فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
Array

کتاب گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای

پنج‌شنبه اولین جنازه‌ام را دیدم. امروز یکشنبه بود و کاری نبود بکنم. هوا گرم بود. هیچ‌وقت همچو هوای گرمی توی ایرلند سراغ نداشته‎ام. حوالی ظهر تصمیم گرفتم قدمی بزنم. جلو در ایستادم، مردد. مطمئن نبودم کدام طرف بروم، چپ یا راست. چارلی آن‎ طرفِ خیابان بود، زیر یک ماشین. لابد پاهام را دیده بود آخر هوار زد «حال و احوال چطوره؟» هیچ‌وقت برای همچو سؤال‌هایی جواب‌‎های آماده ندارم. چند لحظه توی سرم کلنجار رفتم و گفتم «چطوری، چارلی؟» سینه‌خیز بیرون آمد. آفتاب صاف می‎تابید طرفم و چشمم را می‌زد. دستش را سایبان چشم‎هاش کرد و گفت «حالا کجا داری می‌ری؟» باز جوابی نداشتم. یکشنبه بود، کاری نبود بکنم، هوا خیلی گرم بود...

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



وقتی هیولا بودم

سال ۱۹۷۰ بیست و دو سالم بود. به نروژ رفتم و اتاق کوچک دنجی در حومه ی شهر کرایه کردم. برای تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد وارد دانشگاه ایست آنجلیا شده بودم، ولی هدفم بی چون و چرا نوشتن داستان بود. آخرِ همان هفته ی اول، با وجود تمام قرارهام، شبی کنار تختم سر میز نشستم و به خودم گفتم تا صبح باید بیدار بمانم و یک داستان بنویسم. هیچ یادداشتی برنداشته بودم، فقط یک تصویر داشتم، تصویری رویایی از جنس داستانی که بنا بود بنویسم.
ظرفِ یک ساعت، صدای غریبی با من از توی کاغذ حرف می زد. اجازه دادم حرف بزند. تمام شب سرشار از حسی رمانتیک کار کردم، این حس که نویسنده شجاعانه با ایده ا ی جذاب پیش می رود و وقتی شهر به خواب رفته به کارش ادامه می دهد. تقریباً ساعت شش صبح کارم تمام شد. اسم داستان بود «گفت وگو با مرد گنجه ای». یکی از خروار داستان‎هایی که آن سال نوشتم و در اولین مجموعه داستانم «نخستین عشق، واپسین مناسک» گنجاندم. راوی داستان مردی است که نمی خواهد بزرگ شود انتخاب عجیبی بود برای منی که آن سال در کمال استقلال بزرگسالی روزگار می گذراندم. زندگی در نروژ اولین تصمیم مهم زندگی ام بود، بی هیچ مشورت یا مشاوره ای. پس از دوره ی دانشجویی مقطع کارشناسی به یک شروع تازه نیاز داشتم. خود را یک نویسنده ی تمام وقت می دیدم که اوقات فراغتش صرف تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد می شود و کمک هزینه ی آکادمیک پشتیبانش بود.
آن سال، صداهای غریب، شخصیت های غیرعادی و شرور دیگری هم ظاهر شدند تا توی داستان هام بلولند. خشونت، انحرافات و تنهایی جزئی از زندگی ام در نروژ بودند. با دوستان تازه ای قرار می گذاشتم، عاشق می شدم، مشتاقانه ادبیات معاصر آمریکا را دنبال می‎کردم، در ساحل نورفولک شمالی قدم می زدم، در حومه ی شهر مواد توهم زا می زدم و از همه چیز حیرت می کردم. و هنوز که هنوز است هر وقت به دفتر یادداشت یا کاغذ تحریرهای آن دوره رجوع می کنم، انگیزه ای وحشی و تاریک در بر می گیردم. بچه هایی که گربه ای را زنده زنده کباب می کنند، یک جنایتکار و یک دختربچه، مردی که معامله ای را در شیشه نگه داشته و به لطف هندسه ی سرّی همسرش را از هستی ناپدید می کند. از آن جا که داستان ها تاریک بودند فکر کردم عناصر کمیکی نیز در آن ها بگنجانم. گاهی به خود می قبولاندم من مردی وحشی هستم، یک فوویست علیه رمان بورژوازی که مردم از آن شاکی بودند.
پس از گذشت چهل سال از انتشار این مجموعه ‎داستان، هنوز خود را به داشتن یک دیدگاه متفاوت مقید می دانم. تا قبل از اقامتم در نروژ، کودک و نوجوانی خجالتی و کم حرف بودم. هیچ آتشی نمی‎سوزاندم، بی شکوه آبدیده می شدم و از هجده تا بیست ویک سالگی رفته رفته بی پرواتر می شدم. ادبیات در زندگی من فورانی است حیات بخش، با توسل به این حس و نیز تعلیمات رسمی ام، کمابیش توان انجام هر کاری را دارم. به نظر من، ادبیات مرادفِ آزادی است. با مشاهده ی تلاش های قانونی جهت انتشار اولیسِ جیمز جویس، محاکمه ی رمان لیدی چترلی دی اچ. لارنس، تخطی های تندروِ کتاب هایی نظیر شکایت پورتنوی فیلیپ راث و ناهار برهنه ی ویلیام بازور متقاعد شدم نویسنده باید دست خواننده را بگیرد، ببردش لبه ی پرتگاه و بپرد. وظیفه ی نویسنده یافتن یک مرز است و گذر از آن.
امروزه اگر این آثار قضاوت شوند، اولیس و لیدی چترلی قطعاً بی هیچ دردسری اجازه می‎یابند در دسترس عموم قرار می‎گیرند. ولی مطمئن نیستم در فضای مجازی توییتر چه اتفاقی بیفتد. در حال حاضر، ما با ترس در آزادی بی حد و مرز خود زندگی می کنیم. ما نه خشکه مقدسیم نه آزاد. به غایت سردرگمیم فقط. راه و رسمِ باب و ناباب آزادی جوّی بود که در دهه ی هفتاد در آن نفس می کشیدیم. حالا نه غبطه ی آن روزها را می خورم و نه برام بی اهمیت اند. آشکارا ترقی هایی بود و تندرَوی هایی. وقتی داستان ها را به مالکوم بردبری و آنگوس ویلسون نشان دادم، دوستان نروژی یا رمان نویسانی که مثل عمو چشم شان به من بود متعجب نشدند. فکر نکردند داستان هام نامعمول یا ناپسندند. بردبری حرفی زد تو این مایه ها: «بد نیست، کی می توانم داستان های بعدی‎ات را بخوانم؟»
در میانه ی دهه ی هفتاد، دهه ی شصتی ها خواب بودند. فرهنگ با یک سردرد بیدار شد و شروع به ارزیابی همه چیز کرد. این مجموعه داستان پس از انتشار، موفقیتی انتقادی تلقی شد نه بازاری. ولی نقد های مثبت هم تکان دهنده اند. چه هیولایی ما را در بر گرفته؟ به واقع گاهی سخت می شود نقدهای خوب را از نقدهای بد تمییز داد، در هر دو سخن از نابه هنجاری ها و هرزگی های گروتسک مانند است. آن زمان برام دشوار بود و چه بسا حالا دشوارتر هم باشد که به خواننده ها بقبولانم پشت این داستان ها قصدی اخلاقی پنهان بوده است. شخصیت های اخلاق‎ستیز این داستان‎ها تعمداً خود را از زبان خود محکوم می کنند. به نظرم آمد بهتر است نویسنده هیچ کجا دخالت نکند.
حالا چهل و پنج سال از نوشتن داستان هایی می گذرد که در هیچ حل می شوند. این همان جوهره ی ادبیات است که در یک تشنج زنده ی ابدی شناور می ماند. گذشته ای که می پنداری فراموشت شده بر شانه ات می نشیند و آن قدر منتظر می ماند تا به یاد بیاوری زندگی خیلی کوتاه است، پس بهترین ها را از خود به جا بگذار!

۲۰ سپتامبر ۲۰۱۶
ایان مک یوون

آخرین روز تابستان

دوازده سال دارم و تو زمینِ چمن نیمه‎لخت دمر خوابیده‎ام زیر آفتاب وقتی بار اول صدای خنده اش را می شنوم. نمی‎دانم، جم نمی خورم، فقط چشم‎هام را می‎بندم. صدای خنده ی یک دختر، یک زن جوان، کوتاه و عصبی مثل خند‎یدن به چیزی بی‎معنی. نصف صورتم را فرو می کنم توی چمنی که یک ساعت پیش هرس کردم و لابه لاش بوی خاک خیس مشامم را پر می کند. نسیم ملایمی از سمت رودخانه می وزد، آفتاب عصر پشتم را می‎سوزاند و آن خنده در من فرو می‎رود انگار همه‎اش یک چیز است توی سرم با یک طعم. صدای خنده قطع می شود و تنها چیزی که می شنوم صدای ورق خوردن کتاب کمیکم به دست باد است و صدای گریه های آلیس از طبقه ی بالا و یک جور سنگینی تابستان حاکم بر همه جای باغ. بعد می شنوم آن‎ها از میان زمینِ چمن می آیند طرفم و تندی که پا می شوم سرم گیج می رود و همه چیز رنگ می بازد. و آن زنِ چاق یا دختر همراه برادرم به طرفم می‎آید. آن‎قدر چاق است که دست‎هاش راحت نمی‎افتند. تایرهای لاستیکی انداخته دور گردنش. هر دو نگاهم می‎کنند، درباره‎ام حرف می‎زنند و به دو قدمی ام که می رسند پا می‎شوم، او باهام دست می‎دهد و درحالی‎که زل زده توی چشم‎هام یک جور صدای زوزه‎وار درمی آورد، مثل یک اسب مودب. صدایی که همین الان هم توی گوشم زنگ می‎زند، صدای خنده‎‎اش. دستش مثل یک اسفنج گرم و نمناک و صورتی است با فرورفتگی هایی در هر بند انگشت. برادرم او را با اسم جنی(۱) معرفی می‎کند. قرار است اتاق خواب زیرشیروانی را بگیرد. صورت پت و پهنی دارد، گرد مثل یک ماه قرمز و عینک ته‎استکانی‎ چشم‎هاش را ‎اندازه‎ی توپ‎های‎ گلف بزرگ کرده است. دستم را که ول می‎کند چیزی برای گفتن پیدا نمی کنم. اما برادرم پیتر یک بند وِر می‎زند، به او می‎گوید چه جور سبزیجات و گل‎هایی می‎کاریم، وادارش می‎کند جایی بایستد که پیچ‎و خم رودخانه را از لای درخت‎ها ببیند و بعد می‎بردش طرف خانه. برادرم دقیقاً دو برابر من سن دارد و توی یک رقم حرف ندارد، فقط حرّافی.
جنی اتاق زیرشیروانی را می‎گیرد. دو سه باری دنبالِ خرت‎و‎پرت ‎هایی در جعبه‎های قدیمی یا تماشای رودخانه از پنجره‎ی کوچک اتاق آن جا بوده‎ام. به‎ غیر از تکه‎پارچه‎‎ها و الگوهای خیاطی توی جعبه‎ها چیز چندانی نیست. شاید بعضی‎هاشان متعلق به مادرم بودند. در یک گوشه یک کپه قاب عکس خالی هم بود. آن‎موقع آن‎جا بودم چون باران می‎بارید و طبقه‎ی پایین پیتر(۲) با بقیه جر و بحث می‎کرد. به خوزه(۳) کمک کردم آن جا را آب و جارو کند تا برای اتاق خواب آماده شود. خوزه زمانی رفیق کیت(۴) بود تا این‎که بهار پارسال از اتاق خواب کیت اثاث‎ کشید رفت به اتاق خالی دیوار به دیوار اتاق من. جعبه‎ها و قاب‎ها را بردیم به گاراژ، کف چوبی ‎ آن را رنگ سیاه زدیم و فرش‎ پهن کردیم. تخت اضافه در اتاقم را باز کردیم و بردیم طبقه‎ی بالا. حالا با آن تخت و میز و صندلی و گنجه‎ی کوچک و سقف شیب دار، اتاقی است با دو وجب جا برای دو آدم سرِ پا. تمام بار و بندیل جنی یک چمدان کوچک است و یک کیسه‎ی پلاستیکی. آن‎ها را طبقه‎ی بالا به اتاقش می برم و او می‎آید دنبالم، نفسش به شماره می‎افتد و وسط راه پله در پاگرد سوم می‎ایستد تا نفس تازه کند. برادرم پیتر پشت سر ما می آید و طوری می‎چپیم آن تو انگار قرار است همه با هم آن‎جا زندگی کنیم و اولین بار است آن‎جا را می‎‎بینیم. به پنجره اشاره می کنم تا جنی منظره ی رودخانه را ببیند. جنی با آن ران‎های گَت وگنده‎اش می‎نشیند روی میز. گاه به گاه یک دستمال‎ بزرگ سفید می‎کشد به صورت قرمز خیسِ عرقش در عین حال که به داستانی از داستان‎های پیتر گوش می دهد. پشت سرش روی تخت می‎نشینم به تماشای کمر کت‎و‎کلفتش و پاهای صورتی تپلش مپلش از زیر صندلی که نرم نرم باریک می‎شوند و به شکل کفش‎های خیلی کوچک درمی‎آیند. همه‎جاش صورتی است. بوی عرقش اتاق را برداشته. به بوی چمن تازه هرس کرده‎ی بیرون می مانَد و به فکر می‎افتم که نباید عمیقاً بو بکشم یا من هم خیلی چاق می‎شوم. بلند می‎شویم برویم تا جنی بتواند چمدا‎ن‎هاش را خالی کند و او برای همه‎چیز تشکر می‎کند و همین‎که پا به آستانه‎ی در می گذارم باز آن زوزه ی کوتاه را سر می‎دهد، آن خنده‎ی عصبی را‎‎ . بی هیچ منظوری برمی‎گردم طرفش که در چارچوب در ایستاده و او با آن چشم‎های توپ گلفی‎‎ که بزرگ‎تر از حد معمول‎ خود نشان‎ می‎دهند زل می‎زند تو چشم‎هام.
می‎گوید «زیاد پرحرف نیستی، آره؟» که یک‎جورهایی پیدا کردن چیزی برای گفتن‎ را سخت‎تر می‎کند. بنابراین فقط به او لبخند می‎زنم و پله‎ها را پایین می آیم.
طبقه‎ی پایین نوبت من است تو درست کردن شام به کیت کمک کنم. کیت بلندبالاست و لاغر و غمگین. درست برخلاف جنی. وقتی روزی با دخترها رفیق شوم آن‎ها را به شکل و شمایل کیت می‎خواهم. گرچه زیادی رنگ‎پریده است، حتی این موقعِ تابستان. موهای رنگی عجیبی دارد. یک بار شنیدم سَم(۵) می‎گوید به رنگ یک پاکت قهوه‎ای است. سَم یکی از دوستان پیتر است، او هم این‎جا زندگی می‎کند و خوزه که از اتاق کیت اثاث کشید رفت سَم خواست چیزمیزهاش را به اتاق خواب کیت ببرد. اما کیت از آن زن‎های مغرور است و از سَم خوشش نمی‎آید چون آدم شلوغ پلوغی است. اگر سَم به اتاق کیث اثاث بکشد همیشه‎ آلیس(۶)، دختر کوچولوش را از خواب می‎پراند. وقتی خوزه و کیت در یک اتاق هستند همیشه کمینم ببینم هیچ به هم نگاه می‎کنند یا نه، نمی‎کنند. آوریل گذشته، بعدازظهری یک تُک پا رفتم به اتاق کیت تا چیزی قرض کنم. او و خوزه خوابیده بودند و ملافه تا کمرشان را پوشانده بود. پدر و مادر خوزه اسپانیایی‎اند و خوزه سبزه است. کیت چشم ‎ باز کرد و من را دید و یواش گفت از اتاق بروم بیرون. کیت از آشپزی خوشش نمی آید. چاردُنگ حواسش باید به آلیس باشد یک وقت چاقو به دهان نبرد یا دستگیره‎ی قابلمه ی در حال جوشیدن را از روی اجاق نکشد. کیت شیک و پیک کردن و بیرون رفتن یا ساعت‎ها وراجی پشت تلفن را ترجیح می‎دهد، من هم اگر دختر بودم همین را ترجیح می دادم. یک بار او تا دیروقت بیرون بود و برادرم پیتر مجبور شد آلیس را به تخت ببرد. کیت وقتی با آلیس حرف می‎زند همیشه غمگین به چشم می‎آید، وقتی بهش می‎گوید چه کار کند خیلی یواش حرف می‎زند انگار واقعاً دلش نمی‎خواهد با آلیس حرف بزند. با من هم همین‎طور، انگار‎نه‎انگار واقعاً دارد حرف می زند. وقتی پشتِ آفتاب‎سوخته‎ام را توی آشپزخانه می‎بیند من را می‎برد به حمام طبقه ی پایین و با پنبه‎ا‎ی پشمی به همه‎جای بدنم لوسیون کالامین می‎مالد. در آینه می‎بینمش، در صورتش هیچ حس خاصی دیده نمی‎شود. صدایی از لای دندان‎هاش درمی آورد، یک‎ نصفه‎سوت، یک نصفه‎آه و وقتی می‎خواهد یک جای دیگر پشتم را طرف نور بگیر‎د هلم می‎دهد یا از دستم می‎کشدم این‎ور آن‎ور. خونسرد و سریع می‎پرسد دختر طبقه‎ی بالا چه شکلی است و وقتی می‎گویم «یک دختر چاق است با یک خنده‎ی مسخره» هیچ جوابی نمی‎دهد. سبزیجات را برای کیت خرد می کنم و پهن می‎کنم روی میز. بعد می‎روم سمت رودخانه تا سری به قایقم بزنم. آن را با پولی که موقع مرگ پدر و مادرم گیرم آمد خریدم. وقتی می رسم به اسکله شب شده و رودخانه سیاه است با تکه های قرمز مثل تکه‎پارچه‎های قرمزی که قبلاًها توی اتاق زیرشیروانی بودند. امشب رودخانه آرام است و هوا گرم و مطبوع. طناب قایق را باز نمی‎کنم، پشتم حسابی از آن حمام آفتاب می‎سوزد. عوضش می روم تو قایق و همراه با فراز و فرود ملایم امواج رودخانه می نشینم به تماشای تکه‎ی قرمزی فرورفته در آب‎های سیاه و فکری‎ام که آیا جنی را زیاد بو کشیدم یا نه.
وقتی برمی گردم چیزی نمانده غذا خوردن را شروع کنند. جنی بغلِ پیتر می‎نشیند و وقتی من می‎روم تو چشم از بشقابش برنمی‎دارد، حتی وقتی طرف دیگرش می نشینم. کنارم گَت وگنده نشان می‎دهد و طوری سر خم‎ کرده و زل زده تو بشقاب انگار واقعاً نمی‎خواهد وجود داشته باشد، یک جورهایی دلم براش می‎سوزد و دلم می‎خواهد سر صحبت را باهاش باز کنم. ولی چیزی برای گفتن پیدا نمی‎کنم. در واقع سرِ این وعده غذا هیچ کس چیزی برای گفتن پیدا نمی‎کند، همه فقط چاقو و چنگال‎ها را تو بشقاب‎ها عقب و جلو می‎کشند و گاه و بی‎گاه صدای زمزمه‎ی کسی برای رد کردن چیزی شنیده می‎شود. بساط غذا معمولاً این طور نیست، همیشه چیزی روی می‎دهد. اما حالا جنی این‎جاست، از همه‎ی ما ساکت‎تر و گنده تر و چشم از بشقابش هم برنمی‎دارد. سَم گلو صاف می‎کند و طرف ما در منتهی‎الیه میز جنی را نگاه می کند، بقیه هم به انتظارِ چیزی نگاه می کنند، به غیر از جنی. سَم باز گلو صاف می‎کند و می‎گوید «قبلاً کجا زندگی می‎کردی، جنی؟» از آن‎جا که هیچ‎کس حرف نمی‎زد حرف سَم بی‎روح شنیده می‎شود، انگار توی یک اداره مشغول پر کردن فرمی برای جنی است. و جنی همان‎طور خیره به بشقاب می‎گوید «منچستر.» بعد رو می‎کند به سَم. «توی آپارتمان» و باز آن زوزه ی کوتاه خنده را سر می‎دهد، شاید چون همه سراپا گوش بودیم و به او نگاه می کردیم و وقتی سَم چیزی می‎گوید مثل «آهان، می‎فهمم» و تو فکر حرف دیگری برای گفتن می‎رود، جنی دوباره غرق در بشقابش می‎شود. صدای گریه‎ی آلیس از طبقه‎ی بالا بلند می‎شود و کیت می‎رود می آوردش پایین و می‎نشاند توی بغلش. آلیس وقتی دست از گریه می‎کشد به تک‎تک‎ ما پشت سر هم اشاره می‎کند و جیغ می‎زند «اَه، اَه، اَه» و به همین ترتیب دورتادور میز درحالی‎که غذا می‎خوریم و حرف نمی‎زنیم. مثل این می‎ماند که به ما می‎گوید بهتر است دنبال حرفی برای گفتن نباشید. کیت با همان حالت غمگین که همیشه وقتی کنار آلیس است به خود می‎گیرد ازش می خواهد آرام باشد. بعضی وقت‎ها فکر می‎کنم کیت این حالت را دوست دارد چون آلیس پدری ندارد. آلیس هیچ‎چیزش به کیت نرفته، موهای طلایی دارد و گوش‎هایی که برای سرش زیادی گنده‎اند. یکی دو سال پیش وقتی آلیس خیلی کوچک بود همیشه فکر می کردم خوزه پدرش است. اما خوزه موهاش سیاه است و توجه چندانی به آلیس ندارد. وقتی همه اولین بخش غذا را تمام می‎کنند و من در جمع کردن ظرف و ظروف به کیت کمک می کنم، جنی پیشنهاد می‎کند آلیس را به بغل بگیرد. آلیس هنوز جیغ وویغ می‎کند و به چیزهای مختلف در اتاق اشاره می‎کند، اما همین‎که به بغل جنی می‎رود آرام می‎گیرد. شاید چون گنده ترین بغلی است که به‎ عمرش دیده. من و کیت میوه و چای را می‎آوریم و وقتی پرتقال‎ها و موزها را پوست می‎‎کنیم، از سیب های درخت‎مان در باغ می‎خوریم، چای می‎ریزیم و فنجان‎های شیر و شکر را دست به دست می‎کنیم، همه مثل همیشه می‎گویند و می‎خندند، انگار هرگز چیزی جلودارشان نمی‎شود. و جنی حسابی به آلیس توی بغلش خوش می گذراند، زانوهاش مثل یک اسب بالاپایین می‎روند، دستش مثل یک پرنده روی شکم آلیس شیرجه می‎رود و با انگشتانش تردستی نشان می‎دهد، برای همین آلیس تمام مدت برای دیدن تردستی‎های بیشتر یک بند هوار می‎کشد. اولین بار است می‎بینم آلیس آن‎طور می‎خندد. و بعد جنی نگاهی می اندازد به آن سر میز به کیت که بازی آن‎ها را تماشا می کرد با همان نگاهی که شاید موقع تماشای تلویزیون توی صورتش دیده شود. جنی آلیس را به مادرش برمی‎گرداند انگار یکمرتبه به خاطر بغل کردن آلیس برای چنان مدت زیادی و آن همه خوش گذرانی معذب شده باشد. آلیس وقتی برمی‎گردد به منتهاالیه دیگر میز هوار می‎کشد «باز هم، باز هم، باز هم» و تا پنج دقیقه بعد که مادرش او را به تخت می برد، همین ترجیع‎بند را تکرار می‎کند.
صبحِ فرداش به خواهش برادرم به اتاق جنی قهوه می‎برم. وقتی می‎روم تو جنی بیدار شده، نشسته سر میز مهر می‎زند روی نامه‎ها. از شب پیش کوچک‎تر نشان می‎دهد. پنجره را چارتاق باز کرده و اتاقش اشباع است از هوای تازه‎ی صبحگاهی، این‎ حس‎ و ‎حال را القا می‎کند که خیلی وقت است بیدار شده. از پنجره پیچ و خم رودخانه را از لای درخت‎ها می‎بینم، درخشان و آرام زیر آفتاب. دلم می‎خواهد بیرون بزنم، دلم می خواهد پیش از صبحانه قایقم را ببینم. اما جنی ویرش گرفته حرف بزند. تعارفم می‎کند بنشینم روی تخت و از خودم بگویم. ازم هیچ سوالی نمی‎کند و از آن‎جا که نمی‎دانم چطور با کسی از خودم بگویم آن جا می نشینم به تماشای او که روی نامه ها نام و نشانی می نویسد و قهوه‎ را مزمزه می‎کند. من که مشکلی ندارم، بودن در اتاق جنی خوب است. دو عکس به دیوار زده. یکی قاب عکسی ا ست از میمونی توی یک باغ‎وحش با بچه‎ای چسبیده به شکم که وارونه شاخه‎ی درختی را طی می‎کند. می‎شود گفت باغ‎وحش است چون نصف صورتِ مامور باغ‎وحشی افتاده گوشه ی پایین عکس. دیگری یک ‎بریده عکس رنگی مجله است از دو کودک که دست به دست در امتداد ساحل می‎دوند. دمدمای غروب است و همه‎چیز قرمز تیره، حتی بچه‎ها. عکس خیلی قشنگی است. جنی کارش با نامه‎ها تمام می‎شود و ازم می پرسد کِی می روم مدرسه. از مدرسه‎ی تازه‎ام می‎گویم که بعد از تعطیلات به آن‎جا می‎روم ، همان مدرسه‎ی جامع معروف در ردینگ(۷). اما من که آن‎جا نبوده‎ام، پس چیز زیادی برای گفتن نیست. جنی می بیند باز از پنجره غرق تماشای بیرون شده‎ام.
«می ری رودخونه؟»
«آره، باید به قایقم سر بزنم.»
«می شه من هم باهات بیام، رودخانه رو نشونم می‎دی؟» کنار در می‎ایستم به انتظار و تماشای او که با فشار پاهای قلنبه و صورتی‎اش را می‎چپاند توی کفش‎های خیلی کوچک‎ تخت و موهای کوتاهش را شانه می‎کند با بُرسی که پشتش یک آینه‎ دارد . از زمینِ چمن تا درِ حصار چوبی انتهای باغ می‎رویم و بعد در امتداد کوره‎راهی از میان انبوه سرخس‎ها. در نیمه‎راه می‎ایستم و گوش می‎دهم به آواز یک زرده‎پره‎ی لیمویی و جنی بهم می‎گوید آواز یک پرنده را هم نمی شناسد. بیشتر آدم بزرگ‎ها عمراً بگویند چیزی را نمی شناسند. جلوتر نرسیده به اسکله می ایستیم زیر یک درخت کهنسال بلوط تا جنی آواز یک توکای سیاه را بشنود. می‎دانم یکی بالای درخت نشسته، همیشه این وقت صبح می‎زند زیر آواز. تا به آن‎جا می‎رسیم دست از آواز می‎کشد و باید بی‎صدا منتظر بمانیم آوازش را سر بگیرد. ایستاده کنار آن درخت کهنسال نیمه‎جان صدای آواز پرنده‎ها روی درخت‎های دیگر را می‎شنوم و همان بغل‎ها صدای جریان رودخانه را زیر اسکله. اما پرنده‎ی ما انگار دارد خستگی در می‎کند. پای صبر و حوصله توی سکوت که به میان می‎آید جنی عصبی می‎شود و محکم دماغش را می‎گیرد تا زوزه‎ی خنده‎اش پِقی نزند بیرون. آن قدر دلم می خواهد آواز توکای سیاه را بشنود که دستم را می‎گذارم روی بازوش، این کار را که می‎کنم دستش را از دماغش می‎اندازد و لبخند می‎زند. درست چند ثانیه بعد توکای سیاه آواز ممتدش را سر می دهد. تمام مدت منتظر ما بود تا آرام شویم. به روی اسکله می‎رویم و قایقم را که با طناب بسته شده نشانش می دهم. قایقی پارویی، بیرونش سبز و توش قرمز عینهو میوه. هر روزِ این تابستان کارم این‎جا پاروزنی و رنگ آمیزی و تمیزکاری و هرازگاهی تماشای این قایق بود. یک بار هفت کیلومتر به طرف پرعمق رودخانه پارو زدم و باقی روز قایق با جریان آب و باد به عقب برمی‎گشت. دم اسکله می نشینیم به تماشای قایق، رودخانه و درختانِ آن طرف ما. بعد جنی به پایین دست رودخانه نگاه می کند و می‎گوید «لندن درست اون‎جاست. لندن، راز ترسناکیه که سعی دارم از رودخونه قایمش کنم. طفلک رودخونه از وجودش بی‎خبره و پشت خونه‎ جریان داره.» فقط سر تکان می‎دهم و چیزی نمی‎گویم. جنی می‎پرسد می تواند بنشیند توی قایق. اولش از فکر این‎که او خیلی خیلی سنگین است دلشوره به جانم می‎افتد. مسلماً روی آن را ندارم این را بهش بگویم. تکیه می دهم به اسکله و طناب قایق را براش می‎گیرم تا بالا برود. بالا می‎رود. با کلی نفس‎نفس ‎زدن و تلوتلو ‎خوردن. و از آن‎جا که قایق پایین‎تر از حد معمول به نظر نمی‎رسد، من هم می‎روم تو قایق و از این سطح تازه که رودخانه را تماشا ‎کنی می بینی چه رودخانه‎ی پیر و پرخروشی است. مدت زیادی نشسته در قایق از این در و آن در می‎گوییم. اول من از پدر و مادرم می‎گویم که دو سال پیش در یک حادثه ی رانندگی مُردند و از نقشه‎های برادرم برای تبدیل کردن خانه به یک جور کمون. چطور اولش می‎خواست این جا بیست نفری زندگی کنند. اما حالا گمانم می‎خواهد تا سقف هشت نفر نگه اش دارد. جنی هم از دوره‎ای می‎گوید که در مدرسه‎ی بزرگی در منچستر معلم بود آن‎جا چاقی اش همیشه مایه‎ی خنده‎ی بچه‎ها می شد. انگار حرف زدن درباره ی چاقی‎اش اذیتش نمی کند. از آن دوره داستان‎های جالبی برای گفتن دارد. وقتی برام از موقعی می‎گوید که بچه‎ها او را در یک گنجه ی کتاب زندانی کردند هر دو آن‎قدر می‎خندیم که قایق این‎ور آن‎ور می‎شود و موج های کوچکی توی آب حلقه می زند. این بار خنده‎ی جنی روان و آهنگین است، مثل قبل خشک و زوزه‎وار نیست. برگشتنی آواز دو توکای سیاه را تشخیص می دهد و از زمینِ چمن که می‎گذریم به یکی دیگر اشاره می‎کند. فقط سر تکان می‎دهم. واقعاً هم آواز یک طُرقه است، اما گرسنه‎تر از آنم‎ که تفاوتش را بهش بگویم.
سه روز بعد می‎شنوم جنی آواز می‎خواند. می‎خواهم در حیاط خلوت قطعات دوچرخه‎ای را سوار کنم و صدای آوازش از میان پنجره‎ی باز آشپزخانه به گوشم می‎رسد. او آن‎جا سرگرم درست کردن ناهار است و تروخشک کردن آلیس وقتی کیت می‎رود دیدن دوستانش. آوازی است که کلماتش را نمی‎داند، نیمچه شاد و نیمچه غمگین و مثل دده‎‎سیاه پیری خِر خِر کنان برای آلیس آواز می خواند. فردا صبح مَرده، لالا، لالالا، لا، فردا صبح مَرده لالالا، لالا، فردا صبح مَرده می‎بَرَدم از این‎جا به دوردورها. آن بعدازظهر جنی را با قایق می‎برم رودخانه و او آواز دیگری بلد است با همان آهنگ، اما این بار بی هیچ کلامی. یالالا، یالاااا، یاای‎ی‎ی‎ی‎ی. دست‎هاش را باز می‎کند و چشمان بزرگ‎تر از حد معمولش را به دور و بَر می‎گرداند انگار عاشقانه‎ی مخصوصی است برای من. یک هفته بعد آوازهای جنی سراسر خانه را پر می‎کند، بعضی وقت‎ها با یک سطر یا دو سطر اگر آن را یادش باشد، ولی اغلب بی‎ هیچ کلامی. بیشتر وقتش را در آشپزخانه سپری می‎کند و بیشتر آوازهاش را آن‎جا می‎خواند. آن جا یک فضای خالی باز می‎کند. نقاشی پنجره‎ی شمالی را پاک می‎کند تا نور بیشتری تو بیاید. هیچ‎کس فکر نکرد چرا این پنجره نقاشی شده بود. یک میز قدیمی را بیرون می‎برد و تازه آن وقت همه می‎فهمند همیشه سرِ راه بود. بعدازظهری کلِ دیواری را سفید نقاشی می‎کند تا آشپزخانه بزرگ تر جلوه کند و قابلمه‎ها و بشقاب‎ها را طوری می‎چیند که همیشه بدانی کجا هستند و حتی دست من به آن ها برسد. آن‎جا را آشپزخانه ‎ای می‎کند که وقتی کاری برای انجام دادن نداری هم بتوانی بنشینی توش. جنی خودش نان و شیرینی می‎پزد، این چیزها را ما معمولاً از فروشگاه تهیه می کنیم. در سومین روزی که این‎جاست ملافه‎های تمیزی روی تختم می‎بینم. ملافه هایی که تمام تابستان از آن‎ها استفاده کرده بودم و اغلب لباس هام را برای شستن بیرون می‎برد. تمام یک بعدازظهر را صرف پخت یک خوراکِ کاری می‎کند و آن شب خوشمزه ترین غذا را در دو سال می‎خورم. وقتی همه بهش می‎گویند چه غذای خوشمزه‎ای است عصبی می‎شود و باز آن خنده‎ی زوزه وار را سر می‎دهد. وقتی این‎طوری می‎خندد می‎بینم بقیه هنوز به تنگ می‎آیند، طوری رو می‎گردانند که انگار چیزی است مشمئزکننده که نگاه کردن به آن ناخوشایند است. ولی آن خنده من را اذیت نمی‎کند، اصلاً و ابداً، حتی آن را نمی‎شنوم مگر مواقعی که بقیه سرِ میزند و رو می‎گردانند. بیشتر بعدازظهرها با هم می‎رویم به رودخانه و من تلاش می‎کنم پارو زدن یادش دهم و گوش می‎کنم به داستان هاش وقتی که تدریس می‎کرد یا توی سوپرمارکت کار می‎کرد، چه طور همیشه می‎نشست به تماشای سالخورده‎هایی که هر روز برای کش رفتن کره و تنباکو به سوپرمارکت می‎آمدند. آوازِ پرنده‎های بیشتری یادش می‎دهم، اما تنها آوازی که واقعاً خاطرش مانده همان اولی است، آوازِ توکای سیاه. در اتاقش عکس‎هایی از پدر و مادر و برادرش را نشانم می‎دهد و می‎گوید «فقط من چاقالوام.» من هم چندتایی عکس از پدر و مادرم نشانش می‎دهم. یکی از آن ها یک ماه قبل از مرگ‎شان گرفته شده و توی عکس دست در دست از پله‎ها پایین می‎آیند و به چیزی بیرونِ عکس می‎خندند، انگار به برادرم که داشت لودگی می‎کرد تا برای عکسی که ازشان می‎گرفتم بخنداندشان. آن دوربین را تازه برای تولد ده سالگی‎ام هدیه گرفته بودم و آن عکس یکی از اولین عکس‎هایی بود که با آن دوربین گرفتم. جنی زمان زیادی به عکس نگاه می‎کند و می‎گوید که زن زیبایی است و یکهو مادرم را تنها به چشم زنی توی یک عکس می بینم، می تواند هر زنی باشد و اولین بار خیلی دور است، در سرم به بیرون از عکس نگاه نمی کند، بلکه بیرون از سرم است و من به او نگاه می‎کردم، من، جنی یا هرکسی که عکس را بر می‎داشت. جنی آن را از دستم می‎قاپد و همراه بقیه می اندازد توی جعبه ی کفش. در همان حال که پله‎ها را پایین می‎رویم شروع می‎کند به تعریف داستانی دور و دراز درباره ی یکی از دوستانش که داشت نمایشنامه‎ای می‎نوشت با پایانی خوش و عجیب‎وغریب. آن دوست خواست جنی در آخر نمایش شروع کند به کف زدن اما جنی یک جورهایی کلاً اشتباه فهمید و تماشاچی‎ها پانزده دقیقه قبل از پایان نمایش کف زدند و بخش آخر نمایش از دست رفت و صدای کف زدن از همه‎چیز بلندتر بود چون هیچ‎کس نفهمید نمایشنامه درباره‎ی چی بود. گمانم، تمام این ها برای این است که جنی من را از فکر مادرم بیرون بیاورد، بیرون آمدم.
کیت بیشتر وقت را با دوستانش در ردینگ سپری می‎کند. یک روز صبح در آشپزخانه هستم که می‎آید تو، کاملاً شیک‎پوش با کت و چکمه‎ی پاشنه‎بلند چرم. می نشیند روبه روم، منتظر جنی است بیاید پایین و او بهش بگوید آن روز چه غذایی به آلیس بدهد و چه ساعتی برمی گردد. این صبح دیگری را یادم می آورد تقریباً دو سال پیش وقتی کیت با یک همچو کتی آمد تو آشپزخانه. سر میز نشست، دکمه‎های بلوزش را باز کرد و با انگشتانش شروع کرد به دوشیدن شیر سفید نیلی‎گون در یک شیشه‎شیر از یک سینه و بعد از سینه ی دیگر . انگار‎نه‎انگار من نشسته بودم آن جا.

نظرات کاربران درباره کتاب گفت‌و‌گو با مرد گنجه‌ای