فیدیبو نماینده قانونی انتشارات فرهنگ معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفوس مرده

کتاب نفوس مرده

نسخه الکترونیک کتاب نفوس مرده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نفوس مرده

نفوس مرده تصویری زنده از مردم روسیه آن روز است. از مردمی اسیر خرافات، بیکارگی، خیال‌پردازی، شکمبارگی، میخوارگی، تشریفات احمقانه، وراجی‌های بی‌پایان، که نویسنده آن‌ها را به صورت‌های گوناگون در صحنه‌ای خنده‌دار، شگفت‌انگیز، قصه‌‌وار یا در بحث‌های فلسفی نمایان می‌سازد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات فرهنگ معاصر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفوس مرده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

یک کالسکه کوچک فنری نسبتاً قشنگ از درِ مهمانخانه یکی از شهرهای استان وارد شد. با این کالسکه ها معمولاً افراد مجرد، مانند سرگردهای بازنشسته، سروان های ستاد، ملّاکانی که در حدود چند سر رعیت دارند و روی هم رفته همه کسانی که در زمره مردمان متوسط به شمار می روند مسافرت می کنند. مسافر این کالسکه مردی بود میانه حال، نه زشت و نه زیبا و نه چاق و نه لاغر. هرچند پیر به نظر نمی آمد، جوان هم محسوب نمی شد. ورود او به شهر سروصدایی راه نینداخت و با هیچ پیشامد خاص و نامنتظری همراه نشد. تنها دونفر روستایی روسی که جنبِ درِ میخانه ای روبه روی این مهمانخانه ایستاده بودند، چند کلمه ای در این باب با هم رد و بدل کردند که باز سخنانشان بیشتر درباره درشکه بود. یکی از آنها گفت:
- می بینی چه درشکه قشنگی است؟ گمان می کنی اگر لازم باشد این درشکه می تواند تا مسکو برود؟
دیگری جواب داد:
- به مسکو می رسد. اما گمان نمی کنم به قازان برسد.
- نه! به قازان نمی رسد.
گفت وگوی آنها به همین جا ختم شد.
هنگامی که درشکه به مهمانخانه نزدیک می شد از کنار مرد جوانی گذشت که شلوار بسیار تنگ و کوتاه سفیدی از کتان راه راه پوشیده بود با یک فراک مُدِ روز که از زیرش پیراهنی کتانی با یقه ای که آن را با سنجاق قفلی برنزی به شکل تپانچه بسته بود دیده می شد. جوانک به عقب برگشت، با دقت به درشکه نگاه کرد، کلاهش را که باد می خواست از سرش برباید با دست محکم نگه داشت و سپس به راه خود ادامه داد.
همین که کالسکه از در مهمانخانه وارد شد پیشخدمت به استقبال تازه وارد شتافت. این پیشخدمت به اندازه ای زرنگ و چابک بود و به حدی تند و سریع حرکت می کرد که خطوط چهره و شکل و قیافه اش او به خوبی دیده نمی شد. دستمال سفیدی روی دست انداخته و به هر سو می دوید. این پیشخدمت بلندقامت نیم تنه سفید کتانی دربرداشت که یقه آن تا پشت گردنش می رسید. دَم به دَم زلف هایش را صاف می کرد و عقب می زد و شتابان این مهمان را از پله های چوبی به طبقه فوقانی راهنمایی می کرد تا خوابگاهی را که پروردگار رحیم برایش مقدر کرده بود به وی نشان دهد. خوابگاه از آن خوابگاه های معمولی بود، زیرا مهمانخانه هم مهمانخانه ای معمولی بود. هر مسافری می تواند با پرداخت دو روبل اتاقی را برای یک شب در چنین مهمانخانه هایی اجاره کند، که در هر گوشه آن سوسک ها مثل آلوهای سیاه پراکنده اند. این اتاق با دری به اتاق مجاور راه دارد که همیشه بسته است و پشت آن گنجه ای وجود دارد که همسایه خاموش و آرامی در برابر آن ایستاده و با آنکه ظاهراً به باز کردن جامه دان و مرتب کردن وسایل سفر خودش مشغول است کنجکاوانه از ملاحظه کوچک ترین اعمال مسافران اتاق مجاور غفلت نمی کند. نمای بیرونی مهمانخانه متناسب با وضع داخلی آن بود و به خوبی از درون آن گواهی می داد. عمارت مهمانخانه بسیار بلند بود و دوطبقه داشت. نمای طبقه پایین تزئین نشده و از آجرهای قرمز بود که در نتیجه برف و باران و مرور زمان رنگ باخته می نمود.
اما نمای طبقه فوقانی با رنگ زرد ثابت نقاشی شده بود. در سرسرای طبقه اول روی نیمکت ها خاموت و طناب و پوست گوسفند مشاهده می شد. در بالای رف یک «شربت جوش(۱)» و یک سماور مسی قرار داشت که اگر دودزدگی شربت جوش مثل ریش سیاهی جلوه گر نمی شد، از دور گمان می رفت که روی رفِ پنجره دو سماور در کنار هم قرار دارند.
هنگامی که آقای مسافر اتاقش را بازدید می کرد لوازم سفرش را به مهمانخانه آوردند. ابتدا «سلیفان» درشکه چی که مردی کوتاه قد بود و شولایی به دوش داشت با «پطروشکا» خادم آقای مسافر، جامه دانی از چرم سفیدِ رنگ و رورفته ای را که معلوم بود این سفر، سفر اولش نیست، به اتاق آوردند. پطروشکا حدود سی سال داشت. نیم تنه گشاد و کهنه ای بر تن داشت که سابقاً زینت بخش اندام اربابش بود. قیافه او اندکی خشن و جدی به نظر می رسید. لبی کلفت و بینی درشت داشت. پس از جامه دان، صندوق کوچک چوبی قرمزرنگی را که بست های محکمی از چوب بلوط داشت، با قالب های چکمه و یک مرغ بریان که در کاغذی آبی رنگ پیچیده شده بود آوردند. پس از اتمام اسباب کشی سلیفانِ درشکه چی به طویله رفت تا اسب ها را سرکشی کند و پطروشکای خدمتکار را نیز با شنل و وسایل سفرش به اتاق بسیار کوچکی هدایت کردند. از این اتاق که به سگدانی شبیه بود بوی خاصی به مشام می رسید و معلوم بود که پطروشکا مشغول باز کردن کیسه وسایل حمام و آرایش خودش است. پطروشکا تختخواب سفری باریک و سه پایه را به دیوار اتاق تکیه داد و با زحمت فراوان تشک کوچک و نازکی را که به لواشک بیشتر شباهت داشت و در حقیقت مثل لواشک هم چرب و سیاه بود، از مهمانخانه چی گرفت و روی آن گسترد.
وقتی که درشکه چی مشغول سرکشی اسب ها بود و خدمتکار تختخوابش را مرتب می کرد ارباب به سالن عمومی مهمانخانه رفت. هر مسافری از وضع این سالن های عمومی به خوبی آگاه است. قسمت فوقانی دیوار با رنگ روغنی نقاشی شده و از دود سیگار و چپق سیاه شده بود و قسمت تحتانی آن از بس مشتریان مختلف ــ بیشتر کسبه دهات که در ایام کسب شش ـ هفت نفری برای صرف چای به آنجا می آمدند ــ پشت خود را به آن تکیه داده بودند خراشیده و بدرنگ می نمود. سقف سالن هم از دوده سیاه شده و چلچراغی با شیشه های دودزده از آن آویزان بود. در اطراف این چلچراغ آویزهای بلوری زیادی وجود داشت و هر بار که پیشخدمت در سالن که مُشَمَّع فرش بود می دوید و سینی را با فنجان های گود، که در کنار هم چون دسته ای از پرندگان ساحلی می نمودند با چابکی این ور و آن ور می برد، آویزهای بلور چلچراغ به اطراف می جَست و صدا می داد. دیوارهای سالن هم با تابلوهای رنگ و روغن یک شکل و یکدست زینت یافته بود. خلاصه آنچه در سالن های عمومی سایر مهمانخانه ها دیده می شد، در این سالن هم به چشم می خورد. در یکی از این تابلوها شمایل الهه دریا با چنان سینه برجسته و پستان های بزرگی ترسیم شده بود که قطعاً خواننده هرگز در زندگی خود نظیر آن را ندیده است. ولی در اغلب تابلوهای نقاشی قدیمی، که معلوم نیست چه کسی از کجا و چه وقت به روسیه آورده است، این گونه کاریکارتورها که با طبیعت مطابقت چندانی ندارد، مشاهده می شود. شاید بعضی از این تابلوها را اشراف و درباریان دوستدار هنر به توصیه چاپارهای خود خریده و به روسیه آورده باشند.
در سالن آقای مسافر کلاه را از سر برداشت و شال گردن پشمی الوان ــ به رنگ قوس قزح ــ را باز کرد. این شال گردن ها را زنان با دست خود برای شوهران می بافند و طرز بستن آن را هم به ایشان می آموزند، اما من نمی توانم بگویم که چه کسی آنها را برای مردان مجرد می بافد. خدا عالم است، زیرا من هرگز نظیر آن را نداشته ام. آقا پس از باز کردن شال گردن دستور غذا داد. غذایی از نوع اغذیه معمولی مهمانخانه ها برایش آوردند: یعنی آبگوشت با نان بیات، که مخصوصاً از چند روز پیش برای مسافر ذخیره شده، مغز با لوبیای پخته، قُرمه با کلم، مرغ بریان، خیارشور و پیروک شیرین که همیشه آماده است.
وقتی که پیشخدمت این غذاهای سرد و گرم را می آورد مسافر پی درپی از او سوال می کرد و او را به گفتن تُرَّهات و اباطیلی درباره صاحب قدیم و جدید مهمانخانه، میزان درآمد روزانه او و پستی و دون همتی اربابش وامی داشت. پیشخدمت طبق معمول در پاسخ این سوالات می گفت:
- آقا! نمی دانید ارباب ما چه مرد حقه باز و متقلبی است!
در روسیه متمدن هم مثل اروپای متمدن بسیاری از افراد هستند که نمی توانند بی گفت وگو با پیشخدمت و شاید گاهی بدون مزاح با او غذا بخورند. با این حال همه سوالات مسافر هم بیهوده و بی مورد به نظر نمی رسید. او در ضمن این گفت وگو، به طور جدی و با دقت زیادی از خدمتکار می پرسید که فرماندار شهر کیست، رئیس شورای محلی چه نام دارد و دادستان شهر چگونه آدمی است؟ خلاصه مسافر نام تمامی مستخدمان عالی رتبه را می پرسید، اما از نام و نشان ملّاکین عمده با دقت بیشتری جویا می شد و از تعداد رعایای زرخرید و آب و ملکشان و فاصله آن املاک تا شهر و اخلاق و رفتار اربابان ملک، حتی میزان رفت و آمد آنان به شهر در هفته هم جستجو می کرد. این مسافر همچنین از وضع بهداشت حومه شهر و نام [بیماری هایی ] که در آن نواحی شیوع داشت استفسار می کرد و می خواست بداند آیا مرض مسری و مهلکی مثل وبا و آبله و امثال آن در میان اهالی دیده می شود یا نه؟
از دقت و توجهی که در پرسش از این مسایل به کار می برد معلوم می شد که منظورش تنها ارضای حسّ کنجکاوی معمول نیست. در شیوه گفتار این مسافر هم وقار خاصی مشاهده می شد و گاه گاه صدای مضحک و عجیبی همانند صدای شیپور از بینی بیرون می داد. این کار علاوه بر نمایان کردن وقارِ طبیعی کلامِ او سبب برانگیختن حسّ احترام پیشخدمت هم می شد. چنان که هربار که پیشخدمت این صدا را می شنید دستی به موهای سرش می کشید، مودب تر می ایستاد و سر را برای تعظیم خم می کرد و می پرسید:
- آیا ارباب به چیز دیگری نیاز ندارد؟
مسافر پس از صرف غذا یک فنجان قهوه خورد و به نیمکت راحتی که پشتی آن در مهمانخانه های روسیه به جای پشم نرم از چیزی سخت شبیه آجر پر شده، تکیه داد. اما بلافاصله حرکتی کرد و خمیازه ای کشیده و دستور داد تا او را به اتاقش راهنمایی کنند. وقتی به اتاق رسید خود را روی تختخواب انداخت و دو ساعت تمام به خواب عمیقی فرو رفت. هنگامی که از خواب برخاست، به تقاضای پیشخدمت مهمانخانه روی کاغذ نام خانوادگی و رتبه خود را برای اطلاع پلیس نوشت. پیشخدمت هنگام عبور از دهلیز، پس از دو سه بار هجی کردن، آن نوشته را چنین خواند: «پاول ایوانویچ: مشاور فرهنگ(۲)، ملّاک، منظور از مسافرت: انجام کارهای شخصی.»
پیشخدمت هنوز مشغول خواندن کاغذ بود که پاول ایوانویچ برای گردش و تماشای شهر از مهمانخانه بیرون رفت. او ظاهراً از این شهر راضی بود زیرا حقیقتاً با هیچ یک از شهرهای دیگر روسیه تفاوتی نداشت. رنگ زرد ساختمان های عظیم سنگی چشم را خیره می کرد و رنگ خانه های چوبی، سیاه و محقر به نظر می آمد. اغلب خانه ها یک یا یک و نیم یا دو طبقه ای بود و هریک بهارخوابی داشت و در نظر معمارانِ این ناحیه بسیار زیبا جلوه می کرد. گاهی چنین می نمود که این خانه ها در میان خیابان های وسیع در وسط نرده های چوبی بی انتها و دیوارهای شکسته و نیمه تمام محصور است، ولی در برخی از نقاط نیز خانه ها مانند توده متراکمی درهم فشرده شده و جنبش بیشتری را در آن کوی ها نشان می داد. لوحه های بسیاری به شکل چکمه، کلوچه، کفش و تصاویر دیگر که در اثر باران و آفتاب رنگ پریده به نظر می آمد بر سردرِ دکان ها آویخته شده بود. روی یکی از لوحه ها شلواری به رنگ آبی نقش بسته و در زیر آن نوشته شده بود: «دوزندگی». بر تابلوی دکان کلاه فروشی «کلاه دوزی اروپایی واسیلی فدروف» خوانده می شد. در محل دیگر میز بیلیاردی قرار داشت که دو نفر با لباس فراک، از همان فراک ها که بازیگران تئاتر در پرده آخر در نقش مهمان می پوشند، بر روی آن مشغول بازی بودند. آنها با چوب بیلیارد، در حال نشانه گیری، دست ها را اندکی به عقب برده و پاها را کمی از هم باز کرده، خم شده بودند، مثل این که می خواهند پاشنه پاها را به هم زده و به هوا بپرند. در زیر این لوحه نوشته شده بود: «باشگاهی بهتر از این در شهر وجود ندارد.»
در کنار خیابان میزی بود که روی آن صابون و گردو و نان های قندی که به زحمت از صابون تمیز داده می شد، چیده بودند. بر سر درِ مهمانخانه ای ماهی درشتی تصویر شده بود که چنگالی آن را سوراخ می کرد. اما از همه بیشتر تصویر عقابِ(۳) دوسر، «نشان دولتی»، که این روزها دیگرجمله کوتاه و مختصرِ «میخانه» جای آن را گرفته است جلب نظر می کرد. سنگ فرش های تمام شهر ویران و خراب بود.
مسافر به «باغ ملی» هم رفت که فقط چند نهال در آن کاشته و به واسطه نداشتن ریشه محکم زیر آنها تکیه گاه زده بودند.
هنگام توصیف چراغانی شهر درباره این نهال ها که از ساقه نی قطورتر و بلندتر نبود و با تکیه گاه چوبی سبزرنگ خود شکل مثلثی را به وجود می آورد در روزنامه چنین نوشته بودند: «تحت توجهات جناب آقای استاندار احداث باغ مشجّری که با درخت های کهن و انبوه تزئین یافته، شهر ما بیش از پیش زیبا شده است و حتی در گرم ترین روزهای تابستان مردم می توانند دسته دسته زیر سایه دلپذیر این درختان استراحت و رفع خستگی کنند. راستی مشاهده آثار شادمانی که در چهره ساکنین شهر نمودار شده و سیلاب اشک شعفی که در اثر قدردانی از الطاف و کرامات شهردار معظم از چشم مردم شهر جاری می شود هر بیننده را به هیجان می آورد و قلب او را از حسّ سپاسگزاری و قدرشناسی سرشار می سازد.»
باری، پس از آن که مسافر از ژاندارمی نشانی شهرداری و دادگاه و استانداری را پرسید برای تماشای رودخانه ای رفت که از میان شهر می گذشت.

در راه اعلانی را که به ستونی چسبانده شده بود کند تا پس از مراجعت به مهمانخانه با دقت بیشتر آن را مطالعه کند. به علاوه، به زن زیبایی که از پیاده روِ چوبی می گذشت و جوانی با لباس سربازی با بسته ای به دنبالش می دوید کمی خیره شد. سپس بار دیگر به اطراف نظر انداخت. گویا می خواست وضع محل را به خوبی در خاطر بسپارد. بالاخره به مهمانخانه بازگشت و یک سر به اتاقش رفت و پس از صرف یک فنجان چای کنار میز نشست و چشم راست را اندکی تنگ کرده، به خواندن آن اعلان پرداخت. مضمون اعلان چندان جالب توجه نبود:
اعلان نمایش درام «گ. کوتسیا» بود.گ. پاپلوین در نقش «رولا» و دوشیزه زیابلوا در نقش «کورا» بازی می کردند. اما بازیگران دیگر مشهور نبودند و نقش های کم اهمیت تر به ایشان سپرده شده بود. ولی با این همه او نام تمام بازیگران را مطالعه کرد و به قیمت بلیت ها هم توجه نمود و دریافت که این اعلان نیز در مطبعه دولتی به چاپ رسیده است. سپس پشت صفحه اعلان را نگریست که اگر در آنجا هم چیزی باشد بخواند اما چیزی نیافت. پس چشمانِ خود را مالید، اعلان را با دقت تا کرد و در صندوقی که عادتاً هرچه می یافت در آن حفظ می کرد گذاشت و مانند مردمانِ برخی از نقاط کشور وسیع دولت معظم روسیه، روز خود را با صرف خوراکی از گوشت و یک بطری شراب و خواب سنگین به پایان رسانید.
فردای آن روز را برای دیدار برجستگان شهر درنظر گرفت، بنابراین اول با ادب و تواضع بسیار به دیدن استاندار رفت. استاندار هم مانند چیچیکوف نه چاق بود و نه لاغر و با آن که مدال «آنا(۴)» به گردن داشت، باز گفته می شد که او را به دریافت مدال «ستاره» مفتخر خواهند ساخت. استاندار مردی بلندقامت و خوشرو بود، حتی گاهی برُودری دوزی می کرد. سپس با معاون استاندار، دادستان، رئیس شورای محلی، رئیس شهربانی، رئیس اداره مالیات و رئیس کارخانه های دولتی دیدار کرد. افسوس که آموختن و به خاطر سپردن نام تمام مردان متنفذ و مقتدر این دوره تا اندازه ای دشوار است، ولی قطعاً می گویم که مسافر ما برای انجام این ملاقات ها تلاش شدید و خارق العاده ای می کرد. حتی برای اظهار ارادت و انجام تشریفات به دیدار بازرس اداره بهداری و سرپرست شهرداری هم رفت. سپس همچنان که در کالسکه خود نشسته بود در اطراف شهر پرسه زد. او می اندیشید آیا در این شهر مستخدم دولتی دیگری وجود دارد که ایشان به دیدارش نایل نگشته است. این مسافر با اشخاص متنفذ و مقتدر استادانه چاپلوسی می کرد و از ایشان تملق می گفت و از هریک برحسب وضع و مقامی که داشت تحسین و تمجید می نمود و با کنایه و اشاره می فهماند که اگر غریبی به این استان وارد شود گمان می کند که در بهشت برین وارد شده است. همه جا جاده های هموار و مانند مخمل صاف و آراسته مشاهده می شود و در حقیقت دولت هایی که چنین ماموران دانا و عاقلی را مصدر امور می کنند درخور همه گونه قدردانی و ستایش هستند. او در حضور رئیس شهربانی از وضع انتظام شهر و خوشرویی و ادب پاسبانان تمجید بسیار کرد. در گفت وگوی با معاون استاندار و رئیس شورای محلی با آن که رتبه ایشان از رتبه پنج و شش برتر نبود چندبار ایشان را سهواً حضرت اشرف خطاب کرد و این مسئله موجب شادمانی بسیار و انبساط خاطر فراوان ایشان شد. نتیجه این تملق گویی ها و چاپلوسی ها این شد که استاندار او را همان شب به خانه اش به شب نشینی دعوت کرد و سایر مستخدمین شهر هم به نوبه خود مکرر او را به ناهار، شام یا چای عصر دعوت کردند.
این مسافر ظاهراً از بحث درباره شخص خود اجتناب می کرد و در مواقع ضرورت با تظاهر به تواضع و فروتنی به چند کلمه مختصر و معمولی که بیشتر به عبارت کتاب ها شباهت داشت اکتفا می کرد. در مَثَل می گفت: «من در این دنیا مانند کرمی ناچیز و بی ارزشم و به هیچ وجه شایسته توجه و التفات نیستم. من در مدت زندگانی خود رنج و عذاب بسیار متحمل شده ام و در دوران خدمت برای دفاع از حق و عدالت شکنجه های بسیار دیده ام. من دشمنان بی شماری دارم که به خونم تشنه اند و اکنون آرزومند فراغت و آسایشم و در جستجوی جایی هستم که در آنجا مسکن کنم. همین که به این شهر رسیدم وظیفه خود دانستم که برای ادای احترام و اظهار ارادت به دیدار مستخدمین عالی رتبه شهر بشتابم.» اما مردم شهر نیز درباره این مسافر تازه وارد، که استاندار او را به مجرد ورود به شهر، به شب نشینی دعوت کرده بود جز این مختصر چیزی نمی دانستند.
تدارک مقدمات شب نشینی در حدود دو ساعت وقت چیچیکوف را گرفت و او خود را با چنان دقت و وسواسی آراسته بود که همه از مشاهده او مبهوت و متحیر شدند. او پس از خواب مختصرِ بعدازظهر دستور داد تا وسایل شست وشو را آماده کنند و همچنان که زبانش را زیر گونه ها داده بود چندین بار با صابون صورت خود را شست و بعد حوله را از شانه مستخدم برداشت و پس از آن که دوبار با چنان شدتی فین کرد که ترشحات بینی اش به صورت مستخدم پاشیده شد، به ماساژ صورت گوشت آلود و تمام عضلات آن پرداخت. سپس در برابر آینه ایستاد و پس از پوشیدن پیراهن، دو تار مو را که از سوراخ بینی اش بیرون زده بود با قیچی چید و فراک شاتوتی رنگش را دربر کرد و در کالسکه شخصی خود نشست و از خیابان های وسیع و طولانی، که تنها در بعضی نقاط از نور ضعیف پنجره خانه ها روشن شده بود، به خانه استاندار رفت. خانه استاندار با چراغ های پرنور روشن بود، در مقابل جلوخان دو ژاندارم ایستاده بودند. صدای درشکه چیان از دور شنیده می شد و همه چیز شهادت می داد که امشب در این خانه مجلس عیش و سُروری برپاست.
همین که چیچیکوف وارد سالن شد چشمانش را بست، زیرا روشنایی فوق العاده شمع و چراغ و جلا و درخشندگی لباس بانوان چشم ها را خیره می کرد. گویی همه چیز در دریایی از نور غرق شده است. فراک های سیاه تک تک یا دسته دسته از برابر چشم می گذشت و مشاهده این مناظر انسان را به یاد مگس هایی می انداخت که در روزهای گرم تابستان، هنگامی که پیرزن مستخدم در کنار پنجره باز به شکستن کله قند سفید می پردازد، در پرواز هستند. در این موقع کودکان به دور پیرزن جمع می شوند و چشم از او برنمی دارند و با کنجکاوی کودکانه خود به دست خشن او که با قندشکن بالا و پایین می رود توجه می کنند. این مگس ها دسته دسته مثل اسکادرانِ هوایی با شجاعت و تهور پرواز می کنند و با استفاده از ضعفِ بینایی پیرزن که از نور خیره کننده خورشید ناراحت می شود، تک تک یا دسته دسته به طرف حبه های شیرین و خوشمزه قند حمله ور می شوند. این مگس ها که از برکت نعمتِ تابستان سیرند و به علاوه در هر قدم غذای متفاوت و خوشمزه می یابند هرگز به قصد خوردن قند پرواز نمی کنند، بلکه فقط برای تظاهر و خودنمایی روی حبه های قند می نشینند و صف می بندند و دست و پا را به هم می مالند و سپس با بال های خود پاک می کنند و یا اینکه پاهای خود را پیش آورده، به زیر سر می کشند و بعد از پنجره بیرون می روند تا دوباره با اسکادرانِ تازه نفسِ شکاری بازگشته، به سوی حبه های قند حمله ور شوند.
هنوز چیچیکوف دور و برِ خود را به خوبی ندیده بود که استاندار بازویش را گرفت و فوراً او را به همسر خود معرفی کرد. مهمان تازه وارد بی آن که خود را ببازد یا پریشان شود مراسم ادب را به جای آورد و بیان تحسین آمیزی متناسبِ شخص میانه سالی که رتبه متوسط داشته باشد اظهار کرد. وقتی زنان و مردان برای رقص آماده می شدند و در کنار دیوار می ایستادند، چیچیکوف دست هایش را در پشت به هم قفل کرده و یکی دو دقیقه با دقت آنان را تماشا می کرد. بسیاری از بانوان جامه زیبا و نو پوشیده، ولی دیگران به آنچه در یک شهرستان دورافتاده به دست می آید اکتفا کرده بودند. مردان نیز به دو دسته تقسیم می شدند. دسته ای از ایشان لاغر بودند و پی درپی در اطراف بانوان می چرخیدند، ولی دسته ای دیگر به دشواری از جوانان پطرزبورگ تمیز داده می شدند. برخی از این جوانان مثل جوانان پطرزبورگ ریش
خود را با سلیقه و مهارت بسیار دوشقه ساخته بودند و بعضی دیگر صورت خود را صاف تراشیده و مانند جوانان پطرزبورگ به وضع تحقیرآمیزی در کنار بانوان نشسته، به زبان فرانسه سخن می گفتند و پی درپی ایشان را می خنداندند. یک دسته از مردان، فربه و یا مانند چیچیکوف میانه حال بودند. این دسته به خانم ها توجهی نداشته، از آنها دوری می کردند و پیوسته گوشه های خلوت را رصد می کردند و در انتظار بودند تا مستخدمین میزِ سبز را برای قمار آماده سازند. چهره های این جمع گِرد و گوشت آلود بود. بعضی ریش کوتاه داشتند اما صورت های پرآبله هم در میانشان دیده می شد. این دسته کاکل نداشتند، موهای سرشان فرزده نبود و اصولاً هیچ آرایشی نداشتند. بعضی سر خود را از ته تراشیده یا مو را صاف به عقب برگردانده بودند. چهره آن افراد گِرد و چاق بود و خطوطی برجسته و درشت داشت. این دسته مستخدمین عالی رتبه شهر محسوب می شدند. افسوس که مردان چاق و فربه بهتر از مردان لاغر و باریک اندام می توانند در این دنیا نظر خود را عملی کنند. مردان لاغر حداکثر تا رتبه شش و هفت ترقی می کنند، اما بیشتر مرئوسِ دیگران اند و روسا ایشان را مانند ارقامِ حساب به دلخواه خود جابه جا می کنند و به کارهای کوچک و کم اهمیت می گمارند. وجود ایشان و مقامشان کوچک و متزلزل و کاملاً یاس آور و بی ارزش است، اما مردمِ فربه هرگز زیردست دیگران نخواهند بود، بلکه همیشه درجات مهم و عالی را اشغال می کنند و اگر در جایگاهی مستقر شدند محکم و ثابت و مطمئن و امیدوار بر مسند خود تکیه می کنند، حتی اگر آن مسند در زیر پایشان درهم بشکند و واژگون گردد به هیچ روی سرنگون نمی شوند. این دسته از مردم در پی ظواهر درخشنده نیستند و زینت و پیرایه خارجی را دوست ندارند. جامه های ایشان مانند لباس مردانِ لاغر برازنده اندامشان نیست، در عوض مدام بر ثروتشان افزوده می شود. مرد لاغر پس از سی سال هنوز یک سر رعیتِ زرخرید ندارد که به گرو نرفته باشد.(۵)

نظرات کاربران درباره کتاب نفوس مرده

لطفا آبلوموف رو هم موجود کنید
در 5 ماه پیش توسط rfa...n.2