فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مکاشفات

کتاب مکاشفات
فرقه اسسین‌ها - ۴

نسخه الکترونیک کتاب مکاشفات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مکاشفات

صبح روز بعد، اتزیو و یوسف در حالی‌که در محوطه‌ی پایگاه اسسین‌ها نشسته‌ و روی نقشه‌های پهن‌شده روی میز خم شده‌بودند، حرکت بعدی‌شان را طرح‌ریزی می‌کردند. در ذهنشان تردید نداشتند که پیک‌های معبدیونِ مصیف، اگر تابه حال به شهر نرسیده بودند، خیلی زود می‌رسیدند و احتمالاً باید انتظار حمله‌ی همه‌جانبه‌ی معبدیون را می‌کشیدند. اتزیو به فکر فرو رفت. «سازمان شوالیه‌های معبد مثلِ "هیدرا" ه. یه سرش رو بِبُری، دوتا دیگه در می‌آره.» - مرشد، در رُم این‌طور نشد. خودت ترتیبش رو دادی. اتزیو ساکت ماند. با انگشت شست روی لبه‌ی چنگ‌تیغه‌ای کشید که سرگرم روغن‌کاری‌اش بود. «یوسف، این سلاح چشمم رو گرفته. برادرانم در رُم می‌تونن از اینا‌ بین تجهیزاتشون استفاده کنن.» یوسف جواب داد: «ساختن نمونه از روش اون‌قدرا هم سخت نیست. فقط از ما هم اسم ببرید.» اتزیو گفت: «به تمرین بیشتری نیاز دارم.» و نمی‌دانست که خیلی زود فرصتش را خواهد داشت، چون درب رو به خیابان قبل از آنکه عزیزه فرصت رسیدن به آن را داشته باشد، ناگهان باز شد و کاظم، یکی از ستوان‌های یوسف، به داخل شتافت. - یوسف بِی، سریع بیایین! یوسف فوراً روی پا ایستاد. «چه خبر شده؟» - از دو طرف به ما حمله شده! به مخفیگاهمون در گالاتا و بازار بزرگ حمله شده! یوسف با خشم گفت: «هیچ‌وقت تمومی نداره. هرروز همین خبر ناگوار.» به سمت اتزیو برگشت. «آیا این همون حمله‌ی بزرگیه‌ که از اون می‌ترسیدی؟» - نمی‌تونم مطمئن باشم اما باید جلوش رو گرفت. - البته. اشتهای شمشیربازی داری؟ - گمونم جوابش رو می‌دونی. کاری رو که باید، انجام می‌دم. - چه شریف! زمونش شده واقعاً از چنگ‌تیغه‌ات استفاده کنی! بزن بریم!

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مکاشفات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل سوم

فراهم آوردن تدارکات سفر، باقی سال برای اتزیو زمان برد و حتی بخشی از سال بعد نیز صرفش شد. به سمت شمال و فلورانس حرکت کرد تا با ماکیاولی مشورت کند، گرچه هرآنچه را که می دانست به او نگفت. در "اوستیا"(۲۵) با "بارتولومئو د الویانو"(۲۶) ملاقات کرد که گرچه شکمش را با خوراک و شراب مرغوب پروار کرده و مرد زندگی شده بود اماهمان درنده خویی و انرژی سابق را داشت. او و "پانتاسیلیا"(۲۷) سه پسر و دختری یک ماهه داشتند. بارتولومئو چه گفته بود؟
- اتزیو، زمونش رسیده تکونی به خودت بدی! هیچکدوممون قرار نیست جوان تر بشیم.
اتزیو لبخند زده بود. بارتو بیش از آنچه می دانست خوش شانس بود.
اتزیو افسوس می خورد که زمان سفر به شمال و میلان را ندارد اما تسلیحاتش در وضع مناسبی بودند (تیغه ها، طپانچه، ساعدبند) و زمانی هم نداشت تا لئوناردو را تحریک به ارتقاء و بهبودشان کند. البته، یکسال پیش لئوناردو بعد از آخرین بازدید و اصلاح تسلیحات گفته بود که دیگر ورای ارتقاء و بهبود هستند.
دفعه ی بعد که از آنها استفاده می کرد، معلوم می شد.
در فلورانس، ماکیاولی اخبار دیگری نیز به او داد. هنوز نیز هنگام ورود به فلورانس احساس غم و اندوه می کرد؛ شهر آکنده از خاطرات خانواده ی ازدست رفته و میراث تباه شده اش بود. عشق از دست رفته اش (اولین و شاید هم تنها عشق حقیقی زندگی اش) " کریستینا کالفوچی"(۲۸) نیز در میانشان قرار داشت. دوازده سال... آیا واقعاً از زمان مرگش به دست طرفداران معتصب "ساوونارولا "(۲۹) این همه می گذشت؟ و حال مرگی دیگر که ماکیاولی با تردید داستانش را برای اتزیو گفت. " کاترینا اسفورزا"(۳۰) که هرچقدر کریستینا برای زندگی اتزیو خیر و برکت به همراه داشت، همان اندازه زندگی اش را تباه کرده و به تازگی درگذشته بود. پیرزنی چهل و شش ساله، فراموش شده و مفلس که نیروی حیات و اعتبارش مدت ها پیش خاموش شده بود.
هنگام مرور زندگی اش به نتیجه رسید بهترین مصاحب و همراهی که تابه حال داشته، خودش بوده است.
اما زمانی برای اندوه خوردن یا به فکر فرورفتن نداشت. زمان به سرعت می گذشت، خیلی زود کریسمس از راه رسید و هنوز کارهای بسیاری باقی مانده بود.
سرانجام در اوایل سال نو و در عید سنت هیلاری کاملاً آماده بود و زمان حرکتش از رُم و از جاده ی ناپل به سمت بندرگاه جنوبیِ "باری"(۳۱) مشخص شد؛ گروهی همراهی اش می کردند که بارتولومئو ترتیبش را داده بود و خودش هم همراهش می راند.
در باری سوار کشتی می شد.
***
در آخرین صبحش در رُم، کلودیا به او گفت: «برادر، خدابه همراهت.» پیش از طلوع آفتاب بیدار شده بودند و اتزیو با روشن شدن هوا حرکت می کرد.
- باید در غیابم مراقب اوضاع اینجا باشی.
- به من شک داری؟
- دیگه نه. هنوز منو نبخشیدی؟
کلودیا لبخند زد. «در آفریقا جونور بزرگی به نام فیل زندگی می کنه، می گن هیچ وقت چیزی رو فراموش نمی کنه. زنان هم همین طورن؛ اما نگران نباش، اتزیو. تا زمان بازگشتت مراقب همه چیز هستم.»
- یا تا زمانی که به مرشدی جدید نیاز پیدا کنین.
کلودیا جوابی به این حرف نداد اما آشفتگی در چهره اش نمایان شد. گفت: «این ماموریت... چرا تنها می ری؟ چرا در موردش چیزی نمی گی؟»
- تنهاسفر کردن سرعت رو بالا می بره. در مورد جزییات هم... نوشته های پدرمون رو به تو سپردم. اگه برنگشتم، بازشون کن. هر اونچه رو که نیاز داشتی در مورد مصیف بدونی، به تو گفتم.
- جووانی پدر منم بود.
- اما مسوولیتش رو به من سپرد.
- برادر، خودت این طور خواستی.
اتزیو گفت: «من مرشدم. این وظیفه ی منه.»
کلودیا نگاهش کرد. «خُب، سفربه خیر. یادت نره برام نامه بنویسی.»
- حتماً. به هرحال نیاز نیست در راه میان اینجا تا باری نگرونم باشی. بارتو همه ی راه همراهمه.
بااین حال کلودیا هنوز نگران به نظر می رسید. اینکه زن سرسختی که خواهرش به آن تبدیل شده بود هنوز در قلبش جایی برای نگرانی داشت، اتزیو را تحت تاثیر قرار داد. سفر زمینی اش او را از میان مناطق جنوبی ایتالیا عبور می داد که پادشاهی آراگون آن را در دست داشت؛ اما پادشاه "فردیناند"(۳۲) دِینش به اتزیو را فراموش نکرده بود.
اتزیو فکر کلودیا را خواند و گفت: «اگه دنبال ماجراجویی باشم تا بعد از بادبان گشودن چیزی نصیبم نمی شه؛ و راهم اون قدر به سمت شمال متمایله که نیازی نیست نگرون دزدان دریایی آسیایی باشم. بعد از " کورفو"(۳۳)، به سمت سواحل یونان خواهیم رفت.»
- بیشتر نگرون به انجام رساندن کاری ام که می خوای انجام بدی. نه اونکه نگرون خودت باشم...
- اوه واقعاً؟ ممنونم!
کلودیا نیشخند زد. «می دونی که منظورم چیه. با توجه به اونچه که گفتی (و سنت ورونیکا شاهده که چیز چندانی نگفتی) می دونم نتیجه ی مثبت برامون بسیار مهمه.»
- برای همینه که می خوام فوراً و پیش از تجدید قوای شوالیه های معبد حرکت کنم.
- می خوای ابتکار عمل رو به دست بگیری؟
- آره.
کلودیا صورت اتزیو را میان دستانش گرفت و اتزیو برای آخرین بار نگاهش کرد. در سن چهل ونُه سالگی نیز هنوز زنی بسیار زیبا بود؛ موهای سیاهش هنوز تیره و آن طبیعت سرکشش هنوز فروزان. گاه اتزیو افسوس می خورد که چرا خواهرش پس از مرگ شوهر، مرد دیگری را نیافته بود اما او خودش را وقف فرزندان و کار کرده بود و پنهان نمی کرد که عاشق زندگی در رُم است. رُم تحت لوای "پاپ ژولیوس"(۳۴) بار دیگر تبدیل به شهری سرزنده و مرکز هنر و دین شده بود.
یکدیگر را در آغوش کشیدند و اتزیو سوار اسبش شد. پانزده سوار مسلح تحت فرمان بارتو همراهی اش می کردند. بارتو خودش سوار اسبش شده بود که بی قرار برای حرکت، سم به زمین می کوبید؛ ارابه ای آذوقه شان را حمل می کرد. همه ی چیزی که اتزیو برای خود نیاز داشت، دو خورجین سیاه چرمی بود. به کلودیا گفت: «در طول راه بیشتر در این مورد تحقیق می کنم.»
کلودیا با نیشخندی کنایه آمیز پاسخ داد: «کاریه که در اون مهارت داری.»
اتزیو پس از نشستن روی زین، دستی بلند کرد، اسبش را چرخاند و به همراه بارتو که مرکبش را به کنارش رانده بود، از کرانه ی شرقی رود به سمت دروازه های شهر و جاده ی جنوبی حرکت کردند و از قرارگاه اسسین ها در "جزیره ی تیبر"(۳۵) دور شدند.
***
رسیدن به باری پانزده روز زمان برد و پس از رسیدن، اتزیو با شتاب از دوست دیرینش خداحافظی کرد تا اولین مد دریا را از دست ندهد. سوار کشتی ای متعلق به ناوگان تجاری ترکی شد که "پیری ریس"(۳۶) و خانواده اش آن را اداره می کردند. اتزیو پس از مستقر شدن در کابین "دهو"(۳۷) که "عنان"(۳۸) نام داشت، فرصت را برای چک کردن (مجدد) ابزار ضروری که با خود آورده بود، غنیمت شمرد. دو "تیغه ی پنهان"(۳۹)، هرکدام برای یک مچ دست،محافظ ساعد چپ برای دفع ضربه های شمشیر و طپانچه ی فنری که لئوناردو به همراه تمام جنگ افزارهای ویژه اش از روی طراحی های باستانی درون صفحات کدکس اسسین ها ساخته بود.
اتزیو سبک سفر می کرد. درواقع انتظار داشت پس از رسیدن به مصیف آن را خالی بیابد. در همان حال به خود اعتراف کرد از کمبود اطلاعات اسسین ها در مورد حرکات شوالیه های معبد در روزگار صلح ظاهری یا حداقل نسبی، نگران بود.
پیری ریس در میان عثمانی ها ناخدایی بزرگ و خودش زمانی دزد دریایی بود. به همین خاطر اگر ترس از نام پیری به تنهایی برای عقب نگه داشتن دزدان کافی نبود، خدمه اش می دانستند چطور با آنها برخورد کنند. اتزیو نمی دانست آیا هرگز شخصاً این مرد بزرگ را ملاقات خواهد کرد یا نه. اگر می دید، امیدوار بود پیری (که به رفتار مهربانانه شهرت نداشت) زمانی را که انجمن برادری تلاش کرده بود تا تعدادی از نقشه های گران بهایش را به دست آورد، فراموش کرده باشد.
در حال حاضر عثمانی ها کنترل یونان و بیشتر اروپای شرقی را به دست داشتند و قلمروشان تقریباً تا ونیز در غرب اروپا می رسید. بسیاری از موقعیت کنونی و حضور ترکان در اروپا خشنود نبودند؛ اما ونیز بعد از دوره ای رکود، معامله با همسایگان مسلمانش را از سر گرفت و "جمهوری ونیز"(۴۰) کنترل کورفو، کرت و قبرس را در دست نگه داشت.
اتزیو فکر نمی کرد این موقعیت ادامه پیدا کند (عثمانی ها چند پیشرفت متخاصمانه به سمت قبرس انجام داده بودند) اما فعلاً صلح برقرار بود و سلطان "بایزید"(۴۱) بیش از آن سرگرم مناقشات درون خاندانی بود که در غرب دردسری درست کند.
کشتی عظیم با آن بادبان سفید بزرگش دریا را بیشتر مانند قداره می شکافت تا چاقو اما باوجود باد مخالف هم پیشروی خوبی داشتند و سفر کوتاه در طول دهانه دریای "آدریاتیک"(۴۲) کمی بیش از پنج روز زمان برد.
فرماندار کورفو، مرد ایتالیایی چاقی بود که فرانکو نام داشت اما ترجیح می داد خود را به یاد یکی از قدیسان محلی "اسپایریدون"(۴۳) صدا کند، به آنها خوشامد گفت؛ واضح بود فرماندارها مدت هاست سیاست را برای خوش گذرانی رها کرده اند. پس ازآن اتزیو با ناخدای کشتی بر روی بالکن جلویی ویلای فرماندار ایستاد و صحبت کرد؛ در همان حال درختان نخل بندرگاه را تماشا کرد که زیر مخمل آبی آسمان آرمیده بودند. توافق کردند که درازای یک کیسه ی دیگر "سولدی"(۴۴) ونیزی، اتزیو تا آتن همراهشان برود.
ناخدا گفت: «مقصدمون اونجاست و در ساحلش لنگر خواهیم انداخت، بیست دفعه ای می شه که به اونجا سفرکردم، نه مشکلی خواهد بود، نه خطری. از اونجا هم پیدا کردن کشتی به مقصد کرت یا حتی به سمت قبرس آسونه. اصلاً خودم بعد از رسیدن به آتن تو رو به برادرزنم معرفی می کنم. اسمش "مامون"(۴۵)ه و شرکت کشتیرانی داره. اون مراقبته.»
اتزیو گفت: «لطف می کنین.» امیدوار بود اعتماد به نفس مرد به جا و درست باشد. کشتی عنان محموله ای گران بها از ادویه جات را به آتن حمل می کرد؛ اتزیو آن قدر از جوانی و زمانی که پدرش یکی از بانکداران بزرگ فلورنس بود به خاطر می آورد که بداند این محموله عنان را تبدیل به هدفی وسوسه انگیز برای دزدان دریایی می کرد، حال هرچقدر هم که نام پیری ریس در دلشان ترس بیندازد. هنگام جنگیدن روی کشتی، باید سبک و سریع حرکت می کردی.
صبح روز بعد، در شهر پیش زره سازی رفت و سیمیتاری باکیفیت خرید و با چانه زدن قیمت را به صد سولدی رساند.
اتزیو به خود گفت: «صرفاً جهت اطمینان.»
روز بعد به هنگام طلوع خورشید، آب آن قدر بالا آمده بود که سفرشان را شروع کنند، باد مساعد شمال هم می وزید که خیلی سریع بادبان هایشان را به اهتزاز در آورده بود و نهایت استفاده را از هردو بردند. در حاشیه ی خلیج به سمت جنوب رفتند و ساحل همیشه در یک کیلومتری سمت چپشان قرار داشت. اشعه ی خورشید روی امواج آبی می رقصید و باد گرم میان موهایشان دست می کشید. بااین حال اتزیو نمی توانست آرام بگیرد.
تازه به منطقه ای در جنوب جزیره ی "زانته"(۴۶) رسیده بودند که اتفاق رخ داد. به درون دریا سکان کج کرده بودند تا نهایت استفاده را از باد ببرند و دریا هم سیاه تر و متلاطم تر شده بود. خورشید در افق فرومی رفت و هنگام نگاه کردن به آن سمت، برای دیدن مجبور بودی چشمانت را تنگ کنی. ملوانان برای سنجیدن سرعت، از سمت راست کشتی تخته ای درون آب انداخته بودند و اتزیو تماشایشان می کرد.
بعدازآن چیزی توجهش را جلب کرد. چیزی که شاید یک پرنده ی دریایی بود که به سمت کشتی می آمد؛ اما پرنده نبود، بلکه بادبان کشتی بود. دو بادبان. دو کشتی پارویی که از سمت خورشید ظاهر شده، غافلگیرشان کرده و فاصله ی چندانی با آنها نداشتند.
قبل از آنکه ناخدا فرصت احضار کردن خدمه برای مبارزه و فرستادن آنها به سر پست هایشان را داشته باشد، کشتی دزدان دریایی در کنارشان پهلو گرفت. دزدان دریایی قلاب های آهنی متصل به طناب را به پهلوهای عنان پرت کردند و خیلی زود روی عرشه آمدند؛ در همان حال اتزیو برای مسلح کردن خود به عقب کشتی شتافت. خوشبختانه سیمیتار به همراهش بود و توانست امتحانش کند؛ راه خود به سمت کابین را با از پا درآوردن پنج دریانورد "بربر"(۴۷) باز کرد.
باعجله ساعدبند و تفنگش را برداشت. آن قدر به سیمیتار اطمینان پیدا کرده بود که تیغه ی پنهانش را کنار گذاشت و آن را به سرعت در مکانی مخفی در کابینش پنهان کرد. به نظرش ساعدبند و تفنگ برای این مبارزه سلاح بهتری بودند.
وارد کارزار نبرد شد؛ اطرافش را صدای آشنای برخورد شمشیرها و بوی خون پُر کرده بود. آتشی گُر گرفته بود و باد که همان لحظه را برای وزیدن انتخاب کرده بود، آن را به سمت عقب کشتی می برد. به دو ملوان عثمانی دستور داد تا سطل ها را بردارند و به سمت آب انبار کشتی بروند. در همان لحظه یکی از دزدان دریایی خود را از روی طناب های بادبان به سمت اتزیو پرتاب کرد. یکی از ملوانان فریادی برای هشدار کشید. اتزیو چرخید، ماهیچه های مچ دست راستش را منقبض کرد و تفنگ از دستگاه روی ساعدش به درون دستش بیرون جهید. به سرعت و بدون نشانه گیری شلیک کرد و فوراً قدم کنار گذاشت تا بدن در حال افتادن به او برخورد نکند. جسد دزد دریایی روی عرشه افتاد.
فریاد زد: «سریع! سطل هاتون رو پُر و قبل از پخش شدن آتیش اون رو مهار کنین. اگه آتیش پخش بشه کشتی از دست رفته.»
سه یا چهار بربر را که فهمیده بودند اگر می خواهند حمله شان به ثمر بنشیند اول باید او را از پای درآورند، از سر راه برداشت. سپس خود را رودرروی ناخدای کشتی دزدان دریایی دید؛ ناخدا جانوری چهارشانه بود و در هر دستش نوعی قمه ی انگلیسی داشت که بی شک مال قربانیان بخت برگشته ی قبلی اش بود.
مرد غرید: «تسلیم شو، ای سگ ونیزی.»
اتزیو جواب داد: «این اولین اشتباهت بود. هیچ وقت یه فلورنسی رو با اهالی ونیز اشتباه نگیر و به اون توهین نکن.»
جواب ناخدا، واردکردن ضربه ای وحشیانه با قمه ی دست چپش به سر اتزیو بود اما اتزیو آمادگی داشت، دست چپش را بلند کرد و تیغه ی قمه بدون آنکه آسیبی به او بزند، از روی ساعدبند سُر خورد. ناخدا که انتظارش را نداشت، تعادلش را از دست داد. اتزیو زیر پایش زد و او را با سر درون آب انبار انداخت.
ناخدا روی آب آمد و دست و پا زنان گفت: «" افندی"(۴۸)، کمک! نمی تونم شنا کنم!»
اتزیو گفت: «پس باید یاد می گرفتی.» برگشت و دو دزد دریایی دیگر را که تقریباً به او رسیده بودند، از پا درآورد. از گوشه ی چشم دید دو ملوان سطل های متصل به طناب را در درون آب انبار انداخته و چند نفر دیگر از خدمه ی کشتی نیز با سطل های مشابه به آنها پیوسته اند؛ کم کم داشتند آتش را مهار می کردند.
اما بخش وحشیانه ی مبارزه در عقب کشتی جریان داشت و عثمانی ها در موقعیت بدی بودند. اتزیو دریافت بربرها نمی خواهند عنان بسوزد، چراکه در این صورت غنیمتشان را از دست می دادند؛ برای همین گذاشته بودند ملوانان سرگرم خاموش کردن آتش باشند و خودشان مشغول اشغال کشتی بودند.
ذهنش به سرعت به کار افتاد. تعدادشان خیلی کمتر بود و می دانست خدمه ی عنان با همه ی مردانگی شان، جنگجویان تعلیم دیده نبودند. به سمت دسته ای از مشعل های خاموش رفت که در یکی از روزنه های سینه ی کشتی انبار کرده بودند. سریع یکی برداشت، آن را درون یکی از شعله های آتش رو به خاموشی فروبرد و بعد از گر گرفتن، با تمام نیرو به سمت دورترین کشتی بربرها پرتاب کرد. سپس یکی دیگر برداشت و همان کار را تکرار کرد تا هنگامی که بربرهای روی عرشه ی عنان فهمیدند اوضاع از چه قرار است، هر دو کشتی آتش گرفته بودند.
خطری حساب شده بود اما نتیجه داد. دزدان دریایی در عوض ادامه ی مبارزه برای کنترل صیدشان، وقتی متوجه شدند ناخدا آن اطراف نیست، وحشت زده شده و به زحمت راه خود را تا لبه ی کشتی باز کردند؛ عثمانی ها که دلگرم شده بودند، تلاششان را از سر گرفته و دست به ضد حمله زدند؛ با چوب، شمشیر، تبر و هرچه به دستشان می آمد ضربه می زدند.
در پانزده دقیقه بربرها را به کشتی های خودشان راندند، چنگک های آهنی را با تبر بریدند و با نیزه کشتی های شعله ور را دور کردند. ناخدای عثمانی فریاد زنان چند دستور داد و عنان خیلی زود تمیز شد. با برقراری نظم، خدمه سرگرم سابیدن عرشه و پاک کردن خون و جمع کردن اجساد شدند. اتزیو می دانست انداختن اجساد درون آب خلاف دینشان است. فقط امیدوار بود باقی سفر چندان طول نکشد.
ناخدای بربرها را همچون موشی آب کشیده از آب انبار بیرون کشیدند. ناخدا سرافکنده و خیس روی عرشه ایستاد.
درهمان حال که رییس دزدان دریایی را در غل و زنجیر می بردند، اتزیو به ناخدای عنان گفت: «بهتره اون آب رو گندزدایی کنین.»
ناخدا جواب داد: «آب قابل شرب در بشکه داریم، ما رو تا آتن می رسونه.» سپس کیف چرمی کوچکی از کیسه ی پهلویش درآورد. «مال توئه.»
- این چیه؟
ناخدا گفت: «کرایه ات رو پس می دم. حداقل کاریه که از من برمی آد. بعد از رسیدن به آتن همه جا از این شاهکارت صحبت می کنم. در مورد باقی سفرت نگرون نباش و خیالت آسوده باشه که همه چیز رو برات هماهنگ می کنم.»
اتزیو گفت: «نباید شُل می گرفتی.»
ناخدا نگاهش کرد. «حق با توئه. شاید آدم نباید هیچ وقت شُل بگیره.»
اتزیو با ناراحتی جواب داد: «حق با توئه.»

فصل چهارم

آتن تحت حکومت ترک ها شکوفا شده بود، گرچه هنگام قدم زدن در خیابان ها و بازدید از آثار تاریخی و معابد دوران طلایی یونان که دوباره مورد توجه قرار گرفته و در کشور مورد احترام بودند، اتزیو دید که چشمان چندی از مردان و زنان محلی، از نفرت و غرور می درخشد. اتزیو مجسمه ها و ساختمان هایی که دوستانش "میکلانژ "(۴۹) و "برامانته"(۵۰) در رُم الهام بخشیده بود را با چشمان خود دید. مامون، برادر زن ناخدای عثمانی و خانواده اش او را به ضیافت دعوت کرده، غرق هدایا کردند و از او خواستند تا بیشتر بماند.
درهرحال اقامتش بیش از آنچه می خواست به طول انجامید، زیرا طوفان های خارج از موسم، شمالِ "سریفوس"(۵۱) و دریای اژه را درنوردید، به جزایر جنوب آتن رسیدند و یک ماه یا بیشتر بندر "پیرائوس"(۵۲) را تعطیل کرد. چنین طوفانی هرگز پیش از این در این وقت سال دیده نشده بود. پیشگویان خیابانی درمورد پایان جهان حرف می زدند که در سال ۱۵۰۰ و نیمه ی هزاره، موضوعی رایج بود. در این زمان، اتزیو که برای چنین چیزهایی وقت نداشت و به خاطر تاخیر فقط دندان به جگر می گرفت، غرق در نقشه ها و یادداشت های می شد که همراهش بود و بیهوده سعی کرد در مورد حرکت های شوالیه های معبد در ناحیه و منطقه ی جنوب و شرق یونان، اطلاعاتی کسب کند.
در یکی از ضیافت هایی که به افتخارش ترتیب داده بودند با یک شاهدخت دالماسی آشنا شد و با او خوش گذراند. اما فقط همین، نه چیزی بیشتر اما قلبش همچون همیشه در انزوای خود باقی ماند. به خود گفت، دیگر به دنبال عشق نمی گردد. خانه ی خودش... یک خانه ی واقعی و خانواده... چنین چیزهایی در زندگی یک مرشد اسسین جایی نداشت. اتزیو در مورد زندگی الطائر ابن الاحد، یکی از اجداد دورش در انجمن برادری چیزهایی خوانده بود. او هم بهای گزافی برای داشتن خانواده پرداخت. با آنکه پدر اتزیو هم تا حدی از پسش برآمده بود ولی آخر کار بهایش را پرداخت.
اما سرانجام (نه آن قدر زود برای اتزیوی بی تحمل) باد و دریا آرام گرفتند و هوای ملایم و مطبوع بهاری جایشان را پُر کرد. مامون برای سفر اتزیو به کرت تدارک لازم را دید و کشتی ای قرار بود او را تا قبرس ببرد. کشتی جنگی چهاردکله ای به نام "قطیبه"(۵۳) بود که در یکی از عرشه های پایینش ده توپ در هر سمت قرار داشت و تفنگ هایی به دیواره ی جلویی و انتهایی آن آویزان بود. علاوه بر بادبان سه گوش، در شاه دکل و دکل عقب مجهز به بادبان مربعی اروپایی بود؛ زیر عرشه ی توپ ها هم عرشه ی پاروزنی قرار داشت که در هر سمتش سی پارو بود.
ناخدای بربری که اتزیو با او در کشتی عنان درگیر شده بود نیز به یکی از پاروها زنجیر کرده بودند.
***
مامون به اتزیو گفت: «افندی، روی این کشتی نیازی نیست از خودت دفاع کنی.»
- تحسینش می کنم. کمی از طرح های اروپایی استفاده کرده.
مامون جواب داد: «سلطان بایزیدمون هرچه رو که در فرهنگ شما خوشایند و کارآمد باشه، تحسین می کنه. اگه بخوایم، می تونیم چیزای زیادی از همدیگه یاد بگیریم.»
اتزیو سری به نشانه ی تایید تکان داد.
«نماینده ی آتن مون سوار قطیبه ست و به اجلاسی در "نیکوزیا"(۵۴) می ره؛ ظرف بیست روز در "لاراناکا"(۵۵) پهلو خواهیم گرفت. ناخدا تنها برای تامین آب شرب و آذوقه در "هراکلیون"(۵۶) توقف می کنه.» مکثی کرد. «و یه چیزی برات دارم...»
در دفترکار مامون در لنگرگاه نشسته و شربت می نوشیدند. مرد ترک به سمت صندوقی با نوارهای آهنی برگشت که کنار دیوار قرار داشت و نقشه ای از آن بیرون آورد. «اینم مانند همه ی نقشه ها گرانبهاست اما هدیه ای ویژه ست از طرف من به تو. نقشه ی قبرسه که خود پیری ریس کشیده. مدتی اونجا خواهی ماند...» اتزیو خواست به مودبانه ترین شکلی که می توانست اعتراضی کند اما مامون دستش را بالا برد. هرچه بیشتر به سمت شرق می رفت، انگار زمان اهمیت کمتری پیدا می کرد. «می دونم! از بی قراری ات برای رسیدن به سوریه خبر دارم اما کشتی تو رو تا همون جا می بره و باید ترتیب ادامه ی سفرت رو از لاراناکا بدیم. ترس به دلت راه نده. تو عنان رو نجات دادی. به شکلی درخور ازت قدردانی خواهیم کرد. کسی سریع تر از ما تو رو به مقصدت نمی رسونه.»
اتزیو نقشه را باز و نگاهش کرد. طرحی نفیس و پُر از جزییات بود. به نظرش اگر واقعاً مجبور می شد در جزیره بماند، از سرنخ هایی که قبلاً از بایگانی پدرش بیرون کشیده بود می دانست که در تاریخ بی انتهای کشمکش شان با شوالیه های معبد، قبرس آن قدرها هم برای اسسین ها بی اهمیت نبود و امکان داشت بتواند در آنجا سرنخ هایی بیابد که کمکش کنند.
از توقفش در قبرس نهایت بهره را می برد اما امیدوار بود در آنجا زیاد معطل نشود، چرا که برخلاف آنچه از ظاهر برمی آمد، شوالیه های معبد آنجا را در اختیار خود داشتند.
***
اما سفرش بیش از آنچه همه پیش بینی می کردند به طول انجامید. پس از اقامتی کوتاه در هراکلیون (فقط سه روز) تازه از کرت حرکت کرده بودند که باد دوباره شروع به وزیدن کرد. این بار از جانب جنوب وزید و هنوز گرما و حرارت سفرش از روی شمال آفریقا را همراه داشت. قطیبه دلاورانه با باد و توفان پیکار کرد، با این حال با اختلاف کمی شکست خورد و به شمال دریای اژه و مجمع الجزایر "دادیکانیسیا"(۵۷) پناه برد. فروکش کردن توفان یک هفته به طول انجامید با این حال قبل از آرام گرفتن، جان پنج دریانورد و تعداد زیادی از زندانیان کشتی را گرفت که در پشت پاروهایشان غرق شده بودند. سرانجام کشتی برای تعمیر در "خیوس"(۵۸) پهلو گرفت. اتزیو سلاح هایش را خشک و هرگونه زنگ زدگی را از تجهیزاتش پاک کرد. در تمام سال هایی که از آنها استفاده می کرد، فلز سلاح های ویژه اش همیشه تمیز و بدون هرنوع لکه و تیره گی بودند. این یکی از ویژگی های اسرارآمیزشان بود که لئوناردو سعی کرده بود برایش توضیح بدهد اما نتوانسته بود.
سه ماه گرانبها سپری شد تا اینکه بلاخره قطیبه لنگ لنگان خود را به بندرگاه لارناکا رساند. نماینده که در طول سفر به خاطر دریازدگی و تهوع ده کیلویی کم کرده و مدت ها پیش از اجلاسش جا مانده بود، فوراً ترتیب بازگشت به آتن را از مستقیم ترین راه داد و سعی کرد تا جایی که ممکن است از خشکی برود.
اتزیو بدون اتلاف وقت به سراغ "باقر"(۵۹) رفت که مامون نامش را به او داده بود. باقر بسیار گرم و محترمانه با او برخورد کرد. اتزیو اودیتوره دا فیرنزه، ناجی معروف کشتی ها! همینک هم نقل محافل لارناکا بود. نام افندی اودیتوره دهان به دهان می چرخید. «آه... مسئله ی سفر تا "تورتوسا"(۶۰)! نزدیک ترین بندرگاه به مصیف. در سوریه. بله، بله البته. فوراً ترتیب همه چیز را می دهیم... اصلاً همین امروز! اگر افندی صبور باشد، تا کارها روی غلتک بیفتد... بهترین منزل ممکن را در اختیار خواهند داشت...»
***
خانه ای که برای اتزیو مهیا کردند واقعاً باشکوه بود؛ اقامتگاهی بزرگ و دلباز در عمارتی که روی تپه ای نه چندان بلند، بالای شهر و مشرف به آن و دریای بلورین آن سویش واقع شده بود. اما با گذر زمان، صبرش به لب آمد.
کارگزار توضیح داد: «به خاطر ونیزی هاست. اونا حضور عثمانی ها در اینجا رو فقط از لحاظ غیرنظامی تحمل می کنن. متاسفانه مقامات نظامی از ما واهمه دارن. حس می کنم که» مرد صدایش را پایین آورد.«اگه به خاطر آوازه ی سلطان بایزیدمون نبود که نفوذ و اقتدارش تا اینجا می رسه و قدرتمنده، ممکن بود اصلاً تحمل مون نکنن.» مسئله را توضیح داد: «شاید شما بتونین کمکی کنید، افندی.»
- چطور؟
- خُب، فکر کردم شاید از اونجایی که خودتان ونیزی هستین...
اتزیو لبش را گاز گرفت.
***
اما او مردی نبود که وقت را به بطالت بگذراند. در هنگام انتظار، نقشه ی پیری ریس را مطالعه و چیزی توجهش را جلب کرد، چیزی که مدت ها پیش خوانده بود و واضح به یاد نمی آورد، پس اسبی کرایه کرد و از خلیج به سمت "لیماسول"(۶۱) حرکت کرد.
هنگام رسیدن به آنجا، بی هدف در اطراف تپه و دیوارهای قلعه ی رهاشده ی " گای دو لوسی نان"(۶۲) پرسه زد که در دوران جنگ های صلیبی ساخته شده بود اما حالا مانند ابزاری بلااستفاده که صاحبش آن را فراموش کرده و کناری انداخته باشد، رهاشده بود. همان طور که در راهروهای خالی و سردش راه می رفت و گل های وحشی روییده در محوطه و پیچک های چنگ انداخته به باروهای ویران را تماشا می کرد، خاطرات (حداقل به نظر می رسید خاطره باشند) تحریکش کردند تا بیشتر پیش رود و اعماق قلعه و سرداب های زیرش را بکاود.
در آنجا و در زیر نور تیره و تار، بقایای ویران و خالی چیزی را یافت که بی شک زمانی بایگانی عظیمی بوده است. قدم هایش در هزارتوی قفسه های خالی و پوسیده طنین انداخت.
تنها ساکنانش موش های موذی ای بودند که چشمانشان با بدگمانی در گوشه و کنار برق می زد و نگاه هایی کجکی و بدخواهانه تحویلش می دادند. موش ها نمی توانستند چیزی به او بگویند. همه جا را گشت اما سرنخی از چیزهایی که قبلاً آنجا بود، پیدا نکرد.
ناامید به زیر نور خورشید برگشت. وجود بایگانی در آنجا او را به یاد کتابخانه ای انداخت که به دنبالش بود. چیزی تحریکش می کرد با این حال نمی توانست بگوید چیست. از روی لجبازی دو روز در قلعه ماند. مردم شهر به غریبه ی میانسال و مرموزی که در خرابه های شهرشان جولان می داد، خیره نگاه می کردند.
سپس اتزیو به خاطر آورد. سه قرن پیش، قبرس جزو املاک شوالیه های معبد بود.

بخش اول

جایی در میانه ی راهمان در زندگی، به خود آمدم و دریافتم که سرگردان و آواره میان جنگلی تیره در جستجویم؛ راه راست، مبهم است و گم شده.
چه دشوار است توصیف آن جنگل، طبیعتی وحشی، بی رحم، خشن و درنده.
حتی فکر آن هم ترسم را تازه می کند!

دانته، "دوزخ"(۱)

فصل اول

عقابی تا بلندای آسمانِ صاف و آفتابی اوج گرفت.
مسافر، غبارآلود و خسته از راه، چشم از عقاب گرفت، خود را از روی دیوار کوتاه و ناهموار بالا کشید. برای لحظه ای همان جا ایستاد و با چشمانی نافذ اطراف را بررسی کرد. کوهستان های پوشیده از برف، قلعه را در میان خود در برگرفته، محافظت و محصور می کرد. قلعه در انتها اوج می گرفت و برج گنبدی اش انعکاس دهنده ی گنبد کوچک تر برج زندان در کنارش بود. تخته سنگ ها چون پنجه هایی به پایه ی تماماً خاکستری دیوار چنگ انداخته بودند. نخستین بار نبود که آنها را می دید؛ روزی قبل تر، هنگامی که در تاریکی از پرتگاهی در یک ونیم کیلومتری غربش صعود کرده بود، اولین بار چشمش به آن خورد. انگار که در این سرزمین سرسخت، آن را با پرتگاه و تخته سنگ های تقویت کننده اش، یکدست از سحر و جادو ساخته باشند.
بعد از سپری کردن دوازده ماه طاقت فرسا در سفر، سرانجام به مقصد رسیده بود. آن هم چه سفر بلندی؛ راه ها پرپیچ وخم و دشوار و هوایی غیرقابل پیش بینی.
مسافر که فقط محض اطمینان قوزکرده بود، درهمان حال که به شکل غریزی سلاح هایش را بررسی می کرد، آرام همه جا را می پایید. به دنبال هر نشانه ای از حرکت، هر چیزی.
پرنده بر روی برج و باروها پَر نمی زد. بادِ سرد و گزنده، برف را این طرف و آن طرف حرکت می داد؛ اما نشانی از آدمی نبود. مکان گویی رها شده باشد. همان طور که از روی خوانده هایش در مورد آن انتظار داشت؛ اما زندگی به او آموخته بود که همیشه مطمئن شدن بهتر بود. بی حرکت و آرام ایستاد.
جز باد، صدایی نبود. آن گاه... چیزی. صدای خش خش؟ در سمت چپ و بالای سرش، مشتی قلوه سنگ از روی شیب به پایین ریخت. گوش به زنگ شد، کمی برخاست و سرش را که در میان شانه های قوزکرده اش بود، بالا گرفت. سپس تیر در شانه ی راستش نشست و از میان زره آن نقطه گذشت.
کمی تلوتلو خورد، در همان حال که دستش به سمت تیر می رفت، صورتش در هم رفت؛ سرش را بلند کرد و به دقت به یک سلسله برآمدگی در تخته سنگ ها نگاه کرد (سراشیبی تند کوچکی، شاید با شش متر ارتفاع) که پیش روی ورودی قلعه سر برآورده بود و نقش یک دیواره ی خارجی طبیعی را ایفا می کرد. حال بر حاشیه اش ، مردی با تونیک سرخ کم رنگ و روجامه های خاکستری و زره ظاهر شده بود. نشان فرماندهی داشت. سر برهنه اش تیغ کشیده و زخمی از راست به چپ، روی صورتش کشیده شده بود. دهان را در حالتی نیمی از غضب، نیمی از لبخند پیروزی گشود و دندان هایی کوتاه و نا هم تراز، قهوه ای همچون سنگ قبرهای گورستانی رهاشده را نشان داد.
مسافر تیر را از نزدیکی پیکان کشید. باوجود گیرکردن پیکان خاردارش در زره، تنها در فلز رسوخ کرده و پیکانش به زحمت گوشتش را شکافته بود. آن را از نزدیک پیکان شکست و به گوشه ای انداخت. در همان حال بیش از صد مرد زره پوش، با لباس هایی مشابه، نیزه و شمشیر در دست را دید که بر روی کنگره ی دیوار و دو طرف کاپیتان سرتراشیده صف کشیدند. کلاهخودهای دماغ دار صورتشان را پنهان کرده بود اما نشان های عقاب سیاه روی جامه هایشان به مسافر فهماند که هستند و می دانست اگر او را بگیرند، باید انتظار چه چیز را داشته باشد.
آیا داشت پیر می شد که در تله ای چنین ساده گیر افتاده بود؟ اما تمام جوانب احتیاط را رعایت کرده بود.
و بااین حال جواب نداده بود.
قدمی به عقب گذاشت و در همان حال که سربازان به تکه زمین ناهمواری یورش آوردند که او رویش ایستاده بود، آماده شد. به دورش پراکنده شدند و طول نیزه هایشان را میان خود و شکارشان نگه داشتند. می توانست حس کند که با وجود تعدادشان، از او وحشت داشتند. آوازه اش شناخته شده بود و حق داشتند نگران باشند.
سر نیزه ها را برانداز کرد. نوع دوگانه: تبر و سرنیزه.
دستانش را مشت و ضامن سلاح هایش را آزاد نمود و از مچ هایش، دو تیغه ی پنهان باریک، خاکستری و مرگبار بیرون جهیدند. جاگیری کرد، نخستین ضربه را دفع و تردید ضربه را احساس کرد؛ آیا می خواستند او را زنده بگیرند؟ سپس از همه سو، به هدف به زانو درآوردنش، با سلاح هایشان به او ضربه زدند.
چرخید و با دو حرکت حساب شده دسته ی نزدیک ترین نیزه را برید، یکی از آنها را که در هوا به پرواز درآمده بود، پیش از آنکه به زمین بیفتد، قاپید؛ دسته ی شکسته ی نیزه را در مشت گرفت و تیغه ی تبر را در سینه ی مالک سابقش فرو کرد.
حلقه را به دورش تنگ تر کردند؛ هنگامی که موجی از هوا از مسیر حرکت نیزه ای چرخان خبر داد، به موقع خم شد و نیزه از بالای سرش گذشت و بافاصله ی اندکی از روی پشت خمیده اش رد شد. وحشیانه به دور خود چرخید و با تیغه ی پنهان دست چپش پاهای مهاجمی را که پشتش ایستاده بود، چاک داد. مرد با زوزه ای از پا افتاد.
مسافر، نیزه ی مهاجم افتاده را که لحظاتی پیش تقریباً به زندگی اش پایان داده بود، برداشت، در هوا گرداند و دستان یکی دیگر از مهاجمان را برید. دست ها در هوا به پرواز درآمدند و انگشتان، گویی در طلب شفقت، خمیده بودند و موجی از خون، مانند رنگین کمانی سرخ مسیر قوس دارشان را دنبال کرد.
این صحنه باعث شد مهاجمان لحظه ای بایستند اما این مردان صحنه هایی بدتر از آن را دیده بودند و پیش از آنکه دوباره حلقه ایشان را تنگ کنند، مسافر تنها ثانیه ای مجال داشت. دوباره سرنیزه را چرخاند و تیغه اش را در گردن مردی به جا گذاشت که همین لحظه ای پیش برای کشتنش نزدیک می شد. مسافر سرنیزه را رها کرد و با یک حرکت، تیغه های پنهانش را به حالت اولش بازگرداند تا دستانش را برای گرفتن سرگروهبانی که شمشیر بزرگی را می چرخاند، آزاد کند؛ او را محکم به میان گروهی از افرادش پرتاب کرد و شمشیرش را گرفت. شمشیر را در دست چرخاند و هنگام گرفتنش در دو دست، کش آمدن عضله های دوسر بازویش را احساس کرد؛ آن را به موقع بلند کرد تا کلاهخود نیزه دار دیگری را خُرد کند که این بار از یک چهارم سمت چپش و به امید غافلگیرکردنش از نقطه ی کور آمده بود.
شمشیر خوب بود. برای این کار از "سیمیتار"(۲) سبک آویخته از پهلویش بهتر بود که در هنگام سفر به دست آورده بود. تیغه های پنهان هم برای نبرد نزدیک خوب بودند. تابه حال ناامیدش نکرده بودند.
مردان بیشتری از قلعه بیرون ریختند. چند نفر برای چیره شدن به این مرد تنها لازم بود؟ بر او هجوم آوردند اما چرخید و جهید تا گیجشان کند. با کوبیدن خود به پشت یکی، محکم کردن جای پایش، دفع کردن یک ضربه ی شمشیر با ساعد بند آهنی مچ چپش و چرخش برای فروکردن شمشیرش در پهلوی مهاجمی، به دنبال راه فرار از فشار آنها گشت.
اما ناگهان... لحظه ای همه چیز به حال سکون درآمد و ساکت شد. چرا؟ مسافر درنگ کرد و نفسی تازه کرد. زمانی بود که نیاز به نفس گیری نداشت. سرش را بلند کرد. هنوز در محاصره ی سربازان با زره سینه های خاکستری بود.
اما مسافر ناگهان در میان آنان مرد دیگری را دید.
مردی دیگر. در میان آنها راه می رفت. نامرئی و آرام. مردی جوان و سفیدپوش. بااین حال همچون مسافر لباس پوشیده بود و همان باشلق و کلاه نوک تیز را به تن داشت که جلو آمده و مانند منقار عقاب بود. لبان مسافر از حیرت از هم باز شدند. همه چیز خاموش به نظر می رسید. انگار همه چیز در حال سکون بود، غیر از مرد جوان سفیدپوش که قدم برمی داشت. استوار، آرام، بی ترس و بدون وحشت.
مرد جوان در میان صحنه ی مبارزه مانند مردی بود که در مزرعه ی ذرت قدم می زد؛ انگار که هیچ تاثیری رویش نداشت. آیا تسمه ای که با آن تجهیزاتش را بسته بود، همانی بود که مسافر به تن داشت؟ با همان نشان؟ همان نشانی که بیش از سی سال بر هوشیاری و زندگی مسافر حک شده بود، همان طور که مدت ها پیش بر انگشت حلقه اش داغ شده بود؟
مسافر پلک زد و هنگامی که چشمانش را گشود، الهام (اگر همان بود) ناپدید شد و سروصدا، بو، خطر برگشتند و دوره اش کردند؛ صف به صف دشمنانی به او نزدیک می شدند که می دانست در پایان نمی تواند به آنها چیره شود یا فرار کند.
اما به گونه ای آن چنان هم احساس تنهایی نمی کرد.
زمانی برای تفکر نبود. به سرعت حلقه را تنگ می کردند؛ همان قدر که خشمگین بودند، می ترسیدند. ضربات فرود آمده بیش از آن بودند که بتوان دفع شان کرد. مسافر سخت مبارزه کرد، پنج تن دیگر را از پای انداخت، ده تن؛ اما داشت با "هیدرایی"(۳) هزار سر می جنگید. شمشیرزنی غول پیکر نزدیک آمد و شمشیر سنگینی را بر سرش فرود آورد. بازوی چپش را بلند کرد تا آن را با ساعدبندش دفع کند، چرخید و شمشیر سنگینش را انداخت تا تیغه ی پنهان دست راستش را وارد بازی کند؛ اما مهاجمش خوش شانس بود. ساعدبند شتاب حرکت شمشیر مهاجم را گرفت اما بااین وجود، شدت ضربه به قدری قوی بود که کاملاً نتوانست آن را دفع کند. به سوی مچ چپ مسافر سُر خورد، با تیغه ی پنهان دست چپ برخورد کرد و آن را شکست. در همان زمان، مسافر با توازنی برهم خورده، بر روی سنگی لق لغزید و مچ پایش پیچ خورد. نمی توانست جلوی افتادنش با صورت روی زمین سنگلاخی را بگیرد. همان جا دراز کشید.
بالای سرش، مردان حلقه را تنگ تر کرده و طول نیزه شان را میان خود و شکارشان نگه داشتند. هنوز گوش به زنگ و ترسیده بودند و جرات شادمانی از پیروزی به خود نمی دادند؛ اما نوک نیزه هایشان به پشتش خورد. با یک حرکت او مُرده بود.
ولی هنوز زمان مرگش فرا نرسیده بود.
خش خش چکمه ها بر روی سنگ. مردی نزدیک می شد. مسافر اندکی سرش را چرخاند و فرمانده ی سرتراشیده ای را دید که بالای سرش ایستاده بود. زخم روی صورتش کبود بود. با به واقعیت پیوستن انتظارش، لبخندی زد.
- آه، مرشد از راه رسیده. "اتزیو اودیتوره دا فیرنزه"(۴). انتظارت رو می کشیدیم؛ بدون شک متوجه شدی. باید برات خیلی غافلگیرکننده باشه که دژ قدیمی انجمن برادریت رو در دستان ما می ببینی؛ اما این اتفاق باید می افتاد. باوجود تمام تلاشت، ما چیره شدیم.
راست قامت ایستاد، به سوی دویست سرباز احاطه کننده ی اتزیو برگشت و فرمانی از دهان خارج کرد. «اونو به سلول برجک ببریدش. اول از همه درست غل و زنجیرش کنین.»
اتزیو را روی پا بلند کردند و باعجله و اضطراب، اول او را بستند.
کاپیتان گفت: «فقط یه پیاده روی کوتاه و پله های بسیار انتظارت رو می کشن، بعدش بهتره دعا کنی. صبح دارت می زنیم.»
بر فراز سرشان، عقاب همچنان جستجو به دنبال شکار را ادامه می داد. کسی چشم دیدنش را نداشت، به خاطر زیبایی اش، به خاطر آزادی اش.

فصل دوم

عقاب همچنان در آسمان چرخ می زد، آسمانی صاف و ابری که خورشید، علی رغم فرورفتن نسبی در افق، رنگش را پرانده بود. هیبت تیره ی پرنده ی شکارچی چرخید و چرخید اما هدفی داشت. سایه ی عقاب روی سنگ های برهنه ی پایین دست کوه می افتاد که هنگام گذر از روی آن، سایه اش را تکه تکه می کردند.
اتزیو از میان پنجره ی باریک تماشا کرد (که چیزی بیش از شکافی در دیوار سنگی ضخیم نبود) و چشمانش همانند حرکات پرنده، بی قرار بودند. افکارش هم همین طور. آیا این همه راه و این همه زمان را پیموده بود تا به اینجا برسد؟
دست هایش را مشت و ماهیچه هایش غیبت تیغه های پنهان را احساس کردند که این همه مدت یار و همراهش بود.
اما گمان می کرد، می داند بعد از آنکه کمین کردند، او را گرفتند و به اینجا آوردند، سلاحش را کجا گذاشتند. لبخندی مخوف بر لبانش شکل گرفت. آن افراد، آن دشمنان قدیمی... چقدر متعجب شده بودند که می دیدند این شیر پیر هنوز چنین نیرویی در خود داشت.
و این قلعه را از روی نمودارها و نقشه ها می شناخت. آن قدر دقیق آنها را مطالعه کرده بود که در ذهنش نقش بسته بودند.
با این حال به اینجا افتاده بود. این سلول در یکی از بلندترین برج های دژ عظیم مصیف قرار داشت، ارگی که زمانی قلعه ی اسسین ها بود و مدت ها پیش رهایش کرده بودند. حالا قلعه به دست معبدیون افتاده بود. او اینجا بود؛ تنها، غیرمسلح، گرسنه و تشنه با لباس هایی ژنده و پاره، هرلحظه در انتظار صدای پای جلادهایش. اما قرار نبود بی صدا تسلیم شود. می دانست معبدیون برای چه آنجا بودند؛ باید جلویشان را می گرفت.
و هنوز او را نکشته بودند.
چشم روی عقاب نگه داشت. می توانست تک تک پرهایش را، تک تک پرهای سینه اش، پرهای مواج و خالدار قهوه ای و سفیدش را ببیند که همانند ریش خودش بود. آن نوک دُم کاملاً سفید را.
به گذشته و راهی فکر کرد که او را به اینجا رسانده بود.
برج ها و باروهای اینجا شبیه برج های ویانا بود که در سال ۱۵۰۷ بعد از میلاد مسیح، از آنجا "سزار بورجا"(۵) را به قعر جهنم پرت کرده بود. چه مدت پیش می شد؟ چهار سال. انگار چهار قرن پیش بود، خیلی دور به نظر می رسید و در این فاصله، افراد بدخواه و سروران آتی جهان، به دنبال راز و به دنبال قدرت، آمده و رفته بودند. برای او نبرد همیشه ادامه داشت.
نبرد، همه ی زندگی اش.
عقاب چرخید و چرخید و حلقه را تنگ تر کرد. اتزیو تماشایش کرد، می دانست عقاب شکاری پیدا کرده و درحال تمرکز رویش بود. آن پایین جریان روزمره ی زندگی چطور جریان داشت؟ اما روستای پایین قلعه که در سایه ی آن ناخشنود آرمیده بود، دام و احشام و حتی تکه ای زمین کشاورزی نزدیکش داشت. شاید یک بز در میان سنگ های خاکستری و تپه های اطراف بود؛ یا یک بره ی جوان و بی تجربه یا بزی سالخورده و خسته یا گوسفندی مجروح. عقاب در مقابل خورشید چرخید و برای لحظه ای، بدنش در نور خورشید غرق شد؛ بعد حلقه را تنگ تر کرده، در اقیانوس آبی آسمان لحظه ای معلق ماند و بعد، مانند آذرخش، شیرجه زد و از دیدرس خارج شد.
اتزیو روی از پنجره برگرداند و سلول را تماشا کرد. تختی از چوب تیره و سخت که رویش از تشک خبری نبود، چهارپایه و یک میز. صلیبی به دیوار آویزان نکرده بودند و غیر از یک جام مفرغی ساده و قاشقی، چیز دیگری در اتاق نبود. به حریره ی درون جام لب نزده بود. پیاله ای از آب هم بود که از آن ننوشیده بود. چرا که اتزیو باوجود تشنگی و گرسنگی اش، می ترسید سمی در آن باشد که او را ضعیف کند تا در لحظه ی موعود، جانی در بدن نداشته باشد. احتمال اینکه شوالیه های معبد آن خوراک و نوشیدنی را مسموم کرده باشند، بسیار بود.
در سلول کوچک قدم زد اما دیوارهای سنگی اش برایش امید یا آسایش به همراه نداشت. چیزی اینجا نبود که بتواند برای فرار استفاده کند. آه کشید. در انجمن برادری، اسسین های دیگری بودند که با وجود اصرار او بر تنها سفرکردن، می خواستند همراهش بیایند. شاید وقتی خبری از او نمی شد، آنها هم به اینجا می آمدند. اما شاید تا آن موقع خیلی دیر شده بود.
سوال این بود که شوالیه های معبد تا الان چقدر می دانستند؟ چقدر از راز را در اختیار خود داشتند؟
جستجویش که چنین ناگهانی و در لحظه ای که نزدیک بود به نتیجه برسد، متوقف شده بود، کمی بعد از برگشتنش از رُم شروع شد. در رُم و در چهل هشتمین سالگرد تولدش و یکی از روزهای چله ی تابستان با همراهان خود، "لئوناردو داوینچی"(۶) و "نیکولو ماکیاولی"(۷) خداحافظی کرد. نیکولو می خواست به "فلورنس"(۸) برگردد و لئوناردو به "میلان"(۹). لئوناردو از قبول حمایت "فرانسیس"(۱۰) برای چاپ آثارش حرف زده بود که به آن احتیاج داشت؛ ظاهراً فرانسیس وارث تاج و تخت فرانسه بود. هم چنین گفته بود که می خواست در" آمبویس"(۱۱) و کنار رود "لوآر"(۱۲) ساکن شود. حداقل این چیزی بود که در نامه اش به اتزیو گفت.
اتزیو با به یادآوردن خاطره ی دوستانش لبخند زد. لئوناردویی که ذهنش همیشه پُر از ایده های تازه بود، گرچه همیشه مدتی طول می کشید تا به آنها سروسامان دهد. با غم به تیغه ی پنهان فکر کرد که در نبرد و هنگام کمین شکسته بود. لئوناردو (وای که چقدر دلتنگش بود!) تنها کسی بود که می شد مطمئن بود می تواند آن را تعمیر کند. اما حداقل لئوناردو طرح هایش برای وسیله ای جدید را برایش فرستاده بود؛ وسیله ای که آن را چتر نجات می خواند. اتزیو سفارش داده بود تا در رُم آن را برایش بسازند و اکنون در کوله پشتی اش بود؛ شک داشت شوالیه های معبد چیز چندانی از آن بفهمند. به محض پیداکردن فرصت، از آن استفاده می کرد.
اگر فرصتی پیدا می کرد.
افکار منفی را کنار زد.
اما کاری نبود که بتواند انجام بدهد و راهی برای فرار نبود. تا زمانی که برای بردن و اعدام کردنش نمی آمدند، نمی توانست جایی برود. باید نقشه ا ی می ریخت که آن زمان چیکار کند. تصور کرد که مانند همیشه باید فلبداهه عمل کند. سعی کرد تا آن موقع استراحتی به بدنش بدهد. بدنش هنوز آماده و چالاک بود، قبل از سفر با تمریناتی سخت خود را آماده و سفر هم او را آبدیده کرده بود. اما حتی در چنین شرایطی هم خوشحال بود که بعد از مبارزه، فرصتی برای استراحت دارد.
***
همه اش با یک نامه شروع شد.
اتزیو تحت نظر خیراندیش پاپ "ژولیوس دوم"(۱۳) که به او در براندازی خاندان بورجا کمک کرده بود، انجمن برادری اسسین ها را در رُم از نو ساخت و مرکز فرماندهی اش را آنجا قرار داد.
مدتی کوتاه از شوالیه های معبد خبری نبود و اتزیو انجام عملیات ها را به دستان توانای خواهرش، " کلودیا"(۱۴) سپرد؛ اما اسسین ها آگاه و هوشیار ماندند. می دانستند که شوالیه های معبد مخفیانه در جایی دیگر درحال تجدید قوا و ساماندهی نیروهایشان هستند. شوالیه های معبد تا زمان به دست آوردن ابزار موردنیاز برای کنترل جهان براساس اصول پلیدشان، آرام نمی گرفتند.
فعلاً زخمی بودند اما جانور نمرده بود.
اتزیو از این موضوع که "سیب عدن"(۱۵) در اعماق سرداب های زیر کلیسای سن نیکولا در " کارچره"(۱۶) مدفون و پنهان بود، احساس آرامش خاطر و رضایت می کرد و این موضوع مهم را تنها با ماکیاولی و لئوناردو در میان گذاشته بود. سیب عدنی که در اختیارش بود و در نبرد بر سر تصاحبش، ویرانی و خرابی بسیاری به بار آورده بود. سیب در اتاقی مهروموم شده قرار داشت که با نقوش مقدس انجمن برادری نشانه گذاری کرده بودند و این نشانه ها را تنها یک اسسین می توانست تشخیص دهد، حال رمزگشایی شان بماند. مهمترین تکه ی عدن، شاید آن طور که اتزیو امید داشت، برای همیشه از جاه طلبی های شوالیه های معبد به دور بود.
بعد از آن بلایی که خاندان بورجا بر سر انجمن برادری آورد، چیزهای بسیاری را باید بازپس می گرفتند و سر و سامان می دادند؛ اتزیو بی آنکه شکایتی کند، خود را وقف این کار کرد، گرچه بیشتر دوست داشت در هوای آزاد باشد و فعالیت کند تا آنکه روی انبوه کاغذهای بایگانی های غبارگرفته قوز کند. این کار بیشتر به منشی فقید پدرش، "جولیو"(۱۷) یا ماکیاولیِ خوره ی کتاب می آمد؛ اما این روزها ماکیاولی سرگرم فرماندهی شبه نظامیان فلورنسی بود و مدت زیادی از مرگ جولیو می گذشت.
با این حال اتزیو فکر کرد که اگر این وظیفه ی ناخوش آیند را به عهده نگرفته بود، هیچ وقت آن نامه را پیدا نمی کرد و اگر فرد دیگری آن را می یافت، ممکن نبود بتواند اهمیتش را حدس بزند.
نامه ای که در خورجینِ چرمیِ چروکیده یافته بود، از پدر اتزیو، "جووانی"(۱۸) بود به برادرش "ماریو"(۱۹)، مردی که سه دهه ی پیش به اتزیو اصول مبارزه را آموزش و او را وارد انجمن برادری کرده بود. ماریو. اتزیو با یادآوری خاطره اش به خود پیچید. ماریویی که بی رحمانه و بزدلانه به دست "سزار بورجا"(۲۰) در آستانه ی نبرد "مونته ریجیونی"(۲۱) کشته شد.
خیلی وقت پیش انتقام ماریو را گرفته بود اما نامه ای که اتزیو پیدا کرد، فصلی جدید برایش گشود و محتویاتش فرصت ماموریتی تازه به او داد. سال ۱۵۰۹، هنگامی که تازه پنجاه سالش شده بود، آن را یافت؛ می دانست فرصت ماموریت های تازه به ندرت به سراغ مردی به سن و سال او می آمد. گذشته از آن، نامه به او امید و وظیفه ای می داد تا دروازه های فرصت را برای همیشه به روی شوالیه های معبد ببندد.

عمارت اودیتوره
"فیرنزه"(۲۲)
پنجم فوریه ی هزار و چهارصد و پنجاه و هشت
برادر عزیزم
قوای مخالف ما درحال قدرت گرفتن هستند و مردی در رُم هست که کنترل دشمنانمان را به دست گرفته. احتمالاً او قدرتمندترین فردی ست که تابه حال با او مقابله کرده ایم. به همین خاطر، با نشان فوق محرمانه، اطلاعات زیر را برایت افشا می کنم. اگر سرنوشت بلایی به سرم آورد، مطمئن شو (حتی اگر لازم شده به قیمت جانت) که این اطلاعات هیچ وقت به دست دشمنانمان نمی افتد.
همان طور که می دانی، در سوریه قلعه ای هست به نام مصیف که زمانی مقر انجمن برادری مان بود. بیش از دویست سال پیش، مرشدمان" الطائر ابن لا احد"(۲۳)، بزرگ ترین استاد فرقه مان، در اعماق قلعه کتابخانه ای بنا نهاد.
دیگر بیش از این نمی گویم. احتیاط حکم می کند هرچیز دیگری که در این مورد باید به تو بگویم، رودررو گفته و هیچ گاه نوشته نشود.
این موضوع کاوشی ست که دلم می خواست خودم کامل کنم اما دیگر مجالی نمانده. دشمنانمان بر ما هجوم می آورند و فرصت برای کاری غیر از دفاع از خود نداریم.

برادرت، جووانی اودیتوره

همراه نامه تکه کاغذ دیگری بود، متنی که واضح بود با دست خط پدرش نوشته شده، ترجمه ی متنی بسیار قدیمی تر که روی پوستینه نوشته و آنجا کنارش بود. پوستینه با صفحات کدکس اصلی که اتزیو و همراهانش حدود سی سال پیش یافته بودند، تطابق می کرد. روی تکه ی کاغذ نوشته بود:

چندین روز را با شئ کهن سر کرده ام. یا چند هفته بوده؟ یا که چند ماه؟ دیگران گاه و بی گاه می آیند و خوراکی چند می آورند و مصاحبم می شوند؛ ولی گرچه در قلب خویش می دانم باید به این تحقیقات شوم خاتمه دهم، از سر گرفتن وظایف معمولم هر روز بیشتر از دیروز برایم دشوار می شود. "مالک"(۲۴) پشتیبانم است، با این حال صدایش دوباره سرزنشم می کند. با این وجود کارم باید ادامه یابد. باید سیب عدن را درک کنم. طرز کارش، ساده و حتی پیش پا افتاده است: سلطه، کنترل. اما فرآیند... شیوه و روشی که به کار می برد... اینها شگفت آورند. وسوسه ی مجسم است. به آنانی که تسلیم درخشش می شود، هرآنچه در دل دارند وعده می دهد و در عوض تنها یک چیز می طلبد: فرمانبرداری تام و مطلق. واقعاً چه کسی می تواند دستِ رد به این معامله بزند؟ لحظه ی ضعفم را به یاد می آورم که حرف های المعلم اعتماد به نفسم را به لرزه درآورد. اویی که برایم مانند پدر بود، تبدیل به بزرگ ترین دشمنم شد. تنها به کوچک ترین بارقه ی تردید نیاز داشت تا با این وسیله به درون ذهنم نفوذ کند. اما من توهماتش را در هم شکستم، اعتماد به نفسم را بازیافتم و او را از این جهان بیرون کردم. خود را از چنگال اختیارش رها ساختم. اما حال از خود می پرسم که آیا حقیقت دارد؟ چرا که نومیدانه اینجا نشسته و در پی درک چیزی هستم که قصد نابودکردنش را دارم. حس می کنم چیزی بیش از فقط یک سلاح و ابزاری برای بازی دادن ذهن آدمیزاد است. یا که واقعاً همین است؟ شاید فقط از آنچه برایش طراحی شده پیروی می کند و آنچه بیش از همه می خواهم نشانم می دهد. دانش... همیشه در همان حاشیه است و خارج از دسترس. اشاره می کند، وعده می دهد، وسوسه می نماید...

نسخه ی خطی قدیمی همین جا به پایان می رسید و باقی اش از بین رفته بود؛ درحقیق پوستینه بر اثر گذر سالیان چنان تُرد و شکننده شده بود که با تماس دستش حاشیه ی کاغذ خُرد شد.
اتزیو چیز چندانی از متن نمی فهمید اما برخی از کلمات چنان آشنا بود که باعث شد با به یادآوردن برخی خاطرات، پوست تن و حتی سرش مورمور شود.
هنگامی که اتزیو در سلولش در برج زندان مصیف نشسته بود و غروب خورشید را شاید در آخرین روز عمرش بر روی زمین تماشا می کرد با به یادآوردنش دوباره همان حس به او دست داد.
نسخه ی خطی قدیمی را در ذهن تجسم کرد. بیش از هر چیز، این نوشته بود که او را برای سفر به شرق و مصیف مصمم کرد.
پرده ی تاریک شب به سرعت همه جا را پوشاند و آسمان به رنگ آبی لاجوردی در آمد. ستارگان شروع به چشمک زدن کردند.
افکار اتزیو بدون دلیلی مشخص به سمت جوان سفیدپوش رفت. همان مردی که در خلسه ی هنگام نبرد دیده بود. مردی که همچون یک رویا به شکلی اسرارآمیز ظاهر و ناپدید شد اما به گونه ای واقعی بوده و به نحوی با اتزیو ارتباط برقرار کرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب مکاشفات

بقیه کتاباش رو نمیزارید ؟؟
در 5 ماه پیش توسط ami...n24
عالییی
در 3 روز پیش توسط مجتبی