فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

بابای افسانه گفت: «کلاه سرم رفته باشد که زنم کچلم می­کند.» همه خندیدند و نَسول جوش آورد: «کلاه کدام است می‌آید بابا...» تکیه داد به عصایش و دمغ راه شهر را نگاه کرد: «خب من هم که با شما اسم نوشتم... مغازه را بسته­ام که بیایم زیارت...» ننه شکری خواست زبان‌شیرینی کند: «نَسول را هم ما می­شناسیم و هم شما. کلاه‌ بذار نیست...» اما تاب نیاورد: «اما خب پختیم گرما، آمدنی بود می­آمد از کله صبح نشستیم... ظهر شد خب...» قلعه سلیمی گفت: «من نمی­دانم... ما آن مردکه را که نمی‌شناختیم رو حساب نَسول پول دادیم...» دزکی‌ها چپکی نگاهش کردند و آقانَسول گفت: «بابا به پیر به پیغمبر من هم نمی­شناختم آمد نشست دکانم سر حرف را باز کرد و گفت: مسئول زیارت است و مردم را اسم می­نویسد. من هم خبر مرگم خبرتان کردم... گور پدرم می‌خواستم کار خیر کنم... اصلاً مگر پولتان را به من دادید؟» بابا که دیگر وقت تریاکش گذشته و حوصله‌اش نبود گفت: «فایده ندارد زن‌ها و بچه‌ها بفرستید خانه، اگر آمد جارشان می­کنیم.» می­دانست که حالا‌حالاها نمی­تواند منقل را بگذارد وسط خانه، مادرم آن‌قدر نق می­زند که شیره جانش را می­کشد. حسابی دعوای‌شان شده بود. مادر آمده بود خانه که یک بابایی آمده و اسم می­نویسد برای زیارتِ آقا. بابا هم دستانش را رو به آسمان گرفته و با‌خنده جواب داد بود: «زیارت آنها که می­روند قبول حق به یاری خدا.» مادر همان اول جوش آورد: «جهنم از من، این بچه را ببر یک چیز دنیا حالیش بشود.» بابا نگاهم کرد: «این بهتر از من و تو حالیش می‌شود.» مادر کم نیاورد: «خاک بر سرت مرد همه دارند می­روند... قیمتش نصف است. چسبیده­ای به این بساط و ما را اسیر خودت کرده­ای. خب دل‌مان پوسید، آخر این چه بساطی‌ست؟» بابا به دماغش ور می­رفت و مادر صدایش را نرم کرد: «به‌ خدا خوش می­گذرد همه دور همیم.» دستش را بالا برد و شیرین گفت: «به خدا ننه شکری یازده‌بار رفته باز تاب نمی‌آورد.» اشکش درآمد: «خب ما هم مسلمانیم. شکری را می‌خواهد بگذارد بهزیستی تا باز برود.» بابا اوقاتش تلخ شد و دستش را مالید به فرش: «گفتم که نه. مگر گوشت سوراخ ندارد؟» صدایش را آرام کرد: «تو که وضع مرا می­دانی... قربانت بروم عاجزم نکن...» اما زیارت افتاده بود به کله مادر: «نمی­خواهد قربانم بروی...» و زار‌زار افتاد به گریه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

لیوان صورتی

دست­های مادربزرگم می­لرزد. استرس و بی­تابی را از چشم هایش می­خوانم.
چند ساعت است که سه نفری خانه را به خاطر دندان­های او زیر به ­رو کرده­ایم. توی همه لیوان­ها و حتی گلدان­ها را نگاه کردیم اما نبود.
برای بار هزارم مادرم توی یخچال را نگاه می­کند اما خب آنجا نیست. اگر بود که همان اول می دیدش. همیشه همین­جور است، یعنی هر شب که خانه مادر بزرگ بمانیم.
مادرم با این که عصبی شده آرام می­گوید: «مگه اون لیوانِ صورتی رو نخریدم که شب­ها بذاری بالا­سرت؟»
مادر بزرگم جوابش را با خجالت می­دهد «به­خدا همیشه می ذارم تو همون.»
صورتش مثل توپِ پنچر شده است، وقتی دندان­هایش گم می­شوند قیافه­اش غم­انگیز و بامزه می­شود. سرم را می­برم پشت عکس آقاجون خدا بیامرز، مثلاً که دنبال دندان­ها می­گردم و آهسته می­خندم. بعد خیلی جدی می­گویم: «ای بابا... اینجا هم که نیست.»
به آقا­جون که لخت نشسته است توی قاب نگاه می­کنم­، او هم نگاهش به من است. فکر می­کنم بابا بزرگ هیچ وقت دندان عملی نداشت. آخر خدا بیامرز لب هم نداشت، همه­ی صورتش سبیل بود. گاهی فکر می­کنم شاید لب­هایش را فروخته باشد تا آن دوچرخه داغان را از گاری نون خشکی بخرد و بندازد زیر پای دایی رستم که هیچ وقت هیکلش به پای اسمش نرسید. چطور است که می گویند این بدبخت­ها کلیه­شان را می­فروشند تا بزنند به زخم زندگی، بابابزرگ هم لبش را فروخته. اما ای کاش دوچرخه ارزشش را داشت. از این فرمان گاوی ها بود که با دو رکاب زنجیر می­اندازند.
مادر حسابی کلافه است می­گوید: «اَه همیشه همین بساطه.»
لب­ولوچه مامان بزرگ می­لرزد: «ننه به خدا از شانس شماست... همیشه هست ها.»
آن حالت که تلویزیونی ها می­گویند اقتدار پیری توی صورت بچه­گانه­اش گم شده و مامان­بزرگ شده است یک دختر بچه تقریباً هفتاد ساله که حیف نمی­تواند شیطنت کند. اما الانش هم خوب است.
مادرم همه کابینت­ها را ریخته است بیرون. مادربزرگ بیچاره خم می­شود و در جاکفشی را باز می­کند. خنده­ام می­گیرد فقط توی آب­گرم­کن را نگشته­ایم. با اینکه می­دانم نمی­تواند آن­جا باشد، سرم را می­برم زیر مبل، نیست و می­آیم بالا. دفتر نقاشیم روی میز باز است و هنوز جای جا­مدادی امن است.
عکس بابا بزرگ نگاهم می­کند. یک­بار سر این عکس حسابی دعوایم شد. اما هیچ منتی سر آقاجون نیست، تقصیر خودم بود که به قول مامان دوست و دشمن نمی­شناسم. سر خواستگاری خاله عالم بود و آقای سرخلوتیان ـ کچل است و بابا این طور صدایش می کند ـ آمده بود برای پسرش. بعد از چند ساعت که تعارف را کنار گذاشتند و غرض از مزاحمت یادشان آمد و آمدند که بروند سر اصل مطلب، من که از آن­همه حرف بی­خود حوصله­ام سر رفته بود و با عکس آقاجون زل زده بودیم به­ هم یک­باره از دهنم درآمد که: «بابا بزرگ هم یه پیرهن نداشت باش عکس بگیره.»
حرفم تمام نشده سرخلوتیان نکبت چنان زیر خنده زد که فکر کردم گریه می­کند. به خدا از سر حسادت می­خندید؛ آخه آقاجون فقط سینه­اش اندازه چهارتا کله سرخلوتیان پشم داشت. مجلس رفت هوا و به قول بابا تف به روزگار که نمی­شود رو هیچ­کس حساب باز کرد.
اما ای ­کاش بابابزرگ از این فکرهای اقتصادی داشت و به جای لب همین پشم­های سینه­اش را می­فروخت تا کلاه­گیس کنند و بکارند رو سر امثال سرخلوتیان. آن­وقت هم لب هایش سرجایشان بودند هم سر آقای سرخلوتیان شلوغ می­شد و هم برای دایی دوچرخه درست و حسابی می­خرید که وقتی به من بیچاره رسید سرم را پایین نیندازم و وقتی دزدیدنش نفس راحت نکشم. تازه شاید هم الان مادربزرگ با استرس توی جانمازش را نمی­گشت. اما اینش را قول نمی­دهم.
مامان از آشپزخانه می­آید بیرون؛ «مادرجان خب حواست را جمع کن کجا می ذاری. زرشک که نیست گم بشه.»
سرم را می­برم توی کشوی میز تلویزیون و می­خندم. زرشک هایش را همیشه قایم می کند اما راستش گم نمی­شوند، من می­خورم شان و او فکر می­کند یادش رفته کجا گذاشته است.
مامان­بزرگ مثل این­که چیزی یادش بیاید گوشه­ی روسری­اش را گره می­کند و بلند می­گوید: «بستم بخت دختر شاه پریون را این دندون هرجا هست پیدا بشه.» و رو می­کند به مادرم؛ «ننه بال روسریمو گره زدم، الان پیدا می­شه.»
یک لحظه خنده و بازی یادم می­رود. یعنی به این راحتی می شود بخت دختر مردم را بست؟ پس چرا باز کردنش آنقدر سخت بود؟ آخر بخت همین خاله­ عالم که صحبت­اش شد را حسابی بسته بودند و من و مادرم به بدبختی بازش کردیم. راستش قرار بود حرفش را جایی نزنم اما وقتی خدا پسر سرخلوتیان را خر کرد و خرشان از پل گذشت همه چیز یادشان رفت، هم کتکم زدند و هم تهدید کردند. چرا نگویم؟

خاله عالم

همان اول خیام شوت بی­جانی زد و عنایت، پسر سردار، تراکتور را راند روی توپ­مان و ترکید. همین دیروز بابا از بندر آورده بود و رفته بودیم که توی زمین خرمن بازی کنیم.
جعفر داد زد: «سگ به روح بابای خرسوارت... وایستا.» و دوتایی دویدند دنبال تراکتور. عنایت هم کله کج وکوله­اش را داد به جاده باغی و گازش را گرفت.
اشکم درآمد. من و خیام پارسال کلی التماس بابا را کرده بودیم که وقتی آمد برای مان توپ بیاورد و وقتی مادر تلفن زد و به بابا خبر داد که خواستگار­های خاله عالم تحقیق­شان را کرده­اند و قرار است بیایند شیرینی خوران، کلی بالاپایین پریده بودیم تا یادش بیندازد.
تو کل دزک فقط ما توپ بادی داشتیم که دیگر نداشتیم. سیاه چهل تکه بود و سوراخ افتاده بود جلوی پایم. برداشتمش و دویدم دنبال شان «آهایییییییی مگر کوری.» می­خواستیم فردا میان دزک و قلعه سلیم مسابقه راه بیندازیم.
عنایت به گاز تراکتور امان نمی­داد. خیلی از ما بزرگتر بود اما جرئت نداشت بایستد مثل سگ از دایی مراد و دایی اردی می ترسید. همه می ترسیدند. اگرنه که حالا حالا ها برای خاله عالم کسی نمی­آمد و توی همان تحقیقات زیرآب مان را می­زدند. اما وقتی خاله عالم گفت: که همکارش قرار است بیاید خواستگاری و بعدش شیرینی خوران شد. یک هفته دایی مراد ایستاد سر سه راه دم مغازه نسول و دایی اردی رفت سر فلکه دم دکه قنبر و دایی قلی هم ایستاد همان اول دزک دم مصالح ساختمانی صولت که می­گویند با آن چشم­های ارزق و کله طاسش برای همه می­زند. اما دایی قلی باخنده تعریف می­کرد؛ «تا آمدند رفتم و رک نگاه کردم تو چشم­های صولت، او هم تا توانست تعریف­­مان را کرد و از خودم هم که پرسیدند باز کلی تعریف خودمان را کردم.» و همه قاه قاه خندیدند که نن جون جوش آورد؛ «زهر مار مگه چه مونه؟ مردم هزار بدترند از ما­.» از دایی مراد و دایی قلی هم پرسیده بودند و آن­ها هم کلی تعریف کرده بودند.
عنایت پشت بارکشش کاه بار زده بود و گاز می­داد. جعفر سنگی پرت کرد و فحش داد. از کنار گوش عنایت رد شد. خیام شلوارش را گرفته بود و پشت سر جعفر می­دوید با سر آستین دماغش را گرفت و داد زد: «پولش...»
دیروز برای مسابقه پول بچه ها را گرفته بودیم و از کلوپ خدا بخش تا صبح آتاری کرایه کردیم. آنقدر بازی کردیم تا دودش درآمد و از ترس خواب مان نبرد. اما صبح که بردیم­اش نفهمید. جعفر بقچه آتاری را داد دست خدابخش و بیرون آمد. خیام رنگش سفید شده بود و گفت: «دیدید نفهمید.»
عرقم درآمد. پشت سرشان گریه می­کردم و می­دویدم. خیام خم شد و سنگ پرت کرد. سنگ آرام خورد پشت پای جعفر و جعفر برگشت؛ «خاک به سرت.» خیام به رو نیاورد قِل­قِل کرد و دوید. عنایت پیچید توی کوچه­شان و خر سیاه سردار که افسار بود به تیر برق عرعرش درآمد. رسیدیم و عنایت پایین پرید. سرخ شده بود و داد زد: «برید دیگه.» صدایش می­لرزید. جعفر پرید پشت بارکش، سه­ دَنده را برداشت و کاه ها را ریخت زمین. خیام قِل­قِل کرد؛ «به دایی مراد و قلی می­گیم.» من رسیدم و پریدم بالا و با چشم گریان چنگ چنگ کاه­هاشان را بیرون ریختم. عنایت آمد طرف مان که خیام از آن ور داد زد: «دَر برید، دَر برید.» سر بلند کردیم. خیام پیرخر سردار را سوار شده بود و به تورات از ته کوچه فرار کرد. عنایت دوید دنبال خیام و ما هم دویدیم دنبال عنایت و سنگ بارانش کردیم.
دم خانه نن جون که رسیدیم حجت کبوتری توی بغل گرفته بود و کز کرده بود دم خانه­یشان و زیر لب چیزی می­خواند. ما را که دید بلند شد سر پا متعجب نگاه به خر و پاره توپ دست من کرد و پرسید: «راست راستکی شیرینی خوران عالم است؟»
تو این چند سال تنها خواستگار خاله عالم همین حجت بود و تمام. اما خاله می­گفت من معلم­ام و زن کبوتر باز نمی­شوم. حجت خاله را از بچه­گی می­خواست. ننه اش هزار بار آمد و رفت اما نه خاله یک کلام بود. خیام قِل­قِل کرد؛ «به تو چه.» جعفر هم گفت: «سرت به کار خودت.» حجت داغ کرد و داد زد که «نمی زارم.» و رفت خانه­شان. هیچ کدام حوصله­اش را نداشتیم. در را باز کردیم و خر را بردیم داخل.
کل حیاط را آب و جارو زده بودند و باباحیات با شرت لَنگَری آبی­اش نشسته بود گوشه ایوان. شلوارش را گذاشته بود توی هاوَنگ سنگیش و می­کوبید. ما را که دید خندید و گفت: «جعفر بابا دنیا همش لهو و لعبه.» و سنگ هاونگ را کوبید روی شلوارش. خاله عالم که دیدمان جیغ زد سرمان؛ «پس این را از کجا آوردید؟ ای وای مهمان­ها میان الان...» باباحیات خندید؛ «لهو و لعبه». خاله گفت: «ای وای بابا تو که هنوز اینجایی، چرا نبردندت؟» جعفر گفت: «چه کارش داری؟» خاله به حرص دوید و گوشش را گرفت؛ «تو مگر نمی­فهمی آبرومون می­ره؟» که خره دمش را بالا گرفت و تاپ تاپ عنبرنسارا ریخت وسط حیاط. داد خاله عالم، رفت آسمان. نن جون دوید بیرون که چه شده. چشمش به خر افتاد. عالم گفت: «ببین ببین...» نن جون هاج و واج پرسید: «این از کجا؟» من گفتم: «پسر سردار توپ مان را ترکوند این را آوردیم به جاش. تا توپ نخره هم پس نمی­دیم.» خاله دمپایی اش را پرت کرد طرفم؛ «تو هم زبان درآوردی؟» خر عرعر کرد؛ «ننه ولش کن بچه را... خر که برای شما توپ نمی­شه. ببرید بدید شر درست نکنید با سردار...» خیام خندید: «او خرش را بیشتر از زنش دوست دارد.» سه تایی خندیدیم. «باید پول توپ­مان را بده.» جعفر خر را برد بست تو طویله. خاله گفت: «همین­مان مانده بگن خر دارند.» ما خندیدیم. به نن جون گفت: «مامان ببین... جلوی آقاسواری آبرو­مان می­ره... بابا را هم که نبردند...»
خانواده سواری تا حالا بابا بزرگ را ندیده بودند، یعنی خاله نگذاشته بود. حتی هیچ کدام از دایی ها را هم ندیده بودند. آخر از خودشان تحقیق کرده بودند. دایی قلی جوش آورده بود؛ «زودتر عقد کنید و تمام کنیم این مسخره بازی را.» هر وقت قرار بود بیایند زیر چشم حجت کل کوچه را آب و جارو می­کردیم که تمیز باشد. همه کار کردیم تا شوهر کند.
نن جون به باباحیات تشر زد؛ «مرد این چه شغلی­ست دست گرفته­ای؟ بلندشو شلوارت را بپوش.» باباحیات لب­هایش را جمع کرد و با مکث ابروهایش را داد بالا؛ «نچ... دنیا لهو و لعبه». نن جون تشرمان زد؛ «ورپریده­ها چشم دایی­هاتان را دور دیدید؟ جعفر باز کن آن خر را تا گوش­هات را نبریدم.» برای من و خیام هم چشم دراند؛ «باباتان رفته شیرینی بگیرد آمد چُغلی­تان را می کنم... تو هم شلوارت را بپوش پسر هات ببرندت یه گوشه­ای تا این عالم چشم مان را در نیاورده.»
هر دفعه که می­آمدند دایی ها بابا بزرگ را می­بردند صحرایی بیابانی جایی. از کوچه جیغ خاله عالم درآمد.
نن جون گفت: «خاک به سرم باز چی کارش کردند؟»
بیرون که دویدیم حجت گاری را برداشته بود و پهن های طویله­شان را خالی می­کرد تو کوچه. دوباره گند و گُه کوچه را برداشته بود. نن جون به التماس گفت: «حجت قربان سرت مهمون داریم رحم­مان کن...» حجت گاری را سر و ته کرد و گفت: «چی کار به شما دارم؟ دم در خانه خودمان است.» عالم چشم دراند «چشم آقا داداش هام را دور دیده.» حجت سر بالا داد و گاری را هل داد داخل. خیام خندید؛ «اوضاع گُه اندر گُه شد که.» خنده یمان گرفت.
دمپایی عالم خورد تو سر جعفر و تا آمدیم به خودمان بیاییم دایی اردی و دایی مراد از سر کوچه ­دویدند پایین. بابا بزرگ همان طور شُرتی آمد دم در و هِرهِر خندید. بشکن می­زد و می خواند: «خره خراطی می­کرد شتره نمد مالی...» اشک به چشمان خاله آمد.
حجت گاری را بیرون کشید و تا دایی ها را دید دوید داخل و بیل­اش را آورد. اردی مشت پر کرد و داد زد: «مردیکه...» حجت هم بیل پِهِنی را زد توی سرش و دایی اردی پخش زمین شد. داد نن جون رفت آسمان و ما سه تایی حجت را سنگ باران کردیم. باباحیات بشکن می­زد و رقصان برای خودش می­رفت؛ «حالا قد باریک بالا بلند، قد باریک بالا بلند...» مراد دست انداخت به دسته­ بیل حجت و افتادند به جان هم و ما هر دوشان را سنگ می­زدیم که خیام داد زد: «بابا رفت.» و گوشه شلوارش را گرفت و دوید دنبال او. دایی اردی ناله می­کرد و نن جون گریه؛ «برید دنبال باباحیات الان مهمان ها می­رسند.» دعوا را ول کردیم خر را برداشتیم و رفتیم.
بابا حیات را که با آن شرت نمی­شد برد توی ده. سوار خرش کردیم و رفتیم پشت کوه. لطیف پسر رحمان هم نمی­دانم از کجا پیدایش شد و افتاد دنبال­مان.
بابا حیات را گذاشتیم روی سنگی و نوبتی پدر پیرخر را درآوردیم. اما هرچه لطیف گفت: نگذاشتیم سوار شود. خیام با خنده یکی از سینه های خپل لطیف را فشرد و گفت: «لطیف مُفتی مُفتی که نمی­شود...» جعفر و من و بابا حیات خندیدیم. باباحیات را سوار کردیم و جعفر افسار خر را گرفت که دورش بزند. تکه پاره­ی توپ را نشان دادم و گفتم: «لطیف برو حوصله نداریم.» لپ های گنده­اش سرخ شدند و جواب داد: «حالا که توپ­تان ترکید پول بچه­ها را چی­کار می­کنید؟» جعفر جوش آورد و افسار خر را ول کرد: «پدر سگ اگر بگی که تو درخت­ها...» لطیف گفت: «یک دور سواری نمی­دهید که...»
باباحیات داد زد هِنّنن و لگد زد زیر دل خر. چنان که عرعرش درآمد گوش­هایش را باز کرد و به تورات افتاد. چوب را برداشتم و دویدم دنبالش اما نرسیدم. حیوان بابا حیات را زمین زد و رفت طرف ده. دویدم طرف بابا و سر برگرداندم دنبال بچه ها که دیدم جعفر روی زمین افتاده و لطیف مثل خر می­دود و خیام شلوار به دست دنبالش. بابا را ول کردم و دویدم دنبال لطیف. خیلی جلو بود، نمی­رسیدم. گِرده چوب را الکی پرت کردم و صاف خورد توی کله­اش. پشت سرش را گرفت و ایستاد اشکش درآمد و نعره زد: «می کشمت.» و دوید سمتم. فرار کردم. اما خیام و جعفر آمدند افتادند رویش تا می­خورد زدندش.
به بابا که رسیدم ناله می­کرد. گریه اش گرفته بود: «آخ شرتم، شرتم پاره شده، شرتم درد می­کند... شرتم لهو و لعب شده... ای وای...» پاهاش زخم شده بود و شرتش سابیده بود به زمین. نمی دانستم چه کار کنم. سر برگرداندم. لطیف بُره­ای کشید و از زمین بلند شد یقه جعفر را گرفت و زدش زمین و خیام را هم زد تو سر او و در رفت. زیر بغل بابا را گرفتم و بلندش کردم خره رفته بود طرف ده. خیام و جعفر خرد و خمیر افتاده بودند روی هم. خون کله­ی لطیف ریخته بود زمین.
«خر رفت چی کار کنیم؟» خیام آب دهانش را جمع کرد: «باز باید بریم از خانه سردار بیاریمش...» که صدای عرعر خر آمد و همه تیز برگشتیم. باباحیات باز به خنده افتاد. پیرخر می­دوید طرف­مان. جعفر دوید و چوب را برداشت اما خر عَر زنان ما را رد کرد و رفت طرف قلعه سلیم. خیام گفت: «اوه اوه.» نره خر عشق علی پنج پایی عر زنان می­دوید دنبالش. جعفر چوب به دست دوید دنبال خرها و خیام دنبالش. بابا حیات نشست و هر کار کردم بلند نشد. جعفر رسید به نره خر و بستش به چوب و خیام دنبالش سنگ می­پراند. خر رم کرد جفتک پراند و زخم زیلی از دستشان در رفت طرف ده.
از همان طرف لطیف و باباش و عنایت و خدابخش و هفت هشت­تا از بچه­ها که پول­شان را گرفته بودیم داشتند می­آمدند. بابا حیات را بلند کردم و دویدیم تو درخت­ها. آن­ها هم دویدند دنبالمان. پیرخر سردار پشت درختی ایستاده بود و به خودش می­لرزید. خیام، بابا حیات را سوار کرد و خودش پشت سرش سوار شد. داد می­زدند: «وایستید... پول مان... توپ تان... خر بابام... سر پسرم... آتاریم... آهایی...» خیام خر را هی کرد سمت قلعه سلیم و من پاره توپ را پرت کردم سمت ­آنها و با جعفر میان درخت ها دویدیم دنبال خر. از همه­شان پول گرفته بودیم تا مسابقه راه بندازیم و همه اش را داده بودیم کلوپ و آتاری کرایه کرده بودیم. که آن ­هم سوخته بود.
آن­ها به هِن­هِن افتاده بودند و ما جلوتر نفس­مان در نمی­آمد. نصفه­ی راه برگشتند و ما رفتیم قلعه سلیم. قلعه­سلیمی­ها چپ چپ نگاه می­کردند به باباحیات که با شرت لنگری­اش زخم و زیلی نشسته بود رو­ی خر و به هر که می­رسید می­گفت: «دنیا لهو و لعبه. مردم دنیا لهو و لعبه. این خط این نشان به خدا همش لهو لعبه.»
جعفر بی حوصله افسار خر را گرفته بود و می­رفتیم طرف پشت ­کوه که از آن طرفش برگردیم دزک. دم نانوایی پیرزن ها صف کشیده بودند و زیر چادری و متعجب نگاه­مان می­کردند. بابا حیات گفت: «نون می­خوام.» گوش ندادیم. پیرزن ها در گوش هم چیزی گفتند و بابا داد زد: «نون. گشنمه. به خدا گشنمه...»
گفتم: «وایستید خسته شدیم.» و تا وایستادیم بابا از خر پرید پایین و دوید توی نانوایی. زن ها و دختر ها و بچه ها همه جیغ کشان دویدند بیرون. یکی پیرزن ها دُلا دُلا فرار کرد و داد زد «آخر و زمان...» بابا شرتش بالا آمده بود و می­خندید نانوایی را ول کرد و دوید دنبال همان پیرزن که شاطر دوید و گرفتش.
هرچه برای شاطر توضیح دادیم که شیرینی­خوران خاله مان است و نباید برویم و بیچاره مان می­کند و فلان و بهمان گوش نگرفت. گرده نانی دست بابابزرگ داد و گفت: «پیرمرد را گشنه و تشنه آواره کردید که چه؟» گفتم: «به خدا خودمان هم آواره­ایم.» اما حرف به گوشش نرفت. از شلوار کردی های سفیدش پای بابا حیات کرد مغازه را بست و راه­مان انداخت طرف دزک.
خیام قِل قِل کرد: «اگر خاله عالم را نگرفتند باید خودت بگیریش ها.» شاطر جواب نداد. جعفر پس گردنی محکمی به خیام زد و در رفت. جلوتر گذاشتند دنبال هم. شاطر داد زد که وایستید. بابا حیات پرسید: «تو که نون می­دی شلوار می­دی بگو، دنیا لهو و لعب نیست؟»
از خانه صدای گیلیلی می­آمد. گفتم: «ببین شیرینی خوران است... به خدا آبرومان می­رود ها.» اما حرف به گوشش نرفت و صاف زنگ خانه را زد. من فرار کردم و رفتم سر کوچه خیام و جعفر هم آمدند کنارم. نن جون بیرون آمد. شاطر چیزی گفت: و نن جون دست روی دستش زد و هراسان بالا پایین کوچه را نگاه کرد.
جعفر گفت: «بدبخت شدیم.» آب دهانم را قورت دادم. شاطر افسار خر را داد به نن جون که حجت مثل چی از کنارمان رد شد و دایی قلی پشت سرش داد زد: «وایستا.» و با اردی و مراد دویدند دنبالش. دایی اردی کله اش را باند بسته بود و فحش می داد. حجت داد زد: «آهایییی بیایید بیرون...» که به او رسیدند و دایی قلی دست دم دهانش گذاشت و چسابندنش به دیوار. هاج و واج مانده بودیم. باباجون از خر پایین آمد گیلیلی کشید و رفت داخل.
خیام به دستم زد «آنجا رااااا... بدبخت شدیم...» یک لشکر آدم پشت سرمان بود. فرار کردیم تو کوچه. بچه ها و سردار و عنایت و لطیف کله شکسته و باباش بودند. دایی ها و حجت مات به ما و جمعیت پشت سرمان نگاه کردند. حجت به خود آمد «آهااییی بیایید بیرون. سرتان کلاه رفت. من نمی زارم... عالم... عالم...»
زانو های نن جون خم شد و نشست رو زمین. شاطر هم وامانده بود. زن­ها و خاله عالم آرایش کرده و مهمان­ها و آقای سواری همه هراسان آمدند بیرون و باباحیات کِل کشان به دنبال شان.
حجت متعجب تر از همه پرسید: «چی شده؟» مَشت­ رحمان بابای لطیف داد زد: «این تخم جن­هاتان سر پسرم را شکستند.» آقای سواری خیره به دایی ها نگاه می­کرد. سردار دُلا دُلا آمد و افسار خرش را از زمین برداشت: «بیچارم کردید دنبال این خر کل آبادی را گشتم. بی­دین­ها... ناموس...» خاله عالم جیغ کشید و از حال رفت. زن­ها زیر بغلش را گرفتند. باباحیات کِل کشید. سه تایی پشت سر دایی ها قایم شده بودیم. سواری ها هاج و واج نگاه­مان می­کردند. یکی بچه ها آمد جلو به نن جون گفت: «پول ما را هم گرفتند نمی­دهند.»
سواری بی خبر پرسید: «چی شده؟» خاله بی حال ناله کرد «می­کشمتان.» دایی اردی مشتش را خالی کرد توی صورت حجت؛ «پدر سگ همه­ش تقصیر توئه عروسی خواهرمان را...» یکی از سواری­ها پرسید: «خواهر؟» و تازه خدابخش بقچه به دست آمد و داد زد: «من پول این آتاری را از که بگیرم؟ این که سوخته است.»
گریه­مان گرفت. حجت رفت بیلش را آورد و دعوا شد. سواری ها هر چیز که باید ­حالی­شان شد و رفتند. مردم ریختند سوا کنند و ما گریان سنگ پراندیم. سردار افسار خرش را گرفته بود و دور از مهلکه نصیحت می­کرد: ­«صلوات، صلوات.» که تازه یکی از سر کوچه داد زد: «بی پیرها. حیوان را کشتید...»
همه وایستادیم ببینیم این دیگر کیست و چه می­گوید. گفتم «بدبخت شدیم.» عشق علی بود و نره خرش. جلو آمد: «این جانورها خرم را...» که خرش امان نداد افسار را از دست او کشید و پرید رو گرده خر سردار و عرعر شان رفت آسمان. همه خنده ی مان گرفت و باباحیات عصبانی داد زد: «هرچی می­گم هیچ­کس قبول دار نمی­شه ، بی پدر ها دنیا همه­اش...»
سردار به عشق­علی اعتراض کرد؛ «هایی خرت را جمع کن.» عشق علی بد خشم و به غیظ جواب داد: «مگر می­خواهم پولش را ازت بگیرم؟» که تازه بابا و مادر شیرینی به دست از سر کوچه پیداشان شد. جمعیت را که دیدند وا رفتند. باباحیات وسط کوچه شلوار سفید شاطر را درآورد و شرتی رفت برود سراغ هاونگش.

عطر و دست­های خالی من

یک اتوبوس آدم از دِزَک و قلعه­سلیم جمع شده بودیم دم مغازه­ی آقا نَسول که ماشین بیاید و ببردمان زیارت. اما نیامد که نیامد. صدای مردم داشت درمی­آمد. آقا نَسول زیرچشمی سهمه را می­پایید، رو عصا دور مردم می­کُلید و می­گفت: «می­آید... حرف زده... پول زیارت که خورا نیست.» بابا دماغش را خاراند و گفت: «آقا نَسول... اگر می­آمد که...» مادر زیرچادری بابا را غر زد «این قدر نه آوردی که خدا هم نه آورد.» چشمانش اشکی شد و رو به آسمان گفت: «آخه آقا گناه من...» ننه شکری گفت: «پختیم گرما... همه صلوات.»
«اللهم صل علی...»
شکری را گذاشته بود بهزیستی که برویم زیارت. دیروز رفتم خانه­شان گفتم: «ننه آمده­ام کمکی چیزی...» دندانش را بست تو دستمال. بقچه اش را گره کرد و کجکی خندید: «نه ننه... به یاری خدا بار دهم یازدهم­ام است بلدم. شکری را هم که... خدا خیرشان بدهد کمک دست مردم اند.» سرش را پایین انداخت. پرسیدم: «ننه آن­جا را هم بلدی؟» باز خندید «آره اما... خب دفعه به دفعه عوضش می­کنند. قربان آقا بروم صحن و ضریح اضاف می شود.» گفتم: «نه کار به آقا ندارم بازار را می­گویم. می­خواهم برای افسانه عطر بخرم. شنیدم آن­جا پر از عطر است. بازی که می­کنیم همه چیزمان کامل است، ظرف و ظروف و همه چیز. بابایش از جمعه بازار خریده. سرخاب هم دارد اما عطر... می­دانی... الکی تو هوا پِس پِس کردن که مزه ندارد. خودش چیزی نگفته اما... خب راست­راستی­اش را می­خواهیم...» غَش غَش خندید. بشقاب و قاشق­اش را توی پلاستیک چپاند و رو به من سر تکان داد: «حالا خودت هم راستی راستی می­خواییش؟» جوابش را ندادم. خودش با افسانه قهرمان انداخته بود.
یکی از قلعه ­سَلیمی­ها که دراز بود و جوراب نداشت گفت: «نَسول­آقا اگر کلاه سرمان رفته باشد پول مان را... البته خدا نکند اما کار است دیگر. خب ما آمدیم مغازه تو اسم نوشتیم...» همه ساکت شدند و دزکی ها زیرچشمی نگاهش کردند. بابای افسانه گفت: «کلاه سرم رفته باشد که زنم کچلم می­کند.» همه خندیدند و نَسول جوش آورد: «کلاه کدام است می آید بابا...» تکیه داد به عصایش و دمغ راه شهر را نگاه کرد: «خب من هم که با شما اسم نوشتم... مغازه را بسته­ام که بیایم زیارت...» ننه شکری خواست زبان شیرینی کند: «نَسول را هم ما می­شناسیم و هم شما. کلاه بذار نیست...» اما تاب نیاورد: «اما خب پختیم گرما، آمدنی بود می­آمد از کله صبح نشستیم... ظهر شد خب...» قلعه سلیمی گفت: «من نمی­دانم... ما آن مردکه را که نمی شناختیم رو حساب نَسول پول دادیم...» دزکی ها چپکی نگاهش کردند و آقانَسول گفت: «بابا به پیر به پیغمبر من هم نمی­شناختم آمد نشست دکانم سر حرف را باز کرد و گفت: مسئول زیارت است و مردم را اسم می­نویسد. من هم خبر مرگم خبرتان کردم... گور پدرم می خواستم کار خیر کنم... اصلاً مگر پولتان را به من دادید؟» بابا که دیگر وقت تریاکش گذشته و حوصله اش نبود گفت: «فایده ندارد زن ها و بچه ها بفرستید خانه، اگر آمد جارشان می­کنیم.»
می­دانست که حالا حالاها نمی­تواند منقل را بگذارد وسط خانه، مادرم آن قدر نق می­زند که شیره جانش را می­کشد. حسابی دعوای شان شده بود. مادر آمده بود خانه که یک بابایی آمده و اسم می­نویسد برای زیارتِ آقا. بابا هم دستانش را رو به آسمان گرفته و با خنده جواب داد بود: «زیارت آنها که می­روند قبول حق به یاری خدا.» مادر همان اول جوش آورد: «جهنم از من، این بچه را ببر یک چیز دنیا حالیش بشود.» بابا نگاهم کرد: «این بهتر از من و تو حالیش می شود.» مادر کم نیاورد: «خاک بر سرت مرد همه دارند می­روند... قیمتش نصف است. چسبیده­ای به این بساط و ما را اسیر خودت کرده­ای. خب دل مان پوسید، آخر این چه بساطی ست؟» بابا به دماغش ور می­رفت و مادر صدایش را نرم کرد: «به خدا خوش می­گذرد همه دور همیم.» دستش را بالا برد و شیرین گفت: «به خدا ننه شکری یازده بار رفته باز تاب نمی آورد.» اشکش درآمد: «خب ما هم مسلمانیم. شکری را می خواهد بگذارد بهزیستی تا باز برود.» بابا اوقاتش تلخ شد و دستش را مالید به فرش: «گفتم که نه. مگر گوشت سوراخ ندارد؟» صدایش را آرام کرد: «تو که وضع مرا می­دانی... قربانت بروم عاجزم نکن...» اما زیارت افتاده بود به کله مادر: «نمی­خواهد قربانم بروی...» و زار زار افتاد به گریه.
آخر کار خودش را کرد و راهی شدیم. بابا رفت و اسم­مان را مغازه نَسول نوشت و پولش را پیشَکی داد. اما بعدش که آمد خانه کمربندش را کشید و زد تو سر من؛ «پدر سگ برو کمک بده به ننه شکری.» پا از خانه بیرون نگذاشته بودم که هوار مادرم رفت آسمان و با هم قهر شدند تا حالا.
اول رفتم سراغ افسانه که خبر زیارت رفتن­مان را بدهم و ببینم آنها هم آمدنی­اند یا نه. چادر سفید گُل­گُل­اش را سر کشیده بود نشسته بود روی سنگ خلای دم درشان و گریه می­کرد. سلام که کردم نگاهم کرد و هِق زد. سر لپ هایش گل انداخته بود. ته دلم ریخت. از خانه­شان صدا بلند بود. صدایش می­لرزید: «بابا... هِق... می­خواد بره زیارت ما را... هِق نبره... هِق... باز هم تنها... هِق هِق... می­ره...» خیالم راحت شد نشستم کنارش. «خب تو که اصلاً مامانت حامله­ست.» باز هِق زد: «حامله هم نبود هِق هِق... نمی­برد... هِق... هیچ­وقت نمی­بره...» دست کشیدم به سرش «حالا گریه نکن.»
همه می­دانستند آقا محرم عادت داشت می­رفت و چند ماه پیدایش نمی­شد. بعد می­آمد می­گفت لار بودم، بستک بودم، بندر بودم. تا دم مرز کویت هم رفتم نشد اما می­شود. زنش قالی می بافت و همه­ی فرمان خانه­یشان را من می­بردم. برای مادرم درددل می­کرد: «مثل بابا غیبی می­مانه... می­گویم خب خبر مرگت می­خواهی بروی حداقل بگو بعد برو.» می­گفت: «خرج هم که نمی­دهد خب من یک زن مگر چندتا جان دارم. قمار می کند... نمی­دانم... زن دارد نمی­دانم... چه کار می­کند... نمی دانم... فقط کویت کویت کویت...»
صدای داد و قال کشید به حیاط خانه­شان. «بمیری... خبر مرگت را بیاورند به حق همان آقا... به کمرت بزند...» آقامحرم داد کشید: «بزند به کمر بابات.» و از در بیرون آمد و به غیظ رفت. اصلاً ما را ندید. افسانه رنگش سفید شده بود و می­لرزید. به پهلوش زدم «رفت... چته؟» که مادرم با چشم گریان از خانه بیرون پرید و دوید توی خانه آنها. بابا از توی حیاط فحش می­داد و صدای گریه زن ها رفت آسمان. از لای در نگاه کردم، زیر بغل هم را گرفته بودند و گریان رفتند داخل. افسانه دوباره هِق زد. خندان گفتم: «راستی ما هم داریم می­رویم زیارت­ها.» افسانه خشک نگاهم کرد. چشم هایش را درشت کرده بود و هیچی نمی گفت. «بابا رفت و اسم مان را نوشت. مادرم را هم برای این زد.» سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت. گفتم: «برات سوغاتی میارم ها.» ریگی برداشت و هیچی نگفت. بغض کرد و اشکش درآمد. «اه تو هم که همه­اش گریه می­کنی...» دستش را گرفتم «بیا بریم خانه ننه شکری.»
قلعه سَلیمی­ها اوقاتشان تلخ بود و توی گوش هم حرف می زدند. یکی از سبیلی هاشان قاطی کرد و سر نَسول داد زد: «خب می­خواهد قیامت بیاید؟» نَسول چشمانش را ریز کرد و روی عصا کلید: «قلعه سلیمی انگار حرف به کله ات نمی­رود. اصلاً تو را کی به دزک راه داد؟» داشت دعوا می شد. ننه شکری خوش دل گفت: «یه صلوات بفرستید شاید آمد.» دزکی­ها یک طرف جمع شدند و قلعه سلیمی ها آن ور. بابا گفت: «زن و بچه ها را بفرستید خانه.»
راه افتادیم طرف خانه و عقبکی پشت سرمان را نگاه کردم. دو نفر از هم بالا رفتند و دعوا شد. مادرم اوقاتش تلخ بود و ننه شکری دُلادُلا می­آمد و گریه می­کرد: «دل شکری را شکستم... بچه­ام... آقا رویش را برگرداند... سنگ روی یخ شدیم...»
با افسانه که رفتیم خانه ننه شکری. داد و بیداد شکری هم بلند بود. روی ویلچرش کج نشسته بود و مفش و آب دهانش آویزان بود زور می­زد و فحش می­داد. دست های چپ اندر قیچی اش را توی هوا تکان می­داد و دندان هایش را روی هم می فشرد. ننه شکری که ما را دید گفت: «ننه قربانتان... بیایید آرامش کنید... شکری ننه ببین افسانه آمده ها.» شکری زور زد «سس... س... گ به... قبببب... رررر... همممه ت... ان... مننن... مم... بببببر...» افسانه خنده­اش گرفت و من چیزی نگفتم. ننه شکری گفت: «شکری جان ننه به خدا همه اش هفت روز است... تو که بهزیستی را دوس داشتی... می­گفتی مربی­هات خوشگل­اند... تیاتر بازی می­کردی... قربان پسرم...» و رو به ما زبانش را شیرین کرد: «شکری برای افسانه تعریف کن... بگو هالمِتی... ادای هالمِت را دربیاور برای شان. آفرین قربان پسرم...» شکری چشم­های کجش را رو به سقف گرفت و زور زد. کف و غلیظش درآمد «بووو... ددنن... یاااا... ننن... بود... نننن... مسئله...» افسانه غش غش خندید. خوشم نیامد. ننه شکری ذوق کرد: «آفرین پسرم هنرمندم. ننه میره زیارت زود میاد...» شکری دست­هایش را در هوا تابید و داد زد «نه... هه» ننه شکری باز زبانش را شیرین کرد «برات شکلات پیچ پیچی میارم ها... افسانه تو بش بگو...» شکری نگاه کرد به افسانه و خندید، آب دهانش پاشید صورت مان. افسانه سرش را پایین انداخت: «من را هم بابام نمی­بره...» باز هِق زد: «تو را هم ننه­ات نمی­ بره...» ننه سر حرف را گرفت: «شکری ننه ببین افسانه هم نمی­رود. قربانت بروم ننه تو که بهزیستی کلی رفیق داری، خانم معلم داری... منم که تنهام.» شکری خندید و داد زد: «نههه مننم... ببرر...»
شکری راضی شد یا نشد آخر ننه ­شکری برد گذاشتش بهزیستی و حالا تازه غصه­اش شده بود. مادرم هم از آن ور نغ می زد: «هزار بار گفتم نه نیاور خدا بدش می­آید. آقا دلش می شکند. بیا دیدید آخرش چه شد؟» و پا که گذاشتیم خانه تازه اشکش در آمد. ننه شکری وسط نِک و ناله­اش گفت: «حالا راست راستکی دعواشان نشود؟» و نشست لب ایوان. مادرم هیچی نگفت و فقط گریه کرد. در زدند، دوتاشان تیز سرشان را بالا آوردند. ننه شکری خندید: «خب الحمدالله...» در را که باز کردم مامان افسانه پشت در بود. پرسید: «پس چی شد؟» و دست گذاشت روی شکم بر­آمده­اش. دلخور گفتم: «نشد» افسانه از پشت مادرش سرک کشید. قهر بودیم هنوز.
از پیش ننه شکری که رفته بودیم اخمش کردم و گفتم: «چرا ننه شکری می­گوید عروسم عروسم اینقدر ذوق می کنی؟» مات نگاهم کرد و گفت: «هان؟» گفتم: «شکری را می­گویم اینقدر نخند توی صورتش... می­زنمت ها.» نگاه می­کرد و هیچی نمی گفت. باز اخم کردم. پرسید: «یعنی چی؟» داد زدم: «یعنی همین که گفتم.» باز هق هقش درآمد و رفت خانه شان.
مادرم و ننه شکری کیف و بقچه­ها را برداشتند و تا دم در آمدند و مادر افسانه را که دیدن وا رفتند. مادر افسانه آمد تو و افسانه ماند خیره به من، سلام کرد و دوید دنبال مادرش. کیف و بقچه­ها را برداشتند و رفتیم داخل.
مادر افسانه گفت: «یعنی نیامد؟» مادرم خشک جواب داد: «نه.»
ـ خدا کند محرم عقلش بیایید سر جا و بند شود....
ننه شکری غصه خورد: «بیچاره شکری دلش شکست حتماً....»
مادرم دق دلش را خالی کرد: «تو هم دلت خوشه خواهر... آقامحرم که آتش به دامن است.» افسانه نمکی خندید و زیرچشمی نگاهم کرد. من نخندیدم. همه چیز به هم ریخته بود... می­خواستم عطر بخرم زیارت بروم و یک جا را ببینم یک چیز حالیم شود.
رفتم نشستم لب ایوان تا هرچه می­خواهند برای هم ببُرند و ننه شکری هم غصه اش را بخورد، اصلاً به من چه. اما افسانه دنبالم آمد و نشستم کنارم. پرسید: «راست راستکی قهری؟» دلخور گفتم: «من که قهر نیستم تو ول کردی رفتی.» هیچی نگفت آب دهانش را قورت داد و خیلی خواستنی لبانش را جمع کرد: «خب ببخشید.» خوشم آمد. نگاهش کردم و دست به صورتش کشیدم «خب... باشه تو هم ببخش.» خندید؛ «من که همان وقت بخشیده بودم فقط گریه ام گرفت... دست خود آدم که نیست یهو اشکش میاد.» و خندید. چال افتاده بود رو لپ­هاش همچین که آدم دلش می­خواست گازش بگیرد. گفتم: «بریم بازی.» گفت: «آره بریم لِیِلی.» گفتم: «نه مثل فیلم­ها خاله بازی...» لب پاینیش را داد بیرون فکری کرد و گفت: «همه­اش که خاله بازی می­کنیم.» خندیدم: «خب خوبه که...» از خنده من خنده­اش گرفت و لبانش را دوبار غنچه کرد و با سر گفت: «خب باشه.» که در باز شد و بابا عصبانی آمد داخل. باند بسته بود به کله­اش. افسانه خنده­اش گرفت. زن­ها آمدند بیرون. «چی شده؟» سر بابا را که دیدند واماندند. ننه شکری گفت: «خدا مرگم بدهد... ای خدا... شکری ننه... آقا...» بابا داد زد: «هیچی چه شود؟ تو ولایت خودمان سرمان کلاه گذاشتند، میان دوتا آبادی جنگ انداختند، سرم را شکستند و...» دست افسانه را گرفتم و آرام سُریدیم طرف در. مادر افسانه گفت: پس «آقامحرم؟»
ـ چه­ می­دانم گفت: زیارت که قسمت نشد بروم شاید این دفعه مرز باز بود رفتم کویت.
ننه شکری نالید: «بروم سراغ شکری شب تنها می­مانم... پسرم را از دلش دربیاورم... ای خدا... ای آقا...» و پشت سرمان آمد بیرون.
افسانه چادر مادرش را گوشه­ی حیاط گره کرده بود به درخت سیب شان و بساطش را چیده بود زیرش. رفت رو حصیر و چاخان کرد: «بفرمایید آقا... خانه را تمیز کردم... خسته نباشید.» و دستم را گرفت و برد رو حصیر. مادرش گریان تند آمد و رفت داخل. افسانه حواسش به بازی بود. گفتم: «به به چه خانه مرتبی... چه خانم خوشگلی...» چادرش را درآورد: «بفرمایید بشینید چای بیاورم.» صدای داد و بیداد از خانه­مان بلند شد. نشستم. به ظرف هاش ور رفت و با وسواس از تو قوری چینی کوچولوش آب ریخت توی استکان پلاستیکیش که قد دو­تا انگشت بود و چای را داد دستم. «بفرمایید آقا. تازه دم است.» یکی هم برای خودش ریخت. مادرم نفرین می کرد و بابام فحش می داد. «دست شما درد نکنه.» لیوان را هورت کشیدم؛ «چقد خوش رنگه خانوم.» نمکی خندید. «راستی... سرخابت کو خانوم؟» زد رو پاش و گفت: «عه وا... خاک تو سرم یادم رفت؟» و خندید. رفت سر وقت کیف کوچولوش. آیینه­ای درآورد. نگاهم کرد و خندید.
ـ پدر سگ بابایم را درآوردی... کبابت می­کنم.
دوباره خندید و گفت: «بفرمایید آقا.» لپ­هاش چال انداخته بود و لب­هاش سرخ سرخ بود.
ـ بشکند دستت....
دست را کردم توی جیبم و خالی درش آوردم «این هم برای خانوم خوشگلم.» با دقت به دست خالی ام نگاه کرد «این چیه آقا؟»
ـ فقط می­خواستی پول را به باد بدهی؟ ها؟
جدی گفتم: «عطره دیگه... خارجی... خیلی گران خریدم ها... اصلِ اصل ... جلدش هم خارجیه حتی... از اون گرون­ها... بزار یه جا گمش نکنی...»
ـ خاک بر سرمان با زندگی­مان. همه چیزمان شده گند و دود و کثافت و...
چشمانش برق زد عطر را از دست خالیم گرفت و نگاهش کرد. خیلی از شیشه­اش خوشش آمده بود. درش را باز کرد، بو کرد، نگاه به چشمانم کرد و زیر لبی خندید. خوشحال شدم. پِس پس زد به لباسش و گفت: «بو کن ببین بوی چی می­ده؟»
بو کردم و گفتم: «عه بوی تو رو می­ده خانوم.»
گفت: «خب همیشه از همین می­زنم دیگه آقا...» خندید و سرم را انداختم پایین.

نظرات کاربران درباره کتاب شیرین و مجنونی که بابا می‌گفت