فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بازیگر و زنش

نسخه الکترونیک کتاب بازیگر و زنش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بازیگر و زنش

زن:فرض کن الان پیداش شد... آ... آ... از میون جمعیت مارو دید و اومد به طرفمون، وای الهی قربونت برم مادر... اِوا... داره عذرخواهی می‌کنه از این‌که دیر کرده.
مرد:پسر عزیزم بیا، بیا به یاد بچگی‌ات رو پشتم سوار شو، خر سواری کن.
زن:نه عزیزدلم پدرت شوخی نمی‌کنه، برو سوار شو... آخه می‌خوایم نمایش خنده‌دار بشه.
مرد:آره بابا جون سوار شو، گرچه پیرم ولی هنوز می‌تونم سواری بدم.
زن:جون بابات تعارف نکن، برو سوار شو...

مرد چهار دست و پا راه می‌رود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بازیگر و زنش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بازیگر و زنش

آدم ها:
مرد
زن
صحنه لخت ـ یک نیمکت.
مرد در حالی که چرخ حمل چمدان و ساک و کیسه را می کشد و زن روی بارها سوار است، وارد می شود.

مرد جلو نیمکت می ایستد. زن از چرخ پایین می آید.

مرد:دوال پا!
زن:حضرت اجل!
مرد:دوال پا! دوال پا!
زن:این پا درد لعنتی!
مرد:پا درد! دست درد! گردن درد! دبه مربا!
زن:مربای آلبالو! به به چه رنگی دراومده!
مرد:رنگش تو سرش بخوره!
زن:وا! اینجور حرف نزن بم برمی خوره ها...
مرد:بت برمی خوره؟ اگه بت بربخوره چی می شه؟!
زن:اگه این کارارو بکنی من از همین جا برمی گردم.
مرد:کجا؟ کجا برمی گردی؟!
زن:راست می گی کجارو دارم برگردم!
مرد:هرجا بری پشیمون می شی.
زن:من تمام عمر پشیمون بودم.
مرد:به درک! به درک اسفل السافلین!
زن:به به اینم از حرف زدن حضرت اجل!
مرد:می گوید ادب از که آموختی...
زن:ما تمام عمر از شما ادب آموختیم.
مرد:سرکار تمام عمر از بنده طلبکار بودین.
زن:چه طلبی بابا...
مرد:ارث پدرتونو.
زن:ارث پدرم که الان چهل ساله لنگش هواس!
مرد:تا چهل سال دیگه ام خدا بزرگه...
زن:گمون نکنم به ما وصلت بده.
مرد:تحت نظارت عالیه اخوی گرامی.
زن:تورو خدا حضرت آقا از من دست بکش.
مرد:من از خدا می خوام خانم... من از خدا می خوام... حضرت علیه ول کن معامله نیستین.
زن:ول کردم بابا، ول کردم. اون معامله اون جنابعالی... بفرمایین آزاد...
مرد:مث دوال پا روگرده ام سواره اونوقت می گه آزاد... هوم... آزاد!
زن:اِوا کجا گذاشتم؟ همرام بوده ها! گمونم گم کردم.
مرد:چی رو؟ باز چی رو گم کردی؟!
زن:قاشق چوبی! قاشق چوبی نازنینمو گم کردم.
مرد:قاشق چوبی!؟ قاشق چوبی دیگه واسه چی آوردی؟!
زن:اونجا تو فرودگاه دستشونو می کنن تو دبه مربا... اونجا که زنارو می گردن.
مرد:دستشونو می کنن تو دبه مربا؟!
زن:آره... واسه بازرسی! که سکه های طلارو خارج نکنن.
مرد:تو خارج کردی؟! آره؟ خارج کردی؟!
زن:من گورم کجا بود که کفنم باشه؟
مرد:پس فقط مرباهارو آوردی؟
زن:مگه چیز دیگه ام داشتم؟
مرد:لعنت به این شانس!
زن:انگار دیوونه شده!
مرد:از اون ور دنیا مربا و آجیل بار کردیم آوردیم اینجا!
زن:اینی که داشتیم.
مرد:شعور و سلیقه هم شرطه.
زن:شعور و سلیقه بود حضرت اجل، آه در بساط نبود!
مرد:من هرچی می گم تو یه جوابی داری.
زن:اگه اینم نگم که کلاغ چشامو درمی آره.
مرد:پس کدوم گوریه؟
زن:می آد دیر نکرده.
مرد:دیر نکرده؟!
زن:تا ما یه نفسی بگیریم پیداش می شه.
مرد:اون باید جلوتر از ما می اومد.
زن:بله... ولی حالا که نیومده.
مرد:سرتو بالاتر بگیر!
زن:نکنه عوضی اومدیم؟!
مرد:عوضی تویی خانم!
زن:آقا!!
مرد:اینقدر آقا آقا نکن دارم جوش می آرم.
زن:داری سرمی ری!
مرد:ولدالزنا...
زن:به جون خودش که از جونم عزیزتره تخم و ترکه خودته!
مرد:با من مشاعره نکن...
زن:خیلی خب فریاد نزن... مردم دارن نگاهمون می کنن... برو یه چرخ بزن ببین پیداش می کنی؟!

مرد می رود بیرون.

زن:خدا به دادم برسه... اگه بخواد پروپاچه مو بگیره تنهایی چه کار کنم؟! یعنی می تونم از پسش بربیام؟! من که تا حالا تئاتر بازی نکردم. نمی دونم چی می شه. آخر عمری بدگیری کردم. اگه بگم نه، خیال می کنه دریغ کردم. منو چه به این کارا... بدبختی خودم کمه، تازه باید بازی هم دربیارم. بدیش اینه که هیچ وقت نتونستم تو زندگی بازی درآرم. هر چی بودم همین بودم راستا حسینی! برام سخته غیر بشم، اونم غیری که نمی شناسم... زندگی ام گم و گور نشده باشه؟! (شروع می کند به شمردن ساک ها و چمدان ها و بسته ها) انگار یکیش کمه!...

دوباره شروع می کند به شمردن. مرد وارد شده ایستاده او را تماشا می کند.
آخر سر می رود جلو و به دبه مربا که زن در بغل دارد، اشاره می کند.

مرد:نُه...
زن:وای... حواسم نبود... گفتم ببینم چیزی رو گم نکردیم؟!
مرد:نه چیزی رو گم نکردیم، خودمون گم شدیم!
زن:وای خدا مرگم بده، چطور گم شدیم؟!
مرد:تو این دنیای گل و گشاد گم شدیم... از آقازاده خبری نیست!
زن:خب بش زنگ می زدی.
مرد:زدم، تشریف نداشتن... ماشین زهرماریش جواب داد...
زن:خب پیغوم می ذاشتی.
مرد:پیغوم می ذاشتم؟! اونجا دو ساعت پای تلفن شماره پرواز و ساعت و دقیقه ورود و خروج و زهرمارو ازم گرفت.
زن:شاید تو راهه، الان دیگه می رسه.
مرد:هوم... تو راهه... می رسه... دلخوشیای الکی!
زن:نکنه ما زودتر رسیدیم.
مرد:آره هواپیما تندتر اومد.
زن:ممکنه تو ترافیک گیر کرده.
مرد:بسه دیگه... ممکنه... شاید... نکنه... ولم کن. یه عمر سرم شیره مالیدی بسه دیگه... خر نمی شم.
زن:خیلی خب قال مقال نکن... تورو خدا بچه ام اومد حرفی نزنی دلگیری پیش بیادها!
مرد:هنوز که تشریف نیاوردن.
زن:می آد بابا... اِ توهم... الان دیگه پیداش می شه.
مرد:می خوام هفتاد سال سیاه پیداش نشه.
زن:تورو خدا این کارارو نکن. یه دقیقه گرفتیم نشستیم خستگی می گیریم طوری نیست.
مرد:بله، طوری نیست... گور پدر بابا ننه، گور پدر عواطف و احساسات، ادب، احترام، انضباط!
زن:اوه... تو هم... این حرفا دیگه قدیمی شده.
مرد:قدیمی شده؟! قدیمی شده؟!
زن:وا چرا همچی می کنی آدم می ترسه.
مرد:از کی تا حالا سرکار اینقدر متجدد شدین!ها؟ از کی تا حالا؟!
زن:خب بچه ها تربیت اینجارو گرفتن.
مرد:این تربیت اینجاس که بابا ننه تو تو فرودگاه قال بذاری؟! آره این تربیت اینجاست؟!
زن:چه می دونم. باز شروع کردی؟ منو ورداشتی آوردی اینجا به جگرم نق بزنی؟!
مرد:این جامعه با این تربیت پیشرفت کرده؟!
زن:اون که درسشو خونده، کارشو کرده.
مرد:پس می خواستی نخونه؟ بعد از اون همه خرج، با اون بدبختی که ارز تهیه می شه؟
زن:حالا می گی چه کار کنم؟ سوبلمه بخورم.
مرد:جواب سربالا! لوسش کردی! لوسش کردی خانم!
زن:وا! اون که الان هفت هشت ساله پیش من نیست که لوسش کنم. لابد دختر آمریکایی ها لوسش کردن.
مرد:ماشاالله هزار ماشاالله... اسفند واسش دود کن!
زن:بابا حالا مگه چه اتفاقی افتاده اینجور می کنی؟
مرد:هیچی... هیچی... اتفاقی نیفتاده... فقط باباننه شو تو فرودگاه قال گذاشته. بعد از بیست و چهار ساعت ول معطلی تو فرودگاه ها... از این ترمینال به اون ترمینال، از این هواپیما به اون هواپیما، بعد از پانزده ساعت پرواز حالا که نعشمون رسیده اینجا کسی نیست از روی زمین ورمون داره. اصلاً انگار نه انگار وجود داریم.
زن:ای بابا... تو هم... این حرف ها چیه می زنی... خب یه خرده دیر کرده. مگه چی شده حالا؟!

مرد بربر نگاهش می کند. بعد رویش را از او برمی گرداند. زن دست هایش را به معنای خاک بر سرت پشت سر مرد تکان می دهد. مرد تصادفا می بیند.

مرد:این دیگه چی بود؟
زن:یعنی خاک بر سرت.
مرد:خاک بر سرم؟!
زن:اهوم... نه ببخشین یعنی خاک بر سر اون آقا.
مرد:اون آقا؟!
زن:همون که نقششو بازی می کنی.
مرد:چرا این کارو کردی؟
زن:یعنی چی؟
مرد:پرسیدم چرا این کارو کردی؟
زن:خب پیش اومد دیگه، تو بازی پیش می آد.
مرد:بازی؟!
زن:آره دیگه، بازی.
مرد:نه این بازی نیست.
زن:اگه بازی نیست پس چیه؟
مرد:هر چی هست بازی نیست.
زن:برو بابا تو هم، ولم کن.
مرد:تو از قصد این کارو کردی.
زن:گفتم که نه، پیش اومد.
مرد:منظورت من بودم.
زن:به پیر به پیغمبر اون بابا بود.
مرد:اون هرگز زیر بار نمی ره.
زن:خیلی خب، حالا می گی چه کار کنم؟
مرد:دیگه این کارو نکن. حذفش کن.
زن:باشه چشم، حذفش می کنم... نگاهم می کنی... خب حذفش می کنم دیگه...
مرد:چه قدر از خودت ممنونی!
زن:من؟ من از خودم ممنونم؟! ما که از اول زمین خورده ات بودیم.
مرد:خفه... خفه... خفه شدم...
زن:وا مگه دیوونه شدی؟
مرد:راسشو بخوای خودم هم توش موندم.
زن:تو چی موندی؟
مرد:تو کار اون بابا و زنش.
زن:یعنی چی؟
مرد:یعنی دیگه چیزی تو ذهنم نیست... خالی شدم! می فهمی چی دارم می گم.
زن:خب بشین بباف، تو که بلدی سرهم کنی!
مرد:هوم... سرهم کنی! عجب شناختی از کار من داری... اونم بعد از سی و پنج سال زندگی...
زن:چیزی که عوض داره گله نداره. شناخت من از کار تو همون قدر سطحیه که شناخت تو از من... غیر از اینه؟
مرد:این حرفارو بذار کنار... ما الان می خوایم یه کار مشترک جدی بکنیم... یه کار تئاتری...
زن:کار تئاتری جدی تر از زندگی خودمونه؟!
مرد:تورو خدا حرفو نکش به اونجا، بذار کارمونو بکنیم... الان ضرورت ایجاب می کنه...
زن:با هم کنار بیاییم نه؟ چرا به محضی که حرف زندگی مشترک پیش می آد کلافه می شی؟
مرد:برای این که خسته شدم.
زن:دِ همین... برای این که از زندگی مشترک خسته شدی.
مرد:تو شصت سالگی مطرح کردن این حرفا یه خرده خنده داره.
زن:تو داری سن و سالمو به رخم می کشی؟ آره؟ داری سن و سالمو به رخم می کشی؟ درسته؛ من الان شصت سالمه و هیچ هم خنده دار نیست اگه درباره زندگیم حرف بزنم. از قضا تو این سن و سال من بیشتر احساس نیاز می کنم. نیاز به حرف زدن، نیاز به محبت... من الان دل نازک تر شدم. من الان دارم حس می کنم تمام عمر مغبون شدم. در عشق و محبت مغبون شدم... باختم... فدا شدم... حالا دارم می فهمم... مث نعشی که رو آب می آد، اون نعش الان رو آب اومده. نعش مهر و محبت مرده...
مرد:اُو... اُو... اُو... چه سخنرانی احساساتی و پرطول و تفصیلی!...
زن:احساسات فقط در سینه شما هنرمندان تافته جدابافته انباشته نشده، دیگران هم عواطف و احساسات دارن.
مرد:دِ؟
زن:بله...
مرد:نمی دونستم.
زن:پس بدونید.
مرد:باشه، چشم... می پذیرم... با تمام قلب می پذیرم.
زن:دروغ... بازی... دیگه داره عقم می گیره.
مرد:گفتم این حرفارو بذار کنارو یه وقت دیگه مطرح کن.
زن:اون وقت کی یه؟ اقلاً یه چیزی بگو یه ته امیدی داشته باشم.
مرد:نمی دونم... نمی دونم... بذار به کارمون برسیم. مگه خودت تشویقم نمی کردی کار کنم؟
زن:بسیار خوب کار کن... کار کن جونم... تو که می گی خالی شدم.
مرد:ذهنمو مغشوش کردی.
زن:ذهن تو همیشه مغشوشه.
مرد:چه قدر ایراد می گیری.
زن:ایراد نیست واقعیته.
مرد:نمی دونم با تو کلنجار برم یا با کارم؟
زن:کارتو بکن آقا... کارتو بکن ببینم چه کار می خوای بکنی.
مرد:دِ نمی ذاری که... کجا بودیم؟
زن:گفتی چیزی برای گفتن نداری... خالی شدی.
مرد:آره... من اصلاً این بابارو درست نمی شناسم، نمی دونم چه جور آدمیه، چه خصوصیاتی داره، فراریه، مهاجره، پناهنده س؟ برای دیدن بچه هاش اومده؟ بازنشسته س یا هنوز سرِ کاره؟ رابطه اش با زنش چیه؟
زن:به نظر می آد با زنش درگیره... یعنی از اول اینجوری شروع شد. ظاهرا این اساس ارتباط زن و شوهرهاست.
مرد:از کجا معلومه؟ شاید این رابطه خود ماست که روی شخصیت ها تاثیر گذاشته.
زن:شاید.
مرد:ممکنه حتی یه زوج ایده آل باشن.
زن:این بابا و زنش؟
مرد:آره... مگه همچین چیزی نمی شه؟
زن:اونوقت دیگه حرفی برای گفتن ندارن. فقط باید قربون صدقه هم برن!
مرد:درسته... به هر حال حس می کنم کمیتم لنگه.
زن:خب بشین فکر کن یه کاریش بکن.
مرد:گفتنش ساده س، وقت می بره، تمرکز می خواد که من ندارم، من می خوام کارو زودتر راه بندازم.
زن:ولی بالاخره باید یه چیزی دستت باشه تا بتونی کارو راه بندازی.
مرد:تا اینجاش خوبه. پدر و مادری که می رسن فرودگاه بچه شون نیومده دنبالشون.
زن:تا آخر هم نمی آد؟
مرد:نمی دونم... شاید بیاد... شاید هم اصلاً پیداش نشه... نظر تو چیه؟
زن:من می گم نیاد بهتره... چون کسی رو هم نداریم که نقششو بازی کنه...
مرد:آره، منم فکر می کنم تا آخر نیاد قشنگ تره... این دوتا تنها منتظر بمونن.
زن:خب، آخه تو این مدت یعنی تو مدت زمان نمایش چه کار کنن؟
مرد:هیچی، چه کار دارن بکنن، انتظار می کشن... مث همیشه... اونا می تونن حرفاشونو بزنن، از زندگیشون بگن.
زن:آره... این خوبه... از زندگیشون بگن... مث خودما...
مرد:ولی باید نقطه ضعفی تو زندگیشون باشه، تو رابطه شون باشه که گره و مشکل ایجاد کنه و منجر به درگیری بشه... درگیری اساس کار نمایشه...
زن:دقیقا درسته، نقطه ضعف. این نقطه ضعفه که درگیری راه می اندازه، گره و مشکل...
مرد:شخصیت ها، شخصیت ها چه خصوصیاتی باید داشته باشن؟ من اون بابایی که می خواستم نبودم، فقط عصبانیتشو گرفته بودم. یه آدم عصبی! خب دیگه چی؟ تو هم اون خانمی که باید باشی نبودی.
زن:چه جوری باید باشم؟ خب خصوصیاتش رو بهم بگو. شاید باید مث خانم سرهنگ خودمون باشم.
مرد:فکر نکنم... خانم سرهنگ ما مال سال های هزار و سیصد و بیسته با قروفرش، سگش، مصدرش... بیشتر باید شبیه خودت باشی.
زن:یه زن مظلوم و زجر کشیده که حقوقش پامال شده، یه زن در حسرت مونده، در حسرت عشق، محبت، دوستی!...
مرد:کم گفتی بیشتر از ایناس...
زن:بیشتر از ایناس؟!
مرد:آره... این که چیزی نیست... جلو بچه بذاری قهر می کنه... یه زن شکنجه شده.
زن:خب اون منم دیگه...
مرد:رورو برم!
زن:قبول نداری؟
مرد:ببین ما می خوایم یه تئاتر دو نفره درست کنیم بذاریم کنار اون نمایشنامه ام یه شب نمایش راه بندازیم، ما نیومدیم اینجا سنگامونو وابکنیم.
زن:باشه... ولی من اگه قراره خودم باشم پس باید حرفای خودمو بزنم، درسته؛ من که بازیگر نیستم بازی کنم. من باید خودم باشم.
مرد:آره باید خودت باشی، باید حرفای خودتو بزنی ولی نه حرفای جدی و تلخ!
زن:بدبختانه زندگی من شیرین نبوده که حرفای شوخ و شنگ بزنم.
مرد:به هر حال مردم اینجا از کارهای جدی و عبوس خوششون نمی آد.
زن:نمی گم جدی و عبوس، زندگی دیگه... زندگی با زیر و بالا و تلخ و شیرینش.
مرد:مردم اینجا به حد کافی غم و غصه دارن. این دوری از وطن، خونواده، ریشه ها، علایق و خاطرات... این مهاجرت های اجباری، این کار و تلاش سخت و فشرده برای ادامه حیات... باید بشون روحیه داد. باید شادشون کرد.
زن:ولی تو جوری از این مردم حرف می زنی که انگار داری درباره یه عده بیمار روانی تو یه آسایشگاه صحبت می کنی! کسایی که باید جور خاصی باهاشون مواجه شد، حرفای خاصی زد، کاری کرد که غمگین نشن، به روحیه شون خدشه وارد نشه... چنین و چنان نشه.
مرد:خب طبیعت کار تئاتر در اینجا اینه. فی الواقع می گن مردم می آن دو ساعت بخندن، سرگرم بشن و ما دو تا باید این کارو بکنیم با نمایشمون...
زن:ولی من ازم برنمی آد. من هیچ وقت تو زندگی اینقدر بی درد نبودم.
مرد:باهات کار می کنم.
زن:اونوقت که باید کار می کردی، نکردی. دیگه دیر شده، تو شصت سالگی هنرپیشه شدن خیلی سخته، اونم برای زن عادی و معمولی مث من.
مرد:دیگه شکسته نفسی نکن.
زن:شکسته نفسی نیست، واقعیته. بی تفاوت از کنارم گذشتی، رفتی با خانمای هنرمند بازیگر که واقعا تو زندگی هم بازی می کنن یعنی با زندگی مردم بازی می کنن، تئاتر درست کردی. تو از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیشترشو با همکارات بودی تا با زن و بچه ات.
مرد:حالا می گی چه کار کنم؟! بله رفتم کار کردم، خب کارم این بود با نامه نگاری که نمی تونستم تئاتر راه بندازم. باید می رفتم تمرین، کار می کردم، روی صحنه می رفتم، سفر می رفتم.
زن:بله، درست می گی. مخصوصا سفرهات، سفرهات که اشک چشمم خشک نشد. من که ازت نمی گذرم خدا هم ازت نگذره.
مرد:چرا؟! مگه چه کار کردم؟ یقه کی رو گرفتم؟ با کی روهم ریختم؟ چه خلافی کردم؟ جز کارم چه غلطی کردم که اشک چشمت خشک نشد!؟
زن:هیچی... هیچی... همون تنها موندنا، همون دوریا!
مرد:همون حسادتا!
زن:بله... بله... حسادت می کردم. معلومه شوهرم با زنای جوون بره سفر، جاهای دیدنی، بگن، بخندن، شوخی کنن... منو بچه هام تو اون خونه کوفتی تک و تنها، غم زده بشینیم و انتظار بکشیم.
مرد:خب کارم این بود.
زن:کاش کاسب بودی، یه کاسب خرده پا ولی شب سرمونو رو یه بالین می ذاشتیم.
مرد:خب می خواستی بری زن بقال بشی. مگه نمی دونستی من بازیگرم.
زن:و چه خوب بازی می کنی! یه عمر با من بازی کردی و آخر سر مث یه اسباب بازی کهنه یواش یواش کنارم گذاشتی!
مرد:الان که به بازیت گرفتم.
زن:از ناچاریه. اجبار... اجبار جونم. درموندی که منو کشوندی تو این کار، کاری که معلوم نیست عاقبتش چیه! اصلاً اجرا می شه یا نه! من ازم برمی آد یا نه!
مرد:چی شده حالا سر دردِدلت وا شده؟ درست تو این موقعیت.
زن:من سال هاست دارم دردِدل می کنم گوش شنوایی نبوده. اینقدر توجه نداشتی که بابا منم آدمم، حرف دارم.
مرد:خیلی خب بابا ما شمر، شمر ذی الجوشن، ازت معذرت می خوام.
زن:شمر معذرت می خواد! بعد از بریدن سر امام حسین معذرت می خواد.
مرد:یعنی تو خودتو تا این حد شهید مظلوم و معصوم می دونی؟!
زن:ول کن بابا کارتو بکن.
مرد:با این وضعیت!
زن:چه وضعیتی، ازم خواستی باهات همکاری کنم، دارم همکاری می کنم دیگه.
مرد:این همکاریه؟!
زن:پس چه کار باید بکنم؟ در اختیارت هستم دیگه! شما بفرمایین چه کار باید بکنم. درست مثل زندگی زناشوییمون!
مرد:خب که چی؟
زن:که چی نداره. بگو چه کار باید بکنم.
مرد:اینجوری نمی شه بابا. تو داری بازی درمی آری.
زن:از قضا اصلاً بازی درنمی آرم و فوق العاده صمیمی هستم.
مرد:باید دل بدی تا بشه کار کرد.
زن:به کی؟ به چی باید دل بدم؟
مرد:به کار... به نمایشی که می خوایم درست کنیم.
زن:شما می خوای درست کنی؟
مرد:خیلی خب!
زن:نمایشی که هنوز درست نشده، نمایشی که معلوم نیست چی از آب درمی آد!
مرد:کاملاً معلومه... کمدی... باید کمدی از آب دربیاد.
زن:خیلی خب کمدی... ولی با حلوا حلوا گفتن که دهن شیرین نمی شه. با گفتن کمدی که کمدی از آب درنمی آد. باید چیز خنده داری باشه. باید اتفاق کمیکی بیفته تا بشه کمدی.
مرد:خودِ همین موضوع که این آقا و خانمش می آن تو فرودگاه پسرشون نیومده دنبالشون کمیک نیست؟! این کمیک نیست؟
زن:نه، از قضا این تراژدیه...
مرد:بیا! ما از همین اول با هم اختلاف نظر داریم.
زن:دقیقا ما از اول با هم اختلاف نظر داشتیم.
مرد:خب چرا موندی؟ چرا ادامه دادی؟
زن:از ناچاری. به خاطر بچه هام. تو چرا موندی؟ تو چرا ادامه دادی؟
مرد:نمی دونم...
زن:دلسوزی... ترحم...
مرد:بسه بابا حوصله داری.
زن:همیشه طفره رفتی، فرار کردی، از زیر بار حرف زدن درباره زندگیمون فرار کردی!
مرد:گوش کن، من الان فکرم جای دیگه س... من الان دارم درباره نقشم فکر می کنم.
زن:اما من دارم درباره زندگی خودم فکر می کنم.
مرد:گفتم الان وقتش نیست تو باید درباره نقش خانم این آقا فکر کنی.
زن:نمی تونم. هر طرف می چرخم برمی گردم روی زندگی خودم.
مرد:فراموش کن، این خودو فراموش کن.
زن:نمی شه. تو این فرصتی که پیش اومده همه ش می خوام خودمو خالی کنم. دردهایی رو که روی هم انباشته شده بیرون بریزم.
مرد:اینجوری نمی شه. پس شخصیت این خانم چی می شه؟!
زن:از کجا معلوم که این خانم هم یه بدبختی مث خود من نباشه، پس بذار خودم باشم، حرفای خودمو بزنم.
مرد:آخه حرفای من و تو به درد این نمایش نمی خوره.
زن:می فهمم چی می گی ولی اگه غیر از این باشه فکر نکنم ازم بربیاد.
مرد:چرا برنیاد؟! اگه به حرفام توجه کنی می تونی درش بیاری. بذار اول یه خرده درباره اونا حرف بزنیم... شاید کمکت کنه. فکر کنم این آقا یه کارمند بازنشسته س در حد معاونت یا حداکثر ریاست یه اداره ای... یه آدمی که صنارو سه شاهی کرده... یه تیکه زمین کوفتی بش دادن، یه خونه ساخته، بعد چندتا بچه پس انداخته.
زن:چه جوری ازدواج کرده؟ عاشق دختر همسایه شون شده؟
مرد:نه، پسرعمه ش واسش زن گرفته. دختر شوهر ننه خاله مادریش، یه قوم خویش دوری با هم دارن.
زن:زنی که پسر عمه ش واسه ش بگیره، واسه عمه ش خوبه.
مرد:نه دیگه اگه بخوایم کمیک بشه یارو باید یه خرده مضحک باشه.
زن:لابد زنش هم مثل خودش یه خرده مضحکه.
مرد:آره دیگه، زن و شوهرا بعد از مدتی مث هم می شن. دختره تا سیکل اول خونده بعد رفته کلاس خیاطی...
زن:لابد عن ترکیبه!؟
مرد:چطور؟
زن:کلاس خیاطی بو ترشیدگی می ده، بو نا می ده. معمولاً دختر ترشیده ها که بی شوهر می مونن می رن کلاس خیاطی.
مرد:نه دیگه اینجورام نیس. خلاصه این آقا پیداش می شه و یاعلی!
زن:حالا دو تا آدم مضحک با یه خروار بارو بندیل رسیدن فرودگاه ولی پسر نازنینشون نیومده دنبالشون.
مرد:اونا بعد از سال ها دوری از بچه شون باروبندیلشونو بستن اومدن پیش اون زندگی کنن.
زن:یعنی خونه زندگیشونم فروختن؟!
مرد:آره، آره. هر چی داشتن و نداشتن. پسره قراره براشون گرین کارت بگیره.
زن:پس از ایرون کندن اومدن؟
مرد:آره.
زن:این حضرت اجل مشکلاتی نداشته در تغییر رژیم؟
مرد:نه بابا فکر کنم پیزری تر از ایناس.
زن:پس فقط واسه زنش هارت و پورت می کنه.
مرد:آره بابا، همه اهن و تلپش واسه زنشه.
زن:مث اغلب مردا... جاهای دیگه آدمای نازنینی اند ولی تو خونه یه هو خشن و بی اعتنا می شن!
مرد:خب بریم سر خانمش.
زن:کار آقاهه تموم شد؟ همین یه کارمند پیزری که در مقام معاونت و یا ریاست یه اداره مونده تا بازنشسته شده؟! لابد قدش هم کوتاست، یه سبیل گه مرغی هم داره.
مرد:آره، آره، خوب گفتی.
زن:تو دماغی هم حرف می زنه.
مرد:نه دیگه می ترسم زیاده روی بشه.
زن:ببینم، این حضرت اجل تو کدوم وزارت خونه بوده؟
مرد:مهم نیست. هر جایی می تونسته باشه. یه جایی که بوروکراسی اش بیشتر بوده.
زن:لابد یه پیکان مدل پایین هم داشته.
مرد:آره، آره، دقیقا داره خودشو نشون می ده.
زن:لابد یه جایی بوده که اگه دستش می رسیده یه وقتایی یه لفت و لیسایی هم می کرده.
مرد:ای تا حدی...
زن:پس همچین آدم بی خاصیتی هم نبوده.
مرد:نه دیگه بالاخره در مقام معاونت یه منبع درآمدی باید می داشته غیر از حقوق.
زن:معاون بوده؟
مرد:شاید هم اواخر خدمتش رئیس شده، روزای سلام فراک می پوشیده و شرفیاب می شده.
زن:خب.
مرد:خب به جمالت.
زن:تموم شد همین؟
مرد:آره دیگه... راستی می تونه عاشق شاهنامه فردوسی هم باشه.
زن:دِ...؟

نظرات کاربران درباره کتاب بازیگر و زنش

علی نصیریان اگر چه به خاطر بازی های چشمگیرش بیشتر در اذهان مونده اما نباید فراموش کرد که از نمایشنامه نویسانی بود که به همراه اکبر رادی، غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی تئاتر ایران را در دهه ۴۰ شمسی متحول کردند. به نظرم این کتاب می تونه برای آشنایی با سبک علی نصیریان نمایشنامه نویس بسیار مفید باشه
در 2 ماه پیش توسط