فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الفبای قطعه‌ای از جهنم

کتاب الفبای قطعه‌ای از جهنم

نسخه الکترونیک کتاب الفبای قطعه‌ای از جهنم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب الفبای قطعه‌ای از جهنم

اغلب صداهایی می‌شنوم که حدس می‌زنم آدم‌های عادی هرگز نمی‌شنوند. گمان دارم صاحب‌جاه هم این صداهای عجیب را شنیده‌اند اما ایشان مرا با زور و تعارف بردند بیمارستان و روانپزشک بعد از سه جلسه مشاوره رنج‌آور، گمان کنم به صاحب‌جاه چیزی گفت که ایشان مرا توی این اتاقک بتونی زیرزمین حبس کردند. کل این زیرزمین قبلاً متعلق به سگ‌های محافظ عاصف‌جاه بود. عاصف‌جاه یکی از سه سیاستمدار بانفوذ شهر ماست و برای همین محافظان زیادی دارد. صاحب‌جاه هم یکی از همین محافظ‌ها هستند و آن‌طور که به گوشم رسیده یکی از بهترین محافظ‌ها، چون اندامی درشت و عضلانی دارند و دست‌هایی پهن و قوی که با فشاری جمجمه سگی را خرد می‌کنند. از ترس یا چاپلوسی نیست که صاحب‌جاه صدایشان می‌کنم، صاحب‌جاه می‌خوانمشان چون اسمی را می‌پسندند که هم‌وزن اسمی باشد که با آن اربابشان را می‌خوانند. با این حال من محافظ صاحب‌جاه نیستم، شاید بشود گفت یک نوع سربازم. گاهی هم که البته بسیار کم پیش می‌آید دلقک می‌شوم تا لبخندی به صورت ماه صاحب‌جاه بیاید. اضافه کنم البته این مشغله قدیمی‌ام بود، اما حالا حرفه‌ام کاملاً تغییر کرده، باید در جستجوی سگ‌های ولگردی باشم که درشت و وحشی باشند. البته که دشوار است، چون بیش‌تر سگ‌های ولگرد ریزنقشند و دنده‌های قفسه سینه‌شان با هر دم و بازدمشان از زیر پوست هویدا می‌شود. آوردن این‌ها به محیط اداری صاحب‌جاه فقط ایشان را از من عصبانی خواهد کرد. موظفم هر هفته، یک سگ واجد شرایط پیدا کنم تا صاحب‌جاه اندکی نرم شوند و از مدت محکومیتم کم کنند. برای هر سگ واجد شرایط که صاحب‌جاه آن‌ها را محافظ ویژه می‌خواند، نصف روز از محکومیت هفتادساله‌ام کسر خواهد شد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب الفبای قطعه‌ای از جهنم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گربه کوچک ماورایی من

زن من چهار سال پیش مرد. صبح که بیدار شدم او بیدار نشد. انگار در خواب مرده بود. مرگ در خواب پدیده نادری نیست. دوست دکترم که جواز دفن را صادر می کرد این را گفت و گفت که هراسان نباشم چون زنم خواب و مرگ آرامی داشته. مگر نه این که خواب و مرگ برادرند؟! من در گذر روزها به خود باوراندم که زنم هنوز خوابیده. روی آن تخت دونفره چوبی و منبت کاری شده که جهازیه اش بود. با خودم می گفتم یک روز بالاخره از خواب بی نهایت عمیقش بیدار خواهد شد و زندگیمان را از سر خواهیم گرفت. این برداشت شخصی من از مرگ زنم بود. شاید برای همین در مراسم خاکسپاری اش چندان غمگین و سیاه نبودم و دستانی را که برای تسلیت به سویم دراز می شد به گرمی می فشردم. چند هفته بعد از مرگ زنم که رفت و آمد آشنایان قطع شد و من تنهای مطلق شدم، کم کم خاطره ها و خیال او از همه جای خانه مثل بوی کهنگی بر من هجوم آورد. تا دری را می گشودم موجی از خاطرات به سویم می پریدند و مهار فکر و ذهنم را در دست می گرفتند. گاهی حس می کردم روح او آمده تا پیامی را به من بگوید. یک بار که تلویزیون تماشا می کردم یک لحظه حس کردم کسی کنارم نشسته، انعکاس نامشخص سرش را با آن گیسوهای فرخورده و بلند بر صفحه تلویزیون دیدم. خودش بود، زنم. چنان سریع سرم را چرخاندم که جابجا شدن مغزم را در کاسه سرم حس کردم. کنارم کسی نبود. احتمال دادم عادت علت این توهم بوده. همیشه در این ساعت من و زنم کنار هم می نشستیم و شبیه عشاق رویایی تلویزیون تماشا می کردیم. شبی هم چراغ را خاموش کردم تا بخوابم که در نور آبی محو مهتاب که از پنجره تو می تابید متوجه شدم او روی تخت دراز کشیده و منتظر من است تا مثل همیشه پیش از خواب با اکراه همیشگی به او شب به خیر بگویم. آشفته کلید برق را زدم و در روشنایی مهتابی سقف، تخت را خالی یافتم.
پس از این حادثه، آپارتمانم را فروختم و آپارتمان کوچکی در نقطه دیگری اجاره کردم. زمان اسباب کشی لوازم شخصی او را فروختم یا به همسایه ها بخشیدم. خرده ریزهای استفاده شده اش را که دیگر نمی شد به کسی بخشید بیرون ریختم. در آپارتمان جدید، لوازم را طوری چیدم که زمین تا آسمان با چیدمان آپارتمان سابقم تفاوت داشت. همه چیز را تغییر دادم تا خاطرات او نابود شوند. لباس هایم را یک به یک بو کردم و آن هایی را که حس می کردم بوی او را در تار و پود خود مخفی کرده اند دور ریختم. همه عکس ها را سوزاندم تا زندگی ام را به زمان مجردی ام بازگردانم، به دوران پیش از آشنایی با او. خودم غذا درست می کردم و تنها تلویزیون تماشا می کردم. دیگر نشانی از حضور او نبود. همه چیز آرام و امن بود تا آن صبح که مدار زندگی من برعکس شروع به چرخش کرد. آن صبح بی دلیل بیدار شدم، هوا هنوز تاریک بود. حالا که خوب به آن لحظه فکر می کنم، گمان می کنم چندان هم بی دلیل نبود، صدایی از دستشویی شنیدم، شبیه صدای کشیدن سیفون. به سمت دستشویی راه افتادم. خوب یادم مانده که حس کردم هوای اتاق به حدی سرد شده که فکر کردم دیوارها و ستون ها همه یخی و منجمدند. توی دستشویی کسی نبود و کاسه دستشویی کاملاً خشک بود. یک لحظه خودم را در آینه دیدم و حس کردم خودم را نمی شناسم. صورتم به شدت رنگ پریده و پریشان به نظر می آمد. شیرِ آب را باز کردم تا آبی به صورتم بزنم. به نظرم رسید جیرجیر لوله ها و صدای جریان آب عجیب شده، طوری که گفتنش برایم سخت است. انگار تکه های ریز استخوان روی آب روان بودند و با جریان آب مدام به دیواره درونی لوله ها می خوردند و صدا می دادند. بعد حس کردم زمان متوقف شده و هوا و همه چیز در سکون و بی زمانی ثابت شده اند و تنها شی ء متحرک و اضافه من هستم. سعی کردم پلک نزنم و نفسم را حبس کنم تا با این سکون همراه شوم. مدت درازی به همین حال ماندم. مثل فیلمی که دکمه ثابتش را زده باشند. شاید اگر آن اتفاق نمی افتاد سکون تا به ابد ادامه می یافت. آن لحظه، صدای خش خشی برخاست. شاید خش خش دامن خود او بود که از پشت سر نزدیک می شد. زمانی که حس کردم او پشت سرم ایستاده و تا مرگ به اندازه یک حرکت دست او فاصله دارم یخ سکون آب شد. سریع برگشتم، همه چیز عادی شده بود و هوا انگار رو به گرم شدن می رفت. از در نیمه باز دستشویی متوجه شدم نور صبحگاهی از پنجره به اتاق تابیده. آشفته بیرون آمدم و به سمت پنجره رفتم و فهمیدم منبع آن خش خش گربه کوچکی بوده که آن طرف پنجره روی قرنیز خوابیده و آفتاب می گیرد. نمی دانستم علت شکستن آن انجماد و سکون این گربه نارنجی بوده یا دمیدن آفتاب. من آن قدرها به ظلمات خرافات اعتقاد ندارم. برای همین آن صبح گمان کردم تنهایی و خواب آلودگی ام دلیل آن توهم و وحشت بوده و گربه پشت پنجره ناجی من. پنجره را گشودم و گربه کوچک که انگار تمام مدت منتظر همین بود لیز خورد و آمد تو. بعد شروع کرد به پیمودن آپارتمانم. به همه جا سرک می کشید و خودش را به تمام وسیله هایم می مالید. شاید می خواست برای خودش قلمرو تعیین کند. وقتی حد قلمروَش را از پایه گلدان زنبق های مصنوعی کنج هال تا پایه های آبگرمکن کنج آشپزخانه کشید، با سری افراشته به سمت من آمد و خودش را به پاهایم مالید. درِ آپارتمان را باز کردم تا بیرون برود اما او با همان سر افراشته و حس تملک خدشه ناپذیرش رفت و روی مبل دراز کشید و به من خیره شد. موقعی که خواستم به سر کار بروم پنجره را باز گذاشتم و رفتم. بعدازظهر که برگشتم او را ندیدم. احتمال دادم از پنجره رفته باشد دنبال سرنوشتش. کمی بعد سر و کله اش پیدا شد، آمد و شبیه آشنایی ده ساله کنارم روی مبل دراز کشید. وقت ناهار هم آمد و مثل باربی کوچکی روی میز ناهارخوری نشست و به من خیره شد. تکه ای از همبرگرم را برایش انداختم و او بلعیدش. تکه دوم را هم با ولع خورد اما تکه سوم را نیم خور کرد. در مجموع می توانستم بگویم حیوان کم خرجی بود و بر خلاف گربه های دیگر کثیف و پرسر و صدا نبود. زمانی که نبودم نمی دانم چه می کرد اما وقتی بر می گشتم نه چیزی شکسته بود و نه اتفاق ناهنجاری افتاده بود. تصمیم گرفتم اجازه بدهم موقتا کنارم بماند. اشتباه هم نکرده بودم، همدم ساکت و مطمئنی بود. شبیه عروسکی بود که گاهی از این سر اتاق به آن سر می رفت و هر جا کوکش ته می کشید آن جا می نشست و به من خیره می شد. مبل روبروی تلویزیون جایی بود که اغلب کوکش ته می کشید. چند بار هم ناگهان و بی مقدمه غیبش زد. شاید این خصلتِ خاص همه گربه ها بود، شاید هم تنها گربه من ناگهان گم می شد و یک روز یا دو روز بعد صدای خش خش در را می شنیدم و در را که باز می کردم او را می دیدم که روی دو پایش ایستاده و مرا نگاه می کند. یک بار غیبتش چنان طولانی شد که اگر بگویم دلم برایش تنگ شده بود اغراق نکرده ام. در طول زمان غیبتش، از کوچک ترین صدایی تکان می خوردم و اگر در خواب بودم از ریزترین خش خش بیدار می شدم و به طرف در می دویدم اما آن سوی در، پاگرد و راه پله ها خالی از هر گربه ای بود. درست زمانی که داشتم به نبودنش عادت می کردم، همان طور که به بودنش عادت کرده بودم، سر و کله اش پیدا شد. اتفاق غریبی هم موقع پیدا شدنش نیفتاد، مثلاً از آن سنخ اتفاق های عجیب که معمولاً با پیدا شدن یک گمشده عزیز رخ می دهد. چیزی شبیه غرش رعد، باران شدید یا هوای شدیدا مه آلود. اگر بخواهم صادق باشم، کمی به آخری شبیه بود. داشتم خلال های سیب زمینی را سرخ می کردم که تلفن زنگ زد. یکی از همکارانم سفارش کرد فردا برایش مرخصی رد کنم و بعد برایم از هیوندای تازه اش گفت. در مورد قیمتش و همه چیز. فکر کردم می خواهد ترغیبم کند به خریدن هیوندا. اما بعد گفت که هیوندا را با چنان قیمت پایینی گرفته که زنش مدام می گوید از دعای خیر مادرش بوده. وقتی بالاخره حرف هایش ته کشید و گوشی را گذاشتم متوجه شدم آشپزخانه و هال را دود گرفته. اجاق را خاموش کردم و پنجره را گشودم. سعی کردم با تکه پارچه نمداری دودها را بیرون برانم که متوجه شدم چیزی مثل توپ کوچکی از در نیمه باز غلتید و به سمت مبل رفت. زمانی که دودها مثل پرندگان مزاحمی از در و پنجره بیرون رفتند گربه کوچکم را دیدم که روی مبل نشسته. چیزی را به نیش گرفته بود. پیش رفتم و از دیدن آنچه در دهانش بود از ته دل نعره زدم. گیره سر زنم، همان گیره سیاه رنگ و شکسته که بین خرده ریزهای مستعمل زنم بیرون ریخته بودم. با لرزش آشکار دست هایم گیره پلاستیکی را از دهان گربه کشیدم و خوب نگاهش کردم. خودش بود. شاید بگویید این از سر تصادف بوده یا آن گیره مشابه گیره سر زنم بوده. جای تردید نبود که گیره مال زنم بود. شاید اگر زندگیتان مشابه زندگی من باشد یا زنتان مرده باشد می توانید درک کنید که شناختن وسایل زنتان حتی پس از سال ها ممکن است. خلاصه کنم، گمان کردم کسی این گیره سر را عامدانه به گربه داده تا مرا آزار بدهد اما چنین چیزی دور از ذهن بود. تا جایی که خبر داشتم دشمنی نداشتم و اگر هم دشمنی وجود داشت چرا این راه سبک مغزانه را انتخاب کرده بود. شاید هم بگویید گربه تصادفی آن گیره را پیدا کرده. خود من هم این نظر را عاقلانه تر دانستم اما روز دوم که گربه با ماتیک بنفش رنگ زنم، ماتیکی که خودم برای روز تولدش خریده بودم، بازگشت دیگر موضوع تصادف را کنار گذاشتم. اتفاقی در شرف وقوع بود و هرچه بود این گربه نارنجی کوچک و گرد مبدا آن بود.
بیست روز بعد، تمام خرده ریزهای زنم که پیش از اسباب کشی دور ریخته بودم دوباره در آپارتمان جدیدم سر بر آوردند. آن هم توسط یک گربه معصوم نارنجی. چند روز بعد باز غیبش زد و یک نیمه شب کسی به در کوبید. در را که گشودم شوکه شدم. گربه بند جعبه لوازم آرایش زنم را به دندان گرفته بود و با حرکات منظم سرش جعبه را به در می کوبید و تق تق می کرد. چیزی در من یخ زد و باعث شد فقط بایستم و او را تماشا کنم که جعبه را با خود به اتاق می آورد. با آمدن جعبه هر احتمالی ممکن بود. مهم ترینش این که گربه رابط بین دو دنیا بود. دنیای من و دنیای او. این بهترین حدسم بود. گرچه نمی توانستم درک کنم گربه چطور می تواند از مرز بین دو دنیا بگذرد. تصمیم گرفتم چشم از او برندارم تا اگر خواست بیرون برود تعقیبش کنم. برق را خاموش کردم و به تختخواب رفتم. حواسم به تلالو چشم هایی بود که روی مبل لمیده بودند. تصور می کردم زمانی در فردا یا چند روز آینده، زمانی که بالاخره فرا می رسد، من در پی گربه ام می روم. از خیابان ها و کوچه ها می گذرم و شاید در یک لحظه به دنبال او از مرز بین دو دنیا بگذرم. به این جا که رسیدم دیگر چیزی در ذهنم نجوشید. نمی توانستم چیزی از آن سوی مرز تصور کنم. لااقل برای من که این طور بود. وقتی ذهنم از تلاش بی حاصلش برای تصور دست برداشت باز به آن دو تلالو معلق بالای مبل نگاه کردم. صبح روز بعد با زنگ ساعت بیدار شدم و به مبل نگاه کردم. چه غفلت هولناکی! باید احتمال می دادم آن گربه مرموز از قصد من بو برده و منتظر شده تا من به خواب عمیقم فرو بروم و بعد رفته، بدون من. درِ اتاق را بسته بودم اما پنجره اندکی رو به نسیم گشوده بود و صدای گنجشک ها تو می آمد. دیگر کاری از من بر نمی آمد جز انتظار تا هر زمان هوس کرد بازگردد و مرا با چیز دیگری از زنم غافلگیر کند. خوشبختانه انتظارم چندان به درازا نکشید، دو روز بعد بازگشت با چیزی که خواب و آرام را از من ربود. از در که تو آمد، فکر کردم این بار دست خالی آمده، اما وقتی پرید روی مبل و آنچه را به دهان گرفته بود به زمین انداخت از ته دل فریاد کشیدم. یک انگشت. انگشت دست که لاک روی ناخنش تازه بود. انگار زنی ناخنش را لاک زده، بعد با طمانینه کارد را برداشته و تق، ناخنش را قطع کرده و پرتش کرده برای گربه من. لاک روی ناخن عنابی بود، رنگ مورد علاقه زنم. سه روز بعد باز چیز غیرمنتظره ای آورد. این بار دستی که از مچ قطع شده بود و انگشت میانی را نداشت. سعی کردم با دست های لرزانم انگشت لاک خورده را با این دست تطبیق بدهم. مطمئنا انگشت از همین دست بریده شده بود. پس از این دیگر از فکر تعقیب گربه منصرف شدم. ابدا دوست نداشتم به جایی پا بگذارم که زنی مجنون آن جاست. اندام هایش را یکی یکی با کارد قطع می کند و به این پیک کوچک نارنجی می سپارد تا به من برساند. فکرش را بکنید، تازه اگر هم می خواستم گربه را تعقیب کنم یقینا راه به جایی نمی بردم. چون با یک گربه ولگرد و عادی طرف نبودم. او رابط بین دو دنیا بود و شوخی با چنین موجود دوسویه ای حتما تاوان سنگینی داشت. دفعه بعد گربه ام چیزی را با خود کشید و از در آورد تو. پای زنم بود، از زانو به پایین. درخشان و باطراوت. انگار تازه قطع شده بود. تمیز و عاری از خون. می شد گفت زانو از باقی بدن جدا نشده. فقط پارچه ای نامرئی روی باقی بدن کشیده شده و فقط پای راست از زانو به پایین دیده می شد. لابد خودتان حدس زده اید که آن گربه قصد داشت تکه تکه اندام های زنم را از آن سو به این سو بیاورد و زمانی که آخرین و مهم ترین اندام، یعنی سر، هم بی دردسر آورده شد، زنم سرپا شود و انتقامش را بگیرد.... بله، من زنم را کشته ام. مطمئنم آن گربه هم موجودی نیمه ماورایی است برای اجرای عدالت. گاهی که خوب به چشم های درخشانش خیره می شوم، متوجه می شوم یا خیال می کنم از پس آن ها زنم به من نگاه می کند. بله، من زنم را با خوراندن قرص زیاد، قرص های قلب خودش، کشته ام.

دومینوهای بخت

گم می شوم، به همین سادگی. بارها چنین اتفاقی رخ داده، یعنی مسیری که در آن بوده ام ناگهان تغییر کرده، در خیابانی افتاده ام که هیچ کدام از جزئیاتش آشنا نبوده. مغازه ها، تابلوهای راهنمایی و رانندگی. انگار یکدفعه سر از خیابانی در آورده باشم که در حومه شهر باشد یا اصلاً خیابانی که متعلق به شهر دیگری باشد. در این گم شدن ها یا تغییر ناگهانی خیابان ها اولین علاج، پرسیدن آدرس جایی مشهور و عمومی است، اما من ابدا به عابران، مخصوصا آن ها که با شتاب عجیبی خیابان را طی می کنند، اطمینان ندارم. پس غالبا مسیر جدید را، هر چقدر هم عجیب و ناآشنا، ادامه می دهم. آن قدر عادی که حتی گاهی خودم هم شک می کنم این خیابان همان خیابانی است که قصد عبور از آن را داشته ام یا همانی است که حالا در آن هستم. این اولین تجربه ام نیست، بارها و بارها گم شده ام. گاهی به این خیال می افتم که شاید من بازیچه کس دیگری شده ام و او مرا یکدفعه از خیابان واقعی ام به خیابان مد نظر خودش انداخته، انگیزه اش هم شاید لذتِ دیدن سرگشتگی من بوده. نتوانسته ام هرگز برای این توهمم دلیل قانع کننده ای بیابم.
اولین تجربه ام باز می گردد به نُه سالگی ام. کیف مدرسه ام را از این دستم به آن دستم دادم که متوجه شدم در این فاصله اندک خیابان تغییر کرده. مدرسه ام، حتی زمانی که در خیابان نخست بودم، دیر شده بود و عجله داشتم. در خیابان جدید فهمیدم که لااقل امروز به مدرسه نمی رسم. آشفته و گیج بودم و می ترسیدم. خوب یادم است که در خیابانِ جدید همه عجله داشتند و از هر کس می خواستم آدرس مدرسه ام را بپرسم باشتاب می گذشت و در شتابِ عجیب خیابان حل می شد. ظهر وقتی ساعتِ کامپیوتری ام پایان زنگ آخر را نشانم می داد متوجه شدم بازگشته ام به خیابان نخست. متوجه شدم همان جایی هستم که صبح گم شده بودم و متوجه شدم با همان شتابِ صبح، رو به مدرسه می دوم. سراسیمه بازگشتم و به مادرم گفتم که تمام صبح را گم شده بودم. باور نکرد. با پافشاری بچگانه ام موضوع را سر سفره شام به ناپدری ام گفتم. ناپدری فرضیه مادرم را تکرار کرد که خیالات برم داشته. شب تا صبح به آن خیابان غریبه که فقط چهار ساعت یعنی از هشت تا دوازده در آن بودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که همه چیز خیال محض بوده. کم تر از سه سال بعد باز گم شدم. داشتم مسابقات اسکی را در تلویزیون تماشا می کردم که متوجه شدم روی جدول خیابان بی سر و صدایی نشسته ام که تا به حال آن را ندیده بودم. همه خانه ها نوساز بود و از پنجره باز خانه بالای سرم مردی سرش را آورده بود بیرون و کسی را صدا می زد. بعد درِ خانه روبرویی ام، آن طرف خیابان باز شد و پسر کوچکی بیرون آمد و به مرد گفت: «داره می آد.» دست زنی را گرفته بود و کمکش می کرد از در بیرون بیاید. زن پیر بود، وقتی بیرون آمد، متوجه شدم چنان مسن است که زانوهایش تاب ایستادن و راه رفتن ندارند و مدام تا می شوند. مرد از پنجره فریاد زد: «مواظب ماشین ها باش!» اما ماشینی نبود که...
بعد برگشتم به جای نخست، مسابقه اسکی تمام شده بود و روی صفحه تلویزیون، مجری زن اعلام برنامه می کرد. کم تر از دو ماه بعد باز گم شدم. بعدش فاصله این گم شدن ها به یک هفته رسید و این اواخر به پنج بار در هفته. از روز شنبه تا چهارشنبه. گم شدن برایم چندان مسئله ای نیست اما تکرارش و رخ دادنش در مواقع نامناسب، به ویژه اگر مدیرعامل شرکت احضارم کرده باشد، حتما باعث می شود کار گره بخورد. آدم می تواند برای مادرش حتی ناپدری اش برای گم شدنش دلیل بیاورد اما برای مدیرعامل، دلیل هر چقدر هم واقعی باشد، باز توجیه این نمی شود که در هفته پنج روز از پشت میزت غیب شوی. برای همکارانم مسئله مهم این بود که چطور ناگهانی غیب می شوم و در آخرین ثانیه های کار اداری پشت میز کارم ظاهر می شوم. اما برای مدیرعامل، مسئله غیبت های زیاد و ظاهرا بدون دلیلم بود. برایش بهانه آوردم که سیستم روده ها و مثانه ام به کلی به هم ریخته و یکدفعه فشار بی امان مثانه همراه دردی فوق تصور می گیردم و تا به دستشویی ندوم آرام نمی شوم. باید ساعت ها توی دستشویی بویناک باشم و به محض فشار، سریع شلوارم را پایین بکشم و بنشینم روی سنگ دستشویی. گرچه چیزی در درونم شیطنت می کرد که نمایشنامه انتظار در دستشویی و یک دست به کمربند، آماده برای تخلیه مثانه را برایش اجرا کنم اما وقت پنج دقیقه ای ام برای دیدار با مدیرِ پرمشغله شرکت مجال نمی داد. فقط به این قناعت کردم که جناب مدیر، بنده در منزل هم مدام باید یک چشمم به دستشویی باشد، شب ها هم زنم رختخوابم را جلوِ در دستشویی پهن می کند. بعد نفسم را حبس کردم، عضله های شکمم را جمع کردم و زور زدم و به گمانم مدیرعامل وقتی متوجه شد که دیگر حرفی ندارم، سرش را از کاغذها بالا آورد و گفت: «انگار باید بروید دستشویی.» وقتی به طرف در می دویدم سعی کردم کمربندم را باز کنم، مدیر از پشت سرم فریاد زد که فردا پزشک شرکت را می فرستد سراغم. پزشک شرکت هم وقتی به سراغم آمده بود که باز گم شده بودم. دیگر این بار برخلاف تصورم بود چون روز پنجشنبه گم شده بودم. کمی مانده به ساعت دو پشت میز کارم ظاهر شدم. نامه اخراجم روی میزم بود. همکارانم گفتند که پزشک شرکت از همه خواسته تا تمام دستشویی های شرکت و دستشویی های ساختمان های مجاور و حتی مغازه ها را دنبال من بگردند. پزشک اداره چند روز بعد به خانه زنگ زد، آن طور که زنم گفت فقط می خواسته احوال مثانه ام را بپرسد. آخر وقتی زنگ زده بود من در یک نقطه از کویرهای نمی دانم کدام کشور گم شده بودم. بعد زنم فریاد زد: «چرا همه باید بدانند مثانه ات چه کوفتی شده جز من.»
می گویند وقتی اولین بدبختی کلید خورد، بدبختی های بعدی دومینووار رخ می دهد. زنم طلاق گرفت و همکاران سابقم و پزشک شرکت در دادگاه به نفع زنم شهادت دادند. زنم گفت که من در شبانه روز، کم تر از ده ساعت آن هم تنها برای خوابیدن در خانه ظاهر می شوم، ظاهرا پای زن دیگری در کار است. قاضی به من گفت: «زن دومتان را انگار بیش تر دوست دارید!» و حکم صادر کرد که باید مهریه زنم را تا شاخه گل آخرش بدهم. بعدها گم شدن هایم دیگر روی اصول نبود. قبلاً اگر صبح ها ساعت هشت گم می شدم تا ساعت دو و گاهی شب ها هشت شب تا دوازده شب، بعدش همه چیز بی قاعده شد. انگار کسی که من بازیچه اش بودم مدام از این خیابان پرتم می کرد به آن خیابان، بعضی وقت ها هم شاید محض آشنایی زدایی به کویر برهوت، یا یک بار هم پرت کرد توی طویله. یک بار هم در جایی گم شدم که از دوردست صدای گلوله و انفجار و صدای پرواز بمب افکن ها می آمد. اما تا خواستم به سمتِ صدای جنگ بروم و بفهمم لااقل این بار، دست کم این دفعه در چه تاریخی گم شده ام، بازیگردانِ قادر من، سریع من را به خانه ام بازگرداند. حدس می زنم فهمیده که اشتباه کرده. تا چند روز خبری از گم شدن و تعویض عجولانه خیابان ها و زمینِ زیر پایم نبود. فرضیه ام این است که بازیگردان من پس از آن اشتباه مهلکش (برای چه مهلک؟ بروید از خودش بپرسید) خواسته آرامش چند روزه بعد از طوفان داشته باشم یا شاید این فقط آرامش پیش از طوفان دوم بود، طوفانی سهمگین تر و شکافنده تر. بعد مشخص شد که فرضیه دوم صحیح تر است. شش روز بعد دوباره گم شدم، در خیابانی افتادم که وقتی به انتهایش می رسیدم متوجه می شدم که در ابتدایش هستم. نوعی مسیر دایره ای اما بدون پیچ و خم. انگار فقط کاغذ را تا کرده باشند و اول و آخر کاغذ به هم رسیده باشد. طوفان دوم کاملاً مرا در هم شکست. تلاش کردم از آن خیابان بیرون بروم اما فقط کاغذ را دور می زدم و باز در ابتدا بودم. یک بار سرم را بالا آوردم و فریاد زدم: «هوی... هوی... اوهوی... اوهوهوی.» به خیالم می خواستم بازیگردانم را خطاب قرار بدهم اما دریغ از یک جواب. ناامید شدم، شاید هم عادت کرده بودم به این وضعیت. بعد تلاش کردم خودم را با هر دو روی سکه وفق بدهم. همه وسایل ضروری ام را چپاندم توی یک کوله پشتی تا همیشه همراهم باشد، بگذریم که از بسیاری وسایلم فاکتور گرفتم، مثل یخچال و گاز و هود و... نه برای این که توی کوله پشتی جا نمی شد، برای این که سبک سفر کنم. این طور بود که دو سوی این زندگی ام را با نخ انعطاف و تدبیر به هم دوختم و دیگر برایم همه چیز سهل و ساده شد؛ مثل جهنده ای تمام عیار از این خیابان به آن خیابان. گاهی هم سرم را بالا می گرفتم تا تشکر کنم از حسن انتخاب بازیگردانم. درخت های پرشاخ و برگ دو طرف خیابان، خم شده بودند روی خیابان و سایه خنک و دلپذیری داشتند.
بعد زمان گم شدن هایم بیش تر شد، قبلاً اگر ترتیبشان به هم می خورد یا زمان رخ دادنشان به هم نزدیک می شد حالا وقتی پایم به خیابان جدید می رسید روزها و حتی ماه ها و سال ها در این خیابان ماندگار می شدم و وقتی بازیگردان به یاد من می افتاد برم می گرداند و آن زمان متوجه می شدم که خیابان اول برای من غریبه شده. آن قدر بازیگردان از من غافل می شد که کفه زندگی دومم می چربید به زندگی اولی و واقعی ام و همه چیز جایش عوض می شد. باز شاکرم، هنوز گاهی گم می شوم، در خیابان های غریبه، اما مطمئن نیستم کدام یک از این خیابان ها واقعی است. آن جا که هستم یا آن جا که گم می شوم و این یعنی که سکه ام هنوز دو رو دارد. دلم می سوزد برای آن هایی که سکه شان یک رو دارد. بعضی ها هم دلشان برای من می سوزد، شاید دل شما هم برای من بسوزد که زندگی ام دو لبه است، خب اهمیتی ندارد همان اول گوشزد کرده بودم که زندگی من عادی نیست و گاهی گم می شوم.

نظرات کاربران درباره کتاب الفبای قطعه‌ای از جهنم

خدا آقای کاملی رو رحمت کند
در 2 ماه پیش توسط امین آشنا