فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه مزخرف

کتاب ماه مزخرف
پرونده‌های درسدن - كتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب ماه مزخرف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه مزخرف

با ابروهای در هم کشیده گفت:«خودت باید بدونی چطور پیش می‌ره.» اما در صندلیش عقب نشست و از پنجره­ی ماشین به بیرون نگاه کرد. می­توانستیم پلیس­ها، مأموران پزشکی قانونی و کت و شلواری­های اف­بی­آی را ببینیم که درون ساختمان عقب و جلو می­رفتند. برای مدتی طولانی، هر دویمان ساکت بودیم. نکته­ی مسخره اینجا بود که مشکلات بین مورفی و من از همانجایی نشات می­گرفت که پیش­تر در همین شب با کیم دلانی مشکل بهم زدم. مورفی برای پیگیریِ پرونده­ای باید چیزهایی را می­دانست. می‌توانستم آن اطلاعات را بدهم. اما انجام چنین کاری، او را به خطر می‌انداخت. از گفتن هر چیزی خودداری کردم و وقتی خودم مسیر را تا انتها دنبال کردم، چند ساختمان سوخته و یکی دو تا جسد به وجود آمد. شواهد کافی برای اتهام زدن به من وجود نداشت و ترتیب قاتلی که دنبالش بودیم، داده شد. اما مورفی به خاطر اینکه او را از جریان امور بی‌خبر گذاشتم، هیچ وقت واقعاً مرا نبخشید. در خلال این ماه­ها، چند باری مرا برای کار احضار کرده بود و بهترین خدمتی که در توانم بود ارائه دادم، اما شرایط از لحاظ حرفه­ای بین­مان مساعد بود. شاید وقتش رسیده بود تا آن رخنه را دوباره مرمت کنیم. گفتم:«ببین مورف. راجع به اونچه بهار گذشته رخ داد، صحبت نکرده‌ایم.» با لحنی به شکنندگی برگ­های پاییزی گفت:«وقتی در حال اتفاق افتادن بودن حرف نزدیم، چرا باید الان شروع کنیم؟ اون بهار گذشته بود. حالا اکتبره.» - مورفی، دست بردار. دلم می­خواست بهت بیشتر بگم، اما نتونستم. با لحنی شیرین گفت:«بذار حدس بزنم. گربه زبونت رو خورده بود؟» - می­دونی که جز آدم بدا نبودم. باید تا الان اینو فهمیده باشی. لعنت به شیطون، من جونم رو به خطر انداختم تا نجاتت بدم. مورفی سرش را تکان داد، مستقیم به جلو خیره شده بود. «موضوع این نیست.» - نیست؟ پس چیه؟

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه مزخرف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

هیچ وقت عادت نداشته­ام که وضعیت ماه را دنبال کنم. بنابراین وقتی خانم جوانی در میخانه­ی مک­انالی روبه­رویم نشست و ازم خواست همه چیز را راجع به موضوعی برایش تعریف کنم که می­توانست او را به کشتن دهد، نمی­دانستم یک شب به ماه کامل مانده است.
گفتم:«نه. امکان نداره.» تکه کاغذ حاوی نقاشی­هایی از سه حلقه­ی متحدالمرکز و نمادهای عنکبوت مانند را تا کردم و از زیر میز چوب بلوط صیقلی پسش دادم.
" کیم دلانی"(۳) به من اخم کرد و رشته­هایی از موهای سیاه و براقش را از روی پیشانی اش کنار زد. زنی قد بلند، خوش­هیکل و به شیوه­ای سنتی دوست­داشتنی بود، پوستی پریده­رنگ و زیبا و گونه­هایی گرد داشت که به خوبی به لبخند زدن عادت داشتند؛ حالا لبخند نمی­زد.
بهم گفت:«اوه، بی خیال هری. تو تنها جادوگر حرفه­ای شیکاگو هستی و تنها کسی هستی که می­تونه به من کمک کنه.» با نگاهی مصمم از روی میز به سویم خم شد. «نمی­تونم مبدا تمام این نمادها رو پیدا کنم. هیچ کسی از افراد محافل محلی هم نمی­شناست شون. تو تنها جادوگر حقیقی ای هستی که تا به حال اسمش رو شنیدم. فقط می­خوام بدونم بقیه­ی اینا چی ان.»
گفتم:«نه نمی­خوای بدونی. بهتره این حلقه رو فراموش کنی و روی چیز دیگه­ای تمرکز کنی.»
- اما...
مک با تکان دادن دستش از سوی پیشخوان توجه مرا جلب کرد و دو بشقاب غذا را روی سطح صیقلی و کج و معوج پیشخوان بلوط سُراند. دو بطری آبجوی دست­سازش را هم اضافه کرد و دهان من آب افتاد.
معده­ام صدایی ناراضی درآورد. تقریباً به اندازه کیف پولم خالی بود. آن شب اصلاً نمی­توانستم از عهده مخارج شام برآیم، غیر از اینکه کیم پیشنهاد کرد اگر در حین شام راجع با چیزی با او صحبت کنم، برایم حساب خواهد کرد.
یک استیک برای شام، کمتر از نرخ معمولم بود، اما او همراهی خوش مشرب و هم­چنین زمانی کارآموزم بود. می­دانستم پول چندانی ندارد و خودم هم که کمتر داشتم.
با وجود قار و قور شکمم، بلافاصله از جا بلند نشدم تا غذا را بردارم. (در بار و کبابیِ مک انالی هیچ خدمه­ای وجود ندارد. بر اساس گفته مک، اگر نمی­توانی بلند شوی و راه بیفتی تا سفارش خودت را برداری، اصلاً لازم نیست به مک انالی بیایی.) برای یک لحظه سراسر اتاق را، با آن ترکیب آزاردهنده­اش از سقف­هایی کوتاه و پنکه­هایی که با تنبلی می­چرخیدند، سیزده ستون کنده­کاری شده­اش و سیزده پنجره­ی آن به علاوه­ی سیزده میزی که بی هیچ نظم و ترتیبی چیده شده بود تا اثرات جادویی باقی­مانده را که گاهی جادوگران گرسنه (یا با گفتاری دیگر، عصبانی) را احاطه می­کرد، بپوشاند و پراکنده سازد، از نظر گذراندم. مک­انالی در شهری که هیچ­کس به جادو اعتقاد نداشت، پناهگاهی بود. جمعیت زیادی آنجا غذا می خوردند.
کیم گفت:«ببین هری. نمی­خوام ازش برای چیز مهمی استفاده کنم. قول می دم. هیچ احضار یا اجباری رو نمی­خوام امتحان کنم. فقط یه علاقه­ی آکادمیکه. چیزی که مدتیه روی اعصابمه.» به جلو خم شد و دستش را روی دستم گذاشت، بدون اینکه به چشمانم نگاه کند به صورتم می­نگریست، حقه­ای که تنها تعدادی از افرادی که دستی در این هنر نداشتند می­توانستند در آن مهارت پیدا کنند. به پهنای صورتش خندید و چال­های عمیق گونه­هایش را نشانم داد.
شکمم دوباره به قار و قور افتاد و به غذای روی پیشخوان که انتظارم را می­کشید، نگاه انداختم. پرسیدم:«مطمئنی؟ فقط قضیه تویی که می خوای کمی موضوع رو بشکافی؟ برای هیچ منظوری ازش استفاده نمی­کنی؟»
گفت:«قسم می­خورم.»
اخم­هایم را در هم کشیدم. «نمی­دونم...»
به من خندید. «اوه، بی خیال دیگه هری! این قدر مهم نیست که. ببین، اگه نمی­خوای بهم بگی، اشکال نداره. در هر صورت برات شام می خرم. می­دونم این اواخر دستت تنگه. منظورم بعد از اون ماجرای بهار گذشته ست.»
اخم کردم اما نه به کیم. تقصیر او نبود که کارفرمای اصلی ام، کرین مورفی، رییس تحقیقات ویژه اداره پلیس شیکاگو بیش از یک ماه بود که برای مشاوره تماسی نگرفته بود. طی چند سال گذشته، بیشتر هزینه زندگی ام از طریق خدمت به عنوان مشاور ویژه برای بخش تحقیقات ویژه فراهم می­شد. اما پس از بلوایی در بهار گذشته، شامل جادوگری سیاه که با راه انداختن جنگ دار و دسته­ای قصد تحت کنترل درآوردن بازار مواد شیکاگو را داشت، به مرور کار با بخش تحقیقات ویژه و هم­چنین همراه با آن درآمد من، کم شد.
نمی­دانستم چرا مورفی دیگر غالب اوقات با من تماس نمی­گرفت. شک و گمان­هایی برای خودم داشتم، اما هنوز فرصتش را پیدا نکرده بودم که با او در میان­شان بگذارم.
شاید به دلیل هیچ یک از کارهای خودم نبود. شاید هیولاها به تعطیلات رفته بودند. بله، حتماً همین بود!
نتیجه این­که آه در بساط نداشتم. برای هفته­های زیادی رشته­ی زودپز و سوپ خورده بودم. استیک­هایی که مک آماده کرده بود، حتی از آن سوی اتاق رایحه­ای بهشتی داشتند. شکمم با غرغری که نشان دهنده ی میل باستانی­اش به گوشت پخته شده بود، دوباره اعتراض کرد.
اما بدون اینکه به کیم اطلاعاتی را که می­خواست بدهم، نمی­توانستم بروم و شام را بخورم. این­طور نبود که تا به حال زیر قولم نزده باشم، اما هیچ­گاه با یک انسان (و قطعاً نه با شخصی که به من رجوع کرده بود) چنین نکرده بودم.
گاهی از داشتن وجدان و نجابتی کاملاً احمقانه متنفر می­شوم. آه کشیدم. «خیلی خُب. خیلی خُب. بذار شام رو بیارم، اون وقت بهت می گم چی می­دونم.»
گونه­های گرد کیم دوباره چال افتاد. «ممنون هری. خیلی برام ارزش داره.»
گفتم:«قابلی نداره.» و بلند شدم تا از میان ستون­ها و میزها و باقی چیزها، راهم را به سوی پیشخوان باز کنم. مک­انالی امشب مشتری­هایی بیشتر از همیشه داشت و با وجود اینکه مک به ندرت لبخند می­زد، حالتی رضایتمندانه در رفتارش وجود داشت که نشان می­داد از جمعیت راضی است. بشقاب­ها و بطری­ها را تقریباً با ترشرویی برداشتم. وقتی کسب و کار خودت در حال ورشکستگی باشد، سخت است که از کامیابی یک دوست خیلی خوشحال شوی.
غذا (استیک­ها، سیب­زمینی­ها و لوبیاهای سبز) را به میز بردم و در حالی که بشقاب کیم را جلویش می­گذاشتم، دوباره نشستم. مدتی مشغول خوردن شدیم، من در سکوتی عبوسانه و کیم با گرسنگیِ از صمیم قلب.
کیم بالاخره گفت:«خُب. چی می­تونی راجع بهش بگی؟» با چنگالش به تکه کاغذ اشاره کرد.
غذایم را قورت دادم، جرعه­ای از آبجوی مرغوب نوشیدم و دوباره کاغذ را برداشتم. «بسیار خُب. این تصویری از جادویی پیشرفته ست. در حقیقت، سه تاشون، که هر کدوم در هم فرو رفتن، مثل دیوارهایی لایه لایه. یادته که درباره­ی حلقه­های جادویی بهت چی گفتم؟»
کیم سرش را تکان داد. «اونا یا چیزی را بیرون از خودشون و یا داخل نگه می­دارن. اکثرشون روی انرژی­های سحرآمیز یا مخلوقات نِورنِور (دنیای معنوی ورای این جهان فیزیکی که ما در آن سکونت داریم) جواب می دن. اما موجودات فانی می­تونن از حلقه­ها عبور کنن و اونا رو بشکنن.»
گفتم:«درسته. بیرونی­ترین دایره­ی نمادها، همینه. سدی در برابر موجودات شبح­گونه و نیروهای جادوییه. این نمادهای اینجا، اینجا و اینجا کلیدی هستن.» به خطوط مواج مورد بحث اشاره کردم.
کیم مشتاقانه سر تکان داد. «بیرونی رو فهمیدم. بعدش چیه؟»
«دایره­ی دوم بیشتر یه افسون مانع برای جسم فانیه. اگر تنها از حلقه ای از نمادها استفاده شده بود، جواب نمی­داد. به چیز دیگه­ای احتیاج داری، مثل سنگ، گوهر یا چنین چیزهایی، که در بین طرح­ها قرار گرفتن.» تکه­ای دیگر از استیک را برداشتم. کیم به کاغذ و سپس به من اخم کرد. «خُب به چه دردی می­خوره؟»
گفتم:«دیوار مخفی. مثل آجر. ارواح و افسون­های جادویی می­تونن درست از وسطش عبور کنن. اما جسم فانی، هم­چنین سنگ پرتاب شده، گلوله­های شلیک­شده، یا هر چیز کاملاٌ فیزیکی نمی­تونن.»
هیجان­زده گفت:«می­فهمم. یه جور میدان نیرو.»
با سر تایید کردم. «یه همچین چیزی.»
گونه­هایش از هیجان ملتهب شد و چشمانش درخشید. «می­دونستم. و آخری چیه؟»
با اخم، چپ­چپ به داخلی­ترین حلقه­ی نمادها نگاه کردم. «یه اشتباه.»
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که چرنده. هیچ معنای مفیدی نمی ده. مطمئنی درست نسخه برداریش کردی؟
دهان کیم در اثر اخم، در هم پیچید. «مطمئنم، مطمئنم. مواظب بودم.»
چهره­اش را برای لحظه­ای بررسی کردم. «اگه نماد رو درست بخونم، دیوار سومه. که برای منع موجودات فانی و در عین­حال ارواح ساخته شده. نه فانی و نه روح بلکه چیزی مابین این­دو.»
اخم­هایش را در هم کشید:«چه جور موجوداتی این­طوری هستن؟»
شانه بالا انداختم. گفتم:«هیچی.» و این سخن رسماً حقیقت داشت. انجمن سفید جادوگران اجازه­ نمی­داد راجع به شیاطینی که می­توانستند به زمین فراخوانده شوند، موجوداتی از دنیای ارواح که می­توانستد دور خود جسمی از گوشت و پوست جمع کنند؛ صحبت شود. معمولاً، یک حلقه­ی ماورایی کافی بود تا همه موجودات را متوقف سازد، مگر قدرتمندترین شیاطین و موجودات باستانی که به دوردست­ترین نقاط نورنور تعلق داشتند. این حلقه­ی سوم برای متوقف ساختن آن موجوداتی ساخته شده بود که می­توانستند ورای آن مرزها بروند. قفسی برای نیمه خدایان و فرشتگان شیطانی بود.
کیم پاسخم را باور نکرد. «نمی­فهمم چرا باید کسی همچین حلقه­ای بسازه که هیچی رو در بر نگیره، هری.»
شانه­هایم را بالا انداختم. «آدما همیشه کارهای منطقی و قابل درک انجام نمی دن. اینجورین دیگه.»
چشمانش را گرداند. «بی­خیال هری. بچه که نیستم. لازم نیست منو حمایت کنی.»
به او گفتم:«و تو هم لازم نداری بدونی حلقه­ی سوم برای احاطه­ی چه جور موجودی ساخته شده. نمی­خوای که بدونی. بهم اعتماد کن.»
لحظه­ای طولانی به من خیره ماند، سپس جرعه­ای از آبجویش نوشید و شانه بالا انداخت. «بسیار خُب. حلقه­ها باید دارای قدرت بشن، درسته؟ باید بلد باشی چطوری مثل چراغ روشن شون کنی؟»
- یه همچین چیزی. آره.
- چطوری یه آدم اینو روشن می­کنه؟
مدتی طولانی به او زل زدم.
پرسید:«هری؟»
- اینو هم لازم نیس بدونی. نه تنها برای یه علاقه­ی علمی! نمی­دونم چی تو ذهنت داری، کیم. اما ولش کن. فراموشش کن. قبل از اینکه صدمه ببینی، راهت رو بکش و برو.
- هری، من نمی...
گفتم:«واسه خودت نگهش دار. داری با دُم شیر بازی می­کنی، کیم.» انگشتم را برای تاکید روی کاغذ زدم. «و تو بهش احتیاجی پیدا نمی­کنی، مگر اینکه قصدت این باشه که یه شیر رو اونجا به دام بندازی.»
چشمانش درخشید و چانه­اش را بالا آورد. «فکر نمی­کنی به اندازه کافی قوی باشم.»
گفتم:«قدرتت هیچ ربطی به موضوع نداره. آموزش لازم رو نداری. دانش مورد نظر رو نداری. از یه بچه­ی دبستانی انتظار ندارم که بشینه و از حسابان دانشگاهی سر در بیاره. از تو هم چنین انتظاری ندارم.» به جلو خم شدم. «به اندازه کافی اطلاع نداری، چه برسه بخوای با همچین چیزی بازی کنی، کیم. حتی اگه داشتی، حتی اگه موفق می­شدی جادوگری کاملاً آزموده بشی، باز هم بهت می­گفتم انجامش ندی. خرابش می­کنی و می­تونی به تعداد زیادی صدمه بزنی.»
«اگه قصد انجامش رو داشته باشم هم به خودم مربوطه، هری.» چشمانش از خشم می­درخشید. «حق نداری به جای من انتخاب کنی.»
به او گفتم:«نه. مسئولیت دارم که بهت کمک کنم تا گزینه ی درست رو انتخاب کنی.» کاغذ را با انگشتانم مچاله کردم سپس روی زمین، به کناری انداختم. کیم با رفتاری زننده و شرورانه، چنگالش را درون تکه­ای از استیک فرو برد.
گفتم:«ببین کیم. یکم صبر کن. وقتی سن ات بیشتر شد، وقتی تجربه ی بیشتری کسب کردی...»
کیم گفت:«تو خیلی ازم بزرگتر نیستی.»
معذب در صندلی ام جا به جا شدم. «من خیلی تعلیم دیده­ام و از سن کم شروع کردم.» قابلیت جادویی ام، که بیش از حد سن و سال و تحصیلاتم بود، موضوعی نبود که بخواهم در آن کندوکاو کنم. بنابراین سعی کردم موضوع بحث را تغییر دهم. «این پاییز، جمع­آوری کمک­های مردمی چطور پیش می ره؟»
گفت:«پیش نمی ره.» با خستگی به پشتی صندلی اش تکیه داد. «از تلاش واسه­ی بیرون کشیدن پول از مردم، برای نجات سیاره­ای که مسموش­ می­کنن، یا حیواناتی که به کشتن می دن، خسته شدم. از نوشتن نامه و راه­پیمایی­ها برای دلایلی که دیگه هیچ­کس بهش اعتقادی نداره، خسته شدم.» چشمانش را مالید. «فقط خسته شدم.»
- ببین کیم. سعی کن کمی استراحت کنی و خواهش می­کنم، لطفاً با اون حلقه بازی نکن. بهم قول بده.
دستمالش را پایین انداخت، چند اسکناس روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
گفت:«از غذات لذت ببر، هری و ممنون بابت هیچی!»
من هم بلند شدم. گفتم:«کیم، یه دقیقه صبر کن.»
اما او نادیده­ام گرفت. خرامان سوی در رفت، دامنش به همراه گیسوان بلندش تاب می­خورد. پیکری با ابهت و همچون مجسمه از خود به نمایش گذاشت. می­توانستم خشم را که در او می­جوشید، حس کنم. وقتی که از زیر یکی از پنکه­های سقفی رد می­شد، لرزید و دودی از آن خارج شد، سپس سرعت چرخشش کاهش یافت و متوقف شد.
سریع از پلکان کوتاه بالا رفت و همین­طور که با صدای بنگی، در را پشت سرش به هم می­زد، از بار خارج شد. مردم رفتنش را تماشا کردند، سپس نگاه شان را سوی من بازگرداندند، گمانه­زنی در چهره­های شان دیده می­شد.
نومیدانه سر جای خودم نشستم. لعنت به این شانس. کیم یکی از چند نفری بود که در حین گذر از دوران مشقت­بار کشف استعدادهای جادویی ذاتی­شان مربی آن­ها بودم. پنهان کردن اطلاعات از او، حسی همچون توده ای آشغال به من می داد، اما او داشت با آتش بازی می­کرد. نمی­توانستم بگذارم چنین کند. مسئولیت من بود که تا زمانی که خودش متوجه شود چقدر خطرناک است در برابر چنین چیزهایی محافظتش کنم.
بماند که انجمن سفید درباره­ی غیرجادوگری که با حلقه­های اعظم احضار بازی می­کند، چه فکری خواهد کرد. انجمن سفید در رابطه با چنین موضوعاتی خطر نمی­کرد. آن­ها فقط قاطعانه عمل می­کردند و وقتی واکنش نشان می­دادند، چندان نسبت به جان و امنیت مردم سخت­گیری نمی­کردند.
کار درست را انجام داده بودم. دور نگه داشتن چنان اطلاعاتی از دستان کیم، تصمیم درستی بود. او را از خطری که کاملاً درک­ نمی­کرد (و نمی­توانست درک کند) حفظ کرده بودم.
کار صحیح را انجام داده بودم. حتی اگر به من اعتماد کرده بود که مانند گذشته، در زمان تعلیم خودداری و کنترل استعدادهای جادویی نسبتاً کم­اش پاسخ­هایی برایش فراهم کنم. حتی اگر اعتماد کرده بود که پاسخ­هایی را که لازم داشت به او بگویم، که در میان ظلمت راهنمایش باشم. کار درست را کرده بودم.
لعنتی.
ترش کرده بودم. دیگر از غذای خوشمزه­ی مک نمی­خواستم، استیک یا غیر استیک! حس نمی­کردم لایقش باشم. داشتم جرعه جرعه آبجو می نوشیدم و به افکاری تیره و تاره می­اندیشیدم که در دوباره باز شد. آنچنان در فکر فرو رفته بودم (که یکی از سرگرمی­های جادوگران در همه جای دنیاست) که نگاهم را بالا نبردم.
و آنگاه سایه­ای رویم افتاد.
مورفی گفت:«می­بینم که نشستی اینجا و اخم کردی.» خم شد و بی حواس تکه کاغذ مچاله­ای را که پیش تر روی زمین انداخته بودم، برداشت و به جای اینکه بگذارد همانجا روی زمین دراز بکشد، آن را مرتب و تمیز در جیب کتش گذاشت.
- هری، اصلاً با شخصیتت جور نیس.
نگاهم را سوی مورفی بالا بردم. لازم نبود خیلی بالا روم. کرین مورفی قدش چندان بلندتر از یک و نیم متر نیست. موهای طلایی ش را از سر شانه­ها به اندازه­ای بسیار کوتاه­تر چیده بود، طوری­که جلویش کمی بلندتر از پشتش بود. قیافه­ی تقریباً "پانکی"(۴) به هم زده بود که بسیار به چشمان آبی و بینی سربالایش می­آمد. لباسی مناسب با آب و هوا و چنان که احتمالاً تیپ خانگی­اش بود، بر تن داشت: شلوار جین تیره، پیراهن فلانل، پوتین­های مخصوص پیاده­روی و ژاکت ضخیم مدل جنگلبان. نشانش را روی کمربندش گذاشته بود.
مورفی به عنوان فردی بالغ که در آیکیدو کمربند مشکی داشت و جوایز متعدد تیراندازی از مرکز پلیس شیکاگو دریافت کرده، به شدت بانمک بود. یک حرفه­ای تمام عیار بود، شخصی که جنگیده و با چنگ و دندان درجات بالاتر گرفته بود تا ستوان تمام شود. در مسیرش دشمنانی برای خود تراشید و یکی از آن­ها دنبال قضیه را گرفت تا بلافاصله او را مسئول تحقیقات ویژه کنند.
گفتم:«بَه سلام، مورفی.» جرعه­ای آبجو نوشیدم و گفتم:«خیلی وقته خبری ازت نیست.» سعی کردم لحنم را بدون احساس نگه دارم، اما کاملاً مطمئنم خشم را در آن شنید.
- ببین هری...
- سرمقاله­ی "تریبون"(۵) رو خوندی؟ همون که بابت هدر دادن پول دولت توسط استخدام شارلاتانی به نام هری درسدن ازت انتقاد می­کرد؟ با توجه به اینکه از موقع منتشر شدنش، ازت خبری نشنیدم، حدس می­زنم باید خونده باشیش.
دستش را روی پل بینی­اش کشید. «برای این چیزا وقت ندارم.»
نادیده­اش گرفتم. «نه اینکه سرزنشت کنم. منظورم اینه که، تعداد مالیات­دهندگان خوب شیکاگو که به جادو، یا جادوگران اعتقاد داشته باشن، زیاد نیست. مسلماً، همه­ی اونا چیزی که من و تو دیده­ایم، ندیدن. می­دونی. وقتی با هم کار می­کردیم... یا وقتی جونت رو نجات می­دادم.»
گوشه­ی چشمانش باریک شد. «بهت احتیاج دارم. یه وضعیتی پیش اومده.»
- بهم احتیاج داری؟ بیش از یه ماهه حرف نزده­ایم و حالا یه دفعه­ای بهم احتیاج داری؟ من یه دفتر، با خط تلفن و همه امکانات دارم، ستوان. لازم نیست تا اینجا، که دارم شام می­خورم، تعقیبم کنی.
مورفی گفت:«به قاتل می گم حواسش باشه دفعه­ی بعد در طول ساعات اداری دست به کار بشه. اما بهت احتیاج دارم تا پیداش کنم.»
با اخم­هایی در هم کشیده، صاف در صندلی ام نشستم. «قتلی به وقوع پیوسته؟ چیزی در زمینه کاری من؟»
مورفی به زور لبخندی برایم زد. «امیدوارم کار مهم­تری نداشته باشی.»
حس کردم چانه­ام سفت شد. «نه، آماده­ام.» بلند شدم.
او که می­چرخید و راه می­افتاد، گفت:«خُب پس، بریم؟»

فصل دوم

مورفی قبول نکرد سوار بیتل آبی، فولکس واگن قدیمی ام شود.
بیتل دیگر آبی نبود. یکی از درها، وقتی که موجودی با پنجه­هایش نسخه­های اصلی را تکه تکه کرده بود با نسخه­ای سبز، دیگری با سفید جایگزین شده بود. کاپوتش توسط آتش خاکستر شده بود و مکانیک­ام، مایک آن را با کاپوتی از ماشین قرمزی تعویض کرد. نکته مهم این است که بیتل حتی اگر آن را با سرعت زیادی انجام ندهد، اما حرکت می­کند و با آن راحتم. مایک اظهار کرده است که راحت­ترین خودرو برای تعمیر، فولکس واگن می­باشد و به همین دلیل این خودرویی است که می­رانم. مایک موفق می­شود از بین هر ده روزی، هشت یا نُه روز ماشینم را سرپا نگه دارد که برای خودش پدیده­ای به حساب می­آید.
تکنولوژی اطراف جادوگران به ارتکاب اشتباه تمایل پیدا می­کند، کافی است کلید چراغ را بزنید تا روشن شود و آن وقت زمان سوختن لامپ می شود. از کنار چراغ خیابان عبور کنید تا تصمیم ­بگیرد در همان لحظه سوسو بزند و خاموش شود. هر چه بتواند اشتباه پیش رود، می­رود؛ خودروها هم شاملش می شود.
فکر نمی­کردم که وقتی مورفی می­توانست از ماشین من استفاده کند منطقی باشد ماشین خودش را به خطر بیندازد، اما گفت شانسش را امتحان می­کند.
درحالیکه با "ساترن"(۶) در طول "جی­اف­کی"(۷) به سمت "رزمونت"(۸) در حرکت بودیم، حرف نزد. در حینی که می­رفتیم با ناراحتی تماشایش می کردم. عجله داشت و زیادی از فرصت­هایش استفاده می­کرد تا در ترافیک جلو برود، کمربند ایمنی­ام را بستم. حداقل سوار موتور سیکلتش نبودیم!
پرسیدم: «مورفی، کجا آتیش گرفته؟»
از گوشه­ی چشمش نگاهی به من انداخت. «می­خوام قبل از اینکه یه سری از آدما پیداشون بشه، برسونمت اونجا.»
«مطبوعات؟» نمی­توانستم اتهام زننده را از این کلمه دور نگه دارم.
شانه بالا انداخت. «حالا هر کی.»
اخم کردم، اما چیز دیگری نگفت، که اتفاقی عادی بود. مورفی دیگر زیاد با من حرف نمی­زد. باقی مسیر را در سکوت طی کردیم، از جی­اف­کی خارج شدیم و در پارکینگ مرکز خرید کوچک و نیمه پری پارک کردیم. از ماشین پیاده شدیم.
جتی که به سمت فرودگاه بین­المللی اوهیر، که تنها چند کیلومتر آن طرف­تر و رو به غرب قرار داشت، ارتفاعش را کم کرد. برای لحظه­ای چپ چپ نگاهش کردم و بعد زمانی که افسر یونیفرم پوشی به ساختمانی که با نوارهای پلیس احاطه شده بود، هدایت مان کرد به مورفی اخم کردم.
نور زیادی وجود داشت، بالای سرمان، ماه، نقره­ایِ درخشان و تقریباً هلال کامل بود. همین­طور که راه می­رفتم و پالتویم دور پاهایم می­پیچید، نگاهم به سایه­ای دراز و باریک افتاد. سایه­ای که در کنار سایه­ی بسیار کوچک­تر مورفی که جلوتر از من بود، قرار داشت.
گفتم:«مورفی؟ مگه ما خارج از محدوده­ی شهر شیکاگو نیستیم؟»
مورفی به اختصار گفت:«چرا.»
- هوم. اون وقت عملاً خارج از حوزه­ی اختیارات تو نیستیم؟
- درسدن، مردم از هر جا بتونن کمک پیدا می­کنن و چند تا کشتار آخر در شیکاگو رخ داده، بنابراین می­خوایم یه نگاه دست اول به این یکی بندازیم. قبلاً مسایل رو با نیروهای محلی رفع و رجوع کردم. واقعاً مشکلی نیست.
گفتم:«چند تا؟ چند تا؟ یعنی بیشتر از یکی؟ مورفی، یواش­تر!»
توجهی نکرد. در عوض، مرا به داخل ساختمانی وسیع راهنمایی کرد که با وجود اینکه تمامی کارهای خارجی­اش تمام شده بود، معلوم شد در حال ساخت است. هنوز برخی از پنجره­ها با تخته پوشیده شده بود. تا وقتی نزدیک شدم، علامت روی در­های ورودی ساختمان را ندیدم.
از رویش خواندم:«وارسیتی؟ فکر می­کردم بهار گذشته مارکون سوزوندش.»
مورفی که از بالای شانه­اش نگاهم می­کرد، گفت:«امم. هوم. مکانش تغییر کرده و دوباره ساخته شده.»
ارباب جنایت ساکن شیکاگو، جناب جانی مارکون، بارونِ راهزن­های خیابانی بود. او تمام کسب و کار دشوار درون شهر را شایسته به انجام می رساند و سرمایه­ی قانونی اش را برای حومه­های شهر، مثل اینجا در رزمونت، باقی می­گذاشت. بهار گذشته وقتی در کلوب­اش، شعبه­ی قدیمی وارسیتی، راجع به مواد مخدر مرگباری که بیرون آمده بود، با او مقابله کردم، آن مکان منحل و با خاک یکسان شد.
بعد از اینکه ماجرا تمام شد، شایعه­ای پخش شد که دلال موادی که از میان برداشتم دشمن مارکون بوده است و به درخواست ارباب جرم و جنایت حساب او را رسیده­ام. شایعه را تکذیب نکردم. راحت­تر بود بگذاری مردم حرف بزنند تا اینکه بخواهی با مارکون مواجه شوی و دردسر درست کنی.
درون ساختمان، کف زمین­ها ناهموار و خاکی بود. شخصی دو لامپ هالوژنی روشن کرده بود و آن­ها ورودی را با نوری سفید و درخشان روشن ساخته بودند. گرد و خاک و گچ همه جا وجود داشت. چندین میز بازی ورق دیده می­شد که در گوشه و کنارشان ابزار کارگران قرار داشت.
سطل­های پلاستیکی رنگ، برزنت و کیسه­ای از برس­های نقاشی در کناری منتظر بودند تا استفاده شوند. تا وقتی­که مورفی دستش را جلویم گرفت تا پایم را روی خون نگذارم، متوجه آن نشدم.
گفت:«بیدار شو، درسدن.» لحنش عبوس بود.
متوقف شدم و به پایین نگاه کردم. خون. خونی بسیار زیاد. از نزدیک پایم، جایی که لکه­ای طویل همچون دست مردی درحال غرق شدن بیرون زده و زمین گرد و خاکی را به رنگ قرمز در آورده بود، شروع می­شد. نگاهم، مسیر لکه­ی خونی طویل را تا لکه­ای شاید به عمق نیم سانتی­متر دنبال کرد که تپه­ای از لباس­های پاره و گوشت از هم دریده شده را (که می­بایست جسد باشد) احاطه کرده بود.
شکمم در تهدیدی برای خارج ساختن لقمه­هایی از استیک که پیش تر در آن شب خورده بودم، به هم پیچید، اما به زور پایین نگه شان داشتم. با حفظ فاصله، در دایره­ای دور جسد راه رفتم. حدس می­زدم جسد در اواسط سی سالگی اش بوده باشد. مردی هیکلی با موهایی کوتاه و سیخ سیخی بود. به پهلویش افتاده و رویش به آن طرف بود، دستانش به طرف سرش خم شده و پاهایش به سمت شکمش بالا آمده بود. اسلحه­ای، یک هفت­تیر کوچک خودکار، دو، سه متری آن­طرف­تر، بی­فایده و دور از دسترس قربانی قرار داشت.
دور جسد چرخیدم تا زمانی­که توانستم صورتش را ببینم.
هر چه که او را کشته بود، انسان نبود. صورتش از بین رفته بود، به سادگی از هم دریده شده بود. چیزی لبانش را کنده بود. می­توانستم دندان­های خونینش را ببینم. بینی­اش از یک سمت، تا بالا کنده شده و بخشی از آن رو به زمین آویزان بود. سرش انگار فشاری شدید به شقیقه هایش وارده شده و جمجمه­اش را به داخل برده باشد، از شکل افتاده بود.
چشمانش سر جایشان نبودند. از سرش بیرون کشیده شده بودند. گاز گرفته شده و درآمده بودند. جای بریدگی­های خشن دندان­های نیش دور حدقه­ها دیده می­شد.
چشمانم را محکم بستم. نفسی عمیق کشیدم. یکی دیگر. سومین نفس. کمکی نکرد.
جسد بو می­داد، بوی گند بیمار­کننده­ای که از دل و روده­های از هم دریده شده بالا می­آمد. معده­ام می­خواست که به حلقم بجهد، از دهانم بیرون بزند و روی زمین بیفتد!
حتی با چشمان بسته­ام می­توانستم جزییات دیگر را به یاد بیاورم و آن­ها را برای استفاده­ی آینده طبقه­بندی کنم. ژاکت و پیراهن قربانی پاره پوره و تبدیل به نوارهایی روی ساعد­های زخمی اش شده بود.
دستان و بازوهایش، گوشتی خمیری و چاک خورده بودند، کف دست­ها و انگشتان به تکه­هایی خشن بریده شده بودند. انحنای بدنش شکمش را از من پنهان می­کرد، اما از آنجا بود که خون همچون جوهری پخش شده از بطریِ افتاده سرازیر بود. بو فقط تایید می­کرد که شکمش دریده شده است.
رویم را از جسد گرفتم و چشمانم را باز کردم، به زمین زل زدم.
مورفی از فاصله­ای زیادی از جسد گفت:«هری؟» زنگ ناخوشایندی که در تمام مدت شب در صدایش شنیده می­شد از بین رفته بود. وقتی بازرسی سرسری­ام را به انجام می­رساندم، تکان خورده بود.
گفتم:«می­شناسمش. حداقل این طور فکر می­کنم. برای اینکه مطمئن بشی، باید سوابق دندان­پزشکی یا چنین چیزی رو بررسی کنی.»
می­توانستم اخمش را در کلماتش بشنوم. «جدی؟ کی بوده؟»
- اسمش رو نمی­دونم. همیشه بهش می­گفتم مو سیخ سیخی. به خاطر مدل موهاش. یکی از محافظان جانی مارکون بود.
مورفی برای لحظه­ای ساکت بود، سپس مختصر گفت:«گندش بزنن.»
«چی مورف؟» بدون نگاه کردن به پایین (به بقایای له شده­ی مو سیخ سیخی) نگاهم را سمت مورفی برگرداندم.
چهره­ی مورفی دلواپس به نظر می­رسید، دلواپس به خاطر من، چشمان آبی اش مهربان بود. دیدم که به سرعتِ سایه­ای که از روی زمین رد می­شود، مانند قبل شد. چین و خط­های صورتش را صاف کرد و سیمایش را بی­حالت نگه داشت. حدس می­زنم توقع نداشت رویم را برگردانم. گفت:«یکم بیشتر دور و بر رو بگرد. اون وقت حرف می­زنیم.»
پرسیدم:«دنبال چی می­گردم؟»
گفت:«خودت می­فهمی.» سپس با زمزمه­ای که فکر می­کنم قصد نداشت بشنوم، اضافه کرد:«امیدوارم.»
سراغ کارم برگشتم و اتاق را بررسی کردم. در یکی از گوشه­ها، پنجره­ای شکسته بود. نزدیک آن میزی دیده می­شد که کج روی زمین قرار داشت، پایه­هایش خم شده بود. به طرفش رفتم.
روی زمین دور میز واژگون شده، شیشه­ی شکسته پاشیده شده بود. از آنجایی که شیشه داخل ساختمان بود، حتماً چیزی از میان پنجره داخل شده بود. روی چندین تکه­ی شکسته­ی شیشه خون دیده می­شد. یکی از تکه­های بزرگتر را برداشتم و به آن اخم کردم. خون قرمز تیره و هنوز کاملاً خشک نشده بود. دستمال سفیدی از جیبم در آوردم، تکه شیشه را در آن پیچیدم و سپس آن را درون جیب پالتویم انداختم.
بلند شدم و با نگاهی به پایین، همین­طور که گرد و خاک روی زمین را بررسی می­کردم، قدم زدم. در یک نقطه، خاک پاک شده و زمین تقریباً تمیز شده بود، انگار آنجا بدون ریزش خون، کشمکشی در گرفته بود. در نقطه­ای دیگر، جایی که نور لامپ­های هالوژنی چندان به آن نمی­رسید، دریایی از مهتاب نقره­ای زیر پنجره وجود داشت. کنارش زانو زدم. در مرکزش، در میان غبار، جای پنجه­ای قرار داشت. جای پنجه­ای تقریباً به بزرگی دست خودم که آن­ را جلو برده بودم. پس با موجودی از خانواده­ی سگ­ها سر و کار داشتیم. نقاطی در نوک پنجه­ها دیده می­شد که نشان از ناخن­هایی دراز داشت؛ شبیه چنگال حیوانات بود.
از پنجره به قالب گرد و نقره­ای ماه تقریباً کامل نگاه کردم.
نفسم را فرو کشیدم. «اوه، لعنتی. اوه لعنتی.»
مورفی به سمتم آمد و برای لحظه­ای در سکوت وراندازم کرد، منتظر ماند. لبانم را لیسیدم، بلند شدم و رو به او کردم. «به مشکل برخوردی.»
- نه بابا! درسدن، باهام حرف بزن.
سرم را تکان دادم، سپس به پنجره اشاره کردم. «مهاجم احتمالاً از اونجا وارد شده. رفته سراغ قربانی، بهش حمله کرده، اسلحه­ رو ازش دور کرده و اونو کشته. خون روی پنجره مال مهاجمه. احتمالاً برای مدتی، اونجا در منطقه­ی تمیز دست به گریبان شدن و مو سیخ سیخی سعی کرده به سمت در بدوه. نتونسته بهش برسه. قبلش تکه پاره شده.»
رویم را به مورفی برگرداندم، موقرانه نگاهم را به او دوختم. «قتل­های دیگه­ای هم داشتین که به همین شیوه رخ داده بودن. احتمالاً حدود چهار هفته پیش، وقتی که آخرین بار ماه کامل بوده. اونا کشتارهای دیگه ای بودن که درباره­شون حرف می­زدی.»
مورفی برای یک لحظه به چهره­ام نگریست، نگاهش را از نگاهم دزدید و سپس با تکان سرش تایید کرد. «آره. چهار هفته پیش، تقریباً. اما کس دیگه ای به ماه کامل توجهی نکرد. فقط من.»
گفتم:«آها. پس باید این رو هم ببینی.» به سمت پنجره هدایتش کردم و جای پنجه درون خاک زیر پنجره را نشانش دادم. در سکوت به آن نگاه کرد.
بعد از دقیقه­ای گفت:«هری. چیزی مثل گرگینه­ها وجود داره؟» رشته ای از موهایش را با حرکتی جزیی از روی گونه­اش کنار زد. انگار سردش باشد، دستانش را دور شکمش پیچید.
سرم را تکان دادم. «آره. نه اون طور که توی فیلم­ها می­بینی، اما آره. فکر کنم اینجا با همچین چیزی سر و کار داشته باشین.»
نفسی عمیق کشید. «پس، بسیار خُب. باشه. چی می­تونی بهم بگی؟ چی لازمه بدونم؟»
دهانم را باز کردم تا حرف بزنم، اما فرصت نکردم چیزی بگویم. صدای فریادی کوتاه ناشی از کشمکشی از بیرون آمد و آنگاه در­های ورودی ساختمان با صدای بنگی باز شد. مورفی عصبی شد، دیدم که دهانش به صورت خطی باریک درآمد. کمرش صاف شد و از حالت دست به سینه خارج شد، مشت­هایش را بر پهلوهایش گذاشت. گفت:«خدا لعنتش کنه. این عوضی­ها چطوری این قدر زود به همه جا می­رسن؟»
قدمی به جلو برداشتم تا بتوانم ببینم. گروه چهار نفره­ی کت و شلوار پوشی، که آرایش لوزی شکل نظامی داشتند از در داخل شدند. مرد جلویی به بلندقدی من نبود، اما با این حال قد بلندی (حدود یک متر و هشتاد یا نود سانتی­متر) داشت. در حالی که چشمانش رگه­ای خاکستری به پریده­رنگیِ دود بلند شده از کنده داشتند، موهایش و همین­طور ابروانش سیاهِ سیاه بود. کت سرمه­ایش به خوبی بر تنش نشسته بود و با وجود اینکه مشخصاً بیش از چهار دهه را به خود دیده بود، اما حس می کردم بدنی ورزشکاری را در زیر آن پوشانده است. نشان شناسایی آبی رنگی که رویش با حروف درشت و نفرت­انگیز نوشته شده بود " اف­بی­ای" از برگردان یقه­اش آویزان بود.
با صدایی خشن و کشیده گفت:«صحنه جرم رو تخلیه کنین. ستوان مورفی، شما در صحنه جرمی خارج از حوزه­ی اختیارات­تون چه غلطی می کنین؟»
مورفی با لحنی بی­روح گفت:«منم از دیدن تون خوشحال شدم، مامور "دنتان"(۹). سریع پیداتون می شه.»
دنتان با کلماتی خشک گفت:«بهتون گفته بودم که شما در این تحقیقات جایی ندارین.» چشمان خاکستری­اش درخشید و دیدم که رگ متورمی به صورت موزون روی پیشانی اش می­زند. نگاهش سمت من چرخید. «این کیه؟»
شروع کردم:«هر....» اما خرخر مورفی حرفم را قطع کرد، گفت:«هیچ کس.» نگاهی به من انداخت که کاملاً و به وضوح می­گفت خفه شوم. این به شدت آزرده­ام کرد.
با کلماتی شمرده و بلند گفتم:«هری درسدن.» مورفی و من چشم غره­ای به هم رفتیم.
دنتان گفت:«آه، همون شارلاتان. درباره­ات توی تریبون خونده ام.» نگاه خیره­ی آشکار و عصبی­اش سمت مورفی بازگشت. «تو و دوست واسطه­ات شاید بخواین از سر راه کنار برین. اینجا داره کار پلیسی انجام می شه. از نوع واقعیش، جایی که ما نگران اثر انگشت، فیبر، تطابق ژنتیکی و مسائل احمقانه­ی این­طوری هستیم.»
چشمان مورفی، همین­طور چشمان من، باریک شدند. اما اگر هم نگاه های خیره­ی دوقلو اثری روی دنتان گذاشتند در چهره­اش مشخص نشد. مورفی و دنتان رقابت کوتاهی در خیره شدن داشتند. خشم مورفی در برابر قدرت پولادین دنتان.
دنتان صدا زد:«مامور "بن"(۱۰)!»
خانمی که هنوز کاملاً سی ساله نشده بود، با موهایی که به شانه­هایش می­رسید و زودهنگام خاکستری شده بود، از بررسی دقیق جسد دست کشید و سمت ما چرخید. پوست زیتونی، چشمانی سبز و ژرف و لبانی باریک داشت که خشک شده بود. با قلدری به سمت ما راه افتاد، همچون شخصی حرکت می­کرد که در صورت لزوم، توانایی سریع و خطرناک بودن را داشت. از چهار مامور اف­بی­آی که وارد اتاق شدند، تنها فردی بود که آشکارا اسلحه حمل می­کرد. دکمه­های ژاکتش باز بود و می­توانستم نوارهای کمربند مخصوص اسلحه­اش را در تضاد با سفیدی پیراهنش ببینم.
بن گفت:«بله قربان.» صدایش آرام بود. نگاهش جایی را بین من و مورفی برگزید، در حالیکه مراقب هر دوی ما بود، اما به هیچ یک هم نگاه نمی­کرد. دنتان با تاکید روی کلمه­ی "غیر نظامی" گفت:«لطفاً این دو غیر نظامی رو از صحنه­ی جرم به بیرون همراهی کنید.»
بن یک بار سرش را تکان داد، اما در جواب هیچ نگفت. تنها منتظر ماند. خودم را جمع و جور کردم که بروم، اما مکث کردم. مورفی پایش را محکم زمین زد و دستانش را با بی­خیالی کنار پهلوهایش انداخت. زاویه­ی لجوجانه و بیرون آمده­ی چانه­اش را تشخیص دادم. همان قیافه­ای را داشت که وقتی در مسابقات هنرهای رزمی­اش در امتیاز عقب می­افتاد به خود می­گرفت. مورفی آماده­ی جنگیدن بود. لعنتی. باید پیش از اینکه به نتیجه­ای می­رسیدیم، آرامش می­کردم.
آهسته گفتم:«مورفی، می شه بیرون صحبت کنیم؟»
مورفی گفت:«عمراً! این قاتل هر کی که باشه، نیم دوجین آدم رو در ماه گذشته ناکار کرده. من اینجام و دنبال این مَردم. اداره­ی پلیس روزمونت به من اجازه داده که اینجا باشم.» مورفی نگاه خیره­اش را سمت بن بالا برد.
مامور اف بی آی از لحاظ ماهیچه و توان بدنی به میزان قابل توجهی از او سر بود. دیدم که چشمان بن باریک و شانه­هایش منقبض شد.
دنتان پرسید:«این اجازه رو به صورت کتبی داری؟» رگ روی پیشانی اش با عصبانیت بیش­تری می­زد. «و واقعاً فکر می­کنی دلت بخواد اینو به مافوق­هات گزارش بدم، ستوان؟»
مورفی با لحنی آتشین گفت:«دنتان تحریکم نکن.» اخم کردم. گفتم: «ببین مورفی.» دستی بر شانه­اش گذاشتم. «بذار فقط یه لحظه بریم بیرون.» کمی دستم را فشردم.
مورفی رویش را به من برگرداند. فرصت نگاهی کوتاه به درون چشمانم را یافت و بعد کمی آرام شد، سوسویی از شک و تردید از چهره­اش گذشت. اعصابش آرام­تر شد و من هم نفسم را بیرون دادم. مسلماً نمی­خواستم این قضیه به خشونت بی انجامد! هیچ چیزی را حل نمی­کرد.
دنتان گفت:«اینارو از اینجا ببر.» و طنینی در صدایش بود که خوشم نیامد.
بن هیچ اخطاری به ما نداد. فقط تکان خورد، سریع و خشن، به طرف مورفی گام برداشت و یکی از ضربات هنرهای رزمی را که با آن آشنایی نداشتم به منظور کوبیدن به گیج­گاه مورفی به اجرا درآورد. حرکاتی سریع و نامشخص به راه افتاد. پیش از آنکه ضربه­اش فرود آید، دستان مورفی به آن نقطه رسید و او چرخید، به نوعی وزن بن را از روی پاهایش بلند کرد و زن مو خاکستری را محکم به دیواری کوبید.
حالت چهره­ی بن در عرض نیم ثانیه از شوک و حیرت به خشم تبدیل شد. دستش درون ژاکتش فرو رفت، لحظه­ای درنگ کرد، سپس حرکتش را از سر گرفت. نرم، سریع و با دقت یک حرفه­ای بدون آنکه بخواهد عجول به نظر برسد، اسلحه­اش را بیرون کشید. چشمان سبزش شعله کشید. خودم را روی مورفی انداختم، با او برخورد کردم و وقتی شلیک اسلحه با صدایی بلندتر از تندر در ورودیِ رستوران متروکه پیچید، مورفی را آن طرف و به سوی زمین کشیدم. همچون توده­ای بر زمین خاک­آلود فرود آمدیم.
دنتان فریاد کشید:«بن!» بی­توجه به اسلحه، به سویش خیز برداشت و بین زن مسلح و ما قرار گرفت. می­توانستم بشنوم که مصرانه و با صدایی آرام با او صحبت می­کند.
داد زدم:«عوضی دیوانه! چه مرگته تو؟»
دو مامور دیگر اف­بی­آی و چندین مامور گشت دوان دوان از بیرون آمدند. مورفی نالید و سقلمه­ای مصرانه به دل و روده­ام زد. در جواب نالیدم و از رویش کنار رفتم. هر دوی مان، بدون آسیب­دیدگی روی پاهای مان ایستادیم.
یکی از ماموران، مردی مسن­تر با موهایی کم­پشت خاکستری پرسید: «چه خبر شده؟»
دنتان آرام و خونسرد رو به مامور کرد. «گلوله دَر رفت. یه سوءتفاهم پیش اومد و اسلحه­ی مامور بن تصادفاً شلیک کرد.»
مامور دست به پوست سرش کشید و به مورفی چشم دوخت: «حقیقت داره ستوان؟»
گفتم:«اصلاً و ابدا!» با انگشت به بن اشاره کردم «این عوضی دیو...»
مورفی آرنجش را درون شکمم کوبید و بهم چشم غره رفت. درحالی که شکمم را می­مالیدم، مورفی گفت:«حقیقت داره. دقیقاً همون­طوری که مامور دنتان گفت، اتفاق افتاد. یه تصادف.»
به او زل زدم. «مورف، منو دست ننداز. این زن...»
مورفی با لحنی خشن گفت:«براش مشکلی با اسلحه­اش رخ داد. می تونست برای هر کسی پیش بیاد.» مورفی نگاه خیره­اش را سمت مامور مسن چرخاند که چشمک ملایمی برای مورفی زد و سپس شانه بالا انداخت.
دنتان رویش را به ما برگرداند و برای یک ثانیه به دقت مورفی را بررسی کرد. سپس سر تکان داد. «"راج"(۱۱)، "جرج"(۱۲). چرا شما دو تا مطمئن نمی شین که حال ستوان خوبه یا نه و بهشون کمک کنین سوار ماشین بشن؟»
جوانی لاغر با موهایی قرمز، گوش­هایی بزرگ و صورتی کک مکی گفت: «حتماً، حتماً "فیل"(۱۳). آه، آقای درسدن، ستوان مورفی. بهتر نیست بریم بیرون و کمی هوا بخوریم؟ من "راجر هریس"(۱۴) هستم و ایشون مامور "ویلسون"(۱۵).»
مامور دیگر اف­بی­آی، مردی هیکلی و دارای اضافه وزن در اواخر دهه ی چهارم زندگی اش بود، موهایش را عقب کشیده و شکمش از روی کمربندش آویزان بود، فقط به ما اشاره کرد تا دنبالش برویم و به سوی در به راه افتاد. مورفی یک لحظه به دنتان خیره شد، سپس بر پاشنه­ی پا چرخید و پشت سر ویلسونِ چاق گام برداشت. دنبالش رفتم.
با زمزمه­ای از مورفی پرسیدم:«باورم نمی شه. حالت خوبه؟ آخه چرا نگفتی زنه چی کار کرد؟»
مورفی در جواب نه به همان آهستگی گفت:«اون زنیکه، می­خواست بدون هیچ اخطاری بهم مشت بزنه!»
در مقابل گفتم:«می­خواست بهت شلیک کنه.»
مورفی از میان دندان­هایش نفسی بیرون داد، اما به راه رفتن ادامه داد. به اتاق پشت سرمان نگاهی انداختم و دیدم جسد له و لورده و پاره پوره­ی مو سیخ سیخی توسط نوارهای پلیس بیشتری احاطه شده است. تیم پزشکی قانونی رسیده بود و افراد آماده می­شدند تا اتاق را پاکسازی کنند. دنتان کنار بن، کسی که صورتش را در دستانش گرفته و به نظر می­رسید در حال گریستن باشد، زانو زده بود.
دنتان مرا مشاهده می­کرد، چشمان خاکستری حسابگر و بی­حالتش مرا به صورت " بلند قد، لاغر، مو تیره، چشمان تیره، اجزای چهره زاویه­دار، بدون هیچ اثر زخم آشکاری" تجزیه و تحلیل می­کرد. به مدت یک دقیقه به او زل زدم و حسی به من دست داد، کشفی قابل اطمینان از چیزی که کاملاً از آن مطمئن بودم. دنتان چیزی را مخفی می­کرد. چیزی می­دانست و درباره­اش حرفی نمی­زد. نپرسید از کجا می­دانستم، اما چیزی در او وجود داشت، آن­طور که رگ­هایش روی پیشانی متورم شدند، یا آن حالتی که گردنش را خیلی سفت نگه می­داشت باعث شد چنین فکری کنم.
آن بچه، هریس گفت:«اوم.» چشمانم را بر هم زدم و به سویش چرخیدم. در را برای مورفی و من باز کرد و ما به بیرون قدم گذاشتیم. «شاید بشه به دبرا کمی حق داد. واقعاً خیلی از این کشتارهای گرگی عصبی شده. ماه گذشته چندان نخوابیده. یکی از اشخاصی رو که کشته شده­ان، می­شناخته. از اون موقع عصبیه.»
مامور ویلسون چاق با لحنی منزجر گفت:«خفه شو هریس. فقط خفه شو!» رویش را به ما دو نفر برگرداند و با لحنی آرام گفت:«گورتون رو از اینجا گم کنین. نمی­خوام هیچ کدوم از شما رو دور و بر صحنه­ای ببینم که توی زمین شما نباشه، ستوان مورفی. وزارت کشور به قدر کافی کار داره، این طور فکر نمی­کنین؟»
چرخید و داخل ساختمان بازگشت. جوان موقرمز لبخندی عذرخواهانه و ناشیانه به ما زد و سپس شتافت تا به مامور چاق برسد. دیدم که با چهره­ای متفکر نگاهی به من انداخت. آنگاه از دیدرس خارج شد. در بسته شد، مورفی و مرا بیرون، به دور از بازرسی و شواهد صحنه­ی جرم تنها گذاشت.
از میان آسمان صاف شب به ماه تقریباً کامل نگاه کردم. گرگینه­هایی که از میان پنجره­ها درون رستوران­هایی نیمه ساخته، به روی نوکران گانگسترها می­پریدند. جسدی له شده در وسط زمینی خیس از خون. ماموران اف­بی­آی شوریده حالی که اسلحه می­کشند و به قصد کشت شلیک می­کنند. کمی کونگ­فو، کمی کارهای شبیه جان وین و کمی تهدید در کمال بی­خیالی.
با اعصابی به هم ریخته اندیشیدم، تا اینجا که تنها یک شب کاری معمولی به حساب می­آمد!

نظرات کاربران درباره کتاب ماه مزخرف

عالی منتظر کتاب های بعدی ام
در 3 ماه پیش توسط ali mosavi