فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه افسانه است، افسانه است

کتاب افسانه افسانه است، افسانه است

نسخه الکترونیک کتاب افسانه افسانه است، افسانه است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب افسانه افسانه است، افسانه است

«حواست باشد! افسانه بدون اتفاق نمی‌شود. پس اتفاقی خواهد افتاد. ما به دست سربازان دشمن می‌افتیم. آن‌ها می‌خواهند شاه‌دخت را بدزدند. من خودم را جلوی او می‌اندازم تا از او محافظت کنم. آن‌جاست که یکی از سربازان دشمن شمشیرش را می‌کشد و آن را صاف توی سینه‌ام فرو می‌کند، درست توی قلبم!» پادشاه با ناباوری سری تکان داد. «نمی‌دانستم چنین تخیل قوی داری؛ و آن وقت من کجای این ماجرای سوزناک هستم؟» «تو کنارم زانو می‌زنی و زارزار اشک می‌ریزی و می‌گویی: همسر عزیزتر از جانم که به ناجوانمردی در خون خود غلتیدی! مادر دخترم!» پادشاه گفت: «چه حرف‌ها! سراپا خزعبلات است! دوست جوان ما هرگز چنین چیزی نمی‌نویسد. او از صحنه‌های خشونت‌آمیز بیزار است و هیچ‌وقت هم چنان جملاتی را توی دهان من نمی‌گذارد. او می‌داند که گفتن جمله‌ی در خون خود غلتیدی چقدر برایم سخت است، من نهایتش بتوان بگویم: شمشیری آهنین قلب تپنده‌ات را شکافت! خیال هم نمی‌کنم دلش بیاید تو را در چنان صحنه‌ای قربانی کند. او می‌داند من و رزا با این‌که به‌ندرت در طول روز قیافه‌ات را می‌بینیم چقدر دلبسته‌ی تو هستیم.» شاه‌دخت مقابل ویترین فروشگاه لباس عروسی ایستاده بود و غرق تماشای لباس‌های بلند و سفید توری و گلدوزی‌شده با خودش فکر می‌کرد که شاید آدم‌ها در آن لباس‌ها، خودشان را شاهزاده یا شاه‌دخت می‌بینند، همان‌طور که آدم‌های توی افسانه‌ها آرزو دارند روزی آدم‌های واقعی بشوند. خانواده‌ی سلطنتی به راهشان ادامه دادند و در هر قهوه‌خانه و مغازه‌ای سرک می‌کشیدند تا بلکه نویسنده را پیدا کنند اما خبری نبود. ازدحام جمعیت انتهای خیابان توجهشان را جلب کرد. شاه‌دخت فریاد زد: «بیایید! مثل این‌که آن‌جا خبری هست!»

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب افسانه افسانه است، افسانه است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



روزی روزگاری در میان باغی پر از گل های رز، قصر افسانه ای بزرگی بود که در آن پادشاه، شاه بانو و شاه دختی زندگی می کردند. قصر پنج برج داشت و در هر برج اتاقی قرار داشت. سالن بزرگی هم در قصر بود که روی دیوارهایش تصاویری از سپیدبرفی، پری کوچولوی دریایی و هفت بزغاله و چند قهرمان دیگر از دنیای افسانه ها نقاشی شده بود. خانواده ی سلطنتی صبحانه را در اتاقی زرد رنگ می خوردند و ناهار را در اتاقی به رنگ سبز. اتاق مخصوص عصرانه هم دیوارهای آبی رنگ داشت. قصر، سالن مطالعه ای هم داشت که فرش بنفش رنگی با نقش اژدهایی که از دهانش آتش بیرون زده بود، در آن پهن شده بود. کتاب های توی قفسه ها شامل افسانه هایی از سراسر دنیا می شدند. پیشخدمت پادشاه، ندیمه ی شاه بانو که پرستار شاه دخت کوچولو هم بود، آشپزباشی و چند نفر دیگر از خدمتکارها هم ساکن قصر بودند. اتاق های آن ها در زیرزمین قصر بود، آشپزخانه ی قصر هم با هفت اجاق و میزهای کار همان جا قرار داشت.
آشپزباشی از تمام اجاق ها استفاده می کرد: دوشنبه ها غذا را روی کوچک ترین اجاق آشپزخانه بار می گذاشت که به اندازه ی چهار تا دیگ جا داشت. سه شنبه ها غذا را روی دومین اجاق بار می گذاشت که همزمان شش تا دیگ یا ماهی تابه را روی آن بار می کرد و به همین شکل تا روز یکشنبه پیش می رفت. یکشنبه ها به سراغ اجاق هفتمی می رفت که آن قدر بزرگ بود که می توانست شانزده نوع غذا و خورش جورواجور را یک جا با هم روی آن طبخ کند.
دورتادور قصر و باغ گل، خانه های کوچک مردمی قرار داشت که پادشاه بر آن ها حکومت می کرد. دیوارهای بیرونی خانه ها با رنگ های شاد رنگ آمیزی شده بودند و بسیار زیبا و چشم گیر به نظر می رسیدند. اما آن خانه ها خالی بودند و کسی در آن ها زندگی نمی کرد. پادشاه گاه گاهی در قصرش قدم می زد و به آینده ملتش فکر می کرد، ملتی که در واقع اصلاً وجود نداشتند. شاه دخت کوچولو هم کارش این بود که وسط باغ گل رز قدم می زد و از بوییدن عطر گل ها و شکوفه ها لذت می برد. شاه بانو هم چون از بی خوابی رنج می برد، شب ها در تالارهای قصر پرسه می زد.
صبح تازه ای در قصر دمیده بود. پادشاه و شاه دخت بیدار شده بودند. آن ها با کمک خدمتکارها لباس هایشان را پوشیده و در اتاق زرد رنگ صبحانه منتظر آماده شدن صبحانه نشسته بودند.
ماری(۱)، خدمتکار شاه دخت که غیر از خدمتکاری وظایف زیاد دیگری هم داشت، درحالی که چرخ دستی طلایی صبحانه را هل می داد، وارد اتاق شد: برشتوک، نان تُست، مربای توت فرنگی، مربای تمشک، مربای انگور فرنگی قرمز و سیاه، میوه های نوبرانه ی گرمسیری، هفت جور پنیر، سوسیس، ژامبون، قهوه و شیرکاکائو. ماری یک فنجان قهوه به پادشاه داد و یک لیوان شیر کاکائو هم جلوی شاه دخت گذاشت. پادشاه کمی از قهوه داغ را چشید و شاه دخت هم شیرکاکائویش را سر کشید و منتظر ماند تا ماری برایش روی نان تست مربا بمالد. اما اتفاقی نیفتاد. ماری کنار آن میز دراز ایستاده بود و از جایش جُم نمی خورد، انگار که سنگ شده بود.
پادشاه داد زد: «ماری!» اما ماری حتی پلک هم نزد، حتی وقتی پادشاه دوباره داد زد: «ماری!» پادشاه خدمتکارش را که دم درِ اتاق صبحانه ایستاده بود صدا زد.
پادشاه فریاد زد: «لودویگ(۲)!» و وقتی جوابی نشنید باز هم او را صدا زد و فریادزنان گفت: «لودویگ، مگه کری؟ با تو دارم حرف می زنم!»
«نه، سرورم. بله، من صدای شما را می شنوم، اما نمی توانم کاری بکنم. دست هایم بسته است.»
«یعنی چه؟ کسی تو را گرفته و نمی گذارد حرکت کنی؟»
«نه، سرورم، اما آخرین جمله ی نویسنده این است: خدمتکار باوفا در آستانه ی درِ اتاق صبحانه ایستاده است. تا الان چیز دیگری به من ابلاغ نشده!»
پادشاه آهی کشید و گفت: «امان از این وابستگی به قصه! یعنی اعتبار حرف نویسنده از حرمت فرمان پادشاه هم بیشتر است؟ و تو دختر دلبندم، دست از خیره شدن به بشقابت بردار. ممکنه برای یک بار در زندگی ات هم که شده، خودت مربا را روی نان تست بمالی؟»
شاه دخت طُرّه ی موهای طلایی اش را روی گردنش انداخت و سردترین نگاهی را که یک شاه دخت ممکن است به یک پادشاه بیندازد، نثار پدرش کرد و پرسید: «و آن وقت ماری باید چه کار کند؟ اگر من خودم مربا را روی نان تستم بمالم، دیگر چه کاری برای ماری می ماند؟»
پادشاه گفت: «تو نمی خواهد غصه ماری را بخوری، خدمتکارها همیشه کاری برای انجام دادن دارند، البته اگر بخواهند تن به کار بدهند!»
پادشاه تاجش را کمی روی سرش پس و پیش کرد و گفت: «مثل این که من بیشتر باید به فکر تربیتت باشم، مادرت که اصلاً به این کار نمی رسد.»
شاه دخت گفت: «او که تقصیری ندارد، چون تمام شب را بیدار می ماند، خوب مجبور است روزها بخوابد.»
در همان لحظه در باز شد و شاه بانو وارد شد. دامن ارغوانی رنگی تنش بود و دمپایی هایی به همان رنگ به پا داشت. شاه بانو دستش را جلوی دهانش گرفت و خمیازه ی بلندی کشید و گفت: «هنوز نمی توانم چشم روی چشم بگذارم. کاش شماها می توانستید کاری برایم بکنید. تمام شب را که توی قصر پرسه می زنم، روزها هم که باید نقش زیبای خفته را بازی کنم. اصلاً معلوم هست آقای جوان مسئول نوشتن این افسانه کجاست؟»
شاه بانو خمیازه ی بلند دیگری کشید و گفت: «ماری، لطفاً یک فنجان قهوه برایم بریزید.»
ماری به شاه بانو زل زد و از جایش جم نخورد.
شاه بانو درحالی که برای خودش قهوه می ریخت، پرسید: «این چش شده؟»
پادشاه گفت: «گویا نویسنده ی جوان غیبش زده. بدون دستور او هم که خدمتکارها هیچ کاری نمی کنند.»
شاه بانو گفت: «چی بهتر از این! حالا که او دست از نوشتن برداشته، من هم همان کاری را می کنم که دلم می خواهد. تمام روز را بیدار می مانم و فقط وقتی ستاره ها توی آسمان پیدا شدند و ماه بالا آمد به رختخواب می روم. یک اسم جدید هم برای خودم دست وپا می کنم. ملکه ی شب هم شد اسم؟ این اسم بیشتر شبیه اسم یک جور کاکتوس است!»
شاه دخت گفت: «من هم برای خودم دنبال یک شاهزاده می گردم.»



پادشاه از سر ناراحتی سری تکان داد و گفت: «خوشبختانه تو حالاحالاها نیازی به شاهزاده نداری. من هم فعلاً حال وحوصله ی سروکله زدن با یک شاهزاده ی افسانه ای را ندارم. سوال من این است: اصلاً ما چه نیازی به نویسنده داریم؟ اگر او برنگردد چه اتفاقی برای ما می افتد؟ بیرون از این افسانه جایی برای زندگی ما هست؟»
شاه بانو ریشخندزنان گفت: «هوووه! چقدر سوال! بی خود نبوده که او اسم تو را پادشاه (؟) گذاشته. همیشه توی سرت پر از سوال و فکر و خیال های جور و واجور است.»
پادشاه گفت: «چه حرف بی معنایی! اسم من پادشاه (؟) نیست، بلکه فقط به خاطر این که هنوز اسمی در شان من پیدا نکرده، جای اسمم علامت سوال گذاشته. اما حالا که کسی نیست تکلیف ما را معلوم کند، بهترین فرصت است که خودمان افسانه را جلو ببریم و اختیار زندگی مان را خودمان به دست بگیریم.» پادشاه بعد از گفتن این حرف ها شروع کرد به قدم زدن. مدام دست هایش را در هوا تکان می داد و از خودش سوال می پرسید و خودش هم جواب می داد. تا این که بالاخره ایستاد و برای شنیدن جواب آخرین سوالش به شاه بانو خیره شد اما او خیلی وقت بود که خوابش برده بود.
پادشاه گفت: «قبل از هر قدمی که برمی داریم باید این سوال را از خودمان بپرسیم: قصدم از انجام این کار چیست؟»
شاه بانو چشم هایش را باز کرد و گفت: «آفرین! من هم تمام مدت همین را می خواستم بگویم. جوانک، نویسنده ی داستان را می گویم. اصلاً قدرت تخیل ندارد. آدمی را که نتواند برای پادشاه افسانه اش اسمی دست وپا کند،چه به نویسندگی!»
پادشاه سری تکان داد و گفت: «باز هم که حواست به حرف های من نبود. من کی از قدرت تخیل نویسنده حرف زدم!؟»
شاه دخت رزا(۳) پرید وسط صحبت پدرش و گفت: «او خیلی هم قدرت تخیل دارد! تازه من را هم بیشتر از همه شخصیت های افسانه اش دوست دارد. اگر شاهزاده ای در شان من پیدا می کرد، حتماً من را شوهر می داد.»
پادشاه گفت: «بر فرض هم که او شاهزاده ای سراغ داشت، تو برای ازدواج کردن هنوز خیلی جوان هستی. من که این را همین چند لحظه پیش به تو گفتم. دست از خیال بافی برای آینده ات بردار و از کودکی ات لذت ببر.»
شاه دخت پرسید: «چطور لذت ببرم وقتی نه دوستی دارم و نه همبازی یا همدمی؟»
شاه بانو خمیازه ای کشید و گفت: «برای این قضیه هم نویسنده باید یک فکری می کرد.»
پادشاه گفت: «مثل این که شماها علاقه ای به شنیدن حرف های من ندارید. اصلاً بهتر است فعلاً صبحانه مان را بخوریم. کی می داند شاید این آخرین صبحانه ای باشد که در این افسانه می خوریم.»
آن ها آن قدر خوردند که نان تمام شد، تمام ظرف ها خالی شدند و قهوه و شیرکاکائو ته کشید. شاه بانو خمیازه می کشید و سعی می کرد خوابش نبرد. شاه دخت هم که حوصله اش سر رفته بود، شروع کرد به بافتن گیسوهایش. پادشاه هم با یک خلال دندان به جان دندان های آسیایش افتاده بود و درحالی که چینی به پیشانی انداخته بود رفت لب پنجره تا طبق معمول نگاهی به بوته های پر پشت و همیشه شکوفای باغ قصر بیندازد. گل های سفید و قرمز یکی یکی داشتند پرپر می شدند و برگ های سبز و بی جان بوته ها طوری به شاخه ها آویخته بودند که انگار روزهاست آبی به آن ها نرسیده و دارند زیر آفتاب داغ تابستان پلاسیده می شوند.
پادشاه آهی کشید و گفت: «نویسنده، دیگر به فکر ما و زندگی ما نیست.»
شاه بانو گفت «حتماً طبق معمول دست از کار کشیده تا نفسی تازه کند. فکرش را نکن؛ به این می گویند وقفه ای کوتاه در آفرینش اثر ادبی.»
پادشاه با انگشت باغ را نشان داد و گفت: «مثل این که این وقفه شامل حال باغ ما هم شده است. گلی روی بوته های رز نیست؛ برگ هایشان خشک و پلاسیده شده اند و پروانه ها هم رفته اند. خدمه هم که در همان وقفه ی کوتاه به سر می برند. درواقع دست از کار کشیده اند. لابد منتظرند تا نویسنده دستوراتش را ابلاغ کند تا آن ها هم تکانی به خودشان بدهند.»
شاه بانو گفت: «آن ها باید یاد بگیرند روی پای خودشان بایستند. نباید مدام گوش به فرمان نویسنده باشند! ناسلامتی ما هم این جا برای خودمان کسی هستیم.»
پادشاه پرسید: «اما تا کی؟»
شاه بانو گفت: «انبارهای غذای قصر خوشبختانه تا سقف پر شده اند، بر فرض که خدمتکارها هم نخواهند کار کنند، غمی نیست، خودمان به خودمان می رسیم.»
پادشاه که از سرما به خودش می لرزید گفت: «این موقع سال هوا مثل زمستان سرد شده. یک جای کار می لنگد!»
شاه دخت نوک گیسویش را به دهان گرفت و در دامن شاه بانو نشست. در آغوش مادر احساس کوچکی می کرد. پادشاه پشت صندلی آن ها ایستاد و دستش را دور هر دوی آن ها حلقه کرد. ناگهان ترس عجیبی به جان هر سه نفرشان افتاد.
پادشاه گفت: «هر طور شده باید نویسنده را پیدا کنیم.»
ماری از جایش جم نمی خورد اما مثل ابر بهاری اشک می ریخت.
شاه بانو از کوره در رفت و فریاد زد: «دختر تو را به خدا بی خودی گریه نکن، اشک هایت روی نوشته های افسانه می ریزد و خرابشان می کند.»



نویسنده داشت دور دریاچه ی وسط شهر قدم می زد. هوای خوبی بود و قایق های بادبانی در اسکله پهلو گرفته بودند. و مردم در هوای آزاد مقابل کافه ها نشسته و سرگرم نوشیدن چای و قهوه بودند. مرغ های دریایی بر فراز دریا پرواز می کردند، توکاها و گنجشک ها سرگرم نوک زدن به خرده نان ها بودند، آسمان آبی بود و درخت ها سبز. مردم لباس های نازک تابستانی پوشیده بودند و از این که به آفتاب داغ وسط تابستان خیره شوند و چشم هایشان را کمی بسوزاند، باکی نداشتند.

نویسنده از تنهایی دلش گرفته بود. او دوستان زیادی نداشت، چون ترجیح می داد با شخصیت های قصه هایش دَم خور باشد. گاه گاهی کسی به او زنگ می زد یا به دیدنش می آمد و خوش وبش کوتاهی می کرد و می رفت. گاهی هم کارت پستالی از دوستان زمان مدرسه اش به دستش می رسید.
نویسنده با خودش فکر می کرد همه ی آن ها برای خودشان کسی شده اند غیر از او. آن ها پول در می آورند و خانه می سازند. خانه های واقعی نه فقط قصرهای افسانه ای توی قصه ها. در واقع او اصلاً قصد نداشت برای خودش خانه ای بسازد، آن قدرها هم به فکر پول در آوردن نبود، اما از خودش می پرسید: «با این اوضاع چطور می تواند به زندگی اش ادامه دهد؟»
ناگهان به پسر بچه ای برخورد. سیزده یا شاید هم چهارده ساله بود، ظاهر ژولیده ای داشت، شلوار جین مندرسی پوشیده بود و تی شرتی که از روی اندام نحیفش به تنش زار می زد.
پسربچه گفت: «ای بابا حالا من را نمی شناسی؟»
نویسنده سری تکان داد و سکه ای از جیب کتش بیرون آورد و به او داد. تا آمد بپرسد از کجا باید او را بشناسد پسرک رفته بود.
بعد یادش افتاد که پسرک شخصیت یکی از قصه های ناتمامش بوده.
به قصه های فراوانی فکر کرد که به سرانجام نرسانده بود. الان بچه هایی که او در قصه هایش، خانه ای برایشان دست وپا کرده بود چه می کردند؟ جوانک هایی که او از خیابان جمعشان کرده بود، حالا شب را کجا سر می کردند؟ به یاد افسانه ای هم که نوشته بود افتاد. حالا که دست از نوشتن کشیده بود، چه بلایی سر خانواده ی سلطنتی آمده بود؟ آن قصر با شکوه لابد داشت فرو می ریخت و خانه های کوچک اطراف قصر هم همچنان خالی از سکنه بودند و دیگر هیچ کس در باغ گل رز قدم نمی زد. اگر پادشاه، شاه بانو و شاه دخت بامزه را به حال خودشان رها کند، چه بلایی سرشان می آید؟
آن ها از این که دیگر نیازی به دستورات نویسنده نداشتند و با خیال راحت هر کاری دلشان می خواست، می کردند، خیلی هم راضی بودند.
شاه دخت همین که پا به خیابان گذاشت گفت: «بی رنگِ بی رنگ.»
شاه بانو دست هایش را از هم باز کرد و گفت: «در مقایسه با قصر سلطنتی، به نظرت این جا دل گیر و یک نواخت می آید، اما این بیرون آسمان شبش هم روشن تر از شب های داخل قصر است. آفتاب می تابد. الان قشنگ احساس می کنم که جان تازه ای گرفتم و زندگی در من بیدار شده.»
شاه دخت فریاد زد: «من هم همین احساس را دارم، ما زنده ایم! زنده!» و ناگهان به خودش آمد و از ترس دستش را روی دهانش گذاشت. هر چه باشد او یک شاه دخت بود و در شان او نبود که شادی اش را آن طور جار بزند. با خجالت نگاهی به دور و برش انداخت اما کسی عکس العملی به فریاد او نشان نداد.
شاه دخت اول به لباس ابریشمی بلند و صندل های طلایی رنگش نگاه کرد و بعد ردای صبحگاهی شاه بابا و دامن ارغوانی رنگ مادرش را برانداز کرد و نگاهی به آدم های توی خیابان انداخت. آن ها شلوارهای جین و یا پاجامه هایی با رنگ روشن، دامن های تنگ و تی شرت به تن داشتند. وقتی چشمش به دو دختر با دامن بلند افتاد کمی خیالش راحت شد. شاید هم ظاهر آن ها خیلی جلب نظر نمی کرد. لباس های شاه بابا و مادرش کاملاً برازنده شان بود اما شاید مردم خیال می کردند آن ها از سرزمینی بیگانه آمده اند.
خیابان ها، خانه ها و مردم برای هر سه نفر آن ها عجیب و غریب بود و عجیب تر از همه ی آن ها، اتاقک های حلبی و چهارچرخی بودند که به سرعت رد می شدند. همه چیز آن قدر شگفت انگیز بود که تقریباً یادشان رفته بود برای چه کاری آن جا هستند. پادشاه از دیدن جنب و جوش مردم در خیابان به وجد آمده بود و با خودش فکر می کرد بیرون از افسانه هم کاری برای او هست یا نه. اما هر چه فکر کرد کاری به نظرش نرسید. او فقط و فقط پادشاه بود.
پادشاه ترجیح داد عوض این فکر و خیال ها، فکرش را جمع کند تا ببیند نویسنده کجا غیبش زده و عاقبت گفت: «نظرتان چیست؟ نویسنده ی ما الان وسط شهر است یا باید خارج از شهر دنبالش بگردیم؟»
شاه بانو گفت: «من که اصلاً نمی خواهم دنبالش بگردم. این جا کلی چیز هست که می خواهم تجربه کنم، او هیچ وقت اتفاقات هیجان انگیز برایمان نمی نویسد.»
شاه دخت که در لباس مورد علاقه اش خیلی خوشگل به نظر می رسید، فریاد زد: «برویم جایی که جمعیت زیاد باشد.»
پادشاه گفت: «می خواهیم همین کار را بکنیم، اما مسئله این است که مرکز شهر از کدام طرف است؟»
شاه بانو گفت: «خب بپرس!»
پادشاه به سمت مرد جوانی رفت و بعد از این که از سر ادب تعظیمی کرد، گفت: «عذر می خواهم که مصدع اوقات شریفتان می شوم، ما این جا غریبه ایم و می خواهیم راه را پیدا کنیم. ممکن است کمک مان کنید تا مسیر را اشتباه نرویم و وقتمان بیخودی تلف نشود؟»
پادشاه که همچنان لبخند مودبانه ای بر لب داشت به انتظار جواب ایستاد، اما مرد جوان بدون این که نگاهی به او بیندازد از کنارش رد شد.
پادشاه با تاسف سری تکان داد و گفت: «چه بی ادب! اگر رفتار همه ی مردهای جوان این طور است، دخترمان باید حالاحالا ها صبر کند تا من اجازه بدهم ازدواج کند.»
شاه دخت زیر لب خندید و گفت: «تو سوال را آن قدر لفظ قلم و پرطمطراق پرسیدی که مرد بیچاره معنی هیچ کدام از حرف هایت را نفهمید.»
شاه بانو گفت: «سوال کردن را به من بسپارید، من زن پرحرفی نیستم. سوال هایم را کوتاه و گزیده و همه فهم مطرح می کنم، تا جواب واضحی هم دریافت کنم.»
او به سمت خانم مسن تری رفت و با نگاهی برازنده یک شاه بانو به او خیره شد و پرسید: «بانوی من! می خواهم به مرکز شهر بروم. ممکن است راهنمایی ام کنید؟»
اما آن زن هم بدون هیچ جوابی گذاشت و رفت.
پادشاه غرغرکنان گفت: «با آن لحن سرد و نخوت باری که تو پرسیدی، هر کس دیگری هم بود همین عکس العمل را نشان می داد، به نظرم بهتر است رزا این سوال را بپرسد. هیچ کس دلش نمی آید سوال بچه ها را بی جواب بگذارد.»
شاه دخت به سمت مرد مسنی با ظاهری صمیمی تر رفت و روبه رویش ایستاد. تعظیم دخترانه ای کرد و لبخند گرمی هم زد و گفت: «عذر می خواهم آقای محترم که مزاحمتان می شوم، اما من و پدر و مادرم راهمان را گم کرده ایم. برایمان خیلی مهم است که مرکز شهر را پیدا کنیم اما این جا غریبه ایم و راه را بلد نیستیم. گفتم به سراغ شما بیایم و از شما راهنمایی بخواهم.»
همین که مرد بدون دادن جواب از کنارش رد شد و رفت، اشک در چشم های شاه دخت حلقه زد.
شاه بانو گفت: «این را از پدرت به ارث برده ای، این زبان پرطمطراق را! کی دل ودماغش را دارد که به روده درازی های تو گوش کند!»
پادشاه فریاد زد: «راست دماغمان را می گیریم و می رویم.» بعد از این حرف، پادشاه چند لحظه ای به انتظار شنیدن تمجید و تحسین شاه بانو به او خیره شد. هرچه باشد بالاخره خودی نشان داده بود.
اما دریغ از یک کلمه! شاه بانو فقط ابروها و شانه هایش را بالا انداخت.
آن ها راهی همان سمتی شدند که بیشتر مردم می رفتند.
چند صد متری رفته بودند که به اولین ردیف مغازه ها و یک کلیسا رسیدند. شاه بانو و شاه دخت باید دامن هایشان را بالا می گرفتند، پادشاه هنوز همان دمپایی های سبز رنگ ساتن نوک باریکش را به پا داشت و پاشنه هایش حسابی درد می کرد. حواسشان به اتومبیل ها بود و فقط زمانی از خیابان رد می شدند که جلوتر از آن ها کسی می خواست از خیابان رد شود. شاه بانو دست دخترش را محکم گرفته بود و رها نمی کرد. به خیابان بزرگی رسیدند که خوشبختانه هیچ اتومبیلی از آن رد نمی شد. دست چپ و راست خیابان فروشگاه هایی بود و شاه بانو و شاه دخت مدام روبه روی ویترین مغازه ها می ایستادند و به دامن ها و پولیورها و بلوزهای پشت ویترین خیره می شدند.
شاه دخت پرسید: «اجازه دارم لباس جدیدی برای خودم بخرم؟ از این لباس هایی که نویسنده به تنمان دوخته خسته شدم، دلم می خواهد یک بار هم که شده خودم بگردم و لباس خودم را انتخاب کنم.»
شاه بانو گفت: «من همیشه طرفدار استقلال بیشتر بوده ام. همراهت می آیم! من هم دلم می خواهد چند تا دامن امتحان کنم، خدا را چه دیدی، شاید هم یک شلوار خریدم!»
پادشاه گفت: «تو را به خدا دست بردار! شلوار؟ تو مثلاً شاه بانو هستی.»
شاه بانو نگاه سرزنش آمیزی به شاه انداخت و گفت: «دقیقاً! و الان هم ربدوشامبر تنم است. حتماً متوجه هستی که این لباس نه مناسب این ساعت از روز است و نه این مکان. تو هم اگر بخواهی می توانی لباس مناسب تری برای خودت دست وپا کنی.»
پادشاه گفت: «ممنون از لطفتان! من علاقه ای به تصمیم گیری های شتاب زده ندارم! قبل از هر کاری باید فکر کرد! الان فکرهایی مهم تر از انتخاب لباس دارم. اما شما ها بروید! در این فاصله من اوضاع را برانداز می کنم ببینم کجای کار هستیم.»
شاه بانو مثل دختربچه ها زیر لب خنده ای کرد. شاه دخت محو تماشا شده بود. آن همه لباس، دامن، بلوز و شلوار را یک جا ندیده بود.
شاه دخت گفت: «لباس هایی که نویسنده برایمان در نظر گرفته اصلاً باب روز نیستند.» شاه بانو گفت: «خوب او مرد است! آن هم از آن مردهایی که قدرت تخیل ندارند!»
شاه دخت داشت تماشا می کرد که چطور دخترها و زن ها با دو سه لباس در دست وارد اتاقک ها می شدند و بعد بیرون می آمدند و جلوی آینه به راست و چپ می چرخیدند و خودشان را برانداز می کردند. وقتی دختربچه ای همسن خودش را دید که از اتاقک بیرون آمده و شلوار جینی هم دستش هست، فریاد زد: «من یکی مثل همین را می خواهم»
شاه دخت بدون این که این کار را دور از شان خودش بداند به دنبال دختربچه تا اتاقک رفت و خیلی مودبانه گفت: «اگر شما این شلوار را نمی خواهید من چشمم این شلوار را گرفته.» آن دختر شلوار را برداشت و با او پای صندوق رفت و پول شلوار را پرداخت و بعد هم رفت.
شاه دخت با خودش گفت: «دست کم می توانست جوابم را بدهد.» اما صدها نمونه از آن شلوار آن جا بود. اولین شلوار جینی که پوشید خیلی به تنش گشاد بود. بعدی خیلی تنگ بود و تا بالای زانو هم نمی رسید.
شاه دخت به دنبال شاه بانو گشت. او به غرفه ی فروش لباس شب رفته بود و بلوز دامن ابریشم آبی رنگی پوشیده بود که به زحمت تا بالای زانویش می رسید و روبه روی آینه ایستاده بود.
شاه بانو پرسید: «به نظرت چطور است؟»
شاه دخت جواب داد: «نمی دانم. تابه حال پاهایت را ندیده بودم. اگر از من می پرسی، اصلاً برازنده ات نیست و داخلش خیلی بی ریخت به نظر می رسی.»
شاه بانو پرسید: «راست می گی؟» و بعد دوباره مقابل آینه چرخی زد و درحالی که آه می کشید لباس را از تنش درآورد.
همین که لباسش را درآورد شاه دخت فریاد زد: «مامان! ربدوشامبرت را درنیاورده بودی! تعجبی ندارد که آن لباس توی تنت آن قدر عجیب به نظر می رسید.»
شاه بانو گفت: «تو که خیال نداری بگویی من باید جلوی این همه آدم غریبه برهنه می شدم؟»



شاه دخت لباس قرمز رنگی پیدا کرد. لباس به او می آمد و از این بابت خوشحال بود که بالاخره لباسی برازنده ی خودش پیدا کرده. لباس خیلی تنگ دوخته شده بود و نه سر شانه ها را می پوشاند و نه زانو ها. شاه بانو سر تکان داد و گفت: «نه، جان من! این لباس یک ایرادی دارد! یا پارچه کم داشتند یا خیاط بد دوخته. یا اصلاً این لباس بیرون نیست و لباس زیر است. با این لباس که نمی شود در برابر مردم ظاهر شد.»
خانم فروشنده ی جوانی داشت از کنارشان رد می شد که شاه بانو گفت: «عذر می خواهم عزیزم، ما دنبال لباس جدیدی برای دخترم می گردیم. شما لباسی سراغ دارید که از بالا و پایین بلندتر باشد؟»
فروشنده توجهی به آن ها نکرد و بدون این که حتی یک کلمه در جوابشان بگوید از کنارشان رد شد. شاه بانو گفت: «نباید خودم را کوچک می کردم. بیا عزیزم، نوبرشان را آوردند، این جا فروشگاه های دیگری هم هست.»
شاه بانو و شاه دخت سرهایشان را بالا گرفتند و با عصبانیت از فروشگاه بیرون آمدند. پادشاه که دید آن ها دست خالی از مغازه بیرون می آیند، دست هایش را به هم مالید و گفت: «بالاخره عقل بر احساس پیروز شد.» شاه بانو با سردی جواب داد: «بی ادبی فروشنده فراری مان داد.»
شاه دخت برای دل خوشی خودش و مادرش گفت: «لباس هایشان به ما نمی آمدند. شاید هم فروشگاه های به خصوصی باشد که فقط لباس های شاهانه بفروشد.»

نویسنده لب ساحل روی نیمکتی نشسته بود و رفت وآمد مردم را تماشا می کرد که نوازنده ی دوره گرد پیری آمد و روبه روی نیمکت ایستاد و از نویسنده پرسید: «اجازه دارم کنارتان بنشینم؟»
نویسنده گفت: «این نیمکت که ارث پدری ام نیست.» و بعد که به خودش آمد و متوجه شد جوابش چندان مودبانه نبوده ادامه داد: «خواهش می کنم، بفرمایید بنشینید. از مصاحبت شما خوشحال می شوم.»
پیرمرد روی نیمکت ولو شد، آهی کشید و گفت: «قیافه ی شما به نظرم آشنا می رسد. ما همدیگر را جایی ندیده ایم؟»
نویسنده پرسید: «نکند شما مال یکی از قصه های
من هستید؟»
پیرمرد گفت: «منظورتان چیست؟»
نویسنده جواب داد: «منظورم این است که شما راستی راستی وجود دارید یا خیالی هستید؟»
پیرمرد گفت: «فکر کنم واقعاً وجود دارم. نکند شما فیلسوف هستید، از همان هایی که چیزهایی را که می بینند و لمس می کنند باور نمی کنند؟ منظورم این است که شما از آن دست فیلسوف هایی هستید که به وجود نیمکتی که رویش نشسته اند هم شک دارند؟»
نویسنده سرس تکان داد و گفت: «نه، نه. من کمی حالم خوب نیست و به هم ریخته ام. آخر می دانید من مشکلی دارم.»
پیرمرد گفت: «این که چیزی نیست، من هم برای خودم گرفتاری هایی دارم، باور کنید! اما با این حال حواسم هست که من خودم هستم و نیمکت نیمکت است و خورشید گرد است و زمین می چرخد، چه حالم خوب باشد چه بد.»
پیرمرد از پاکت پلاستیکی اش قرص نانی را بیرون آورد و به نویسنده تعارف کرد و گفت: «لابد چیزی نخوردید و گرسنه اید؟ چیزی میل دارید؟ با شکم خالی دنیا جای چندان خوبی به نظر نمی رسد.»
نویسنده سری تکان داد و گفت: «دارم افسانه ای می نویسم. حالا هم ماندم که ادامه اش بدهم یا نه. چیزی به ذهنم نمی رسد. خیال هم نمی کنم کسی قصه ام را بخواند.»
پیرمرد گفت: «بچه که بودم زیاد افسانه می خواندم.»
نویسنده پرسید: «فایده ای هم برایتان داشت؟»
پیرمرد جواب داد: «البته که داشت. من در دنیای دیگری سیر می کردم. چند صفحه ای را در قصر می گذراندم. شاهزاده ای بودم که پدر و مادرم دوستم داشتند و من خوشبخت بودم. بعد سروکله ی جادوگری پیدا می شد که مرا به قورباغه تبدیل می کرد و من بدبخت می شدم. چه رنج هایی که نمی کشیدم تا این که شاهزاده خانمی می آمد و مرا می بوسید و طلسم جادوگر باطل می شد و من دوباره روی خوشبختی را می دیدم. حتی خوشبخت تر از قبل هم بودم چرا که درست زمانی که فکر می کردم کارم تمام است، نجات پیدا کرده بودم.»
نویسنده گفت: «پس به نظر شما به نوشتن افسانه ام ادامه بدهم.»
پیرمرد جواب داد: «اگر از من می پرسید، می گویم البته که باید ادامه بدهید! بر فرض هم کسی نخواست آن را بخواند، هر وقت مایل بودید می توانید آن را برای من بخوانید. من اغلب همین جا کنار ساحل هستم. اما آن قصه ی قورباغه را که برایتان تعریف کردم همه شنیده اند. شما نمی توانید آن را دوباره بنویسید. شما باید قصه ی خودتان را بنویسید. در قصه ی شما هم شاهزاده ای هست؟»
نویسنده جواب داد: «فعلاً فقط یک شاه دخت دارم.»
پیرمرد گفت: «با وجود شاهزاده خانم یک باغ گل رز هم داشته باشی بهتر است.»
نویسنده گفت: «این را در افسانه ام آورده ام.»
پیرمرد ادامه داد: «می توانی برای قصر برج و بارویی هم در نظر بگیری و توی یکی از اتاقک های یکی از باروها شاهزاده خانمی باشد که به دست جادوگر شروری اسیر شده. شاهزاده خانم باید موهای بلندی داشته باشد، آن قدر بلند که جادوگر هر بار به دیدن او می آید گیسویش را از پنجره آویزان می کند تا از آن بچسبد و بالا بیاید. بعد یک روز به جای جادوگر، شاهزاده ای از گیسوی دختر می گیرد و بالا می آید و او را نجات می دهد و آن ها تا آخر عمر خوشبخت می شوند. این افسانه افسانه ی زیبایی از کار درمی آمد!»
نویسنده گفت: «این را قبلاً گفته اند.»
پیرمرد گفت: «دیدم به نظرم آشنا می آید. اما اگر شما نویسنده باشید نیازی نیست به شما بگویم چه بنویسید. اصل قضیه این است که در افسانه ها فقط بعضی از آدم ها روی خوشبختی را می بینند! متاسفانه همه این شانس را ندارند. حتی توی افسانه ها!»
نویسنده از پیرمرد تشکر کرد. حالا جان تازه ای گرفته بود و می خواست سریع سروقت خانواده ی سلطنتی برود. حالا می دانست چه جور افسانه ای باید بنویسد. او می خواست افسانه ای بنویسد که همه ی آدم هایش، آخر قصه خوشبخت شوند.

پادشاه و شاه بانو و شاه دخت همچنان در شهر سردرگم بودند.
ظاهراً هیچ کس آن ها را نمی دید و حتی وقتی تنه شان به کسی می خورد و می خواستند عذرخواهی کنند، عکس العملی نشان نمی داد و می رفت. مردم هر کدام راه خودشان را می رفتند و سرشان گرم فکر و خیالات خودشان بود.
شاه دخت با عصبانیت گفت: «باید توی سرشان زد تا به آدم نگاه کنند.» دلش را به این خوش کرده بود که لباس زیبایش توجه همه را به خود جلب خواهد کرد اما حتی کسی به او نگاه هم نمی کرد.
پادشاه گفت: «چه بهتر که کسی نگاهمان نمی کند. چه بسا اگر با آن ها حرف می زدیم و می فهمیدند که ما از دل افسانه بیرون آمده ایم، هوش از سرشان می پرید.»
شاه دخت فریاد زد: «تو که نمی خواهی برایشان بگویی که ما از حروف ساخته شده ایم. اگر این کار را بکنی من از خجالت آب می شوم و می روم توی زمین.»
پادشاه گفت: «دلیلی ندارد به خاطر این که از دل افسانه ای بیرون آمدیم خجالت بکشیم، اما نگران نباش، من قصد ندارم داستان زندگی مان را توی خیابان جار بزنم و همین طور هم که می بینی کسی علاقه ای به شنیدنش ندارد و نمی خواهند بدانند ما از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. خیلی دلم می خواهد بدانم این ها با همه ی غریبه ها همین طور سرد و بی تفاوت و کمابیش خصومت آمیز رفتار می کنند یا فقط با ما این طوری هستند.»
شاه بانو گفت: «شاید بله شاید هم نه. ما هیچ چیز درباره ی این آدم ها نمی دانیم. آن ها هم چیزی درباره ی ما نمی دانند. آن ها سرشان به کار خودشان گرم است و ما به کار خودمان.»
شاه دخت خندید و گفت: «من زندگی جاودانه خواهم داشت.»
شاه بانو گفت: «فقط به این شرط که در تقدیرت چنین چیزی آمده باشد!»
شاه دخت گفت: «خواب عجیبی دیدم. مرد جوانی که کمی شبیه نویسنده بود کنار تختم آمد و آرام بیدارم کرد و پرسید: ’زیباترین شاه دخت من، دلت می خواهد واقعاً زندگی کنی؟‘ من با چشم های خواب آلود نگاهش کردم و زیر لب گفتم: ’بعله که می خواهم!‘ مرد جوان لبخند تلخی زد و گفت: ’در این صورت باید مرگ را هم بپذیری. آدم های واقعی زندگی جاودانه ندارند. من، تو را برای همیشه در افسانه ای قرار می دهم که کسی دستش به تو نرسد و حتی یک مو از سرت کم نشود.‘ و بعد شروع کرد به نوشتن افسانه ای، چون در افسانه ها شاه و شاه بانو و شاه دخت و شاهزاده زندگی جاودانه دارند.»
شاه بانو فریاد زد: «آه، دخترک دوست داشتنی و بی خبر از همه جای من! آن وقت دست کم هفت صفحه از داستان را نوشته بوده. وگرنه ممکن نبود تو و پدرت و من وجود داشته باشیم. شاید هم اصلاً خواب نبوده! می توانم تصور کنم که چون مرد جوان دچار بی خوابی است، تمام قصه های احتمالی را برایت تعریف می کند وگرنه چه معنی دارد که بپرسد: ’دلت می خواهد واقعاً زندگی کنی؟‘ او با خودش چه فکر کرده؟ شاید بهتر باشد خودش از خودش بپرسد که آیا واقعاً زنده است! از این به بعد، موقع رد و بدل کردن این حرف ها، من هم می خواهم آن جا باشم وگرنه وردی درِ گوشَت می خواند که تو واقعاً آرزو کنی یک آدم واقعی بشوی.»
شاه دخت فریاد زد: «خوب من همین آرزو را هم دارم! دلم می خواهد هم آدم باشم و هم زندگی جاودانه داشته باشم!»
شاه بانو گفت: «عزیزم، می ترسم این کار ممکن نباشد. این آرزوی محال را از سرت بیرون کن. قبلاً یک بار یکی از موجودات افسانه ای؛ یک پری دریایی کوچک دانمارکی، چنین آرزویی داشت! من داستان غم انگیزش را برایت تعریف می کنم تا یک بار برای همیشه دور آرزوی انسان شدن را خط بکشی.»

پری کوچولوی دریایی در میان شش خواهر، از همه کوچک تر بود. او همراه خواهرهایش و دریاشاه و دریا بانو در اعماق آب ها زندگی می کردند. پری های دریایی وقتی پانزده سالشان می شد، اجازه داشتند سرشان را از آب بیرون بیاورند و زندگی روی خشکی را تماشا کنند. خواهرهای بزرگ تر پری کوچولوی دریایی، هر کدام برای او از چیزهایی که دیده بودند تعریف می کردند. اولین پری دریایی شیفته ی چراغانی های شهر شده بود، دومی از غروب زیبای خورشید تعریف می کرد، سومی عاشق بچه های کوچکی شده بود که در ساحل دریا دیده بود. چهارمین پری دریایی با آب وتاب از بازی دلفین ها و آواز خواندنشان تعریف می کرد. خواهر پنجمی در فصل زمستان به دنیا آمده بود و تنها چیزی که دیده بود کوه های یخ بزرگ شناور بود که می گفت زیباترین چیزهایی بوده که در تمام عمرش دیده است. پری کوچولوی دریایی بی صبرانه تا رسیدن پانزدهمین سال تولدش انتظار کشید. بالاخره آن روز رسید، باله ی بلندش را با گوش ماهی تزئین کردند و تاج گل زیبایی گیسوهایش را آراستند. او سرش را از آب بیرون آورد و اولین چیزی که به چشمش خورد کشتی باشکوهی بود که روی عرشه اش جشنی بر پا بود. در کشتی، شاهزاده ی رعنایی بود که پری کوچولو به محض دیدنش یک دل نه صد دل عاشقش شد. جای تعجب هم نبود؛ در اقیانوس هیچ مرد جوانی زندگی نمی کرد. پری کوچولوی دریایی محو تماشای شاهزاده بود که توفانی درگرفت و کشتی واژگون شد و غیر از شاهزاده تمام آدم های روی آن در اقیانوس غرق شدند. پری کوچولوی دریایی او را نجات داده بود. او شاهزاده را به خشکی رساند و همان جا رهایش کرد. کار دیگری از دستش بر نمی آمد چون پری کوچولو پا نداشت. شاهزاده همین که چشمش را باز کرد دختر زیبایی را بر بالینش دید.
شاه بانو به این جای افسانه که رسید شاه دخت نتوانست طاقت بیاورد و پرید وسط حرفش و گفت: «حتماً آن دختر همان پری کوچولوی دریایی بوده و شاهزاده هم فوراً عاشقش شده.»
شاه بانو گفت: «متاسفانه نه! او دختر دیگری بود که بر حسب اتفاق در ساحل نشسته بود. شاهزاده خیال کرد او زندگیش را نجات داده.»
پری کوچولوی دریایی مدام خواب شاهزاده را می دید و تنها آرزویش این شده بود که روزی انسان شود تا بتواند کنار شاهزاده باشد. برای این کار او نیاز به پا داشت. جادوگر اقیانوس به او قول داد کمکش کند فقط به این شرط که زبانش را به او بدهد، چون او زیباترین صدا را در تمام اقیانوس داشت.
شاه دخت داد زد: «چه وحشتناک! این طوری که دیگر نمی توانست به شاهزاده بگوید که او نجاتش داده!»
شاه بانو گفت: «و وحشتناک تر از آن این بود که اگر نمی توانست با شاهزاده ازدواج کند باید می مرد و به کف دریا تبدیل می شد.»
شاه دخت رُزا پرسید: «اما حتماً با او ازدواج می کند، خوب او خیلی زیبا بود، مگر نه؟»
شاه بانو گفت: «زیبا بله، اما خیلی هم کم سن و سال بود و تازه شاهزاده به آن دختر دیگر فکر می کرد، همانی که به خیالش زندگیش را نجات داده بود.»
شاه بانو ادامه داد: «به هر حال پری کوچولوی دریایی زبانش را داد و به جای آن صاحب یک جفت پا شد. هر قدمی که بر می داشت انگار خاری به پایش فرو می رفت اما درد را تحمل می کرد و شکایتی نداشت. همین که چند قدمی در ساحل راه رفت به شاهزاده رسید و شاهزاده هم شیفته ی چهره ی دوست داشتنی اش شد. از آن به بعد آن ها همه جا با هم بودند. اما نکته این جا بود که شاهزاده عاشق او نشده بود. او هنوز دلش پیش آن یکی دختر بود!»
شاه دخت آهی کشید و گفت: «می دانم، او دلش هنوز پیش همان دختری بود که وقتی به هوش آمده بود، بالای سرش دیده بود. حیف که پری کوچک دریایی نمی توانست حرف بزند! اما لابد شاهزاده آن یکی دختر را پیدا نمی کند و با همین پری کوچولو ازدواج می کند.»
شاه بانو گفت: «او آن یکی دختر را پیدا کرد و با او ازدواج کرد و حالا بنا به شرطی که جادوگر اقیانوس گذاشته بود او باید می مرد. پری کوچولو تنها به یک شرط می توانست زنده بماند و آن هم این بود که شاهزاده را بکُشد. اما این کار از او بر نمی آمد. هر چه باشد او عاشقش بود. به این ترتیب روز عروسی شاهزاده، پری کوچولوی دریایی به کف روی موج های اقیانوس تبدیل شد.»
شاهزاده فریاد زد: «وای چه غم انگیز!»
«اما او از روی زمین محو نشد. دختران بادها او را با خود بردند. او همراه آن ها می وزید و دنیا را سیاحت می کرد. برای خداحافظی هم با نفسش پیشانی شاهزاده را بوسید و گونه های همسرش را هم نوازش کرد.»
شاه دخت گفت: «چه نیازی بود که گونه های آن دختر را هم نوازش کند؟»
شاه تکانی به خودش داد و گفت: «از بزرگ منشی اش بوده. این کارش نشان از اصالت و تربیت خوبش دارد. اما امیدوارم منظور مادرت را از تعریف کردن این افسانه فهمیده باشی. دیدی که از آن بیچاره چه باقی ماند؛ یک مشت کف دریا!»
شاه دخت فریاد زد: «کف نه، بابا! او در آخر تبدیل به روحی از جنس نسیم شد.»
پادشاه گفت: «فکر ما را بکن، فکر پدر و مادرت. داشتن دختری از جنس کف و هوا چه دردی از ما دوا می کند. بدون تو قصه ی ما بی معنی است. دل نازکت را به حرف های نویسنده جوان خوش نکن. بهتر است خواب شاهزاده ای را ببینی که روزی در کار رهبری ملت، کمک حال من شود.»شاه بانو پرسید: «ملت!؟ کدام ملت؟ من که خیال نمی کنم آن خانه های کوچک پشت قصر هیچ وقت از آن حالت متروک و نمایشی دربیایند.»
پادشاه پرسید: «پس نویسنده چه خوابی برایمان دیده؟»
شاه بانو دست شاه دخت را رها کرد و پادشاه را با خود به گوشه ای برد.
شاه بانو گفت: «نمی دانم، اما یک حدس هایی می زنم.»
«چه حدسی عزیزم؟»
«فکر کنم چون او نمی توانسته بنویسد ما را گذاشته و رفته؛ و این که نویسنده ای نتواند بنویسد دو تا معنی دارد: یا حرفی برای زدن نداشته یا می خواسته چیزی بنویسد که برایش سخت بوده. به گمانم این دومی درباره اش صدق می کند. خیال می کنم این را هم بدانم که چرا نوشتن برایش سخت بوده. چون باید یکی از ما را می کشته! برای این کار هم مرا در نظر گرفته، به خاطر همین هم هست که کاری کرده تا تمام روز را بخوابم و هیچ نقشی در تمام افسانه نداشته باشم، تا من را نشناسد و دلبسته ی من نشود.»
«اما عزیزم! او چرا باید بخواهد تو را بکشد؟»
«البته خودش این کار را نمی کند. شخصیتی را خلق می کند و وارد افسانه می کند تا او این کار را برایش انجام دهد.»
«اما چرا؟ مرگ تو چه فایده ای دارد؟»
«حواست باشد! افسانه بدون اتفاق نمی شود. پس اتفاقی خواهد افتاد. ما به دست سربازان دشمن می افتیم. آن ها می خواهند شاه دخت را بدزدند. من خودم را جلوی او می اندازم تا از او محافظت کنم. آن جاست که یکی از سربازان دشمن شمشیرش را می کشد و آن را صاف توی سینه ام فرو می کند، درست توی قلبم!»
پادشاه با ناباوری سری تکان داد.
«نمی دانستم چنین تخیل قوی داری؛ و آن وقت من کجای این ماجرای سوزناک هستم؟»
«تو کنارم زانو می زنی و زارزار اشک می ریزی و می گویی: همسر عزیزتر از جانم که به ناجوانمردی در خون خود غلتیدی! مادر دخترم!»
پادشاه گفت: «چه حرف ها! سراپا خزعبلات است! دوست جوان ما هرگز چنین چیزی نمی نویسد. او از صحنه های خشونت آمیز بیزار است و هیچ وقت هم چنان جملاتی را توی دهان من نمی گذارد. او می داند که گفتن جمله ی در خون خود غلتیدی چقدر برایم سخت است، من نهایتش بتوان بگویم: شمشیری آهنین قلب تپنده ات را شکافت! خیال هم نمی کنم دلش بیاید تو را در چنان صحنه ای قربانی کند. او می داند من و رزا با این که به ندرت در طول روز قیافه ات را می بینیم چقدر دلبسته ی تو هستیم.»
شاه دخت مقابل ویترین فروشگاه لباس عروسی ایستاده بود و غرق تماشای لباس های بلند و سفید توری و گلدوزی شده با خودش فکر می کرد که شاید آدم ها در آن لباس ها، خودشان را شاهزاده یا شاه دخت می بینند، همان طور که آدم های توی افسانه ها آرزو دارند روزی آدم های واقعی بشوند.
خانواده ی سلطنتی به راهشان ادامه دادند و در هر قهوه خانه و مغازه ای سرک می کشیدند تا بلکه نویسنده را پیدا کنند اما خبری نبود. ازدحام جمعیت انتهای خیابان توجهشان را جلب کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه افسانه است، افسانه است