فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مینوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رویای کودکانه من

کتاب رویای کودکانه من
ده داستان زیبا و جذاب برای کودکان ونوجوانان

نسخه الکترونیک کتاب رویای کودکانه من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رویای کودکانه من

نازی کوچولو تنها فرزند خانواده بود او اصلاً مسواک زدن را دوست نداشت ولی در عوض علاقه زیادی به شیرینی و آجیل داشت. پدر و مادرش به و می‌گفتند: نازی جان حتماً باید روزی سه مرتبه بعد از صبحانه، نهار، و شام مسواک بزنی تا همیشه دندان‌های سفید و سالمی داشته باشی. اما نازی کوچولو به حرف ان‌ها گوش نمی‌داد و می‌گفت: مسواک زدن کار خسته کننده‌ای است و من آن را دوست ندارم. نازی کوچولو دور از چشم پدر و مادرش مقدار زیادی شیرینی و آجیل در اتاقش پنهان کرده بود تا هر وقت که دلش خواست بتواند یواشکی دلی از عزا در بیاورد. اگر پدر و مادرش متوجه این موضوع می‌شدند او را مجبور می‌کردند که حتماً مسواک بزند و حتی نمی‌گذاشتند که او هر مقدار که دلش می‌خواهد شیرینی و آجیل بخورد. یک روز که نازی کوچولو در اتاقش مشغول خوردن شیرینی و شکستن آجیل با دندان‌هایش بود ناگهان دندانش چنان درد شدیدی گرفت که شروع به داد و فریاد و گریه کرد مادرش وقتی صدای او را شنید فوراً خودش را به اتاق او رساند و گفت: چه اتفاقی افتاده دخترم؟ چرا گریه می‌کنی؟ نازی کوچولو در حالی که گریه می‌کرد و دستش را محکم روی دندانش فشار می‌داد گفت: دندونم... دندونم درد می کنه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مینوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رویای کودکانه من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گربه کوچولوی تپل و خواب آلود

در دهکده حیوانات گربه کوچولویی به نام دم سیاه زندگی می کرد.
او غیر از خوردن و خوابیدن کاری انجام نمی داد و از صدای تیک تیک ساعت که گذر زمان را نشان می داد خوشش نمی آمد زیرا خانواده اش همیشه او را به خاطر آن سرزنش می کردند و به او می گفتند: ببین ساعت چنده؟ بسه دیگه چقدر می خوابی؟ پاشو وقت نهاره...
دم سیاه برای اینکه بتواند در هر زمان هر کاری را که دوست دارد انجام دهد و هیچ کس مزاحمش نشود و سرزنش نکند تصمیم گرفت دور از چشم دیگران و به گونه ای که کسی متوجه نشود تمام ساعت های دهکده را جمع و در جای دور پنهان نماید.
او به همین خاطر روزی که اهالی دهکده برای جشن شکر گزاری به مزارع رفته بودند از فرصت استفاده کرد و سوار گاری قدیمی پدرش شد و افسار اسب را به دست گرفت و به خانه های آن ها رفت و تمام ساعت ها را جمع کرد و داخل گاری ریخت و به بیرون از دهکده برد و در گودالی که از قبل آماده کرده بود پنهان کرد.
آنگاه نفس راحتی کشید و به خانه اش بازگشت و با خیال راحت در اتاقش خوابید.
وقتی که جشن تمام شد و اهالی دهکده به خانه هایشان برگشتند متوجه شدند که کسی ساعت های آن ها را دزدیده است.
مردم از این موضوع بسیار ناراحت شدند زیرا دیگر نمی دانستند که آلان چه وقتی از روز است.
ویه همین خاطر نمی توانستند کارهایشان به موقع و سروقت انجام دهند.
اوضاع دهکده حسابی به هم ریخته بود و تنها دم سیاه از این قضیه خوشحال و راضی بود زیرا دیگر هیچ کس مزاحم او نمی شد و او را به خاطر کارهایش سرزنش نمی کرد.
بعد از گذشت چند روز دم سیاه که از خوابیدن زیاد خسته شده بود از خانه بیرون رفت تا با دوستانش بازی کند.
دم سیاه ابتدا به خانه خرگوش سفید که در نزدیکی آن ها زندگی می کرد رفت ولی وقتی درب خانه را زد مادرش بیرون آمد و گفت؟ که او با پدرش برای برداشت هویج به مزرعه رفته است.
به همین خاطر دم سیاه به خانه ی دوست دیگرش روباه قهوه ای رفت ولی او نیز قصد داشت با پدر و مادرش بری خرید به خیابان برود و به فرصت نداشت که با او بازی کند.
بعد از آنجا دم سیاه به خانه ی خرس پشمالو رفت ولی او نیز می خواست بخوابد و حوصله ی بازی کردن نداشت.
دم سیاه با ناراحتی به خانه برگشت تا خود را با تماشای برنامه کودک سرگرم کند اما هر شبکه ای از تلویزیون را که انتخاب می کرد برنامه ای غیر از آنچه که او می خواست نشان می داد.
پدر و مادر دم سیاه هر روز او را راس ساعت ۵ بعد از ظهر به شهر بازی می بردند ولی از وقتی که ساعت را دم سیاه دزدیده بود آن ها فرصتی برای انجام کارهایشان نداشتند و نمی توانستند هیچ کاری را به موقع و سر وقت انجام دهند.
دم سیاه کم کم از این ماجرا خسته شد. تصمیم گرفت حقیقت را به پدر و مادرش بگوید، پیش آن ها رفت و تمام ماجرا را برای آن ها تعریف کرد و گفت که از کارش پشیمان است.
پدر و مادر دم سیاه ابتدا از کار او بسیار ناراحت شدند ولی وقتی که متوجه شدند او به اشتباه خود پی برده است و اکنون می خواهد آن را جبران کند او را بخشیدند.
دم سیاه تمام ساعت ها را به کمک پدر و مادرش به صاحبانشان برگرداند و از آن ها معذرت خواهی کرد و تصمیم گرفت که از آن روز به بعد تمام کارهایش را با نظم و سر وقت انجام دهد تا همه از او راضی باشند.

مسواک و دندان درد

نازی کوچولو تنها فرزند خانواده بود او اصلاً مسواک زدن را دوست نداشت ولی در عوض علاقه زیادی به شیرینی و آجیل داشت.
پدر و مادرش به و می گفتند: نازی جان حتماً باید روزی سه مرتبه بعد از صبحانه، نهار، و شام مسواک بزنی تا همیشه دندان های سفید و سالمی داشته باشی. اما نازی کوچولو به حرف ان ها گوش نمی داد و می گفت: مسواک زدن کار خسته کننده ای است و من آن را دوست ندارم.
نازی کوچولو دور از چشم پدر و مادرش مقدار زیادی شیرینی و آجیل در اتاقش پنهان کرده بود تا هر وقت که دلش خواست بتواند یواشکی دلی از عزا در بیاورد.
اگر پدر و مادرش متوجه این موضوع می شدند او را مجبور می کردند که حتماً مسواک بزند و حتی نمی گذاشتند که او هر مقدار که دلش می خواهد شیرینی و آجیل بخورد.
یک روز که نازی کوچولو در اتاقش مشغول خوردن شیرینی و شکستن آجیل با دندان هایش بود ناگهان دندانش چنان درد شدیدی گرفت که شروع به داد و فریاد و گریه کرد مادرش وقتی صدای او را شنید فوراً خودش را به اتاق او رساند و گفت: چه اتفاقی افتاده دخترم؟ چرا گریه می کنی؟
نازی کوچولو در حالی که گریه می کرد و دستش را محکم روی دندانش فشار می داد گفت: دندونم... دندونم درد می کنه. مادر نازی کوچولو وقتی که متوجه شد گفت: سریع لباس هایت را بپوش تا پیش دندان پزشک برویم. او می تواند دندان دردت را خوب کنه.
سپس پدر نازی کوچولو را صدا زد و با هم به مطب دندان پزشکی رفتند. دندان پزشک وقتی دندان نازی کوچولو را معاینه کرد گفت: دخترم مگه تو مسواک نمی زنی که دندانت این قدر پوسیده؟ حالا من مجبورم که آن را بکشم، نازی کوچولو که تازه متوجه اشتباهش شده بود سرش را از روی پشیمانی پایین انداخت و گفت: قول می هم از این به بعد کمتر شیرینی و آجیل بخورم و همیشه مسواک بزنم.

نظرات کاربران درباره کتاب رویای کودکانه من