فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنجه گرگ‌نما

کتاب پنجه گرگ‌نما
خیابان وحشت - ۶

نسخه الکترونیک کتاب پنجه گرگ‌نما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پنجه گرگ‌نما

لوک واتسون پسری کاملاً عادی بود و مثل بقیه‌ی بچه‌های هم‌سن و سالش زندگی می‌کرد، تا جشن تولد ده سالگی‌اش، زمانی‌که به یک گرگ‌نما تبدیل شد. بعد از تغییر شکل او برای بار دوم، لوک و خانواده‌اش توسط سازمان دولتی کنترل زندگی‌های نامعمول (سازمان) مجبور به نقل مکان به خیابان وحشت شدند؛ جایی ‌که ارواح و هیولاها و زامبی‌ها و موجودات عجیب و غریب زندگی می‌کردند. لوک خیلی سریع به زندگی در آنجا عادت کرد و با کلوئه‌فار (یک مومیایی جسور و ماجراجو) و رسوس‌نگتیو (پسر خون‌آشام‌های همسایه‌ی دیوار به دیوارشان) دوست شد. او توانسته بود دندان نیش یک خون‌آشام، یک بطری از خون جادوگر، قلب یک مومیایی، گوشت یک زامبی و جمجمه‌ی یک اسکلت را به‌دست بیاورد... حالا فقط یک یادگاری باستانی باقی مانده بود که لوک پیدا کند؛ اما برای پیدا کردنش باید پرده از یک راز بسیار بزرگ از گذشته‌ی خانواده‌اش برمی‌داشت...

ادامه...
  • ناشر انتشارات اردیبهشت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنجه گرگ‌نما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برای کریستی

کسی که در را به رویم گشود






فصل یکم: جادوگر



صدای غژغژ هولناکی در اطراف آرامگاه خالی از سکنه پیچید و صدای بلندش در همه جا طنین انداز شد. تمام فضای آن اطراف در سطحی صاف با تنها مشعل روشن آنجا که روی آن با خط مصر باستان نوشته شده بود، دیده می شد.
انگشتی که کل آن باندپیچی شده بود از تابوت بیرون آمد. صدای ناله ی ضعیف و لرزانی به گوش می رسید. مومیایی به هوش آمده بود. هر دو پسر ایستاده بودند و با کنجکاوی به نقطه ای که مومیایی خودش را بیرون می کشید و تلوتلو کنان به وسط آرامگاه می آمد، خیره شده بودند.
آیا این نفرین واقعی است؟ آیا آنها برای همیشه توسط این موجود غیرقابل کنترل، درست مثل چیزی که در افسانه ها آمده بود، مورد حمله قرار می گرفتند؟
ناگهان مومیایی به سمت آنها برگشت. حشرات و سوسک هایی ریز، زیر باندهایی که گوشت فاسد او را پوشانده بودند؛ وول می خوردند. آنها ناگهان بیرون آمدند. پسرها با ترس و وحشت به او خیره شده بودند که او ناگهان دهانش را باز کرد و شروع به جیغ زدن کرد و دسته ی عظیمی از ملخ های گرسنه و وحشی را به سمت آنها فرستاد.
در عرض چند ثانیه، پسرها توسط آن حشرات چندش آور احاطه شدند و داشتند تمام تلاششان را می کردند که از دست آنها فرار کنند و از شر آنها خلاص شوند؛ ولی ازدحام حشرات در اطرافشان جلوی دیدشان را گرفته بود و به آنها اجازه نمی داد دوروبرشان را ببینند. پسرها از ترسشان با عجله روی زمین شروع به چهار دست و پا رفتن کردند.
کلوئه فار بدون معطلی کتاب را بست و به عکس وحشتناک مومیایی روی جلد کتاب زل زد.



او شروع به داد و فریاد کرد و گفت:
- این کتاب اصلاً کتاب بچه ها نیست.
و آن را روی تخت پرت کرد.
- مومیایی ها اصلاً این جوری نیستند، لااقل برای شروع.
خون آشام جوان، رسوس نگتیو، کتاب را برداشت و نگاهی به اسم روی جلد آن کرد و آن را بلند خواند. «باندپیچی های شوم» نوشته شده توسط ام . تی . گریوز و جلد کتاب را روبه روی صورت کلوئه نگه داشت و با نیشخندی رو به کلوئه گفت:
- نمی دونم ولی احساس نمی کنی کمی شباهت وجود داره!
کلوئه با عصبانیت و آشفتگی بلند شد و باندهای روی بدنش را صاف و مرتب کرد.
و شروع کرد به غرغر:
- اولاً باندهای روی بدن من صاف و اتو کشیده و تمیز هستن، دوماً هیچ حشره ای زیر باندای من وول نمی خوره، سوماً من هیچ وقت توی زندگیم با جیغ زدن یه عالمه ملخ از دهنم بیرون نیومده.



رسوس گفت:
- آروم باش. حق با توئه. این فقط یه کتابه، اونم یه کتاب خیلی قدیمی.
کلوئه با عصبانیت به دوستش نگاه کرد و گفت:
- دوست داشتی که نویسنده ی این کتاب؛ ام . تی . گریوز یه کتاب در مورد خون آشام ها می نوشت و هرچی دلش می خواست در مورد خون آشام ها می گفت؟!
رسوس درحالی که کتاب دیگری را در دستش نگه داشته بود، جواب داد:
- مثل اینکه نوشته! این یکی کتاب، خون آشام ها رو به دردسر انداخته و در مورد اونا چیزهایی نوشته که خیلی خوشایند نیست. از سری کتاب های «ارتفاعات وحشت» به اسم «دندان های نیش سرنوشت».
رسوس خندید و به عکس روی جلد کتاب اشاره کرد و گفت:
- نگاه کن، هیچ خون آشامی تا حالا با این شکل و ظاهر دیده نشده. اصلاً دندونای نیش همه ی این عکس ها اشتباهه.
و دندان های خودش را به عنوان مدرک به آنها نشان داد و گفت:
- ببینید.
کلوئه با حاضر جوابی تمام گفت:
- این هیچ چیزی رو ثابت نمی کنه. این دندونای نیش تو که اصلاً واقعی نیستن.
رسوس هم در جواب گفت:
- من یه بچه ی معمولی هستم و همیشه تمام تلاشم این بوده که مثل پدر و مادر خون آشامم باشم. به خاطر همین همیشه دندونای نیش مصنوعی می گذاشتم، صورتم رو سفیدرنگ می کردم تا رنگ پریده به نظر برسم و موهام رو مشکی رنگ می کردم تا یه کم شبیه بقیه ی افراد خانواده م بشم. این کلک رو همه ی دوستام پذیرفتن؛ با این حال این موضوع باز هم ناخوشایند و دردناکه.
کلوئه کتاب را از او گرفت و نگاهی به آن انداخت و گفت:
- واقعا به نظرتون بچه ها خوندن این جور کتابا رو دوست دارن؟
رسوس و کلوئه رو به دوستشان، لوک واتسون کردند تا نظر او را هم بپرسند اما کسی آنجا نبود. لوک کتاب ها را پیدا کرده بود و در حال بسته بندی کردن وسایل خانواده اش بود و یکی یکی آنها را در چمدان می گذاشت؛ اما چند دقیقه ای نشست و بی خبر از حرف هایی که بین دو تا دوستش رد و بدل می شد، به یک آلبوم قدیمی خیره شد.
کلوئه پرسید:
- اون چیه؟
رسوس با کنجکاوی تمام درحالی که کمی رو به جلو خم شده بود تا بتواند نوشته های طلایی روی جلد آلبوم را بخواند، گفت:
- عروسی مایکل واتسون و سوزان اسکیپتون.

نظرات کاربران درباره کتاب پنجه گرگ‌نما