فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه که پایین می‌آید

کتاب ماه که پایین می‌آید

نسخه الکترونیک کتاب ماه که پایین می‌آید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه که پایین می‌آید

دکتر ازدمیر وارد اتاق شد، اما به محض آنکه چشم‌های‌مان با هم تلاقی کرد، لبخند گرمش محو شد. فهمیدم که احتمالاً خیلی مضطرب به نظر می‌رسم و از جایم برخاستم تا با او احوالپرسی کنم. موهای پرپشت دکتر جوگندمی بود و شکم بزرگی داشت. بلافاصله به او و موی خاکستری‌اش اعتماد کردم و مطمئن شدم که نتیجه‌ی ملاقات آن روز برایم بسیار مفید خواهد بود. با اشاره‌ی سر به من سلام داد و اشاره کرد تا دوباره روی صندلی‌ام بنشینم. صندلی دیگری از پشت میز بیرون کشید و مقابلم نشست. با استفاده از مخلوط‌ ترکی، انگلیسی و دری توانستیم با هم ارتباط برقرار کنیم. وقتی هم لغت‌ها کفایت نمی‌کردند با ایما و اشاره منظورمان را می‌رساندیم‌. بنابه تقاضای دکتر، عزیز را روی تخت معاینه گذاشتم و بلوز و شلوارش را درآوردم. دکتر ازدمیر حتی قبل از آنکه دستش به بچه بخورد، لب‌هایش را به هم فشرده و روی کارش تمرکز کرده بود. عزیز خوابش برده بود، اما وقتی کم‌کم بیدار شد، قفسه‌ی سینه‌اش شروع کرد به‌شدت بالا و پایین رفتن. به چپ و راست می‌جنبید، ولی نمی‌توانست بنشیند. دکتر ازدمیر روی پوست شکم عزیز دست کشید و برای مدت زمانی که به نظرم تا ابد طول کشید، به دقت به صداهای قفسه‌ی سینه‌اش گوش کرد. با استفاده از یک چراغ‌قوه و یک تکه چوب، نگاهی به داخل دهان عزیز انداخت‌ و بعد بارها و بارها انگشت‌هایش را روی شکم گرد کودکم فشار داد و کم‌کم دستش را روی بدنش حرکت داد. قلبم به شدت‌ می‌تپید. تا حد ممکن با لحنی مؤدبانه پرسیدم: «دکتر صاحب، مشکلی هست؟» با اضطراب به حیال نگاه کردم، با این امید که دکتر منظورم را فهمیده باشد. دکتر ازدمیر آه عمیقی کشید. گوشی طبی‌اش را از گردنش درآورد و عزیز را در پتویش پیچید و به دستم داد. کودکم را روی پایم گذاشتم و دوباره متوجه دکتر شدم که سعی می‌کرد ضمن حفظ حالت چهره‌اش‌، با لحنی شمرده شروع به صحبت کند. تلاش‌ می‌کردم حرف‌هایش را بفهمم، اما کلماتش به گوشم سنگین می‌آمد. مشکل، تنها لغتی بود که دقیقاً متوجه‌اش شدم. «چه مشکلی؟ آنتی‌بیوتیک لازم دارد؟ ویتامین؟» دکتر ازدمیر سرش را به نشانه‌‌ی پاسخ منفی تکان داد و در همان حال کلمات «آنتی‌بیوتیک» و «ویتامین» را تکرار می‌کرد، کلماتی که نیازی به ترجمه از دری به ترکی ندارند.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه که پایین می‌آید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش درآمد: فریبا

فرزندانم را که در کمال سلامت آرام خوابیده اند، تماشا می کنم و ضمن اینکه بسیار لذت می برم، ذهن ناآرامم بار دیگر مسیر سفرمان را بازخوانی می کند. چطور شد از این جا سر درآوردم، درحالی که دو تا از فرزندانم روی روتختیِ زبر این هتل خودشان را جمع کرده و خوابیده اند؟ این همه دور از خانه، این همه دور از نجواهای آشنا.
جوان که بودم، اروپا سرزمین مد و زیبایی بود؛ کرم های معطر مخصوص بدن، لباس های خوش دوخت، دانشگاه های معروف. کابلی ها، محو جمال مو بلوندهای بی نظیری بودند که پشت کوه های اورال(۱) زندگی می کردند. ما برایشان عشوه گری می کردیم تا بتوانیم ویژگی های برترشان را با سادگی های غریب قوم و قبیله مان در هم بیامیزیم.
وقتی کابل در هم شکست، رویاهای زیبای نسل من هم به پایان رسید. دیگر یاد زرق و برق اروپا هم نمی افتادیم . ساز و برگ و لباس رزم سربازان اجازه نمی داد آن طرف تر از خیابان های شهرمان را ببینیم. وقتی من و همسرم تصمیم گرفتیم جلای وطن کنیم، تنها جاذبه ی اروپا که اغواگرانه به نظر می رسید، صلحش بود.
دیگر نه یک تازه عروسم و نه زنی جوان. مادری هستم که بیش از هر زمان دیگر در طول زندگی اش از کابل دور شده است . من و فرزندانم از کوه ها، بیابان ها و اقیانوس ها گذشته ایم تا به اتاق نمور این هتل برسیم، و این جا نه دلفریب است و نه خوش بو. این سرزمین جایی نیست که انتظارش را داشتم. دیگر هیچ کدام از چیزهایی که در جوانی آرزویشان را داشتم برایم اهمیتی ندارند.
هیچ کدام از چیزهایی که می بینم، می شنوم و لمس می کنم به من تعلق ندارد. غریبی روزگارم، روح و روانم را می خراشد.
اگرچه خیلی دلم می خواهد بچه ها از خواب بلند شوند و رشته ی افکارم را پاره کنند، اما دلم نمی آید خودم بیدارشان کنم. می گذارم بخوابند، چون می دانم چقدر خسته اند. گروه خسته ای هستیم، گاهی آن قدر خسته که حتی توان لبخند زدن به یکدیگر را هم نداریم. خیلی دلم می خواهد بخوابم، اما خودم را مجبور می کنم که بیدار بمانم و به اصوات عذاب آور درون سرم گوش بسپارم.
دلم می خواهد صدای قدم های محکم سلیم را در راهرو بشنوم.
مچ دستم خالی است. نه از النگوهای طلایم خبری است و نه از صدای جرینگ جرینگ غم انگیزشان. خودم تصمیم گرفتم بفروشم شان. دیگر پولی برایمان باقی نمانده تا بتوانیم به سفرمان ادامه دهیم، اما هنوز هم تا رسیدن به مقصد راه درازی در پیش داریم.
سلیم خیلی مشتاق است خودش را ثابت کند. خیلی شبیه پدرش است، اما خودش نمی داند. فکر می کند برای خودش مردی شده و احتمالاً بیشتر از همه تقصیر من است. بیش از اندازه به او بال وپر داده ام، اما در حقیقت هنوز یک پسربچه است و دنیای بی رحم مدام این را به او یادآوری می کند.
«دارم می روم، مادر جان. اگر هر بار که وحشت کردیم در اتاق مان پنهان شویم، هیچ وقت به انگلستان نمی رسیم .»
حرفش درست بود. زبانم را گاز گرفتم، ولی دلشوره ای آزاردهنده به جانم افتاده و مرا برای این کار سرزنش می کند. تا برگشتن پسرم به دیوارهای سفید و بی رنگ ورو، تابلوهای نقاشی لنگرها و گل های مصنوعی رنگ ورورفته خیره می مانم. منتظرم دیوارها فرو بریزند، لنگرها روی زمین سقوط کنند و گل ها به خاک بدل شوند. احتیاج دارم که سلیم برگردد.
این روزها، بیشتر از آن وقت ها که شوهرم کنارم بود، به یادش میافتم. وقتی جوانیم چقدر ابله و ناسپاسیم!
منتظرم دستگیره ی در بچرخد، پسرم وارد شود و لاف بزند که کاری برایمان کرده که من قادر به انجامش نبوده ام. حاضرم هر چه دارم بدهم، اما او این همه خطر نکند. ولی افسوس چیزی ندارم که در ازای چنین آرزوی ساده ای ببخشم . همه ی دارایی ام جلوی چشمم است، دو کودک بی گناه که در میان خواب های آشفته شان به خود می پیچند.
به خودم یادآوری می کنم که دست کم هنوز می توانم لمس شان کنم. به امید خدا، سلیم برمی گردد و بعد تا جای ممکن به مقصدمان نزدیک می شویم. بالاخره روزی می رسد که دیگر مجبور نباشیم مدام با ترس به پشت سرمان نگاه کنیم یا در اتاق های کرایه ای با چشمان نیمه باز بخوابیم و با دیدن هر آدم یونیفرم پوشی به خودمان بلرزیم. روزی خواهد رسید که سرپناهی به اسم خانه داشته باشیم. این بچه ها را، بچه های خودم و همسرم را، به دورترین نقطه ای که بتوانم می برم و دعا می کنم به آن حد از آرامش برسیم که وقتی بچه ها آرام خوابیده اند، من هم بتوانم بی دغدغه سرم را روی بالش بگذارم.

بخش اول

فصل اول: فریبا

سرنوشت من، در روز تولدم با خون ممهور شد. هنگامی که برای ورود به این دنیای رنگارنگ تقلا می کردم، مادرم از حضور در آن صرف نظر کرد و رفتنش باعث شد من هرگز دختر حقیقی کسی نباشم و قابله با بریدن بند ناف، مادرم را از هر گونه تعهد در قبال من آزاد کرد. همچنان که پوست بدنم گلگون می شد، جسم او رنگ می باخت و وقتی شروع به گریستن کردم ، نفس های او به شماره افتاد. مرا تمیز کردند، در پتویی پیچیدند و نزد پدرم بردند که دیگر به یمن وجود من، بیوه شده بود. پدرم به زانو افتاد و رنگ از صورتش پرید. بعدها خودش برایم تعریف کرد که سه روز طول کشیده بوده تا بتواند خودش را راضی کند و نوزادی را که همسرش را از او گرفته بود، در آغوش بگیرد. ای کاش نمی توانستم افکارش را بخوانم، ولی متاسفانه می توانستم. تقریباً مطمئنم که اگر حق انتخاب داشت، بدون شک مادرم را به من ترجیح می داد.
پدرم نهایت تلاشش را می کرد، ولی اصولاً برای چنین کاری ساخته نشده بود. هم آن روزها هم حالا مشکل است بشود جانبش را گرفت . پدر جان فرزند وزیری بود که در منطقه نفوذ بسیار داشت. مردم شهر برای مشاوره، میانجی گری و گرفتن وام نزد پدربزرگم می رفتند. پدر بزرگم، بوبا جان، مردی آرام، مصمم و دانا بود. خیلی راحت تصمیم می گرفت و وقتی اختلاف عقیده ای بروز می کرد، خودش را نمی باخت. شاید حق همیشه با او نبود، ولی با چنان اعتمادی صحبت می کرد که مردم حق را به او می دادند.
بوبا جان کمی بعد از ازدواجش به واسطه ی یک معامله ی زیرکانه ، صاحب مقادیر قابل توجهی زمین شد و میوه های همین زمین ها سال های سال زندگی خاندان ما را تامین کرد. مادر بزرگم، بی بی جان، که دو سال قبل از تولد فاجعه بار من از دنیا رفته بود، چهار پسر برای همسرش به دنیا آورد؛ پدرم کوچک ترین آن ها بود. همه ی این پسرها با استفاده از امکاناتی که پدرشان برایشان فراهم آورده بود، بزرگ شدند. همه در شهر به خاندان ما احترام می گذاشتند. هر یک از عموهایم ازدواج مناسبی کرد و قطعه ای زمین سهم برد و پایه های خانواده اش را بر آن بنا نهاد.
پدرم هم قطعه زمینی یا به عبارت دقیق تر باغ میوه ای سهم برد و در کسوت یک صاحب منصب محلی در شهرمان، کابل، پایتخت پرهیاهوی افغانستان که در سینه ی آسیای مرکزی پناه گرفته، مشغول کار شد. بعدها در جریان زندگی ام، جغرافی برایم اهمیت پیدا کرد. پدر جان صرفاً رونوشتی کم رنگ از شخصیت پدربزرگم بود، طرحی که گویی با فشار کافی مداد ترسیم نشده و به همین علت، خصوصیات برجسته ی پدرش را نشان نمی داد. نیات مثبت پدرش را به ارث برده بود، ولی ثبات رای او را نداشت.
پدر جان بعد از ازدواج با مادرم، سهمش را، که همان باغ میوه بود، از املاک خانوادگی گرفت و از آن پس خودش را وقف این باغ کرد. شبانه روز از آن مراقبت می کرد، از درخت ها بالا می رفت تا بهترین میوه ها و توت ها را برای مادرم بچیند. شب های تابستان، سرمست از تماشای شاخه های پربار و عطر مطبوع هلوهای رسیده میان درخت ها می خوابید. بخشی از محصول باغ را در ازای ضروریات و نیازهای خانه معامله می کرد و از آنچه به این ترتیب به دست می آورد، کاملاً راضی بود. قانع بود و بیش از سهمش چیزی نمی خواست.
مادرم براساس آنچه از گوشه وکنار شنیدم و کنار هم قرار دادم، زن زیبایی بود. طره های پرپشت و آبنوس مانند گیسوانش روی شانه هایش می ریخت. چشمانی گیرا و گونه هایی زیبا داشت. هنگام کار آهنگی را زمزمه می کرد، همیشه گردنبندی با آویز سبزرنگ به گردن می آویخت و آش های خوشمزه اش، که از رشته و گوشت ادویه دار خردشده در آب گوشت و ماست تهیه می شد و شکم را در سرمای سخت زمستان گرما می بخشید، معروف بود. زندگی زناشویی کوتاه مادر و پدرم شاد و موفق بود، این را می توانستم از برق نگاه پدرم وقتی گه گاه از مادرم حرف می زد، بخوانم . گرچه تقریباً یک عمر طول کشید، اما هر آنچه را از مادرم می دانستم کنار هم قرار دادم و خودم را قانع کردم که احتمالاً مرا برای خطایی که در حقش مرتکب شده بودم بخشیده است. با اینکه هرگز او را نمی دیدم، اما باز هم به عشق و محبتش نیاز داشتم.
نزدیک به یک سال پس از ازدواج شان، مادرم پسر سالمی به دنیا آورد. پدرم با اولین نگاه به اندام درشت پسرش، اسمش را اسد؛ یعنی شیر گذاشت . پدربزرگم طبق رسم مسلمانان، در گوش نوزاد اذان خواند. فکر نمی کنم اسد، همان موقع هم فرقی با الانش داشت. به احتمال زیاد، اصلاً اذان بوبا جان را نشنیده؛ چون حواسش معطوف شیطنت هایش بوده و دعوت به درست کاری را پشت گوش انداخته است.
اسد با احساس مالکیت کل جهان قدم به این دنیا گذاشت. به هر حال، اولین پسر پدرم و افتخاری عظیم برای خانواده ام محسوب می شد، نام خانوادگی مان را زنده نگه می داشت، زمین را به ارث می برد و از پدر و مادرمان به وقت پیری مراقبت می کرد. انگار چون می دانست بعدها در زندگی چه انتظاراتی از او دارند، شیره ی جان پدر و مادرمان را می مکید. آن قدر شیر می خورد تا سینه ی مادرم مجروح می شد و از حال می رفت. پدرم برای بازی پسرش اسباب بازی می ساخت، برای تعلیم و تربیتش برنامه ریزی می کرد و با عزمی که هر روز محکم و محکم تر می شد، سعی داشت زندگی را طوری بچرخاند که بتواند همسر تازه فارغ شده اش را در کمال سلامت نگه دارد و به خوبی تغذیه کند.
مادرم به همسرش، فرزند پسری، آن هم یک فرزند سالم ، بخشیده بود و از این بابت به خودش می بالید. از ترس آنکه مبادا همسایه ها و اقوام حسادت کنند و به فرزندش چشم زخمی برسد، سنگ آبی کوچکی را که خواهرشوهرش برای دور نگه داشتن چشم شور یا نظر به او داده بود، به لباس نوزادش دوخته بود. البته به این هم بسنده نکرده بود و شیوه ها و کلک های دیگری هم به کار می برد تا با هرگونه چشم زخمی مبارزه کند. اگر به نظرش می رسید که اسد وزن اضافه کرده است یا مهمانی درباره ی گونه های سرخ و گوشتالودش اظهارنظر می کرد، مادرم به ناخن هایش چشم می دوخت یا زیرلب نام خدا را بر زبان می آورد تا حرف شان را قطع کند. حسادت می توانست با قدرت صاعقه ای بر یک زمین باز، باعث چشم زخم شود.
مادرمان شیر خوبی داشت و اسد روز به روز فربه تر می شد، صورتش شکل می گرفت و ران هایش چاق تر می شد. چهل روز که از تولدش گذشت، مادرم از اینکه فرزندش دوران خطر را به سلامتی پشت سر گذاشته ، نفس راحتی کشید. آخر بچه ی همسایه دو هفته بعد از تولد بدنش چنان سفت و دچار لرزش شده بود که گویی شیطان تکانش می دهد. روح کوچکش حتی قبل از آن که بتوانند برایش اسم بگذارند، از کالبدش جدا شده بود. بعدها فهمیدم که اگر بند ناف را با چاقویی کثیف ببرند، احتمال آلوده شدن خون و عفونت کردن کودک وجود دارد. درست یا نادرست، ما افغان ها معتقدیم جوجه را باید آخر پاییز شمرد.
مانند بسیاری از مادران، مادر جان هم از نیروی دانه ی صحرایی اسپند بهره می گرفت. مشتی دانه ی سیاه را روی شعله های آتش می ریخت تا بترکند و دود کنند، آن وقت درحالی که دود حاصل از آن، بالای سر اسد شناور می شد، این شعر را می خواند:

اسفند و اسفند دونه، اسفند سی وسه دونه
قضا به دور، بلا به دور، به حق این صاحب نور
مرغ زمین، مرغ هوا
جن و پری، آدمیزاد
خویش و قوم و بیگانه
بترکه چشم حسود، بترکه چشم بخیل
به حق شاه مردان، درد و بلا بگردان

شعر به مذهب زرتشتی، پیش از ظهور اسلام، بر می گردد، اگرچه مسلمان ها هم به تاثیر آن ایمان دارند. پدرم تماشا می کرد و از اینکه همسرش این همه مراقب فرزندش بود، راضی به نظر می رسید و این مراقبت خیلی هم مفید بود! مرگ مادرم زندگی برادرم را به اندازه ی زندگی من تحت تاثیر قرار نداد؛ چون هنوز هم اولین فرزند پدرم بود و هنوز هم به قیمت زندگی دیگران، برای موفقیتش در آینده برنامه ریزی می شد. با بی مبالاتی هایش اطرافیان و به خصوص مرا می آزرد، ولی بازهم همیشه بدون آنکه تاوانی پس بدهد، از همه چیز تبرئه می شد. در مدت دو سالی که مادرم به او شیر داد، آن قدر قوی شده بود که بتواند جایگاهش را در این دنیا سفت و محکم کند.
اما مادرم قبل از آنکه بتواند نظرقربانی به لباس من بدوزد، نام خدا را برایم زمزمه، یا به ناخن هایش نگاه کند و با عشق و محبت اسپند بالای سرم بچرخاند، از دنیا رفت. به این ترتیب، زندگی من مجموعه ای از بداقبالی ها و عواقب ناشی از چشم زخم ها شد. تولدم تحت تاثیر مرگ مادرم قرار گرفت و وقتی بوبا جان سوگوارانه در گوشم اذان می خواند، دیگران بالای کالبد بی جان مادرم دعایی کاملاً متفاوت زمزمه می کردند. اذانی که با صدای پدربزرگم خوانده شد، راهش را به تاروپود وجودم باز کرد تا مرا به ایمان داشتن دعوت کند و چون این نوا را شنیدم، رستگار شدم.
مادرم را در گورستانی اختصاصی نزدیک خانه مان دفن کردند. زیاد بر سر مزارش نمی رفتم، هم از آن رو که کسی مرا به آن جا نمی برد و هم اینکه همیشه گناهکار محسوب می شدم . خودم می دانستم که من، مادرم را رهسپار قبرستان کرده ام، اما مردم هم مدام این را به من یادآوری می کردند.
پدرم، به بیوه ای با یک پسر دو ساله و دختری نوزاد تبدیل شد. برادرم بدون آنکه چندان از نبود مادرمان آشفته باشد، با بدخلقی تاتی کردن می آموخت، درحالی که من ساده لوحانه سینه ی مادرم را می جستم . پدرم که دو کودک در خانه داشت، عروسش را به خاک سپرد و بعد سعی کرد مادری جدید برای فرزندانش پیدا کند.
پدربزرگم با علم به اینکه یک نوزاد تازه متولد شده را نمی توان به مراقبت های غیرفطری یک مرد سپرد، سعی کرد به این جست وجو سرعت ببخشد. از آن جایی که وزیر بود، با تمامی خانواده های آن دور و بر آشنایی داشت . یک کشاورز محلی را می شناخت که پنج دختر داشت و بزرگ ترینشان به سن ازدواج رسیده بود. بوبا جان یقین داشت که این کشاورز برای نگهداری از پنج دختر مجردش تحت فشار است و مسلماً پسر او را به عنوان خواستگار می پذیرد.
این شد که پدربزرگم به خانه ی آن ها رفت و در وصف پسرش به عنوان یک فرد اصیل و قابل اعتماد به سخنرانی پرداخت ، پسری که دست نامهربان روزگار او را خیلی زود بیوه کرده بود. سپس موضوع ازدواج پدرم با بزرگ ترین دختر خانواده را مطرح کرد؛ و ضمن اینکه در نهایت متانت و آرامش بر لزوم نگهداری از دو کودک کوچک پدرم تاکید می کرد، مراحل این وصلت را سرعت بخشید. ظرف چند ماه، محبوبه پا به خانه ی ما گذاشت که البته، همان طورکه برای همه ی عروس ها مرسوم بود، اسمش را عوض کردند و یک اسم خانگی برویش گذاشتند. در فرهنگ ما کنار گذاشتن نام قدیمی یک زن، نوعی احترام محسوب می شود. البته از نظر من، این کار معنایی بیش از این ها دارد. به گمانم به این شیوه به عروس می گویند دیگر به پشت سر و گذشته اش نگاه نکند که گاهی کار خوبی هم هست.
کوکوگُل، در میان پنج خواهرش از همه بزرگ تر بود و از سنین پایین برایشان مادری کرده بود، به همین دلیل کاملاً توانایی نگهداری از دو کودک را داشت. او خیلی زود تصمیم گرفت در سایه ی مادرم زندگی نکند. معدود وسایل تزئینی خانه را جابه جا کرد، لباس های مادرم را دور ریخت و هر چه را یادگار مادرم بود پاک کرد، البته به جز من و برادرم. ما دو نفر تنها نشانه ای بودیم که ثابت می کرد او زن اول نیست، هرچند داشتن چنین مقامی مزیتی بزرگ محسوب می شود، حتی اگر زن اول در قید حیات نباشد.
آن زمان ها رسم بود مردها چند زن بگیرند، رسمی که بنا بر شنیده هایم از زمان جنگ های صدراسلام و با هدف حمایت از بیوه زنان رایج شده بود. در واقع، چنین شیوه ای باعث ایجاد تنش و اضطرابی پنهانی میان زن ها می شد. موقعیت زن اول با زن های بعدی قابل مقایسه نبود، اما کوکوگل به واسطه ی وجود زنی که هرگز او را ندیده و نمی توانست با او رقابت کند، از داشتن چنین مزیتی محروم شده و تازه مجبور بود از فرزندانش هم مراقبت کند.
کوکوگل زن بدذاتی نبود. به من گرسنگی نمی داد، مرا نمی زد یا از خانه بیرونم نمی کرد. در حقیقت شکمم را سیر می کرد، مرا به حمام می برد، لباس هایم را می پوشاند و همه ی کارهایی را می کرد که یک مادر باید انجام دهد. زبان که باز کردم، به او گفتم مادر و اولین قدم های کودکانه ام را به سوی او برداشتم، زنی که در هنگام تب ها و بیماری های دوران کودکی از من مراقبت می کرد.
بااین حال همه ی این کارها با حفظ فاصله ی مناسب انجام می شد. طولی نکشید که توانستم ناراحتی او را احساس کنم، گرچه سال ها طول کشید تا بتوانم روی این‎ احساس اسمی بگذارم. برادرم هم همین طور بود و درعین حال متفاوت. چند ماه بیشتر طول نکشید که «کوکوگل » را جایگزین «مادر» کرد و یادش رفت قبلاً به جای او زن دیگری وجود داشته. کوکوگل که می دانست برادرم کلید دستیابی به قلب پدر است، برای رسیدگی به نیازهای او بیشتر تلاش می کرد. پدر تن آسای من هم ، مواقعی که در خانه حضور داشت از اینکه توانسته بود برای فرزندانش مادری مناسب پیدا کند، از خودش راضی و خشنود بود. اما پدربزرگم که سنی داشت و تجربه ی بیشتری، می دانست باید مراقب ما باشد و حضور دائمی داشت.
من یتیم محسوب نمی شدم. پدر و مادر و خواهر و برادر، خانه ای گرم و غذای کافی داشتم. باید احساس کامل بودن می کردم.
اما بدون مادر بودن، مثل آن است که آدم را برهنه وسط برف بگذارند. بزرگ ترین ترس من، وحشتی که کنار عشقی که به فرزندانم دارم رشد می کند، آن است که مجبور شوم آن ها را به همین شیوه رها کنم.
نمی دانم، اصلاً هیچ وقت این وحشت تمام می شود یا نه ؟

فصل دوم: فریبا

کوکوگل چهره ای دلپذیر داشت، اما در میان جمع به چشم نمی آمد. تقریباً به بلند قامتی پدرم بود و موهای مشکی و پرپشتش تا شانه هایش می رسید. از آن موهای لختی که فقط چند دقیقه بعد از فر کردن، صاف و باز می شود. اندامش گوشت آلود بود؛ بنابراین نمی شد گفت ظریف است و درعین حال لاغرتر از آن بود که چهارشانه محسوب شود. وجود این زن را با مجموعه ای از رنگ های متوسط نقش زده بودند.
دو سال پس از ازدواجش با پدرم، اولین فرزندش را، که یک دختر بود، به دنیا آورد و بلافاصله روح مادرم را مسبب این بداقبالی دانست. خواهر ناتنی ام را به یاد مادربزرگ مرحومم، نجیبه نامیدند. نجیبه صورت گرد و چشم های تیره ی کوکوگل را به ارث برده بود که در قابی از ابروهای کمانی و پرپشت قرار داشت . کوکوگل طبق سنت، در چشم های دخترش سرمه کشید تا قدرت دید خوب و چشمانی گیرا داشته باشد. دو ماه اول، کوکوگل ساعت ها سعی می کرد معجونی از برگ و تخم رازیانه درست کند که درد معده ی نجیبه را تسکین بدهد و فریادهایش را متوقف کند. تا زمانی که مشکل مزاجی نوزاد حل شد، مادر و فرزند هر دو از کم خوابی کلافه و خسته شده بودند.
بردباری کوکوگل با فرزندخوانده هایش پس از به دنیا آمدن دخترش از قبل هم کمتر شد. حالا که بیش از گذشته احساس می کرد ما فرزندان واقعی اش نیستیم، زود از کوره درمی رفت و با نیش زبانش ما را می آزرد و پشت دست مان می زد تا تربیت مان کرده باشد. وقت هایی که پدرمان در خانه نبود، غذا را با بی علاقگی و شلختگی تهیه می کرد. فقط غروب ها که پدرم به خانه برمی گشت، مثل یک خانواده ی واقعی غذا می خوردیم.
با به دنیا آمدن نجیبه، زهدان کوکوگل برای بچه دار شدن آماده تر شد و طی چهار سال بعدی سه دختر دیگر هم به دنیا آورد. با هر بارداری، از میزان صبوری اش کاسته و بیشتر و بیشتر از پدرم که عاشق صلح و آرامش بود و خودش نمی توانست آن را ایجاد کند، دور می شد. سلطانه یک سال بعد از نجیبه به دنیا آمد. کوکوگل هیچ تلاشی برای پنهان کردن امیدش به پسردار شدن نمی کرد و برخلاف او، این مساله برای پدرم به طرز عجیبی بی تفاوت بود. در سومین بارداری اش که تقریباً دو سال بعد رخ داد، نذر و نیاز کرد، با بی میلی به فقرا صدقه داد و هر چه را گفته بودند برای پسردار شدن مفید است ، خورد. تولد ماریه او را کاملاً ناامید کرد و به این باور راسخ رساند که روح مادرم به طرزی قدرتمند زهدانش را نفرین کرده است . وقتی خواهر چهارمم، مریم، به دنیا آمد، کوکوگل دیگر نه ناامید شد و نه متعجب. و با این تصور که از سوی روح مادرم تسخیر شده ، به تلخی تصمیم گرفت دیگر بچه دار نشود و به این ترتیب اسد تنها پسر پدرم باقی ماند.
اولین خاطرات من باید از عروسک مورد علاقه ام یا مدرسه باشد، اما بچگی من طور دیگری گذشت. کوکوگل روی چند بالش در اتاق نشیمن لم داده و ماریه را که تازه متولد شده بود، محکم لای چادر نمازش پیچیده و به او شیر می داد. من پنج ساله بودم.
کوکوگل فریاد زد: «فریبا!». صورت ظریف ماریه در هم رفت. آن قدر او را محکم پیچیده بودند که هیچ عکس العملی نمی توانست نشان بدهد.
من که فقط چند قدم با او فاصله داشتم، گفتم : «بله مادر جان.» کوکوگل که هنوز دوران نقاهت بعد از زایمان را می گذارند، نباید به جز شیردادن به بچه کار دیگری انجام می داد. این را خوب می دانستم؛ چون مدام به من یادآوری می کرد.
«فریبا، خاله ت یک کم خورش مرغ گذاشته روی اجاق که دارد می پزد. البته به همه ما نمی رسد. بهتر است چند تا سیب زمینی از بیرون بیاوری تا همه بتوانیم غذا بخوریم.»
این حرفش دو معنی داشت؛ یکی اینکه پدر و برادرم تنها کسانی بودند که آن شب مرغ می خوردند و بقیه باید با سیب زمینی سر می کردند و دوم اینکه باید به حیاط سرد پشتی می رفتم و از زیر خاک سیب زمینی در می آوردم . اول فصل، تعدادی سیب زمینی، تربچه، هویج و شلغم پشت خانه چال کرده بودیم تا زیر خاک سالم بمانند.
«مادر جان، نمی شود به اسد بگویی بیاوردشان؟» هوای بیرون سرد بود و می دانستم که باید با بیل کلنجار بروم.
«اسد این جا نیست، ما هم الان سیب زمینی لازم داریم، وگرنه به موقع برای شام حاضر نمی شوند . کت و دستکش هایی که پدرت برایت خریده، بپوش. فقط چند دقیقه طول می کشد».
نمی خواستم بروم.
«عزیزم، برو دیگر ! نمی خواهی به مادرت کمک کنی؟!»
کلمات محبت آمیزش مانند کره روی نان داغ بود. در میان شان آب شدم.
یادم می آید اول با بیلی که تقریباً هم اندازه ی خودم بود کلنجار رفتم و بعد آن را کنار گذاشتم تا بیلچه ی باغبانی را که برایم قابل استفاده بود، پیدا کنم. نفسم در هوای سرد شبانگاهی یخ بسته و انگشت هایم علی رغم اینکه دستکش پوشیده بودم، بی حس شده بود. به سرعت چهار تا سیب زمینی درآوردم و درست وقتی می خواستم بقیه را دوباره زیر خاک کنم ، چشمم به تربچه ها افتاد. بدون هیچ دلیل خاصی، تربچه ها را هم درآوردم و چون دست هایم پر بود، آن ها را گذاشتم توی جیب هایم.
از آشپزخانه فریاد زدم: «آوردم شان، مادرجان.»
«آفرین دختر خوب! خدا حفظت کند، فریبا. حالا آن ها را بشوی، پوست شان را بِکَن و بگذارشان توی قابلمه تا با رب گوجه بپزد.» ـ ماریه شروع به گریه کرد.
همان کاری را انجام دادم که کوکوگل گفته بود و درحالی که مواظب بودم حین کار انگشت هایم را نبرم، طوری که یادم داده بود، سیب زمینی ها را خرد کردم. در میان فکر و خیالاتم، تربچه ها را هم شستم و خرد کردم و برای خودم خلاقیت به خرج دادم و آن ها را هم ریختم توی قابلمه. محتویات قابلمه را هم زدم، در آلومینیمی ظرف را گذاشتم و رفتم تا به خواهران دیگرم سر بزنم.
«این بوی بد چیه ؟! فریبا! چی کار کردی؟!» ـ انگار صدای کوکوگل دست وپا داشته باشد در کل خانه پیچید. کمی قبل تر متوجه بوی بد شده بودم، ولی با بازیگوشی یک بچه ی پنج ساله توجهی به آن نکردم .
اصلاً به فکرم هم خطور نمی کرد که این بوی بد به کار من ربط داشته باشد، تا اینکه کوکوگل خودش را جمع وجور کرد، از جا برخاست، به آشپزخانه رفت و در قابلمه را برداشت. ابری از بخار تند و بدبو اتاق را پر کرد. متعجب از اینکه چطور متوجه چنین بویی نشده بودم، بینی ام را با دست هایم پوشاندم.
«فریبا، تو چقدر احمقی! احمق!» درحالی که دست به کمر ایستاده بود، سرش را تکان می داد و می غرید و این کلمات را پشت سر هم تکرار می کرد.
قطعات قرمز رنگ تربچه های خردشده، به وضوح به کوکوگل نشان می داد چه دسته گلی به آب داده ام . آن روز یاد گرفتم که آن ترب های قرمزرنگ سفت موقع پختن بوی وحشتناکی می دهند. هرگز نه این بو را و نه احساس آن روز را فراموش نمی کنم .
بعد از هر زایمان، همان کارهایی که کوکوگل برای نجیبه کرده بود، تکرار می شد. چشم های نوزادان را سرمه می کشیدند، در چهل روزگی شان شیرینی می خریدند و برای پرپشت و ضخیم شدن موهایشان، سرشان را می تراشیدند و من، همیشه برای دید ضعیف چشمانم، بداقبالی و کم پشتی موهایم حسرت به دل ماندم؛ چرا که هیچ کدام از این کارها را برای من انجام ندادند.
وقتی موعد مدرسه رفتنم رسید، کوکوگل پدر جان را قانع کرد که به کمک من برای نگهداری بچه های کوچک تر نیاز دارد. پدرم هم که نمی توانست کس دیگری را برای کمک کردن پیدا کند، موافقت کرد یک سال دیرتر به مدرسه بروم . با اینکه سنی نداشتم ، اما مفید بودم، می توانستم وسایل را بیاورم و کارهای کوچک را انجام بدهم. اما این وضعیت حتی وقتی خواهرانم بزرگ شدند هم ادامه یافت.
خوشبختانه بوبا جان حواسش حسابی به ما بود. هر از گاهی به ما سر می زد و حقیقتاً رفتار کوکوگل در حضور او متفاوت بود. پدربزرگم من و اسد را صدا می کرد تا همراه هم قدم بزنیم و ما صدای جرینگ جرینگ سکه و آبنبات را در جیب هایش می شنیدیم . برای همین ها بود که برای هیچ مهمانی به اندازه ی او چشم به راه نمی ماندیم. از ما می خواست ذکرهای نماز را برایش بخوانیم و در همان حال لباس هایمان را بررسی می کرد و بازویمان را نیشگون می گرفت تا با توجه به گوشت بازویمان مطمئن شود به اندازه ی کافی غذا می خوریم. کوکوگل که از این عدم اعتماد پدر شوهرش رنجیده خاطر به نظر می رسید، زیرچشمی به این صحنه ها نگاه می کرد.
با این وصف ملاقات های بوبا جان تغییر خاصی در شرایط من در خانه ایجاد نکرد. خواهرانم بزرگ می شدند، کوکوگل بیشتر و بیشتر به مراقبت از آنان مشغول می شد و کارهای بیشتری در خانه روی دوش من می افتاد. به مرغ ها غذا می دادم و از بزمان مراقبت می کردم. هر روز فرش ها را می تکاندم و مواظب بچه های کوچک تر بودم. وقتی نجیبه به سن مدرسه رسید، کوکوگل زبان به شکوه گشود که کارهای خانه بیش از آن است که تنهایی از عهده شان برآید. این شد که پدرم قبول کرد یک سال دیگر هم مرا عهده دار امور خانه کند. خواهران کوچک ترم به سوی مدرسه می شتافتند تا حساب و کتاب یاد بگیرند و من در خانه آشپزی کردن می آموختم. آن قدر لک غذا از روی لباس های کثیف ساییده بودم که دست هایم پوسته پوسته و ترک خورده بود. بااین حال، دردناک تر از این ها ماندن در آشپزخانه و تماشای دیگران بود که هر روز صبح با عجله لباس می پوشیدند و به مدرسه می رفتند.
اشتیاق وافر کوکوگل به خرافه ، شرایط را بیش از پیش عذاب آور می کرد. فرهنگ ما سرشار از خرافه است، اما کوکوگل با تعصبی خاص به آن ها عقیده داشت. نباید با جوراب می خوابیدیم وگرنه احتمال داشت کور شویم. اگر ظرف نقره ای از دست کسی بر زمین می افتاد، من باید خانه را از بالا تا پایین تمیز می کردم؛ چون به احتمال زیاد مهمان از راه می رسید. اگر موقع غذا خوردن و یا نوشیدن، به سرفه می افتاد شروع می کرد به نفرین کردن کسانی که بی شک در جایی پشت سرش حرف های بدی می زدند، و فکر می کنم اعتقادش به اینکه دیگران به زندگی نسبتاً مرفه او حسادت می کنند، یکی از موارد مورد علاقه اش بود.
از آن جایی که خرافات رایج برای کوکوگل کافی نبود، چیزهایی هم از خودش درمی آورد؛ مثلاً اگر دو پرنده بالای سرش پرواز می کردند، معنایش این بود که به زودی با دوستی صمیمی بگومگو می کند، اگر سیب زمینی هایش روی اجاق ته می گرفت ، یعنی کسی از دست پختش بدگویی می کند و اگر بیش از دو بار عطسه می کرد مفهومش این بود که ارواح شیطانی سربه سرش می گذارند. پدر جان به کوکوگل حرفی نمی زد، اما پنهانی برای ما توضیح می داد که کدام یک از این اعتقادات ساخته و پرداخته ی کوکوگل است تا ما آن ها را با کسی در میان نگذاریم. البته فایده ای هم نداشت که پدر جان خودش را از این بابت ناراحت کند؛ چون کوکوگل عادت نداشت افکارش را برای خودش نگه دارد و همه ی همسایه ها با این خیالپردازی های او آشنا بودند.
در گوشه ای از باغ مان تعدادی درخت شاه توت بسیار زیبا داشتیم که شاخه های بزرگ شان آویزان شده بود و می توانستیم میوه هایشان را به راحتی بچینیم. این درخت ها ریشه هایی محکم و تنه های کلفتی داشتند. پوست تنه ی یکی از درختان که وسط سایر درخت ها قرار گرفته بود، چنان ناصاف و گره دار بود که کوکوگل قسم می خورد می تواند چهره ی روح شیطانی را در میان حلقه های چوبی آن ببیند. اگرچه از چهره ای که میان پوسته ی گره دار درخت می دید می ترسید، اما شاه توت هایی را که روی شاخه های بالایی بودند، خیلی دوست داشت. هر وقت هوس شاه توت می کرد، مرا احضار می کرد.
کاسه ای سرامیکی از کابینت بیرون می آورد و با صدایی شیرین و مطبوع می گفت: «فریبا جان، لطفاً یک کم شاه توت از باغ بِکَن. می دانی که هیچ کس مثل خودت نمی تواند توت ها را با این دقت بچیند . اگر یکی دیگر را بفرستم، فقط آب شاه توت نصیبم می شود.»
نیازی به این همه زبان بازی نبود، اما وقتی می دیدم کوکوگل جرات بیرون آمدن ندارد، ناخوآگاه لبخند می زدم. در مقام دختری دوازده ساله، استخوانی و موفرفری، از کوکوگل بیش از معماهای مرموز درختان باغ می ترسیدم. در حقیقت، در روشنایی روز و وقتی خانه پر از آدم و تقاضاهای رنگ و وارنگ شان بود، باغ تنها پناهگاه من محسوب می شد.
یکی از شب های هفته که خواهرانم روی تکالیف درسی شان قوز کرده بودند، کوکوگل به شدت هوس شاه توت کرد. بدون هیچ اعتراضی با یک کاسه ی خالی از در پشتی خارج شدم و به طرف درختی رفتم که تنه ی گره دارش در میان نور کهربایی مهتاب دیده می شد. چون نور کم بود، از انگشتانم استفاده کردم تا از میان برگ ها مرا به طرف توت ها راهنمایی کنند. فقط دو سه تا توت چیده بودم که نسیم ملایمی را درست مانند زمزمه ای آرام پشت سرم حس کردم.
برگشتم و چشمم به پیکر نورانی مردی افتاد که آن جا ایستاده بود. به آرامی دستش را روی شانه ام گذاشت ، دستش آن قدر سبک بود که حسش نمی کردم و همین جرات نفس کشیدن را از من می گرفت.
نگاهم، انگشتان باریکش را دنبال کرد تا به بازویش رسید و بالاخره توانستم کل وجودش را ببینم. پیر بود، ریش سپیدی چانه اش را می پوشاند و چین های متقاطعی صورتش را نقش زده بود. ابروهای سفید و پرپشتش چنان روی چشم هایش سایه انداخته بود که فقط شکاف باریکی از چشمان آبی خاکستری اش از میان آن ها دیده می شد. بلافاصله فهمیدم که دوست است و قلب پرتپشم با شنیدن صدایش آرام گرفت.
«فریبا جان، در تاریکی، وقتی نمی توانی زمین زیر پایت را ببینی وهنگامی که انگشتانت به جز سیاهی شب را حس نمی کند، تنها نیستی. من باتو هستم. درست مانند انعکاس مهتاب بر آب.»
پلک زدم و دیگر ندیدمش. به اطراف نگاه کردم، انتظار داشتم ببینمش که قدم زنان از میان درخت ها عبور می کند، اما چیزی ندیدم. درحالی که طنین صدایش را می شنیدم، گفته هایش را در ذهنم تکرار کردم. آن ها را با خودم زمزمه کردم تا یادم نرود. به ندرت می شد کسی نامم را به این شیرینی ادا کند.
کوکوگل از داخل خانه صدایم کرد: «فریبا!» صبرش تمام شده بود.
باعجله تا جایی که می توانستم شاه توت چیدم. انگشتانم از آب شاه توت های رسیده بنفش شده بود. بعد درحالی که به پشت سرم نگاه می کردم تا شاید یک بار دیگر پیرمرد را ببینم، شتابان به داخل خانه برگشتم. با دست هایی لرزان، کاسه را جلوی کوکوگل گذاشتم. نشسته بود و خواهرانم را که سخت برای انجام تکالیف شان تلاش می کردند، زیر نظر داشت. شروع به خوردن کرد، درحالی که من بی حرکت مقابلش ایستاده بودم.
با لحن تندی پرسید: «چی شده؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟»
«مادر جان، بیرون بودم، زیر درخت شاه توت.»
«خب؟!»
«می دانید، آن جا که بودم... پیرمردی را دیدم. از وسط نور، از وسط روشنایی ظاهر شد. اسمم را صدا زد و به من گفت که تنها نیستم. گفت که کنارم می ماند. » وقتی گفته هایش را تکرار می کردم، می توانستم صدایش را در ذهنم بشنوم.
کوکوگل که با تردید نگاهم می کرد، صاف نشست و گفت: «یک پیرمرد؟! کجا رفت؟»
«ناپدید شد. یک دفعه پیدایش شد، حس کردم دستش را گذاشت روی شانه ا م . به محض اینکه حرفش را زد، غیب شد. ندیدم کجا رفت، ناپدید شد! نمی دانم کی بود.» نفسم بند آمده بود، اما نترسیده بودم. صبر کردم تا کوکوگل آنچه را شاهدش بودم تفسیر کند.
کوکوگل هیجان زده به خدا متوسل شد: «بسم الله! یک فرشته دیدی! فرشته بوده، دختره ساده! تشخیص ندادی که یک فرشته دست گذاشته روی شانه تو و قول داده مراقبت باشد؟!»
فرشته؟! یعنی ممکن بود؟ پدربزرگم وقتی برایمان سوره های قرآن را می خواند، درباره ی فرشته ها و قدرت آسمانی شان داستان هایی تعریف کرده بود. چقدر کور بودم که یک فرشته را مقابلم تشخیص ندادم! کوکوگل با خشم به حرف زدن ادامه داد. از این عصبانی بود که من چطور یک مهمان آسمانی را نشناخته ام. خواهرانم با چشمانی متحیر به ما نگاه می کردند. صدای تیز کوکوگل در ذهنم در میان گفته های فرشته رنگ می باخت.
از من مراقبت می کرد. فرشته ی نگهبان من، مسیر جلوی رویم را روشن می کرد. هرگز تنها نمی ماندم.
جمعه ی بعد، منتظر پدرم بودیم تا از مسجد برگردد. کوکوگل به پدرمان گفته بود دعا کند تا یک فرشته ی نگهبان هم به ملاقات او و دخترانش بیاید. پدرم درباره ی این اتفاق حرف زیادی نزده بود. نمی دانستم موضوع را چقدر باور کرده و یا اصلاً باور کرده است یا نه.
من و کوکوگل هر دو باور کرده بودیم و در این باره با یکدیگر هم رای بودیم. او تغییرات کوچکی را در من می دید و من هم متوجه بودم که این تغییرات چه اثری روی او دارند. با غرور بیشتری راه می رفتم و گرچه دستوراتش را اجرا می کردم، ولی دیگر مثل گذشته با ترس و لرز این کار را انجام نمی دادم . هر موقع از شبانه روز با شهامت به باغ رفت و آمد می کردم. تقریباً انتظار داشتم فرشته ی نگهبانم دوباره ظهور کند و باز هم آن کلمات آرام و اطمینان بخش را به زبان بیاورد.
کوکوگل در پوست خودش نمی گنجید. برای دوستانش لاف می زد که فرشته ای به دیدن من؛ یعنی دختر کوکوگل، آمده است. این ملاقات، نویدبخش طالعی خجسته بود و کوکوگل امیدوار بود بخشی از این نور نصیب او شود؛ بنابراین با دقتی بیشتر شروع کرد به واکاوی رویاهایش و به دنبال نشانه هایی گشت که ثابت کنند پیام های آسمانی برای او هم ارسال می شود. وقتی در خانه نماز می خواند، می شنیدم که دعاهای جدیدی می خواند. با من کمی ملایم تر صحبت می کرد و دست نوازشی به موهایم می کشید.
خواهرانم نسبت به کل ماجرا کنجکاو بودند، اما علاقه ی وافر کوکوگل را به ملاقات با مردی که من در باغ دیده بودم، درک نمی کردند.
نجیبه که از نظر سنی از بقیه به من نزدیک تر بود، بیشتر از آن ها از واکنش های کوکوگل تعجب می کرد.
با کنجکاوی پرسید: «فرشته چه شکلی بود، فریبا؟ ازش ترسیدی؟» چهارزانو روی زمین نشسته بودیم و نخودها را از پوست شان در می آوردیم.
«مثل پیرمردهای معمولی بود، مثل پدربزرگ ها.» کلماتم زیادی ساده بود، ولی نمی توانستم جور دیگری پاسخ بدهم.
«پدربزرگ کی؟ پدربزرگ خودمان؟»
«نه، شبیه کسانی که می شناسیم نبود. یک پدربزرگ معمولی» ـ مکث کردم، می خواستم نسبت به فرشته باانصاف باشم . ـ نورانی بود، اسم من را هم می دانست. ـ مشتی نخود ریختم توی کاسه ای که میان مان بود.
نجیبه ساکت بود و به توصیفات من گوش می داد. بعد گفت: «خب، خوشحالم که ندیدمش. فکر کنم اگر می دیدمش، می ترسیدم.»
اگر من هم آن جا نبودم و چشمان آبی خاکستری اش را ندیده بودم، همین را می گفتم. صدای محکمش، از میان تاریکی عبور می کرد و جای ترسی باقی نمی گذاشت. با همه ی این ها، حرف های نجیبه باعث می شد احساس شجاع بودن کنم.
از نظر کوکوگل موضوع به این شکل نبود. کم کم شروع کرد به نسبت دادن این دیدار به خودش. یک روز شنیدم با دو نفر از دوستانش حین صرف چای صحبت می کرد.
«بعدش ناپدید شد؟! همین طوری؟!»
کوکوگل با لحن گزنده ی مخصوص به خودش پاسخ داد: « پس انتظار داشتی یک اسب و کالسکه بیایند و او را ببرند؟» دوستانش معمولاً از شنیدن این داستان سرگرم می شدند، مگر موقعی که مسخره شان می کرد.
یکی از زن ها گفت: «حتماً خدا مراقب این دختر است که یک فرشته برایش فرستاده.»
زن دیگری با دلسوزی گفت: «می دانی، آن بیچاره، منظورم روح مادرش است، از بهشت مراقبش است. باید یک ربطی به این موضوع داشته باشد .»
اشاره ای که به مادرم شد، قوه ی تخیل کوکوگل را به کار انداخت : «من آن شب از فریبا خواستم برود به باغ. خیلی کم پیش می آید که این طوری هوس شاه توت کنم، اما احساس عجیبی داشتم . بس که دلم شاه توت شیرین می خواست، زبانم به گِزگِز افتاده بود. سعی کردم به روی خودم نیاورم، ولی نتوانستم. درست انگار چیزی از میان درختان من را صدا کند، دلم می خواست بدوم و بروم آن جا، ولی درگیر کمک به دخترها بودم تا تکالیف شان را انجام بدهند ، برای همین از فریبا خواستم چندتایی برایم بچیند . دختر خیلی خوبی است، برای همین به خاطر من رفت. این است که من مطمئن نیستم فرشته به دیدن کی آمده بوده. شاید هوس را او به دل من انداخته بوده تا احضارم کند، ولی من فریبا جان را به جای خودم فرستادم و حالا دیگر هیچ وقت اصل قضیه معلوم نمی شود .»
زن ها زیاد تحت تاثیر فرضیه ی کوکوگل قرار نگرفته بودند، ولی مخالفتی هم نکردند. درحالی که با دقت سینی و سه استکان چای داغ را در یک دستم داشتم و کاسه ای قند در دست دیگرم، وارد اتاق شدم .
کوکوگل گفت : «بافنده ها، فرش که می بافند حواس شان به فریبا جان هست، به خاطر رنگ قرمز فرش ها هیچ وقت نمی فهمید چقدر چای روی آن ها ریخته.» صدای خنده ی آرام زن ها را شنیدم و سرم را بیشتر پایین انداختم. وقتی استکان های چای را جلویشان می گذاشتم و قند تعارف می کردم، لبخندی مودبانه بر لب داشتم. متوجه بودم که به دقت مرا زیر نظر دارند.
کوکوگل گفت: «آفرین دختر جان.» یعنی دختر جان، وظیفه ات را خوب انجام دادی. با سینی فلزی خالی در دستم به آشپزخانه برگشتم . امروز دخترش بودم.
در حقیقت، بیشتر روزها دخترش بودم. از آن جا که به مدرسه نمی رفتم، زمان زیادی را در خانه و در کنار کوکوگل می گذراندم. در حقیقت، بار کارهای خانه بیشتر روی شانه های من بود و هر وقت که کارها مطابق میلش انجام نمی شد، به شدت سرزنشم می کرد. با این حال بیشتر اوقات من کنارش بودم. ما ساعت های زیادی با هم غذا می پختیم، خانه را تمیز می کردیم و به حیوانات می رسیدیم. زبان تند و تیزش به یک شنونده نیاز داشت، یک هدف. دوست داشتم با او به بازار بروم. کوکوگل انبوه گوجه فرنگی های لهیده را وارسی می کرد و بعد به فروشنده می گفت نکند زن چاق و سنگینش اشتباهی روی گوجه ها نشسته ! توی مغازه ی لوازم خانگی می پرسید، احتمالاً ظروف گران قیمت شان را از مجموعه ظروف دربار نیاورده اند؟ شوخ طبعی هایش یا باعث رنجش فروشنده ها می شد و یا آن ها را به خنده می انداخت و به او تخفیف می دادند.
مواقعی که برای خرید مایجتاجی مثل گوشت، سبزی یا کفش با فروشنده ها وارد معامله می شدیم، با هم متحد بودیم. با تقلید از رفتار بی پروای کوکوگل بر سر قیمت چانه می زدم و سعی می کردم به بهترین قیمت ممکن خرید کنم. او هم به علامت تایید سرش را تکان می داد. نه در بازار و نه در امور خانه، خواهران کوچک ترم نمی توانستند کارها را به خوبی من انجام بدهند.
کوکوگل شکایت می کرد که: «نجیبه، نگاه کن! این بلوز هنوز آب را سیاه می کند . چطور فکر می کنی تمیز شده؟ ندیدی خواهرت چطور کف صابون درست می کند؟ چند بار باید به تو بگویم انتظار نداشته باش لباس ها خود به خود تمیز شوند؟ خدا را شکر که دست کم یکی از دخترهایم می تواند در کارهای خانه کمکم کند.»
در چنین لحظاتی بود که احساس نزدیکی زیادی به او می کردم، به زنی که مادرم بود، بدون آنکه درواقع مادرم باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب ماه که پایین می‌آید