فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای سلیمان! می‌شود من بخوابم؟

کتاب آقای سلیمان! می‌شود من بخوابم؟

نسخه الکترونیک کتاب آقای سلیمان! می‌شود من بخوابم؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای سلیمان! می‌شود من بخوابم؟

نغمه شال و كلاه كرد و سر ساعت نه، به بالكن رفت. حسابي توي نخش بودم اما چيزي نمي‌فهميدم. تكان نمي‌خورد و مثل يك چوب خشك ايستاده بود و فقط به آسمان نگاه مي‌كرد. بعد از پانزده بيست دقيقه كه برگشت سردش شده بود. زير پتوي خودم جايش دادم. خيسي چشمانش را به وضوح ديدم. دست به صورت سردش كه اشك، سردترش كرده بود كشيدم. دليل گريه‌اش را پرسيدم. نتوانست انكار كند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای سلیمان! می‌شود من بخوابم؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

داخل آسانسور، کیفش را زمین گذاشته بود و داشت چشمش را که حسابی قرمز شده بود، در آینه نگاه می کرد. موقع آمدن انگار با باد پاییزی، چیزی داخل چشمش رفته بود و هرچه آن را می مالید فایده نداشت. با یک انگشت، پلک زیری را به طرف پایین کشید و با انگشت دیگرش، پلک بالایی را به طرف بالا. گوشه های قرمز و موی رگ های خونی چشمش را که دید، با خودش گفت چشمی که همه ادبیات ما را به خودش مشغول کرده است، چه ها که ندارد.
دانشجوی سال آخرِ کارشناسی زبان و ادبیات فارسی بود. پنج ترم را در تبریز گذرانده بود و حالا دو ترم می شد که با کلی خواهش و التماس توانسته بود، به خاطر مسافرت های طولانی پدر و تنهایی مادر، در دانشگاه آزاد تهران مرکزی مهمان شود. البته با مهمانی ترم آخرش موافقت نشده بود و به ناچار باید پس از این ترم، به تبریز برمی گشت.
دو سه بار پلک زد؛ اما هنوز احساس ناراحتی می کرد. دوباره نگاهی به آینه انداخت و به چشمش خیره شد. یاد آن بنده خدا افتاد که چشمش را روبه روی آینه باز کرده بود و از عکس خودش در آینه می خواست تا در آن فوت کند. خنده اش گرفته بود و تا آمد با تصویر خودش در آینه بخندد، درِ آسانسور باز شد. از توی آینه، نگاهی به تازه وارد انداخت و دستپاچه شد. پلک هایش را رها کرد و برگشت:
- سلام.
تازه وارد آهسته و زیر لب جواب داد:
- سلام.
سرش را پایین انداخت و دوباره شروع کرد به مالیدن چشمش. با چشم دیگرش که نیمه باز بود، از توی آینه زیر چشمی نگاهی کرد. خواست مطمئن شود که آیا درست دیده است یا نه، اما چیزی دستگیرش نشد. تنها یک جفت کفش مشکی دید و نیم تنه ای که با وجودِ چادر مشکی، چیزی از آن معلوم نبود.
خیلی به خودش جرات داد تا توانست سری بلند کند و نیم نگاهی به صورت طرف بکند. خودش بود با همان نجابت و چهره معصوم همیشگی. سرش پایین بود و کف آسانسور را نگاه می کرد. تا آمد حرفی بزند، درِ آسانسور باز شده بود. خواست پشت سرش از آسانسور پیاده شود و با او صحبت کند، اما نتوانست.
سوزش چشمش فراموشش شد. دوباره به آینه نگاه کرد و با تعجب از خودش پرسید:
- نغمه؟ دختر آقای مشکین؟ اینجا چکار می کنه؟
از وقتی خودش را شناخته بود، نغمه را هم می شناخت. نغمه تنها فرزند آقای مشکین بود و خودش نیز تنها فرزند خانواده ای که همسایه دیواربه دیوار خانواده مشکین بودند. دو خانه قدیمی چسبیده به یکدیگر که مثل دوقلوها همه چیزشان شبیه هم بود. از حیاط خانه وارد دالآن می شدی و سپس هالی که دو اتاق داشت؛ یکی نورش را از حیاط خلوت می گرفت و آن یکی از حیاط. آشپزخانه و حمام هم در قسمت انتهایی هال، زیر راه پله ای بودند که به طبقه بالا می رفت. یک اتاق کوچک هم در پاگرد پله ها وجود داشت که بیشتر به انباری می خورد تا به اتاق. وقتی به طبقه بالا می رسیدی دو اتاق کنار هم بود که یکیشان نورش را از حیاط می گرفت و آن یکی از حیاط خلوت کوچک سمت آشپزخانه.
کودک که بودند، خیلی وقت ها از بالکن اتاقش نغمه را می دید که زیر درخت آلبالوی حیاطشان عروسک بازی می کند. نغمه هم در حالی که سرش را بالا می برد، موهای خرمایی اش را از روی پیشانی کنار می زد تا او را بهتر ببیند. گاهی او را به عروسک هایش نشان می داد و گاهی عروسک هایش را به او.
خاطرات شیرین کودکی در جانش زبانه کشید و به گذشته نه چندان دورش برد. هر روز صبح، نغمه با روپوش آبی رنگ دوران ابتدایی، همزمان با او از خانه بیرون می آمد و تا نگاهشان به هم می افتاد، به یکدیگر لبخند می زدند.
روزهای سرد زمستان، دستان کوچک و انگشتان ظریف و یخ کرده نغمه، توان برداشتن کیفش را نداشت و او کیفش را می گرفت و همراهش می شد. ابتدا بر خلاف مسیر مدرسه خودش، به سمت شمال می رفت تا نغمه را به دبستان صداقت برساند و بعد برمی گشت به سمت جنوب. گاهی آن قدر دیرش می شد که بی محابا روی برف و یخ کف پیاده رو می دوید تا زودتر برسد. خیابان ملک و خیابان بهار شیراز را قطع می کرد و وارد جوادنیا می شد. طول خیابان جوادنیا را به سمت پایین می دوید تا به دبستان رستُمِ پسران برسد و طوری که تاخیرش حس نشود، خودش را قاطی صف بچه ها کند.
فکری شد که چطور نغمه با او این قدر سرد برخورد کرد؟ نکند او را نشناخته است. نکند در مدتی که در تبریز بوده است، بین خانواده ها اتفاقی افتاده باشد. نکند...
تا نکندهای دیگری آمدند که به ذهنش خطور کنند، درِ آسانسور باز شد. مسئول بخش رایانه دانشگاه با چهره خندان همیشگی اش وارد شد. آدم بذله گو و با ظرفیتی بود و بچه ها به شوخی به او آقای یارانه می گفتند. لهجه گیلکی شیرینی داشت:
- شما نمی خوای پیاده بشی برار جان؟ من یه بار رفتم بالا و برگشتم، شما هنوزم توی آسانسوری... چیزی شده؟
- هان؟ اوهوم. ب بخشی..ید. س... سلام.
و از اوج افتاد کف آسانسور. تازه به خود آمد که کجاست. به سرعت کیفش را برداشت و بدون آنکه بداند کدام طبقه است، پیاده شد. آقای یارانه پشت سرش خندید و درِ آسانسور را به سمت داخل کشید تا بسته شود:
- بسوزه بابای عاشقی... پاک از دست رفته طفل معصوم.
بدون هدف، روی یکی از نیمکت های حیاط دانشکده نشست. بر خلاف تصور آقای یارانه، عشق خاصی نداشت و دلش در گرو کسی نبود، اما هاج و واج شده بود و فکری.
هر وقت به هم می ریخت، به حاجی محبوبی زنگ می زد. در صدای حاجی، اعتماد به نفس و امیدی وجود داشت که او را آرام می کرد. تلفن همراهش را از جیبش درآورد.
***
سال اول تحصیل در تبریز، شب اربعین که رسید، بی قرار شد. حس می کرد چیزی کم دارد. تصمیم گرفت فردا هرطور شده مسجدی یا تکیه ای که پخت وپز نذری داشته باشند، پیدا کند و پای دیگ برود تا دود اجاق امام حسین را از دست ندهد.
صبحانه را خورده و نخورده به سرعت آماده شد و از سوئیتش زد بیرون. راه افتاد تا بلکه جایی پیدا کند برای انجام تکلیفی که فکر می کرد به گردن دارد.
در محله مرکزی شهر، حوالی مقبره الشعراء قدم می زد. حال و هوای اربعینیِ تبریز عجیب بود و دلگیر. وارد کوچه های تنگ و قدیمی محله سرخاب شد. دلش را سپرده بود به چیزی یا جایی که خودش هم نمی دانست چیست و کجاست. بی هدف راه می رفت و دنبال گمشده ای می گشت. انتظارش چندان طولی نکشید و به خانه ای رسید که در و دیوارش را سیاه پوش کرده بودند. چسبیده به آن، خرابه ای وجود داشت که آن هم با چند بیرق مشکی و کتیبه ، رنگ ماتم به خود گرفته بود. داخل خرابه، چند نفر مشغول علم کردن اجاقی بودند و چند نفر دیگر دیگ های بزرگی را می شستند.
جلوی تکیه ایستاد. خجالت می کشید و نمی دانست چطور وارد آن جمع شود. قدری این پا و آن پا کرد، اما نتوانست جلو برود و سر حرف را باز کند. راهش را کشید و کوچه را تا انتها رفت. به آخر کوچه که رسید، دلش نیامد به راهش ادامه دهد و توی کوچه بعدی بپیچد. دوباره برگشت به سمت تکیه. همین که جلوی تکیه رسید، یکی از هیاتی ها از خرابه بیرون آمده بود.
احساس غریبی داشت، اما بالاخره دل به دریا زد:
- ببخشید... برای اربعین نذری می پزین؟
سهراب که آمده بود تا از حیاط کناری، شلنگ آب را به خرابه بکشد، با تعجب نگاهش کرد و سری به علامت تایید تکان داد:
- هنوز خیلی کار داره. بعد از نماز ظهر بیاین؛ اگه آماده شده بود بگیرین.
- ببخشید... چی می پزین؟ شله زرد...؟ یا...
- مگه فرقی هم می کنه برادر من؟ نذری، نذریه دیگه. حالا شما بیا شله رو اینجا بخور و ناهارو جای دیگه.
از سوال خودش خجالت کشید. سرخ و سفید شد، اما کم نیاورد:
- ببخشید... من از بچگی به خاطر نذر مادرم، همیشه روزهای اربعین پای دیگ شله زرد بودم. اما اینجا تو شهر شما دانشجو هستم و غریبه... اگه اجازه بدین من هم یه کمکی بهتون بکنم که به نذر مادرم عمل کرده باشم.
هیاتی ها با روی خوش از او استقبال کردند. وارد جمعشان شد. از شدت خوشحالی می دوید و کار می کرد و خودش را در معرض دود هیزم قرار می داد.
موقع اذان ظهر، هیاتی ها وضو گرفتند و آماده نماز شدند. او تصمیم گرفت به شکلی، خودش را از آن جمع بیرون بکشد تا لو نرود که نماز نمی خواند، اما حس غریبی او را به نماز خواندن واداشت:
- نماز هم یه نوع عبادته، مثل همه عبادت های دیگه. خدای همه هم یه خداس... نوع عبادت که دیگه براش فرق نمی کنه...
تصمیم گرفت برای یک بار هم که شده نمازی بخواند و حسش را درک کند. البته نماز خواندن را بلد نبود و تقصیری هم نداشت، اما از شانس خوبش، نماز مغرب و عشا نبود تا مجبور باشد حمد و سوره را بلند بخواند؛ وگرنه همه می فهمیدند که چیزی از نماز بلد نیست.
بعد از نماز، بلند شد برای ادامه کار. به گوشه خرابه رفت تا چند آجر بردارد و ببرد که ارتفاع یکی از اجاق ها را بالاتر ببرند. خسته نباشیدی به سهراب که روی آجرها نشسته بود و چایی می خورد، گفت و خم شد، چند آجر برداشت و به سرعت رفت. موقع خم شدن چیزی از جیب پیراهنش افتاد و خودش متوجه نشد. سهراب آن را برداشت و همین که نگاهی به آن انداخت، دستش که استکان را به سمت دهانش می برد، بین راه خشک شد و بالاتر نرفت. دستش در هوا مانده بود و مدتی طول کشید تا استکان را زمین گذاشت و دقیق تر نگاه کرد.
سهراب و بقیه هیاتی ها دیگ های شله زرد را رها کردند و دور او جمع شدند. بعضی ها مراقب بودند که فرار نکند و یکی دو نفر هم بازجویی اش می کردند. پریشان و مضطرب روی یک کنده درخت نشسته بود و چیزی نمی گفت. در حلقه دوم جمعیت هم هرکسی از دیدگاه خود، حضور او در مراسم نذری را تحلیل می کرد. یکی از گوشه خرابه داد می زد:
- این بابا حتماً برای خراب کاری اومده اینجا.
و دیگری او را تایید می کرد:
- دوز دِئیر... بولار ایمام حُسین عزاسینادا، رحم اِئلَمیرلر.(۱)
هرکس چیزی می گفت. بساط تحلیل ها و گمان کنم ها داغ بود و همه منتظر بودند تا پلیس برسد. چند دقیقه ای می شد که به کلانتری زنگ زده بودند. یکی هم رفته بود دنبال حاجی محبوبی که ریش سفید محل بود و رئیس هیات ام البنین.
او ساکت بود و حرفی نمی زد تا اوضاع بدتر از آنچه هست نشود. سرش را پایین انداخته بود. تحمل نگاه های اطرافیان را نداشت که مثل شلاق های متوالی بر جانش فرود می آمد و روحش را زخمی می کرد. دلش شکست و و راهی همان جایی شد که نمی دانست چیست و کجاست؛ اما تهِ دلش قرص بود. قطره ای اشک از گوشه چشمش چکید.
حاجی محبوبی سراسیمه وارد شد:
- چه خبره اینجا؟ چرا دیگ ها رو ول کردین و مراقب اجاق ها نیستین؟ الآن دیگ ها ته می گیرن که...
با آمدن حاجی، حلقه محاصره باز شد و حاجی توانست او را ببیند:
- تو... تو روبیــ... تو روبیک هستی؟
روبیک با چشمان معصومش نگاهی به او کرد. نفسی عمیق کشید و با تکان دادن سر پاسخی داد و نداد. اصلاً هم فکر نکرد که این مرد کیست و اسمش را از کجا می داند. حاجی دستش را به سمت او دراز کرد:
- بلند شو پسرم! پاشو به کارهات برس. الآن دیگ امام حسین ته می گیره ها.
روبیک دست حاجی را گرفت و بلند شد. حاجی سرش را بوسید و دستی به شانه اش کشید. بعد در حالی که کتش را درمی آورد، میخی را روی دیوار نشان کرد و به بهانه آویزان کردن کتش پشت کرد و رفت. طوری که کسی نبیند، با دو انگشت شست و اشاره، گوشه چشمش را که نم شده بود، پاک کرد. تا رسید به دیوار و آمد کت مشکی اش را آویزان کند، یکی از هیاتی ها با عصبانیت داد زد:
- حاجی! بو آدام اِرمَنیدی... نَه ایشی وار اَربِعین نَن؟(۲)
یکی دیگر با زبان فارسی و لهجه ای غلیظ، دنبال حرفش را گرفت:
- حاجی! یعنی نباید بفهمیم برای چی سر و کله این کافر اینجا پیدا شده؟
هرکس چیزی گفت. ناگهان حاجی محبوبی برآشفت. از آویزان کردن کتش منصرف شد. آن را روی ساعدش انداخت و آرام جلو آمد. همه ساکت شدند. حاجی آمد و آمد تا به روبیک رسید. با گام هایی آهسته اما استوار، دور او چرخید و سر تا پایش را برانداز کرد. روبه روی روبیک که رسید ایستاد و خیره شد توی صورتش. فارسی خوب حرف می زد:
- به ابوالفضل قسم، اگه دل این پسر بشکنه، همه مون پشت پاشو می خوریم.
ناگهان یکی از جوان های محله با خوشحالی پرید توی خرابه:
- ماشین کلانتری داره می رسه... صبر کنین پلیس بیاد همه چی معلوم می شه.
تا آمد همهمه هیاتی ها شروع شود، حاجی محبوبی راه افتاد. دوباره همه ساکت شدند. حاجی نیم دایره ای زد و وقتی به پشت سر روبیک رسید، کتش را با دو دست باز کرد و آن را انداخت روی شانه او. شاید می خواست روبیک نفهمد، شاید هم از شدت عصبانیت بود که ترکی حرف زد:
- آند اُلسون بو حسینین عزاسینا، هرکس بو اُغلانی اذیت اِئلَسَه، من نَن طرف اُلاجاخ! پلیس دَ کی گَلسَه، دِئین، گِئیتسین گِتسین. دِئین کی بیر سو تفاهم اُلموشدی کی رَفع اُلدی.(۳)
***
با حاجی محبوبی خداحافظی کرد و تلفنش را توی جیبش گذاشت.
از وقتی که به تبریز رفت وآمد داشت، به همه اماکن زیارتی ارامنه سر زده بود. در آئین های مختلف دینی به ارمنی دونن می رفت. در آنجا مزاری به نام مریم ننه بود که می گفتند قبر مادر حضرت عیسی است. روبیک احتمال می داد که قبر راهبه یا قدیسه ای به نام مریم باشد، نه مادر عیسی. سپس به قصد کلیسا، از کوچه شمالی محله مارالآن در مرکز تبریز عبور می کرد و به زیارت کلیسای مریم ننه می رفت.
اما هیچ کدام از اینها برایش حس و حال شله زردپزانِ اربعین ها را نداشت. تقویمش را در آورد و ورق زد. دنبال اربعین می گشت. نمی دانست چند روز تا اربعین و شله زرد پزانِ خانه آقای دشتی مانده است. دلش هوای آن حیاط و آن فضای معنوی را کرده بود. تقریباً بیست سالی می شد که پای ثابت شله زرد پزانِ خانم دشتی در روزهای اربعین بود. بعضی وقت ها هم نغمه را آنجا می دید و گاهی پیش می آمد که نگاهشان با هم تلاقی می کرد، اما چند ثانیه بیشتر طول نمی کشید؛ چون نغمه نگاه خود را می دزدید و به زمین می دوخت.
تکانی خورد و کمی جابه جا شد. بیشتر در خودش فرو رفت و آرنج هایش را به ارتفاع شانه هایش بالا آورد و روی تکیه گاه نیمکت گذاشت. یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و با پایی که روی زمین بود، شروع کرد به ضرب گرفتن. همراه با ضربه های یکنواختی که روی زمین می زد، چیزی زمزمه می کرد.
خیلی وقت می شد که پیانو نزده بود، اما پیش ترها که در اتاقش پیانو می زد، بسیار می شد که الهه ناز را به سبک بنان می خواند. البته هیچ وقت الهه خاصی در ذهنش نبود، اما این ترانه را خیلی دوست داشت. شاید هم تمرین می کرد برای عشقی که می دانست روزی به سراغش خواهد آمد.
گاهی حسی غریب به او می گفت که نغمه تنها شنونده صدای پیانوی اوست. اتفاقاً همین حس شیرین، باعث شده بود که پیانواش را به امان خدا رها کند تا به جای سرپنجه های او خاک رویش بنشیند. مدتی بود که دیگر صدای پیانو را در نمی آورد تا بلایی که از آن می ترسید بر سرش نیاید. بلایی به نام عشق که درمانی به نام وصال برایش یافت نمی شود؛ دست کم برای او و نغمه.

نظرات کاربران درباره کتاب آقای سلیمان! می‌شود من بخوابم؟

واقعیت جامعه را به خوبی به تصویر کشیده بود
در 1 هفته پیش توسط ebo...370