهسته پیش بروند. هر دو، جدی اند ومسئول.
مردان خفته، چیزی عظیم را از دست می دهند. همانطور که معمولاً آخرین چیزها از دست رفته است. کارمندان و کشاورزان، فروشندگان، دانشجویان، کارگران، تکنیسین ها، گزارشگران و ماهیگیران که کارشان را ول کرده اند تا در ارتش باشند. آنها در همان وضعیت شغلی که بودند برای همین لحظه تربیت شده اند. این هم تحقق همان چیزی است که آن را تمرین کرده اند. کشورشان که آنها سربازان مدافع آنند در درون شب مه آلودی فرو می لغزد و آنها در خواب اند. کشوری که در طول ماه های آینده تمام فکر و ذکرشان را به خود مشغول خواهد کرد دیگر دیده نمی شود. آنها نتوانستند آن را ببینند. خواب بودند. تا مدتی طولانی آن را نخواهند دید. برخی از آنها هیچ وقت. وقت خوبی بود برای بروز احساسات. لحظه ای که دیگر باز نمی گردد. اما خب! خیلی خسته بودند. مثل بچه هایی که برای دیدن «سانتاکلوز(۱۱)» بیدار خوابی بکشند، ولی از زور خستگی نمی توانند آن را ببینند. حتماً دلشان می خواست این لحظه را به خاطر داشته باشند. ولی چنین چیزی واقعاً برای آنها پیش نخواهد آمد.
شب دارد از راه می رسد. از روی دریا. هوا ابری است و باران سبکی آغاز به باریدن می کند. هوایی خوب برای دریانوردی. هیچ زیردریایی ای از فاصله دویست یاردی قادر به دیدن ما نیست. کشتی، رنگ خاکستری و مه آلود دارد. درون مه خاکستری می خزد و در آن حل می شود. در بالا، یک هواپیمای کوچک نیروی دریایی، گشت می زند و گاهی به قدری نزدیک می شود که افراد داخل کابین کوچک معلق آن را می توان دید.
حالا، کشتی نفربر خاموش است. می شنود، اما حرف نمی زند. امواج رادیویی اش به کار نمی افتد، مگر وقتی که آسیب ببیند یا مورد حمله قرار گیرد.
در طول سفرش کسی چیزی از آن نخواهد شنید. زیردریایی ها، زیر دریای تیره مقابل قرار دارند و بسیاری از افراد روی عرشه، قبلاً هیچ وقت اقیانوس را ندیده اند. دریا نیز تازه، بدون خطرهایی که در کمین اند بسیار تاریک و دهشت آور می نماید. علاوه بر جنگی که در پیش است، موارد دیگری نیز هست که یک نوجوان تازه سرباز را می ترساند: چیزهای تازه، مردم تازه و زبان های تازه.
حالا، افراد قبل از بیدار باش، دارند بیدار می شوند. لحظه حرکت کشتی پشت سر گذاشته شده. آنها، به خاطر مقصدی ناشناخته، مسیری نامعلوم و نوعی زندگی که حتی یک ساعت بعدش معلوم نیست، بیدار شده اند. کشتی بزرگ، دماغه اش را به درون اقیانوس اطلس فرو می برد.
بر روی عرشه، دو جوان نوبالغ پشت کوهی ایستاده اند و با شگفتی به دریای بیکران نگاه می کنند. یکی از آنها می گوید:
- می گن آبش تا ته شوره.
دیگری می گوید:
- خب، خواهی دید که اینجورهام نیست.
- چی؟ اینجور نیست؟ چرا؟
دیگری با اطمینان حرف می زند:
- ببین پسر، می دونی که دنیا این قدرها هم با نمک نیست. فقط پیش خودت مجسمش کن!

جایی در انگلستان، ۲۲ ژوئن ۱۹۴۳. اولین صبح، در یک کشتی نفربر. یک بلبشوی حسابی. مسئله تغذیه هزاران نفر، در یک چنین جای تنگ، در خور تعمق است. دو وعده غذا در روز، به فاصله ده ساعت. صف های شلوغ صبحانه از ساعت هفت شروع می شود و تا ساعت ده ادامه می یابد.
شام، از ساعت پنج بعدازظهر تا ساعت ده شب. در این مدت، افراد، در سه ردیف، در راهروهای دراز و باریک، با یغلاوی هاشان صف کشیده اند.
روز اول، این روش ثمربخش نیست. بر اثر ازدحام سنگین، فشار زیاد است و خلق ها تنگ. ساعت ده صبح یک سرباز بینوای جنگ شیمیایی، دست به دامن دژبانی می شود که صف های درهم ریخته را مرتب می کند:
- لطفاً منو از تو این صف در بیارین سرکار، سه بار صبحونه خورده م. دیگه جا ندارم. هر دفه که از صف در اومدم منو هل داده ن تو یه صف دیگه.
در این کشتی، نمی توان با افراد به عنوان فرد رفتار کرد. آنها شماره هایی هستند که یک فضای افقی و عمودی شش در سه را به عرض دو پا اشغال می کنند. برای یک واحدجسمانی، فضای زیادی را باید اختصاص داد. آنها، دستگاه هایی هستند که برای جلوگیری از توقفشان باید به آنها سوخت رساند. به پسماند احتراقشان باید توجه کرد و آن را از بین برد. برای تشخیص شان به مثابه افراد، راهی وجود ندارد. در روزهای دوم و سوم، این شیوه جا می افتد. صف، به موقع، آرام جلو می رود. اما روز اول، دیگر، سپری شده است.
افراد دارند استراحت می کنند، جایی برای جنب و جوش وجود ندارد. در طول سفر، هیچ کاری نمی توانند بکنند. پاها خیلی زیادند. پاها در یک کشتی نفربر نقش بسیار مهمی دارند. آدم می تواند سرپا دستهایش را به نحوی نگاه دارد. اما پاها، چه درازکش و چه نشسته، مساله است. آنها این ور و آن ور، ولو هستند. در هر گوشه و کناری میخ می شوند. از آنها حفاظت نمی شود. چرا که عضوی از آدمی اند؛ با کمترین احتمال زخمی شدن. برای حرکت به سویی باید از میان پاها قدم برداشت. باید از روی پاها گذر کرد.
پاهایی هستند بزرگ و بدشکل، همینطور پاهایی تمیز و کوچک؛ با کفشهای واکس زده یا پنجه برگشته. بند کفشهای گره زده و درهم پیچیده. سگک های کوچک مرتب. به شخصیت هرکس می توان از روی پاها و کفش ها پی برد. پاهایی هستند خسته، عصبی یا چابک. تداعی یک کشتی نفربر، یادآوری پاهاست. شب، روی کشتی باید خاموش خزید تا از میان چند جریب پا، راهی گشود.
حالا افراد شروع می کنند به ناآرامی. سخت است بنشینی و کاری نکنی. بعضی ها کتاب های جیبی کوچکی به همراه دارند. برخی به کتابخانه کشتی می روند و کتاب می گیرند. داستان های پلیسی و داستان های کوتاه. هرچه دستشان برسد می خوانند. خیلی ها هم مطالعه را سرگرمی نمی دانند. آنها تفریح یگری برای خود دست و پا می کنند.
چند ماه قبل، بخش تدارکات، در میان اقلام مورد مبادله بین سربازان، صدها هزار سری تاس را گزارش داد. به نشانه اینکه بازی «پیچاز(۱۲)» در ارتش بسیار مورد علاقه است. کسانی که از «پیچاز» به عنوان یک بازی پیش پا افتاده یاد می کنند، تا چنین چیزی را خود ندیده باشند ممکن نیست آن را باور کنند. این بازی در مقیاسی وسیع مثل جریانی قوی رواج داشته. در محبوبیت آن تردیدی نیست. به دلیل محدودیت جا، ازصفحه بازی، باخانه های مخصوصش، صرف نظر شده. بازی روی پتوی سربازی انجام می شود. بازی نشاط آور و سالمی است. شش دانگ حواس بازیکن ها متوجه آن می شود. بعضی از دورهای بازی، روزها ادامه می یابد. در واقع هیچ کس در تمام طول بازی، قطعش نمی کند. بازی دیگری که خیلی محبوب است، بازی کازینوست. رایج ترین آن، کازینوی دسته ای و کازینوی پنج کارتی است.
مایه خوشحالی است که ارتش نوین ما به فضایل از سکه افتاده پدران خود رو آورده است. کشتی، حسابی مسلح است. تیربارها، از هر چشم اندازی جلوه می فروشند.
این کشتی نفربر می تواند در مسیر خود در جهت های مخالف بجنگد. بر کف کشتی، علاوه بر قایق های نجات، صدها کلک آماده به آب انداختن اند. این قایق ها و کلک ها، به غذا، آب و حتی لوازم ماهیگیری مجهزند.
آنهایی که شب قبل روی عرشه ها خوابیده بودند، به داخل می روند و به همین ترتیب افراد داخل، بیرون می آیند. بادخنکی می وزد. سربازان، تکه های چادر را برمی دارند و شروع می کنند به ساختن سرپناه های ابتکاری. عده ای ملافه های کوچک را بین تیرک ها و تیرهای آهنی می بندند. عده ای دیگر در میان زورق ها آلونک هایی از کرباس درست می کنند تا جلوی باد را بگیرند. داخل این سرپناه ها مشغول مطالعه، بازی «پیچاز» یا «کازینو»اند. دریا آرام است. این خوب است. چون که بسیاری از نفرات هیچگاه، پا توی هیچ قایقی نگذاشته اند. هوا کمی که بد باشد دریازده می شوند. بنابراین یک مسئله اضافی برای نیروی همیشه خسته و رنجور کشتی به وجود خواهد آمد.
عرشه را نمی توان شست. محلی که افراد هنگام شست وشوی عرشه به آنجا بروند وجود ندارد، از این دست، در یک کشتی، نکته های ظریف بسیاری هست. برای دیدن کشتی دیگر، نفرات نباید به یک طرف هجوم ببرند. چون که سنگینی زیاد به آن سمت کشتی یله می شود و احتمال دارد کشتی را با خطر مواجه سازد. محموله ما انسان است و باید با احتیاط حمل شود.
هر روز، در کشتی، نظام جمع برقرار است. زنگها به صدا درمی آیند. گذشته ازهرج ومرج روز نخست، افراد آرام، سرجاهاشان می روند.

جایی در انگلستان، ۲۳ ژوئن ۱۹۴۳. یک کشتی نفربر، اجتماع شگفتی است و مثل یک اجتماع از خود واکنش نشان می دهد. یگانه، جدا افتاده از کل جهان، با خطر همیشگی حمله و انهدام. این واقعیت از ذهن بچه ها دور نمی شود. فرقی نمی کند چه تصوری از آن داشته باشند. در هر نقطه زیر آب احتمال وجود زیردریایی هست. هر لحظه ممکن است بر اثر انفجار، کشتی بزرگ به اعماق آب برود.
از این رو، مسلسل چی ها استراحت ندارند. وسایل استراق سمع آماده و مشغول کارند. نیمی از حواس گوش می خواباند و تمام وقت گوش به زنگ است. در شب، هر صدای کوچکی، اهمیت بسیاری دارد. تیربارها هر از گاهی شلیک می کنند تا معلوم شود در وضع مناسبی هستند. افسر تیربار، هرگز استراحت نمی کند. روی سکوی فرماندهی، فرمانده به ندرت می خوابد. فنجان قهوه را به دست دارد.
تحت چنین فشاری، مغز انسانی با هوشیاری واکنش نشان می دهد. ادراکش را داخل واقعیت ها می کند و واقعیت ها را از نو می سازد. از این نظر یک کشتی نفربر، مرکز شایعه هاست. شایعه هایی که از دماغه تا عقبه کشتی بال می گشایند. شگفت ترین چیز این است که در همه کشتی های نفربر، شایعه ها مثل همند . یک تصویر کلی در همه آنها هست. داستان شروع می شود، تکرارش می کنند و همه، به جز نیروی ثابت کشتی، چند ساعتی آن را باور می کنند تا شایعه دیگری جای قبلی را بگیرد. جالب است چند تایی از شایعه ها را یادداشت کنیم - وقتی که به گوش ها برسد دیگر به عنوان فولکلور کشتی نفربر می توان آنها را مشخص کرد.
در هر کشتی نفربر موارد زیر بدون استثنا شنیده شده، ضمن آنکه در هر کشتی هم آن را باور کرده اند.
۱- امروز صبح، یک زیردریایی ما را دید. نتوانست به ما نزدیک شود. اما به افرادش خبر داد و حالا چیزی دارد به ما می چسبد تا غرقمان کند. گفته می شود این شایعه را افسر بی سیم پخش کرده که با گوش خودش شنیده زیردریایی دشمن دارد همپالکی های خودش را فرا می خواند. شیء مشکوک همین امشب به ما نزدیک می شود. یک افسر مسئول این قضیه را گفته.
۲- امروز صبح، یک زیردریایی روی آب آمد. نمی دانست ما نزدیکش هستیم. صدایش را با وسایل استراق سمع شنیده بودیم. این بود که تیربارها آماده بودند به آن شلیک کنند و حسابش را برسند.
به محض آنکه آب را شکافت، ما را دید و به موقع علامت داد که خودی است.
معلوم نیست چرا نتوانسته با وسایل صوتی از وجود ما باخبر شود. اگر این سوال بالا بگیرد آن وقت شایع می شود که حتماً دستگاه های استراقش کار نمی کنند.
۳- توی افسران، اتفاقی وحشتناک و ناگفتنی افتاده است. (این شایعه فقط میان سربازان رواج دارد.) جنایتی که آنها مرتکب شده اند ذکر نشده، اما عده ای از افسران بازداشت شده اند. می خواهند آنها را دادگاهی کنند. این شایعه، یک خواست قلبی صرف است.
۴- فروشگاه افسران و فروشگاه سربازان، هر دو، در بطری های قهوه یی رنگ نوعی لیموناد می فروشند. سربازان خیلی خوب می دانند که داخل آن بطری ها لیموناد است. اما در کشتی شایع می کنند که بطری های قهوه یی قسمت جدای افسران، حاوی آبجوست. ناخرسندی کوچکی برای این قضیه به وجود می آید، تا اینکه بر اثر شایعه ای جدید فراموش می شود.
۵- قسمت جلوی کشتی ضعیف است، تعمیرش کرده اند. در آخرین سفر، یک ناوشکن (گاهی هم یک رزمناو) جلوی آن را به دو نیم کرده. بعداً تعمیرش کردند و راهش انداختند. البته فعلاً وضعش بد نیست. مگر آنکه گرفتار هوای بد بشویم، در آن صورت ممکن است داغان شود. از آنجا که به دلیل وجود دسته مسلسل چی، کسی اجازه ندارد به دماغه کشتی نزدیک شود، نمی توان آن را از نزدیک دید و فهمید که این حرف درست است یا نه؟
۶- دیشب رادیوی آلمان ها، اطلاع داد که کشتی ما غرق شده. آنها معمولاً برای آنکه سروگوشی آب بدهند، این کار را می کنند. والدین، همسران و دوستان، دقیقاً نمی دانند ما در کدام کشتی هستیم. اما وقت آماده باش ما را می دانند. بنابراین عصبی می شوند. البته هیچ راهی وجود ندارد که بتوان خبر تندرستی را به آنها داد. چون که اجازه ارسال هیچ گونه پیامی را نمی دهند. سربازان با فکر کردن به ناراحتی خویشاوندان خود ناراحت می شوند.
۷- نوعی بیماری مرموز در کشتی شایع شده. افسران نسبت به آن ساکت اند تا از هراس همگانی جلو گیری کنند. سرِ مرده ها را شبانه پنهانی زیر آب می کنند.
همچنان که روزها می گذرند، افراد بی قرارتر می شوند. حرارت بازی «پیچاز» فروکش می کند. رشته بازی ها دست چند تا کرم ِ بازی می افتد. شایعه ها شدیدتر می شوند. جایی در وسط اقیانوس یک هواپیمای گشتی، نزدیک به ما پرواز کرده، با حالت حمایت دور می زند. شایع می شود که به فرمانده کشتی علامت داده تا مسیر را عوض کند.
حتماً چیزی هراس انگیز در جایی پیش آمده، هدف ما تغییر کرده است.
از آنجا که هر سی ثانیه مسیرمان را عوض می کنیم، در مورد خط سیر کشتی هیچ حرفی نمی زنیم. به این ترتیب شایعه ها رشد می کند. اگر افسران کشتی فهرستی از شایعه ها تهیه می کردند، برای کسانی که به این کار علاقه داشتند جذاب می شد. مطمئناً این امر باعث می شد که افراد دست از تصورات خود بشویند. آنگاه جالب توجه این بود که آیا باز هم فهرستی کاملاً نو، از شایعه های دست اول تهیه می شد یا نه.

جایی در انگلستان، ۲۴ ژوئن ۱۹۴۳. یک واحد کوچک از سازمان خدمات هماهنگی (USO) در این کشتی هست. دخترها و مردهایی که دوش به دوش افراد می روند تا آنها را در محل اعزام سرگرم کنند. میان آنها از نامهای بزرگی که از هیمنه شهرت برخوردارند و قراردادهای رادیویی می بندند، خبری نیست. دخترها بلدند بخوانند، برقصند و دلربایی کنند. مردها هم کارشان شعبده بازی، لال بازی و بذله گویی است. ابزار کارشان ناچیز است و از کلک های نور و صدای تئاترها بی بهره اند. اما کارشان بسیار شکوهمند است. تئاتر، تنها نهاد در جهان است که چهار هزار سال در حال احتضار به سر برده اما هرگز از پا درنیامده است. تئاتر نیازمند مردمی پرتوان و متعهد است تا آن را زنده نگه دارند. بزرگ ترین وسیله گروه هنری، آکوردئون است. لباس های شب را که توی چمدان ها چروک خورده اند باید تمیز کرد و اتو کشید. روحیه ها باید بالا باشد. این یک کار گروهی بسیار سخت است.
تالار تئاتر از تالارهای لبریز از مشتری است. سربازان توی آن می چپند. روی نیمکت ها می نشینند، روی میزها می ایستند یا در آستانه تالار دراز می کشند. در یک گوشه، از سکوی کوچکی به عنوان صحنه استفاده می شود. امشب، بلندگوها درست کار نمی کنند. وقتی کارشان درست باشد، صداها بلند و کشدار به گوش می رسد. مجری برنامه بلند می شود و در برابر انبوه تماشاگرها قرار می گیرد. لطیفه ای می گوید. اما شنوندگان از نقطه های مختلف کشور آمده اند و هر یک از این نقطه ها، طنز مخصوص خودش را دارد. مجری، یک لطیفه نیویورکی می گوید. عده ای به آن می خندند. داکوتایی ها و اکلاهمایی ها، این لطیفه را نمی گیرند. دیرتر از بقیه می خندند، صرفاً به خاطر اینکه می خواهند بخندند. مجری، لطیفه دیگری را می آزماید. این بار کارش موفقیت آمیز است. یک لطیفه ارتشی درباره دژبان ها، لطیفه ای موثر. همه، لطیفه درباره دژبان ها را دوست دارند.
مجری، یک رقاص آکروبات - دختری زیبا با ساق های بلند - و بندباز های تعلیم یافته را که لبخند می زنند تا شدت فشار وارد بر عضلات خود را پنهان کنند، معرفی می کند. کشتی، آهسته از سویی به سوی دیگر می غلتد. کار دختر به تعادل کامل بستگی دارد، اما با سختکوشی باز هم امتحان می کند. سرانجام وقتی که لحظه ای کشتی متعادل می ماند، موفق می شود. ساقها، دو ثانیه کاملاً کشیده قرار می گیرند. سربازان محو اویند. دشواری کار را می دانند. دلشان می خواهد موفق شود. وقتی از عهده نمایش برمی آید، تشویقش می کنند. نمایش بسیار جدی است. دختر، صحنه را میان سوت و هلهله ترک می کند.
بعد از او یک تصنیف خوان می آید. بدون بلندگو، صدایش به سختی شنیده می شود. صدای او در عین لطافت، ضعیف است. وقتی صدایش اوج می گیرد، لطافت آن از بین می رود. اما او زیبا، جوان و جدی است.
بعد نوبت به یک دختر نوازنده آکوردئون می رسد. از شنوندگان می پرسد که چه می خواهند. این گروه قرار است آواز بخواند. تقاضا بیشتر برای ترانه های قدیمی است: «خرمن ماه»، «خانه ای در چراگاه»، «وقتی که چشمهای ایرلندی می خندد». افراد در هر بند، کلمات را همراهی می کنند. برای این جنگ، ترانه جنگ وجود ندارد. هنوز چیزی درست نشده. نمایش ادامه دارد. یک هنرپیشه صامت، جریان بازرسی بدنی گماشته ای را طوری بازی می کند که جمعیت هلهله می کند. شعبده بازی با دم مصنوعی سنتی، از جنس پارچه های ابریشمی رنگین، مشغول تردستی است.
در تمام بازی ها، چشم بندی خوب انجام نمی شود. جمعیت به بازی کمک می کند. چون که علاقه منداست نمایش خوب اجرا شود. با آنکه بازی ها چندان اقناع کننده نیست و جمعیت انبوه، جداً دلش می خواهد که راضی شود، با این همه، نتیجه کامل و خوب است. به طوری که وقتی بازی تمام می شود، حس می کنند که نمایشی را دیده اند.
یکی از افراد واحد، ترسیده. از زمان حرکت کشتی نخوابیده است. از اقیانوس و زیردریایی می ترسد. در بستر خود لمیده منتظر شنیدن صدای انفجاری است که قرار است او را بکشد. احتمالاً خیلی هم شجاع است. و هنگام ترس، کارش را خیلی خوب انجام می دهد. احمقانه است بگوییم نباید بترسد. او ترسیده، دست خودش نیست. اما کارش را انجام می دهد. این چیزی است که دست خودش است.
روی عرشه، در تاریکی، سربازان رنگین پوست ولو شده اند. آرامند. یک صدای بم قوی، به نرمی بندی از سرود «وقتی قدیسان رژه می روند» را می خواند. صدایی می گوید: «داداش! بخونش!»
صدای بم، سرود را از سر می گیرد و چند صدای دیگر همراهی اش می کنند. وقتی که سرود به بند چهارم می رسد، یک صدای گروهی، سرود را دنبال می کند. صداها حالتی ارتعاشی به خود می گیرند که یکی از پی دیگری شنیده می شود. رشته های صدا شکل می گیرد. چیزی دیده نمی شود. مردان، پخش و پلا، طاقباز و دراز کشیده آواز می خوانند. سرود، با قدرت اوج می گیرد. این یک ترانه جنگی است. می توانست ترانه جنگی باشد. نه یک ابراز احساسات برای روشنایی ها و قناری های آبی رنگ.
عرشه سیاه، با صدا در هم می آمیزد. ترانه ای پایان می یابد و ترانه دیگری آغاز می شود. «وقتی که قدیسان رژه می روند» چهار بار خوانده می شود. بار پنجم، صداها به زمزمه ای مبدل می شود و بعد عرشه دوباره ساکت می ماند. کشتی می لغزد، فلز بر فلز می ساید. کشتی دوباره ساکت می شود. تنها لرزش موتور، شلپ شلپ آب و زوزه باد در طناب دکل ها سکوت را می شکند.

نظرات کاربران درباره کتاب روزگاری جنگی درگرفت