فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هم‌پیمان

کتاب هم‌پیمان
مجموعه ناهمتا - كتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب هم‌پیمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هم‌پیمان

کریستینا قوزک پایش را به چهارچوب در می‌زند و می‌گوید: «هی، تریس.» اوریا از پشت سرش نمایان می‌شود. او هنوز هم تمام اوقات لبخند می‌زند، اما اکنون لبخند‌هایش انگار از جنس آب است، نزدیک است صورتش را پایین بکشد. کریستینا می‌گوید: «خبری داری؟» اتاق را مجدداً بررسی می‌کنم، هر چند از قبل می‌دانم که خالی است. همه طبق برنامه‌های الزامی ما در حال صبحانه خوردن هستند. از اوریا و کریستینا درخواست کردم که از یک وعده غذایی صرف‌نظر کنند تا بتوانم چیزی را برایشان تعریف کنم. غار و غور شکمم از قبل به راه افتاده است. می‌گویم: «آره.» آن‌ها روی تختخوابی روبه‌رویم می‌نشینند و من ماجرای در دام افتادن خودم در یکی از آزمایشگاه‌های فرقه دانش را برایشان تعریف می‌کنم، از پارچه‌ای که روی سرم کشیدند تا افراد هم‌پیمان و جلسه. اوریا می‌گوید: «برام عجیبه که فقط یه نفرشون رو با مُشت زدی.» حالت تدافعی می‌گیرم و می‌گویم: «خُب، تعدادشون از من بیشتر بود.» این کارم زیاد با اصول فرقه شجاعت مطابقت نداشت که فوراً به آن‌ها اعتماد کنم، اما گاهی اوقات اتفاقات عجیبی رخ می‌دهد. به هر حال اکنون که فرقه‌ها از بین رفته‌اند، مطمئن نیستم که واقعاً تا چه حد عضو فرقه شجاعت هستم. درد عجیبی با این فکر احساس می‌کنم، دقیقاً وسط سینه‌ام. فراموش کردن برخی چیزها بسیار سخت است. کریستینا می‌گوید: «خُب به نظرت چی می‌خوان؟ فقط شهر رو ترک کنن؟» - این‌طوری به نظر می‌آد، ولی من چیزی نمی‌دونم. - از کجا معلوم افراد اِوِلین نباشن که سعی دارن ما رو مجاب کنن بهش خیانت کنیم؟ - اون رو هم نمی‌دونم، ولی داره خارج شدن از شهر بدون کمک کسی غیرممکن می‌شه و من قرار نیست اینجا بمونم تا روندن اتوبوس‌ها رو یاد بگیرم و موقعی که به من می‌گن، برم بخوابم. کریستینا نگاهی نگران به اوریا می‌اندازد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هم‌پیمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل دوم

توبیاس

نمی توانم بدون یادآوری روزهایی که به عنوان زندانی در اینجا سپری کردم، در این راهروها قدم بزنم. آن روزها پا برهنه بودم و درد هر بار موقع حرکت در وجودم پراکنده می شد. خاطره دیگری نیز در ذهن دارم، خاطره انتظار برای قدم برداشتن بئاتریس پرایر به طرف مرگ، کوبیدن مشت هایم به در و پاهای آویزان بئاتریس روی بازوهای "پیتر"(۱۰) وقتی که به من گفت به او دارو تزریق شده است.
از این مکان متنفرم.
اینجا به تمیزی زمانی نیست که پایگاه فرقه دانش بود؛ اکنون به خاطر جنگ ویران شده و جای گلوله در دیوارها و شیشه لامپ های شکسته همه جا ریخته است. از روی رد پاهای کثیف قدم برمی دارم و زیر سوسوی نور چراغ ها به طرف زندانش می روم، بدون هیچ سوالی به من اجازه ورود می دهند، چون نماد افراد بی فرقه (دایره ای توخالی) را روی پارچه ای مشکی دور بازویم به همراه دارم و برخی ویژگی های اِوِلین در چهره ام موج می زند. اسم توبیاس ایتن مایه شرمساری و ننگ بود و اکنون به اسمی قدرتمند تبدیل شده است.
تریس داخل زندان شانه به شانه کریستینا و مقابل کارا روی زمین نشسته و در خود پیچیده است. تریس من باید رنگ پریده و کوچک باشد (بالاخره او رنگ پریده و کوچک است) اما در عوض تمام اتاق حال و هوای او را دارد.
شانه اش را با یک دست فشار می دهم و با دست دیگرم موهایش را نوازش می کنم. وقتی موهایش بالای گردنش به پایان می رسد، همچنان باعث غافلگیری من می شود. وقتی موهایش را کوتاه کرد، خوشحال بودم، چون این مدل مو دخترانه نبود و مناسب یک مبارز بود و من می دانستم که او به چنین چیزی احتیاج دارد.
با صدایی واضح و آهسته می گوید: «چطوری وارد اینجا شدی؟»
می گویم: «من توبیاس ایتن هستم.» او می خندد.
- درسته. همه اش یادم می ره.
اندکی عقب می رود تا نگاهم کند. حس خاصی در چشمانش موج می زند، انگار توده ای برگ می باشد که قرار است به دست باد پراکنده شود. ادامه می دهد: «چه اتفاقی داره می افته؟ چرا اِنقدر دیر اومدی؟»
ناامید و درمانده به نظر می رسد. تمام خاطرات وحشتناکی که من از این مکان دارم، برای او به مراتب بدتر است، قدم برداشتن به سمت اعدام، خیانت برادرش، سِرم ترس. باید او را از اینجا خارج کنم.
کارا با ذوق و شوق سرش را بالا می آورد. احساس راحتی نمی کنم، انگار پوست انداخته ام و ظاهر جدیدم چندان مناسب نیست. متنفرم از اینکه کسی نظاره گرم باشد.
می گویم: «اِوِلین توی شهر حکومت نظامی اعلام کرده. هیچکس بدون اجازه اون حق نداره قدم از قدم برداره. چند روز پیش درباره اتحاد در مقابل ستمگران ما سخنرانی کرد، افرادی که بیرون هستن.»
کریستینا می گوید: «ستمگران؟» شیشه کوچکی را از جیبش بیرون می آورد و محتویاتش را در دهانش خالی می کند - فکر می کنم مُسکِن برای زخم گلوله پایش باشد.
دستانم را درون جیب هایم فرو می برم و می گویم: «اِوِلین - و در واقع خیلی از مردم - اعتقاد دارن نباید به خاطر کمک به یه مشت آدمی که ما رو به اینجا فرستادن تا بعداً بتونن از ما استفاده کنن از شهر خارج بشیم. می خوان سعی کنن شهر رو بازسازی و مشکلات خودمون رو حل کنن به جای اینکه برای حل مشکلات عده دیگه ای از اینجا خارج بشن. البته من فقط دارم نقل قول می کنم. گمون می کنم این ایده برای مادرم خیلی مفید باشه، چون تا زمانی که همه ما توی شهر محبوس باشیم، اون در راس قدرته. لحظه ای که از اینجا بریم، قدرتش رو از دست می ده.»
تریس چشمانش را گرد می کند و می گوید: «عالیه. معلومه که اون خودخواهانه ترین مسیر ممکن رو انتخاب می کنه.»
کریستینا با حلقه کردن انگشتانش دور شیشه ی دارو می گوید: «بد هم نمی گه. من نمی گم که نمی خوام از شهر خارج بشم و ببینم که اون بیرون چه خبره، ولی ما اینجا به اندازه کافی مشکلات داریم. چطوری قراره به یه مشت آدمی که تا به حال ندیدیمشون کمک کنیم؟»
تریس با فکر کردن به این موضوع، گونه اش را از درون گاز می گیرد و اقرار می کند: «نمی دونم.»
ساعت سه شده است. مدت زیادی اینجا بودم - به اندازه ای که اِوِلین را مشکوک می کند. به او گفتم به اینجا می آیم تا رابطه ام را با تریس تمام کنم، این کار زمان زیادی لازم ندارد. مطمئن نیستم که حرفم را باور کرده باشد.
می گویم: «گوش کن، بیشتر برای این اومدم اینجا که بهت هشدار بدم. اونا دادگاه ها رو برای تمام زندانی ها شروع کردن. قراره همه شما رو تحت سِرم حقیقت قرار بدن و اگه جواب بده، به عنوان خائن محکوم می شین. به نظرم همگی دوست داریم که از این اتفاق جلوگیری کنیم.»
تریس اخم کنان می گوید: «محکوم به خیانت؟ چطور آشکار کردن حقیقت برای تمام مردم شهرمون خیانت محسوب می شه؟»
- اون اقدامی اعتراض آمیز علیه رهبران خودتون بوده. اِوِلین و پیروانش نمی خوان شهر رو ترک کنن. اونا به خاطر نشون دادن اون فیلم از شما تشکر نمی کنن.
تریس حالت حمله به خود می گیرد، انگار می خواهد به چیزی مشت بزند، اما چیزی در دسترسش نیست. می گوید: «اونا دقیقاً مثل "جنین"(۱۱) هستن! حاضرن هر کاری برای خفه کردن حقیقت انجام بدن، اونوقت به خاطر چی؟ که پادشاهان دنیای کوچولوشون باشن؟ خیلی مسخره ست.»
نمی خواهم اظهار نظری بکنم، اما بخشی از وجودم با مادرم موافق است. من مدیون افراد خارج از این شهر نیستم، چه ناهمتا باشم چه نباشم. مطمئن نیستم که بخواهم خودم را برای حل مشکلات بشریت پیشکش کنم، حالا این موضوع هر معنایی می خواهد داشته باشد.
اما می خواهم این شهر را ترک کنم، مانند حیوانی که ناامیدانه می خواهد از دام فرار کند. وحشی و خشمگین. حاضرم تا مغز استخوان هر کسی را گاز بگیرم.
با احتیاط می گویم: «ممکنه همینطور بشه. اگه سِرم حقیقت روی شما جواب بده، محکوم می شین.»
کارا پشت چشمی نازک می کند و می گوید: «اگه جواب بده؟»
تریس با اشاره به سرش به او می گوید: «ناهمتا بودن. یادت می آد؟»
کارا دسته ای از موهای آویزانش را بالاتر از گردنش جمع می کند و می گوید: «بی نظیره، ولی غیرمعمولی هم هست. طبق تجربیاتم، اکثر افراد ناهمتا نمی تونن مقابل سِرم حقیقت مقاومت کنن. در تعجبم که چرا تو می تونی.»
تریس بشکن می زند و می گوید: «تو و تمام افراد دیگه فرقه دانش که تا به حال به من سوزن زدین.»
می گویم: «می شه لطفاً تمرکز کنیم؟ نمی خوام مجبور بشم شما رو مخفیانه از زندان خارج کنم.» ناگهان احساس راحتی خودم را از دست می دهم، دست تریس را می گیرم و او نیز انگشتانش را بالا می آورد تا به انگشتانم برسند. ما افرادی نیستیم که بی ملاحظه یکدیگر را لمس کنیم؛ هر نقطه ی تماسی بین ما اهمیت دارد، موجی از انرژی و آسودگی خیال.
تریس اکنون با ملایمت می گوید: «خیلی خُب، خیلی خُب. چه فکری داشتی؟»
- اِولین رو متقاعد می کنم که اول از شما شهادت بگیره، از هر سه نفرتون. شما فقط باید دروغی سر هم کنین که هم کریستینا و هم کارا رو تبرئه کنه، بعدش همون دروغ رو تحت سِرم حقیقت بگین.
- چه دروغی مثلاً؟
- فکر کردم این موضوع دیگه برعهده ی تو باشه. چون تو دروغگوی بهتری هستی.
می دانم که این حرف تنها نمک به زخم هر دوی ما می پاشد. او دفعات زیادی به من دروغ گفت. زمانی که جنین درخواست قربانی کردن ناهمتایی را کرده بود، به من قول داد که به استقبال مرگ در پایگاه فرقه دانش نمی رود، اما باز هم کار خودش را کرد. به من گفت در حین حمله به فرقه دانش در خانه می ماند، سپس او را در پایگاه فرقه دانش و در حال همکاری با پدرم پیدا کردم. درک می کنم که چرا تمام آن کارها را انجام داد، اما به این معنا نیست که همچنان رابطه ای با هم داشته باشیم.
او نگاهی به کفش هایش می اندازد و می گوید: «آره. باشه، یه فکری براش می کنم.»
دستم را روی بازویش می گذارم و می گویم: «درباره محاکمه تو با اِوِلین صحبت می کنم. سعی می کنم هر چه زودتر برگزار بشه.»
- ممنونم.
تمایلی احساس می کنم که اکنون برایم آشناست، تمایلی برای بیرون آمدن از جسم خودم و صحبت مستقیم با ذهن او. متوجه می شوم این همان تمایلی است که هر دفعه او را می بینم، باعث می شود دلم بخواهد او را در آغوش بگیرم، چون حتی ذره ای فاصله بین ما بسیار مرا خشمگین می کند. انگشتان مان که تا لحظه ای پیش آزاد و رها بودند، اکنون در یکدیگر گره خورده اند، کف دستش به خاطر رطوبت چسبناک شده و کف دست من زبر و خشن است، چون دستگیره ی قطارهای در حال حرکت بسیاری را گرفته ام. او اکنون کوچک و رنگ پریده به نظر می رسد، اما چشمانش باعث می شود به آسمانی صاف و آبی فکر کنم که تا به حال هرگز آن را به چشم خود ندیده ام و فقط تصورش کردم.
کریستینا می گوید: «اگه می خواین همدیگه رو بغل کنین، یه لطفی بکنین و به من بگین تا بتونم جلوی نگاهم رو بگیرم.»
تریس می گوید: «همین طوره.» همدیگر را در آغوش می کشیم.
در حین خارج شدن از سلول می گویم: «ای کاش تنها بودیم.»
لبخندی می زند و می گوید: «من تقریباً همیشه همچین آرزویی دارم.»
حین بستن در، کریستینا را می بینم که وانمود می کند حالت تهوع گرفته است و کارا که می خندد و دستان تریس که دو طرف بدنش آویزان است.

فصل اول

تریس

درون زندان مان در پایگاه فرقه "دانش"(۱) قدم می زنم، حرف هایش در ذهنم طنین انداز می شود: اسم من "ایدت پرایر"(۲) خواهد بود و خیلی چیزها هستش که با خوشحالی قراره اونا رو فراموش کنم.
" کریستینا"(۳) که پای زخمی اش را روی بالشی قرار داده است، می گوید: «پس تا به حال اون رو ندیدی؟ حتی توی عکس ها؟»
او در حین اقدام ناامیدانه ی ما جهت آشکار کردن فیلم ایدت پرایر برای مردم شهر تیر خورده بود. آن موقع اصلاً نمی دانستیم که این فیلم چه حرفی برای گفتن دارد، یا ممکن است اساس و بنیادی که بر آن استوار هستیم، فرقه ها و هویت مان را در هم بشکند. ادامه می دهد: «اون مادربزرگ، یا عمه، یا کس و کارته؟»
وقتی به دیوار می رسم، می چرخم و می گویم: «بهت که گفتم، نه. پرایر اسم پدرمه (بود). پس باید از طرف خونواده اون باشه. ولی "ایدت" از اسامی فرقه "فداکاری"(۴) هستش و اقوام پدرم باید عضو فرقه دانش بوده باشن، پس...»
" کارا"(۵) سرش را به دیوار تکیه می دهد و می گوید: «پس حتماً یکی از قدیمی هاست.» از این زاویه دقیقاً شبیه برادرش "ویل"(۶) است، دوستم، همان کسی که به او شلیک کردم. سپس کمرش را صاف می کند، شبح ویل از بین می رود. ادامه می دهد: «چند نسل قبل. یکی از اجدادت.»
"اجداد". این کلمه حسی دیرینه درونم ایجاد می کند، همچون دیواری آجری که در حال فرو ریختن است. نوک انگشتانم در حین چرخیدن با یکی از دیوارهای زندان تماس پیدا می کند. قاب پنجره سرد و سفید است.
اجدادم و این میراثی است که او به من منتقل کرد: آزادی از فرقه ها و آگاهی از اینکه هویت "ناهمتای"(۷) من مهم تر از آن چیزی است که می دانستم. وجودم نشانه ای است مبنی بر اینکه باید شهر را ترک و به افراد خارج از اینجا کمک کنیم.
کارا دستی بر صورتش می کشد و می گوید: «می خوام بدونم. باید بدونم چند وقته اینجاییم. می شه یه دقیقه دست از این قدم زدن برداری؟»
وسط زندان می ایستم و ابرویی برایش بالا می اندازم.
زیر لب می گوید: «ببخشید.»
کریستینا می گوید: «اشکالی نداره. ما خیلی وقته اینجاییم.»
چندین روز از مهار آشوب در سالن انتظار پایگاه فرقه دانش به دست "اِوِلین"(۸) با دادن چندین دستور مختصر و حبس تمام زندانیان در سلول های طبقه سوم می گذرد. زنی بی فرقه برای مداوای جراحات مان آمد و مُسکِن بین زندانیان پخش کرد، چندین نوبت غذا خوردیم و دوش گرفتیم، اما کسی به ما نگفت که بیرون از اینجا چه می گذرد. فرقی نداشت که من با چه جدیت و قاطعیتی از آنان سوال کردم.
خودم را روی لبه تختخوابم می اندازم و می گویم: «فکر می کردم توبیاس تا الان بیاد. اون کجاست؟»
کارا می گوید: «شاید هنوز عصبانیه که بهش دروغ گفتی و پشت سرش رفتی با پدرش همکاری کردی.»
به او خیره می شوم.
کریستینا می گوید: «"چهار"(۹) اِنقدر بی ملاحظه نیست.» نمی دانم این حرف را به خاطر سرزنش کارا زد، یا اطمینان خاطر دادن به من. ادامه می دهد: «احتمالاً یه چیزی شده که نمی تونه بیاد. گفت که بهش اعتماد کنی.»
در آشوب وقتی همه در حال فریاد زدن بودند و افراد بی فرقه سعی داشتند ما را به سمت راه پله هُل بدهند، گوشه ی پیراهنش را گرفتم تا او را گم نکنم. مچ دستانم را گرفت، مرا کنار کشید و این حرف ها را زد: به من اعتماد کن. هر جایی که می گن برو.
می گویم: «سعی می کنم.» این حقیقت دارد. اما تک تک بخش های وجودم، تمام الیاف لباسم و اعصابم به سمت آزادی کشیده می شود. نه فقط آزادی از این سلول، بلکه آزادی از زندان شهری که پشتش قرار دارد.
من باید بفهمم که چه چیزی پشت حصار وجود دارد.

فصل سوم

تریس

دستانم را مانند کودکی خوابیده درون دامن لباسم پیچیده ام و می گویم: «به نظرم همه تون احمقین. شما باید قدردان من باشین، نه اینکه از من بازجویی کنین.»
"اِوِلین جانسون"(۱۲) همچون ماری دهان باز می کند و می گوید: «به خاطر به چالش کشیدن آموزه های رهبران فرقه ات باید قدردانت باشیم؟ به خاطر جلوگیری از کشتن "جنین متیوز"(۱۳) به دست یکی از رهبران فرقه ات قدردانت باشیم؟ تو مثل یه خائن رفتار کردی.» ما در سالن همایش پایگاه فرقه دانش هستیم، جایی که دادگاه ها برگزار می شد. من اکنون حداقل یک هفته است که زندانی هستم.
توبیاس را می بینم که نیمی از بدنش در سایه های پشت مادرش مخفی شده است. از زمانی که روی صندلی نشستم و آن ها دستبند پلاستیکی را که مچ دستانم را به یکدیگر بسته بود باز کردند، نگاهش را از من دور نگه داشته است. برای لحظه ای نگاهش به من می افتد و می فهمم که زمان آن فرا رسیده است که شروع به دروغ گفتن کنم.
اکنون که می دانم از پس این کار برمی آیم، برایم راحت تر شده است. به آسانی کنار زدن سنگینی سِرم حقیقت در ذهنم.
می گویم: «من خائن نیستم. اون موقع فکر می کردم که "مارکوس"(۱۴) تحت دستورات فرقه "شجاعت"(۱۵) و افراد بی فرقه کار می کنه. چون نتونستم به عنوان سرباز توی جنگ شرکت کنم، خوشحال بودم که توی کار دیگه ای کمک کنم.»
می پرسد: «چرا نتونستی سرباز باشی؟» نور مهتابی از پشت موهای اِوِلین می تابد. نمی توانم صورتش را ببینم و نمی توانم روی چیزی بیش از یک لحظه تمرکز کنم، چون ممکن است سِرم حقیقت دوباره بر من مسلط شود.
می گویم: «چون...» لبم را گاز می گیرم، چون سعی دارم حرفی از دهانم بیرون نپرد. نمی دانم چه زمانی در نقش بازی کردن این چنین مهارت پیدا کردم، اما حدس می زنم فرقی با دروغ گفتن ندارد، کاری که همیشه در آن استعداد داشتم. ادامه می دهم: «چون نتونستم تفنگی دستم بگیرم، فهمیدی؟ بعد از تیراندازی به...اون. دوستم ویل. نتونستم بدون دستپاچگی تفنگ دستم بگیرم.»
چشمان اِوِلین تنگ تر می شود. به نظرم در ملایم ترین بخش های وجودش نیز هیچگونه دلسوزی و همدردی برایم وجود ندارد.
- پس مارکوس بهت گفت که تحت دستورات من عمل می کنه و حتی با دونستن رابطه نسبتاً وخیم اون با فرقه شجاعت و افراد بی فرقه، حرفش رو باور کردی؟
- بله.
می خندد و می گوید: «حالا می فهمم چرا فرقه دانش رو انتخاب نکردی.»
گونه هایم می سوزد. دلم می خواهد سیلی ای به او بزنم، همانطور که مطمئنم خیلی از افراد درون این اتاق نیز می خواهند چنین کاری انجام دهند، اما جرات ندارند به این موضوع اقرار کنند. اِوِلین همه ی ما را درون شهر حبس کرده است، شهری که با گشت زنی افراد مسلح بی فرقه اداره می شود. او می داند که اسلحه دست هر کسی باشد، قدرت به همراه اوست. با مرگ جنین متیوز دیگر کسی باقی نمانده است که بابت این موضوع او را به چالش بکشد.
قدرت از یک ظالم به ظالمی دیگر منتقل می شود. اکنون دنیایی که می شناسیم، این چنین شده است.
می پرسد: «چرا این موضوع رو به کسی نگفتی؟»
جواب می دهم: «نمی خواستم مجبور بشم به نقطه ضعفی اعتراف کنم و نمی خواستم چهار بفهمه که دارم با پدرش همکاری می کنم. می دونستم از این موضوع خوشش نمی آد.» احساس می کنم حرف های جدیدی در حال بالا آمدن از گلویم هستند، حرف هایی که محرک آن ها سِرم حقیقت است. ادامه می دهم: «من حقیقت رو درباره شهرمون و دلیل اینجا بودن مون برای شما به ارمغان آوردم. اگه به خاطر این موضوع قدردان من نیستین، حداقل باید یه کاری درباره این موضوع انجام بدین، به جای اینکه روی مخمصه ای که خودتون درست کردین بشینین و وانمود کنین که تخت پادشاهیه!»
لبخند ساختگی اِوِلین در هم می پیچد، انگار مزه ناخوشایندی را چشیده است. به طرف صورتم خم می شود و من برای اولین بار می بینم که چقدر پیر است؛ چین و چروک هایی را اطراف چشمان و دهانش می بینم و رنگ پریدگی هایی که به خاطر سال ها غذای بسیار اندک خوردن دچارش شده است. اما همچنان مانند پسرش خوش قیافه و جذاب است. حتی گرسنگی هم نمی تواند آن را از بین ببرد.
می گوید: «من دارم یه کاریش می کنم. دارم دنیای جدیدی می سازم.» صدایش آهسته تر می شود، به قدری که به سختی می توانم صدایش را بشنوم. ادامه می دهد: «من عضو فرقه فداکاری بودم. خیلی زودتر از تو از حقیقت خبر داشتم، بئاتریس پرایر. نمی دونم چطوری با این موضوع کنار می آی، ولی بهت قول می دم که جایگاهی توی دنیای جدیدم نخواهی داشت، مخصوصاً در کنار پسرم.»
لبخند مختصری می زنم. نباید این کار را انجام بدهم، اما با این سنگینی ای که در رگ هایم احساس می کنم، سرکوب احساسات و حالات چهره از حرف ها سخت تر است. اِوِلین اکنون معتقد است که توبیاس به او تعلق دارد. او از حقیقت خبر ندارد، اینکه توبیاس به خودش تعلق دارد.
اِوِلین کمرش را صاف می کند، دست به سینه می ایستد و می گوید: «سِرم حقیقت معلوم کرد که تو ممکنه احمق باشی، ولی خائن نیستی. بازجویی تمومه. می تونی بری.»
بی رمق می گویم: «پس دوستام چی؟ کریستینا و کارا. اونا هم کار اشتباهی نکردن.»
اِوِلین می گوید: «به زودی خدمت اونا هم می رسیم.»
از جای خود بلند می شوم، هر چند به خاطر سِرم ضعیف هستم و سرم گیج می رود. اتاق پر از جمعیت است که شانه به شانه یکدیگر ایستاده اند و من برای لحظاتی طولانی نمی توانم در خروج را پیدا کنم تا اینکه شخصی بازویم را می گیرد، پسری با پوست قهوه ای و گرم و لبخندی عریض،"اوریا"(۱۶). مرا به سمت در هدایت می کند. همه شروع به صحبت می کنند.
***
اوریا مرا به طرف انتهای راهرو و مقابل آسانسور می برد. وقتی دکمه آسانسور را می زند، درهای آن به سرعت باز می شود و من به دنبالش وارد آسانسور می شوم، همچنان تعادل ندارم. وقتی درها بسته می شود، می گویم: «به نظرت اون بخش مخمصه و تخت پادشاهی یه مقدار زیاده روی نبود؟»
- نه. اون انتظار داره که تو بدخلقی از خودت نشون بدی. اگه همچین حرفی نمی زدی، ممکن بود شک کنه.
احساس می کنم همه چیز درونم با انرژی در حال لرزش است، به امید اتفاقی که قرار است رخ دهد. من آزادم. ما قرار است راهی برای خروج از شهر پیدا کنیم. دیگر خبری از انتظار، قدم زدن در سلول و تقاضای پاسخ از نگهبانان نیست، جواب هایی که هرگز به من نمی دادند.
نگهبانان، امروز صبح چند مورد از دستورات جدید افراد بی فرقه را به من گفتند. اعضای سابق فرقه ها باید به پایگاه فرقه دانش نزدیک تر و با یکدیگر مخلوط شوند و بیش از چهار عضو از فرقه ای خاص نباید در یک خانه ساکن باشند. ما نیز باید لباس های مان را با یکدیگر در هم بیامیزیم. پیش از این پیراهن زردی از فرقه "صلح طلبی"(۱۷) و لباس زیرهای مشکی از فرقه "صداقت"(۱۸) به عنوان نتیجه این فرمان خاص به من دادند.
اوریا مرا از آسانسور خارج می کند و می گوید: «خیلی خُب، از این طرف...»
این طبقه کاملاً از جنس شیشه است، حتی دیوارها. نور خورشید با عبور از شیشه می شکند و بارقه هایی از رنگین کمان را روی کف سالن پخش می کند. چشمانم را با یک دست می پوشانم و دنبال اوریا وارد اتاقی کم عرض و طویلی می شوم که تختخواب هایی در هر طرف آن وجود دارد. کنار هر تخت یک کمد شیشه ای برای لباس ها و کتاب ها و میز کوچکی قرار دارد.
اوریا می گوید: «اینجا قبلاً خوابگاه افراد تازه وارد فرقه دانش بوده. من از قبل برای کریستینا و کارا تخت گرفتم.»
سه دختر با پیراهن های قرمز نزدیک در نشسته اند (حدس می زنم عضو فرقه صلح طلبی باشند) و سمت چپ اتاق نیز پیرزنی روی یکی از تخت ها دراز کشیده و عینکش از یکی از گوش هایش آویزان است - احتمالاً یکی از اعضای فرقه دانش باشد. می دانم وقتی مردم را می بینم، نباید آن ها را براساس فرقه ها دسته بندی کنم، اما این یک عادت قدیمی است که به سختی می توان آن را کنار گذاشت.
اوریا روی یکی از تختخواب ها در گوشه انتهای اتاق دراز می کشد. من روی یکی از تخت های کناری او می نشینم و خوشحالم که سرانجام آزاد و زنده هستم.
اوریا می گوید: «"زک"(۱۹) می گه گاهی اوقات یه ذره طول می کشه تا افراد بی فرقه کسی رو تبرئه کنن، واسه همین احتمالاً دیرتر آزاد بشن.»
برای لحظه ای خیالم راحت می شود که تمام افرادی که برایم مهم هستند تا آخر شب از زندان آزاد می شوند. اما سپس یادم می آید که " کیلب"(۲۰) همچنان آنجاست، چون او به نوکری جنین متیوز معروف بود و افراد بی فرقه هرگز او را تبرئه نخواهند کرد. اما نمی دانم تا چه حد برای از بین بردن تاثیر جنین متیوز روی این شهر پیش خواهند رفت.
با خودم می گویم، برایم مهم نیست. اما حتی در حین فکر کردن به این موضوع نیز می دانم که این حرفم دروغی بیش نیست. او هنوز هم برادرم است.
می گویم: «چه خوب. ممنونم، اوریا.»
سرش را به نشانه تایید تکان و آن را به دیوار تکیه می دهد.
می گویم: «خودت چطوری؟ منظورم اینه که..."لین"(۲۱)...»
از زمان آشنایی من با آن ها، اوریا با لین و "مارلین"(۲۲) دوست بود و حالا هر دوی آن ها مُرده اند. احساس می کنم ممکن است بتوانم درکش کنم. به هر حال من نیز دو نفر از دوستانم را از دست دادم، "اَل"(۲۳) به خاطر فشار مراحل ورود به فرقه و ویل به خاطر حمله شبیه سازی و اقدامات عجولانه خودم. اما نمی خواهم وانمود کنم که رنج و عذاب مان یکسان است. به عنوان مثال اوریا بهتر از من دوستانش را می شناخت.
اوریا با تکان دادن سرش می گوید: «نمی خوام درباره اش صحبت کنم، یا بهش فکر کنم. فقط می خوام به زندگی ادامه بدم.»
- باشه. درکت می کنم. فقط...به من بگو اگه خواستی...
لبخندی به من می زند، از جایش بلند می شود و می گوید: «باشه. اینجا جات راحته، درسته؟ من به مادرم گفتم که امشب به دیدنش می رم، واسه همین باید زودتر برم. اوه، داشت یادم می ر فت. چهار گفت که بعداً می خواد تو رو ببینه.»
کمرم را صاف می کنم و می گویم: «جدی؟ کِی؟ کجا؟»
نیشخندی می زند و می گوید: «کمی بعد از ساعت ده توی "پارک هزاره"(۲۴). زیاد هیجان زده نشو، کله ات منفجر می شه.»

فصل چهارم

توبیاس

مادرم همیشه روی لبه هر چیزی می نشیند (صندلی، طاقچه، میز) چون گمان می کند مجبور خواهد شد فوراً فرار کند. این دفعه میز قدیمی جنین در پایگاه فرقه دانش است که روی لبه آن می نشیند، انگشتان پاهایش روی زمین قرار دارد و نور تیره شهر از پشتش می درخشد. او زنی عضلانی است.
می گوید: «به نظرم باید درباره وفاداری تو صحبت کنیم.» این را می گوید، اما به نظر نمی رسد که مرا متهم به چیزی کند، او فقط خسته به نظر می آید. برای یک لحظه چنان در هم شکسته به نظر می رسد که احساس می کنم می توانم درونش را ببینم، اما سپس کمرش را صاف می کند و این احساس از بین می رود.
می گوید: «در نهایت این تو بودی که به تریس کمک کردی تا اون فیلم پخش بشه. کسی دیگه ای از این موضوع خبر نداره، ولی من می دونم.»
به طرف جلو خم می شوم تا آرنج دستانم را روی زانوهایم بگذارم و می گویم: «گوش کن. من نمی دونستم توی اون فایل چیه. به نظر تریس بیشتر از نظر خودم اعتماد کردم. تمام اتفاقی که افتاد همین بود.»
فکر می کردم اگر به مادرم بگویم که رابطه ام را با تریس تمام کرده ام، راحت تر می تواند به من اعتماد کند و حق با من بود - از وقتی این دروغ را به او گفتم، رابطه اش با من گرم تر و مهربان تر شده است.
اِوِلین می گوید: «حالا که اون فیلم رو دیدی، به نظرت باید چی کار کنیم؟ به نظرت باید شهر رو ترک کنیم؟»
می دانم چه چیزی می خواهد از دهنم بشنود (که دلیلی برای ملحق شدن به دنیای بیرون نمی بینم) اما من دروغگوی خوبی نیستم، بنابراین بخشی از حقیقت را برای گفتن انتخاب می کنم.
- از این کار می ترسم. با دونستن اینکه خطراتی اون بیرون هست، مطمئن نیستم کار هوشمندانه ای باشه که شهر رو ترک کنیم.
برای لحظه ای مرا برانداز می کند و درون گونه اش را گاز می گیرد. من نیز این عادت را از او به ارث برده ام - قبلاً در حین انتظار برای برگشتن پدرم به خانه به قدری پوستم را گاز می گرفتم که زخم می شد. مطمئن نبودم که با کدام نسخه از پدرم روبه رو خواهم شد، کسی که اعضای فرقه فداکاری به او اعتماد داشتند و برایش احترام قائل بودند، یا کسی که با دستانش مرا کتک می زد.
زبانم را روی زخم گازگرفتگی ها می کشم و این خاطره را همچون زردآبی قورت می دهم.
از روی میز پایین می آید، به طرف پنجره می رود و می گوید: «گزارشات نگران کننده ای از یه تشکیلات شورشی بین خودمون به دستم رسیده.» سرش را بالا می آورد، ابرویی بالا می اندازد و ادامه می دهد: «مردم همیشه گروه هایی رو تشکیل می دن. این ماهیت وجودی ماست. فقط انتظار نداشتم به این سرعت اتفاق بیوفته.»
- چه جور تشکیلاتی؟
می گوید: «تشکیلاتی که می خوان شهر رو ترک کنن. امروز صبح یه اعلامیه منتشر کردن. اسم خودشون رو گذاشتن "هم پیمان"(۲۵).» وقتی چهره ی گیج و متحیرم را می بیند، اضافه می کند: «چون اونا به هدف اصلی تاسیس شهرمون وفادارن، متوجه شدی؟»
- هدف اصلی. منظورت همون چیزیه که توی فیلم ایدت پرایر بود؟ وقتی تعداد افراد ناهمتای شهر زیاد شد، باید مردم رو به خارج از شهر بفرستیم؟
می گوید: «همین طوره. به اضافه زندگی کردن در قالب فرقه ها. افراد هم پیمان ادعا می کنن که ما باید در قالب فرقه ها بمونیم، چون از اول اینجوری بودیم.» سرش را تکان می دهد و در ادامه می گوید: «بعضی از مردم همیشه از تغییر می ترسن. ولی ما نمی تونیم اونا رو به حال خودشون رها کنیم.»
با منحل شدن فرقه ها بخشی از وجودم احساس مردی را داشت که از حبسی طولانی آزاد شده است. دیگر نیازی نیست هر فکری که دارم، یا تصمیمی که می گیرم را ارزیابی کنم تا ببینم با طرز تفکری محدود همخوانی دارد یا نه. من نمی خواهم فرقه ها دوباره دایر شوند.
اما اِوِلین آن طور که فکر می کند ما را آزاد نکرده است، فقط همه ی ما را بی فرقه کرده است. او می ترسید که اگر آزادی واقعی را به ما بدهد، چه تصمیمی خواهیم گرفت. این یعنی مهم نیست که من چه اعتقادی درباره فرقه ها دارم، خیالم راحت است که کسی به نحوی در حال به چالش کشیدن اوست.
کاری می کنم که چهره ام بی تفاوت جلوه کند، اما قلبم تندتر از قبل می تپد. باید حواسم را جمع کنم تا مورد لطف و تایید اِوِلین باقی بمانم. برایم راحت است که به دیگران دروغ بگویم، اما دروغ گفتن به او برایم سخت تر است، تنها کسی که تمام اسرار خانه مان در فرقه فداکاری را می دانست، خشونتی که بین دیوارهای آن وجود داشت.
- می خوای با اونا چی کار کنی؟
- می خوام اونا رو تحت کنترل بگیرم، دیگه چی کار می تونم بکنم؟
کلمه " کنترل" باعث می شود کمرم را صاف کنم و مانند صندلی زیرم محکم بنشینم. در این شهر، " کنترل" به معنای سرنگ و سِرم و دیدن بدون دیدن است؛ یعنی شبیه سازی، مانند همان شبیه سازی که نزدیک بود مرا وادار به کُشتن تریس کند، یا آن شبیه سازی ای که باعث شد فرقه شجاعت به ارتش تبدیل شود.
به آرامی می گویم:«با شبیه سازی؟»
اخم کنان می گوید: «معلومه که نه! من که جنین متیوز نیستم!»
شعله های خشمش باعث آرام شدنم می شود. می گویم: «یادت نره که من زیاد تو رو نمی شناسم، اِوِلین.»
با یادآوری این موضوع خودش را عقب می کشد و می گوید: «پس بذار بهت بگم که من هیچوقت برای رسیدن به اهدافم به شبیه سازی متوسل نمی شم. مُردن بهتر از این کاره.»
ممکن است بخواهد از مرگ استفاده کند - کُشتن افراد مطمئناً باعث ساکت شدن آن ها می شود و انقلاب آن ها را پیش از آغاز شدن در نطفه خفه می کند. افراد هم پیمان هر کسی که هستند، باید به سرعت به آن ها هشدار داده شود.
- من می تونم بفهمم اونا کی هستن.
- مطمئنم که تو می تونی. فکر کردی برای چی این موضوع رو بهت گفتم؟
دلایل زیادی برای گفتن این موضوع به من وجود دارد. برای آزمودنم. برای گرفتن مچم. برای دادن اطلاعات غلط به من. می دانم مادرم چه شخصیتی دارد. او کسی است که نتیجه یک عمل، وسیله دستیابی به آن را توجیه می کند، همان شخصیتی که پدرم و گاهی اوقات خودم دارم.
- پس بسپرش به من. پیداشون می کنم.
از جایم بلند می شوم، انگشتان ظریفش را دور بازویم حلقه می کند و می گوید: «ممنونم ازت.»
خودم را وادار می کنم به او نگاه کنم. چشمانش بالا و نزدیک بینی عقابی شکل اوست، مانند بینی خودم. رنگ پوستش متوسط است، تیره تر از پوست من. برای لحظه ای او را در لباس خاکستری فرقه فداکاری تصور می کنم که موهای پرپشتش را با چندین گیره پشت سرش بسته و سر میز شام روبه رویم نشسته است. او را تصور می کنم که مقابلم خم شده و پیش از رفتنم به مدرسه، دکمه های پیراهنم را که اشتباه بسته ام درست می کند. درحالی که پشت پنجره ایستاده و خیابان یک شکل را نظاره می کند و منتظر ماشین پدرم است، دستانش را در یکدیگر قلاب کرده است، نه، به قدری دستانش را محکم گرفته است که بند انگشتانش از اضطراب سفید شده اند. آن موقع در ترس با یکدیگر متفق بودیم، اما او اکنون دیگر از چیزی نمی ترسد، بخشی از وجودم می خواهد ببیند که متفق بودن با او در قدرت چگونه است.
دردی احساس می کنم، انگار به او خیانت کردم، زنی که قبلاً تنها متحدم بود. پیش از آنکه تمام حرف هایم را پس بگیرم و عذرخواهی کنم، از او دور می شوم.
پایگاه فرقه دانش را در میان جمعیتی از مردم ترک می کنم، چشمانم گیج شده اند، ناخودآگاه به دنبال رنگ فرقه ها هستم، در حالی که دیگر هیچ رنگی باقی نمانده است. من پیراهنی خاکستری، شلواری آبی و کفش های مشکی پوشیده ام - لباس های جدیدی هستند، اما خالکوبی های فرقه شجاعتم زیرشان وجود دارند. غیرممکن است انتخاب هایم را از بین ببرم. مخصوصاً این انتخاب ها.

نظرات کاربران درباره کتاب هم‌پیمان

خیلی شبیه این داستان و قوی تر از این هست
در 5 ماه پیش توسط nim....ng