فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب جنگی که جونمو نجات داد

نسخه الکترونیک کتاب جنگی که جونمو نجات داد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جنگی که جونمو نجات داد

ماجرا اینطوری شروع شد. کره را در مسیری دایره‌ای راه می‌بردم، داشتیم تمرین دور زدن می‌کردیم. صدایی از طرف جاده شنیدیم که شبیه صدای سم اسب بود. ایستادم که نگاه کنم، ولی هنوز هیچ‌چیز از بین درخت‌ها دیده نمی‌شد. هواپیمایی از باند بلند شد و درست همان لحظه‌ای که اسب و سوارکارش وارد زمین ما شدند هواپیما زوزه‌کشان درست از بالای سرمان رد شد. کره به هواپیماها توجهی نمی‌کرد، حالا دیگر هر روز بلند شدن چندین و چند هواپیما را می‌دید. ولی آن یکی اسب، که بزرگ و قهوه‌ای بود، وحشت‌زده چرخید. سوارکارش افسارش را محکم کشید تا نیفتد، ولی اسب دوباره چرخی زد و بعد چنان ناگهانی پرید جلو که از جادۀ اصلی خارج شد و به شانۀ خاکی رفت و کم مانده بود دیوار سنگی توی زمینمان بریزد. سوارکار بدون افسار روی زین رها شده بود. در یک لحظه اسب وحشت‌زده ناگهان به بالا جهید و از روی دیوار پرید. سوارکار به سمتی منحرف و بعد غیب شد.
اسب غریبه مستقیم به‌طرف کره می‌آمد، افسارش در هوا پرواز می‌کرد و رکاب‌های ول‌شده در اطرافش تکان می‌خورد. کره ترسید و چرخی زد. مرا زد زمین و دو اسب باهم به سمت نقطۀ دوری از زمین دویدند. احمق‌ها همین‌طور مدتی چهارنعل رفتند، ولی من حواسم به آنها نبود. تا جایی که پای علیلم اجازه می‌داد به‌سرعت به‌طرف سوارکاری رفتم که افتاده بود. شناختمش، همان دختر صورت‌آهنی بود، همان که مچم را گرفته بود.
با صورت روی علف‌های گل‌آلود شانۀ خاکی جاده افتاده بود. تا خودم را بالای دیوار جمع کنم، دختر نگاه مختصری کرد و چرخی زد. چشم‌هایش را باز کرد و بعد چند تا فحش پشت‌سرهم ردیف کرد، از آن فحش‌هایی که در محله‌مان هم مثل نقل‌ونبات ردوبدل می‌شود، چه برسد به بندرگاه. حرف‌هایش را با «از این اسب احمق لعنتی متنفرم» تمام کرد.
خانم اسمیت اجازه نمی‌داد من و جیمی کلمه‌ای شبیه لعنتی به زبان بیاوریم. این هم فحش محسوب می‌شد، آن هم از نوع بدش.

ادامه...

  • ناشر: نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۸۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب جنگی که جونمو نجات داد



جنگی که جونمو نجات داد

کیمبرلی بروبیکر بردلی

مترجم: ریحانه وادیدار




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

«آدا! از کنار پنجره بیا این ور!» صدای مامان با فریاد همراه بود. دستش محکم بازویم را چنگ زد و مرا به شدت کشید. از روی صندلی ام سر خوردم و محکم افتادم زمین.
«فقط می خواستم به استفان وایت سلام کنم.» خودم هم خیلی خوب می دانستم که نباید جوابش را بدهم، ولی گاهی وقت ها زبانم سریع تر از مخم کار می کند. آن تابستان جنگجو شده بودم.
مامان سیلی ای خواباند زیر گوشم. سیلی اش خیلی محکم بود، آن قدر که سرم به طرف پایه های صندلی پرت شد و چشمم لحظه ای سیاهی رفت. مامان گفت: «حق نداری با کسی حرف بزنی. اون قدر دل رحمم که می ذارم از پنجره بیرونو نیگا کنی، اما حتی اگه ببینم داری سرک می کشی بیرون پنجره رو می بندم، چه برسه به اینکه بخوای با یکی حرف بزنی!»
زیر لب گفتم: «جیمی بیرونه.»
مامان گفت: «چرا نباشه؟ مثل تو که افلیج نیست.»
دهانم را بستم تا چیزی نگویم. سرم را تکان دادم تا فکرش هم از ذهنم بیرون برود. بعد یک دفعه لکه های خون را روی زمین دیدم. ای وای خدایا! ظاهراً بعدازظهر همه شان را درست پاک نکرده ام. اگر مامان می دید، خیلی زود دودوتا چهارتا می کرد و قضیه را می فهمید. خودم را به سمت لکه هل دادم و رویش نشستم و پای معیوبم را زیر خودم جمع کردم.
مامان گفت: «بهتره زودتر چای منو درست کنی. یه کم دیگه می رم سر کار.» این را گفت و لب تخت نشست و شروع کرد به درآوردن جوراب هایش. دو تا پای سالمش جلو صورتم تکان می خوردند.
«چشم مامان.» صندلی دم پنجره ام را هل دادم تا لکه خون را بپوشاند. در طول اتاق خزیدم و حواسم بود که زخم دلمه بسته پای لنگم را از تیررس چشم مامان دور نگه دارم. خودم را از صندلی دوممان بالا کشیدم، گاز را روشن کردم و کتری را گذاشتم روی آن.
مامان گفت: «کمی هم نون و کره برام بیار. یه کمم برای برادرت بیار.» خندید و ادامه داد: «اگه چیزی باقی موند، می تونی از پنجره بندازی بیرون، ببینی این استفان وایت از غذات خوشش می آد یا نه. نظرت چیه؟»
چیزی نگفتم. دو تکه بزرگ نان بریدم و بقیه اش را گذاشتم پشت ظرف شویی. درهرصورت جیمی تا رفتن مامان برنمی گردد و همیشه هم هرچه غذا مانده باشد با من قسمت می کند.
وقتی چای حاضر شد، مامان آمد لیوانش را بردارد. گفت: «دختر، این جوری نیگا نکن ها! فکرشم نکن که بتونی منو دور بزنی. خیلی شانس آورده ی که همین الانشم تحملت می کنم. اصلاً نمی تونی تصورشو بکنی که اوضاع چقدر ممکنه بدتر از این بشه.»
برای خودم هم لیوانی چای ریخته بودم. جرعه ای سر کشیدم و چای داغ را حس کردم که از گلو تا شکمم را می سوزاند. مامان شوخی نداشت، ولی خب؛ من هم دیگر شوخی نداشتم.
* * *
در دنیا جنگ های زیادی وجود دارد.
این داستانی که می خواهم بگویم چهار سال قبل شروع شد، درست اوایل تابستان ۱۹۳۹. انگلستان در آستانه شروع جنگ بزرگ دیگری بود، همان جنگی که الان هنوز درگیرش هستیم. اغلب مردم وحشت زده بودند. آن موقع ده سالم بود (گرچه آن موقع سنم را هم نمی دانستم). از این طرف و آن طرف درباره هیتلر چیزهای زیادی شنیده بودم. فحش ها را می شنیدم که تا پنجره ام در طبقه سوم می رسید، ولی باوجوداین نه از هیتلر می ترسیدم و نه از هر جنگی که بخواهد بین کشورها رخ بدهد نگرانی داشتم. احتمالاً از چیزهایی که تا حالا تعریف کرده ام حدس زده اید که من با مادرم در حال جنگ بودم، ولی اولین جنگ، که ماه ژوئن راه انداختم، با برادرم جیمی بود.
جیمی کله ای پر از موهای خرمایی داشت. چشم هایش چشم های فرشته بود و روحش روح بچه ای تخس و شرور. مامان می گفت شش سالش است و پاییز که بیاید مدرسه را شروع می کند. برعکس من، پاهایش کاملاً سالم و قوی بودند، به خصوص وقتی با آنها از کنار من جیم می شد.
من از تنهایی وحشت داشتم.
خانه مان اتاقی در طبقه سوم و بالای کافه ای بود که مامان شب ها در آن کار می کرد. مامان صبح ها تا دیروقت می خوابید؛ وظیفه من این بود که برای جیمی چیزی درست کنم بخورد و تا بیدار شدن مامان سرگرمش کنم تا شلوغ نکند. بعد معمولاً مامان می رفت بیرون خرید یا اینکه با زن های کوچه مشغول حرف زدن می شد. بعضی وقت ها جیمی را هم با خودش می برد، ولی اکثر وقت ها تنها می رفت. بعدازظهرها مامان می رفت سر کار. من برای جیمی چای درست می کردم، برایش شعر می خواندم و می خواباندمش. تا جایی که حافظه ام یاری می کند، درست از همان وقتی که جیمی هنوز آن قدر کوچک بود که پوشک داشت و خودش نمی توانست دستشویی برود همیشه همین کارها را می کردم.
باهم بازی می کردیم، شعر می خواندیم و از پنجره به دنیا نگاه می کردیم: به مرد یخی و گاری اش، مرد دوره گرد و پونی پشمالویش، مردهایی که بعدازظهرها از اسکله به سمت خانه می رفتند، زن هایی که لباس های شسته شده را پهن می کردند و روی پله ها مشغول حرف زدن می شدند و بچه هایی که طناب بازی یا گرگم به هوا بازی می کردند.
حتی همآن موقع هم می توانستم از پله ها پایین بروم؛ مثلاً می توانستم سینه خیز بروم یا خودم را روی باسنم بکشم. به آن شکل درمانده نبودم. ولی همان یک باری هم که زدم بیرون، مامان فهمید و آن قدر کتکم زد تا خون از شانه هایم روان شد. «تو هیچی جز بدبختی نیستی!» فریاد می زد: «هیولا، با اون پای زشت و بی قواره ت. فکر کردی خوشم می آد دنیا این لکه ننگ منو ببینه؟» تهدید کرد که اگر یک بار دیگه از پله ها بروم پایین خودش را از پنجره می اندازد. این تهدید همیشگی اش بود.
پای راستم کوچک تر و پیچ خورده بود. برای همین کف پایم به طرف بالا برگشته بود و همه انگشت هایم توی هوا بودند؛ یعنی آن قسمتی که مثلاً قرار بود بالای پا باشد روی زمین بود. صد البته که قوزک پایم هم درست کار نمی کرد و هروقت وزنی رویش می انداختم درد می گرفت، برای همین تمام طول عمرم سعی کرده بودم وزنی رویش نیندازم. سینه خیز رفتنم خوب بود. اگر در یک اتاق می ماندم، هیچ اعتراضی نمی کردم به شرطی که جیمی هم کنارم بماند. اما وقتی جیمی بزرگ شد، خواست برود خیابان و با بچه های دیگر بازی کند. مامان گفت: «چرا نره؟ این که عیب وایرادی نداره.» رو کرد به جیمی و گفت: «تو مثل آدا نیستی. هرجا بخوای می تونی بری.»
من گفتم: «نه، نمی تونه. باید جایی باشه که من بتونم ببینمش.»
اوایل جیمی همین کار را می کرد. ولی بعد با گروهی از پسرها دوست شد و تمام روز جایی مشغول بازی و دویدن می شد که من نمی توانستم ببینم. غروب با یک عالمه داستان برمی گشت خانه؛ داستان هایی در مورد اردک های رودخانه تایمز، همان جایی که کشتی های بزرگ از سرتاسر دنیا بار می آوردند و خالی می کردند. از قطارها هم برایم تعریف می کرد، از انبارهایی می گفت که حتی از تمام ساختمان ما هم بزرگ تر بودند. کلیسای مریم مقدس را هم دیده بود، همان کلیسایی که من از صدای ناقوسش زمان را می فهمیدم. همین طور که روزهای تابستان بلند و بلندتر می شد، جیمی هم دیرتر و دیرتر برمی گشت. دیگر بعد از رفتن مامان برمی گشت خانه؛ در واقع جیمی تمام مدت بیرون بود و مامان اصلاً به این موضوع اهمیتی نمی داد.
اتاق من زندانم بود. تحمل گرما، سکوت و خالی بودنش را نداشتم. هر کاری می توانستم، می کردم که نگذارم جیمی برود، مثلاً در را می بستم که مانع رفتنش بشوم، ولی حتی همان موقع هم زورش از من بیشتر بود. کلی به مامان التماس کردم. بعد جیمی را تهدید کردم. بالاخره یک روز وقتی خواب بود، دست وپایش را بستم، می خواستم وادارش کنم پیشم بماند.
جیمی بیدار شد. نه فریاد زد و نه جیغ کشید. یک بار تلاش کرد که خودش را نجات بدهد و بعد، همان طور که نگاهم می کرد، عاجز و درازکش ماند.
اشک از گونه هایش سرازیر شد.
با حداکثر سرعتی که می توانستم بازش کردم. حس کردم هیولام. جای طنابی که محکم روی مچش بسته بودم قرمز شده بود.
گفتم: «دیگه این کارو نمی کنم، قول می دم. دیگه هیچ وقت این کارو نمی کنم.»
هنوز اشک هایش سرازیر بود. تازه درک کردم. در تمام زندگی ام هیچ وقت جیمی را اذیت نکرده بودم. هیچ وقت، حتی یک بار هم، نزده بودمش.
ولی حالا عین مامان شده بودم.
جیمی زیر لب گفت: «می مونم خونه.»
گفتم: «نه. نه. نمی خواد بمونی. فقط قبل از اینکه بری یه کم چای بخور.»
یک لیوان و تکه ای نان و کره بهش دادم. آن روز صبح فقط خودمان دو تا خانه بودیم. مامان رفته بود بیرون، نمی دانم کجا رفته بود. سر جیمی را نوازش کردم، بوسیدم و برایش شعری خواندم. هر کاری می توانستم کردم تا بخندد. گفتم: «بالاخره چند وقت دیگه که باید بری مدرسه. اون وقته که تمام روز بری بیرون، ولی خب عیب نداره. من همین جا خودمو مشغول می کنم، نگرانی نداره.» خودم هم تعجب کردم از اینکه تا حالا این موضوع را کامل درک نکرده بودم. با شیرین زبانی فرستادمش بیرون که بازی کند و از پنجره برایش دست تکان دادم.
و بعد از آن بود که کاری را شروع کردم که باید مدت ها پیش انجام می دادم.
به خودم راه رفتن یاد دادم.
* * *
شاید اگر می توانستم راه بروم، مامان این قدر از داشتنم خجالت نمی کشید. شاید حتی می توانستیم یک جوری پای لنگم را پنهان کنیم و بپوشانیمش. شاید می توانستم از اتاق بروم بیرون و کنار جیمی بمانم، یا شاید حداقل می توانستم موقعی که به من نیاز دارد بروم پیشش. همین طور هم شد، هرچند فکرش را هم نمی کردم این طور بشود. آخرش هم ترکیب این دو تا بود که نجاتم داد؛ یعنی پایان نزاع کوچکم با جیمی و شروع جنگ بزرگ هیتلر.

۲

دقیقاً از همان روز شروع کردم. خودم را تا صندلی ام بالا کشیدم، هر دو تا پایم، هم پای چپ سالم و هم پای راستم، را روی زمین گذاشتم. زانوهایم را صاف کردم، پشت صندلی را گرفتم و ایستادم.
دلم می خواهد درک کنید مشکل از کجا بود. من مشکلی برای ایستادن نداشتم. اگر می خواستم، می توانستم لی لی بپرم. ولی خب با دست ها و زانوهایم خیلی تندتر حرکت می کردم، آپارتمانمان هم به قدری کوچک بود که اغلب اصلاً ارزش نداشت به خودم زحمت ایستادن بدهم. عضلات پایم هم، خصوصاً عضلات پای راستم، به ایستادنم عادت نداشتند. پشتم هم ضعیف بود. اما همه اینها در درجه دوم اهمیت بودند. اگر واقعاً فقط مشکلم ایستادن بود، حل شدنی بود.
برای اینکه راه بروم باید پای ناقصم را روی زمین می گذاشتم. باید وزنم را رویش می انداختم و پای دیگرم را از روی زمین بلند می کردم و درعین حال باید مراقب می بودم تعادلم را از دست ندهم یا از شدت درد زمین نخورم.
آن روز اول، لرزان فقط کنار صندلی ایستادم. به آرامی بخشی از وزنم را از پای چپ روی پای راستم انداختم. از درد نفس عمیقی کشیدم.
شاید اگر به راه رفتن عادت کرده بودم، این کار این قدر برایم سخت نبود. شاید آن جوری تدریجاً استخوان های کوچک و کج وکوله قوزک پایم به راه رفتن عادت می کردند. شاید پوست نازک پایم کمی کلفت تر می شد.
شاید! ولی هیچ وقت جواب هیچ کدام اینها را نمی توانستم بفهمم و این مدل ایستادن هم هیچ وقت مرا به جیمی نزدیک تر نمی کرد. دستم را از روی صندلی برداشتم. پای افلیجم را هل دادم جلو، بدنم را هم به سمت جلو بردم. درد مثل زخم چاقو در قوزک پایم پیچید. افتادم.
بلند شدم. صندلی را گرفتم. خودم را محکم کردم. یک قدم به جلو برداشتم و باز افتادم. بلند شدم و دوباره تلاش کردم. این بار اول پای سالمم را جلو بردم. سریع نفسی کشیدم و با پای ناقصم قدمی برداشتم، و باز دوباره افتادم.
پوست زیر پای چپم پاره شد و خون روی زمین ریخت. کمی که گذشت دیگر طاقتم طاق شد. درحالی که می لرزیدم روی زانوهایم افتادم، دستمال کهنه ای آوردم و کثیفی های روی زمین را پاک کردم.
روز اول این طور گذشت. روز دوم از آن هم بدتر بود. روز دوم پای سالمم هم درد می کرد. صاف کردن پایم خیلی سخت بود. زانوهایم، به خاطر زمین خوردن، کبود شده بود و زخم های پای چپم هم هنوز خوب نشده بود. روز دوم تنها کاری که توانستم بکنم این بود که بایستم و صندلی را نگه دارم. همین طور که از پنجره ام به بیرون نگاه می کردم ایستادم. تمرینم این بود که وزنم را از پایی به پای دیگر منتقل کنم. بعد روی تخت دراز کشیدم و از خستگی و درد هق هق گریه کردم.
البته همه اینها را مخفی نگه داشتم. نمی خواستم تا وقتی که کاملاً به راه رفتن تسلط پیدا نکرده ام مامان چیزی بفهمد. به جیمی هم نگفتم، چون مطمئن نبودم بتواند این راز را پیش خودش نگه دارد و به مامان چیزی نگوید. شاید می توانستم این خبر را از پنجره اتاق توی کوچه فریاد بزنم، ولی خب چه فایده؟ هرروز آدم ها را از پشت پنجره ام می دیدم، گاهی با آنها حرف می زدم. بااینکه اغلب برایم دست تکان می دادند و حتی گاهی «سلام آدا»یی هم روانه ام می کردند، تقریباً هیچ وقت هیچ کدامشان سعی نکرده بود با من حرف بزند.
* * *
شاید مامان بالاخره بهم روی خوش نشان می داد. شاید بهم می گفت: «کی گفته تو باهوش نیستی؟»
* * *
اما توی ذهنم از این هم بیشتر خیال پردازی کرده بودم. بعد از یک روز سخت لب تخت نشستم و پایم را توی دست گرفتم. سعی می کردم از شدت درد دیگر گریه نکنم. آن موقع بود که پیش خودم تجسم کردم که مامان دست هایم را می گیرد تا موقع پایین رفتن از پله ها کمکم کند. پیش خودم تجسم کردم در خیابان راه را نشانم می دهد و به همه می گوید: «این دخترم آداست. می بینین؟ اون قدری که فکر می کردیم ناتوان و عاجز نیست!»
هرچه باشد مادرم بود.
پیش خودم تصور کردم موقع خرید کمکش می کنم. پیش خودم تصور کردم مدرسه می روم.
آن شب، دیروقت، به جیمی گفتم: «همه چی رو برام تعریف کن.» کنار پنجره ام باز بود. بلندش کردم و روی زانوهایم گذاشتمش. «امروز چیا دیدی؟ امروز چیا یاد گرفتی؟»
جیمی گفت: «چون ازم خواسته بودی، رفتم توی یه میوه فروشی. همه جاش پر از میوه بود، حتی روی میزا هم تلنبار شده بود.»
«چه نوع میوه ای؟»
«اوووه... همه چی. سیب، یا یه چیزی که شبیه سیب بود ولی خب سیب نبود. یه چیزای گرد نارنجی و براق، بعضیاشونم سبز بودن...»
گفتم: «باید اسمشونو یاد بگیری.»
جیمی گفت: «نمی تونم. میوه فروشه که منو دید تا بیرون مغازه ش دنبالم کرد. گفت خوشش نمی آد دزدای کثیف میوه هاشو کش برن. با جارو دنبالم کرد و منو انداخت بیرون.»
گاه گاهی که مامان دیگر نمی توانست بوی بدمان را تحمل کند می رفتیم حمام.
«جیمی جونم، تو که کثیف نیستی. تازه دزدی هم نمی کنی.»
جیمی گفت: «تونستنش رو که می تونم.» دستش را توی جیبش برد و یکی از همان میوه هایی را بیرون آورد که به قول خودش سیب نبود. میوه زرد، نرم و موج دار بود. گلابی بود، البته آن موقع اسمش را نمی دانستیم. وقتی گازش زدیم، آبش تا چانه مان سرازیر شد.
تا آن وقت چیزی به آن خوشمزگی نخورده بودم.
فردای آن روز جیمی یک گوجه فرنگی کش رفت. اما روز بعدش، وقتی می خواست تکه ای گوشت از گوشت فروشی بردارد، گیر افتاد. قصاب همان جا توی خیابان حسابی خدمتش رسیده بود و بعد کشان کشان آوردش تا خانه و شکایتش را به مامان کرد. مامان جیمی را از گردن گرفت و خودش هم حسابی کتکش زد. «احمق بی شعور! حالا آب نبات و شیرینی دزدیدن یه چیزی، آخه گوشت به چه دردت می خوره؟»
جیمی گریه کنان گفت: «آدا گرسنه شه.»
واقعاً هم راست می گفت، گرسنه بودم. راه رفتن خیلی انرژی می برد، دیگر همه اش گرسنه بودم. اما خود جیمی هم می دانست که نباید این را بگوید. دیدم که چشم هایش از نگرانی گشاد شد.
«آدا! باید حدس می زدم.» مامان به طرفم چرخید: «حالا دیگه به برادرت یاد می دی برات دزدی کنه، کوتوله بی ارزش؟» پشت دستش را حواله ام کرد. روی صندلی ام نشسته بودم، بدون اینکه فکر کنم پریدم تا جاخالی بدهم.
گیر افتاده بودم، نمی توانستم قدم از قدم بردارم، چون رازم برملا می شد. مامان با چشم های براق خیره شده بود به من. گفت: «بزرگ شده ی و شلوارات برات کوچیک شده، ها؟ زانو بزن و برو توی اون کابینت.»
روی زمین ولو شدم و گفتم: «نه، مامان. خواهش می کنم.»
منظور مامان از کابینت محوطه ای کوچک و محصور زیر ظرف شویی بود. گاهی لوله ها چکه می کردند، برای همین کابینت همیشه نمور و بدبو بود. از آن بدتر این بود که آنجا سوسک هم داشت. در فضای باز از سوسک نمی ترسیدم. با تکه ای کاغذ می زدم توی سرش و بعد هم جسدش را از پنجره پرت می کردم بیرون. ولی در کابینت نمی توانستم بزنمشان. از سروکولم بالا می رفتند، حتی یک بار یکی شان رفته بود توی گوشم.
مامان با لبخند گفت: «بدو ببینم.»
جیمی گفت: «من می رم، من گوشتو بلند کردم.»
مامان با لبخند محوش به سمت جیمی برگشت و گفت: «نه خیر، آدا باید بره. هربار ببینم دزدی کرده ی، شبش آدا باید توی کابینت بمونه.»
زیر لب زمزمه کردم: «اقلاً همه شب که نه.» ولی خب، صد البته که منظور مامان تمام طول شب بود.
* * *
وقتی شرایط خیلی به من فشار می آورد، می توانستم در ذهنم جای دیگری بروم. می دانستم چطور باید این کار را بکنم. ممکن بود هرجایی باشم، روی صندلی ام یا توی کابینت، و آن وقت بود که نه چیزی می دیدم، نه چیزی می شنیدم و نه حتی چیزی حس می کردم. فقط می رفتم.
این خیلی خوب بود، فقط مشکلم اینجا بود که آن قدری که لازم است سریع اتفاق نمی افتاد. چند بار اولی که در کابینت مانده بودم بدترین تجربه ام بود. و بعد که جثه ام از قبل بزرگ تر شده بود، بدنم از شدت مچاله ماندن در کابینت درد می گرفت.
وقتی صبح مامان گذاشت از کابینت بیایم بیرون، سرم گیج می رفت و حالت تهوع داشتم. قدّم را که راست کردم، درد توی بدنم پیچید؛ درد گرفتگی عضلات و بازوها و پاهایم که سوزن سوزن می شدند. همان جا روی زمین دراز کشیدم. مامان که بالای سرم ایستاده بود نگاهی به من انداخت. گفت: «خب، این برات درس عبرت می شه. یادت باشه دیگه این قدر از خودراضی نباشی دخترجون.»
حدس می زدم که مامان از چیزهایی بو برده، قوای جسمی ام بهتر شده بود و مامان از این موضوع خوشش نمی آمد. به محض اینکه رفت بیرون، روی پاهایم ایستادم و به زور تمام طول اتاق را راه رفتم. دیگر اواخر اوت شده بود. می دانستم که خیلی زود مدرسه جیمی شروع می شود. دیگر مثل سابق از مدرسه رفتن جیمی نگران نبودم، وحشتم بیشتر از این بود که با مامان تنها بمانم. ولی آن روز جیمی، با ظاهری ناراحت، زودتر از همیشه به خانه برگشت. گفت: «بیلی وایت می گه همه بچه ها دارن می رن.»
بیلی وایت برادر کوچک تر استفان وایت و بهترین دوست جیمی بود.
مامان داشت حاضر می شد که برود سر کار. خم شد تا کفش هایش را ببندد. وقتی نشست ناله ای کرد و گفت: «خب بگن.»
پرسیدم: «یعنی چی دارن می رن؟»
مامان گفت: «به خاطر هیتلر و بمب هاش دارن از لندن می رن.» سرش را بلند کرد و بدون اینکه نگاهم کند به جیمی نگاه کرد: «حرفشون اینه که قراره شهر بمبارون بشه، برای همین باید همه بچه ها رو بفرستن برن دهکده های اطراف که توی بمبارون چیزی شون نشه. شاید منم همین کارو بکنم.»
پرسیدم: «کدوم بمب ها؟ کدوم دهکده؟»
مامان به من توجهی نکرد.
جیمی خودش را روی صندلی ای سر داد. پاهایش را روی قالی تکان تکان می داد. خیلی کوچک به نظر می آمد.
«بیلی می گه جمعه می رن.» دو روز تا جمعه مانده بود.
«مامانش می خواد براش لباس نو بگیره.»
مامان گفت: «من واسه لباس نو پول ندارم.»
«من چی؟» صدایم ضعیف تر از آنی بود که دوست داشتم. «منم می رم؟ من چی می شم؟»
مامان هنوز نگاهم نمی کرد. «معلومه که تو نمی ری. دارن بچه ها رو می فرستن که با آدمای درست وحسابی زندگی کنن. کی می خواد با تو زندگی کنه، هان؟ هیچ کس! هیچ کس نمی خواد! آدمای درست وحسابی که دلشون نمی خواد به اون پای بی قواره ت نیگا کنن.»
گفتم: «خب من می تونم با آدمای بد زندگی کنم. خیلی با زندگی اینجا فرقی نداره که.»
سیلی را دیدم که دارد به سمتم می آید، ولی سرعت عملم زیاد نبود و نتوانستم به موقع جاخالی بدهم.
«زبون درازی موقوف!» لبخندی زد که دلم را مچاله کرد. «تو نمی تونی بری. هیچ وقت نمی تونی بری. برای همیشه همین جا گیر کرده ی. چه بمب بیاد و چه نیاد، تو همین جا توی همین اتاق می مونی.»
رنگ صورت جیمی پرید. دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، ولی من نگاهش کردم و سرم را محکم تکان دادم، جیمی هم دهانش را بست. وقتی مامان رفت، جیمی خودش را در بغلم انداخت. آرام توی بغلم تکانش دادم و گفتم: «نترس.» نمی ترسیدم، در واقع خیلی هم ممنون بودم که تابستانم این طور گذشته. گفتم: «فقط یه کاری بکن. برو ته وتوی اینو دربیار که کجا باید باشیم، یا اینکه دقیقاً کی باید اونجا باشیم. من و تو باهم می ریم. بهت قول می دم. نگران هیچی نباش.»

۳

اولین ساعت های صبح جمعه کفش های مامان را کش رفتم. چاره ای نداشتم، آنها تنها کفش هایی بود که در خانه داشتیم. البته کفش های کرباسی جیمی هم بود، ولی آنها حتی برای پای خودش هم کوچک بود. کفش های مامان هم خیلی بزرگ بود، ولی جای انگشت هایش را با کاغذ پر کردم و قالی کوچکی دور پای افلیجم پیچپدم و با بندهای کفش محکم بستم. کفش پوشیدن حس غریبی به پاهایم می داد، ولی با خودم گفتم که احتمالاً از پایم درنمی آید.
جیمی با تعجب نگاهم می کرد. زمزمه کردم: «باید این کارو بکنم، وگرنه مردم پاهامو می بینن.»
گفت: «خودت ایستادی! داری راه می ری!»
لحظه بزرگ زندگی ام رسیده بود و من حتی آن قدرها هم که فکر می کردم هیجان زده نشده بودم. خیلی کارهای دیگر بود که باید می کردم.
گفتم: «آره.» نگاهی گذرا به مامان انداختم که روی تخت خرناس کشان پشت به ما خوابیده بود. یعنی ممکن بود از راه رفتنم خوشحال شود و به من افتخار کند؟ نه! به همین خیال باش!
روی باسن از پله ها پایین آمدم. پایین پله ها جیمی کمکم کرد بایستم و بعد باهم به خیابان های خلوت صبح جمعه پا گذاشتیم.
با خودم گفتم: قدم به قدم. عجله نکن.
* * *
روی زمین بودن حس عجیبی داشت. نور سایه کم رنگ صورتی داشت و نور محو آبی رنگی هم از ساختمان منعکس می شد؛ برای همین اول صبح ساختمان قشنگ تر از چند ساعت بعد به نظر می رسید. گوشه خیابان گربه ای با سرعت دنبال چیزی می دوید. احتمالاً دنبال موش بود. به جز همین یک گربه کسی در خیابان نبود.
با دست راستم دست جیمی را مثل تکیه گاه گرفتم. کیسه مقوایی خوراکی که برای صبحانه آورده بودم در دست چپم بود. جیمی گفته بود که باید ساعت نه صبح جلو مدرسه باشیم. هنوز تا نه خیلی مانده بود، ولی با خودم گفتم هرچقدر زودتر بزنیم بیرون بهتر است. نمی دانستم چقدر طول می کشد تا بتوانم خودم را به مدرسه برسانم. دلم نمی خواست آدم ها به من زل بزنند.
خیابان پر از دست انداز بود. از آن بالا، از پشت پنجره ام، متوجه چنین چیزی نشده بودم. برای همین راه رفتن در خیابان نسبت به راه رفتن در آپارتمانمان خیلی سخت تر بود. درست است که کفش کمک خیلی بزرگی بود، ولی باوجوداین وقتی به آخرهای خیابان رسیدیم پایم آن قدر درد می کرد که فکر کردم دیگر نمی توانم قدم از قدم بردارم. ولی باز هم مقاومت کردم.
جیمی زمزمه کرد: «اینجا باید بپیچیم. خیلی نمونده.»
قدم دیگری برداشتم و پای چپم پیچ خورد. با درد افتادم زمین. جیمی کنارم زانو زد. گفت: «می تونی سینه خیز بیای، کسی نیست ببینه.»
ازش پرسیدم: «چقدر دیگه مونده؟»
گفت: «سه-چهار تا بلوک دیگه.» و بعد اضافه کرد: «بلوک یعنی این ساختمونایی که بینشون یه خیابونه. باید از سه تا خیابون دیگه رد بشیم.»
فاصله را با چشم ارزیابی کردم. سه تا خیابان! حالا می خواهد پنج کیلومتر باشد یا پانصد کیلومتر، چه فرقی دارد واقعاً؟
گفتم: «خب به نظرم بد نیست کمی سینه خیز بیام.»
ولی سینه خیز رفتن در خیابان از سینه خیز رفتن در خانه خیلی سخت تر بود. درست است که زانوهایم پینه بسته بود، ولی سنگلاخ ها هم خیلی دردناک بود. به علاوه آشغال و گِلی که در خیابان ریخته بود کار را سخت تر هم می کرد. بعد از اینکه یک بلوک سینه خیز رفتم، دست جیمی را گرفتم و بلند شدم.
جیمی پرسید: «چطور تا حالا راه نمی رفتی؟ تو که بلدی!»
گفتم: «همین تابستون، وقتایی که تو می رفتی بیرون، یاد گرفتم. خیلی وقت نیست.»
سرش را تکان داد و گفت: «خب، به کسی نمی گم.»
گفتم: «دیگه خیلی مهم نیست بگی یا نگی.»
همین حالا هم دنیا به نظرم خیلی بزرگ تر از آن بود که قبلاً فکرش را می کردم. اگر به نوک ساختمان ها نگاه می کردم سرم گیج می رفت.
«ما داریم می ریم توی دهکده زندگی کنیم. اونجا راه رفتن یا نرفتن من برای کسی مهم نیست.»
حرفی که زدم دروغ بود. در مورد جایی که می خواستیم برویم کوچک ترین چیزی نمی دانستم. حتی معنی کلمه دهکده را هم درست نمی دانستم. ولی جیمی دستم را محکم تر در دست هایش گرفت و لبخند زد.
* * *
مدرسه ساختمانی آجری با حیاطی خالی بود که دورتادورش محافظ فلزی کشیده شده بود. وقتی به مدرسه رسیدیم دیگر طاقت نیاوردم و روی زمین ولو شدم. نان را توی شکر زدیم و خوردیم. خیلی خوشمزه بود.
جیمی با چشم های گشادشده گفت: «شکرهای مامانو برداشتی؟»
با سر تایید کردم و گفتم: «آره، همه شو!» هر دو زدیم زیر خنده.
حالا که تحرک نداشتیم خنکی هوا را بیشتر حس می کردیم. زمین هم مرطوب بود. درد خیلی زیادی جای تیر کشیدن قوزک پایم را گرفته بود. سرم را بلند کردم و به ساختمان های ناآشنا، به نوشته ها و آجرهای شیک، به سیمان ها و قاب پنجره ها و پرنده ها نگاه کردم. برای همین تا لحظه ای که جیمی با آرنج به پهلویم زد متوجه خانمی نشده بودم که آن طرف حیاط راه می رفت.
خانم به ما لبخندی زد و گفت: «زود اومدین.»
حدس زدم یکی از معلم ها باشد. با سر حرفش را تایید کردم و لبخند خیلی پهنی زدم و گفتم: «پدرمون قبل از اینکه بره سر کار ما رو رسوند، گفت که شما مواظبمون هستین.»
زن سری تکان داد و گفت: «پدرتون درست گفته. چای می خواین؟»
وقتی بلند شدیم خیلی زود متوجه لنگیدن من شد. لنگیدن که سهل است، تلوتلو می خوردم. باز خدا را شکر جیمی بود که به او تکیه بدهم. معلم گفت: «آخی، طفلکی. چی شده؟»
گفتم: «همین امروز صبح خورده یه جایی.» حرفم خیلی هم دروغ نبود.
پرسید: «می خوای یه نگاهی بهش بندازم؟»
درحالی که به خودم فشار می آوردم که راه رفتنم را ادامه بدهم گفتم: «نه نه، دیگه داره خوب می شه.»
* * *
بقیه کار دیگر راحت بود. این سخت ترین کاری بود که تا آن لحظه کرده بودم، ولی درعین حال آن قدرها هم سخت نبود. جیمی را گرفتم و به راه رفتن ادامه دادم. خیلی زود حیاط از بچه ها و معلم ها پر شد. معلم ها همه مان را به خط کردند. دیگر نمی توانستم مسافت یک کیلومتری تا ایستگاه را راه بروم. یک دفعه چهره ای آشنا جلوم سبز شد. «خودتی آدا؟»
استفان وایت بود؛ بزرگ ترین بچه خانواده وایت. سه تا خواهر داشت و بیلی هم آخرین بچه بود. همه شان ایستاده بودند و خیره نگاهم می کردند. همه شان تا آن وقت فقط از پشت پنجره مرا دیده بودند.
گفتم: «آره.»
استفان خیلی تعجب کرده بود. گفت: «فکر نمی کردم تو هم بیای. خب درسته که تو هم باید از لندن بری، ولی مامان می گفت برای آدمایی مثل تو یه جای مخصوصی در نظر گرفته ن.»
مامان چیزی در مورد جای مخصوص نگفته بود. گفتم: «منظورت چیه که می گی آدمایی مثل من؟»
استفان سرش را پایین انداخت. بلندتر از من بود. به نظرم بزرگ تر هم بود، ولی نه خیلی. گفت: «می دونی که منظورم چیه...»
می دانستم. گفتم: «چلاق ها.»
با تعجب دوباره نگاهم کرد و گفت: «نه! آدمای شیرین عقل. اونا که مخشون معیوبه. اینو من نمی گم، همه می گن. من حتی نمی دونستم تو می تونی حرف بزنی.»
همه زمان هایی را که پشت پنجره ام می نشستم از ذهنم گذراندم. گفتم: «من که همیشه باهات حرف می زدم.»
گفت: «خب آره، دست تکون می دادی و یه چیزای نامفهومی هم می گفتی.» دیگر حالا خیلی معذب به نظر می آمد. «ولی راستش ما اون پایین توی خیابون هیچ وقت درست نمی تونستیم صداتو بشنویم. نمی تونستیم بفهمیم چی می گی. من حتی نمی دونستم می تونی مثل آدمای عادی حرف بزنی. تازه مادرتم که همیشه می گفت به صلاح خودته که اون بالا توی اون اتاق حبس باشی.» برای اولین بار به پایم نگاه کرد و گفت: «یعنی تو چلاقی؟»
با سر تایید کردم.
«پس چطوری تا اینجا اومدی؟»
گفتم: «راه رفتم. نمی تونستم بذارم جیمی تنها بره.»
پرسید: «سخت بود؟»
گفتم: «آره.»
صورتش حالت عجیبی پیدا کرد، حالتی که متوجه معنی اش نمی شدم. گفت: «همه دلشون برای مادرت می سوزه.»
نمی دانستم چه جوابی باید بدهم.
استفان گفت: «خبر داره که اومدی؟»
می خواستم راستش را نگویم، ولی جیمی وسط حرفمان پرید و گفت: «نه. مامان گفت آدا باید بمونه تا بمب بخوره توی سرش.»
استفان سر تکان داد. گفت: «نگران رفتن تا ایستگاه نباش. خودم می رسونمت.»
نمی دانستم منظورش چیست، ولی یکی از خواهرهای کوچکش به من لبخند زد و گفت: «بعضی وقتا برای منم همین کارو می کنه.»
من هم به او لبخند زدم. مرا یاد جیمی می انداخت. گفتم: «پس باشه.»
این جوری شد که استفان وایت تا ایستگاه کولم کرد. معلمی که بهمان چای داده بود به خاطر کمکی که کرده بود از او تشکر کردم. یک صف طولانی شدیم و راه افتادیم و معلم ها تشویقمان کردند سرود «همیشه جاودان انگلستان» را بخوانیم. بالاخره رسیدیم ایستگاه. ایستگاه مملو از بچه های دیگر بود، حتی فکرش را هم نمی کردم که این همه بچه در دنیا باشد.
استفان مرا روی زمین گذاشت و گفت: «می تونی سوار قطار بشی؟»
شانه جیمی را چسبیدم و گفتم: «معلومه که می تونم.»
استفان با سر تایید کرد. بیلی و خواهرهایش را جمع کرد و بعد دوباره به طرفم برگشت.
«اگه شیرین عقل نیستی، برای چی تو رو اون بالا حبس کرده بود؟»
گفتم: «به خاطر پام.»
سرش را با شدت تکان داد و گفت: «اینکه خیلی مسخره س.»
«به خاطر اینکه... به خاطر اینکه حتماً یه کاری کرده بودم که پام این طوری شده...»
دوباره سرش را تکان داد: «مسخره س.»
بهش خیره شدم. یعنی واقعاً مسخره بود؟
همان موقع بود که معلم ها شروع کردند به فریاد زدن و ما همه سوار قطار شدیم. قبل از اینکه ناقوس کلیسا رسیدن ظهر را خبر بدهد قطار راه افتاد.
بالاخره فرار کردیم؛ از مامان، از بمب های هیتلر، از سلول انفرادی ام. از همه چیز. می خواهد مسخره باشد یا نباشد، من دیگر آزاد بودم.

۴

قطار افتضاح بود. برعکس من، اکثر بچه ها از رفتن خوشحال نبودند. بعضی ها گریه می کردند، یکی هم گوشه واگن ما بالا آورد. معلمی که مسئول واگن ما بود عین مرغ پرکنده این طرف و آن طرف می پرید و سعی می کرد گندکاری را جمع کند. از طرفی هم تلاش می کرد جلو دعوا کردن پسرها را بگیرد و بعد برای صدمین بار توضیح بدهد که نه، توی این واگن دستشویی نیست و باید خودمان را نگه داریم یا اینکه نه، نمی داند چقدر دیگر مانده که برسیم. هیچ کس حتی نمی دانست کجا داریم می رویم، چه برسد به اینکه بخواهد زمان سفر را هم بداند.
دستشویی ای وجود نداشت که برویم، نوشیدنی ای هم در کار نبود، ما هم همه نانمان را خورده بودیم. کف دست جیمی شکر ریختم و جیمی هم مثل گربه شکر را لیسید. تمام مدت بیرون پنجره دنیا تندتر و تندتر تکان می خورد. اگر لحظه ای چشم هایم را آزاد می گذاشتم و تمرکز نمی کردم، صحنه ها به شکلی محو و نامشخص از جلو چشم هایم رد می شد. ولی اگر فقط به یک چیز خیره می شدم، آن چیز بی حرکت و ثابت می ماند و سر من می چرخید؛ دیگر شکی نداشتم که قطار در حال حرکت است، نه دنیا.
ناگهان ساختمان ها تمام شد و همه جا سرسبز شد. همه جا سبزِ سبز بود، سبز روشن، زنده و خیره کننده ای که به سمت آسمان آبی پیچ وتاب پیدا کرده بود. مسحور و شیفته به صحنه ای که می دیدم خیره شدم و گفتم: «این چیه؟»
جیمی گفت: «علف.»
«علف؟» یعنی چیزی در مورد این سبزی می دانست؟ طرف های خودمان هیچ علفی در کار نبود یا حتی چیزی که کمی هم شبیه این باشد ندیده بودم. رنگ سبز لباس یا کاهو را می شناختم، ولی نمی دانستم که مزارع و زمین ها هم سبز می شوند.
جیمی سری تکان داد: «آره، توی زمینن. یه کم سیخ سیخن. ولی نرمن، زبر نیستن. توی محوطه کلیسا هم علف هست، دور سنگ قبرها. درخت هم هست، مثل اون درخته که اونجاس.» از پنجره به بیرون اشاره کرد.
درخت ها باریک و بلند بودند، شبیه ساقه های کرفس ولی صدبرابر بزرگ تر. نوکشان هم توده ای برگ سبز بود. «تو کی رفته بودی حیاط کلیسا؟» شاید سوال بعدی ام این بود که اصلاً حیاط کلیسا یعنی چه. چیزهایی که نمی دانستم پایانی نداشت.
جیمی شانه بالا انداخت. «حیاط کلیسای مریم مقدس. داشتیم روی سنگ قبرها جفتک چارکش بازی می کردیم، رکتور دنبالمون کرده بود.»
آن قدر به علف ها نگاه کردم که کم کم جلو چشم هایم محو شدند. همه شب بیدار مانده بودم، می خواستم مطمئن بشوم خواب نمی مانیم، و حالا دیگر چشم های خواب آلوده ام کم کم روی هم می آمدند، تا اینکه جیمی نجواکنان در گوشم گفت: «آدا. آدا اونجا رو ببین.»
دختری سوار بر اسب پونی اش داشت با قطار مسابقه می داد. دختر واقعاً سوار اسب شده بود، پشت اسب نشسته بود و هرکدام از پاهایش از یک طرف اسب آویزان بود. تکه ای از یک رشته یا چیزی شبیهش را در دست داشت و رشته هم به سر اسب وصل شده بود. دختر می خندید، صورتش از سرخوشی شکفته بود. حتی من هم می توانستم بفهمم که چقدر خوب سوارکاری می کند و انگار برای همین کار خلق شده. پونی را هدایت می کرد، بهش می گفت چه کار بکند، سوارش شده بود، و پونی هم با سرعت می تاخت.
قبلاً در خیابانمان اسب های پونی را دیده بودم، ولی آنها فقط گاری می کشیدند. حتی نمی دانستم آدم می تواند سوارشان بشود. نمی دانستم می توانند این قدر سریع بروند.
دختر روی یال پونی خم شد. انگار موهای یالش پرواز می کردند. لب های دخترک جوری تکان خورد که انگار دارد چیزی فریاد می زند. پاهایش به دو طرف پونی ضربه زد و سرعت پونی بیشتر شد. چشم هایش براق شد و پاهای قهوه ای اش به پرواز درآمد. همین طور که قطار مزرعه شان را دور می زد آنها هم در کنار قطار آمدند.
جلوترشان دیواری سنگی دیدم. نفسم بند آمد. الان است که بخورند به آن. الان است که زخمی بشوند. چرا این دختر پونی را متوقف نمی کند؟
ولی آنها از روی دیوار پریدند و همین طور که ریل قطار از مزرعه شان دور می شد به تاختن ادامه دادند.
یک باره توانستم همان تاختن و پریدن را حس کنم. با تمام وجودم همان حرکات نرم و پروازگونه را حس کردم، جوری که انگار صد بار همین کار را کرده بودم، کاری که عاشقشم. به پنجره ضربه ای زدم و گفتم: «منم یه روز این کارو می کنم.»
جیمی خندید.
گفتم: «چرا نتونم؟»
گفت: «راه رفتنت که خوبه.»
به او نگفتم که پایم آن قدر درد می کند که شک دارم بتوانم دوباره راه بروم. گفتم: «آره. خیلی.»

نظرات کاربران
درباره کتاب جنگی که جونمو نجات داد

من به سیبی خشنودم
در 3 ماه پیش توسط