فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهره‌ی یک غریبه

کتاب چهره‌ی یک غریبه

نسخه الکترونیک کتاب چهره‌ی یک غریبه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهره‌ی یک غریبه

به او گفتند که نامش ویلیام مونک است، اما تصادفی که کرده بود، نیمی از زندگی‌اش، تمام گذشته و خاطراتش را از او گرفته بود. مونک ضمن تلاش برای پنهان کردن واقعیت، سر کار برمی‌گردد و موظف می‌شود راز قتل هولناک اشراف‌زاده‌ای را کشف کند. کاری مشکل برای مونک چرا که همراه با خاطراتش، مهارت‌های کاری، رابطه‌ها و مکان‌ها را هم از یاد برده بود. اکنون مونک با دو معمای بزرگ روبروست: معمای زندگی خودش و اسرار زندگی سرگرد مقتول. آن پری بانوی نویسنده انگلیسی، یکی از برجسته‌ترین آفرینندگان رمان‌های تاریخی/ پلیسی است که ملکه بلامنازع رمان پلیسی عصر ویکتوریایی لقب گرفته است. در سال ۱۹۹۰، آن پری با رمان چهره یک غریبه مجموعه ماجراهای بازرس ویلیام مونک را آغاز کرد که وقایعش بین سال‌های ۱۸۵۰ تا ۱۸۶۰ می‌گذرند. اکثر منتقدان، مجموعه ماجراهای ویلیام مونک را موفق‌ترین آثار آن پری قلمداد کرده‌اند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چهره‌ی یک غریبه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
The Face OF A Stranger
Anne Perry

به کرستین ام. جی. اینچ، به پاس تجدید دوستی گذشته.

۱

چشم باز کرد و چیزی جز خاکستری کم رنگی بالای سرش ندید، یکدست، مثل آسمان زمستان، سنگین و تهدیدآمیز. پلک زد و دوباره نگاه کرد. به پشت خوابیده بود. سطح خاکستری سقف بود، کثیف از گرد و خاک و دود سال ها.
آرام تکان خورد. تختی که رویش خوابیده بود سفت و کوتاه بود. تلاش کرد بلند شود و بنشیند و فهمید کار بسیار دردناکی است. سینه اش تیر کشید، دست چپش پانسمان شده بود و درد می کرد. به محض این که نیم خیز شد، درد کوبنده ای در سرش حس کرد، انگار چکشی به پشت چشمانش می کوبیدند.
یک بستر چوبی دیگر درست مثل تخت خودش کمی دورتر بود و مردی با چهره ای وا رفته روی آن دراز کشیده بود و بی قرار می جنبید، پتوی خاکستری اش به هم پیچیده و پیراهنش از عرق لک شده بود. پشت او هم فرد دیگری بود که پانسمانی غرق در خون پاهایش را پوشانده بود و پشت آن هم یکی دیگر و همین طور تا انتهای اتاق بزرگ که به شومینه ای سیاه و سقف دود گرفته ی بالایش می رسید.
وحشت در وجودش دوید، پوستش مورمور شد. در زندان بود! خدا می داند چه طور از این جا سر درآورده بود. خواب می دید؟ اما هوا کاملاً روشن بود! به سختی جابه جا شد و حیرت زده به دور و بر اتاق نگاه کرد. همه ی تخت ها اشغال بود و کسانی کنار دیوارها به صف شده بودند. هیچ زندانی در کشور اجازه ی چنین کاری را نمی دهد! باید بلند شوند و کار کنند؛ حتی اگر طبق دستور زندان کار نکنند، برای خودشان هم که شده باید تکان بخورند. گناه تنبلی حتی برای بچه ها هم بخشودنی نیست.
حتماً بیمارستان بود! نمی شود جز این باشد! با احتیاط دوباره دراز کشید و به محض این که سرش به بالش پوشالی رسید، آرامش در وجودش دوید. اصلاً به یاد نمی آورد چه طور از چنین جایی سر درآورده بود، یادش نمی آمد آسیب دیده باشد؛ البته شک نداشت که زخمی بود، دستش خشک بود و فرمان نمی برد و درد عمیقی در استخوانش حس می کرد و هر بار که نفس می کشید درد تیزی در سینه اش می پیچید. توفانی در سرش برپا بود. چه بر سرش آمده؟ احتمالاً حادثه ی بزرگی رخ داده بود، فروریختن یک دیوار، پرت شدن از روی اسب، افتادن از بلندی؟ اما هیچ چیز یادش نیامد، حتی خاطره ای کوتاه از لحظه ی ترسناک یک حادثه . هم چنان در ذهنش کندوکاو می کرد که چهره ای خندان بالای سرش ظاهر شد و صدایی شاد گفت: «خب پس، دوباره بیدار شدی؟»
به چهره ی گرد بالای سرش خیره شد. صورتی پهن و گرد بود و پوستی خشک و لبخندی گشاده داشت که دندان های خرابش را نشان می داد.
سعی کرد ذهنش را پاک کند. گیج و مبهوت گفت: «دوباره؟» گذشته برایش مانند خواب بی رویایی بود، راهرویی سفید که گویی ابتدایی نداشت.
صدا با مهربانی گفت: «خودتی، همونی که بودی. هیچی از دیروز تا امروز یادت نمونده، درسته؟ اگه بفهمم اسم خودت رو هم نمی دونی تعجب نمی کنم! خب حالت چه طوره؟ دستت چه طوره؟»
«اسمم؟» چیزی در ذهنش نبود، هیچ چیز.
صدا با لحنی شاد و صبور گفت: «آره. خب، اسمت چیه؟»
باید اسمش را می دانست! معلوم بود که باید بداند. اسمش ـ ثانیه ها خالی گذشتند.
صدا اصرار کرد: «خب؟»
تلاش کرد. هیچ چیز جز وحشت صرف وجود نداشت ـ توفانی در سرش، چرخان و خطرناک، و بی هیچ تمرکزی.
«یادت نمی آد!» صدا با بی خیالی از موضوع گذشت. «فکرش رو می کردم. خب پلیس این جا بود، پریروز، و گفت که اسمت مونکه، ویلیام مونک. خب بگو ببینم چی کار کردی که پلیس دنبالته؟» با دستان بزرگش بالش را فشرد و پتو را صاف کرد. «دلت یه نوشیدنی گرم می خواد؟ حسابی هوا سرده، حتی این تو. ژوئیه ست ولی انگار نوامبره! برات یه نوشیدنی گرم و صبحانه می آرم، چه طوره؟ بیرون داره سیل می آد. بهتره همین تو بمونی.»
نامش را تکرار کرد: «ویلیام مونک؟»
«درسته، این چیزی بود که پلیس گفت. یکی بود به اسم رانکورن، آره، آقای رانکورن، فکر کنم بازرس بود یا چنین چیزی!» یکی از ابروهای پرپشت و نامرتبش را بالا انداخت و گفت: «خب، حالا بگو چی کار کردی؟ از اون آدم های دست کجی که دور و بر کیف پول و ساعت های طلای اشراف می پلکند؟» هیچ انتقادی در چشمان گرد و مهربانش نبود. «وقتی آوردنت که این شکلی نبودی؛ بدجوری کثیف بودی، همه جات گلی و همه ی لباس هات پاره بود و تنت حسابی خونی بود.»
مونک چیزی نگفت. سر چرخاند و تلاش کرد از میان مه حتی یک خاطره ی کوچک ولی روشن پیدا کند. اما حتی نامش هم چیزی را در ذهنش بیدار نمی کرد. با «ویلیام» آشنایی غریب و مختصری داشت، اما این اسمی متداول بود. احتمالاً هر کسی چندتایی ویلیام می شناسد.
مرد ادامه داد: «پس یادت نمی آد.» حیرتی مختصر و دوستانه در چهره اش دیده می شد. شاهد همه ی انواع اختلالات جسم و ذهن انسان ها بود و دیگر هیچ چیز آن قدر عجیب و ترسناک نبود که آرامشش را به هم بریزد. دیده بود انسان هایی را که از طاعون و آبله مرده بودند یا از وحشت چیزهایی که وجود نداشتند از دیوار بالا می رفتند. مرد بالغی که دیروز را به یاد نمی آورد جالب توجه بود، اما چیز شگفت انگیزی نداشت. ادامه داد: «شاید هم دلت نمی خواد بگی. باز هم ایرادی نداره.» شانه بالا انداخت. «تا وقتی چیزی نگی پلیس ها هم چیزی دستگیرشون نمی شه. خب، نگفتی یه کاسه فرنی می خوای؟ غلیظ و عالیه، خیلی وقته داره روی اجاق می پزه. یه خورده غذا حالت رو سر جاش می آره.»
مونک گرسنه بود و حتی زیر پتو هم احساس سرما می کرد.
پیشنهاد را پذیرفت. «بله، مرسی.»
«فرنیش خیلی خوبه. فکر می کنم الان ده باره که اسمت رو بهت گفتم و تو هر دفعه همین طور گیج و ویج نگاهم می کنی، یا کار خیلی وحشتناکی کردی یا خیلی از پلیس ها می ترسی! مگه چی کار کردی؟ تاج پادشاه رو دزدیدی؟» با خود می خندید و راه افتاد به سمت شومینه ی سیاه انتهای سالن.
پلیس؟ یعنی دزد بود؟ فکر آزاردهنده ای بود. نه به خاطر وحشتی که به همراه داشت، ماهیتش آزاردهنده بود؛ چیزی که از او می ساخت و نمی توانست بفهمد درست بود یا نه.
او که بود؟ چه طور انسانی بود؟ کاری شجاعانه انجام داده و زخم برداشته بود؟ یا مرتکب جنایتی شده بود و هنگام فرار مثل یک حیوان زخمی شده بود؟ یا شاید فقط بدشانسی آورده بود، یک قربانی بود و در زمان نامناسب در مکان نامناسب قرار گرفته بود؟
ذهنش را کاوید و چیزی نیافت، حتی فکر یا حسی مختصر. حتماً جایی زندگی می کرد، کسانی را با چهره ها، صداها و احساساتی می شناخت. باز هم چیزی نبود! ذهنش چنان خالی بود که انگار در همین لحظه روی همین تخت بیمارستان پا به عرصه ی وجود گذاشته است. اما کسانی او را می شناختند. پلیس ها.
مرد فرنی به دست برگشت و به دقت و قاشق قاشق به مونک غذا داد. فرنی رقیق و بی مزه بود، اما مونک از خوردنش راضی بود. بعد دوباره به پشت دراز کشید و تلاش کرد، اما حتی ترس هم نتوانست او را از خوابی عمیق و به ظاهر بی رویا دور کند.
***
صبح فردا که از خواب برخاست، حداقل دو چیز برایش مشخص بود: نامش و این که کجاست. توانست رویدادهای مختصر دیروز را خیلی زود به یاد بیاورد: پرستار، فرنی داغ، مرد تخت کناری که می نالید و به خود می پیچید، سقف خاکستری، حس پتو، دردی که در سینه حس می کرد.
نمی دانست چه وقتی از روز است، اما گویا بعدازظهر بود که پلیس از راه رسید. مرد درشتی بود، یا شاید شنل و کلاه لبه دار نیروی پلیس چنین هیبتی به او داده بود. چهره ای استخوانی داشت و بینی کشیده و دهانی پهن و ابروهایی مرتب، اما چشمانی ریز و چنان گود رفته که رنگ شان خوب دیده نمی شد؛ ظاهر نسبتاً خوشایند و باهوشی داشت، اما نشانه های کوچکی از خشم بین ابروها و دور لب هایش دیده می شد. کنار تخت مونک ایستاد.
با لحن شادی پرسید: «خب، امروز دیگه من رو می شناسی؟»
مونک سر تکان داد، سرش به شدت درد گرفت.
گفت: «نه!»
مرد بر خشمش و چیزی که شاید ناامیدی بود چیره شد. با دقت به سر تا پای مونک نگاه کرد، یکی از چشمانش به دلیل تمرکز کردن جمع شده بود.
اعلام کرد: «به نظر می آد امروز بهتری.»
حقیقت داشت؟ واقعاً بهتر به نظر می رسید؟ یا رانکورن فقط می خواست تشویقش کند؟ اصلاً مگر قبلاً چه طور به نظر می رسید؟ چیزی نمی دانست. پوستش تیره بود یا روشن، ظاهرش زشت بود یا زیبا؟ خوش اندام بود یا بدهیکل؟ حتی نمی توانست دست هایش را ببیند، چه برسد به بدنش که زیر پتو بود. نباید نگاه می کرد، باید صبر می کرد تا رانکورن برود.
رانکورن ادامه داد: «فکر کنم هیچی یادت نیومده، درسته؟ یادت نمی آد چه اتفاقی برات افتاد؟»
مونک گفت: «نه.» با حافظه ی بی شکلش در جدال بود. آیا مرد می شناختش یا فقط سوال می کرد؟ آیا فرد معروفی بود که مونک می بایست بشناسدش؟ یا از سر وظیفه و به دلیلی ناشناخته فقط در تعقیبش بود؟ آیا فقط به دنبال اطلاعات آمده بود یا می توانست اطلاعاتی بیش از نام مونک به او بدهد؟ می توانست خاطره و معنایی به حضورش بدهد؟
مونک روی تخت دراز کشیده بود و پتو تا زیر چانه اش را می پوشاند اما حس می کرد ذهنش برهنه است، آسیب پذیر، مسخره و بی پناه. غریزه فرمان می داد که پنهان شود، که ضعفش را بپوشاند. و در عین حال می بایست بداند. شاید چند یا چند صد نفر در دنیا بودند که او را می شناختند و او چیزی نمی دانست. این عیبی بزرگ و گیج کننده بود. حتی نمی دانست چه کسی دوستش دارد و چه کسی ازش متنفر است، به چه کسی آسیب رسانده یا کمک کرده است. نیازش مانند نیاز قحطی زده ای به غذا بود و در عین حال می ترسید که هر لقمه ای آغشته به سم باشد.
به پلیس نگاه کرد. پرستار گفته بود اسمش رانکورن است. احتمالاً این مرد وظیفه ای داشت.
پرسید: «من تصادف کرده ام؟»
رانکورن با صداقت گفت: «این طور به نظر می رسه. کالسکه چپ شده بود. اوضاع به هم ریخت. احتمالاً توی اون شلوغی یه بلایی سرت اومد. اسب رم کرده بود.» سر تکان داد و گوشه های لبش آویزان شد. «کالسکه چی در جا مرد، مرد بیچاره. سرش به جدول خورد. تو توی کالسکه بودی و فکر می کنم همین باعث شد کم تر صدمه ببینی. خیلی دردسر کشیدیم تا تونستیم بیرونت بیاریم. خیلی سنگین بودی. هیچ وقت نفهمیده بودم این قدر تو پُری. فکر کنم چیزی یادت نمی آد. حتی یه خورده؟» دوباره چشم چپش کمی جمع شد.
«نه.» هیچ تصویری در ذهن مونک نقش نبست، هیچ خاطره ای به یادش نیامد، نه تصادف، نه حتی درد.
رانکورن که امیدی در لحنش حس نمی شد گفت: «یادت نمی آد کجا می رفتی؟ روی کدوم پرونده کار می کردی؟»
امیدی در جان مونک دوید، می ترسید بپرسد، می ترسید از دستش دربرود. به رانکورن نگاه کرد. حتماً این مرد را می شناخت، شاید هر روز می دیدش. و باز هم هیچ چیز به یادش نمی آمد.
رانکورن پرسید: «خب رفیق؟ چیزی یادت می آد؟ جایی نبودی که ما فرستاده باشیمت. داشتی چی کار می کردی؟ حتماً خودت یه چیزی کشف کرده بودی. یادت نمی آد چی بود؟»
ذهنش یکپارچه خالی بود.
مونک سرش را آرام به نشانه ی نفی تکان داد، اما نقطه ی روشنی در ذهنش حس می کرد. او خودش پلیس بود، برای همین او را می شناختند. دزد نبود، فراری نبود.
رانکورن کمی به جلو خم شد و با مهر نگاهش کرد و روشنی چهره اش را دید.
پیروزمندانه گفت: «تو یه چیزی یادت اومد! یالا مرد، چی یادت اومد؟»
مونک نتوانست توضیح بدهد که تغییر حالتش به خاطر یک خاطره نبود، به خاطر از میان رفتن وحشت بود، بدترین وحشت ها. همان پوچی یکپارچه هم چنان برپا بود، اما این بار بدون هیچ حسی، بدون هیچ ترس جنون آوری.
رانکورن هم چنان منتظر به او خیره شده بود.
مونک آرام گفت: «نه، هنوز نه.»
رانکورن صاف ایستاد. آه کشید و سعی کرد خودش را کنترل کند. «دوباره می آم.»
مونک پرسید: «چند وقته این جام؟ زمان از دستم در رفته.» این موضوع برای هر بیماری عادی بود.
«بیش تر از سه هفته.» و با لحنی که کمی تمسخر در آن حس می شد، ادامه داد: «الان سی و یکم ژوئیه ست، سال ۱۸۵۶.»
خدایا! بیش از سه هفته؟ و تنها چیزی که به خاطر می آورد دیروز بود. چشمانش را بست. اوضاع بدتر از آن بود که فکرش را می کرد. عمری را گذرانده بود که معلوم نبود چند سال است! و تنها چیزی که به یاد می آورد دیروز بود! چند سال داشت؟ چند سال را از دست داده بود؟ دوباره وحشت در وجودش دوید و لحظه ای حس کرد که می خواهد داد بکشد «کمکم کنید، یک نفر به من بگوید من کی ام. زندگی ام را به من برگردانید، من را به خودم بر گردانید.»
اما مردها در جمع جیغ نمی کشند، حتی در تنهایی هم شیون و زاری نمی کنند. عرق روی پوستش سرد شد و بی حرکت دراز کشید، دستانش را مشت کرد. رانکورن فکر می کرد از درد است، از درد جسمی و عادی. باید ظاهرش را حفظ می کرد. نباید اجازه می داد رانکورن فکر کند او شغلش را هم فراموش کرده است. بدون شغل بیمارستان به یک واقعیت ماندگار تبدیل می شد، به مشقتی هر روزه، خردکننده، پست و بی حاصل.
سعی کرد فکرش را به زمان حال برگرداند. «بیش تر از سه هفته؟»
رانکورن جواب داد: «آره.» بعد سرفه کرد و گلویش را صاف کرد. شاید خجالت کشیده بود. به کسی که چیزی به یاد نمی آورد، حتی خودش را هم به یاد نمی آورد، چه باید گفت؟ مونک دلش به حال رانکورن سوخت.
رانکورن تکرار کرد: «همه چی یادت می آد؛ وقتی دوباره بیدار شدی، وقتی برگشتی سر کارت. باید استراحت کنی که حالت خوب بشه، این چیزیه که بهش احتیاج داری، استراحت تا وقتی بدنت دوباره سرحال بشه. یکی دو هفته ی دیگه. تا سلامت بشی. وقتی حس کردی حالت خوبه برای کار برگرد مرکز. فکر می کنم تا اون وقت همه چی مرتب می شه.»
مونک گفت: «آره.» و بیش تر به خاطر رانکورن این حرف را زد. خودش چندان باور نداشت.
***

نظرات کاربران درباره کتاب چهره‌ی یک غریبه