فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تهرن و خونیان و خوزیان- مجموعه نمایش‌نامه‌های محمود استاد محمد

کتاب تهرن و خونیان و خوزیان- مجموعه نمایش‌نامه‌های محمود استاد محمد
جلد پنجم

نسخه الکترونیک کتاب تهرن و خونیان و خوزیان- مجموعه نمایش‌نامه‌های محمود استاد محمد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تهرن و خونیان و خوزیان- مجموعه نمایش‌نامه‌های محمود استاد محمد

اگر تعریف نمایش‌نامه‌نویسی در ایران تصحیح نشود، اگر نتوانیم کلمه خلق را به جای تولید بنشانیم، اگر این بازار تولید و بورس تولید انبوه در هنرهای نمایشی را تعطیل نکنیم، کلیت هنرهای دراماتیک از تخت حوض و تعزیه و تئاتر کودک بگیر تا سینمایی مولف و متفکر و تجاری جملگی در این بن‌بست از نفس می‌افتند. محمود استاد محمد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تهرن و خونیان و خوزیان- مجموعه نمایش‌نامه‌های محمود استاد محمد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تَهرَن

نمایش تَهرَن در سال ۱۳۸۶ براساس دغدغه ی همیشگی محمود استادمحمد، یعنی حکومت مشروطه، وخاطراتش از زندگی در بندرعباس به نگارش درآمد و نخستین بار به کارگردانی نویسنده در اسفندماهِ سال ۱۳۸۶ و فروردین ماهِ سال ۱۳۸۷ در سالن قشقایی مجموعه ی تئاتر شهر به روی صحنه رفت.

بازیگران:

اصغر همت: ملک دیوان
خسرو احمدی: صاحب زالی
هدی ناصح: خورشید
نگار جواهریان: تاج ماه
ندا حاجی بابایی: مامازار
رضا علوی: بابازار
شهروز دل افکار: کهور
فهیمه موسوی: دایه خیری
مریم بخشی: عمه ماهو
رویا شجاعی: افتوبالی
سیامک احمدی: عثمان
پرویز حاجی زاده: منتیل پا
عرفان ملکوتی: زنگو
علی فرح راد: یزله
سهراب اصفهانی: ادریس

شخصیت ها:

علی نقی خان ملک دیوان: عاقله مرد، مشروطه خواه.
ملک زاده خورشیدخانم: شاهزاده ی ناصری، همسر ملک دیوان.
تاج ماه: دخترخورشید و ملک.
صاحب زالی: حاکم بومی بندر.
عثمان و ادریس:: آدم های حکومت.
کهور:: جوانک، خدمتکارِ خانواده ی ملک دیوان.
زنگو:: جوانک اهلِ هوا.
دایه خیری:: عاقله زن، خدمتکارِ خانواده ی ملک دیوان.
عمه ماهو:: اهلِ هوا.
افتوبالی:: اهلِ هوا.
زینی:: اهلِ هوا.
بابازار
مامازار
منتیل پا
گوینده ی تلگراف اول
گوینده ی تلگراف دوم
اهالی بندر
جماعت اهلِ هوا
دمامیان
جادوگران
یزله

پرده ی اول

صحنه ی اول
سوسوی فانوس دریایی، صدای مرغان دریایی. صدای دور و مبهم از یک شورش شهری، صدای توپ و تفنگ و صدای دستگاه تلگراف هنگام ارسال پیام.

صدای گوینده ی تلگراف:جناب نظام السلطنه، حاکم کل سواحل و جزایر  محروسه ی ایران! فتح کردم. در کمال قدرت فتح کردم.
بعون الله تعالی، مجلس را به توپ بستم. مفسدین دین و دولت را سرکوب بلکه منکوب نمودم. سید عبدالله و سید محمد را نفی بلد، ملک المتکلمین و جهانگیرخان را به کلی راحت کردم. شما هم در هدم فتنه ی مشروطه و نظم امور ولایت ــ از همه جهت ــ به التفات همایون امیدوار باشید.[بعد از چند لحظه سکوت] حاشیه ی تلگراف: نظام السلطنه، علی نقی خان ملک دیوان از وجوه شاخصه ی مشروطه را به آن صوب دواندیم. ملک مقصر دولت است. در حبس نظر ایشان کوتاهی نشود.
اما عمل حکومت با شاهزاده خانم شکوه السلطنه، منکوحه ی محترمه ی ملک دیوان و عمه ی تنی نفس نفیس ما، کلیتاً از لونی دیگر است:
جزئی ترین نقصان در حفظ شئون شاهزاده خانم،به منزله ی انکسار تاج قاجار محسوب و خاطی رفتار به غضب و سخط شاهانه گرفتار خواهد شد.
سایه ی دست محمدعلی شاه فاتح.
صحنه ی دوم
ساحل. تاریکی، برق امواج، موسیقی، صدای دمام از چند نقطه ی گوناگون. چندین رقاص با لباس های جادویی با حرکاتی سیال و کابوس وار از جوانب به مرکز صحنه می خزند. به موازات اوج گرفتن ضرب دمام ها، حرکات رقص وحشی تر، جادویی تر و خوف انگیزتر می شود. در اوج خوف صحنه، اهلِ هوا تک تک وارد می شوند.

زینی:دی لی لا، دی لی لا...
عمه ماهو:جی جین با، جی جین با...
افتوبالی:چین یاسه، چین یاسه...
زنگو:تق روری، تق روری...
یزله:بوماریوم، بوماریوم...
ادریس:ام گاره، ام گاره...
عثمان:دینگه مارو، دینگه مارو...

و چند نفر دیگر که هر یک نام یک جن یا باد را با خود به صحنه می آورند. همه با حرکاتی دورانی و سرسام آور نام باد و جن را تکرار می کنند و می چرخند و می چرخند تا لحظه ی ورود یزله.

عمه ماهو: منتیل پا از دریا خروج کرده!
همه:منتیل پا! منتیل پا!
عمه ماهو:منتیل پا به بندر ظاهر شده!
همه:منتیل پا!
عمه ماهو:بندرآدمونو خبر بدین، زارونو نهیب کنین.

همه خوف زده، آسیب خورده از خوف غول می دوند و سراسیمه کمک می طلبند. دایه خیری وارد می شود.

دایه خیری چیه؟ چه خبره؟ چه شری به جان تان خورده؟
یزله:منتیل پا! منتیل پا به ساحله!
دایه خیری کی اونو دیده؟ هی یزله! می گمت کی اونو دیده؟
یزله:عمه... عمه ماهو.
دایه خیری بابازار رفته جزیره؟
یزله:جزیره چه کارشه؟
دایه خیری یزله! بابا به بندر حاضره و غول شهامت کرده؟
یزله:خب... [آرام می شود، دایه خیری او را رها می کند. یزله به طرف عمه می رود.]
عمه ماهو:خب! راست می گه.
دایه خیری غول به ساحل شده اما بابا دمام نمی کوبه؟ ها! عمه گپ نهون شدی؟!
عمه ماهو:خیالته دروغ می گم؟
دایه خیری چرا همیشه تو منتیل پا رو می بینی؟
عمه ماهو:افتو! تو بگوش، افتوبالیم دیدش.
افتوبالی:من به کپر بودم.
عمه ماهو:می گی ندیدیش؟
افتوبالی:دیدم، دیدم... خیالم که سایه شو دیدم.
دایه خیری منتیل پا که سایه نداره!
عمه ماهو:مگه ازمابهترونه که سایه نداشته باشه؟! منتیل پا غوله!
افتوبالی:ای بابای بابام! حالا اون قدر اسمشو بگو تا غفلتی به مون ظاهر بشه.
زنگو:چی گپ زنی افتو؟
دایه خیری زبونت بسته کن!
زنگو:آخه عمه شبا می آد ساحل منتیل پا رو صدا می کنه تا گاسم به ش ظاهر بشه.
عمه ماهو:[با عصبانیت] به من ظاهر بشه؟!
افتوبالی:منتیل پا هزار ساله داره عروسشو می جوره.
زنگو:خب ماهواَم هزار ساله داره یه دوماد می جوره.

عمه ماهو به سمت زنگو خیز برمی دارد، نفسش می گیرد و بر زمین می افتد.

صدای عثمان: کی به ساحله؟

عثمان وارد می شود. افتوبالی به سمتش حمله می برد.

افتوبالی:های عثمان! سرت کدوم مُرده ستون چاله؟ عمه رو نیش زدن، اژدها عمه رو نیش زده، بالینت به خاکستون بیفته! کجا کپه شدی؟

ادریس وارد می شود.

عثمان:کجایی ادریس؟
ادریس:من این جام.
عثمان:یکی صاحب زالیو خبر کنه.
ادریس:زینیو راهی کردم سی عمارتِ صاحب. [عمه ماهو را می بیند] عمه چرا زیر شده؟
افتوبالی:زنگو شرش کرده.
ادریس:هراس کردی زنگو؟
زنگو:از چی؟
عثمان:یعنی از طلسم عمه خوفت نمی گیره؟
زنگو:نه.
ادریس:عثمان! زنگو مافوق شده.
دایه خیری ادریس، نفس شری نکن.
عثمان:خودشو همقد بابازار گرفته.
دایه خیری عثمان! چی تو خیال داری؟
عثمان:من هیچی، اما زنگو خیالات داره.
دایه خیری این کِی گفت من مافوقم؟
عثمان:فقط مافوقه که از طلسم خوف نداره.
زنگو:دی لی لا طلسمه، یوجیمبا طلسمه، منتیل پا طلسمه، عمه طلسمه، دریا طلسمه. من دریا رو طلسم کردم.
ادریس:می گه دریا رو طلسم کردم، بازم می گی خیالات نداره؟!
دایه خیری زنگو! خیرت باشه، بگو خیالات ندارم.
زنگو:خیالات.
دایه خیری کام دلم باشی، بگو از مضرت عمه هراس می کنی!
زنگو:مضرت.

زنگو زارش می گیرد. عمه ماهو به گرد زنگو می چرخد و وردی را می خواند.

عمه ماهو:تِهرانی، تِهرانی، تِهرانی.
دیگران:دیوانی، دیوانی، دیوانی.
عمه ماهو:تِهرانی، تِهرانی، تِهرانی.
دیگران:زَهرانی، زَهرانی، زَهرانی.
دایه خیری هی ماهو، چی برای خودت رج می کنی؟ تِهرانی چه دخیلت به دیو داره؟
عمه ماهو:صاحب می گه تِهرانی ملکِ دیوانه.
دایه خیری او اسمش ملک دیوانه. خودش که ملکِ دیوان نیست.
عمه ماهو:تو بگو نیست، بگو منم گفتم نیست. اما سواحلی آدم نه چشم داره؟ سواحلی آدم نه گوش داره؟
عثمان:صاحب می گه دُختِکوی تِهرانی از خون شاهونه.
ادریس:خب، منتیل پام شاهزا پسره!
عمه ماهو:تو تموم زارون و مَرکبون کدوم مسلمونِ بادیه که ندونه منتیل پا پسرِ شاهِ زنگباره!
افتوبالی:منتیل پا داماد شاه عجمانه.
عمه ماهو:هزارهزار سال قبلنا بوده که موج سیاه، عروس منتیل پا رو برده.
عثمان:خب ادریس، بعد هزار سال عروسشو این جا جسته.
ادریس:او نجسته، دُختِکوی تِهرانی خودش رد منتیل پا به بندر اومده.
عمه ماهو:[می خندد] آب گودالو می جوره، شاهزاده دُختِکو منتیل پا رو.

صاحب زالی وارد می شود.

صاحب:چرا وایسادین؟ چاک بزنین! هِل بکشین! کیکَنگ! کیکَنگ! های ادریس! یزله کجاست؟
ادریس:رفت تفنگ بیاره.
عثمان:صاحب، یعنی می گی روش تفنگ بکشیم؟
صاحب:نخیر، دعا و سلامش کنین.
ادریس:آخه تفنگ که به منتیل پا کارگر نمی افته.
صاحب:چرا نیفته؟ اون فقط پاهاش آهنیه. بقیه ی تنش که از آهن نیست. کله شو نشونه برین. هر کس دید، بزنه تو چشماش. شیشه ی عمرِ منتیل پا تو چشماشه. اگه بشکنه دود می شه می ره به هوا، زنگو از چه بدجان شده؟
دایه خیری غول به ش مضرت زده.
صاحب:مگه به زنگو ظاهر شده؟
عمه ماهو:نه صاحب.
افتوبالی:اول خودم دیدمش.
عمه ماهو:تو دیدیش؟
افتوبالی:خب اگه خودش نبود که من سایه شو نمی دیدم. [به طرف صاحب می رود] صاحب خان تو خانی. خانِ خانانی. خاک پات بشینه فرق کله م، برق خنجرت بزنه خال دیده م. عظمتِ اسمت خصمم بشه اگه دروغت بافم. خودم دیدمش.
صاحب:خب چه دیدی؟
افتوبالی:الان تعریف تان می کنم. منتیل پا یه تاج به سر داشت اندازه ی کوه هفت خواهرون، وسط تاجشم یه جقه الماس، همقد یه شتر خفته. از پشت برکه خشکه گرومپ، گرومپ، گرومپ...
صاحب:اه! خب گرومپ.
افتوبالی:ها داشت می رفت سی...
عمه ماهو:کومه ی تِهرانیا.
دایه خیری: عمه، خیالم رفت سی معبد هندیا.
ادریس:سرباز هندی راست معبد چاتمه کرده.
عثمان:بز کور ببینه تفنگ می ندازه.
دایه خیری: خب نمی شه از چشم سرباز غایب مونده باشه؟
عمه ماهو:دایه گاس که دُختِکوت امشو کومه ی تِهرانیا باشه.
صاحب:عمه!
دایه خیری: [به همه] اقبال کردی که حضور صاحبْ دستم بسته ست وگرنه...
عمه ماهو:صاحب! چشمام گروِ خنجرت، ندیده دیده کرده باشم، غول رفت راست کومه تِهرانی.
صاحب:کی دمام می کوبه؟
عثمان:ضرب دست مامازاره.
صاحب:برو به بابازار بگو همه شون بکوبن. بگو صاحب گفت همه ی زارون دور خونه ی ملک دیوان جمعیت کنن. جمیع... جمیع.

صاحب به طرف عمه می رود. با عمه پچ پچی دارد، اهل بندر مردد ایستاده اند. صاحب متوجه تردید آن ها می شود. نهیب می زند.

پس چرا کپه شدین؟ قال کنین! کیکَنگ زنین، جمیع! جمیع! همه برین راستِ غول.
دایه خیری: صاحب، یعنی برن سی خونه ی تِهرانی؟
صاحب:راستِ غول! قال کنین غول بترسه، مردمونو خبر بدین. بگین غول رفته خونه ی تِهرانیا. عمه چرا خفه مرگی گرفتی؟ آهای افتو! تو چه می کنی؟
افتوبالی:من می خوام قال کنم غول بترسه.
صاحب:تو قالم نکنی غول ازت می ترسه. پس عمه رو کی می کِشه؟
افتوبالی:یزله! عمه رو ببند پشتت.
صاحب:عمه رو ببندین گُرده ی شتر سرخ.

عمه جیغ می کشد. صاحب می خندد و دیگران را از صحنه خارج می کند.

دایه خیری: تو بمان.

دایه خیری به سمت صاحب زالی می رود.

دایه! ملک دیوان روزنامه می خوانه؟
دایه خیری: من ندیدم.
صاحب:انگلیسی براش روزنامه می آره.
دایه خیری: هان! روزنامه ش خارجی بوده.
صاحب:اگه فارسی باشه تو می بینی. بازم نمی بینی؟
دایه خیری: می بینم.
صاحب:ببین منو خبر بده!
دایه خیری: اگه دیدم!
صاحب:اگه دیدی؟! دایه! چشمی که نتونه اعمال ملک دیوانو ببینه باید از بیخ کَنده شه.

صاحب خارج می شود.
نور می رود.

نظرات کاربران درباره کتاب تهرن و خونیان و خوزیان- مجموعه نمایش‌نامه‌های محمود استاد محمد