فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اول من بعد ما

کتاب اول من بعد ما
پیش از ما، من را انتخاب کنید

نسخه الکترونیک کتاب اول من بعد ما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اول من بعد ما

آیا هرگز احساس کرده‌اید که راه زندگی را به تنهایی می‌پیمایید؟ آیا به فکرتان رسیده که شما تنها زنی هستید که همواره اشتباه‌های دردناک و احمقانه می‌کنید؟ آیا به ذهنتان خطور کرده است که به کمتر از حق خود قناعت کرده‌اید؟ آیا به ذهنتان رسیده است که بیش از هر چیزی به عشق نیاز دارید؟ آیا به فکرتان خطور کرده است که بیش از هر چیز به شریک زندگی نیاز دارید؟ آیا هرگز به فکرتان رسیده است که چرا همۀ زنان دیگر یار زندگی خود را یافته‌اند، امّا شما هنوز سرتان بی‌کلاه مانده است؟ آیا هرگز اندیشیده‌اید که «چرا همۀ زنان غیر از من روابط عالی دارند؟ چرا من نمی‌توانم شادمان و خوشبخت زندگی کنم؟» آیا این اتفاق افتاده است که کسی که او را دوست دارید دست رد به سینه‌تان بزند؟ آیا به این فکر کرده‌اید که کسی ممکن است به هر دلیل دست رد به سینۀ شما بزند؟ وقتی رابطۀ پانزده سالۀ من در سی سالگی به هم ریخت، به این نتیجه رسیدم که تنها زنی بوده‌ام که زندگی‌ام به این آشفتگی رسیده است. احساس تنهایی می‌کردم. احساس می‌کردم که دست رد به سینه‌ام خورده است از این ناراحت بودم که مدت‌ها خود را فریب داده‌ام. من سال‌ها کوشیده بودم به عشقی که می‌خواهم برسم، امّا در هر بار دلم شکسته بود. من بعدها به این نتیجه رسیدم آنچه از آن می‌کشم این است که به خودم، به‌عنوان مهم‌ترین شخص، توجه ندارم. این موضوع آغازی برای زندگی دوبارۀ من شد. از آن درس‌های فراوانی گرفتم. سرانجام به این نتیجه رسیدم که مجبور نیستم تا این اندازه تنها باشم. آموختم که مجبور نیستم اسیر باورهای خود باشم. می‌توانم به رویاهای خود نزدیک باشم. ما همیشه امکان انتخاب داریم. همیشه این فرصت را داریم که از اشتباه‌های خود درس بگیریم. و آسیب‌های احساسی خود را شفا بخشیم. اگر امکان آن ‌را داشته باشیم که زندگی خود را خلق کنیم، مسئولیت داریم که حکایت‌های زندگی خود را با دیگران در میان بگذاریم. این سهیم شدن، به ما امکان می‌دهد که به کلام دیگران گوش فرا دهیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اول من بعد ما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل دو: «من» با حقیقت

من با خودم چه اندازه صادق هستم؟

دروغ هایی که می گوییم و صداقتی که به آن نیاز داریم تا خود، مردان مورد علاقه ما و روابط را بشناسیم
توجه داشته باشید که همه ما در زمانی به خود دروغ گفته ایم، برای آنکه با حقیقت نمی توانستیم روبه رو شویم. در رابطه مان با دیگران بیش از اندازه ای که لازم بوده است، دوام آورده ایم، به توصیه های دوستانمان توجه نکرده ایم. دوست داشته یا نداشته باشید، شماری فراوان از زنان توهم دروغ پردازی دارند. اگر لازم بدانیم، رفتارمان به گونه ای خواهد بود که وانمود کنیم این همان چیزی است که به آن نیاز داریم. می خواهیم به هر شکل اذعان کنیم که زندگی خوشایندی داریم.
ماموریت این فصل از کتاب بسیار آشکار و ساده است. توضیح داده ایم که شما با خویشتن واقعی خود چگونه رفتار می کنید. چقدر می خواهیم با خود صادق باشیم. بسیاری از ما می گوییم «ما از وضعیتی که داریم، راضی هستیم.»
وقتی پای «او» و «ما» به میان می آید، راحت تر است که با دروغ ها و خودفریبی ها کنار بیاییم.
در ادامه مطلب فرصتی دارید که از روابط خود متوجه شوید تا چه اندازه با خود صادق هستید. فصل را زمانی به پایان می بریم که با آنچه به راستی هستیم، صادق باشیم.
حقیقی بودن در روابط
به نظر شما، چه تعدادی از زنان به «ما» و «او» فکر می کنند؟ بسیاری از ما زنان می خواهیم به هر قیمت که شده است، رابطه خود را با آنان زنده نگه داریم. امّا واقعیت این است که در بیشتر وقت ها می کوشیم به خودمان دروغ بگوییم.
البته، وقت هایی متوجه نیستیم که در مقام خودفریبی گام برمی داریم، امّا بیشتروقت ها می دانیم که اشکالی وجود دارد. با این حال، در بسیاری از موارد می کوشیم که واقعیت ها را پنهان سازیم. می خواهیم احساس های ناخوشایند را پنهان کنیم.
امّا این ما را به کجا می برد؟ به جایی که خسته و ناراحت می شویم. ما با جدیت در تلاشیم که در حیطه امن و راحت خود باقی بمانیم. گاه با مشکل های عاطفی و مالی و ازدواج بدون عشق زندگی می کنیم، امّا نمی توانیم حقیقت را پنهان سازیم. در وقت هایی حقیقت پا به میان می گذارد. گاه گرفتار بیماری و افسردگی می شویم، گاه این ها سبب می شوند که پیرتر از آنچه هستیم به نظر برسیم.
روزگاری که من در خیال زندگی می کردم، می کوشیدم که زندگی خود را موفق و مطابق میلم نشان دهم. خودم را متقاعد می کردم که آدم خوشبختی هستم و از درون به خواسته های خود رسیده ام. و البته این طور نبود. امّا هیچ کس و، از جمله آن ها خودم، نمی توانستم واقعیت ها را تشخیص دهم.
یکی از دروغ هایی که به خود می گفتم، این بود که عشق می تواند به همه مشکل ها پایان دهد. این، در نهایت، یکی از دروغ هایی بود که به خود می گفتم. من توجه نداشتم که رابطه ام، تا چه اندازه، بد است. در کارم موفق بودم. توجه نداشتم مردی که با او زندگی می کنم تا چه اندازه برای من نامناسب است. برای من مهم نبود که ما ماه ها رابطه جنسی نداریم. گمان می کردم که عشق همه چیز را حل می کند. تصور می کردم رابطه ما با هم کافی ست. هر چیزی که این تصویر را باطل می کرد، اشتباه بود.
گاه، به اشتباه، گمان می کنیم که توهم هایمان از ما حمایت می کنند، ما را از واقعیت هایی که بیش از اندازه واقعی به نظر می رسند، دور می سازند. ما، به اشتباه، گمان می کنیم مردانی که به آنان عشق می ورزیم، زندگی ما را نجات می دهند، زیرا بر این تصوریم که احساس امنیت خاطر و سلامت ما به دست آنان است. ما هر کاری را به انجام می رسانیم و هر دروغی را به خود تحویل می دهیم تا ثابت کنیم حرف ما درست است. ما می خواهیم، به هر ترتیب که شده است، این توهم را زنده نگه داریم و حتی متوجه نیستیم که گرفتار خودفریبی هستیم.
بسیار عالی و جالب است که گمان کنیم ما تنها زنی هستیم که به خودفریبی مان پی برده ایم. بسیاری از ما زنان در روابطی به سر می بریم که به جای اقدام به سود خود، به زیان خودمان دست به اقدام می زنیم. ما نقش قربانی را بازی می کنیم. در ناخشنودی و خوشبخت نبودن غرق می شویم و متوجه نیستیم که خود را به زیر آب فرو می بریم، ما درباره عشق و از خودگذشتگی، دچار توهم هستیم. ما خود را در انتهای صف قرار می دهیم و توجه نداریم که این امر تا چه اندازه برای ما هزینه در بر دارد. امّا وقتی دیوارها فرو می ریزند و همسرمان با بی احترامی با ما برخورد می کند. دیوانه می شویم. از کسانی که در اطراف ما هستند به خشم می آییم و توجه نداریم که باید روی خودمان دقیق شویم.
واقعیت این است که هیچ کس دیگری را نباید سرزنش کنیم. ما گرفتار توهم هستیم. اما خبر خوش این است که ما نیز حق انتخاب داریم. می توانیم دروغ هایمان را همچنان باور کنیم و یا، در نهایت، مسئولیت بپذیریم.

اندیشه های «من»

ـــ درباره «من»، «او» و «ما» به خود چه گفته اید تا رابطه ای را زنده نگه دارید؟
ـــ چه وقت بوده که درباره شریک زندگی و یا نامزد خود به دیگران دروغ گفته اید؟
ـــ درباره آنچه از خود ساخته و پرداخته و آن ها را بیان کرده اید، چه می گویید؟ وقتی درباره زندگی خود دروغ پردازی می کنید، از خود بپرسید انگیزه حقیقی من چیست؟ آیا ترس است؟ آیا می خواهم خود را به دیگران بقبولانم؟ آیا می خواهم خوب و موجه به نظر برسم؟ آیا پای موضوع دیگری در میان است؟
ـــ کدام هراس یا کدام حقیقت بوده که وقتی با آن روبه رو شدید، آن قدر ترسیدید که توهم گریبانتان را گرفت؟ به تصمیم هایی که گرفتید، اما به آن عمل نکردید، بیندیشید. چه چیزی آن قدر هول انگیز بود که شما را گرفتار توهم کرد؟ از کجا فهمیدید که پناه بردن به توهم ایمن تر است؟
دروغ هایی که باور می کنیم و حقایقی که ما را آزاد می سازد
زمانی را به یاد دارم که پی بردم تنها نیستم. از جهتی، راه یافتن این فکر به ذهنم غمگینم کرد، امّا از سوی دیگر، به احساسی از آرامش رسیدم وقتی دانستم من تنها زنی نیستم که به خود دروغ می گوید. دروغ هایی مانند: «او به خاطر من تغییر خواهد کرد.» یا: «این بار او به راستی همان مردی خواهد شد که من می خواهم.» پس از آن، وقتی با زن های دیگر نشستم و با آنان حرف زدم، متوجه شدم حرف هایی می زنند که من، به نشانه تایید، در برابرشان سر فرود می آورم. وقتی زنان دیگر شرح حال زندگی شان را باز می گفتند، دیدم که من می گویم: «آه... که این طور... بله... دقیقاً. من هم این کار را کرده ام. احساست را به طور کامل درک می کنم.»
در حالی که هر یک از ما، به شکلی شگفت انگیز، منحصر به فرد هستیم و هر یک پس زمینه، داستان ها و باورهای خاص خود را داریم، با وجود تفاوت هایمان متوجه می شویم که هر یک از ما توهم های مشابه داریم. ما با هم تشابه ها و وجوه اشتراک فراوان داریم. خبر خوش این است که، این بدان معناست که ما زندگی می کنیم و حیات داریم. ما با هم در رابطه هستیم. امّا خبرهای بد کدام اند؟ اگر همه ما در تاریکی راه می رویم، اگر دروغ های واحدی را باور داریم، چگونه می خواهیم به حقیقت دست پیدا کنیم؟
پیش از هر کاری، می توانیم به دروغ هایی که به خود می گوییم توجه کنیم ـــ حرف هایی که زنان قرن هاست به سکوت یا به صدای بلند با خود می گویند. به احتمال زیاد، بدون توجه به اینکه چگونه زندگی می کنید، دست کم یکی از این دروغ ها را باور کرده اید و، به احتمال بیشتر، دروغ های بیشتری گفته و باور کرده اید. از وقتی دختر کم سن و سالی هستیم و در زمانی که بزرگ و زن می شویم، این دروغ ها به وسیله کتاب ها، مجله ها، فیلم های سینمایی، تلویزیون، پدرومادر، آموزگاران و باورهای معنوی در ما تقویت می شوند.
کدام زن است که در سینما فیلمی را تماشا نکرده باشد، به فیلم شاعرانه و عاشقانه ای نگاه نکند و ته قلبش آرزو نکند که آن شخص خاصی را پیدا کند که بتواند زیبایی درونش را ببیند؟ همه ما بر این باور بوده ایم که روابط ما منحصر به فرد است، روابط ما با روابطی که اطرافیانمان دارند، تفاوت می کند. همه ما زنان، در مقطعی از زندگی خود، تلاش کرده ایم مردی را تغییر بدهیم و، گرچه کارهایی از این قبیل در فیلم های سینمایی ممکن است اتفاق بیفتد، بیایید حقیقت را کتمان نکنیم. اغلب ما نمایشنامه نویسی هالیوودی نداریم که برای مان فیلمنامه بنویسد.
ما در دنیای حقیقی زندگی می کنیم. زندگی هایمان فیلمنامه های سینمایی نیستند. درخواست من از شما این است که مطالب زیر را بخوانید و بفهمید در محدوده هر دروغ و هر حقیقت، درباره شما چه چیزی صدق می کند، سپس صادقانه تصمیم بگیرید که این ها در زندگی شما چه تاثیری گذاشته اند. گزینه ها در روابط شما چه تاثیری گذاشته اند؟ ندانستن و جهل دیگر بهانه نیست و چیزی را توجیه نمی کند.
دروغ: می توانم او را اصلاح کنم او به خاطر من تغییر می کند.
حقیقت: تنها اوست که می تواند به خاطر خود، خودش را تغییر دهد.
چه تعداد زنانی با این فکر که می توانم مرد خودم را تغییر دهم، با او ازدواج می کنند؟ و یا به خود می گویند که من زنی هستم که این مرد خودش را به خاطر من تغییر می دهد؟ این ها انواع و اقسامی هستند که دیگران آن را امتحان کرده اند. در حالی که پاسخ مقتضی برای این پرسش ندارم، می توانم بگویم «تعدادشان بسیار زیاد است.»
این دروغ که می توانید مردی را مطابق میل و علاقه خود تغییر دهید، دست کم به سه دلیل، و شاید به دلایل بسیار بیشتر، خطرناک و ویرانگر است. اول اینکه، اگر خود را کسی ارزیابی می کنید که می توانید مردتان را تغییر دهید، بدانید که بی اندازه متکبر و خودخواه هستید. این نشان می دهد که شما چیزی را در زندگی تان لحاظ نمی کنید. کسانی که می خواهند دیگران را تغییر دهند، در واقع می خواهند مسائل خود را پنهان کنند. دوم، شما هر اندازه خاص باشید بیش از هیچ زنی توانایی تغییر دادن همسرتان را ندارید. اگر به جز این عقیده دارید، دچار خودفریبی شده اید. شما دلبستگی ناسالم دارید. این چیزی فراتر از خودبینی و نخوت است. سوم، تا کسی نخواهد تغییر کند، تلاش شما برای دستیابی به این مهم به جایی نمی رسد.
اجازه بدهید پیش از هر چیز به این اعتیاد اصلاح کردن که زنان عاشق آن هستند، بپردازیم. متحول کردن اشخاص، روابط، هر آنچه باید حل وفصل شود و همه این کارها، عنوان کمک کردن را به خود می گیرد. من پانزده سال کوشیدم که دیگران را اصلاح کنم. برای من، کمک به نامزدم که بر افسردگی خود غلبه کند و، در این میان، نادیده انگاشتن سلامت خود، نشانه آن بود که نامزدم را چقدر دوست دارم. من مرد زندگی ام را کودکی کم سن وسال می پنداشتم که خواستار مهر و عشق بود. من کسی بودم که می توانستم در زندگی او تغییر ایجاد کنم. از این رو، بر این باور باقی ماندم که اگر بتوانم به او بیشتر کمک کنم، وی تغییر خواهد کرد. یا روابط ما بهبود خواهد یافت، و در نتیجه زندگی من نیز بهتر خواهد شد. امّا پس از پانزده سال، مسائل او به شکلی که بود، باقی ماند. تلاش برای اصلاح کردن او و بسیاری از کسانی که در زندگی ام حضور داشتند تبدیل به اعتیاد شده بود. و مانند همه اعتیادها، سببی بود که نتوانم در آینه به خودم نگاه کنم.
متاسفانه، من تنها زنی نیستم که می خواهم مردم را تغییر دهم. تاکنون چندبار از زنان شنیده اید که چیزهایی مانند این بگویند: «می دانم که او، به وقتش تغییر خواهد کرد. وقتی ازدواج کنم، یا وقتی که این طور یا آن طور، او به مردی متفاوت تبدیل خواهد شد.» و تاکنون چند زن را دیده اید که با وجود همه تلاش هایشان، مردشان در زندگی هیچ تغییری نکرده است؟
امّا اینکه مردی شما را چقدر دوست دارد یا ندارد، تغییری ایجاد نمی کند. هر چه بیشتر تلاش کنید، هر چه بیشتر عشق بورزید، مهم نیست و کاری صورت نمی دهد. بی جهت انرژی تان را هدر ندهید و نگویید: «اگر او مرا بیشتر دوست می داشت، تغییر می کرد.» و یا نگویید: «باید صبر اختیار کنم، او سرانجام رام می شود.» توجه داشته باشید که میل او به تغییر کردن هیچ رابطه ای به شما ندارد.
در اینجا به دومین دروغ می رسیم: چه عاملی سبب می شود که ما بتوانیم روی همسرمان اعمال قدرت کنیم؟ چه عاملی سبب می شود که تصور کنیم با دیگر زنان متفاوت هستیم؟
از اینکه بگذریم، چرا می خواهید مردی به خاطر شما تغییر کند؟ مرد باید به خاطر خودش تغییر کند. این درباره مردی که او هست به شما چه می گوید؟ به این موضوع فکر کنید. آیا خواهان مردی هستید که اراده ای از خود نداشته باشد؟ آیا مردی را می خواهید که اعتمادبه نفس نداشته باشد؟ شما دنبال مرد نمی گردید، دنبال توله سگی می گردید که هر طور که می خواهید با او رفتار کنید.
و سرانجام، با گفتن اینکه: «من شریک زندگی ام را بیش از او دوست دارم.» یا: «او مرا بیشتر از زن پیشین خود دوست دارد، به همین دلیل ما روابط متفاوتی داریم.» می خواهیم خودمان را فریب دهیم امّا توجه داشته باشید که ما در زندگی، کسانی را بیشتر و افرادی را کمتر دوست داریم. امّا تا همین اندازه می دانم که وقتی به سلامت بیشتر می رسیم، کسی را که با او در رابطه هستیم بیشتر دوست داریم.
اندیشه های «من»
ـــ در مورد اعتیادی که برای اصلاح کردن و مطابق میل خود ساختن دیگران دارید، با خود صادق باشید.مثل تمایل شما به کمک کردن ناسالم به دیگران و باورهایتان یا نگرش های شما درباره تغییر دادن مردتان در زندگی.
ـــ کی تلاش کردید که مردی را تغییر بدهید؟ این تلاش چه تاثیری در رابطه شما با خودتان، با دوستان و با خانواده تان بر جای گذاشته است؟ چه تاثیری در کیفیت رابطه شما با خودتان داشته است؟ چگونه سبب شده است تا آنچه را می خواهید به دست نیاورید؟
ـــ چه زمانی برای مطابق میل خود در آوردن مردی تلاش کرده اید؟
ـــ به مواردی که دوست داشتید مرد خود را تغییر دهید فکر کنید. چه مضمون مشترکی در همه آن ها وجود دارد؟ این مطلب به شما درباره خودتان چه می گوید؟
ـــ امروزه حقیقت کدام است و چه می گوید؟ آیا شما فردی اصلاح کننده هستید؟ آیا شما اصلاح کننده ای بهبود یافته هستید؟ آیا شما اصلاح کننده ای در حال بهبود هستید؟ امروز چگونه تلاش به خرج می دهید که دیگران را اصلاح کنید؟
ـــ چگونه می خواهید نظرتان را در برابر تغییر دادن و اصلاح کردن دیگران تغییر دهید؟
حتی اگر فکر میکنید که به دروغ و با توجه به آنچه در ذهن ناهشیارتان می گذرد اقدام به اصلاح دیگران می کنید، توصیه می کنم به قول هایی به خود، مانند آنچه در ادامه مطلب آمده است، عمل کنید. این گونه، می توانید از توهم بیرون بیایید. این ها همان قول هایی هستند که من برای ترک اعتیاد اصلاح کردن دیگران به خود دادم و به آن ها عمل کردم.
قول به خود شماره ۱:
من تنها بر تغییر دادن «خودم» تمرکز می کنم.
قول به خود شماره ۲:
من هرگز تلاش نمی کنم مردی را تغییر دهم. تنها اگر او بخواهد، نظرم را با وی در میان می گذارم، امّا نمی کوشم او را به مردی که نیست تبدیل کنم.
قول به خود شماره ۳:
من تنها با مردانی کنار می آیم که صادق هستند. مسئولیت در قبال خود را صددرصد می پذیرند، متعهدند به بهترین کسی که می توانند تبدیل شوند ـــ استثنایی نیز در کار نیست.
سالم ترین نقشی که می توانم در رابطه ای بازی کنم این است که شریک زندگی باشم. نه والد و موعظه کننده. در اینجا،با دو حالت رو به رو هستیم:
دروغ: او کمی تغییر می کند. او باید به مردی که من می خواهم باشد، تبدیل شود.
حقیقت: تغییرهای جزئی، تغییرهای واقعی نیستند. دام و تله هستند.
ماجرا، تقریباً همیشه، بدین قرار است. همیشه اگر اندکی تغییر در مرد زندگی مان به وجود آوریم. گمان می کنیم تا ایجاد تحول در زندگی او فاصله ای نداریم. صبر می کنیم و منتظر می مانیم و باز هم منتظر می مانیم. در بهترین وضعیت ، او در همان اندازه ای که اندکی تغییر کرده بود باقی می ماند و در بهترین حالت ها در حدفاصل این دو حالت می ایستیم. امّا امیدوار باقی می مانیم که سرانجام او، زمانی، به آنچه ما می خواهیم، تبدیل و همان کسی می شود که ما از همسرمان توقع داریم.
بعضی وقت ها هم همسرمان به چرخ و فلک می ماند و در اغلب موارد خسته و درمانده می شویم. از روی ترس، در همان جایی که هستیم، متوقف می شویم و به این فکر نمی کنیم که در بیشتر وقت ها در چه موقعیتی قرار داریم.
برای رسیدن به تغییری واقعی، بیش از ده سال صبر کردم سرانجام شاهد تغییری ده درجه ای بودم، در حالی که اگر می خواستم همسرم به مردی مناسب که من در نظر داشتم برسد. به ۱۸۰ درجه تغییر نیاز بود. گاه موضوعی بسیار ساده، انفجاری در ما ایجاد می کرد که این البته انفجار میلیون ها ذره ناراحتی ایجاد شده در ما به مرور زمان بود. بیماری خانوادگی یا مشکل های سلامت و یا به دردسر افتادن یکی از دوستان سبب می شد که کدورت های میان ما کاهش یابد، امّا وقتی مشکل برطرف می شد، کدورت ها از نو سر برمی آوردند. این مسئله، در زندگی زناشویی ما، بارها اتفاق افتاد. امّا من همیشه به خودم دروغ می گفتم، با خود می گفتم وضع تغییر می کند. هرگز به این حقیقت توجه نداشتم که او هیچ گاه شریک زندگی موردنظر من نخواهد شد. او معنای کلمه شریک زندگی را به هیچ وجه نمی دانست.
تبدیل شدن به شخصی متفاوت با آنچه امروز هستیم، به تحول نیاز دارد. باید به گونه ای سختگیرانه با خودتان صادق باشید. به تغییرهایی که در خود ایجاد کرده اید فکر کنید. تغییر کردن چقدر ساده بود؟ سرانجام کدام انگیزه سبب شد که تغییر کنید؟ احتمالاً کسی که شما را تغییر داد شخص دیگری نبود. حتی اگر حادثه تحول انگیزی را از سر گذراندید، شما بودید که تصمیم گرفتید تغییر کنید. اگر به جز این بود، به وضعیت پیشین خود باز می گشتید. لازمه تغییر دادن خود، انتخاب و تعهد است و استثنایی در این باره وجود ندارد.
خودآگاهی پیوسته و رسیدن به رشد شخصی کارهایی دشوار هستند. به همین دلیل است که بسیاری از مردم از خیر آن می گذرند. برای آنان، تغییر نکردن و به وضع سابق باقی ماندن بهتر است و این ممکن است برای شما نیز اشکالی نداشته باشد ـــ اینکه زندگی کردن با مردی را ادامه دهید که همه عمر خود به شکل امروز باقی خواهد ماند. اما برای بیشتر ما این کافی نیست، حتی اگر به خودمان دروغ بگوییم و گمان کنیم که این اتفاق می افتد. اگر قرار است که به طور شخصی تکامل یابید، باید با مردی زندگی کنید که او نیز بخواهد متحول شود.
درباره مردی که می خواهید انتخاب کنید، با خود صادق باشید. اگر او امروز برای شما کافی نیست، به احتمال زیاد، فردا نیز برای تان کافی و مناسب نخواهد بود. در حالی که لازم نیست او کامل و بی کم وکاست باشد، و شما نیز ناگزیر نیستید که همه ویژگی های مربوط به او را بپذیرید. باید با خود صادقانه تصمیم بگیرید که چه موضوعی مذاکره کردنی است و چه موضوعی نیست.
افراد، همان کسی که هستند، باقی خواهند ماند، مگر آنکه خود تصمیم بگیرند تغییر کنند. معنایش این است که اختیار کردن همسری براساس توانمندی های بالقوه او و باور داشتن این مطلب که به کمک شما، او به انسانی دیگر تبدیل خواهد شد، فکر خوبی نیست. بله، همه مردها توانایی متحول شدن را دارند، امّا با زندگی خود به امید واهی بازی نکنید. به احتمال زیاد، او به شکلی که شما می خواهید، تغییر نخواهد کرد.

اندیشه های من

ـــ چگونه از حقیقت همسر کنونی یا پیشین خود اجتناب کرده اید؟ به یاد زمانی بیفتید که باور داشتید او کسی برخلاف فردی است که در حال حاضر خودش را نشان می دهد. و یا اینکه، شما شیفته توانمندی های بالقوه او بودید. نتیجه چه شد؟ انگیزه شما چه بود؟
ـــ در ذهن خود چه تصویری ایجاد کردید؟ مضمون آن چه بود، چه زمانی اتفاق افتادند؟ او چه گفت. در زندگی تان چه چیزی را احساس می کردید؟ چه دروغ هایی به خود می گفتید؟
دروغ: ما برای یکدیگر ساخته شده ایم. او تنها فرد مناسب من است. این عشقی واقعی است.
حقیقت: اینکه گمان کنیم با عشقی تمام عیار روبه رو هستیم، در واقع عشق نیست. در فیلم های سینمایی به ما القا می کنند که ژست های عاشقانه، همان عشق واقعی هستند. کدام زن را می شناسید که به هنگام دیدن فیلم های عاشقانه اشک از گونه هایش فرو نریزد؟ در همه این صحنه های عاشقانه، مردی می گوید تو تنها عشق من هستی، من تا آخر عمرم با تو زندگی می کنم. و چه بسا زنانی که آرزو می کنند «ای کاش من هم این وضعیت را داشتم.» من که بی تردید بیش از یک بار این صحنه را دیده ام.
احساس عشق، بخشی شگفت انگیز از رابطه است. همه ما می خواهیم همسرانمان به ما عشق بورزند. خیلی ها تصور می کنند اگر همسرشان برای آنان کارت تولدت مبارک بفرستد، بدین معناست که او عاشق وی است. این اشکالی ندارد، امّا اشکال زمانی بروز می کند که ما آرمان های عاشقانه را با واقعیت های شاعرانه اشتباه بگیریم.
گاه اجازه می دهیم که ژست های شاعرانه سال ها بر زندگی زناشویی ما سایه بیندازد. روابط ما این جذر و مد احساسی را دامن می زند. کاری که باید به راستی بکنیم این است که از خود بپرسیم: در درون من چیست که می خواهم مردی برای ابد مرا دوست بدارد؟ چه اشکالی دارد که او امروز مرا دوست بدارد؟ به هر صورت، او نمی تواند بیش از این قول بدهد. چرا می خواهم تصور کنم من تنها زنی هستم که همسرم تاکنون او را دوست داشته است؟ آیا کافی نیست گمان کنم من در حال حاضر آن زنی هستم که او به راستی دوست دارد؟ چه کسی معیارها را تعیین می کند و چه کسی مشخص می سازد که نشانه عشق واقعی کدام است؟
اگر به درستی بیندیشیم، این فکر که عشق را می توان طبقه بندی کرد مضحک است. با این حال، اندازه عشق را پیوسته مقایسه می کنیم. خودمان را مجاب می سازیم که رابط قبلی مان عشق راستین نبوده اند. بر این گمانیم که رابطه کنونی ما، با اطمینان تمام، عشقی راستین است. راستی، درباره چه حرف می زنیم؟ عشق را نمی توان اندازه گرفت یا مقایسه کرد. از مقایسه کردن هیچ نتیجه مطلوبی به دست نمی آید. سوال حقیقی این نیست که بپرسیم: «آیا این عشق واقعی است؟» عشق چیزی به جز حقیقی بودن نیست. پرسش های مدبرانه ای که می توانیم بکنیم این ها هستند: «آیا این همان رابطه ای است که من می خواهم؟ آیا این همان رابطه ای است که به آن نیاز دارم؟ آیا این رابطه ای سالم است؟ آیا من به آن، به شکلی سالم نیاز دارم؟»
واقعیت این است که رابطه سالم، به عباراتی مانند: «من برای همیشه تو را دوست خواهم داشت.» و «تو تنها کسی هستی که من او را دوست دارم.» نیاز ندارد.
باید تفاوت میان وابستگی متقابل سالم و وابستگی ناسالم را درک کنید. اگر تاکنون تخیل و تجسم نکرده اید، اشکالی ندارد. نیازمند مهارت خاصی نیست. کافی است چند لحظه چشمان خود را ببندید. فکر کنید که فیلمی سینمایی را تماشا می کنید. فیلمی که در تجسم و خیال شما جای می گیرد. اگر شما راه دیگری برای تصویرسازی سراغ دارید و می دانید که به سود شما تمام می شود، از آن استفاده کنید.
تمرین: تصویرسازی درباره رابطه
چشمان خود را ببندید و چندین لحظه در حالت سکون قرار بگیرید. چند نفس عمیق بکشید و آنچه را هم اکنون در ذهنتان وجود دارد، پاک کنید. در ذهن مجسم سازید بارانی گرم و معتدل از سر تا نوک پنجه هایتان را می شوید. هر چه در ذهنتان وجود دارد پاک کنید.
پس از آنکه ذهنتان پاک شد، تصور کنید که با محبوبتان در کنار آتش نشسته اید و به اتفاق فنجانی چای یا لیوانی کوکاکولا می نوشید. شاید تصورش را بکنید که به موسیقی ای دل انگیز گوش می دهید. همسرتان نگاهی عاشقانه به شما می اندازد و می گوید: «تو تنها عشق من هستی. من همیشه عاشق تو باقی خواهم ماند. تو همه چیز من هستی. بی اندازه به تو نیاز دارم. بدون تو نمی توانم به زندگی ادامه دهم» چه احساسی دارد؟ احساس شادی یا خفگی؟ آیا احساس سبکی می دهد یا احساس سنگینی؟ آیا این حرف های او در شما انتظارهای بزرگی خلق می کند؟
اکنون صفحه ذهن خود را بار دیگر پاک و از نو آغاز کنید. فیلمی جدید را مجسم سازید. باز هم شما و همسرتان در کنار هم در مقابل آتش نشسته اید و قهوه می نوشید گرم و راحت هستید. همسرتان به شما عاشقانه نگاه می کند و می گوید: «بسیار سپاسگزار و خوشحالم که تو در زندگی من حضور داری. من تو را به خاطر کسی که هستی دوست دارم، بسیار سپاسگزارم که تلاش می کنی از من انسان بهتری بسازی.» اکنون این حرف چه احساسی در شما ایجاد می کند؟ آیا به احساس آرامش می رسید؟ آیا به درونتان گرما می بخشد؟ منبسط می شوید یا منقبض؟ آیا احساس بزرگی می کنید یا کوچکی؟ در این لحظه درباره خودتان و او چه احساسی پیدا می کنید؟
اجازه بدهید برای لحظه ای فیلم را مرور کنیم. نخستین سناریو به رابطه ای اشاره می کند که به توجه نیاز دارد. رابطه ای که مبتنی بر وابستگی ناسالم است. در این رابطه دوطرف به خواسته طرف مقابل توجه دارند.
سناریو دوم، به رابطه ای سالم اشاره دارد. در این سناریو، زن و شوهر هر دو احساس می کنند که بدون یکدیگر نیز کامل هستند. آنان به «همیشه» و «برای ابد» توجه ندارند. زن و شوهر در سناریوی دوم، برای آنکه بقا یابند و دوام بیاورند، به یکدیگر وابسته نیستند. به جای آن، آنان تصمیم می گیرند با هم باشند، زیرا رابطه شان به آنان امکان می دهد که «من»، «او» و «ما» در آنان شکوفا شود. این آن نوع رابطه ای است که ما خواهانش هستیم.
اعلام عشق های سنتی پیش ترها به نظر من شاعرانه و عاشقانه می رسید. من، در رابطه پیشینم، از آن ها استفاده فراوان کردم. و هنوز هم ممکن است که آن ها در نظر شما عاشقانه بنمایند. امّا درباره اینکه نخستین سناریو به شما چه احساسی داد، کمی صبر کنید. اگر وابسته ناسالم باشید و این احساس در شما شکل بگیرد، به شما تبریک می گویم.
توجه داشته باشید که همه ما باید نیازهای دوران کودکی خود را فراموش کنیم. ما فردی بالغ هستیم. ما، پیش از آنکه به دنبال عشق دیگران برویم، باید خودمان را دوست بداریم.
توصیه من این است که عشق و عاشقی را حفظ کنید و از آنچه وابستگی متقابل ناسالم است فاصله بگیرید.

اندیشه های من

ـــ کدام قول ها و ابزارهای عاشقانه را اغلب مورد استفاده قرار داده اید؟ آن ها را به صدای بلند بگویید. کدام احساس، تخیل یا اندیشه را در شما زنده می کند؟
ـــ انگیزه شما در بیان این عبارت های عاشقانه چه بود؟ این افکار عاشقانه چه کمکی به شما کرد که از حقیقت فاصله بگیرید؟
ـــ چه زمانی اجازه دادید که ابزارهای عاشقانه شما، سبب شود در کوتاه مدت راضی بمانید؟ دنبال چه می گشتید؟ می خواستید کدام نیاز خود را برطرف سازید؟ چگونه این اقدام ها به روابط ناسالم شما منجر شد و بر شدت آن دامن زد؟
ـــ شما، در روابط عاشقانه خود، دنبال چگونه عشقی می گردید؟
دروغ: او مرا کامل می کند.
حقیقت: تنها شما می توانید خودتان را کامل کنید.
«او مرا کامل می کند» یکی از هول انگیزترین گفته هایی است که من تاکنون از زبان زنی شنیده ام. راستش را بخواهید، برای من عجیب است که زنی این حرف را بزند. این ها کلمه هایی هستند که قدرت را از زن می گیرند. حرمت نفس او را از بین می برند. و احساس ارزشمندی او را نابود می کنند. باور کردن این پیام روح و روان افراد را مختل می سازد. وقتی زنی می گوید او مرا کامل می کند، معنایش این است که «من به مردی نیاز دارم. به کسی نیاز دارم که از من مراقبت کند. من نمی توانم تنها باشم. زنی که گمان دارد نیازمند مردی است که او را کامل کند، احساس نابسنده بودن می کند. احساس می کند که کافی نیست. از کفایت بی بهره است. و اینکه، نمی تواند به دنیا، آنچه را می خواهد، بدهد.
زمانی بود که این دروغ را باور می کردم. حتی به زنان دیگر غبطه می خوردم. تحت تاثیر عبارت «او مرا کامل می کند» بودم. با خودم می گفتم خوشا به احوالش. او و مردش باید به راستی عاشق یکدیگر باشند. این سبب می شد که نتوانم از مردی که با او بودم دل بکنم. هرگاه تصمیم می گرفتم که مستقل از او کاری انجام دهم، گرفتار درد و تالم می شدم.
زمانی بود که من خودم این دروغ را باور می کردم. حتی به دیگر زنان غبطه می خوردم که، برای مثال، بر روی صحنه نمایش، عشقشان را با این عبارت نشان می دادند: «او مرا کامل می کند.» با خودم می گفتم خدای من! خوشا به حالش! او و همسرش حتماً عاشق یکدیگرند. ای کاش من هم مانند آنان بودم. من و همسرم، هرگاه اختلافی میانمان بروز می کرد، حفره های درونم باز می شد. من آن تهی بودن دلم را با دلتنگی برای او اشتباه می گرفتم. امّا واقعیت این بود که او چیزی را از دست نمی داد، من بودم که احساس خلا و تهی بودن می کردم. آسیب های من بود که دلم را به راستی به درد می آورد. من توجه نداشتم که «من هستم که باید خودم را کامل کنم.»
این فکر که مردی ممکن است ما را کامل کند، چرند و بی معناست. امّا از کی قرار بوده که اندیشه منطقی درباره عشق معنا و مفهوم داشته باشد؟
مهم این است که بدانیم «کامل بودن» همان «افزایش دادن» نیست. یافتن مردی که زندگی ما را رشد و گسترش دهد عالی و حتی ضروری است. ملاقات کردن با مردی با کیفیاتی که ما می خواهیم، می تواند به رشد شخصیتی ما کمک کند.
اگر به حرف هایی که می زنم شک دارید، اجازه دهید روشن تر حرف بزنم. کلمه های «او مرا کامل می کند» قصد و نیتی را نشان می دهد. کلماتی که ما می گوییم مهم هستند. چه بهتر به جای اینکه بگوییم او مرا کامل می کند، بگوییم ما به اتفاق قوی تر می شویم. با هم قوی تر شدن انبساطی است. این واژه بدین مفهوم نیست که حفره های طرف مقابل را پر می کنیم.

اندیشه های من

ـــ خودتان با کلمه های «او مرا کامل می کند» کار کنید. به جای آن بگویید «من خودم را کامل می کنم.» این حرف را به صدای بلند بگویید. این را در ذهن تصور کنید. این عبارت ها چه احساسی به شما می دهند؟
ـــ کی و از کجا دانستید که مردی شما را کامل می کند؟ چرا می خواستید شما را کامل کند؟ این به شما چه داد؟ به خاطر این باور چه انتخاب هایی داشتید؟
ـــ اگر فکر می کردید که شما خودتان را کامل می کنید چه احساس متفاوتی می داشتید؟
دروغ: او مرا بیش از آن زن دوست دارد و روزی می رسد که مرا انتخاب می کند. روزی می رسد که ما با هم خواهیم بود.
حقیقت: او هرگز آن زن را ترک نمی کند و اگر این کار را انجام دهد آیا می توانید به او اعتماد کنید؟ و به هر صورت، درباره حرمت نفس خود چه می گویید؟ و از همه این ها مهم تر، آن زن چه کرده که مستحق این عقوبت باشد؟
چگونه زنی می تواند مرتکب چنین ویرانگری ای باشد؟ چگونه می تواند مرتکب این اشتباه دردناک شود؟ چرا می پرسیم که این مرد چه زمانی می خواهد او را ترک کند و یا این زن چه زمانی آن مرد را تنها خواهد گذاشت؟
آنچه قطعیت دارد این است که او نمی تواند شریک زندگی موردنظرش را پیدا کند، زیرا او در خیال مردی است که وجود ندارد. وی با آسیب های خود برخورد نمی کند، زیرا این مرد حواس او را پرت کرده است. او حتی منکر این حقیقت است که مرد موردنظرش امکان دارد با زنان دیگری که او آنان را نمی شناسد، رابطه داشته باشد. او حتی منکر این حقیقت است که این مرد، حتی اگر او را انتخاب کند، دلیلی وجود ندارد که به او وفادار بماند. وی انرژی فراوانی را صرف تنفر از زنانی می کند که به احتمال با مرد مورد علاقه او رابطه دارند، زنانی که او حتی آنان را نمی شناسند.
امّا من از سه موضوع مطمئن هستم. اول اینکه، دلیلی وجود ندارد که با مردی که زن دارد رابطه برقرار کنید. به همین شکل، دلیلی وجود ندارد با مردی که عدم وفاداری خود را به تکرار به شما ثابت کرده است، زندگی مشترک داشته باشید. زنان اغلب عنوان می کنند ما با این مرد ادامه می دهیم، زیرا او را دوست داریم. به خاطر جذابیتش با او ادامه می دهیم. یکی از اشکال های این کار این است که مردی که می بینید می تواند به تکرار با زنان دیگر همبستری کند، این مشکل را جدی نمی گیرد و به رفتارش ادامه می دهد. اگر رابطه شما و همسرتان بد و جهنمی است، دلیلی ندارد که او در این رابطه باقی بماند. این مرد نیازمند التیام است و دلیلی ندارد که شما حفره های خالی او را پر کنید. شما نباید منتظر بمانید تا او اقدام به ترک شما کند. زنان بیشماری زندگی خود را تلف می کنند و منتظر مردی می مانند که سرانجام آنان را انتخاب کند. عمر شما و خود شما مهم تر از آنی است که وقت خود را تلف کنید. شما شایسته تر از این حد هستید.
در اینجا به نکته دوم می رسیم. در حالی که دلایل ما بر باقی ماندن در ازدواج پیچیده هستند ـــ نبود اعتمادبه نفس، نبود عزت نفس، دوست نداشتن خود، نداشتن احساس خود ارزشمندی و غیره ـــ همه آن ها ناسالم اند. حرف اول من کاملاً ساده و گویاست. هیچ زنی نباید با مردی متاهل رابطه برقرار کند، ارزش شما بیشتر از آن است که این کار را بکنید. توصیه من به شما این است که اگر متوجه شدید دارید این کار را انجام می دهید، شجاعت آن را داشته باشید که به اعماق وجود خود توجه کنید، سپس از درمانگران و مشاوران مسائل زناشویی کمک بگیرید. وقتی با کسی رابطه ناسالم برقرار می کنیم، به قدری مشکل داریم که نمی توانیم به گونه ای آشکار ببینیم، خبر خوش این است که مجبور نیستم به این وضع ادامه دهیم و رفتارمان را تکرار کنیم. اگر قدم اول را بردارید و تقاضای کمک کنید، گام نخست را برای رسیدن به آن زندگی که به راستی می خواهید، برداشته اید.
درباره نکته سوم می توانم یک کتاب کامل بنویسم. و شاید هم روزی این کار را بکنم. امّا در اینجا، تنها به این نکته اشاره می کنم که زنان، در صورتی به وضعیت بهتر می رسند که برای پیدا کردن مرد زندگی شان با هم رقابت نکنند. به جای آن، از یکدیگر حمایت به عمل آورند. اجازه بدهید به واقعیتی دردناک اشاره کنم: وقتی با مردی متاهل رابطه برقرار می سازیم، باید به این مطلب اشاره کنیم که همسر آن مرد، وقتی متوجه کار ما می شود، چه احساسی پیدا می کند. و اگر ما به جای آن زن بودیم، چه حال و احساسی پیدا می کردیم. وقتی در تلویزیون برنامه هایی را تماشا می کنیم که زنان را به جان یکدیگر می اندازند، از درد و ناراحتی شان لذت می بریم. از شما می خواهم به اعماق وجود خود نگاه کنید و از خود بپرسید: «در درون من چیست و چه اشکالی در من وجود دارد که از دیدن درد و ناراحتی دیگران لذت می برم؟» توصیه من این است که همه زنان با هم ارتباط بهتری برقرار کنند. به هم احترام بگذارند. ما زنان می توانیم از درایت و دوستی یکدیگر استفاده کنیم.

اندیشه های من

ـــ آیا تاکنون در نقش زن دیگر ظاهر شده اید؟ چه عاملی سبب شد که این کار را بکنید؟
ـــ آیا تاکنون دوستی از دوستان خود را دیده اید که زن دیگر باشد؟ اگر دیده اید درباره او چگونه قضاوت کرده اید؟
ـــ چه زمانی بوده که تحت تاثیر نداشتن اعتمادبه نفس یا نداشتن عزت نفس در انتخاب های خود دچار اشتباه شده باشید؟ کدام انتخاب را دیگر نخواهید کرد؟ به جای آن چه انتخابی انجام خواهید داد؟
ـــ چه زمانی با زن دیگری سرشاخ شده اید؟ چه زمانی زن دیگری را داوری کرده اید؟ چه زمانی از درد و رنج زنی دیگر لذت برده اید؟ دوست دارید چه چیزی تغییر کند؟

سفر به اعماق

از نقش خود به عنوان قربانی رها شوید.
قبول مسئولیت کنید.
زمان آن رسیده است که با حقیقت زندگی کنید.

صداقت حکم می کند که زنان از نقش قربانی بیرون آیند و در قبال زندگی خود پاسخگویی داشته و، از جمله، پاسخگوی روابط خود باشند. اگر این گونه باشیم، چه نصیبمان می شود؟ آزادی عمل برای رسیدن به آنچه به رویاهای ما جان می بخشد. ما در هیچ وضعیتی نمی توانیم به همه آنچه می خواهیم، دست پیدا کنیم. اگر در مقام خودفریبی باشیم، هرگز نمی توانیم به آمال و آرزوهایمان تحقق بخشیم. به جای آن، پشت سر هم دروغ می گوییم و گرفتار هراس می شویم و، سرانجام، به این نتیجه می رسیم که قربانی هستیم. به حال خود افسوس می خوریم. امّا اگر خود را قربانی نپنداریم و قبول مسئولیت کنیم متوجه می شویم خود ما بوده ایم که رنج و تالم را سبب شده ایم. پی می بریم می توانیم انتخاب دیگری داشته باشیم. انتخابی که ما را به خواسته مان برساند.
یکی از لحظه های مهم زندگی من زمانی بود که حرفی که معلمم به من زد، زندگی ام را متحول ساخت: انسان ها همان هایی هستند که می بینید. وقتی می کوشید دیگران را عوض کنید، دچار رنجش می شوید و احساس می کنید که کلاه سرتان رفته است. واقعیت این است که وقتی رفتار مردی ایجاد رنجش می کند. وقتی حرفی می زند که شما را می رنجاند، در واقع، شما بوده اید که او را مردی با ویژگی های متفاوت دیده اید. همه چیز با انتظارهای شما رابطه دارد. هر کس هر کاری می کند، با وجود خود او همخوانی دارد، نه با کسی که شما تصور کرده اید همخوان است. بله، ممکن است او حرف نامربوطی زده باشد، امّا اگر درباره «او»یی که هست صداقت داشته باشید، آیا این رفتار او تولید شگفتی می کند؟ قربانی بودن را بس کنید! مسئولیت زندگی خود را برعهده بگیرید.
وقتی سرانجام این کلمه ها را از معلمم شنیدم. حرف هایش در همه وجودم اثر کرد. زندگی ام متحول شد. این حادثه هشت ماه پس از متارکه من با همسرم اتفاق افتاد. و با آنکه احساس رهایی و آزادی می کردم، از حرف ها و رفتار شوهر سابقم رنجیده بودم. احساس می کردم که قربانی هستم. من او را، به خاطر همه چیز، سرزنش می کردم و مقصر می دانستم. سزاوار این موقعیت بودم، امّا به این نتیجه رسیدم که تا زمانی که احساس قربانی بودن می کنم، رنجشم همچنان باقی می ماند. مهم نبود که دیگران تا چه اندازه با من احساس همدلی و همدردی می کنند. احساس مورد بی اعتنایی واقع شدن داشتم. احساس می کردم دوست داشتنی نیستم. دچار این احساس بودم که عملی خطا از من سرزده است.
وقتی سرانجام فهمیدم که من مقصرم ـــ زیرا نتوانسته بودم به حقیقت پی ببرم ـــ حق بود که با چنین ناراحتی ای روبه رو شوم. من بودم که گذاشتم نامزدم به من دروغ بگوید. من بودم که اجازه دادم او سرم کلاه بگذارد و سرانجام فرش را از زیر پایم بیرون بکشد. او پیش تر نیز به من دروغ گفته بود و من حرف او را توجیه کرده بودم. او گفته بود که آمادگی ازدواج ندارد، امّا من به او فشار آوردم که از من خواستگاری کند و سپس آنچه نباید به وجود می آمد، به وجود آمد. وانمود کردم که اتفاقی نیفتاده است. هر دوی ما ناخشنود بودیم، امّا نمی توانستیم در این مورد با هم حرف بزنیم. هیچ یک از ما بالغ نبودیم، نمی توانستیم به رابطه خود پایان بدهیم. اگر چشمانم را باز کرده و دیده بودم که او چگونه شخصیتی است، اگر به او به شکل مردی نگاه نمی کردم که دلم می خواست او بشود، هرگز به هنگام متارکه دچار شگفتی نمی شدم.
دردناک ترین بخش ماجرا این بود که من به خودم دروغ گفته بودم و به خاطر آن دروغ رنج کشیدم. من باید، به جای بخشودن همسر سابقم، خودم را مورد عفو قرار می دارم ـــ خودم را باید صددرصد مسئول آنچه اتفاق افتاده بود می شمردم.
تا چه اندازه آماده اید که خود را در قبال زندگی تان مسئول بدانید؟ آیا حاضرید دروغ هایتان را پشت سر بگذارید و به نتایجی که به بار آمده است توجه بکنید؟ آیا آماده اید که مسولیت را به طور کامل بپذیرید؟ آیا حاضرید احساس نکنید که شما قربانی هستید؟

پرده برداری از قربانی

ـــ همه وقت هایی را که گمان کرده اید احساس قربانی بودن دارید، فهرست کنید. مضمون مشترک در آن ها کدام ست؟ وقتی به پرسش های زیر پاسخ می دهید، ببینید چه مضامین دیگری بروز می کنند.
ـــ چه زمانی متوجه شدید که همسر شما کسی است، به غیر از آن که تصور می کردید؟
ـــ چه زمانی اجازه دادید که با شما با عشق و احترام رفتار نشود؟ چرا چنین اجازه ای دادید؟ از پاسخ دادن به این پرسش خجالت نکشید. همه ما این مراحل را گذرانده ایم.
ـــ در چه موردی از زندگی تان احساس قربانی بودن کرده اید؟ توضیح دهید.
تمرین: حکایتی درباره قدرت پیدا کردن
داستان شما کدام است؟
ـــ یکی از تجارب خود را از رابطه هایی که از اول تا پایان داشته اید، بنویسید، تجاربی که احساس می کردید قربانی هستید.
ـــ اکنون مسئولیت خود را در قبال ماجرایی که اتفاق افتاد بنویسید. تلاش کنید خود را قربانی نبینید. بپذیرید که شما در این ماجرا سهم و نقش داشتید.
داستان جدید خود را انتخاب کنید
ـــ درباره اینکه این دو داستان به چه شکل اتفاق افتاد، چه احساسی دارید؟ کدام یک به شما روحیه و قدرت بیشتری می دهد؟ کدام یک چیزی از شما می کاهند؟ داستانی را که از این پس می خواهید براساس آن زندگی کنید بنویسید.
ـــ به همه داستان های گذشته که شما خود را قربانی دیدید، توجه کنید. چگونه می توانید در قبال آن ها قبول مسئولیت کنید؟
جرئت تعهد به حقیقت را به خود بدهید
قبول مسئولیت، با تعهد نسبت به «من» آغاز می شود. به صداقت در همه موارد نیاز است. من این تعهد را در حکم سوگند تلقی می کنم، زیرا این مهم ترین قولی است که به خود می دهیم. اینکه قول می دهیم و تعهد می کنیم که با خود صادق باشیم.
من در این زمینه تعهدی برای خود نوشته ام. هر زنی باید کلمه های موردنظرش را شخصاً انتخاب کند. این قول و تعهدی است که در روح و روان هر زنی حک می شود. این قول و قراری است که زنی با خودش می گذارد.
سوگند در قبال من و صداقت
سوگند می خورم که همیشه با خودم صادق باشم، سوگند می خورم هرگز از راه حق و حقیقت بیرون نروم. تعهد می دهم با خودم صادق باشم و از راه حقیقت خارج نشوم.
وقتی صرف کنید و این سوگندنامه را با خود نگه دارید. چندبار آن را به صدای بلند بخوانید. سپس احتمالاً شمعی روشن و لحظه هایی تمرکز کنید. سوگندنامه خود را به صدای بلند و با اعتمادبه نفس ادا کنید: «من سوگند می خورم که...» بگذارید سوگند و احساس کلمه هایتان در روح و روان و دل شما جای بگیرد.

بخش اول: من

فصل یک: شناختن «من» : این زن کیست که اسمش «من» است؟

خویشتن واقعی خود را بشناسید.

در این باره که زنان می گویند چگونه مرد مورد علاقه ام را برگزینم و یا مرد زندگی ام را به راه راست هدایت کنم، مطالب مختلفی شنیده ام. امّا چه نتیجه ای به دست آمده است؟ شمار فراوانی از زنان وقت خود را با گوش دادن به صحبت مردم و نوشیدن شراب تلف می کنند. ما، به شکل صفحه ای خط افتاده، پیوسته برآنیم که بدانیم چگونه می توانیم مرد خود را اصلاح و کاری کنیم که آنان ما را دوست بدارند. امّا همه تلاش هایی که می کنیم بی نتیجه باقی می ماند.
خوشبختانه، گزینه دیگری در دسترس قرار دارد و آن شناختن خود ماست. نه تصاویری که از خود به دنیا ارائه می کنیم، بلکه ابراز واقعی من. کیفیت روابط ما با کلمه و ضمیر من آغاز می شود. راه متفاوتی در کار نیست. ما «او» و «ما» را با توجه به کسی که هستیم، آغاز می کنیم. در اینها با فرمولی روبه رو هستیم: یک من + یک او = دونفر که یک «ما» خلق می کنند.
روابط ما آینه های ما هستند. اگر به لحاظ احساسی، ذهنی یا معنوی ناسالم باشیم، روابط ما بازتابی از آسیب های ما می شود. شرکای زندگی ما به ما می گویند که چه احساسی باید درباره خود داشته باشیم. اگر به من احترام نگذاریم، شرکای زندگی ما نیز به مِن ما احترام نخواهند گذاشت. اگر در محدوده وجود خود احساس کامل بودن نکنیم متوجه می شویم که همسرمان حفره های وجود ما را پر می کند ـــ وابستگی ناسالم مبارک.
من سرانجام زمانی به این پویایی پی بردم که با پدیده جهانی معروف به قانون جذب آشنا شدم. این قانون در ساده ترین شکل خود می گوید «همانندها یکدیگر را جذب می کنند» اگر این مفهوم را درباره روابط به کار بریم، معنایش این است که ما کسانی را که مانند خودمان هستند جذب می کنیم. مردان ما را به شکلی که درباره خود احساس می کنیم جذب می کنند. خودتان را به راستی دوست بدارید، خواهید دید مردانی را پیدا می کنید که شما را به راستی دوست داشته باشند. مثل کسانی رفتار نکنید که خود را قربانی شرایط می دانند و فقط با ازدواج مشکلشان حل می شود. اگر در حدفاصل این دو نهایت قرار بگیرید، یعنی نه به خودتان عشق بورزید و نه از خودتان بدتان بیاید، کارتان ممکن است هم به جای خوب بکشد و هم به جای بد. در هر صورت، دوست داشته یا نداشته باشید، شما مسئول صددرصد انتخابی هستید که کسی را به همسری می پذیرید. تنها با تغییر دادن خویشتن درونی خود می توانید حقیقت و رابطه خود را تغییر دهید.
قانون جذب: همانندها یکدیگر را جذب می کنند. با این حساب، «من» شما چگونه «او»ای را انتخاب می کند؟
در درون شما چه می گذرد؟
اجازه بدهید با موضوع روبه رو شویم. در این دنیا، کسی که از هر جهت کامل باشد، وجود ندارد. در واقع، کامل بودن دست نیافتنی است. و شاید بتوان گفت که هدفی مضحک و مسخره است. به این فکر کنید که اگر از کامل بودن دست برداریم تا چه اندازه راحت می شویم. این گونه، رها می شوید که تنها به «من» توجه کنید همه روابط ما با «من» آغاز می شود. ما سه گزینه بیشتر نداریم:

گزینه ۱:
«من» ناسالم + «او» ناسالم = «ما» ناسالم

گزینه ۲:
«من» سالم + «او» ناسالم = «ما» ناسالم

گزینه ۳:
«من» سالم + «او» سالم = «ما» سالم

شما تا چه اندازه «سالم» هستید؟ منظورم سلامت جسمانی نیست. سالم بودن به مفهومی که من به آن اشاره دارم، ضربان قلب مناسب نیست، داشتن پیشینه کاری جالب توجه نیست. داشتن پول و مال و منال زیاد نیست. انجام دادن کار درست هم نیست. درباره خوردن غذاهای خوب نیست، درباره تمرین های یوگا نیست، رفتن به جلسه های روان درمانی نیست. گرچه همه این ها به سلامت بیشتر شما کمک می کنند، من درباره سلامت احساسی معنوی، ذهنی و روحانی حرف می زنم. این ها مقوله هایی هستند که از ژرفای وجود شما برمی خیزند. باید از درون بدانید که کامل هستید.
از این جایگاه سلامت و کامل بودن ما به طور صددرصد مسئول زندگی و هر آنچه در آن وجود دارد، هستیم.
به این فکر کنید که ما که هستیم، که بوده ایم و چه کسی می شویم. ما انتخاب آگاهانه می کنیم. از واکنش نشان دادن خودداری می ورزیم. تنها در این صورت است که می توانیم به کمتر قناعت کنیم. تنها در این صورت است که می توانیم زندگی و رابطه ای را که می خواهیم، ایجاد کنیم.
طول و مسیر سفر فردی برای رسیدن به سلامت و کامل بودن، برای هر زنی متفاوت است. امّا اشتباه نکنید، همه باید به چنین سفری بروند. کسی بلیت عبور مفت و مجانی نمی دهد.
در سلامت به سر بردن و کامل بودن این است که سه کار را انجام دهیم. نظم و ترتیب خاصی وجود ندارد. یکی اینکه، باید بدانیم که چه کسی هستیم. دوم، متعهد شویم که در وضعیت خویشتن واقعی خود ظاهر شویم، با خود صادق باشیم و به خودآگاهی برسیم. و سرانجام سوم، با ترس ها و ناراحتی های خود روبه رو شویم و به آن ها التیام ببخشیم و بار دیگر به انسانی کامل تبدیل شویم.
پیش از آنکه،به لطف ترک کردن نامزدم؛ خودآگاهی به سراغم بیاید، نمی دانستم که تا چه اندازه ناسالم هستم. من به راستی مشکل داشتم. همیشه بر این گمان بودم که حالم خوب است. همه چیز خوب ا ست. مشکل مهمی وجود ندارد. اگر کسی در آن زمان از من می پرسید آیا سالم هستی؟ با اعتمادبه نفس کامل به او پاسخ می دادم که «بله، هستم.»
بله، مطمئناً می دانستم که مباحث فیصله نیافته ای دارم. امّا از عمق اندوهم بی خبر بودم. من هرگز به سراغ روان درمانگر نرفته بودم، امّا با این حال، در هشتاد درصد زمان ها ناخشنود بودم. ولی، مانند بسیاری از زنان دیگر، زندگی شلوغ و پرکاری برای خودم داشتم و خودم را فردی موفق می دانستم. من به قدری سریع می دویدم که فرصتی نداشتم خوشبختی خود را زیر سوال ببرم، چه رسد به اینکه قویاً بگویم که احساس خوشبختی نمی کنم.
در باقی مانده این فصل به شما کمک می کنم که خودآگاهی تان را بررسی کنید. بقیه سفر شما، در واقع، بقیه زندگی شما، باید از اینجا آغاز شود. به هر صورت همه چیز با «من» آغاز می شود و خاتمه می یابد.

اندیشیدن به من

ـــ امروز، یا هر روز دیگر، چگونه به پرسش «من» + «او» = «ما» پاسخ می دهید؟
ـــ کدام مطلب درباره «من» این حقیقت را شکل می دهد؟ در چه زمینه هایی به لحاظ سلامت احساسی، ذهنی و معنوی سالم هستید؟ در چه زمینه هایی از سلامت بهره ای ندارید؟
ـــ دوست دارید چه تغییری ایجاد شود؟
ـــ می خواهید در این زمینه چه کنید؟ کدام سه اقدام است که برای رسیدن به سلامت بیشتر می توانید انجام دهید؟
خودآگاهی یا خلبان خودکار: انتخاب با شماست
چه گزینه ای دارید؟ آیا خودآگاه هستید؟ آیا می دانید این کاری را که می کنید چرا دارید انجام می دهید؟ آیا مسئولیت نتایج را بر عهده می گیرید؟ آیا می دانید چه انگیزه هایی دارید، به چه اضطراب هایی دچارید، باورهای محدودکننده شما کدام اند؟ آیا می دانید که اندیشه های نیمه هشیار و ترس های شما در گزینه هایتان تاثیر می گذارند؟
یکی از اشتباه های مهم ما در زندگی این است که با مردانی که از هر جهت به هم مشابهت دارند قرار ملاقات می گذاریم. نام های متفاوت، چهره های شبیه به هم، امّا توشه و جامه دانی یکسان. ما از همسرمان جدا می شویم. حتی از او طلاق می گیریم و بعد می بینیم با کس دیگری ازدواج می کنیم که هیچ تفاوتی با همسر قبلی مان ندارد. شاید همسر جدیدمان چهره کمی بهتری دارد یا درآمدش کمی بیشتر است، به اندازه همسر سابقمان مسخره و مضحک نیست، امّا درست مثل او، به ما احساس امنیت کافی نمی دهد. به ما به همان اندازه هراس می دهد و از شیوه های دفاعی مشابهی استفاده می کند. شاید همسر ما، از همسر قبلی مان اندکی بهتر باشد، امّا هنوز با کسی که مورد علاقه ماست کیلومترها فاصله دارد. شمار فراوانی از زنان، و از جمله آنان خود من، با کسانی زندگی مشترک ایجاد کرده ایم که با کسی که می خواستیم فاصله فراوان دارد. این زنان مرتکب اشتباه هایی شده و می شوند که در کیفیت زندگی شان بهبود به وجود نمی آید. تا زمانی که افراد تصمیم نگیرند تغییری درونی در خود ایجاد کنند، این تغییرها اثربخشی لازم را نخواهد داشت. زنان و مردان ما باید خودشان را بهتر بشناسند.
از آنجا که ما در زندگی به راستی حق انتخاب داریم، چگونه است که اغلب ما تصمیم نابه جا می گیریم و متوجه نیستیم که امکان هایی نامحدود در پیرامون ما وجود دارد که می توانیم از آن ها استفاده کنیم. ما خودمان را متقاعد می سازیم که کاملاً منطقی است که اگر از رابطه ای راضی نیستیم، به سراغ رابطه دیگر برویم، به این امید که شاید به وضعیت بهتری برسیم. البته، گفتن این حرف از عمل کردن به آن ساده تر است. بسیار آسان تر است که طرف مقابل را سرزنش کنیم و به نقش خود توجهی نداشته باشیم.
به این موضوع فکر کنید. چند نفر آدم ناخشنود می شناسید که بدانند و معتقد باشند خود نقشی در این میان داشته اند؟ در حالی که برای شما مسلم است که چه اشکالی در کار وجود دارد، امّا تغییری در وضعیت شما داده نمی شود و مشکل هایتان، به همین شکلی که هست، ادامه پیدا می کند.
این مرحله در من پانزده سال به درازا کشید ـــ رابطه من با نامزد قدیمم پانزده سال به طول انجامید. «من» ناسالم ما رابطه ناسالمی را در ما ایجاد کرد: کریستین ناسالم + نامزد ناسالم = روابط ناسالم ما. برای من، بی ارادگی ابزاری جهت بقا بود. سببی بود که بدانم چرا به روش های مختلف رابطه ما موثر واقع نمی شود. مشکل های ناگوار من و روابطم در خانواده در دوران کودکی چیزی بود که من اکنون، در دوران بلوغ و بزرگی، آن را از سر می گذراندم. در این میان، تعجبی نبود که من با یک «ما»ی ناسالم در حال کشمکش باشم. من درست رفتار پدرومادرم را تکرار می کردم. ما دو نفر آدم متفاوت بودیم که در یک خانه زندگی می کردیم. پدرومادرم مشکل داشتند. مادرم همواره می کوشید پدرم را از میگساری دور کند. رابطه من و همسرم نیز، مانند روابط پدر و مادرم، تهی از خنده و محبت بود. من با کسی که خودم او را برگزیده بودم زندگی می کردم. من عاشق مهر و عشق بودم. پدر و مادرم نیز به همین شکل بودند. آنچه مرا بیش از هر چیزی ناراحت می کرد این بود که من رابطه پدر و مادرم را از نو بازسازی می کردم، امّا به اینکه خود من چه چیزی را انتخاب کرده ام بی توجه بودم. من به انگیزه های خودم توجهی نداشتم.
وقتی در وضعیت خودکار قرار داریم، نمی دانیم چه عواملی در تصمیم های ما اثر می گذارند، چه عواملی زندگی ما را هدایت می کنند، زیرا اغلب انگیزه ها و گزینه های ما تحت تاثیر ذهن ناهشیارمان قرار دارد. گزینه های ما از فشارهای جامعه، پدرومادر، بستگان و دوستان ما تاثیر می پذیرند.
هر زنی، در سفر شخصی خود، به لحاظ ذهنی، احساسی، معنوی و حتی در مواردی از نظر جسمانی، باید خود را از این نفوذها جدا نگه دارد. ممکن است این حرف تکراری به نظر برسد، امّا همه ما باید خودمان را پیدا کنیم. باید باورها، رویاها و تاثیرهایی را که در این دنیا بر جای می گذاریم، پیدا کنیم. تنها در این صورت است که می توانیم درباره زندگی هایمان انتخاب آگاهانه بکنیم و براساس آنچه درست می پنداریم، در دل و روحمان تصمیم بگیریم. تنها در این زمان است که می توانیم از فواید خودآگاهی و مسئولیت بهره مند شویم.

اندیشه های من

چه انتخابی می کنید؟
ـــ شیوه عمل شما چگونه بوده است: از خود بی خود، یا از روی خودآگاهی؟ به روابطی که با همسر و شریک زندگی خود دارید فکر کنید. به روابطی که با افراد خانواده، با دوستان و با کار و شغل خود دارید بیندیشید.
ـــ وقتی رشد می کردید و بزرگ می شدید، در خانواده خود، با دوستان و با افراد جامعه چه انگاره هایی را احساس می کردید؟ این ها در روابط شما با آنان چه تاثیری گذاشته اند؟
ـــ به کدام ترس و به کدام باور محدودکننده اجازه می دهید در زندگی شما حکومت کند؟ به یاد زمانی بیفتید که ترس شما مانع از آن شد که کاری را که به انجام دادنش راغب بودید، انجام دهید. ـــ برای مثال، انتخاب شغل جدید، اسباب کشی، پیوستن به یک گروه، سخنرانی یا نوشتن کتاب. از چه می ترسیدید؟ چه خطری را احساس می کردید؟ این خطر تا چه اندازه واقعی بود؟ چگونه این ترس سبب شد که نتوانید آن زندگی ای را که به راستی می خواستید، بکنید؟
ـــ به آخرین سه تصمیم مهمی که در زندگی تان گرفتید فکر کنید. درباره این تصمیم ها از چه می ترسیدید؟ چه خطری را استنباط می کردید؟ این خطر تا چه اندازه حقیقی بود؟ برای مثال، آیا اگر این خطرها زبانی داشتند به شما می گفتند «اگر این کار را بکنی ورشکست می شوی؟» و یا «اگر چنین اتفاقی بیفتد چه می شود؟». این هراس ها از کجا می آیند ـــ از دوستان، پدرومادر، جامعه یا تجربه های گذشته؟
ـــ آیا مایلید امروز به طرزی هشیارانه متعهد شوید؟ همین حالا؟ آیا حاضرید خودآگاهی را تجربه کنید؟ اگر پاسخ مثبت است، چه باید بکنید تا به قولی که به خود می دهید وفادار باقی بمانید؟
حفره ها (نقاط ضعف) خود را بشناسید و آن ها را پر کنید
مهم ترین نکته درباره متعهد شدن برای شناخت و درک کردن انگیزه های خود و باورهایی که دارید این است که به شما این توانایی را می دهد تا هراس های خود را ببینید و بدانید که این هراس ها زندگی تان را اداره می کنند. از حفره هایتان آگاه شوید. شما می توانید دوباره خود را کامل و حفره های وجودتان را پر کنید. این بحث با تصویرسازی زیر کمی شفاف تر می شود. صحنه های زیر را در ذهن خود مجسم کنید.
در نظر مجسم کنید که جلو تکه ای پنیر گرد چدار ایستاده اید. پنیری نرم و نارنجی. به پنیر سلام کنید. این پنیر خود شما هستید. بله، من به شما می گویم تصور کنید که جلو خودتان ایستاده اید ـــ به خاطر داشته باشید که با هم به یک بازی تن می دهیم. نگران نباشید. مجبور نیستید بوی پنیر بدهید. کافی ست که نرم باشید. این نرمی یادآور شما در زمان تولد است.
اکنون در نظر مجسم سازید که به سرعت به جلو حرکت می کنید. وقتی پا به سن می گذارید و تجربه پیدا می کنید، پنیر تغییر حالت می دهد. رنگش می پرد، کم کم زرد می شود و سوراخ هایی بر روی آن پدیدار می شود. پنیر چدار نرم شما به پنیر سویسی شبیه می شود؛ پر از سوراخ و حفره. این سوراخ ها و حفره ها نشان دهنده آسیب هایی هستند که در همه مدت عمرتان به شما وارد آمده است. همه ما از این حفره ها داریم. مسئله این است که شما با این حفره ها چه می کنید. شماری از ما این حفره ها را پر می کنند و بعضی دیگر آن را ادامه می دهند.
متاسفانه، اغلب ما تصمیم می گیریم که حفره های وجودمان را نادیده بگیریم تا آنکه عالم هستی فریادکنان این حفره ها را به رخ ما می کشد و این کار را به وسیله حادثه ای که زندگی ما را تغییر می دهد انجام می دهد. ـــ رخداد مرگ، از دست دادن شغل، متارکه با همسر، از دست دادن مال ومنال، یک بیماری. عالم هستی به انواع گوناگونی توجه ما را به خود جلب می کند تا دیگر نتوانیم این حفره ها را نادیده بگیریم. امّا این سببی نیست که اغلب، حفره های وجودمان را پنهان نکنیم، زیرا برای این کار میلیون ها راه وروش در اختیار داریم.
شما چگونه حفره هایتان را پر می کنید. روابط ناسالمی که توجه شما را از پرداختن به «من» دور می کند؟ اعتیاد به الکل، نیکوتین یا قمار؟ یا اعتیادهای ملایم تری مانند خرید کردن، غذا یا تلویزیون؟ زندگی شلوغ و پر از کار، هرگز متوقف نشدن، درنگ کردن یا احساس کردن؟ همه ما این ها را داریم، چه به آن اذعان بکنیم یا نکنیم. داشتن این ها مایه شرمندگی نیست.به هر صورت، ما انسان هستیم، با انواع وسوسه ها که مانع از آن می شود که برای یافتن پاسخ متوجه درون خود بشویم امّا صرف اینکه می گویم هر کس به شیوه ای حفره های وجودش را پر می کند بدین معنا نیست که باید این اقدام ها را فعال کنیم. آنچه باید بدان متعهد باشیم رسیدن به التیام است. و نه پر کردن حفره ها.
پیش از آنکه صدای زنگ بیدارباش را بشنوم، حفره پرکن بودم. روابطی وابسته گونه داشتم: الکل، نیکوتین و کاری موقت که همه وقت مرا می گرفت و مانع از آن می شد که احساس ها و عواطف خود را احساس کنم. همه این فعالیت ها در لحظه خوشایند، موثر اما ویرانگر بودند. همسر سابق من نیز کسی بود که حفره های وجودم را پرمی کرد. من به او برای التیام آسیب هایم نیاز داشتم دست کشیدن از او به معنای زجر فراوان بود، مانند مرگ پدرم، به قتل رسیدن بهرین دوستم، احساس تنهایی و ترس از ترک شدن و تنها ماندن که در نهایت بسیار دردناک تر بود.
وقتی با او بودم، اندیشه بدون او زندگی کردن به مراتب دردناک تر از آن بود که به بعضی از رویاهایم دست نیابم. من حاضر بودم این بها را بپردازم. در برابر رابطه ای نارضایت بخش مردی را در کنار خود داشتم که به من احساس امنیت می داد، احساس دوست داشتنی بودن می داد. که من نمی دانستم چگونه می توانم بشخصه به آن ها برسم. رابطه ما اصیل نبود. من خواهان عشق بی قیدوشرط و محبت بی چون وچرا بودم که از او نمی گرفتم.
در طی سال ها مجبور شدم که خودم را ببخشم. من از وضعیت خودبه خودی بیرون آمدم، اما شجاعت و اراده لازم را برای رسیدن به هدف نداشتم. گاه اتفاق می افتاد که از پر کردن حفره های وجودم دست می کشیدم. در وقت های متعدد متارکه و جدا شدن، مطالعه اولیه درباره تلاش برای ترک سیگار و مراجعه به روان درمانگر. امّا هرگز شجاعت آن را نداشتم که به طور مستقیم به جانب درد و تالم خود حرکت و آن را درک کنم و التیام بخشم. تنها وقتی که متارکه کردم توانستم بر هراس هایم و آسیب هایم غلبه کنم. بسیاری از ما گرفتار این دور باطل هرگز تمام نشدنی می شویم. همه ما، در لحظه هایی، شجاعت کافی پیدا می کنیم تا آنچه را به راستی می خواهیم، در زندگی پیدا کنیم، امّا بعد می ترسیم و می گریزیم. نمی توانیم درد نگاه کردن به حقیقت زندگی خود را تحمل کنیم. به همین جهت، به سراغ آن حفره های ناسالم خود می رویم که بیشتر تحمل کردنی باشد. و سرانجام اتفاقی می افتد، که معمولاً بسیار دردناک تر است و به ما امکان بازگشت نمی دهد.
یکی از دلایل نگارش این کتاب این است که به زنان راه چاره هایی بدهیم که خودشان را از تنگنا برهانند. در حالی که درد امری اجباری در زندگی است، رنج بردن شکل گزینه ای دارد. اگر بتوانیم با آنچه ما را بیش از هر چیزی می ترساند روبه رو شویم، درد ما مهار کردنی می شود و به فراسوی آن رفتن نیز امکان پذیر خواهد شد. من درباره شما چیزی نمی دانم، امّا به طور شخصی، ترجیح می دهم از نومیدی اجتناب کنم. و، در حالی که ممکن است همیشه آسان نباشد که رنج کشیدن را کنار بگذاریم. می توانیم بکوشیم که در کمترین زمان ممکن رنج ببریم.
بی تردید درک کردنی است که چرا ما این همه تلاش می کنیم که از حقیقت اجتناب ورزیم؛ ماندگار شدن در روابطی طولانی تر از آنچه به صلاح ماست، اجازه دادن به ترسِ بدون مردی بودن که حفره های ما را پر می کند. امّا درک کردن این موضوع به معنای صحه گذاشتن بر آن نیست. هر یک از ما باید اذعان کنیم که به تنهایی می توانیم این مهم را انجام دهیم. و اینکه، هیچ مقداری از عشق یا حمایت از جانب دیگران نمی تواند ما را کامل و بی عیب و نقص کند. همه ما باید این موضوع را درک کنیم که پر کردن حفره ها به جای التیام بخشیدن به آن ها، سبب می شود که به جای «من» به مردی متکی شویم و به او وابستگی پیدا کنیم تا عشق و مهر موردنظر ما را تامین کند. «من» تنها کسی است که می توانیم به او وابسته شویم. همه چیز باید با «من» آغاز شود. ما باید از حفره ها رها شویم تا رابطه ای سالم خلق کنیم. به هر صورت، توجه داشته باشید زندگی سفری از التیام های پی درپی است. اما باید صادقانه خودمان را بشناسیم و پیش از آنکه تصمیمی سالم درباره «او» و یا «ما» بگیریم، بزرگ ترین آسیب های خود را التیام بخشیم.

اندیشه های «من»

به گذشته زندگی خود نگاه کنید و به دو پرسش پاسخ بدهید: رخدادهای به راستی دشوار کدام بوده اند؟ درباره «من» بودن چه چیزی دردناک بوده است؟ ـــ دشواری در درست پیدا کردن، اسباب کشی و جابه جا شدن بیش از اندازه، داشتن پدرومادر مستبد یا موارد دیگر؟ به دهه های گوناگون زندگی خود بیندیشید و به رخدادی که بیش از هر اتفاق دیگری شما را آزرده خاطر کرده و رنج داده است اشاره و یا آن را یادداشت کنید. توضیح دهید که چرا شما را آزار داده است و یا دشواری در چه حد بوده است. این رخدادها لزوماً نباید دردناک باشند، هر چند این امکان نیز وجود دارد. گاه بی اهمیت ترین رخدادها بیشترین آزردگی خاطر را ایجاد می کنند.
ـــ به آنچه نوشتید نگاه کنید. چه چیزی را التیام بخشیده اید؟ این رخدادها چگونه در تصمیم ها و روابط زندگی شما تاثیر گذاشته اند؟ کدام یک هنوز حفره ای هستند؟ التیام نبخشیدن به آن ها چه تاثیری داشته است؟
ـــ به زندگی خود به طور کلی نگاه کنید. در کدام بخش آن شما به قدری درگیر و گرفتار هستید که از احساس های خود می پرهیزید؟ زندگی شما چقدر پر از فعالیت و تا چه اندازه متکی به کامیابی های بیرونی است؟ این شامل فعالیت های گوناگونی می شود، از کار گرفته تا صرف وقت های اجتماعی و به تلویزیون نگاه کردن. آیا ساکت می نشینید، چشمان خود را می بندید و بدون آنکه بگذارید عوامل بیرونی حواس شما را پرت کند به احساس های خود توجه می کنید؟ چرا آری؟ و چرا نه؟
ـــ کدام احساس و کدام عاطفه ـــ از دوران کودکی یا بلوغ ـــ را سرکوب کرده اید؟ چگونه این امر شما را از خواسته تان باز می دارد؟
ـــ آیا از اینکه از کسی عصبانی هستید و، از جمله آنان یکی خود شما، رنج می برید؟ این وضع چه حفره ای ایجاد کرده است؟ چگونه التیام بخشیدن به حفره ها در زندگی شما تاثیر می گذارند؟

کاوش در اعماق

آیا به راستی می دانم که که هستم و چه می خواهم؟
پیش از آنکه او پاسخ آری بدهد، پیش از آنکه بگوید «من به راستی در زندگی خود چه می خواهم و در این زندگی کی هستم؟» هیچ زنی تعهدی برای همه عمر ندارد. متاسفانه، بسیاری از زنان پیش از آنکه به زندگی با مردی متعهد شوند، حلقه ازدواج به دست کنند و پاسخ آری بدهند، نمی دانند که چه کسی هستند و از زندگی چه می خواهند. وقتی دختری کم سن و سال هستیم، وقتی در رویای شاهزاده خانم ها هستیم، وقتی به ازدواج فکر می کنیم چه چیزی به ذهنمان وارد می شود؟ وقتی بزرگ تر می شویم و به نوجوانی و اوایل دوران بیست سالگی می رسیم، این رویاها به هدف بدل می شوند و برای جمعی حکم وسواس پیدا می کنند. در حالی که ازدواج ممکن است رخدادی شگفت انگیز باشد، پیش از آن مرحله ای مهم فرا می رسد. امّا بسیاری از مردم از آن محروم می مانند: اینکه بدانیم به چه عشق می ورزیم و ابتدا، پیش از کشف رویاهایمان، به خودمان اعتماد کنیم.
راه خودشناسی به وسیله برقراری روابط با مردان مصداق پیدا می کند. در واقع، پیوندهای صمیمانه ممکن است به رشد ما کمک کند. می تواند یاری مان دهد که خود را بهتر بشناسیم و این چیزی است که اگر تنها زندگی کنیم، نمی توانیم به آن دست یابیم. امّا، برای رسیدن به این خودشناسی، نیازی به این نیست که حتماً همسری اختیار کنیم. باید با عمق وجود خود در رابطه و پیوندی نزدیک تر قرار بگیریم. در هر مرحله ای از زندگی که هستیم و، صرف نظر از اینکه با چه مردی پیوند زناشویی بسته ایم، باید «من» را شناسایی کنیم. باید به خودآگاهی برسیم، حفره های خود را التیام ببخشیم. امیدهایمان را پرده برداری کنیم و بدانیم که هستیم. تنها در این صورت است که می توانیم بدانیم با چگونه همسری قصد ازدواج داریم. با شناسایی خود است که بهتر می توانیم همسرمان را انتخاب کنیم.
ما پیشاپیش نمی دانیم باید در چه سن و سالی باشیم که به رابطه زناشویی درازمدت متعهد شویم. تا جایی که می دانم، این دوران اغلب پس از سی سالگی مصداق پیدا می کند. این موضوع درباره من و دوستانم صادق است.
به زندگی خودتان فکر کنید. مهم نیست که امروز در چه سن و سالی هستید. مهم نیست که امروز، در مقایسه با پنج سال پیش، چقدر تجربه بیشتری کسب کرده اید. وقتی به گذشته نگاه کنیم، می بینیم که دوران نوجوانی ما، در دوران بیست سالگی، زمان بررسی و اشتباه کردن بدون پاسخگویی بیش از اندازه است. در آن زمان ما هنوز با خودشناسی و پاسخگویی فاصله زیادی داشتیم، امّا اغلب ما پیش از سی سالگی به آن شکلی که شاید و باید قبول مسئولیت نکردیم.
به زندگی خودتان فکر کنید. مهم نیست که امروز در چه سن و سالی هستید، در مقایسه با پنج سال پیش خودتان را چقدر بهتر می شناسید؟ می توانیم برای زندگی در همه مدت عمر خود متعهد شویم. من پانزده ساله بودم که شوهر احتمالی خود را شناسایی کردم. وقتی به سی سالگی رسیدم و او پیشنهاد ازدواج داد، آرمان های من درباره مردان کاملاً تغییر کرده بود. امّا او همچنان در زندگی من حضور داشت و به نظرم منطقی می رسید که با وی ازدواج کنم.
بسیاری از ما زیر فشارهای اجتماعی و خانوادگی قرار داریم که به شغلی مشغول شویم، ازدواج کنیم و بچه دار شویم. وقتی نامزد می کنیم، همه از ما می پرسند «کی ازدواج می کنید؟» زمانی که ازدواج می کنیم، همه از ما می پرسند که «کی بچه دار می شوید؟» عجیب است که وقتی به سن بازنشستگی می رسیم، کسی از ما نمی پرسد: «کی می خواهید بمیرید؟» ما، در جامعه خود، به این فکر نمی کنیم که به کجا می رویم و توجه نداریم که در چه وضعیتی قرار گرفته ایم و این عامل سبب شده است که شما و کثیری از زنان، بدون آنکه خودتان را بشناسید، تن به تعهد می دهید.
داستان کارلی
دوست عزیز من، کارلی، دختری بود که باعجله ازدواج کرد. او در ۲۴ سالگی با مردی پیوند زناشویی بست که از زمانی که در دبیرستان درس می خواند، او را می شناخت. پس از کالج هر دو نفرشان به شیکاگو نقل مکان کردند، اما هر یک برای خود خانه ای داشتند. در شیکاگو با هم نامزد شدند و اکنون تنها کاری که باید انجام می دادند، این بود که ازدواج کنند.
وقتی دیوید حلقه الماس را از جیبش در آورد تا پیشنهاد ازدواج بدهد، کارلی با همه وجود می خواست پاسخ نه بدهد. می خواست بگوید که «من حالا قصد ازدواج ندارم.» آنچه کارلی در آن زمان نمی دانست، این بود که این ندای درونی فریاد حس پیش از وقوع یا همان شمّ او بود. او در آن روزگار نمی دانست که شمّی نیز در کار است. امّا احساس می کرد که نمی خواهد با دیوید ازدواج کند. با این حال، کارلی توانست ندای درون خود را ساکت کند. اگر تقاضای ازدواج با این مرد را، که به مدت شش سال با هم آشنا و نامزد بودند، رد می کرد، مردم چه می گفتند؟ از این رو، کارلی «بله» گفت آنان یک سال بعد با هم ازدواج و شش سال بعد متارکه کردند.
من کارلی را در آغاز نامزدی اش خوب به یاد دارم. زنی جوان و با استعداد و زیبا بود، اما احساس امنیت نمی کرد. باهوش، امّا ساده لوح نیز بود. نمی دانست که کیست و از زندگی اش چه می خواهد. وقتی او با دیوید نامزد کرد، به جای آنکه به کارلی تبریک بگویم، از او درباره دیوید پرسیدم، زیرا خوشبختی اش برای من مسئله ای مهم بود. خودم در آن زمان ۲۷ ساله بودم. تازه داشتم از خواب بیدار می شدم. می خواستم بدانم آیا ازدواج با دیوید خواسته واقعی او بود. به من گفت که دیوید را می خواهد. نظرم را درباره ازدواج پیش از سی سالگی با او در میان گذاشتم. به وی گفتم باید به خود فرصتی بدهد تا ابتدا «من» را بشناسد. او گفت که «من و دیوید با زوج های دیگر تفاوت داریم. من بیست وچهار ساله هستم، امّا این خواسته من است.» حرفش را باور نکردم، اما به تصمیمش احترام گذاشتم در جشن ازدواجشان شرکت کردم و نخستین کسی بودم که کارلی، حتی پیش از آنکه موضوع را با دیوید در میان بگذارد، قضیه قصد طلاقش را با من در میان گذاشت.
در حدود یک سال پیش از آنکه کارلی سی ساله شود، دیگر ساده اندیش نبود و احساس ناامنی نمی کرد. و یا دست کم در زمینه کاری و حرفه ای این چنین نبود اما نمی توانست در ازدواجش باقی بماند. این ازدواج روح و روانش را تغذیه نمی کرد. او و دیوید دو زندگی کاملاً متفاوت داشتند. کارلی احساس تنهایی می کرد. برای دیوید اهمیت نداشت که شلوار جین بپوشد و به رستورانی معمولی برود، امّا برای کارلی مهم بود که به رستوران مجلل برود و بهترین و جدیدترین کفش هایی را که داشت، بپوشد. خانواده کارلی، او و دیوید را برای گذراندن تعطیلات به اسپانیا بردند. خانواده اش هرگز شهری را که محل بزرگ شدنشان بود، ترک نکرده بودند. امّا کارلی و دیوید هر دو مسافرت را دوست داشتند. هر دو در حرفه ای واحد کار می کردند. آنان، مانند خواهر و برادر، با هم مشاجره می کردند. همچون چهارده ساله ها به میان حرف یکدیگر می پریدند. صمیمیت و دوستی و روابط جنسی در میان نبود. کارلی دیگر نمی توانست این وضعیت را تحمل کند.
در سال های پس از طلاق، بعد از آنکه کارلی روی خودش کار کرد و به بهبود رسید، به زنی جالب و شگفت انگیز تبدیل شد. او، در زندگی حرفه ای اش، همیشه زنی موفق بود. امّا اکنون به زنی شکفته و شگفت انگیز در همه زمینه ها تبدیل شده بود. کارلی از بندی که در اصل ازدواج او شمرده می شد، بیرون آمده بود. او می توانست آزادانه در مسیر خودشناسی گام بردارد. با جادوی وجودش آشنا شود و آن را با جهانیان در میان بگذارد. کارلی امروز ـــ با اعتمادبه نفس، خودآگاه و در مسیر رسیدن به سلامت ـــ هرگز دیوید را برای ازدواج انتخاب نمی کرد. دیوید انتخاب زنی تنها در شهر غریب بود. اگر او با دیوید به شکل درست باقی می ماند، حال و روز بسیار بهتری می داشت.
صرف نظر از اینکه چه سن و سالی دارید، پیام واحد و یکسان است. تا زمانی که به این نتیجه نرسیده اید «که بله، من خودم را می شناسم» تصمیم مهمی در زندگی نگیرید. باید به این نتیجه برسید که خودتان را می شناسید و دوست دارید. تنها به این دلیل که نمی خواهید کسی را نومید کنید به او پاسخ آری ندهید. شماری فراوان از ما، به صرف اینکه می خواهیم ازدواج کنیم و صاحب فرزند شویم، تن به ازدواج می دهیم. گاه نیز از آن رو تن به ازدواج نمی دهیم که گمان می کنیم سن و سالمان از این حرف ها گذشته است. گاه از خود می پرسیم اگر ازدواج کنیم، یا نکنیم، دیگران چه می گویند؟ بگذارید دیگران هر چه می خواهند بگویند.
بدانید که باید به اعماق بیشتری برویم و بدانیم که خودشناسی موضوعی بی انتهاست. بدانید که ما پیوسته و به طور دایم تغییر می کنیم. من چندین پرسشی را که از خود می توانید بکنید، فهرست کرده ام. به آن ها، در جریان رسیدن شما به صلاح و اصالت، پاسخ داده ام. این پرسش ها به شما کمک می کند که خودتان را بهتر بشناسید. این ها به شما یاری می دهند که با انگیزه های خود آشناتر شوید. وقتی درک صمیمانه ای از خود پیدا کنید، وقتی «من» وجود خود را بهتر بشناسید، بهتر می توانید زندگی و رابطه ای را که به آن علاقه دارید پیدا کنید.
آنچه «من» را در روشنایی قرار می دهد
ـــ به پنج کلمه اشاره کنید که شما را بهتر از دیگر کلمه ها توصیف می کنند. به کدام پنج کلمه می توانید اشاره کنید که شما را به بهترین شکل توصیف می کنند؟
ـــ ویژ گی های منحصربه فرد شما کدام اند؟ از کدام استعداد و توانمندی برخوردارید؟ به تعریف ها و تمجیدهایی که دیگران از شما می کنند بیندیشید. به این فکر کنید که دیگران به چه علتی سروقت شما می آیند.
ـــ چه چیزی برای شما بیشترین اهمیت را دارد؟ به یاد وقت هایی در زندگی خود بیفتید که شادترین لحظه ها را از سر می گذراندید.
ـــ چه چیزی امروز به شما انگیزه می دهد؟ دوست دارید چه چیزی به شما انگیزه بدهد؟ به خلا میان این دو توجه کنید. کجای این انگیزه ها سالم یا ناسالم اند؟
ـــ برای اینکه خودتان را بهتر بشناسید، کدام سه کار هستند که می توانید انجام دهید؟
آنچه مرا در تاریکی نگه می دارد
ـــ در چه لحظه ای از زندگی خود بیشترین هراس را در دل داشتید؟ چه اتفاقی افتاد که شما را به هراس انداخت؟ آن ها در زندگی امروز شما چه تاثیری بر شما دارند؟
ـــ کدام یک از عادت ها و انتخاب های شما مخرب اند؟
ـــ کدام گزینه به شما احساس امنیت خاطر بیشتری داده است؟
ـــ انتخاب های شما چگونه تحت تاثیر انتظارهای دیگران صورت خارجی پیدا کرده اند؟ آیا بیش از آنچه می خواستید در شغل یا رابطه ای حضور داشته اید؟
ـــ برای رسیدن به هدفی در زندگی، چگونه و چقدر خود را زیر فشار قرار می دهید؟
ـــ برای رسیدن به خواسته تان، چگونه و چه زمانی راحتی و ایمنی را انتخاب کرده اید؟
ـــ دوست دارید چه چیزی متفاوت باشد؟

نظرات کاربران درباره کتاب اول من بعد ما

ارزش خریدن و خواندن نداشت.
در 4 ماه پیش توسط مه شید