Loading

چند لحظه ...
کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۳,۵۵۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

بابای افسانه گفت: «کلاه سرم رفته باشد که زنم کچلم می­کند.» همه خندیدند و نَسول جوش آورد: «کلاه کدام است می‌آید بابا...» تکیه داد به عصایش و دمغ راه شهر را نگاه کرد: «خب من هم که با شما اسم نوشتم... مغازه را بسته­ام که بیایم زیارت...» ننه شکری خواست زبان‌شیرینی کند: «نَسول را هم ما می­شناسیم و هم شما. کلاه‌ بذار نیست...» اما تاب نیاورد: «اما خب پختیم گرما، آمدنی بود می­آمد از کله صبح نشستیم... ظهر شد خب...» قلعه سلیمی گفت: «من نمی­دانم... ما آن مردکه را که نمی‌شناختیم رو حساب نَسول پول دادیم...» دزکی‌ها چپکی نگاهش کردند و آقانَسول گفت: «بابا به پیر به پیغمبر من هم نمی­شناختم آمد نشست دکانم سر حرف را باز کرد و گفت: مسئول زیارت است و مردم را اسم می­نویسد. من هم خبر مرگم خبرتان کردم... گور پدرم می‌خواستم کار خیر کنم... اصلاً مگر پولتان را به من دادید؟» بابا که دیگر وقت تریاکش گذشته و حوصله‌اش نبود گفت: «فایده ندارد زن‌ها و بچه‌ها بفرستید خانه، اگر آمد جارشان می­کنیم.» می­دانست که حالا‌حالاها نمی­تواند منقل را بگذارد وسط خانه، مادرم آن‌قدر نق می­زند که شیره جانش را می­کشد. حسابی دعوای‌شان شده بود. مادر آمده بود خانه که یک بابایی آمده و اسم می­نویسد برای زیارتِ آقا. بابا هم دستانش را رو به آسمان گرفته و با‌خنده جواب داد بود: «زیارت آنها که می­روند قبول حق به یاری خدا.» مادر همان اول جوش آورد: «جهنم از من، این بچه را ببر یک چیز دنیا حالیش بشود.» بابا نگاهم کرد: «این بهتر از من و تو حالیش می‌شود.» مادر کم نیاورد: «خاک بر سرت مرد همه دارند می­روند... قیمتش نصف است. چسبیده­ای به این بساط و ما را اسیر خودت کرده­ای. خب دل‌مان پوسید، آخر این چه بساطی‌ست؟» بابا به دماغش ور می­رفت و مادر صدایش را نرم کرد: «به‌ خدا خوش می­گذرد همه دور همیم.» دستش را بالا برد و شیرین گفت: «به خدا ننه شکری یازده‌بار رفته باز تاب نمی‌آورد.» اشکش درآمد: «خب ما هم مسلمانیم. شکری را می‌خواهد بگذارد بهزیستی تا باز برود.» بابا اوقاتش تلخ شد و دستش را مالید به فرش: «گفتم که نه. مگر گوشت سوراخ ندارد؟» صدایش را آرام کرد: «تو که وضع مرا می­دانی... قربانت بروم عاجزم نکن...» اما زیارت افتاده بود به کله مادر: «نمی­خواهد قربانم بروی...» و زار‌زار افتاد به گریه.

ادامه...

مشخصات کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

بخشی از کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت