فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ناصرخسرو

نسخه الکترونیک کتاب ناصرخسرو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ناصرخسرو

ناصر خسرو مرد آرمان‌خواه پاک‌باخته‌ای است که در جامعه‌ای عافیت‌اندیش و منفعل و ترس‌خورده و آلوده به انواع ظلم و فساد کوشیده است راهی یکسره مخالف پسند زمانه در پیش گیرد. در آستانه‌ی پیری که نیاز به ثبات و آرامش معمولاً آدم‌ها را محافظه‌کارتر می‌کند، او از زندگی بی‌دغدغه و آسوده‌ای که می‌توانست در شهر آباد و زیبای بلخ و در میان خانواده و دوستانش داشته باشد روی برمی‌گرداند و به دنبال آرمانی بلند، که نویدبخش رهایی انسان بود، به دامان دره‌ای تنگ و دورافتاده در حصار کوه‌هایی سر به فلک کشیده پناه می‌برد. چنین کسی البته، وقتی با خیل مردمان آزمند یا مرعوب روزگارش مواجه می‌شود، حق دارد که بر آن‌ها و راه و رسم برده‌وارشان بشورد و خود را بسی فراتر از ایشان ببیند. ناصر خسرو را می‌توان، به تعبیر امروزی، اومانیستی دانست که انسان را مرکز و محور خلقت الاهی و از این رو صاحب آزادی و اختیار و مسئولیت کامل در قبال سرنوشتش می‌بیند و هیچ عذر و بهانه‌ای را برای گریز از این آزادی

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.38 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۸۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب ناصرخسرو

معرفی مجموعه

مجموعه تاریخ و ادبیات ایران برای کسانی نوشته شده است که به تاریخ فرهنگی و ادبی ایران علاقه مندند و می خواهند برگزیده ای از بهترین شاهکارهای ادبی ایران را همراه با شرح و تفسیر لازم به زبانی ساده و روشن بخوانند و بدانند که این شاهکارها در کدام فضای تاریخی پدید آمده و متقابلاً چگونه بر آن تاثیر نهاده اند. این مجموعه صرفا تاریخ و ادبیات ایران پس از اسلام را دربرمی گیرد و می کوشد تاریخ ادبی ایران را در پیوند با تاریخ عمومی جهان ببیند و به تحولات فکری و فرهنگی کشورها و اقلیم هایی هم که به نحوی با ایران در ارتباط بوده اند اشاره کند و به این ترتیب گستره ای روشن تر برای مقایسه تاریخ و ادبیات ایران و جهان پدید آورد. نخستین سلسله این مجموعه شامل بررسی زندگی و آثار پنجاه شاعر و نویسنده و متفکر تا پایان قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) است.



ناصرخسرو

تاریخ و ادبیات ایران ۷

محمد دهقانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه

بی کفایتی آخرین پادشاهان سامانی و غدر و خیانت سرداران آزمند و جاه طلب ایشان سرانجام آن سلسله را به ورطه نابودی افکند و ترکان غزنوی را، که خود روزگاری برده و زیردست سامانیان بودند، جایگزین آنها کرد. به گزارش بیهقی، ایلک خان ابوالحسن نصر بن علی در اوّل ذیقعده ۳۸۹ق/۲۷ مهر ۳۷۸خ از اوزگند ترکستان (جنوب قرقیزستان امروزی) به بخارا تاخت و آخرین امیر سامانی را «با همه برادران و خویشان» به اسارت گرفت و با خود به اوزگند برد. محمود غزنوی، که به خراسان آمده بود تا با سپاهسالاران خودسر سامانی بجنگد یکباره میدان را از دشمن تهی دید و بی هیچ زحمتی امیر خراسان و جایگزین سامانیان شد (بیهقی، ۱۳۸۸، ص ۶۷۹). پنج سال پس از این ماجراها بود که ناصر خسرو در قبادیان بلخ چشم به جهان گشود.(۱)
بلخ در فرودست جیحون واقع بود و جزو خاک خراسان و قلمرو غزنویان محسوب می شد، اما قبادیان در آن سوی جیحون(۲) منطقه نفوذ ایلک خان و سایر ترکان و ترکمانان بیابانگردی بود که هرگاه فرصتی می یافتند به سوی خراسان سرازیر می شدند و مناطق شمالی آن خطه را غارت می کردند، چنان که باز به گزارش بیهقی، در سال ۳۹۶ق که محمود برای سرکوب والی مولتان به هندوستان رفته بود، یکی از سرداران ایلک خان، به نام سباشی تگین، از جیحون گذشت و بلخ را غارت کرد و بازار عاشقان آن شهر را که ملک خاص محمود بود به آتش کشید. محمود به سرعت از هند بازگشت و شهر را پس گرفت و سباشی تگین را به آن سوی جیحون راند (همان، ص ۵۵۶). از آن پس ترکان و به ویژه ترکمانان سلجوقی همواره خطر بزرگی برای دولت غزنوی محسوب می شدند و همین امر بلخ را به یکی از نقاط حساس قلمرو غزنویان بدل کرده و درواقع آن را به صورت پایتخت دوم آنان درآورده بود. ناصر خسرو به احتمال قوی بخش مهمی از کودکی و جوانی خود را در همین بلخ گذراند و ظاهراً در همان جا به استخدام دستگاه دیوانی غزنویان درآمد.
غزنویان در سه دهه نخست قرن پنجم هجری بر سراسر بخش شرقی جهان اسلام فرمان می راندند که سرزمین های وسیعی را از ماوراءالنهر گرفته تا خراسان و سیستان و نواحی غربی هندوستان شامل می شد. بخش های مرکزی امپراتوری اسلامی، بجز ری که غزنویان در فاصله سال های ۴۲۰ تا ۴۳۰ق بر آن فرمان می راندند، اسماً در دست خلافت عباسی و رسماً زیر نفوذ حکومت ایرانی و شیعه مذهب آل بویه بود. سرزمین های غربی این امپراتوری، از جمله مصر و شمال آفریقا، در تصرف خلفای فاطمی بود که مذهب شیعه اسماعیلی داشتند و خود را از نسل حضرت فاطمه (س) و جانشین حقیقی پیامبر(ص) می شمردند و از این رو دشمن جدی و خطرناک عباسیان محسوب می شدند. خلفای عباسی هم، در مقابل، می کوشیدند که فاطمیان را ملحد و قرمطی معرفی کنند. قادر، خلیفه عباسی (ح: ۳۸۱ـ۴۲۲ق) در سال ۴۰۲ق موجی از تبلیغات ضد فاطمی به راه انداخت و عده ای از علمای سنی و شیعه و برخی بزرگان علوی، از جمله سید رضی و سید مرتضی، را به بغداد فراخواند و به آنان فرمان داد بیانیه ای صادر کنند که معلوم می کرد خلفای فاطمی همه شیادند و نسب نامه ای دروغین برای خود تدارک دیده اند. این بیانیه را به سراسر قلمرو عباسیان فرستادند و در مساجد و منابر خوانده شد. علاوه بر این، قادر به چند تن از متکلمان و متالهان پول داد تا رساله هایی در رد عقاید فاطمیان بنویسند (دفتری، ۱۳۷۶، ص ۲۲۵). هم غزنویان و هم جانشینان آنها، یعنی سلجوقیان، جانب دار عباسیان و دشمن سرسخت خلفای فاطمی و کیش اسماعیلی بودند. ناصر خسرو نیز، که تا نیمه های عمر در خدمت دفتر و دستگاه دیوانی غزنویان و سلجوقیان بود، طبعاً نمی توانست از سیاست های مذهبی آنها حمایت نکند یا احیاناً مخالف آن سیاست ها باشد.
از نیمه نخست زندگی ناصر خسرو، تا پیش از چهل و دو سالگی و آغاز سفرش به سوی غرب عالم اسلام، تقریباً چیزی نمی دانیم مگر آگاهی های اندکی که خود او، عمدتاً در سفرنامه و دیوان اشعارش، در اختیارمان نهاده است. می دانیم که پدر او، اگر خود اهل فضل محسوب نمی شده، دست کم دوستدار دانش و فضیلت بوده و به پسر جوان خود هم سفارش می کرده است که به رغم همه ناملایمات دهر در کسب دانش کوشا باشد.(۳) از گفته های خودش در سفرنامه چنین برمی آید که در سال ۴۳۷ق «مردی دبیرپیشه» و «از جمله متصرفان در اموال و اعمال سلطانی» سلجوقیان بوده و از این حیث «در میان اقران شهرتی» داشته است (ناصر خسرو، ۱۳۸۹، ص ۱). در دیوان نیز بارها به این نکته اشاره کرده و در یکی از قصایدش با لحنی تفاخرآمیز گفته است:

همان ناصرم من که خالی نبود
ز من مجلس میر و صدر وزیر

به نامم نخواندی کس از بس شرف
ادیبم لقب بود و فاضل دبیر

ادب را به من بود بازو قوی
به من بود چشم کتابت قریر

به تحریر الفاظ من فخر کرد
همی کاغذ از دست من بر حریر

دبیری یکی خرد فرزند بود
نشد جز به الفاظ من سیرشیر

دبیران اسیرند پیش سخن
سخن پیش طبعم به طبع است اسیر

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، صص ۴۰۰ـ۴۰۱)

در قصیده ای دیگر می گوید که در جوانی از «خواجه جلیل و امیر اجل»، یعنی وزیر و پادشاه (غزنوی یا سلجوقی)، بسی «اجلال و اعزاز» دیده است. دست کم یکی از برادران او هم، به نام ابوالفتح عبدالجلیل، از وابستگان دربار سلجوقی بوده و در دستگاه وزیر خراسان مقام بلندی داشته، زیرا ناصر خسرو از او با عنوان احترام انگیز «خواجه» یاد می کند و می گوید که پس از پایان سفر هفت ساله اش در جمادی الاولی ۴۴۴ق/آبان ۴۳۱خ در همان حوالی بلخ با وی دیدار کرده است (همان، صص ۱۷۲ـ۱۷۴). این دلیلی دیگر است بر این که خاندان ناصر خسرو از خانواده های محتشم خراسان بوده و پیشینه ای احیاناً طولانی در خدمات دیوانی داشته اند.(۴) اشاره دیگری هم در سفرنامه هست که نشان می دهد ناصر خسرو در همان عنفوان جوانی به دربار محمود و مسعود غزنوی راه داشته و شکوه و تجمل آن را از نزدیک دیده بوده است.(۵) به علاوه، او ظاهراً در همان ایام حکومت غزنویان به هند هم رفته و مولتان و لاهور را دیده بوده است، زیرا در سفرنامه اشاره می کند که نظیر فوطه های اسیوط را در لاهور و مولتان هم ندیده است (همان، ص ۱۱۰). در آغاز یکی از قصایدش هم اشاره ای دارد که معلوم می کند مدتی را در سند گذرانده بوده است:

غریبی می چه خواهد یا رب از من؟
که با من روز و شب بسته ست دامن...

به سند انداخت گاهم گه به مغرب
چنین هرگز ندیده ستم فلاخن

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۳۹۸)

همه این ها قرائنی است بر این که وی خدمت دیوانی را از دربار غزنوی آغاز کرده و، پس از روی کار آمدن سلجوقیان، مثل بسیاری دیگر از دولت مردان و کارگزاران غزنوی، به آنان پیوسته بود. این حدس وقتی قوت می گیرد که بدانیم سلجوقیان در آغاز کار برای اداره امور خود کاملاً وابسته به دیوان سالاران غزنوی بودند، چنان که، به گواهی بیهقی، طغرل سلجوقی در بدو ورود به نیشابور قاضی صاعد را که از اعیان و ارکان بزرگ دولت غزنوی در خراسان بود سخت با احترام به حضور پذیرفت و، ضمن اقرار صریح به ناآشنایی خود با کار حکومت، از قاضی درخواست یاری و مشورت کرد.(۶) در همان ایام، مشیر و مشار و درحقیقت همه کاره دولت طغرل کسی بود به نام بوالقاسم، که به گفته بیهقی سالار بوزگان (شهری در حدود بیست کیلومتری شرق تربت جام کنونی) و از کارگزاران هوشمند غزنویان بود، لیکن بر اثر زورگویی و ستمگری بی حدوحصر سوری، صاحب دیوان خراسان، از ایشان بریده و به سلجوقیان پیوسته بود و آنان را از دل و جان یاری می داد (بیهقی، ۱۳۸۸، ص ۵۵۷). این را نیز باید در نظر داشت که مسعود غزنوی، در اواخر حکومتش، دیگر به وفاداری دولت مردان خود اهمیتی نمی داد و حتا به آنان توصیه می کرد که در صورت غلبه سلجوقیان پول بدهند و از آنها برای خود شغل و مقام بخرند.(۷) در چنان اوضاع و احوالی، هیچ استبعادی ندارد که دیوان سالار جوان و فاضلی چون ناصر خسرو هم یکسره از دربار غزنوی راهی دستگاه سلجوقیان شده باشد. آندره برتلس، با بررسی دقیق دیوان ناصر خسرو و سفرنامه، ضمن اثبات همدلی ناصر خسرو با سامانیان و غزنویان و تنفر وی از سلجوقیان، این نکته را هم به خوبی نشان داده است که ناصر خسرو پیش از ۲۶ سالگی و در زمانی که محمود هنوز زنده بود به استخدام دربار غزنوی درآمده و محل سکونت و خدمت او هم، به احتمال قوی، مرو بوده است (برتلس، ۱۳۴۶، صص ۱۶۹ـ۱۷۱).(۸) با استناد به همین شواهد و به ویژه با توجه به گفته های خود ناصر در سفرنامه باید گفت که او، تا پیش از آغاز سفرش، اسماعیلی نبوده و اگر هم گرایشی به این مذهب یا یکی دیگر از فرقه های تشیع می داشته آن را به شدت مخفی می کرده است، زیرا مسلماً غزنویان و سلجوقیان هیچ یک تحمل نمی کرده اند که یکی از اجزای دستگاه دیوانی آنها گرایشی آشکار یا پنهان به اسماعیلیه داشته باشد. درواقع، سرکوب اسماعیلیان سیاست واحدی بود که از زمان نوح بن نصر سامانی در خراسان اعمال می شد و در سراسر دوره غزنوی و سلجوقی هم به قوت خود باقی ماند. برحسب گزارش بیهقی، محمود غزنوی، به گفته خودش، «در همه جهان» به دنبال اسماعیلیان می گشت و اگر از پیروان ایشان کسی را می یافت بی درنگ او را به دار می کشید (بیهقی، ۱۳۸۸، ص ۱۷۲). نظام الملک، وزیر مقتدر سلجوقیان هم، نه فقط اسماعیلیه، بلکه همه فرق شیعه را خطرناک می دانست و آنها را به مارانی تشبیه می کرد که سزاوار کشتن اند و از مخدوم خود یا همان سلطان سلجوقی می خواست که به شیعیان اعتماد نکند و ایشان را به هیچ شغلی نگمارد (نظام الملک، ۱۳۶۴، ص ۱۹۴). ناصر خسرو حتا در سفرنامه هم، که لابد آن را بلافاصله پس از بازگشتش به خراسان تدوین یا تکمیل کرده است، تمایل ویژه ای به فاطمیان یا اسماعیلیه نشان نمی دهد و همین نکته محققان را به تامل واداشته و کسانی چون مینوی را به این نتیجه رسانده که چون در بلخ آن زمان «تجاهر به اسماعیلی بودن خطر داشته»، ناصر خسرو «من باب تقیه چیزی نگفته و منتظر فرصت مناسب تری شده است» یا این که «در مصر به استماع اقوال فاطمیین اکتفا کرده» و بعداً در بلخ نوشته های آنان را خوانده و با عقایدشان بیشتر آشنا شده و سپس کاملاً به آنها گرویده و در سلسله مراتب اسماعیلی جایگاه مهمی یافته است. به عقیده مینوی، «این فرض با بعضی از اشعار او بهتر وفق می دهد» (مینوی، ۱۳۵۱، ص ۲۹۷). دکتر سید جعفر شهیدی هم، پس از غور در مجموع آثار ناصر خسرو، به این نتیجه رسیده است که «سرمایه علمی ناصر پیش از رسیدن به مصر و اطلاع از مذهب اسماعیلیان فراوان نبوده» و «می توان اطمینان داشت که وی پیش از سفر هفت ساله به مذهب اسماعیلیان نبوده است» (شهیدی، ۱۳۵۳، ص ۶۴۳). در سفرنامه او را می بینیم که می خواهد در طبریه (شهری در کنار دریاچه طبریه یا جلیل در کنار بلندی های جولان) به زیارت مزار ابوهریره برود، «اما کسی آن جا به زیارت نتواند رفتن، که مردمان آن جا شیعه باشند و چون کسی آن جا به زیارت رود کودکان غوغا و غلبه به سر آن کس برند و زحمت دهند و سنگ اندازند؛ از این سبب من نتوانستم زیارت آن کردن» (ناصر خسرو، ۱۳۸۹، صص ۳۰ـ۳۱). این خود گواه روشنی است بر این که او تا پیش از رسیدن به مصر پیرو طریقه اهل سنت بوده است، چنان که می خواسته به زیارت گور ابوهریره برود اما «غوغا و غلبه» شیعیان آن سامان او را از این کار منصرف کرده است. در اشعار ناصر خسرو نیز شواهدی هست که نشان می دهد او لااقل تا پیش از سفرش به مصر پیرو عباسیان و دین ایشان بوده است، چنان که از باب مثال در یکی از قصایدش اعتراف می کند که «یک چند میان جمع دیوان» زیسته و همانند آنها بوده است. «دیو» استعاره ای است که ناصر خسرو در توصیف عباسیان و کلاً پیروان طریقه سنت و جماعت به کار می برد:

یک چند میان جمع دیوان
تا کور بُدم چو دیو زِستم

از لشکرشان سپس نماندم
تا بود چو کاهشان سپستم

لیکن ببرید دیوم از من
چون دید که من چنو نه مستم...

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، صص ۲۲۰ـ۲۲۱)

در قصیده ای دیگر نیز باز اشاره می کند که روزگاری «دیوی منافق» در پیرهن داشته ولیکن به یاری عقل او را مسلمان کرده است:

مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردن کش
ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش

(همان، ص ۲۳۴)

این بیت البته یادآور حدیث مشهوری هم هست که از پیامبر نقل می کنند(۹) و مسلم است که ناصر خسرو به آن حدیث نیز نظر داشته است، لیکن ضمناً نشان دهنده این هم هست که او تا پیش از سفر به مصر و گرویدن به مذهب فاطمیان پیرو همان دین و مسلک غالب در خراسان و به احتمال قوی رسماً و اصالتاً سُنی بوده است. به همین سبب، گذشته خویش را آگنده از غفلت و گمراهی می بیند و آن را به کلی نفی می کند. از سوی دیگر، تردیدی نیست که اسماعیلیه در قرن پنجم هجری نفوذ فراوانی در مناطق مختلف ایران به دست آورده بودند. به رغم خصومت و مبارزه شدید سلجوقیان با فاطمیان مصر، داعیان اسماعیلی توانسته بودند بسیاری از مردم عراق و فارس و کرمان و اصفهان و ری و جبال را به کیش خود درآورند (دفتری، ۱۳۷۸، ص ۱۳۹). در خراسان نیز، چنان که می دانیم، اسماعیلیه از اوایل قرن چهارم به شدت مشغول فعالیت بودند و با وجود همه سرکوب ها و آزارها، چه در زمان سامانیان و چه در عصر غزنویان و سلجوقیان، به کار خود ادامه می دادند. داعی بزرگ اسماعیلی، ابویعقوب اسحاق بن احمد سجستانی، که به احتمال زیاد تا حدود سال ۳۷۰ق هنوز زنده بوده است، فعالیت و نفوذ گسترده ای در عراق و خراسان داشت (دفتری، ۱۳۷۶، صص ۱۹۶ـ۱۹۷). پس از او، حمیدالدین احمد بن عبدالله کرمانی، «فیلسوف نامبردار اسماعیلی و شاید عالم ترین و بااستعدادترین متاله و متکلم اسماعیلی» و ملقب به «حجه العراقین» بیشترین بخش زندگی خود را در نواحی مرکزی ایران یا عراق عجم گذراند و مهم ترین اثر خود به نام راحه العقل را به سال ۴۱۱ق در همان جا نوشت و اندکی بعد نیز در آن جا درگذشت (همان، ص ۲۲۴). مرد اندیشه ورز و کنجکاو و آرمان خواهی چون ناصر خسرو قاعدتاً نمی توانسته است به این دانشمندان و آثار آنها بی اعتنا بماند و نخواهد که آگاهی هایی درباره کیش اسماعیلی به دست آورد. لیکن، چنان که مینوی و شهیدی هم تاکید کرده اند، او مسلماً پیش از سفر به مصر شیعه اسماعیلی نبوده و لابد، مثل اکثر مردم خراسان در آن عصر، سنی حنفی یا شافعی بوده است. خود او نیز به صراحت می گوید که تازه در چهل و دو سالگی به تامل و پرس وجو در مسائلی پرداخته که در زادگاه و زیستگاه خود، یعنی خراسان، پاسخ روشنی برای آنها نمی یافته است:

پیموده شد از گنبد بر من چهل و دو
جویان خرد گشت مرا نفس سخن ور

ز اندیشه غمی گشت مرا جان به تفکر
ترسنده شد این نفس مفکر ز مفکر

از شافعی و مالک وز قول حنیفی
جستم ره مختار جهان داور رهبر

هریک به یکی راه دگر کرد اشارت
این سوی ختن خواند مرا آن سوی بربر

چون چون و چرا خواستم و آیت محکم
در عجز بپیچیدند، این کور شد آن کر

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۵۰۸)

از نوشته های خود ناصر خسرو که بگذریم، قدیم ترین کتابی که در آن ذکری از او رفته بیان الادیان ابوالمعالی فقیه بلخی است که در سال ۴۸۵ق (چند سالی پس از مرگ ناصر خسرو) تالیف شده است. ابوالمعالی، چنان که از گفته های خودش پیداست، از سادات علوی خراسان و ظاهراً شیعه اثنی عشری بوده است. اما در دشمنی با ناصر خسرو و کلاً اسماعیلیان تفاوت زیادی با اهل سنت و جماعت نداشته و مانند آنها ناصر خسرو را ملعون و مطرود و موجب گمراهی خلق می شمرده است. او هم البته چیز زیادی به ما نمی گوید جز این که ناصر خسرو «به مکان بدخشان مقام داشت» و مردم آن سرزمین را منحرف کرد و در آن جا فرقه ای به نام «ناصریه» پدید آورد. سپس تاکید می کند که کتاب های وجه دین و دلیل المتحیرین را ناصر نوشته و «بسیار کس از اهل طخارستان» هم گمراه شده و به مذهب او گرویده اند (فقیه بلخی، ۱۳۷۶، صص ۷۲ـ۷۳). بجز این اشارات فقیه بلخی، که در حد خود مهم و درخور اعتنایند، تقریباً همه آنچه منابع بعدی درباره ناصر خسرو آورده اند سخنانی افسانه وار و آلوده به کین توزی و خصومت عقیدتی است. بیشتر این افسانه ها را تقی الدین کاشی، معروف به ذکری، در خلاصه الاشعار و دولتشاه سمرقندی در تذکره الشعرای خود نقل کرده اند و شگفتا که محقق معاصر غربی، آلیس سی. هانسبرگر، معلوم نیست بر چه اساسی همه این مطالب بی سروته را نسبت داده است به نظام التواریخ عبدالله بن عمر بیضاوی (درگذشته ۶۸۵ق) و در این باب چندین صفحه قلم فرسایی کرده و وقت عزیز خود و خوانندگان کتابش را هدر داده است.(۱۰) واقعیت این است که نویسنده نظام التواریخ هیچ نامی از ناصر خسرو نبرده و اصلاً به او یا آثار و احوالش اشاره ای نکرده است. منبع اصلی قصه های مجعول ذکری و دولتشاه هم در باب ملاقات ناصر خسرو با ابن سینا و خرقانی بی تردید اقوال و افسانه های رایج در میان عوام بوده است.(۱۱) گذشته از این ها، باز عجیب است که هانسبرگر از عبارت ساده «قبرِ شریفِ حکیم ناصر خسرو در دره یمگان است» (دولتشاه، ۱۹۰۰، ص ۶۴) چنین استنباط کرده است که ناصر خسرو را سید و «از اعقاب پیامبر» می شمرده اند (هانسبرگر، ۱۳۸۰، ص ۴۴). لیکن معلوم است که «شریف» در آن جمله دولتشاه، که هانسبرگر البته آن را به خطا از قول بیضاوی نقل کرده، صفتِ «قبر» است و هیچ ربطی به سیادت ناصر خسرو ندارد.(۱۲)
پس از بیان الادیان، کهن ترین کتابی که باز ذکری از ناصر خسرو در آن هست آثار البلاد و اخبار العباد قزوینی (درگذشته ۶۸۲ق) است. در این کتاب هم مولف، به مناسبت معرفی یمگان، شرحی دو صفحه ای و پر از خرافه و خیالات مضحک درباره حمامی عجیب و جادویی آورده که می گویند حکیم ناصر خسرو در آن شهر ساخته بوده است (قزوینی، ۱۳۷۳، صص ۵۶۶ ـ۵۶۷). اولین شرح کوتاه نسبتاً واقعی و دور از قصه پردازی های عامیانه از زندگی ناصر خسرو را در جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضل الله (درگذشته ۷۱۸ق) می یابیم که منحصر است به همین چند جمله:

ناصر خسرو به آوازه مستنصر از خراسان به مصر آمد، و هفت سال در آن جا ساکن بود و هر سال به حج می رفت و به مصر رجوع می نمود. و آخر، به راه حج به بصره آمد و با خراسان گشت و به بلخ دعوت علویان مصر می کرد. اعدا قصد او کردند، بر کوه یمگان متواری شد و تا بیست سال بر آن جا بماند و به آب و گیاهی قناعت می نمود. (رشیدالدین، ۱۳۸۱، ص ۵۹)

البته گزارش دقیق ناصر خسرو در سفرنامه نشان می دهد که او فقط حدود دو سال و نیم در مصر به سر برده و باقی سفر هفت ساله اش را در نقاط مختلف آفریقا، فلسطین، عربستان، عراق و ایران گذرانده است. ضمن این سفر طولانی مجموعاً چهار بار به حج رفته و پس از آخرین زیارت مکه در سال ۴۴۲ق از راه بصره و آبادان به فارس و اصفهان و سپس به خراسان بازگشته است. اگر از این دقایق صرف نظر کنیم، گزارش مختصر رشیدالدین درمجموع درست و عاری از افسانه پردازی های واهی است و با آگاهی هایی که از آثار خود ناصر خسرو به دست می آید همخوانی دارد. اما از آنچه جامی در بهارستان و دولتشاه در تذکره الشعراء و تقی الدین کاشی در خلاصه الاشعار و بعداً لطف علی بیگ آذر در تذکره آتشکده آورده اند، نه تنها نکته تازه ای درباره ناصر خسرو به دست نمی آید، بلکه آنچه ایشان نوشته اند به کلی دور از حقیقت و در تضاد با آثار و اشعاری است که از خود ناصر خسرو به جا مانده است. چون تذکره تقی الدین کاشی جامع ترّهاتی است که تا عصر او (قرن های دهم و یازدهم هجری) درباره ناصر خسرو میان عوام رواج داشته و این تذکره امروز کمتر در دسترس است، خلاصه ای از آن را در این جا می آورم. به گفته او، ناصر خسرو از نوادگان امام علی بن موسی الرضا(ع) بوده است، اما مسلمانان در باب او سخت دچار اختلاف و تعارض اند. عده ای او را بزرگ می دارند و در بزرگداشت او مبالغه می ورزند و عده ای هم به تکفیر او پرداخته و در این باب زیاده روی کرده اند(۱۳) و، برای اثبات کفر و فساد عقیدت او، این ابیات را به او نسبت داده اند:

مردکی را به دشت گرگ درید
زو بخوردند کرکس و زاغان

این یکی رید بر سر کهسار
وان دگر رید در بن چاهان

این چنین کس به حشر زنده شود؟
تیز در ریش مردک نادان

(تقی الدین کاشی، خلاصه، ب ۶۰ ر)

تقی الدین برای رفع این تهمت از دامن ناصر خسرو مدعی می شود که رساله ای عربی از او یافته است به نام الندامه فی زاد القیامه. به گفته تقی الدین، این رساله را ناصر خسرو در پایان عمر نوشته و «وقایع احوال خود را از اول عمر تا آن هنگام که در مغاره یمگان به عالم بقا توجه نموده» در این رساله شرح داده است. مولف خلاصه الاشعار هم آن را ترجمه کرده است تا «حقیقت مذهب و حالت» ناصر خسرو «به اوضح ترین وجهی لایح و ظاهر گردد». بنا بر گزارش تقی الدین از آن رساله مجهول الهویه، ناصر خسرو در نُه سالگی قرآن را حفظ کرد و در چهارده سالگی به آموختن نجوم و هیات و هندسه پرداخت و هفده ساله بود که به سراغ «علم فقه و اخبار و تفسیر» رفت و «در سن سی و دو سالگی زبان اصحاب هرسه کتاب یعنی تورات و انجیل و زبور» را آموخت. در ۴۴ سالگی به فراگرفتن «تسخیرات و سحریات» روی آورد و «بعد از آن به واسطه گردش روزگار و اختلاف لیل و نهار به مصر افتاد» و وزیر پادشاه مصر شد و «به جاهی خطیر و مالی کثیر و اعوان بسیار و خدم بی شمار» رسید، «ولیکن خودبین و مغرور و باطل بود» تا این که عاشق پسر پادشاه شد و توانست دل او را به دست آورد و در زمره خواص و نزدیکان او درآید. علمای مصر بدین سبب بر او حسد بردند و او را به کفر و زندقه متهم کردند و پادشاه را واداشتند که او را به قتل رساند. شاهزاده ناصر خسرو را در نهان از این توطئه آگاه کرد. درنتیجه، ناصر در شبی ظلمانی با برادر کهتر خود «سعید بن خسرو» بی توشه از مصر بیرون آمد و به بغداد رفت و آن جا به وزارت القادر بالله رسید و از جانب او به «دربار ملاحده یعنی قلاع گیلان و نواحی آن» رفت. به رغم کوشش ناصر خسرو برای پنهان داشتن هویت خود، «رئیس ملاحده» پس از مدتی او را شناخت و بسیار گرامی داشت و از بازگشت او به بغداد ممانعت کرد. ناصر به ناچار راه گریز در پیش گرفت، اما دستگیر شد و نُه سال در بند ملاحده ماند و کتاب هایی مطابق آرای ایشان نوشت. سپس، به پیشنهاد برادر خود، رئیس ملاحده را با استفاده از علم تسخیر به بیماری سختی مبتلا کرد و، به بهانه یافتن گیاهی که داروی آن مرض بود، با برادرش از شهر ملاحده بیرون آمد و به نیشابور رفت و در آن جا دید که همه ناصر خسرو را لعنت می کنند. از قضا، برای تعمیر پای افزار خود در دکان کفشگری نشسته بود که سروصدایی از بازار به گوش رسید. کفشگر هم کار خود را رها کرد و به میان مردم رفت و پس از مدتی با پاره گوشتی بر سر درفش خود بازگشت و گفت که مردم یکی از شاگردان ناصر خسرو را در بازار یافتند و پاره پاره کردند و هریک پاره ای از گوشت او را برای تبرک بردند. کفشگر نیز به همین منظور پاره ای از آن برگرفته بود. ناصر خسرو چون قصه را شنید، به کفشگر گفت: «موزه را به من ده تا از این شهر بیرون روم که در شهری که شعر ناصر خسرو خوانند درو خیری نبود!» پس با برادرش از آن جا به بدخشان و یمگان رفت و بیست و پنج سال پایان عمر را در آن جا به زهد و ریاضت گذراند، چنان که هر بیست و پنج روز یک بار آب و غذا می خورد. این شرح حال، با وصیت نسبتاً مفصلی به پایان می رسد که پر است از مضامین صوفیانه و اخلاقی و در آن ناصر خسرو به برادرش سفارش می کند که او را پس از مرگ در جایی معین به خاک بسپارد. به گفته ذکری، ناصر خسرو در سال ۳۵۴ق به دنیا آمد و صد و چهل سال عمر کرد و مقدار اشعار او هم «قریب به بیست هزار بیت» است (تقی الدین کاشی، ۱۰۰۷ق، بب ۶۰ ر ـ ۶۴ پ).
پیداست که برخی از این اباطیل بی اصل ونسب را صاحب خلاصه الاشعار از خود ساخته و پرداخته است تا اولاً ناصر خسرو را به یک شیعه خالص متناسب با معیارهای عصر صفوی بدل کند و ثانیاً شرح حال او را بهانه ای برای انتقاد از اوضاع روزگار خود قرار دهد، زیرا در پایان گزارش خود، با لحنی سرزنش آمیز به «ظلم ملوک و جور امرا و اباطیل حکما و لاف فضلا و حسد ندما و تزویر فقها و مکر علما و کلام نُظرا و سفاهت سفها» اشاره می کند و از قول ناصر خسرو می گوید که پس از مشاهده این احوال «دامن سلامت در پای ندامت کشیدم و از میان ایشان کناری گزیدم» (همان، ب ۶۲ ر). این هم که سال ولادت ناصر خسرو را ۳۵۴ ذکر کرده است مسلماً نتیجه خطا و بی دقتی یا تحریف عامدانه او یا منابعش است که واژه «تسعین» را در «اربع و تسعین و ثلاثمائه» به «خمسین» تغییر داده اند تا عمر ناصر خسرو را از صد و چهل سال هم فراتر برند و عرصه ای فراخ برای داستان هایی که به او نسبت داده اند فراهم کنند. چنان که از اشعار خود ناصر خسرو برمی آید، دشمنان وی در همان زمان حیاتش نیز می کوشیده اند با شایعه سازی و ترسیم چهره ای افسانه وار از او مردم را بترسانند:

افسانه ها به من بر چون بندی؟
گویی که من به چین و به ماچینم!

بر من گذر یکی که به یمگان در
مشهورتر از آذر برزینم

شهد و طبرزدم ز ره معنی
گرچه به نام تیغ و تبرزینم

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۱۳۶)

خلاصه، قصه ها و سخنان امثال تقی الدین کاشی و دولتشاه و منابع متاخر دیگر، با این که متضمن برخی فوائد اجتماعی و سیاسی و فرهنگی است، هیچ آگاهی سودمند معتبری درباره ناصر خسرو به ما نمی دهد.(۱۴) به این ترتیب، چاره ای نداریم جز این که برای بررسی نیمه دوم زندگی ناصر خسرو هم، که ظاهراً بر اثر انقلاب روحی و عقیدتی او از سال ۴۳۷ق آغاز می شود، به نوشته ها و سروده هایی اعتماد کنیم که، بنا بر قرائن متقن سبکی و تاریخی، انتسابشان به خود وی مسلم است. به یمن گزارش دقیق ناصر خسرو در سفرنامهاش، ما اینک می دانیم که آغاز تحول روحی او و، به تعبیر خودش بیداری «از خواب چهل ساله»، روز پنجشنبه ششم جمادی الآخر سال ۴۳۷ق/چهارم دی ماه ۴۲۴خ بوده است. شب پیش از آن، ناصر خسرو، پس از آن که قریب یک ماه را در گوزگانان(۱۵) به عیش و مستی گذرانده بود، خواب عجیبی دید:

یکی مرا گفتی: «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر به هوش باشی بهتر». من جواب گفتم که «حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند». جواب دادی: «در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید». گفتم که «من این از کجا آرم؟» گفت: «جوینده یابنده باشد» و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت». (ناصر خسرو، ۱۳۸۹، ص ۲)

این رویا چنان تاثیر ژرفی بر او نهاد که تصمیم گرفت از شغل دیوانی اش استعفا دهد و عازم سفر حج شود:

برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم
نز خانَم یاد آمد و نز گلشن و منظر

از پارسی و تازی وز هندی وز ترک
وز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر

وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری
درخواستم این حاجت و پرسیدم بی مر

(همان، ص ۵۱۰)

و سرانجام پاسخ آن پرسش ها را در مصر و در بارگاه خلیفه فاطمی، المستنصر بالله (ح: ۴۸۷-۴۲۷ق)، یافت. مستنصر هشتمین و آخرین خلیفه مقتدر فاطمی بود و در دوره طولانی حکومت خود توانست سراسر شمال آفریقا، جزیره سیسیل در جنوب ایتالیا، ترکیه، سوریه، فلسطین و سواحل دریای سرخ را زیر سیطره اسماعیلیان فاطمی درآورد (براون، ۱۳۸۱، ص ۲۹۳).
فاطمیان از سال ۳۶۲ق بر مصر مسلط شده و آن جا را پایگاه دعوت اسماعیلی کرده بودند. اسماعیلیه خود را پیروان اسماعیل، فرزند امام جعفر صادق(ع)، می دانستند که در همان زمان حیات پدر درگذشت. برحسب برخی روایات، امام صادق اسماعیل را، وقتی هنوز زنده بود، از جانشینی خود برکنار و فرزند دیگرش، امام موسی کاظم(ع)، را به جای او گماشت. پیروان وفادار اسماعیل، که برخلاف پدر مشیی تندروانه و انقلابی داشت، این انتصاب را نپذیرفتند و از شیعه منشعب شدند و فرقه اسماعیلیه را بنیاد نهادند. هدف اصلی اسماعیلیان برانداختن خلافت عباسی و سپردن حکومت مسلمانان به دست خلفای برحق یعنی کسانی بود که از نسل علی(ع) و فاطمه (س) بودند. اسماعیلیه برای این که به این اندیشه جامه عمل بپوشانند، سازمان عقیدتی و تبلیغاتی وسیعی به راه انداختند که از آن با اصطلاح عام «دعوت» (فراخوان) یاد می کردند. در زمان ناصر خسرو، فاطمیان مصر نماد و پشتیبان قدرتمند چنین تشکیلاتی بودند. آنان مناطق مختلف جهان را به چند به اصطلاح «جزیره» تقسیم کرده و مسئولیت تبلیع کیش اسماعیلی را در هریک از این جزایر(۱۶) به یکی از داعیان خود سپرده بودند. داعی نماینده مجاز خلیفه فاطمی و مسئول تعلیم اصول عقاید اسماعیلی به نوکیشان بود. علاوه بر این، داعیان موظف بودند که دعوت فاطمیان را در خارج از قلمرو ایشان مخفیانه ترویج کنند. داعیان، چون اغلب در سرزمین های متخاصم به سر می بردند، نمی توانستند با مرکز حکومت فاطمی مرتباً در تماس باشند و به همین سبب از خودمختاری فراوانی برخوردار بودند. آنها فقط فرمان های مهم و کلی را از مرکز دریافت می کردند و اتخاذ تصمیم های دیگر بر عهده خودشان بود (دفتری، ۱۳۷۸، صص ۱۲۵ـ۱۲۶). از این رو، تنها کسانی که از تحصیل و تربیت عالی و صفات اخلاقی و فکری فوق العاده و قریحه سازماندهی برخوردار بودند برای رهبری جوامع اسماعیلی در مناطق خاص برگزیده می شدند. داعی باید از علم ظاهر و باطن، یعنی از شریعت و تاویل آن، دانش کافی می داشت. علاوه بر اشراف کامل بر قرآن و حدیث و فقه و فلسفه و تاریخ، داعی می بایست با تعالیم ادیان و مذاهب دیگر و نیز با زبان و آداب و رسوم محل ماموریت خود به درستی آشنا باشد. داعی عالی رتبه هر جزیره را حجت می نامیدند. داعیان دیگر که مرتبه ای فروتر از حجت داشتند و به او کمک می کردند «ماذون» نامیده می شدند. پایین ترین رتبه در تشکیلات دعوت فاطمی «مُکاسر» (شکننده) نام داشت که موظف بود پیوندهای نوکیشان را با دین پیشینشان بشکند. نوگرویدگان به کیش اسماعیلی را اصطلاحاً «مستجیب» می نامیدند (همان، ص ۱۳۵). داعی با هریک از مستجیبان جداگانه دیدار و آنان را ارزیابی می کرد و آموزش می داد و از آنها به نام امام اسماعیلی عهد یا میثاق می گرفت که آموخته های خود را پنهان کنند. هزینه زندگی داعی و تبلیغات او را در هر محل اعضای جامعه اسماعیلی می پرداختند. نوکیشان درعوض تعلیمی که می گرفتند مبلغی به نام «نجوا» می پرداختند که بخشی از آن صرف تبلیغ می شد و بخشی دیگر را «بریدان» به دست خلیفه فاطمی می رساندند. برید قاصدی بود که به پایتخت فاطمیان می رفت و وجوهی را که داعی جمع کرده بود برای خلیفه می برد و در بازگشت کتاب ها و رساله های اسماعیلی را برای داعی می آورد (همان، صص ۱۲۵ـ۱۲۸).
حدیث شوکت و قدرت دولت فاطمیان بی تردید به گوش ناصر خسرو هم رسیده و آن جوان آرمان خواه را برانگیخته بود که پیشه و خان ومان خود را به یکباره ترک گوید و به بهانه سفر حج راهی مصر شود. البته، چنان که اشاره شد، هیچ دلیل واضح و محکمی در دست نداریم که نشان دهد ناصر خسرو از آغاز و اصولاً به قصد دیدار با خلیفه فاطمی راهی آن سفر دور و دراز و پرخطر شده است. اما اگر شدت نارضایتی او را از ستم سلجوقیان، که خود در دیوان و دستگاه ایشان شاهد مستقیم آن بوده است، و نیز نومیدی اش از حکومت فاسد و تبعیض آمیز خلفای عباسی را در نظر بگیریم(۱۷)، گرایش او به دشمنان ایشان، یعنی خلفای فاطمی مصر، دیگر عجیب به نظر نمی رسد. لیکن هنوز باید راه درازی پشت سر می نهاد تا آن گرایش را به عقیده و ایمانی خلل ناپذیر بدل کند.
در دی ماه ۴۳۷ق/۴۲۴خ چهل و دو سالی از عمر ناصر خسرو می گذشته است. سنین چهل تا پنجاه سالگی را در آن روزگاران ذروه عمر و سن کمال و موقع مناسبی می دانستند برای این که آدمی در گذشته خود بازاندیشی کند.(۱۸) ناصر خسرو، که علی الظاهر از جوانی دستخوش نوعی قَلَق و اضطراب فکری و فلسفی بوده است، سرانجام در زمستان آن سال، بر اثر خوابی که ذکر آن گذشت و شاید حاصل فوران ضمیر ناهشیار او بوده باشد، از زندگی گذشته خود دست شست و راه تازه ای در پیش گرفت. جای تردید نیست که آنچه بیش از مشکلات فلسفی ذهن ناصر را به خود مشغول می داشته و او را درحقیقت گرفتار نوعی عذاب وجدان می کرده مشاهده آشوب ها و دگرگونی های سیاسی و بی رسمی ها و نامردمی هایی بوده است که در پی این دگرگونی ها پدید می آمده و ناصر خسرو مسئول مستقیم آنها را همان دستگاهی می دانسته است که امثال او همه اعتبار و منزلت خود را از راه خدمت به آن به دست آورده بودند. سخنان تامل انگیز و عبرت آموز او در بسیاری از قصایدش بازتاب همان دغدغه هایی است که ذهن و ضمیر او را تا پیش از آن رویای اسرارآمیز و تصمیمی که پس از آن گرفت معذب می داشته است. یکی از نمونه های بارز این عذاب وجدان را می توان در قصیده شماره ۶۰ دید که گزارشی ندامت آمیز از زندگی سرشار از غفلت او در جوانی و در روزگاری است که «آراسته به حله رنگین» بوده و «بر بستر جهالت می خفته» است. در «مجلس ملوک و سلاطین» به سر می برده و مردم از او حذر می کرده اند، چنان که گفتی از نژاد اژدهاست.(۱۹) این لحن ندامت آلود و اعتذارجویانه را در بسیاری از قصاید دیگر او نیز می توان دید. بارها به زیبایی چهره خود در جوانی اشاره و، در عین حال، از زشتی کردارش اظهار پشیمانی کرده است.(۲۰) در قصیده مشهوری که به روزگار پیری خود، در یمگان سروده است، از انقلاب زمانه و انتقال ناگهانی قدرت از غزنویان به سلجوقیان یاد می کند و همان پرسش هایی را پیش روی مخاطبانش می نهد که یقیناً خود روزگاری با آنها مواجه بوده و پاسخی برایشان نمی یافته است:

نگه کنید که در دست این و آن چو خراس
به چند گونه بدیدید مر خراسان را

به ملک ترک چرا غره اید؟ یاد کنید
جلال و عزت محمود زاولستان را

کجاست آن که فریغونیان ز هیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را؟

چو هند را به سم اسپ ترک ویران کرد
به پای پیلان بسپرد خاک ختلان را

کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان
همی به سندان اندر نشاند پیکان را

چو سیستان ز خلف، ری ز رازیان، بستد
وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را

فریفته شده می گشت در جهان و، بلی
چنو فریفته بود این جهان فراوان را

شما فریفتگان پیش او همی گفتید
«هزار سال فزون باد عمر سلطان را»

به فرّ دولت او هر که قصد سندان کرد
به زیر دندان چون موم یافت سندان را

پریر قبله احرار زاولستان بود
چنان که کعبه ست امروز اهل ایمان را

کجاست اکنون آن فرّ و آن جلالت و جاه
که زیر خویش همی دید برج سرطان را؟

بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۱۱۷)

ناصر خسرو، پس از آن که کارهای اداری اش را در مرو فیصله داد و به سامان رساند، سرانجام در ۲۳ شعبان ۴۳۷ق/۲۰ اسفند ۴۲۴خ، به همراه برادرش و «غلامکی هندو»، برحسب خوابی که دیده بود راه قبله در پیش گرفت و به نیشابور و از آن جا به دامغان و ری رفت. اما مسیری که از آن پس طی کرد نشان می دهد که قصد فوری او زیارت مکه نبوده است، چه در آن صورت باید قاعدتاً راهی بغداد یا بصره می شد و از آن جا خود را به حجاز می رساند تا در موسم حج در مکه باشد، لیکن او راه خود را به سوی شمال کج کرد و راهی قزوین و سپس تبریز شد. در تبریز، شاعر مشهور، قطران تبریزی نزد او آمد و مشکلات خود را درباره دیوان منجیک و دیوان دقیقی از او پرسید (ناصر خسرو، ۱۳۸۹، ص ۹). این اشاره ای مهم است، زیرا نشان می دهد که ناصر خسرو، چنان که خود در آغاز سفرنامه تاکید کرده است، در شعر و ادب صاحب شهرتی بوده و قطران او را مرجعی معتبر برای پاسخ دادن به پرسش هایش می دانسته است. این اشاره ضمناً معلوم می کند که زبان یا لهجه قطران اگر هم فارسی بوده با فارسی خراسانی تفاوت زیادی داشته است، چنان که به گفته ناصر خسرو «شعری نیک می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی دانست» (همان جا).
ناصر خسرو بیش از سه هفته در تبریز توقف کرد و سپس به سوی میافارقین و آمِد (دیار بکر) و حرّان در جنوب ترکیه امروزی رفت و در سوم رجب ۴۳۸ق/۱۹ دی ۴۲۵خ وارد سُروج شد که در حدود ده کیلومتری شمال کوبانی امروز در خاک ترکیه واقع شده است. سپس با عبور از فرات به حلب و از آن جا به مَعَرّه النعمان رفت که زادگاه و زیستگاه شاعر مشهور ابوالعلاء معرّی بوده است.
ناصر خسرو، پس از آن که حلب و حماه را پشت سر نهاد، راه خود را به سوی غرب کج کرد و به جانب دریای مدیترانه رفت و در امتداد ساحل از شهرهای طرابلس، بیروت، صور، صیدا، عکا و حیفا گذشت و سرانجام در پنجم رمضان ۴۳۸ق/بیستم اسفند ۴۲۵خ به بیت المقدس رسید. بیش از دو ماه را به زیارت و عبادت در اماکن مقدس آن شهر گذراند و در پانزدهم ذی القعده همان سال (برابر با ۲۹ اردیبهشت ۴۲۶خ) عازم سفر حج شد و پس از اجرای مراسم حج بی درنگ به بیت المقدس بازگشت. از آن جا می خواست با کشتی به مصر برود، اما چون جریان باد معکوس بود راه خشکی را در پیش گرفت و به عسقلان رفت که امروز با نام اشکلون در حدود بیست کیلومتری شمال غزه واقع شده است. پس از عسقلان، روستاها و شهرهای بسیاری را پشت سر نهاد تا به بندری به نام طینه رسید که در نزدیکی دمیاط مصر بود. از این بندر با کشتی به تنّیس رفت که با آنچه امروز تانیس می نامند و سابقاً به صان الحَجَر معروف بوده است هیچ ربطی ندارد و با توجه به توصیفات ناصر خسرو همان راس البَر است که جزیره مانندی است در شمال دمیاط، همان جا که رود نیل به مدیترانه می ریزد و اکنون به آن دلتای نیل می گویند. از آن جا سفر خود را با کشتی ادامه داد و در هفتم صفر ۴۳۹ق/۱۸ مرداد ۴۲۶خ به قاهره رسید. بازتاب شیفتگی ناصر خسرو به فاطمیان را می توان در تصویری دید که از عظمت و آبادانی و شکوه قاهره و نظم و انضباط حاکم بر آن شهر به دست می دهد. قاهره ای که در سفرنامه می بینیم متروپولیس یا آرمان شهری اسلامی است که «رسم شراب خوردن» هرگز در آن وجود نداشته است و «هیچ کس را زهره نبود که شراب خورَد». بیشتر بناهای آن پنج طبقه و شش طبقه بودند و هر سرا و کوشکی برای خود دیوار و بارویی داشت. آب خوردن را روزانه پنجاه هزار شتر به سراسر شهر می رساندند و در کوچه های تنگ که شتر نمی توانست از آنها بگذرد، سقایان آب را بر پشت خود و در «سبوهای برنجین و خیک ها» می کشیدند و به دست مردم می رساندند. خانه های شهر پر از باغچه و درخت بود و، علاوه بر آن، «بر سر بام ها هم درخت نشانده» و «تفرّجگاه ها ساخته» بودند و «آن سراها چنان بود از پاکیزگی و لطافت که گویی از جواهر ساخته اند نه از گچ و آجر و سنگ» (همان، صص ۷۹ـ۸۰). روایت شاعرانه ای از این گزارش را در دیوان ناصر خسرو هم می بینیم:

روزی برسیدم به در شهری کان را
اجرام فلک بنده بُد افلاک مسخّر

شهری که همه باغ پر از سرو و پر از گل
دیوار زمرّد همه و خاک مشجّر

صحراش منقّش همه ماننده دیبا
آبش عسل صافی ماننده کوثر

شهری که در او نیست جز از فضل منالی
باغی که در او نیست جز از عقل صنوبر

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۵۱۱)

ناصر خسرو ده ماهی در قاهره می ماند و سپس برای بار دوم عازم سفر حج می شود. مسلّم است که او در آن ده ماه بی کار ننشسته و پرسش های دینی و فلسفی خود را یقیناً با بزرگان و متفکران دربار فاطمی و مخصوصاً سرشناس ترین آنها، یعنی الموید فی الدین شیرازی، در میان نهاده و ظاهراً پاسخ هایی قانع کننده دریافت کرده است. ورود ناصر به قاهره از قضا مصادف بود با رسیدن موید به مصر. ابونصر هبت الله بن ابی عمران شیرازی، معروف به الموید فی الدین، نویسنده و شاعر و سیاستمدار و نیز صاحب مهارت در فنون جنگی بود. او اندکی پیش از ناصر خسرو، در حدود سال ۳۹۰ق در شیراز به دنیا آمد. شیراز در آن زمان زیر فرمان باکالیجار بویی (ح: ۴۱۵-۴۴۰ق) بود. موید، که از داعیان مذهب اسماعیلی بود، در سال ۴۲۹ق به باکالیجار پیوست و توانست او و بسیاری از سپاهیانش را به کیش اسماعیلی درآورد. نفوذ روزافزون داعی در دربار و میان مردم فارس اهل سنت آن ناحیه را بر ضد او برانگیخت و خلیفه عباسی را واداشت که بر تبعید او از قلمرو آل بویه اصرار ورزد. موید ناچار در اوایل سال ۴۳۸ق/۴۲۵خ شیراز را ترک کرد و یک سال بعد، پس از سفری پرماجرا، به قاهره رسید و چند ماه پس از آن، در شعبان ۴۳۹ق، برای نخستین بار توانست با خلیفه فاطمی، المستنصر بالله، دیدار کند. حال آن که ناصر خسرو بیش از یک سال بعد به پایمردی یکی از دبیران خلیفه و شاید به یاری خود موید به دربار قاهره راه یافت و خلیفه را از نزدیک دید. زمان این واقعه آخرِ رمضان ۴۴۰ق/۲۳ اسفند ۴۲۷خ بوده است (ناصر خسرو، ۱۳۸۹، ص ۹۷). موید در اداره امور حکومت فاطمیان شرکت فعال داشت و تقریباً تا پایان عمر (۴۷۰ق) داعی الدعات اسماعیلیان بود (دفتری، ۱۳۷۶، صص ۴۴۶ـ۴۴۷). او در سال ۴۷۰ق در قاهره بدرود حیات گفت و همان جا به خاک سپرده شد و مستنصر خود در مراسم تشییع جنازه او شرکت داشت.

تقارن زمانی سفر خودخواسته ناصر خسرو و هجرت ظاهراً اجباری موید به مصر و ورود تقریباً هم زمان آنها به قاهره در اوایل سال ۴۳۹ق این گمان را به شدت تقویت می کند که این دو از پیش با هم در ارتباط بوده و شاید برحسب برنامه ای معین از دو مسیر متفاوت خود را به مقصد رسانده اند. دکتر فرهاد دفتری ظاهراً به همین دلیل مدعی است که «ناصر خسرو پیش از عزیمت به مصر» از مذهب شیعه دوازده امامی که احتمالاً دین اصلی او بوده خارج شده و به اسماعیلیه گرویده است. انگیزه اصلی سفر ناصر خسرو هم، به گفته دفتری، «همین پیوند وی با اسماعیلیه بوده، نه زیارت خانه خدا که بهانه ظاهری این سفر قلمداد شده است». چنان که پیش از این هم اشاره شد، شک نیست که آدم کنجکاو و آرمان خواهی چون ناصر خسرو نمی توانسته است در خراسان آن روزگار به فاطمیان و مذهب آنها بی اعتنا بماند، لیکن با توجه به این که در استخدام دولت متحجر و سنت گرای سلجوقی بوده بسیار بعید است که، تا پیش از رفتن به مصر، فاطمی یا حتا شیعه بوده باشد. اگر هم اعتقادی داشته آن را به شدت پنهان می کرده است. بنابراین، برخلاف دعوی دکتر دفتری، هیچ نشانه و قرینه ای در دست نداریم که معلوم کند ناصر خسرو اصلاً شیعه اثناعشری بوده و پیش از ورود به مصر از آن مذهب گسسته و به اسماعیلیه پیوسته است. برعکس، قصیده بلندی سروده و در آن، ضمن بیان انگیزه های سفر خود، توضیح داده است که در مسیر سفرش تا مصر پیوسته مشغول تحقیق و پرس وجو بوده(۲۱)، اما هیچ پاسخ مشخصی برای پرسش های خود نمی یافته است تا این که به شهری می رسد که وصف آن در بالا آمد و آن جا «دربان» شهر که حکیمی همه چیزدان بوده به همه سوالات او پاسخ هایی درخور و قانع کننده داده است. ناصر خسرو در قصیده مذکور هم نام آن شهر و هم نام دربان حکیم آن را عمداً یا به قول خودش «از رشک» پنهان نگه داشته و تنها در اواخر قصیده اشاره ای ایهام آمیز به نام «موید» کرده است:

از رشک همی نام نگویمش در این شعر
گویم که خلیلی ست که ش افلاطون چاکر

استاد طبیب است و موید ز خداوند
بل کز حِکم و عِلم مثال است و مصوّر

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۵۱۴)

ولی از مجموع سخنانش در دیوان و سفرنامه به روشنی معلوم می شود که مقصود او از «شهر» همان قاهره است و حکیم دانای آن هم مسلماً کسی نبوده است جز الموید فی الدین شیرازی. در قصیده ای دیگر به این موضوع اشاره ای صریح تر دارد:

آخر به قهر او خبرم داد همچنین
از مکر او بزرگ حکیمی به قاهره
(همان، ص ۲۶۹)

ناصر خسرو در اول ذیقعده ۴۳۹ق/۴ اردیبهشت ۴۲۷خ به قصد سفر دوم حج از قاهره بیرون می رود و ۲۶ روز بعد به مدینه می رسد. مکه در آن سال، به گفته ناصر خسرو، با قحطی مواجه بود و «خلق بسیار از گرسنگی و بیچارگی از حجاز روی بیرون نهادند به هر طرف» (ناصر خسرو، ۱۳۸۹، ص ۱۰۴). به همین سبب، او هم، بلافاصله پس از اجرای مراسم حج، عربستان را ترک می کند و به مصر بازمی گردد. لیکن سال بعد هم ناصر خسرو، به رغم ادامه قحطی در عربستان، ظاهراً به همراه هیاتی که خلیفه فاطمی به نزد امیر مکه فرستاده بود، به حجاز رفت و حج گزارد و هنگام بازگشت شاهد بود که اعراب از حجاج مغربی «خِفارت» (مزد نگهبانی) خواستند و، چون ندادند، بیش از دو هزار حاجی مغربی را در بیرون مدینه کشتند (همان، صص ۱۰۵ـ۱۰۶).
سال ۴۴۱ق را ناصر خسرو در مصر به سر برد و در چهاردهم ذی حجه همان سال (۲۵ اردیبهشت ۴۲۹خ) مصر را برای همیشه ترک کرد و از طریق رود نیل به اسوان در جنوب آن کشور رفت و تا پنجم ربیع الاول ۴۴۲ق/۱۲ مرداد ۴۲۹خ آن جا ماند. سپس از راه خشکی و سوار بر شتر خود را به بندر عیذاب در کنار دریای سرخ رساند که ظاهراً همان پورت سودان فعلی (مهم ترین بندر سودان شمالی) است. ناصر خسرو سه ماه در عیذاب ماند و بعد با کشتی به بندر جده در نزدیکی مکه رفت و از اول رجب تا بیستم ذی حجه آن سال (چهارم آذر ۴۲۹ تا ۲۱ اردیبهشت ۴۳۰خ) را در مکه گذراند. این چهارمین و آخرین سفر حج ناصر و طولانی ترین مدت اقامت وی در مکه بود. او در ۱۹ ذی حجه مکه را ترک کرد و از طریق طائف به سوی فَلْج رفت که ناحیه ای در قلب عربستان امروزی، در حدود ۲۵۰ کیلومتری جنوب ریاض، است و اینک به اَفْلاج معروف است. ناصر خسرو چهار ماه در فلج ماند و سپس به لحسا در نزدیکی خلیج بحرین رفت و از آن جا به جانب بصره حرکت کرد و در بیستم شعبان ۴۴۳ق/دوازدهم دی ۴۳۰خ به آن شهر رسید. نزدیک دو ماه در بصره ماند و بعد سوار کشتی شد و از طریق اروندرود خود را به عَبّادان یا همان آبادان امروز رساند. از آن جا هم با عبور از ارّجان، همان منطقه ای که بهبهان فعلی در آن واقع شده است، در هشتم صفر ۴۴۴ق/۲۵ خرداد ۴۳۱خ به اصفهان رسید. بیست روزی در آن شهر ماند و سپس از راه طبس و تون و قاین به سوی سرخس و مروالرود رفت و سرانجام در ۲۶ جمادی الآخر (برابر با هفتم آبان) به بلخ بازگشت.
سفر طولانی و پرمشقت ناصر خسرو، به این ترتیب پس از نزدیک به هفت سال به پایان رسید. در پایان این سفر هفت ساله او مرد دیگری شده بود. سرگشتگی ها و اضطراب هایش جای خود را به ایمانی استوار و خلل ناپذیر داده بود. اکنون خلیفه فاطمی به او لقب حجت خراسان داده و وی را به هدایت مردمان آن ناحیه، که در اصطلاح فاطمیان «جزیره خراسان» نامیده می شد، گماشته بود. اوضاع خراسان، در غیبت ناصر خسرو، به شدت تغییر کرده بود و سلجوقیان با سخت گیری و تعصبی به مراتب بیشتر از غزنویان بر آن سرزمین مسلط شده و مشغول قلع و قمع مخالفان سیاسی و عقیدتی خود، مخصوصاً اسماعیلیان فاطمی، بودند. در همان سال ۴۴۴ق که ناصر خسرو تازه به خراسان بازگشته و ماموریت دینی خود را آغاز کرده بود، سند ضد فاطمی دیگری به امضای فقها و علویان بغداد رسید تا این ادعای فاطمیان را که از نسل علی هستند بی اعتبار کند (دفتری، ۱۳۷۶، ص ۲۵۴). شک نیست که در چنان اوضاعی ناصر نمی توانست کار خود را در بلخ دنبال کند. ناچار، چنان که از اشعار خود او برمی آید، به مازندران و از آن جا به یمگان رفت.(۲۲) تاریخ دقیق فرار یا هجرت ناصر خسرو به یمگان را هم نمی توان معلوم کرد. همین قدر پیداست که کتاب زاد المسافر را در سال ۴۵۳ق در یمگان نوشته و به علاوه در اشعارش که همگی ظاهراً در یمگان سروده شده اند از پنجاه وهشت سالگی و شست سالگی و شست ودو سالگی خود خبر داده(۲۳) که مصادف است با سال های ۴۵۲ تا ۴۵۶ق. در یکی از قصایدش به مخاطب واقعی یا فرضی خود می گوید:

پنجاه سال بر اثر دیوان
رفتی به بی فساری و رسوایی

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۶)

اگر بپذیریم که این قصیده را ناصر خسرو خطاب به همگنان و همسالان خود سروده، نتیجه می گیریم که خود او هنگام سرایش آن بیش از پنجاه سال داشته و ساکن یمگان بوده است، زیرا در پایان قصیده خطاب به خود می گوید:

از شخص تیره گرچه به یمگانی
از قول خوب بر سر جوزایی
(همان، ص ۸)

پس می توان گفت که دست کم از حدود سال ۴۵۰ق در یمگان به سر می برده است. روشن است که اوضاع سیاسی و مذهبی خراسان و سخت گیری و تعصب روزافزون سلجوقیان ناصر خسرو را خیلی زود واداشته که دیگر بار و البته این بار نه به اختیار خود که از سر اجبار خان ومان خود را در بلخ ترک گوید و در اقصای خراسان و مازندران متواری شود و بالاخره به دره یمگان پناه ببرد که در میان کوه های بدخشان و در فاصله تقریباً دویست کیلومتری شمال شرق کابل در افغانستان امروز واقع شده است و اینک به نام «جُرم» در حدود چهل کیلومتری جنوب غربی شهرستان فیض آباد دیده می شود(۲۴) و مزار ناصر خسرو در یکی از روستاهای آن همچنان بر جای است.(۲۵) دره سرسبز جرم یا همان یمگان را رودی به نام کوکچه سیراب می کند که از یخچال های کوهستان بدخشان در غرب فیض آباد سرچشمه می گیرد.
اگر آغاز اقامت ناصر خسرو در یمگان را سال ۴۵۰ق در نظر بگیریم، می توانیم بگوییم که او حداقل تا سال ۴۶۵ق زنده بوده است، زیرا در آغاز یکی از قصاید خود می گوید:

پانزده سال برآمد که به یمگانم
چون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم
(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۱۹۵)

اگر حدس ها و محاسبات نجومی تقی زاده درباره تاریخ تصنیف منظومه روشنایی نامه صائب باشد، می توان گفت که ناصر خسرو تا حوالی ۴۷۵ق هم زنده بوده است (در این باره، بنگرید به تقی زاده، ۱۳۸۰، صص ۶۵ـ ۶۸) و چون مولف بیان الادیان در سال ۴۸۵ق تلویحاً از مرگ او خبر داده است، اشکالی ندارد اگر قول ضعیف بعضی از منابع متاخر، مانند حاجی خلیفه در تقویم التواریخ، را بپذیریم و تاریخ وفات ناصر خسرو را سال ۴۸۱ق بدانیم.(۲۶)
به این ترتیب، ناصر خسرو سی الی سی وپنج سال از نیمه دوم عمر خود را در یمگان سپری کرده و به همین سبب نام یمگان در دیوان او بیش از اسم هر شهر و دیار دیگری دیده می شود. مسلم است که نخستین ماه ها یا سال های سکونت در یمگان بر او آسان نمی گذشته است. او را به رغم میلش از وطن مالوف و آباد خود رانده و گرفتار درّه ای دوردست کرده بودند که از هر نعمت و آسایشی خالی بود و با کوه های بلندش به زندانی نفوذناپذیر می مانست. ناصر خسرو ساعت های طولانی تنهایی را در غربت آن زندان با چشم دوختن به آسمان و سخن گفتن با باد می گذراند و از پیری و ناتوانی شکایت می کرد و در حیرت بود که چرا همگان با او دشمن شده اند:

بگذر ای باد دل افروز خراسانی
بر یکی مانده به یمگان دره زندانی

اندر این تنگی بی راحت بنشسته
خالی از نعمت وز ضیعت و دهقانی

برده این چرخ جفاپیشه به بیدادی
از دلش راحت وز تنش تن آسانی

دل پراندوه تر از نار پر از دانه
تن گدازنده تر از نال زمستانی

داده آن صورت و آن هیکل آبادان
روی زی زشتی و آشفتن و ویرانی

گشته چون برگ خزانی ز غم غربت
آن رخ روشن چون لاله نعمانی

روی برتافته زو خویش چو بیگانه
دستگیریش نه جز رحمت یزدانی

بی گناهی شده همواره بر او دشمن
ترک و تازی و عراقی و خراسانی

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۴۳۵)

در «این زندان سنگین» ناصر خسرو جز خدا فریادرسی نداشت و یگانه مونس او «تسبیح و قرآن» بود و روزگار را به زهد و عبادت و نیز به تصنیف و تالیف «اشعار و خطب» می گذراند:

من به یمگان در به زندانم از این دیوانگان
عالم السری تو فریاد از تو خواهم، آی رب

اندر این زندان سنگین چون بماندم بی زوار
از که جویم جز که از فضلت رهایش را سبب؟

جمله گشته ستند بیزار و نفور از صحبتم
هم زبان و هم نشین و هم زمین و هم نسب

کس نخواند نامه من کس نگوید نام من
جاهل از تقصیر خویش و عالم از بیم شغب...

مونس جان و دل من چیست؟ تسبیح و قران
خاک پای خاطر من چیست؟ اشعار و خطب

(همان، صص ۹۶ـ۹۷)

دشمنانش او را، به ریشخند، زندانی تنها و محزون دره یمگان می خواندند و طعنه های آنان ظاهراً به گوش ناصر خسرو می رسید و او نیز با زبانی طعن آمیز و سرشار از طنز و تمسخر به آنها پاسخ می داد:

و گرم گویی «پس گر نه تو بی راهی
چون به یمگان در بی مونس و محزونی؟»

مغزت از عنبر دین بوی نمی یابد
زان که با دنیا هم گوشه و مقرونی

وای بر من که در این تنگ دره ماندم
خنک تو که بنشسته به هامونی!

من در این تنگی بی دانش و بدبختم
تو به هامون بر دانا و همایونی!

که تواند که بود از تو مسلمان تر
که وکیل خان یا چاکر خاتونی؟

(همان، ص ۳۶۸)

شدت تاسف و تحسر ناصر خسرو را از این که مجبور شده بود شهر محبوبش بلخ را رها کند و به دره یمگان پناه برد در ابیات ذیل می بینیم. در این بیت ها، او با استفاده از حدیث مشهور «الدنیا سجن المومن و جنه الکافر» بلخ را به بهشت و یمگان را به زندان تشبیه می کند و می گوید به همین دلیل است که مخالفان کافرش در بهشت بلخ خوش می زیند و او در زندان یمگان سر بر زانوی غم نهاده و «غریب و خوار و تنها»ست:

بهشت کافر و زندان مومن
جهان است، ای به دنیا گشته مفتون

ازیرا تو به بلخ چون بهشتی
وز اینم من به یمگان مانده مسجون

(همان، ص ۱۴۵)

به یمگان من غریب و خوار و تنها
از اینم مانده بر زانو زنخدان
(همان، ص ۱۰۸)

از این سخنان اندوهگنانه و تاسف بار چنین برمی آید که ناصر خسرو در یمگان زندگی سخت و پرمشقتی داشته و از سر ناچاری و به رغم میل خود در آن جا به سر می برده است، لیکن از مجموع اشعار وی معلوم می شود که اوضاع در یمگان چندان هم بد نبوده و ناصر خسرو در آن دره سرسبز دورافتاده زندگی نسبتاً آسوده ای داشته و نزد مردم آن جا از حرمت و مکانت ویژه ای برخوردار بوده است. در جایی خود را با سلمان مقایسه می کند و می گوید که بسی بیش از او آزار دیده و سختی کشیده و به پاداش همین مجاهدت است که در یمگان مرتبه ای فراتر از حد انتظار خود یافته.(۲۷) یمگان، با همه کمبودهایش، پناهگاه استواری بود که او را از شر دیوان خراسان در امان نگه می داشت و اهل یمگان هم، به گمان او، «لشکر فریشته» بودند.(۲۸) از این رو، آن جا را دیگر نه زندان بلکه باغی خرم و قرارگاه ایمان می دید و آرزو می کرد که هرگز ویران نشود:

گرچه زندان سلیمان نبی بوده ست
نیست زندان بل باغی ست مرا یمگان

مشواد این بقعه خود نشود هرگز
تا قیامت به حق آل نبی ویران

خیل ابلیس چو بگرفت خراسان را
جز به یمگان در نگرفت قرار ایمان

(همان، ص ۴۱۲)

به این ترتیب، ناصر خسرو کم کم از بلخ دل بُرید و یمگان را وطن تازه خود محسوب کرد.(۲۹) در آن جا خود را دیگر نه محبوس و گرفتار بلکه در پناه خدا و صاحب عزّ و مقدار می دید(۳۰) و احساس برتری می کرد(۳۱) و خوشحال بود از این که آسوده در یمگان نشسته است و آنچه نیاز دارد از خراسان به سویش سرازیر می شود.(۳۲) حال پادشاهی را داشت که در مقرّ سلطنت خود نشسته بود و، به گفته خودش، «بر جان و مال شیعت» فرمانروایی می کرد.(۳۳)
سال های طولانی اقامت در یمگان قاعدتاً یاران و پیروان وفاداری پیرامون ناصر خسرو فراهم آورده و او، به این ترتیب، توانسته بود بر حس تنهایی و غم غربت فائق آید، اما پیری و ناتوانی جسمی چیزی نبود که وی بتواند به آسانی بر آن غلبه کند. ناصر خسرو وقتی به یمگان رسید که دهه پنجم عمر را پشت سر نهاده و به آستانه پیری نزدیک شده بود. از این رو، شکایت از پیری و مصائب آن یکی از مضامین مکرّر اشعار اوست. نمونه اش را می شود در ابیات زیر دید که ظاهراً در سال ۴۵۶ق سروده شده است. در آن زمان ناصر خسرو تازه ۶۲ سال داشته و، با این حال، به نظر می رسد که سخت احساس خستگی و فرسودگی می کرده و به مرگ می اندیشیده است:

پیری ای خواجه یکی خانه تنگ است که من
درِ او را نه همی یابم هر سو که شوم

بل یکی چادر شوم است که تا بافتمش
نه همی دوست پذیرد ز منش نه عدوم

گر برآرندم از این چاه چه باک است که من
شست و دو سال برآمد که در این ژرف گوم

(همان، ص ۴۳۰)

علاوه بر سفرنامه و دیوان که مهم ترین آثار ناصر خسرو محسوب می شوند، چند کتاب دیگر هم، به نظم و نثر، از او بر جای مانده که باز در میان آنها زاد المسافر، جامع الحکمتین، گشایش و رهایش، و وجه دین، به لحاظ بیان افکار و عقاید ناصر خسرو، از همه شاخص ترند و به همین سبب نمونه هایی از آنها را برگزیده و در همین کتابی که پیش رو دارید آورده ام. در میان این ها زاد المسافر تنها اثری است که از تاریخ دقیق تالیف آن مطلع ایم و می دانیم که ناصر خسرو آن را در ۴۵۳ق در یمگان نوشته است. سفرنامه را به احتمال قوی اندکی پس از بازگشت از سفر هفت ساله اش در همان خراسان تالیف یا تکمیل کرده است، زیرا از لحن صریح و شکایت ها و انتقادهای تندی که در اشعار و آثار دوران تبعید او می بینیم در سفرنامه هیچ خبری نیست و همین خود دلیل محکمی است بر این که آن را در روزگاری نوشته که هنوز ساکن خراسان و ناگزیر از رعایت قیود و ملاحظاتی بوده است که در سایر آثار و مخصوصاً در اشعارش نشانی از آنها نمی بینیم. بجز سفرنامه، مابقی آثارش را ناصر خسرو در یمگان یا دست کم هنگامی نوشته است که دیگر در خراسان به سر نمی برده و به همین سبب عقاید خود را در آنها با جسارت و بی پروایی بیشتری بیان کرده است.
ناصر خسرو، چنان که خود تاکید کرده، اصولاً مردی دیوانی و دبیرپیشه بود و به مناسبت شغلش لابد، مثل بیهقی، نویسندگی را بر شاعری ترجیح می داد و می کوشید، به رسم دبیران دربارهای غزنوی و سلجوقی در قرن پنجم، سخنان خود را تا حد امکان ساده و روشن و دور از تخییل ها و تصویرپردازی های شاعرانه بیان کند. اگر به فرض همه آثار ناصر خسرو، بجز سفرنامه، نابود می شدند، باز می توانستیم او را به صرف وجود همین کتاب مختصر یکی از بزرگ ترین و هنرمندترین نویسندگان زبان فارسی به شمار آوریم. سفرنامه راستی شاهکاری بی بدیل است و ناصر خسرو در آن همه مهارت نویسندگی اش را، که ظاهراً نتیجه سال ها کار بی وقفه در دستگاه دیوانی غزنویان و سلجوقیان بوده است، به کار برده و آگاهی های ارزشمندی از اوضاع جغرافیایی و اجتماعی و اقتصادی جهان اسلام در روزگار خودش برای ما به یادگار نهاده است. نثر را، به شیوه دبیران، برای استدلال و توصیف و شرح دقیق مناظر و رویدادها و شعر را برای اقناع و احتجاج و تهییج مخاطب به کار می گیرد. پس عجیب نیست که عقاید فلسفی و کلامی خود را بیشتر در قالب نثر بیان کرده و احساسات و انتقادات دینی و سیاسی اش را به جامه شعر درآورده است. صلابت و سختگی اشعارش گواه روشنی است بر این که از پشتوانه ادبی استواری برخوردار بوده و در شاعری و مخصوصاً قصیده سرایی هم پیشینه و تجربه ای طولانی داشته است. به عقیده فروزانفر، «در شعر گفتن او قبل از سفر مصر شبهه نیست، اگرچه غالب و بلکه همه اشعار او که در دست است ظاهراً بعد از این سفر انشاد شده» (فروزانفر، ۱۳۸۷، ص ۱۵۰). چنان که خود در یکی از قصایدش اشاره کرده، در جوانی بر اثر فقر و تنگدستی مدتی بر درگاه شاهان و امیران به ثناگویی یعنی شاعری مشغول بوده و چون از ایشان نومید شده است به «اهل طیلسان و عمامه»، یعنی علما و فقها، روی آورده و درحقیقت از ترس مور خود را به دهان اژدها افکنده است:

وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت
یک چند با ثنا به در پادشا شدم

گفتم مگر که داد بیابم ز دیو دهر
چون بنگریستم ز عنا در بلا شدم

صد بندگیّ شاه ببایست کردنم
از بهر یک امید کزو می روا شدم

وز مال شاه و میر چو نومید شد دلم
زی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم...

گفتم چو نامشان علما بود و حال خوب
کز دست جهل و فقر چو ایشان رها شدم

تا چون به قال و قیل و مقالات مختلف
از عمر چند سال میانْشان فنا شدم

گفتم، چو رشوه بود و ریا مال و زهدشان،
«ای کردگار باز به چه مبتلا شدم؟»

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم

(ناصر خسرو، ۱۳۶۵، ص ۱۳۹)

ابیات بالا، که آنها را قاعدتاً باید گزارشی از زندگی واقعی شاعر بدانیم، به خوبی نشان می دهند که ناصر خسرو برای رهایی از پریشانی و فقر نخست به حرفه شاعری و مدیحه سرایی روی آورده و چون طرفی از آن نبسته، چند سالی هم به تحصیل علم دین پرداخته است. لیکن چون علما و سلوک آنان را نیز آلوده به رشوه و ریا دیده به زودی از آنان هم دلسرد و رویگردان شده است. این ابیات، ضمن آن که ما را از سابقه شاعری ناصر خسرو و نیز تلاشش برای پیوستن به جرگه علما و فقها مطلع می کند، به نظرم گواه متقن دیگری است بر این که او، تا پیش از تحول روحی و عقیدتی اش در میان سالی، پیرو همان اسلام سنتی بوده و حتا کوشیده است که در زی روحانیان و فقهای خراسان درآید و از این راه نام و نانی برای خود دست وپا کند. خصومت بعدی او هم با این علما و فقها دقیقاً ناشی از آن است که خود مدت ها در میان ایشان به سر برده و از ریاکاری و رشوه خواری و حیلت سازیشان به خوبی آگاه بوده است. از این رو، هم شاعری و هم فقاهت را خلاف طبع حقیقت جوی خود یافته و آنها را پس از اندک مدتی کنار نهاده و برای امرار معاش ناچار به پیشه دبیری روی آورده است. پس قوت و قدرتی که در اشعارش می بینیم نه حاصل تحول و تبدل روحی و عقیدتی اش که حاکی از آزمودگی درازآهنگ او در شاعری و مخصوصاً قصیده سرایی است که در آن روزگاران اصلی ترین نوع ادبی حاکم بر دربارهای خراسان بوده است. به همین سبب، با همه توانایی فوق العاده ای که در نویسندگی داشته است و نمود بارزش را ما در سفرنامه و زاد المسافر می بینیم، در مبارزه با خودکامگی های سلجوقیان و نیز برای محاجّه با روحانیان سنت پرست خراسان و شاعران درباری آن سامان، باز به شعر متوسل شده و در میدان نبرد عقیدتی اش با عباسیان مانند جنگ افزاری موثر از آن بهره گرفته است. امروز البته نام ناصر خسرو بیش از هر چیز یادآور شعر اوست و سایر وجوه شخصیت او، از مهارتش در سفرنامه نویسی گرفته تا توانایی اش در مباحث فلسفی و کلامی و حتا ترجمه های عالی اش از آثار فلسفی محمد بن زکریای رازی، هیچ یک نتوانسته اند به اندازه شعرش موجب شهرت و محبوبیت او بشوند، بلکه، برعکس، شعر ناصر خسرو علاقه مندان او را به مطالعه آثار منثور وی هم ترغیب و به ماندگاری آنها کمک کرده است. از این رو، لازم می دانم که در این مقدمه مختصر دیوان او را با تفصیل بیشتری بررسی کنم.
ناصر خسرو، چنان که اشاره شد، نخست تا مدتی از راه مدیحه سرایی امرار معاش می کرده و اندکی بعد، لابد به این دلیل که مداحی را مناسب روحیه خود نمی دیده، به حرفه دبیری روی آورده است. به عربی هم، مانند فارسی، شعر می سروده و در «هر دو زبان» دارای دیوان بوده و خود را در شعر فارسی همسنگ رودکی و عنصری و در شعر عربی همپای حسّان و بحتری می دیده است.(۳۴) از دیوان عربی ناصر خسرو ــ اگر حقیقتاً چنین دیوانی وجود داشته ــ امروز اثری بر جای نمانده است، ولی دیوان فارسی او را اکنون خوشبختانه در اختیار داریم که گواه صادقی است بر مقام بلند وی در شعر فارسی. ناصر خسرو از ارزش هنری شعر خود کاملاً آگاه بوده و بارها با افتخار از آن سخن گفته است. در جایی آن را «درختی» می خواند که برگ و بارش «نکته و معنی» است و در جایی دیگر قصیده اش را به «قصر» و ابیات آن را به «گلشن و ایوان» مانند می کند.(۳۵) عجیب آن که از خیل شاعران فارسی زبان هم عصر خود فقط از عنصری یاد کرده و گویی فقط او را مثل اعلای شاعری می دانسته است. عنصری، ملک الشعرای محتشم دربار محمود غزنوی، از جلال و شکوهی افسانه ای برخوردار بود و پس از او دیگر هیچ یک از شاعران ایرانی نتوانستند از حیث ثروت و شوکت به چنان جایگاهی دست یابند. دوران جوانی ناصر خسرو مصادف با اوج شهرت و محبوبیت عنصری در دربار غزنوی و طبعاً در چشم عموم مردم بوده است. پس هیچ عجیب نیست که عنصری را اسوه شاعری دانسته و در دیوان خود همه جا با احترام از او یاد کرده است. بجز عنصری، تنها شاعران فارسی زبانی که نامی از آنها در شعر ناصر خسرو دیده می شود رودکی و کسایی اند. از رودکی، چنان که آمد، فقط یک بار اما از کسایی بیش از هر شاعر دیگری سخن گفته و غالباً خود را از او برتر شمرده است. کاملاً پیداست که او کسایی را نه پیش کسوتی درخور احترام بلکه به چشم رقیبی می دیده است که می بایست برتری خود را بر او به اثبات رساند. سخن های کسایی را «پیر و ضعیف» و سخن خود را «باقوّت و تازه و بُرنا» می خواند.(۳۶) او را «بنده اشعار» خودش می نامد(۳۷) و شعر او را به «کسا» (پلاس و گلیم) و سخن خود را، در مقابل، به «دیبه رومی» تشبیه می کند.(۳۸) چند بار هم به صراحت و با لحنی آلوده به وهن و سرزنش تاکید می کند که اگر کسایی شعر او را می دید یا می شنید، به قول امروزیان، از خجالت آب می شد.(۳۹) چنین سخنانی، به گمانم، حاکی از آن است که هیچ وابستگی مرامی یا وحدت عقیده ای میان ناصر خسرو و کسایی وجود نداشته. به عبارت بهتر، ناصر خسرو هیچ ارادتی به عقیده مذهبی کسایی و حتا شعر او نشان نمی دهد و ظاهراً او را فقط به دیده رقیبی می نگرد که پیش از او در «پند و حکمت» سخن گفته و از این راه شهرتی به دست آورده است، لیکن اشعار وی در برابر سخنان تازه ناصر خسرو «کهن» گشته و جلوه و جلای خود را از دست داده است:

از حجت گیر پند و حکمت
گر حکمت و پند را سزایی

با نو سخنان او کهن گشت
آن شهره مقالت کسایی

(همان، ص ۲۶۲)

این همه یک نکته مهم دیگر را هم نشان می دهد و آن این که ناصر خسرو به آن نوع تشیعی که کسایی مبلغ آن بوده علاقه ای نداشته و از همین رو به عقاید او نیز هیچ اشاره ای نکرده است، چنان که به فردوسی و تشیع او هم بی اعتنا مانده، حال آن که بعید است از شهرت فردوسی و شاهنامه او در خراسان آن روزگار بی خبر بوده باشد. تاثیر عام شاهنامه را البته در لحن و محتوای اشعار ناصر خسرو می توان دید و بعضی قصاید او، هم به لحاظ وزن و هم از نظر مضامین اخلاقی و شیوه بیان، تا حد زیادی یادآور سخنان فردوسی اند، مانند قصیده ای که این ابیات در آن آمده است:

به جز فعل نیکو و گفتار خوب
نه بگزار دست و نه بگشای دم

به داد و دهش جوی حشمت که مرد
بدین دو تواند شدن محتشم...

به مردیّ و نیروی بازو مناز
که نازش به علم است و فضل و کرم

شنودی که با زور و بازوی پیل
رهی بود کاووس را روستم

(همان، ص ۶۳)

ناصر خسرو حتا یک بار تلویحاً از شاهنامه نام می برد و به مخاطب خود سفارش می کند که آن را «به تامل» بخواند و از سرنوشت قهرمانان آن عبرت بگیرد:

نامه شاهان عجم پیش خواه
یک ره و بر خود به تامل بخوان

کوت فریدون و کجا کیقباد؟
کوت خجسته علم کاویان؟

سام نریمان کو و رستم کجاست
پیشرو لشکر مازندران؟

بابک ساسان کو و کو اردشیر؟
کوست؟ نه بهرام نه نوشیروان!

(همان، ص ۱۴)

باری خود از داستان بیژن و منیژه بهره می گیرد و، در قصیده ای که آن را پس از شصت سالگی سروده است، جهان را «زن جادو» می خواند و آن را با منیژه مقایسه می کند که باعث گرفتاری بیژن شد:

زن جادوست جهان من نخرم زرقش
زن بود آن که مر او را بفریبد زن

زرق آن زن را با بیژن نشنودی
که چه آورد به آخر به سر بیژن

همچو بیژن به سیه چاه درون مانی
ای پسر گر تو به دنیا بنهی گردن

چون همی بر ره بیژن روی ای نادان
پس چه گویی که نبایست چنان کردن؟

(همان، ص ۳۵)

نظرات کاربران
درباره کتاب ناصرخسرو