فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یاغی

کتاب یاغی
مجموعه ناهمتا - كتاب دوم

نسخه الکترونیک کتاب یاغی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یاغی

بعد از صبحانه به توبیاس می‌گویم که می‌روم قدم بزنم اما در عوض مارکوس را تعقیب می‌کنم. انتظار دارم که به خوابگاه مهمانان برود اما از کشتزار پشت سالن غذاخوری می‌گذرد و به درون تصفیه خانه آب قدم می‌گذارد. مردد روی پله اول می‌ایستم. واقعاً می‌خواهم این کار را انجام دهم؟ از پله‌ها بالا می روم و از میان دری می‌گذرم که مارکوس آن را پشت سرش بست. تصفیه‌خانه کوچک و در واقع فقط اتاقی است که چندین دستگاه بزرگ در آن قرار دارد. آن‌طور که متوجه شدم برخی از این دستگاه‌ها آب کثیف را از سایر مجموعه می‌گیرند، برخی آن را تصفیه می‌کنند، سایر دستگاه‌ها آن را آزمایش و آخرین دستگاه دوباره آب زلال و تمیز را به مجموعه برمی‌گرداند. سیستم لوله‌کشی کاملاً خاک گرفته است به جز یکی که روی زمین قرار دارد و آب را به نیروگاه برق نزدیک حصار می‌فرستد. این نیروگاه، برق تمام شهر را تأمین و از ترکیب انرژی باد، آب و خورشید استفاده می‌کند. مارکوس نزدیک دستگاه‌های تصفیه‌کننده آب می‌ایستد. جایی که لوله‌ها شفافند. می‌توانم جریان آب قهوه‌ای رنگی را که در لوله‌ای درون دستگاه ناپدید می‌شود و از طرف دیگر زلال و تمیز بیرون می‌آید، ببینم. هر دوی ما عمل تصفیه را نظاره می‌کنیم و برای من سؤال است که آیا او نیز به همان چیزی فکر می‌کند که می‌اندیشم یا نه: این‌که چقدر خوب می‌شد اگر زندگی این‌گونه عمل می‌کرد، کثیفی و پلیدی را از زندگی ما جدا می‌کرد و ما را به دنیایی زلال و تمیز می‌فرستاد. اما طوری مقدر شده که برخی پلیدی‌ها به راحتی از بین نرود. به پشت سر مارکوس خیره می‌شوم. باید همین الان اقدام کنم. همین الان. با صدایی گرفته می‌گویم: «حرفای اون روزت رو شنیدم.» مارکوس به سرعت سرش را می‌چرخاند و می‌گوید: «داری چی کار می‌کنی، بئاتریس؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یاغی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

در حالی که نامش را بر زبان دارم از خواب بیدار می شوم.
"ویل"(۱).
پیش از آن که چشمانم را باز کنم، دوباره او را مچاله شده روی سنگفرش خیابان می بینم؛ مُرده.
به خاطر کار من!
"توبیاس"(۲) در برابرم خم می شود و دستش را روی شانه ی چپم می گذارد. در حالی که واگن قطار روی ریل های خط آهن تکان می خورد، "مارکوس"(۳)، "پیتر"(۴) و " کیلب"(۵) کنار چهارچوب در ایستاده اند. نفس عمیقی می کشم و آن را نگه می دارم تا برخی از فشارهای درون سینه ام را تسلی بخشم.
تا یک ساعت پیش هیچ اتفاقی برایم واقعی جلوه نمی کرد و اکنون باورم وارونه شده است.
نفسم را بیرون می دهم اما همچنان فشار را درون سینه ام احساس می کنم.
توبیاس با چشمانش مرا ورانداز می کند و می گوید: «"تریس"(۶)، بجنب. باید بپریم.»
هوا آن قدر تاریک است که به سختی می توان دید کجا هستیم؛ اما اگر قرار است پیاده شویم پس احتمالاً در نزدیکی حصار هستیم. توبیاس به من کمک می کند تا روی پاهایم بایستم و به طرف چهارچوب در هدایتم می کند.
بقیه یکی پس از دیگری بیرون می پرند: اول پیتر، سپس مارکوس و پس از آن کیلب. دست توبیاس را می گیرم. باد در حین ایستادن ما روی لبه واگن، شدت گرفته و همچون دستی مرا به سمت عقب هُل می دهد؛ به سمت جایی امن.
ولی ما خود را به درون تاریکی پرتاب و به شدت با زمین برخورد می کنیم. ضربه باعث درد گرفتن شانه ی گلوله خورده ام می شود. لبم را گاز می گیرم تا فریاد نزنم و دنبال برادرم می گردم.
وقتی او را چند قدم آن طرف تر می بینم که روی چمن ها نشسته و زانویش را می مالد، می پرسم: «حالت خوبه؟»
سرش را به نشانه تایید تکان می دهد. صدای فین فین کردن بینی اش را می شنوم، انگار جلوی اشک هایش را می گیرد و من باید از او دور شوم.
ما در نزدیکی حصار و روی چمن ها فرود آمدیم، چند صد متر آن طرف تر از جاده ی فرسوده ای که کامیون های فرقه ی "صلح طلبی"(۷) روی آن حرکت و مواد غذایی را به شهر منتقل می کنند و دروازه ای که به آن ها اجازه بیرون رفتن می دهد - دروازه ای که اکنون روی ما بسته است. برج های حصار که بر فراز سرمان قرار دارد، بسیار بلند و محکم اند و به راحتی می شود از آن ها بالا رفت.
مارکوس می پرسد: «نگهبانان فرقه ی "شجاعت"(۸) باید اینجا باشن؛ پس کجان؟»
توبیاس می گوید: «احتمالاً تحت شبیه سازی بودن و حالا...» مکثی می کند و ادامه می دهد: «خدا می دونه کجان و چی کار می کنن.»
ما شبیه سازی را متوقف کردیم - وزن هارد دیسک درون جیب پشتی ام باعث یادآوری این موضوع می شود - اما صبر نکردیم تا عواقب بعدی آن را ببینیم. چه اتفاقی برای دوستان، همراهان، رهبران و فرقه های ما افتاد؟ راهی برای خبردار شدن از این موضوع وجود ندارد.
توبیاس به جعبه ای فلزی و کوچک در سمت راست دروازه نزدیک می شود، آن را باز می کند و صفحه کلیدی نمایان می شود.
مجموعه ای از اعداد را وارد می کند و می گوید: «امیدوارم فرقه ی "دانش"(۹) ترکیب این رو عوض نکرده باشه.» بعد از زدن هشتمین عدد مکثی می کند و دروازه باز می شود.
کیلب می پرسد: «تو از کجا می دونستی؟» صدایش کلفت و هیجان زده است، به قدری کلفت که تعجب می کنم موقع بیرون آمدن از گلو باعث خفه شدنش نمی شود.
توبیاس پاسخ می دهد: «من توی اتاق کنترلِ فرقه شجاعت کار کردم، به سیستم امنیتی نظارت داشتم. ما رمزا رو فقط دوبار در سال عوض می کنیم.»
کیلب نگاهی محتاطانه به توبیاس می اندازد و می گوید: «چه شانسی آوردیم!»
توبیاس می گوید: «ربطی به شانس نداره. من فقط اون جا کار کردم چون می خواستم مطمئن بشم که می تونم بیام بیرون.»
بدنم به لرزه می افتد. طوری درباره ی بیرون رفتن حرف می زند که انگار اکنون گیر افتاده ایم. قبلاً هرگز این گونه به آن فکر نکرده بودم و اکنون به نظر احمقانه می آید.
به شکل گروهی کوچک حرکت می کنیم، پیتر دست خونی اش را روی سینه اش گرفته - دستی که من به آن شلیک کردم - و مارکوس با قرار دادن دستش روی شانه ی پیتر تعادل وی را حفظ می کند. کیلب گونه های خود را هر چند ثانیه یک بار پاک می کند و می دانم که در حال گریه کردن است؛ اما نمی دانم چگونه دلداری اش دهم یا چرا خودم هم گریه نمی کنم.
به جای آن که جلوتر از دیگران حرکت کنم، توبیاس آرام و بی صدا در کنارم است و گرچه به من دست نمی زند اما باعث محکم و استوار ماندنم می شود.
نقاط نورانی، اولین نشانه های نزدیک شدن به پایگاه فرقه ی صلح طلبی هستند. سپس مربع هایی نورانی که به پنجره هایی درخشان تبدیل می شوند؛ مجموعه ای از ساختمان های چوبی و شیشه ای.
پیش از آن که بتوانیم به آن ساختمان ها برسیم، می بایست از میان باغی عبور کنیم. پاهایم در زمین فرو می روند و شاخه های بالای سرم درون هم می پیچند و نوعی تونل ایجاد می کنند. میوه هایی تیره در میان برگ ها آویزان و آماده زمین افتادن هستند. بوی تند و شیرین سیب های پوسیده با بوی زمین خیس که در هم آمیخته اند، به مشامم می رسد.
وقتی نزدیک می شویم، مارکوس پهلوی پیتر را رها و در حالی که جلوتر از ما حرکت می کند، می گوید: «می دونم کجا بریم.»
او راهنمایی مان می کند تا از ساختمان اول عبور کنیم و به ساختمان دوم در سمت چپ برسیم. تمام ساختمان ها به جز گلخانه ها از چوبی تیره، رنگ نشده و زمخت ساخته شده اند. صدای خنده از میان پنجره ای باز به گوشم می رسد. خنده با سکوت سنگین درونم مغایرت دارد.
مارکوس یکی از در ها را باز می کند. اگر در پایگاه فرقه ی صلح طلبی نبودیم، از کمبود نیروهای امنیتی تعجب می کردم. آن ها اغلب اطمینان و حماقت را چاشنی کارهایشان می کنند.
در این ساختمان تنها صدای جیرجیر کفش هایمان به گوش می رسد. دیگر صدای گریه های کیلب را نمی شنوم گویا پیش از این آرام شده است.
مارکوس در مقابل اتاقی که درب آن باز است، می ایستد. جایی که "یوهانا رِیِس"(۱۰)، نماینده فرقه ی صلح طلبی نشسته و از پنجره به بیرون خیره شده است. او را می شناسم چون فراموش کردن چهره ی یوهانا بسیار سخت است؛ چه او را یک بار و چه هزار بار دیده باشی. زخمی عمیق از بالای ابروی راستش تا لبش امتداد دارد و باعث شده یکی از چشمانش نابینا شود و نوک زبانی صحبت کند. من فقط یک بار سخنرانی اش را شنیده ام اما آن را به یاد دارم. اگر آن زخم وجود نداشت، زن زیبایی می بود.
با دیدن مارکوس می گوید: «اوه، خدا رو شکر.»
با آغوشی باز به سمت مارکوس حرکت می کند. به جای آن که او را در آغوش بگیرد، فقط شانه هایش را لمس می کند. انگار بی میلی اعضای فرقه ی "فداکاری"(۱۱) برای برخورد فیزیکی در دیدارهای رسمی را به یاد دارد.
یوهانا می گوید: «بقیه اعضای فرقه ی شما چند ساعت پیش به اینجا رسیدن ولی مطمئن نبودن که شما موفق شدین یا نه.»
منظورش گروهی از اعضای فرقه فداکاری ست که همراه پدرم و مارکوس در خانه امن بودند. من حتی نگران آن ها نشده بودم.
از روی شانه ی مارکوس ابتدا نگاهی به توبیاس و کیلب می اندازد، سپس به من و در نهایت به پیتر.
نگاهش به پیراهن خونین پیتر خیره می ماند و می گوید: «اوه خدای من، دکتر رو خبر می کنم. اجازه تمام و کمال دارین که امشب رو اینجا بمونین ولی فردا مجموعه مون باید در موردتون تصمیم بگیره. و...» نگاهی به من و توبیاس می اندازد و ادامه می دهد: «احتمالاً تمایلی به حضور اعضای فرقه ی شجاعت در مجموعه ندارن. البته درخواست می کنم اگه سلاحی همراتونه، اونو تحویل بدین.»
ناگهان تعجب می کنم که چطور می داند عضو فرقه شجاعت هستم. هنوز پیراهنی خاکستری به تن دارم؛ پیراهن پدرم.
در همان لحظه بوی پدرم که ترکیبی برابر از بوی صابون و عرق است، بلند می شود و بینی و تمام سرم را پُر می کند. دستانم را به قدری محکم مُشت می کنم که ناخن هایم درون پوستم فرو می رود. اینجا نه. اینجا نه.
توبیاس اسلحه اش را تحویل می دهد اما وقتی دستم را پشتم می برم تا اسلحه مخفی ام را بیرون بکشم، دستم را می گیرد و از پشتم دور می کند. سپس انگشتانش را درون انگشتانم فرو می کند تا کاری را که انجام داده، مخفی کند.
می دانم که نگه داشتن یکی از اسلحه ها کار هوشمندانه ایست اما اگر آن را تحویل می دادیم خیال خودمان راحت می شد.
یوهانا دستش را به سمت من و سپس توبیاس دراز می کند و می گوید: «اسمم یوهانا ریسه.»
خوشامدگویی اش به سبک فرقه ی شجاعت است. تحت تاثیر قرار می گیرم که از آداب و رسوم سایر فرقه ها مطلع است. همیشه فراموش می کردم که اعضای فرقه ی صلح طلبی چقدر بافکر و ملاحظه هستند تا این که به چشم خودم آن را دیدم.
مارکوس شروع به معرفی می کند: «ایشون توب...» اما توبیاس حرفش را قطع می کند.
- من "چهار"(۱۲) هستم. اینا هم تریس، کیلب و پیتر هستن.
تا چند روز پیش، توبیاس نامی بود که فقط من در میان اعضای فرقه ی شجاعت از آن خبر داشتم، بخشی از وجودش که در اختیار من قرار داده بود. به یاد دارم که چرا آن اسم را خارج از پایگاه فرقه ی شجاعت از دیگران مخفی می کرد. این اسم، او را به مارکوس مرتبط می ساخت.
یوهانا به صورتم خیره می شود و با لبخندی عجیب می گوید: «به مجتمع فرقه ی صلح طلبی خوش اومدین. اجازه بدین ازتون پذیرایی کنیم.»
ما به آن ها اجازه چنین کاری را می دهیم. پرستاری از فرقه ی صلح طلبی مرهمی به من می دهد - مرهمی که توسط فرقه ی دانش ابداع شده تا به التیام زخم ها سرعت ببخشد - تا روی شانه ام قرار دهم، سپس پیتر را تا اتاق عمومی بیمارستان همراهی می کنند تا به بازویش رسیدگی کنند. یوهانا ما را به کافه تریا می برد؛ جایی که برخی از اعضای فرقه فداکاری را که در خانه امن به همراه کیلب و پدرم بودند، پیدا می کنیم. "سوزان"(۱۳) و برخی از همسایه های قدیمی ما آنجا هستند و چندین ردیف میز چوبی به درازای اتاق در آنجا قرار دارد. آن ها به ما - مخصوصاً مارکوس - خوشامد می گویند و با چشمانی گریان و لبخندهایی فرو خورده ما را در آغوش می گیرند.
من بازوی توبیاس را می چسبم. کمرم زیر سنگینی اندوه مرگ و اشک های اعضای فرقه پدر و مادرم خم می شود.
یکی از اعضای فرقه فداکاری فنجانی نوشیدنی که از آن بخار بلند می شود، زیر بینی ام قرار می دهد و می گوید: «بخورش. مثل بقیه بهت کمک می کنه بخوابی. هیچ خواب و رویایی هم نمی بینی.»
نوشیدنی همچون توت فرنگی به رنگ قرمز مایل به صورتی است. فنجان را برمی دارم و به سرعت آن را می نوشم. گرمای نوشیدنی تا چند لحظه باعث می شود احساس کنم دوباره سرشار از چیزی هستم. در حالی که آخرین قطراتش را می نوشم، احساس آرامش می کنم. یک نفر مرا به انتهای راهرو و اتاقی راهنمایی می کند که تختخوابی در آن قرار دارد. همین.

پیش گفتار

کتابی که اکنون در دست دارید، دومین جلد از سه گانه ی ناهمتاست که در سال ۲۰۱۲ میلادی به چاپ رسیده است. کتاب اول این مجموعه با نام ناهمتا در سال ۲۰۱۱ منتشر و ترجمه ی فارسی آن نیز پیش از این توسط همین انتشارات چاپ شد. سومین و آخرین کتاب این مجموعه "هم پیمان" نام دارد که اصل آن در سال ۲۰۱۳ میلادی به چاپ رسیده است.
ورونیکا راث متولد سال ۱۹۸۸ و شهر نیویورک است. تحصیلات دانشگاهی اش را در حوزه نویسندگی خلاق به پایان رسانده است. راث پس از ازدواج به همراه شوهرش در شهر شیکاگو ساکن شد. یکی از دلایلی که اتفاقات این مجموعه در شهر شیکاگو رخ می دهد، اقامت نویسنده و آشنایی کاملش با این شهر است.
عمده شهرت این نویسنده به خاطر همین سه گانه است و البته تاکنون کتابی دیگری از او چاپ نشده است. به گفته خود نویسنده، ایده این مجموعه در تعطیلات زمستانی سال آخر دانشگاه به ذهنش خطور کرده است.
حق ساخت فیلم هر سه کتاب این مجموعه خریداری شده است که فیلم نخست با نام ناهمتا در سال ۲۰۱۴ اکران شد، مطمئناً دوستداران و علاقه مندان حوزه سینما این فیلم را مشاهده کرده اند. ساخت فیلم از روی این کتاب، باعث شهرت و محبوبیت بیش از پیش راث در عرصه ی نویسندگی شد.
ساخت دومین فیلم نیز- بر اساس کتاب حاضر، یاغی- در حال انجام است که طبق اعلام شرکت سازنده در سال ۲۰۱۵ روی پرده خواهد رفت.
اکنون لازم می دانم نکته ای را خدمت شما خوانندگان محترم خاطر نشان کنم.
برخی از دوستان به اسم این مجموعه یعنی ناهمتا ایراد گرفتند و انتقاد کردند که کلمه ای ناسازگار است و اصلاً در زبان فارسی چنین کلمه ای وجود ندارد. باید عرض کنم که کلمه «ناهمتا» دقیقاً در لغت نامه دهخدا و فرهنگ لغت عمید ذکر شده است و معناهای مختلفی برای آن وجود دارد.
در اینجا باید از عزیزانی که در تمام مراحل ترجمه و تهیه این کتاب بنده را یاری کردند و مشوقم بودند سپاسگزاری کنم.
از مادر عزیزم که در تمام عمرم چیزی جز محبت و عشق از او ندیدم و هر چه دارم، مدیون او هستم. اگر مادرم نبود، هرگز در چنین جایگاهی قرار نمی گرفتم.
از تک تک اعضای خانواده ام به خصوص خاله عزیزم که متاسفانه امسال او را از دست دادم و فوت او غم و فقدان بزرگی در زندگی ام بود. هرگز نصیحت ها و تشویق هایش را برای ادامه این مسیر، فراموش نمی کنم. روحش شاد.
از جناب آقای سعید احمدی، مدیریت محترم انتشارات آذرباد که همچنان افتخار همکاری در کنار ایشان را دارم و ذره ای از اعتمادشان برای میدان دادن به من در این چند سال کم نشد.
از دوست خوب و ویراستار کتابم جناب آقای نیما کهندانی که قبول زحمت کرد و افتخاری برای من بود که با او کار کردم و مطالب زیادی از وی آموختم.
از خانم آزاده میرزایی...دوست خوب، مشوق همیشگی و همراهم که نه تنها در این کتاب بلکه از ابتدای شروع کار ترجمه ام همواره به من دلگرمی داد و همیشه مورد لطف های بی دریغش بودم.
و در نهایت می خواهم از تمام دوستانی که به هر نحوی، کوچک و بزرگ، در این راه مرا کمک کردند تشکر کنم: آیدا کشوری، سمانه پور حاتم، مهرداد قاسمی، حامد رحیمی، سجاد متقی و تک تک عزیزانی که شاید الان خاطرم نباشد اما کمکی در این راه به من کردند.
سخن آخرم با خوانندگان این کتاب...من تمام تلاشم را کردم تا ترجمه ای روان و درخور شان خوانندگان عزیزی مانند شما انجام دهم. امیدوارم شما هم پس از خواندن این کتاب راضی و خشنود باشید. تنها دلخوشی ام نظرات و انتقاداتی است که دوستان پس از مطالعه کتاب با من در میان می گذارند، باعث پیشرفت و بهبود کارم در این عرصه می شوند و انرژی بخش من برای ادامه این مسیر هستند.
آرزوی قلبی ام ایجاد لحظاتی خوش با مطالعه این کتاب برای شما و دعای خیری است که امیدوارم مرا از آن بی نصیب نگذارید.
شما می توانید نظرات و انتقاداتتان را از طریق ایمیل زیر با من در میان بگذارید: kingamirk@gmail.com

امیرمهدی عاطفی نیا
تابستان ۹۳

از این رو با انگشتان ماهرش دسته ای از موهایم را می بافد که وسط کمرم را غلغلک می دهد. با دقت به تصویرم در آینه خیره می شوم تا وقتی که کارش تمام شود. وقتی کارش به اتمام می رسد تشکر می کنم. با لبخندی مختصر اتاق را ترک می کند و در را پشت سرش می بندد.
به نگاه خیره ام در آینه ادامه می دهم اما خودم را نمی بینم. همچنان می توانم انگشتانش را احساس کنم که پشت گردنم را لمس می کند، بسیار شبیه انگشتان مادرم در آخرین روزی ست که با او بودم. اشک در چشمانم حلقه می زند، روی چهارپایه جلو و عقب می روم و سعی می کنم این خاطره را از ذهنم دور سازم. می ترسم اگر شروع به گریه کنم، تا وقتی که مانند کشمش خشک نشدم دست از این کار بر ندارم.
جعبه ای خیاطی روی کمد می بینم. درون آن دو ریسمان به رنگ های قرمز و زرد و یک قیچی وجود دارد.
احساس آرامشی هنگام باز کردن موی بافته ام و شانه زدن مجددش به من دست می دهد. موهایم را از وسط جدا می کنم و پایین می ریزم، مطمئن می شوم که صاف و یکدست باشد. قیچی را نزدیک موهایم می برم و کنار چانه ام می گذارم.
وقتی که او مُرده و همه چیز تغییر کرده است، چطور می توانم همان ظاهر سابق را داشته باشم؟ نمی توانم.
موهایم را تا جایی که می توانم به صورت خطی صاف و در راستای چانه ام کوتاه می کنم. قسمت سخت این کار پشت سرم است، جایی را که نمی توانم به خوبی ببینم. بنابراین تمام تلاشم را می کنم تا به جای دیدن، از لمس کردن موهایم استفاده کنم. موهای طلایی ام روی زمین می ریزد و به صورت نیم دایره ای مرا احاطه می کند.
بدون نگاه انداختن دوباره به تصویرم در آینه، از اتاق خارج می شوم.
***
هنگامی که توبیاس و کیلب دنبالم می آیند، طوری به من خیره می شوند که انگار همان کسی نیستم که تا دیروز می شناختند.
کیلب ابرویی بالا می اندازد و می پرسد: «موهات رو کوتاه کردی؟»
تیزبینی و دقت در شرایط سخت از ویژگی های مربوط به فرقه دانش است. یک طرف موهایش موقع خواب شکسته و چشمانش قرمز و ورم کرده است.
- آره. هوا...خیلی گرمه و آدم با موی بلند اذیت می شه.
- راست می گی.
با یکدیگر به سمت انتهای راهرو حرکت می کنیم. کف راهرو زیر پایمان جیرجیر می کند. دلم برای انعکاس صدای قدم هایم در پایگاه فرقه ی شجاعت و هوای سرد زیرزمین تنگ شده است. اما بیشتر از همه دلم برای ترس های چند هفته ی گذشته تنگ شده است که در مقابل ترس های اکنون من کوچک به حساب می آید.
از ساختمان خارج می شویم. هوای بیرون همچون بالشتی که می خواهد خفه ام کند، به من فشار می آورد. بوی سبزی می آید، همان بویی که موقع نصف کردن یک برگ به مشام می رسد.
کیلب می پرسد: «همه می دونن که تو پسر مارکوسی؟ منظورم اعضای فرقه ی فداکارین.»
توبیاس نگاهی به کیلب می اندازد و می گوید: «تا جایی که می دونم نه. خیلی ممنون می شم اگه به این موضوع اشاره نکنی.»
کیلب اخم کنان می گوید: «نیازی نیست چیزی بگم. همه با چشمای خودشون می تونن متوجه این موضوع بشن. بگذریم، تو چند سالته؟»
- هیجده.
- فکر نمی کنی سِنت برای بودن با خواهر کوچولوم خیلی زیاده؟
توبیاس خنده مختصری می کند و می گوید: «اون دیگه کوچولوی تو نیست.»
می گویم: «بس کنین. با هر دوتونم.»
افرادی با لباس های زرد رنگ جلوتر از ما حرکت می کنند و به طرف ساختمانی عریض و کوتاه که تماماً از شیشه ساخته شده می روند. انعکاس نور خورشید در شیشه ها گویی به چشمانم نیشگون می زند. دستم را سایه بان صورتم می کنم و به راهم ادامه می دهم.
در های ساختمان کاملاً بازند. دور تا دور این گلخانه دایره ای شکل، گیاهان و درختانی در ظرف های آب یا آبگیرهایی کوچک رشد می کنند. پنکه های بسیاری پیرامون اتاق قرار دارد که تنها وظیفه شان تولید هوای گرم است، بنابراین شروع به عرق ریزی می کنم اما وقتی که از جمعیت روبه رویم کاسته می شود و بقیه اتاق را می بینم، این موضوع در ذهنم کمرنگ می شود.
درختی عظیم در وسط اتاق روییده است. شاخه هایش تقریباً بر تمام گلخانه گسترده شده، بخشی از ریشه هایش از زمین بیرون زده و شبکه ای متراکم از پوسته ی درخت را ایجاد کرده است. در فضای بین ریشه ها به جای خاک، آب می بینم و میله هایی فلزی که ریشه ها را در محلی که هستند نگه می دارد. تعجب نمی کنم - اعضای فرقه صلح طلبی تمام عمرشان را صرف موفقیت در طرح های زراعی این چنینی می کنند و از فناوری فرقه دانش کمک می گیرند.
یوهانا ریس روی دسته ای از ریشه ها ایستاده و موهایش را روی نیمه زخمی صورتش ریخته است. در کلاس تاریخ فرقه ها یاد گرفتم که فرقه ی صلح طلبی هیچ گونه رهبری رسمی ندارد - آن ها برای همه چیز رای گیری می کنند و اغلب متفق الرای است. آن ها مانند بخش های مختلف یک ذهن اند و یوهانا سخنگویشان است.
اغلب اعضای فرقه صلح طلبی چهار زانو روی زمین نشسته و دسته هایی را تشکیل داده اند که برایم اندکی تداعی کننده ریشه های درخت است. اعضای فرقه فداکاری نیز چند متر آن طرف تر از سمت چپ من در ردیف های باریک نشسته اند. چشمانم برای چند لحظه جمعیت را بررسی می کنند تا این که متوجه می شوم به دنبال چه چیزی هستم: پدر و مادرم.
آب دهانم را به سختی قورت می دهم و سعی می کنم این موضوع را فراموش کنم. توبیاس دستش را روی شانه ام می گذارد و مرا به طرف کنار محوطه جلسه و پشت سر اعضای فرقه فداکاری هدایت می کند. پیش از آن که بنشینیم، در گوشم نجوا می کند: «موهات رو این جوری دوس دارم.»
لبخندی مختصر می زنم، موقع نشستن به طرفش خم می شوم و دستم را کنار دستش قرار می دهم.
یوهانا دستانش را بالا می برد و سرش را خم می کند. پیش از آن که بتوانم نفس دیگری بکشم، تمام مکالمات درون اتاق متوقف می شود. تمام اعضای فرقه صلح طلبی که اطرافم نشسته اند سکوت می کنند، برخی چشمانشان را می بندند، برخی کلماتی را بر زبان می آورند که نمی توانم بشنوم و برخی دیگر به نقطه ای دور دست خیره می شوند.
هر لحظه به سختی می گذرد. تا وقتی که یوهانا سرش را بالا می آورد، جانم به لب می رسد.
می گوید: «امروز با سوالی ضروری روبه رو هستیم. سوال اینه: ما به عنوان کسانی که به دنبال صلح و آرامشیم، در حال حاضر در این درگیری چه اقدامی باید از خودمون نشون بدیم؟»
تمام اعضای فرقه صلح طلبی که در آنجا حضور دارند، به طرف نفر کناری خود برمی گردند و شروع به صحبت می کنند.
هنگام شروع شدن پچ پچ ها می پرسم: «شیوه کاری اونا چطوریه؟»
توبیاس جواب می دهد: «انجام کار درست براشون مهم نیست. توافق و سازش براشون اهمیت داره. حالا ببین.»
دو زن چند قدم آن طرف تر با لباس های زرد از جایشان بلند و به جمع سه مرد اضافه می شوند. مردی جوان جابه جا می شود تا جمع کوچکش با ملحق شدن به گروه کناری بزرگ تر شود. گروه های مختلفی در سرتاسر انتخاب پرتعدادتر و صداهای کم و کمتری در اتاق شنیده می شود تا این که تنها سه یا چهار صدا به گوش می رسد. فقط می توانم بخشی از حرف هایشان را بشنوم: «صلح... فرقه شجاعت...فرقه دانش ­... خونه ی امن... درگیری...»
- عجیب و غریبه.
- به نظرم زیباست.
نگاهی به او می اندازم. خنده کنان می گوید: «چیه؟ اونا هر کدومشون سهمی برابر توی اداره این حکومت دارن؛ هر کدومشون به طور مساوی احساس مسئولیت می کنن. همین باعث می شه دل بسوزونن، همین باعث می شه مهربون باشن. به نظرم زیباست.»
- به نظرم قابل تحمل نیست. البته برای فرقه ی صلح طلبی جواب می ده. ولی اگه همه نخوان ساز بزنن و کشاورزی کنن چه اتفاقی می افته؟ چی می شه اگه کسی مشکلی داشته باشه و با حرف زدن نشه حلش کرد؟
شانه ای بالا می اندازد و می گوید: «به نظرم خواهیم فهمید.»
سرانجام شخصی از هر کدام از آن گروه های بزرگ بر می خیزد و به طرف یوهانا می رود. آن ها مسیرشان را با دقت روی ریشه های درخت بزرگ انتخاب می کنند. انتظار دارم که به ما اشاره کنند اما در عوض دور یوهانا و سایر سخنگویان حلقه می زنند و به آرامی صحبت می کنند. احساسی به من دست می دهد که هرگز از صحبت هایشان مطلع نمی شوم.
می پرسم: «اونا نمی خوان به ما اجازه بدن که باهاشون صحبت کنیم، مگه نه؟»
توبیاس می گوید: «بعید می دونم.»
کارمان ساخته است.
وقتی همگی نظرشان را بیان می کنند، مجدداً می نشینند و یوهانا را در وسط اتاق تنها می گذارند. او به طرف ما می چرخد و دست به سینه می ایستد. وقتی ما را از اینجا بیرون کنند، کجا برویم؟ به شهر برگردیم، جایی که هیچ امنیتی ندارد؟
یوهانا می گوید: «تا جایی که همگی به یاد داریم، فرقه ی ما رابطه نزدیکی با فرقه ی دانش داشته. ما برای بقا به همدیگه نیاز داریم و همواره همکاری داشته ایم. اما در گذشته هم رابطه مستحکمی با فرقه ی فداکاری داشتیم و فکر نمی کنیم بعد از این همه مدت کار درستی باشه دوستی خودمون رو باطل کنیم.»
صدایش همچون عسل شیرین است و مانند عسل نیز آرام و با دقت حرکت می کند. عرقِ روی پیشانی ام را با پشت دستم پاک می کنم.
ادامه می دهد: «ما احساس می کنیم که تنها راه حفظ رابطه خودمون با هر دو فرقه اینه که بی طرف بمونیم و درگیر نشیم. حضور شما در اینجا، هر چند گرامی هستش اما باعث پیچیده شدن این شرایط می شه.»
به نظرم قسمت سخت از اینجا شروع می شود.
می گوید: «ما به این نتیجه رسیدیم که پایگاه فرقه مون رو تحت شرایطی به خونه ای امن برای اعضای تمام فرقه تبدیل کنیم؛ اول این که حمل هر گونه سلاح در محوطه غیرمجازه. دوم این که اگه مشاجره ای جدی رخ بده، چه کلامی و چه فیزیکی، از هر دو طرف مشاجره خواسته می شه که اینجا رو ترک کنن. سوم این که در داخل این محوطه نباید حرفی درباره جنگ زده بشه، حتی به صورت خصوصی. چهارم این که هر کسی اینجا بمونه باید برای رفاه این محیط کار کنه. ما به زودی این رو به فرقه های دانش، "صداقت"(۱۶) و شجاعت گزارش می کنیم.»
با خیره شدن به من و توبیاس می گوید: «اگر و فقط اگر از قوانینمون پیروی کنین حضورتون در اینجا گرامی داشته می شه. این تصمیم ماست.»
به اسلحه ای که زیر تشکم مخفی کرده ام، به تنش میان خودم و پیتر و اختلاف توبیاس با مارکوس می اندیشم و در دهانم احساس خشکی می کنم. من بلد نیستم از درگیری و مشاجره اجتناب کنم.
زیر لب به توبیاس می گویم: «اینجا زیاد دووم نمی آریم.»
او تا لحظاتی قبل همچنان لبخندی ضعیف بر لب داشت. اکنون گوشه های دهانش پایین می آید و می گوید: «نه، زیاد موندنی نیستیم.»

فصل دوم

وحشت زده چشمانم را باز می کنم و با دستانم ملافه ها را چنگ می زنم. اما در حال دویدن در خیابان های شهر یا راهروهای پایگاه فرقه ی شجاعت نیستم. روی تختی در پایگاه فرقه ی صلح طلبی هستم و بوی خاک اره در هوا به مشامم می رسد.
چیزی در پشتم فرو می رود و خودم را جابه جا می کنم. دستم را پشتم می برم و انگشتانم دور اسلحه ای حلقه می شود.
برای یک لحظه ویل را می بینم که روبه رویم ایستاده است و هر دو به روی یکدیگر اسلحه کشیده ایم - دستش، می توانستم به دستش شلیک کنم. چرا این کار را نکردم؟ چرا؟ - و نزدیک است که اسمش را فریاد بزنم.
سپس ناپدید می شود.
از تختم بیرون می آیم، با یک دست تشک را بلند می کنم و با زانویم بالا نگهش می دارم. سپس اسلحه را زیرش فرو می کنم و تشک را روی آن قرار می دهم. وقتی اسلحه مخفی می شود و دیگر به پوستم فشار نمی آورد، ذهنم بازتر می شود.
اکنون که هجوم آدرنالین دیروز از بین رفته و اثر هر چیزی که مرا به خواب برد خنثی شده است، درد داخلی بدن و شانه ی تیر خورده ام شدت می یابد. همان لباس های دیشب را به تن دارم. گوشه هارد دیسک از زیر بالشم بیرون زده است؛ جایی که آن را دیشب قبل از خواب فرو کردم. روی هارد اطلاعاتی از شبیه سازی ای که اعضای فرقه شجاعت را کنترل می کرد و سوابق کارهای انجام شده توسط فرقه دانش وجود دارد. این هارد دیسک به اندازه ای برایم مهم است که حتی به آن دست نمی زنم اما نمی توانم همین جا رهایش کنم، بنابراین برش می دارم و بین کمد و دیوار قرار می دهم. بخشی از من فکر می کند که نابود کردنش بهترین کار است اما می دانم که سوابق مرگ پدر و مادرم فقط روی آن ثبت شده است، به همین خاطر راضی می شوم که مخفی نگهش دارم.
شخصی در می زند. روی لبه تختم می نشینم و سعی می کنم موهایم را صاف و مرتب کنم.
- بفرمایید.
در باز و نیمی از بدن توبیاس نمایان می شود، در اتاق نیمی از بدنش را می پوشاند. همان شلوار فاستونی دیروزش را به تن دارد اما به جای پیراهن مشکی اش، پیراهنی به رنگ قرمز تیره پوشیده که احتمالاً آن را از یکی از اعضای فرقه ی صلح طلبی قرض گرفته است. این رنگ برای او عجیب و بسیار روشن است اما وقتی سرش را به چهارچوب درب تکیه می دهد، متوجه می شوم که باعث شده رنگ آبی چشمانش روشن تر جلوه کند.
ابروهایش را در هم می کشد و با حالتی احساسی می گوید: «جلسه فرقه ی صلح طلبی تا نیم ساعت دیگه شروع می شه. می خوان درباره سرنوشتمون تصمیم گیری کنن.»
با تکان دادن سرم می گویم: «هیچ وقت فکر نمی کردم سرنوشتم دست یه مشت اعضای فرقه ی صلح طلبی بیفته.»
- منم همین طور. اوه، یه چیزی برات آوردم.
سر بطری کوچکی را باز می کند، قطره چکانی پر از مایعی شفاف را در دست می گیرد و ادامه می دهد: «داروی مُسکِنه. هر شش ساعت یه بار ازش بخور.»
قطره چکان را انتهای گلویم فشار می دهم و می گویم: «ممنونم.» این دارو مزه لیموی کهنه می دهد.
در حالی که انگشت شستش را درون یکی از حلقه های کمربندش قلاب می کند، می گوید: «حالت چطوره، "بئاتریس"(۱۴)؟»
- تو الان منو بئاتریس صدا زدی؟
لبخندزنان می گوید: «گفتم یه امتحانی بکنم. خوشت نمی آد؟»
- شاید فقط در مواقع خاص. دوران ورود به فرقه، ایام گزینش...
مکثی می کنم. قصد داشتم چندین تعطیلات دیگر را هم نام ببرم اما فقط اعضای فرقه ی فداکاری آن ها را جشن می گیرند. فکر می کنم اعضای فرقه ی شجاعت نیز تعطیلات خودشان را دارند اما نمی دانم چه هستند. در هر صورت فکر جشن گرفتن در حال حاضر آن قدر مضحک و مسخره است که ادامه نمی دهم.
با محو شدن لبخندش می گوید: «قبوله. حالت چطوره، تریس؟»
با توجه به مشکلاتی که پشت سر گذاشتیم، سوال عجیبی نیست اما وقتی او می پرسد، نگران از این که به نحوی درون ذهنم را می بیند، مضطرب می شوم. هنوز چیزی درباره ویل به او نگفته ام. فکرِ بیان کردن این موضوع آن قدر سخت و سنگین است که امکان دارد مرا از پا درآورد.
سرم را چندین بار تکان می دهم و می گویم: «من...نمی دونم، چهار. بیدار شدم. من...»
همچنان سرم را تکان می دهم. وقتی او را می بینم، احساس توخالی بودن درون سینه و دلم زیاد به چشم نمی آید. نیازی نیست چیزی بگویم. می توانم این موضوع را فراموش کنم - او می تواند در فراموش کردن این موضوع به من کمک کند.
- می دونم. می بخشی. نباید همچین سوالی می پرسیدم.
برای یک لحظه به تنها چیزی که می توانم فکر کنم این است که چطور ممکن است بدانی؟ اما لحنش چیزی را به من یادآور می شود. که از دست دادن عزیزان را درک می کند. در جوانی مادرش را از دست داده است. به یاد ندارم چگونه مُرد، فقط یادم است که در مراسم تدفینش شرکت کردیم.
ناگهان او را در سن نُه سالگی به یاد می آورم که پیراهنی خاکستری پوشیده، پرده های اتاق نشیمن خود را چنگ زده و چشمان تیره اش بسته است. این تصویر به سرعت از ذهنم عبور می کند و ممکن است تصور و خیال من باشد، نه یک خاطره.
توبیاس می گوید: «مزاحمت نمی شم که زودتر آماده بشی.»
***
حمام بانوان دو اتاق پایین تر از اتاق من است. کف حمام از کاشی هایی به رنگ قهوه ای تیره است، هر حمام دیوارهایی چوبی دارد و پرده ای پلاستیکی آن را از راهروی مرکزی جدا می کند. تابلویی روی دیوار پشتی قرار دارد که روی آن نوشته شده است به یاد داشته باشید: جهت حفظ منابع طبیعی، دوش ها فقط به مدت پنج دقیقه کار می کنند.
جریان آب سرد است، بنابراین حتی اگر می توانستم، خودم نمی خواستم وقت بیشتری داشته باشم. بدنم را به سرعت با دست چپم می شویم و دست راستم را کنار بدنم آویزان نگه می دارم. داروی مُسکِنی که توبیاس به من داد خیلی زود اثر کرد - درد شانه ام به ضربانی کند تبدیل شده است.
وقتی از حمام خارج می شوم، چندین دست لباس روی تختم انتظارم را می کشد که شامل لباس هایی به رنگ زرد و قرمز از فرقه ی صلح طلبی و چندین لباس خاکستری از فرقه ی فداکاری ست، رنگ هایی که به ندرت آن ها را در کنار هم می بینم. اگر مجبور بودم حدس بزنم، می گفتم که آن لباس ها را یکی از اعضای فرقه فداکاری برایم آنجا گذاشته است. انجام این کار به ذهن آن ها خطور می کند.
شلواری کتانی به رنگ قرمز تیره می پوشم – آن قدر بلند است که مجبور می شوم سه دفعه آن را تا بزنم - و پیراهنی خاکستری از فرقه فداکاری به تن می کنم که خیلی برایم بزرگ است. آستین های پیراهن تا نوک انگشتانم می رسد و آن ها را نیز تا می زنم. وقتی دست راستم را تکان می دهم درد می گیرد، بنابراین آهسته و آرام تکان می خورم.
شخصی در می زند و می گوید: «بئاتریس؟» این صدای ملایم متعلق به سوزان است.
در اتاق را باز می کنم. سینی غذایی در دست دارد که آن را روی تخت می گذارد. در چهره اش به دنبال نشانه ای از چیزی که از دست داده می گردم - پدرش، یکی از رهبران فرقه ی فداکاری که از حمله جان سالم به در نبرد - اما فقط عزمی راسخ را می بینم که ویژگی فرقه سابقم است.
می گوید: «می بخشی که لباسا اندازه ات نیست. اگه فرقه ی صلح طلبی اجازه بده بمونیم، مطمئنم می تونیم لباسای بهتری برات پیدا کنیم.»
می گویم: «خوبن. ممنونم.»
- شنیدم تیر خوردی. می خوای توی مرتب کردن موهات بهت کمک کنم؟ یا بستن کفش هات؟
می خواهم قبول نکنم اما واقعاً به کمک احتیاج دارم.
- آره. ممنونم.
روی چهارپایه ای در مقابل آینه می نشینم و او پشت سرم می ایستد. چشمانش از روی وظیفه شناسی به گونه ای تربیت شده که به جای نگاه کردن به تصویرش در آینه روی دستش تمرکز کرده است. چشمانش در حین شانه کشیدن موهایم حتی برای یک لحظه بالا نمی آید. حتی درباره شانه ام سوالی نمی پرسد؛ این که چگونه تیر خوردم، وقتی که خانه امن فرقه فداکاری را ترک کردم تا شبیه سازی را متوقف کنم، چه اتفاقی افتاد. حس می کنم در اعماق وجودش نیز عضوی اصیل از فرقه ی فداکاری است.
می پرسم: «هنوز "رابرت"(۱۵) رو ندیدی؟»
وقتی من فرقه ی شجاعت را انتخاب کردم، برادرش رابرت نیز فرقه صلح طلبی را انتخاب کرد، بنابراین جایی در همین پایگاه است. دوست دارم بدانم که دیدار مجدد آن ها نیز شبیه دیدار من و کیلب خواهد بود یا نه.
پاسخ می دهد: «دیشب خیلی کوتاه دیدمش. تنهاش گذاشتم تا اون با اعضای فرقه خودش و منم با اعضای فرقه خودم سوگواری کنیم. هر چند خیلی خوبه که دوباره می بینمش.»
قطعیتی در لحن صدایش وجود دارد که می گوید این موضوع را ادامه ندهم.
سوزان می گوید: «واقعاً شرم آوره که این اتفاق توی همچین زمانی افتاد. رهبران ما قصد داشتن یه کار بی نظیر انجام بدن.»
- جدی؟ چه کاری؟
سوزان از خجالت سرخ می شود و می گوید: «نمی دونم. فقط می دونستم که یه اتفاقی داره می افته. نمی خواستم کنجکاوی به خرج بدم، همین جوری متوجه این چیزا شدم.»
- حتی اگه کنجکاوی هم به خرج داده بودی، سرزنشت نمی کردم.
سرش را به نشانه تایید تکان و به شانه زدن موهایم ادامه می دهد. در این فکرم که رهبران فرقه فداکاری - از جمله پدرم - در حال انجام چه کاری بوده اند. کاری از دستم برنمی آید جز این که از گمان سوزان به این فکر کنم که در حال انجام کاری بی نظیر بودند. ای کاش می توانستم دوباره به این مردم اعتماد کنم.
اگر تابه حال اعتماد داشتم.
سوزان می پرسد: «اعضای فرقه شجاعت موهاشون رو نمی بندن، درسته؟»
جواب می دهم: «بعضی وقتا. بلدی مو ببافی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب یاغی

شور و اشتیاق کتاب اول رو نداشتم ولی آخرش خوب تموم شد. در مورد ترجمه هم برای بار دوم عرض میکنم سانسور داره. دوستان نویسنده خواهشم اینه که برای مردم تصمیم نگیرید که چی بخونن و چی نخونن. از سانسور های بیخود دست بردارید خواهشا. این خیانت در امانت محسوب میشه.
در 1 هفته پیش توسط محمود حیدری
مزخرف جای این کتاب های مجموعه شاهکش رو بخونین
در 5 ماه پیش توسط nim....ng