فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نهضت مخفی

کتاب نهضت مخفی
فرقه اسسین‌ها - ۳

نسخه الکترونیک کتاب نهضت مخفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نهضت مخفی

پادشاه و مردان دست راستش در یک سو ایستادند و در همان حال، محافظان باقی‌مانده حلقه‌ای به دور الطائر و دِ سابل لبخند بر لب شکل دادند. برخلاف الطائر، دِ سابل خسته‌ی نبرد نبود؛ زره به تن داشت، درحالی که تمام داشته‌ی الطائر یک ردا بود و او زخم‌ها و ضرباتی را که اسسین در نبردش برای رسیدن به اینجا متحمل شده بود، بر تن نداشت. روبرت هم این‌ها را می‌دانست. در همان حال که دستکش‌های آهنی را به دست می‌کرد و افرادی برای کمک به او در به سرکردن کلاهخودش پیش آمدند، می‌دانست که در همه‌ی موارد برتری با اوست. دِ سابل طعنه‌زنان گفت: «پس یک بار دیگه با هم روبه‌رو می‌شیم. بذار امید داشته باشیم این بار بهتر بجنگی.» الطائر شمشیرش را بالا آورد و گفت: «من اون مردی نیستم که درون معبد دیدی.» تندر نبرد مهیب ارصوف بسیار دور به نظر می‌رسید؛ دنیایش محدود به همین حلقه شده بود. فقط او بود و دِ سابل. دِ سابل گفت: «به چشمانم همون می‌آی.» شمشیرش را بلند و به الطائر اشاره کرد. در پاسخ اسسین هم چنین کرد. ایستادند، روبرت دِ سابل وزنش را روی پای عقب انداخت و آشکارا انتظار داشت اول الطائر پیش بیاید. اما اسسین اولین غافلگیری دوئل را انجام داد؛ بی‌حرکت ماند و درعوض منتظر حمله‌ی دِ سابل ایستاد. الطائر گفت: «ظاهر می‌تونه گمراه‌کننده باشه.» دِ سابل با لبخندی یک‌وری گفت: «درسته، درسته.» و ثانیه‌ای بعد حمله کرد و ضربه‌ای مهلک با شمشیرش زد. اسسین جلوی ضربه را گرفت و نزدیک بود و نیرویش شمشیر را از دستش جدا کند اما خود را کنار کشید، به یک سمت جست و در همان حین تلاش کرد راهی به درون گارد دِ سابل پیدا کند. شمشیر عریض شوالیه‌ی معبد سه‌برابر تیغه‌ی الطائر وزن داشت و گرچه شوالیه‌ها‌ به خاطر مهارت شمشیرزنی و قدرتی همتراز آن مشهور بودند، نمی‌شد از کند بودن شمشیرشان چشم پوشید. ممکن بود حملات دِ سابل ویرانگرتر باشد اما چالاکی الطائر را نداشت. این‌طور بود که الطائر می‌توانست او را شکست بدهد. دفعه‌ی قبل اشتباهش این بود که گذاشت دِ سابل از برتری خود استفاده کند. حال قدرتش این بود که آن‌ها را از او دریغ کند. دِ سابل با همان اعتماد به نفس به جلو شتافت. «خیلی زود این دوئل تموم می‌شه و مصیف سقوط می‌کنه.» شمشیرش سوت‌کشان از بغل گوش الطائر گذشت. اسسین پاسخ داد: «برادرانم از اون‌چه فکر می‌کنی قوی‌ترن.»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نهضت مخفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل چهارم

۲۰ ژوئن ۱۲۵۷

امروز صبح در حالی که مافه ئو شانه هایم را تکان می داد از خواب بیدار شدم؛ باید اضافه کنم آن قدر هم ملایم نبود. درهرحال، این اصرار و پافشاری به خاطر علاقه اش به داستانم بود. حداقل برای آن باید قدردان باشم.
گفت: «خُب؟»
«خُب که چی؟» اگر کسل به نظر می رسیدم، به این خاطر بود که خواب آلود بودم.
- خُب برای احمد چه اتفاقی افتاد؟
- برادر، اینو مدتی بعد تر فهمیدم.
- خُب تعریف کن.
در همان حال که روی تخت می نشستم، کمی به موضوع فکر کردم. سرانجام گفتم: «فکرمی کنم بهتر باشه داستان ها رو همون طور که به من گفته، برات بگم. الطائر با وجود سن و سالش، داستانگوی ماهریه. به نظرم باید به شرح روایتش وفادار باشم. اون چه دیروز بهت گفتم، بیشتر شامل اولین ملاقاتمون با همدیگه می شد. این اتفاق زمانی افتاد که اون تنها یازده سال داشت.»
مافه ئو به فکر فرو رفت. «چه ضربه ی روحی بدی برای یه کودک. مادرش چی؟»
- سر زا رفت.
- الطائر در یازده سالگی یتیم شد؟
- درسته.
- چه اتفاقی برای اون افتاد؟
- خُب، می دونی چی شد. در برجش نشست و...
- نه، منظورم اینه که بعد براش چه اتفاقی افتاد؟
- برای اونم باید صبر کنی، برادر. دفعه ی بعدی که الطائر رو دیدم، داستانش رو پونزده سال به جلو برد، به روزی که توی دخمه های تاریک و نمور زیر اورشلیم می خزید...
***
سال ۱۱۹۱ بود و بیش از سه سال از زمان تسخیر اورشلیم به دست صلاح الدین و شرقیونش می گذشت. در پاسخ، مسیحیان دندان تیز کردند، با بی قراری پای بر زمین کوفتند و از مردم مالیات گرفتند تا بودجه ی لازم را برای سومین جنگ صلیبی فراهم آورند؛ باری دیگر، مردانی ملبس به زره در سرزمین مقدس جولان داده و شهرهایش را به محاصره نشستند.
پادشاه انگلیس "ریچارد"(۱۲)، همانی که او را شیردل می خواندند- و به همان اندازه ی شجاعتش، بی رحم هم بود- تازگی "عکا"(۱۳) را به تسخیر درآورده بود، اما بزرگ ترین آرزویش باز پس گیری اورشلیم و مکانی مقدس بود. و هیچ کجای اورشلیم مقدس تر از قدس شریف و خرابه های معبد سلیمان نبود؛ الطائر، مالک و قادر نیز به همان سمت می خزیدند.
سریع اما پنهانی حرکت می کردند، به کناره های تونل می چسبیدند، چکمه های نرمشان به زحمت ماسه ها را به هم می زد. الطائر در جلو بود، مالک و قادر چند قدمی عقب تر، تمامی حواسشان متوجه اطراف بود و به هنگام نزدیک شدن به تپه، ضربان قلبشان شدت گرفت. دخمه ها هزاران سال قدمت داشتند و اثر تک تک سال ها در آن ها نمایان بود؛ الطائر می توانست ماسه و گرد و غبار را ببیند که از تیرک های چوبی بی ثبات و لق می ریخت، زیر پایشان نیز زمین نرم و ماسه ها از قطرات آبی که به شکلی منظم از بالا چکه می کرد، خیس بود؛ نهری در آن نزدیکی وجود داشت. هوا سنگین و آکنده از بوی نامطبوع سولفور بود که از فانوس های قیرآلود روی دیوارها برمی خاست.
نخست الطائر صدای کشیش را شنید. البته که اولین نفر بود. او رهبر بود، اسسینِ استاد؛ مهارت هایش شگرف تر و حواسش تیزتر بود. ایستاد. دستی به گوشش زد، بعد آن را بالا گرفت، هر سه ساکت ایستادند، انگار که مُرده باشند. وقتی به عقب نگاه کرد، آن دو منتظر دستور بعدی اش بودند. چشمان قادر از انتظار می درخشید و چشمان مالک، هوشیار و سوزان بود.
هر سه نفس هایشان را حبس کردند. آب در اطرافشان چکه می کرد و الطائر، مشتاقانه به نجواهای کشیش گوش می داد.
زهد دروغین یکی از "معبدیون"(۱۴).
الطائر دستش را پشت سرش برد و با تکان مچ دستش، تیغه اش را به کار انداخت، حرکت آشنای مکانیزم دور انگشت کوچکش را احساس کرد. همیشه به تیغه اش رسیدگی می کرد، از همین رو صدایی که به هنگام بیرون آمدن ایجاد می کرد، به زحمت شنیده می شد؛ صرفاً جهت اطمینان آن را با صدای قطرات آب هماهنگ کرد.

چک... چک... ویژ.

دستانش را جلو آورد و تیغه ی دست چپش، تشنه برای خون، در نور سوسو زن مشعل ها درخشید.
الطائر سپس به دیوار تونل چسبید و خیلی آهسته و پنهانی جلو رفت، از پیچ کوچکی گذشت و توانست کشیش را که در تونل زانو زده بود، ببیند. ردای معبدیون را به تن داشت که یعنی عده ی بیشتری در پیش رو و احتمالاً در خرابه های معبد حضور داشتند. بی شک در جستجوی گنج شان بودند.
تپش قلبش تندتر شد. همان طور بود که فکرش را می کرد. فکر نمی کرد که بودن شهر تحت اختیار صلاح الدین، "صلیبیون سرخپوش"(۱۵) را متوقف کند. آن ها هم کاری در معبد داشتند. چه کاری؟ الطائر مصمم بود بفهمد اما نخست...
اول باید ترتیب کشیش را می دادند.
خم شد و پشت مرد نشسته بر زمین رفت که بی خبر از مرگ زودهنگامش، مشغول نیایش بود. الطائر وزنش را روی پای جلویش انداخت، زانویش را اندکی خم کرد، تیغه را بالا، دستش را عقب برد و آماده ی وارد کردن ضربه شد.
مالک از پشت سرش گفت: «صبر کن! باید راه دیگه ای باشه... شاید نیازی نباشه بمیره.»
الطائر نادیده اش گرفت. با حرکتی روان و چابک شانه ی کشیش را با دست راست چسبید و با دست چپ، نوک تیغه را در پشت گردنش فرو کرد، فاصله ی میان جمجمه و مهره ی اول را درید و نخاعش را قطع کرد.
کشیش مجالی برای فریاد زدن نداشت: مرگ تقریباً آنی بود. تقریباً. بدنش منقبض و دچار تشنج شد اما الطائر محکم نگهش داشت، انگشتش را روی شریانش گذاشت و احساس کرد جانش ذره ذره بیرون می رود. بدنش، آهسته آرام گرفت و الطائر گذاشت تا بی صدا روی زمین بیفتد. جنازه همانجا و درمیان حوضچه ای از خون پاشیده روی ماسه ها، دراز به دراز افتاد.
سریع و بی صدا بود. اما الطائر هنگامی که تیغه را به حالت اولش باز گرداند، طرز نگاه مالک و اتهام درون چشمانش را دید. جلوی پوزخندش را به ضعف مالک گرفت. از سوی دیگر، برادر مالک، قادر، با آمیخته ای از حیرت و تحسین به جنازه ی کشیش نگاه می کرد.
با اشتیاق فراوان گفت: «قتلی تمیز و عالی. اقبال همراه تیغه ات باد.»
الطائر لاف زد: «اقبال نه، مهارت. کمی دیگه نگاه کنی، ممکنه چیزی یاد بگیری.»
هنگام گفتن این حرف، با دقت مالک را نگاه کرد و چشمان اسسین را دید که خشمگینانه برق زد. بی شک از حسادت احترام قادر به الطائر بود.
با برگشتن مالک به سمت برادرش، شکی در آن نبود. «درسته. به تو خواهد آموخت که چطور تمام آموزه های استاد رو نادیده بگیری.»
الطائر پوزخندی دیگر زد. «و تو چطور انجامش می دادی؟»
- توجهی به سمت خودمون جلب نمی کردم. جونِ یک بی گناه رو نمی گرفتم.
الطائر آه کشید. «مهم نیست چطور وظیفه مون رو به پایان برسونیم، فقط انجامش مهمه.»
مالک خواست بگوید: «اما این راهش نیست...»
الطائر نگاهی خیره به او انداخت. «راه من بهتره.»
دو مرد چند لحظه ای به یکدیگر خیره شدند. حتی در تونل نمناک و سرد و مرطوب هم الطائر می توانست گستاخی و تنفر را در چشمان مالک ببیند. می دانست باید مراقب چنین نگاهی باشد. انگار که مالک جوان، در انتظار دشمنی بود.
اما اگر مالک نقشه ای برای تصاحب جایگاه الطائر داشت، بی شک به نتیجه رسید که اکنون زمان مناسب برای عملی کردن نقشه اش نیست. گفت: «من جلوتر می رم. سعی کن بیشتر از این مایه سرافکندگی مون نشی.»
هنگامی که مالک جلوتر رفت و تونل را به سمت معبد در پیش گرفت، الطائر به این نتیجه رسید که فعلاً هرگونه مجازات برای این نافرمانی باید به تعویق بیفتد.
قادر رفتنش را تماشا و بعد رو به الطائر کرد. پرسید: «ماموریت مون چیه؟ برادرم جز این که برای دعوت شدن باید افتخار کنم، چیز دیگه ای به من نمی گه.»
الطائر جوانک مشتاق را نگاه کرد. «استاد مطمئنه که معبدیون چیزی در زیر قدس شریف پیدا کردن.»
از دهان قادر پرید که: «گنج؟»
- نمی دونم. تنها چیزی که اهمیت داره اینه که این موضوع برای استاد مهمه، وگرنه ازم نمی خواست تا برم به دستش بیارم.
قادر سرش را تکان داد و با اشاره ی دستش از طرف الطائر، برای پیوستن به برادر شتافت و الطائر را در میان تونل تنها گذاشت. متفکرانه به جنازه ی کشیش نگاه کرد که روی ماسه ها دور سرش هاله ای از خون بود. شاید مالک درست می گفت. راه های دیگری هم برای ساکت کردن کشیش بود، نیازی نبود بمیرد. اما الطائر او را کشته بود، چون...
چون می توانست.
چون او الطائر ابن لا احد بود، فرزند یک اسسین. استادترین و باتجربه ترین اسسین های فرقه. یک اسسین استاد.
راه افتاد، به گودالی رسید که مه در اعماقش معلق بود، به آسانی روی اولین ستون پرید، به نرمی فرود آمد، مانند گربه خم شد؛ یکنواخت نفس می کشید و از قدرت و آمادگی بدنی اش لذت می برد.
یکی یکی روی ستون های بعدی پرید و درنهایت، به جایی رسید که مالک و قادر در انتظارش ایستاده بودند. اما به جای توجه به آن ها، دوان دوان از کنارشان گذشت، صدای پایش مانند نجوایی بر زمین بود و قدم هایش به زحمت ماسه ها را بر هم می زد. پیش رویش نردبانی بود که به تاخت، سریع و بی صدا، از آن بالا رفت و تنها هناگمی که به بالایش رسید، سرعتش را کم کرد. ایستاد، گوش داد و هوا را بو کشید.
بعد، خیلی آهسته، سرش را بالا برد و تالاری باشکوه دید؛ در آنجا، همان طور که انتظار داشت، نگهبانی پشت به او ایستاده بود که جامه ی معبدیون را به تن داشت: پیش سینه ی بالشتکی، ساق بند، زره، شمشیری به کمر. الطائر، ساکن و بی حرکت، برای لحظه ای او را برانداز کرد و حالت ایستادن و خمیدگی شانه هایش را از نظر گذراند. خوب بود. نگهبان خسته و گیج بود و ساکت کردنش راحت.
الطائر آهسته خود را تا روی زمین بالا کشید و برای لحظه ای همانجا دولا ماند. نفسش را منظم کرد و با دقت شوالیه معبدی را نگاه کرد، بعد به پشتش رفت، کمر صاف کرد و دستانش را بالا برد: دست چپ همچون یک پنجه؛ دست راست آماده ی پیش رفتن و ساکت کردن نگهبان.
مچ دستش را برای بیرون آوردن تیغه تکانی داد، سپس به محض بیرون آمدنش، آن را در ستون فقرات نگهبان فرود آورد؛ با دست راست فریاد مرد را خفه کرد.
برای لحظه ای در همان هم آغوشی خوفناک و مرگ آلود ایستادند، الطائر احساس مورمور ناشی از آخرین فریاد خفه ی قربانی اش را در کف دستش احساس کرد. سپس بدن نگهبان دولا شد و الطائر باملایمت آن را روی زمین گذاشت، خم شد تا پلک هایش را ببندد. الطائر به هنگام بلندشدن و پیوستن به مالک و قادر در هنگام گذر از زیر طاق بدون نگهبان، اندیشید که برای خطایش در هنگام دیدبانی، مجازاتی سخت کشیده بود.
بعد از گذر از زیر طاق، خود را در طبقه ی فوقانی تالاری وسیع یافتند؛ الطائر لحظه ای همانجا ایستاد و ناگهان احساس بهت و ترس او را فرا گرفت. این خرابه های معبد افسانه ای سلیمان بود که می گفتند در سال ۹۶۰ پیش از میلاد، به دست سلیمان ساخته شده است. اگر حدس الطائر درست بود،اکنون داشتند به مهم ترین بخش معبد نگاه می کردند؛ "قدس الاقداس"(۱۶).
نوشته های قدیمی می گفتند که دیوارهای قدس الاقداس پوشیده از چوب سرو، " کروبیان"(۱۷) تراشیده شده، درختان نخل و گل های شکفته مزین به طلا بود؛ اما حال معبد تنها جلوه ای از شکوه سابقش را داشت. از چوب های مزین، کروبیان و پرداخت های طلا خبری نبود؛ الطائر نمی دانست کجا هستند، گرچه شکی نداشت که معبدیون در این امر بی تقصیر نیستند. با این وجود، این مکان حتی عاری از طلاکاری هایش نیز محلی محترم و مقدس بود و الطائر، خلاف میلش، دریافت که از دیدنش آکنده از شگفتی و حیرت شده است.
در پشت سر، دو همراهش حتی مبهوت تر و شگفت زده تر بودند.
مالک به طرف دیگر تالار اشاره کرد و گفت: «اونجا... اون باید تابوت باشه!»
نفس قادر نیز از دیدنش بند آمد. «تابوت عهد!»
الطائر به خودش آمد، نگاهی انداخت و دو مرد را دید که مانند تاجرانی ابله که مبهوت جواهرات درخشان باشند، همان طور آنجا ایستاده بودند.«تابوت عهد؟!»
با لحنی سرزنشگر گفت: «ابله نباشین. چنین چیزی وجود نداره، فقط یه افسانه ست.» اما با نگاه به آن، اطمینانش کمتر می شد. بی شک جعبه تمام ویژگی های تابوت افسانه ای را داشت. همانی بود که پیامبران همیشه توصیف می کردند: کاملاً پوشیده از طلا، دری طلایی مزین به کروبیان و حلقه هایی برای جا دادن دسته برای حملش. الطائر متوجه شد چیزی درموردش وجود داشت. هاله ای آن را فرا گرفته بود...
چشمانش را از آن گرفت. باید به مسائل مهم تری رسیدگی می کرد، مثلاً مردانی که تازه وارد طبقه ی زیرین شده بودند و چکمه هایشان روی آن چه که زمانی کفی از چوب صنوبر و حالا تنها سنگی برهنه بود، خش خش می کرد. معبدیون بودند، فرمانده شان بلندبلند مشغول صدور دستوراتی بود.
داشت به آن ها می گفت: «می خوام پیش از طلوع آفتاب از دروازه رد شده باشه.» شکی نبود که داشت به تابوت اشاره می کرد. «هرچه زودتر به دستش بیاریم، زودتر می تونیم به سراغ اون شغال های مصیف بریم.»
لهجه ای فرانسوی داشت و هنگامی که قدم به زیر نور گذاشت، شنل خاصش را دیدند، شنلی که متعلق به استاد بزرگ معبدیون بود.
الطائر گفت: «"روبرت دِ سابل"(۱۸). جونش مال منه.»
مالک با خشم بر او تاخت: «نه. از ما خواستن گنج رو بازپس بگیریم و تنها درصورت لزوم با روبرت برخورد کنیم.»
الطائر، خسته از لجبازی مداوم مالک، به سمتش برگشت و خشمگینانه غرید: «اون بینِ ما و گنج وایساده. من می گم که لازمه.»
مالک اصرار ورزید: «الطائر، محتاط باش.»
- منظورت بزدلیه . اون مرد بزرگ ترین دشمن مونه و الان فرصتی داریم تا از دستش خلاص شیم.
با این وجود مالک به بحثش ادامه داد: «تا اینجا دو تا از آموزه های کیش مون رو شکستی. حالا می خوای سومی رو هم بشکنی. انجمن برادری رو به خطر ننداز.»
در نهایت الطائر تشر زد: «در لقب و توانایی، من مافوقتم. باید بدونی که نباید منو زیر سوال ببری.» و با این حرف برگشت، به سرعت از نردبان نخست تا ایوان زیرین پایین و بعد به طبقه ی همکف رفت و در آنجا با اطمینان و اعتماد به نفس، به سمت دسته ی شوالیه ها حرکت کرد.
او را دیدند و برگشتند تا با او رودر رو شوند، دستانشان به سمت قبضه ی شمشیرها رفت، صورتشان مصمم بود. الطائر می دانست که او را به دقت زیر نظر دارند، اسسین را به هنگام حرکت در طول تالار نگاه می کردند که صورتش زیر باشلق پنهان، ردا و شال سرخش در اطرافش در اهتزاز، شمشیر پهلویش و دسته ی شمشیرهای کوتاه از روی شانه ی راستش نمایان بود. حس وحشتی را که داشتند احساس می کرد.
او هم به نوبه ی خودش آن ها را نگاه و در ذهن، هرکدام را ارزیابی می کرد: کدامشان شمشیرزنی راست دست بود، کدام با دست چپ مبارزه می کرد؛ کدام چالاک و کدامشان متکی به قدرتش بود، در همین حال، توجهی خاص معطوف رهبرشان کرده بود.
روبرت دِ سابل بزرگ جثه ترین آن ها بود و قدرتمندترینشان. سرش را تراشیده و در صورتش، شیار سال ها تجربه حک شده بود و تک تکشان به افسانه اش می افزود، افسانه ای که او را به خاطر مهارتش در کار با شمشیر ش و هم چنین، شقاوت و بی رحمی اش شوالیه ای مشهور معرفی می کرد؛ الطائر چیزی را خوب می دانست: از میان مردان حاضر، خطرناک ترین بود و نخست، باید او را از میان برمی داشت.
شنید که قادر و مالک، به دنبالش از روی نردبان پایین پریدند، برگشت و نگاهی به آن ها انداخت؛ قادر با اضطراب آب دهانش را قورت داد، چشمان مالک از ناخرسندی می درخشید. معبدیون با دیدن دو اسسین دیگر، بیشتر گوش به زنگ شدند، حال تعدادشان متوازن تر بود. چهار نفر شان دِ سابل را احاطه کردند، تک تک شان گوش به زنگ بودند و هوا، آکنده از وحشت و دلهره.
الطائر، هنگامی که به اندازه ی کافی به پنج شوالیه نزدیک شد، فریاد زد: «دست نگه دارید، معبدیون.» دِ سابل را مورد خطاب قرار داد که با لبخندی باریک بر لب ایستاده و دستانش در پهلویش آرام گرفته بود. نه مثل همراهانش که آماده ی نبرد بودند، بلکه آسوده، انگار که حضور سه اسسین چندان اهمیتی برایش نداشت. الطائر کاری می کرد تاوان این نخوت و غرورش را بدهد. افزود: «شما تنها افرادی نیستید که اینجا کار دارن.»
دو مرد یکدیگر را سبک و سنگین کردند. الطائر دست راستش را حرکت داد، انگار که آماده ی بیرون آوردن دسته ی شمشیر از درون کمربندش باشد، می خواست حواس دِ سابل را همانجا نگه دارد، در حالی که مرگ دراصل خیلی آهسته و آرام از سمت چپش می خزید. تصمیمش را گرفت، بله. گارد راستش را منحرف کن، از سمت چپ ضربه بزن. از شر روبرت دِ سابل که خلاص می شد، مردانش فرار می کردند و اسسین ها را آزاد می گذاشتند تا گنج را به چنگ آورند. همه درمورد پیروزی بزرگ الطائر بر استاد بزرگ معبدیون صحبت می کردند. مالک- همان ترسو- ساکت و برادرش بار دیگر حیران خواهد شد؛ به هنگام بازگشت به مصیف نیز افراد فرقه، ستایش اش می کردند؛ المعلم شخصاً از او قدردانی می کرد و راه الطائر به سوی مقام استادی مستحکم می شد.
الطائر به چشمان حریفش نگاه کرد. به شکلی ناملموس دست چپش را کشید و قوه ی تیغه را آزمود. آماده بود.
دِ سابل با همان لبخند خونسردش پرسید: «اونوقت چی می خوای؟»
الطائر فقط گفت: «خون.» و یورش برد.
با سرعتی غیرانسانی به سمت دِ سابل پرید، در همان حال با حرکت مچش تیغه را به کار انداخت، با دست راست حرکتی انحرافی انجام داد و با همان سرعت و مرگباری یک کبرا، با دست چپ ضربه زد.
اما استاد بزرگ معبدیون، بیش از آن چه انتظار داشت چالاک و زیرک بود. گویی که کاملاً با آسانی اسسین را در میانه ی حمله گرفت، الطائر، ناتوان از حرکت، در میانه ی راه بازماند و ناگهان- با وحشت- خود را درمانده یافت.
و در همان لحظه، الطائر متوجه شد مرتکب اشتباهی بزرگ شده است؛ اشتباهی مرگبار. در همان لحظه دانست این دِ سابل نبود که دچار نخوت و تکبر بود: خودش بود. ناگهان دیگر احساس نمی کرد الطائر اسسین استاد است. احساس کودکی ضعیف و نحیف را داشت. بدتر از آن، کودکی لاف زن.
دست وپازنان تقلا کرد و دریافت به زحمت می تواند حرکتی کند، دِ سابل به راحتی او را نگه داشته بود. با فکر کردن به مالک و قادر که به زانو درآمدنش را می دیدند، تیر تیزی از شرم احساس کرد. دست دِ سابل گلویش را فشرد و هنگامی که شوالیه ی معبد صورتش را به سمت صورتش می آورد، دریافت برای تنفس به تقلا افتاده است. رگی در پیشانی اش تپیدن گرفت.
- اسسین، نمی دونی خودت رو قاطی چه کاری می کنی. تنها به این دلیل از جونت می گذرم که پیش سرورت برگردی و پیامی برسونی: بیت المقدس از دست رفته. باید همین حالا، تا زمانی که فرصت داره فرار کنه. اگر بمونین، همه تون خواهید مُرد.
الطائر به حالت خفگی افتاد و کلماتی نامفهوم از دهانش خارج شد، حاشیه ی دیدش کم کم محو می شد و هنگامی که دِ سابل، گویی که نوزادی تازه متولدشده در دست داشته باشد، او را به سمت دیوار پشتی معبد پرتاب کرد، داشت با بی هوشی دست و پنجه نرم می کرد. الطائر از میان دیوار سنگی باستانی گذشت و به درون دهلیز پرتاب شد، برای لحظه ای همانجا دراز به دراز افتاد؛ صدای فرو افتادن تیرک ها و ستون های عظیم تالار را می شنید. به بالا نگاه کرد و دید ورودی اش به معبد مسدود شده بود.
از سوی دیگر فریادهایی را شنید، دِ سابل نعره می زد: «افراد. مسلح بشین. اسسین ها رو بکشین!» به زحمت روی پاهایش ایستاد و به سمت لاشه سنگ ها دوید، تلاش کرد راهی از میانشان پیدا کند. شرم و ناتوانی درونش می جوشید، نعره های مالک و قادر را شنید، فریادهای دم مرگشان را و سرانجام، با سری فروافتاده، برگشت و راهش را به خارج از معبد و برای سفر به مصیف گشود... تا خبر را به سرور برساند.
خبر شکستش را. که او، الطائر کبیر، برای خود و فرقه شرم و رسوایی به بار آورده بود.
هنگامی که سرانجام از دل قدس شریف بیرون آمد، زیر آفتاب درخشان و به اورشلیمی لبالب انباشته از زندگی قدم گذاشت. اما الطائر هیچ گاه تا این حد احساس تنهایی نکرده بود.

فصل پنجم

الطائر پس از پنج روز سواری جانکاه به مصیف رسید. در طول سفر، زمانی بیش از اندازه ی لازم را برای اندیشیدن در مورد شکستش داشت. و به این گونه با دلی سنگین و غمگین به دروازه ها رسید، نگهبان ها او را به داخل شهر راه دادند و راهش را به سوی اصطبل ها پیش گرفت.
پیاده شد و احساس کرد ماهیچه های گرفته اش بالاخره آرام گرفتند؛ اسبش را به دست میرآخور داد، سپس کنار چاه ایستاد تا اندکی آب بردارد، نخست مزه مزه چشید، بعد جرعه جرعه و در نهایت آب را بر خود پاشید و با شادمانی غبار راه از چهره اش شست. با این حال هنوز سختی سفر را در بدنش احساس می کرد. جامه هایش سیاه و کثیف بود و مشتاقانه انتظار شستنشان را در آب های مواج مصیف و پنهان در تورفتگی پرتگاه می‎کشید. همه ی چیزی که آرزویش را داشت، خلوت و تنهایی بود.
هنگامی که در حاشیه ی روستا راهش را پیدا می کرد، نگاهش به سمت بلندی ها کشیده شد؛ از آخورها و بازار پرهیاهو گذشت و به راه پُر پیچ و خمی رسید که به استحکامات دفاعی برج اسسین ها منتهی می شد. اینجا بود که اعضای فرقه تحت رهبری المعلم تعلیم می دیدند و زندگی می کردند؛ اقامتگاه خود المعلم در میان "برج های بیزانسی"(۱۹) قلعه بود. اغلب او را غرق تفکر و در حالی که از پنجره ی برجش به بیرون خیره شده بود، می دیدند؛ حال نیز الطائر او را در همانجا تصور کرد که از بالا به روستا می نگریست. همان روستایی که پُر از زندگی بود، از نور آفتاب می درخشید و صدای دادوستد در آن بلند بود. همان روستایی که ده روز پیش، الطائر به همراه مالک و قادر، آن را به مقصد اورشلیم ترک کردند و تصمیم داشتند همچون قهرمانانی پیروز به آن بازگردند.
هیچ گاه- نه حتی در سیاه ترین تصوراتش هم- شکست را پیش بینی نکرده بود، با این حال...
هنگام گذر از بازارگاه آفتاب خورده، اسسینی به او درود فرستاد؛ خودش را جمع و جور کرد، شانه هایش را عقب داد و سرش را بالا گرفت، تلاش کرد تا از درونش اسسین بزرگی را فرا بخواند که مصیف را ترک کرده ، نه ابله تهی دستی که بازگشته بود.
رئوف بود، دل الطائر با دیدنش فرو ریخت. از میان تمامی افرادی که ممکن بود در هنگام بازگشت به او خوش آمد بگویند، اولین نفر رئوف بود که الطائر را همچون خدایی می پرستید. به نظر می رسید مرد جوان تر انتظارش را می کشید و در کنار فواره وقت می گذراند. حال او، غافل از هاله ی شکستی که الطائر به دور خودش احساس می کرد، با چشمانی گشاد و مشتاق به او نگاه می کرد.
«الطائر... برگشتی.» صورتش می درخشید و مانند کودکی از دیدنش خوشحال بود.
الطائر آهسته سری به تایید تکان داد. پشت سر رئوف را نگاه کرد که تاجری سالخورده از چشمه نوشید و نفسی تازه کرد، سپس به زنی جوان خوش آمد گفت که کوزه ای با نقوش غزال ها در دست داشت. زن کوزه را بر دیوار دور حوضچه گذاشت و شروع به صحبت کردند؛ زن هیجان زده بود و با سر و دست اشاراتی می کرد. الطائر به آن ها حسادت می کرد. به هردویشان حسادت می ورزید.
رئوف ادامه داد: «خوشحالم که می بینم آسیبی ندیدی. ماموریتت موفقیت آمیز بود؟»
الطائر، در حالی که هنوز به آنانی که پای چشمه بودند، نگاه می کرد، سوال را نادیده گرفت و رویارویی با چشمان رئوف را دشوار یافت. سرانجام نگاهش را از آن دو گرفت و پرسید: «استاد توی برجه؟»
«آره، آره.» رئوف چپ چپ به او نگاه می کرد، انگار می خواست به گونه ای بفهمد مشکل الطائر چیست. «غرق کتاب هاشه، مثل همیشه. بی شک انتظارت رو می کِشه.»
- ممنونم، برادر.
و با این حرف، رئوف و روستاییان سرگرم صحبت در پای چشمه را پشت سر گذاشت، از میان دکه های سرپوشیده و گاری های کاه و نیمکت ها و از روی سنگفرش خیابان گذشت، تا آن که زمین خشک و خاکی شیبی تند به سمت بالا گرفت، علف های برشته زیر آفتاب تُرد و شکننده شده بود؛ تمامی راه ها منتهی به قلعه بود و باید با آن روبه رو می شد.
هیچ وقت در سایه ی قلعه چنین احساسی نداشت و دریافت دستانش را در هنگام گذر از سربالایی مشت کرده است؛ در ورودی قلعه، نگهبان ها به او خوش آمد گفتند، دستانشان روی قبضه ی شمشیرهایشان بود و چشمانشان هوشیار و دقیق.
حال به طاق نصرت بزرگی رسیده بود که راه به برج و باروی شهر داشت و بار دیگر، با دیدن کسی که می شناخت، دلش فرو ریخت: عباس.
عباس زیر مشعلی ایستاده بود که همان اندک تاریکی زیر طاق را هم فراری می داد. به سنگ سیاه خارا تکیه داده بود، سرش بدون دستار، دست هایش گره در هم و شمشیرش به کمر. الطائر ایستاد و برای یکی، دو لحظه ، دو مرد در میان روستاییانی که غافل از شعله ورشدن دوباره ی دشمنی دیرین میان دو اسسین از کنارشان می گذشتند، یکدیگر را برانداز کردند. زمانی آن دو یکدیگر را برادر صدا می زدند؛ اما از آن دوران، زمان زیادی گذشته بود.
عباس، آهسته و تمسخرآمیز، لبخندی زد. «آه. بالاخره برگشتی.» به شکلی معنادار از روی شانه ی الطائر نگاه کرد. «بقیه کجا هستن؟ به امید این که اولین نفر باشی که برمی گرده، جلوتر اومدی؟ می دونم از تقسیم کردن افتخار بیزاری.»
الطائر پاسخ نداد.
عباس افزود: «سکوت نشانه ی رضاست.» هنوز در تلاش بود تحریکش کند و این کار را با مکاری و حیله گری یک نوجوان انجام می داد.
الطائر آه کشید: «کار بهتری برای انجام دادن نداری؟»
عباس گفت: «خبر از استاد آوردم. توی کتابخونه منتظرته.» با اشاره ی دست به الطائر گفت:«بهتره عجله کنی. شکی ندارم مشتاق بوسیدن چکمه هاشی.»
الطائر به تندی جواب داد: «اگه یه کلمه ی دیگه بگی، تیغه ام را توی گلوت فرومی کنم.»
عباس پاسخ داد: «برای این کار وقت بسیاره، برادر.»
الطائر تنه ای به او زد، از کنارش گذشت و به صحن و میدان تمرین رفت و از آنجا، به درگاه منتهی به برج المعلم. نگهبان ها سرشان را جلویش خم کردند و احترامی به او گذاشتند که یک اسسین استاد به درستی شایسته اش بود؛ درجوابشان سلامی داد و می دانست که خیلی زود- به محض آن که خبر پخش شود- از آن احترام جز خاطره ای نمی ماند.
اما نخست باید اخبار هولناک را به المعلم می رساند؛ از پله های برج به سمت اتاق المعلم بالا رفت. اتاق گرم بود و هوا آکنده از رایحه ی مطبوع و شیرین عود همیشگی. در انتهای اتاق، جایی که استاد با دستانی گره کرده بر پشت ایستاده بود، می توانست غبار رقصان را در ستون نور تابیده از پنجره ببیند. استاد و سرورش، مرشدش، مردی که بیش از همه او را ستایش می کرد.
کسی که سرافکنده اش کرده بود.
در گوشه ای، کبوترهای پیام رسان استاد، آرام در قفس خود بغ بغو می کردند و در اطرافش، کتاب ها و طومارها، هزاران سال ادبیات و آموخته های اسسین ها، در قفسه ها یا ستون هایی متزلزل و کپه های غبار گرفته، قرار داشتند. عبایی فاخر و گرانقیمت بر تن داشت و موهای بلندش روی شانه هایش ریخته بود؛ همچون همیشه غرق تفکر بود.
الطائر سکوت سنگین را شکست و گفت: «استاد.» سرش را خم کرد.
المعلم، بی هیچ حرفی برگشت و به سمت میزش رفت؛ طومارها روی کف اتاق و اطرافش ریخته و پاشیده بود. با چشمی تیزبین و درخشان الطائر را نگاه کرد. دهانش، پنهان در زیر ریش جوگندمی اش، تا زمانی که صحبت نمی کرد و شاگردش را اشارتی نمی نمود، چیزی از احساساتش بروز نمی داد. «جلو بیا. از ماموریتت برام بگو. یقین دارم گنج معبدیون رو به چنگ آوردی...»
الطائر پایین آمدن قطره ای عرق سرد از پیشانی به روی چهره اش را احساس کرد. «استاد، مشکلی پیش اومد. روبرت دِ سابل تنها نبود.»
المعلم با حرکت دست آن فکر را کنار زد. «کی کارمون طبق انتظار پیش رفته؟ توانایی مون در خو گرفتن با شرایط ازمون اون چه که هستیم، می سازه.»
- این بار... کافی نبود.
المعلم لحظه ای صرف درک واژگان الطائر کرد. از پشت میزش حرکت کرد و به هنگام صحبت، لحنش تند و تیز بود. «منظورت چیه؟»
الطائر دریافت باید کلمات را با زحمت ادا کند. «سرافکنده تون کردم.»
- گنج؟
- از دستمون رفت.
جو اتاق تغییر کرد؛ انگار پرتنش و آشوب شده باشد و آماده ی شکستن. قبل از آن که المعلم دوباره صحبت کند، وقفه ای افتاد. «و روبرت؟»
- گریخت.
واژه مانند سنگی درون فضای تیره و تار چاه افتاد.
اکنون المعلم به الطائر نزدیک تر شد. تک چشمش از خشم می درخشید و صدایش را به زحمت کنترل می کرد؛ غضبش اتاق را پُر کرد. «تو رو- بهترین نیروم رو- فرستادم تا ماموریتی مهم تر از تموم ماموریت های پیشین انجام بدی و حالا با دستی خالی و پوزش و بهونه بازگشتی؟»
- من تمام...
«صحبت نکن!» صدایش مانند شلاق بود. «کلمه ای نگو! این چیزی نیست که انتظار داشتم. باید قوای دیگری بفرستم تا...»
الطائر شروع کرد: «قسم می خورم اونو خواهم یافت... می رم و...» برای ملاقات دوباره با دِ سابل جان می داد. این بار نتیجه کاملاً فرق می کرد.
المعلم داشت اطرافش را نگاه می کرد، انگار که به یاد آورده باشد الطائر، مصیف را با دو همراه ترک کرده بود. پرسید: «مالک و قادر کجا هستن؟»
در هنگام پاسخ، قطره ی دوم عرق از شقیقه ی الطائر پایین آمد. «مردن.»
صدایی از پشت سرشان آمد: «نه، نمردن.»
المعلم و الطائر برگشتند و با شبحی روبه رو شدند.

بخش اول

فصل اول

۱۹ ژوئن ۱۲۵۷

من و "مافه ئو"(۲)در "مَصیَف"(۳)ماندیم و فعلاً هم اینجا خواهیم ماند. حداقل تا زمانی که یکی، دو- چطور بگویم؟- ابهام برطرف می شد. در این مدت به واسطه ی فرمان استاد، "الطائر ابن لا احد"(۴) مانده ایم. با وجود عذاب آوری تسلیم اختیار انتخابمان به این شکل، آن هم به رهبر فرقه که در سنین پیری تیغه ی ابهام را به همان چابکی و مهارت مرگباری می گرداند که زمانی شمشیر و خنجر به کار می برد، حداقل من از مَحرم داستان هایش بودن بهره می بردم. با این حال، مافه ئو چنین فرصتی نداشت و بی تاب شده بود. قابل درک بود. از مصیف خسته شده، از پیمودن شیب تند میان قلعه اسسین ها و ده پایین دست بیزار است و اراضی کوهستانی کوچک ترین جاذبه ای برایش ندارند. می گوید یکی از افراد خاندان "پولو"(۵) ست و خود را کاشفی جهانگرد می پندارد؛ بعد از شش ماه گذران اوقات در اینجا، اشتیاق سفر چون زنی هوس انگیز او را می خواند؛ زنی جذاب و وسوسه گر که نمی توان دست رد به سینه اش زد. اشتیاق انباشتن بادبان از باد و حرکت به سوی سرزمین های جدید و پشت کردن به مصیف را دارد.
صادقانه بگویم، ناشکیبایی اش مایه ی آزردگی ست و زندگی بی آن را ترجیح می دهد. الطائر در شرف اعلانی ست؛ می توانم احساسش کنم.
از این رو امروز گفتم: «مافه ئو، می خوام داستانی برات بگم.»
آه از رفتار این مرد. واقعاً نسبتی با یکدیگر داشتیم؟ کم کم به آن شک کردم. چرا که درعوض استقبال از چنین خبری که واقعاً سزاوارش بود، حاضرم قسم بخورم شنیدم که آهی کشید (یا شاید هم نباید نسبت به او بدبین باشم: شاید زیر این آفتاب سوزان، فقط نفسش بیرون نمی آمد) و بعد با اوقات تلخی گفت: «"نیکولو"(۶)، پیش از آن که شروع کنی، می شه به من بگی درمورد چیه؟» قضاوت با خودتان.
در هر صورت، گفتم: «سوال خیلی خوبیه، برادر.» و همان طور که سر بالایی نفس گیر را طی می کردیم، کمی در مورد مسئله فکر کردم. در بالای سرمان رخسار تیره ی ارگ بر پرتگاه سایه افکنده بود، انگار که از خود سنگ های آهکی سر بیرون آورده بود. می خواستم در فضایی مناسب داستانم را تعریف کنم و هیچ کجا درخورتر از قلعه مصیف نبود. قلعه ای باابهت با باروهای بسیار، محصور میان رودخانه های درخشان، تکیه زده بر فراز روستای پرهیاهوی پایین دست، مسکن گاهی مرتفع در "دره ی اورانتوس"(۷). وادیه ای از آرامش. یک بهشت.
سرانجام به نتیجه رسیدم که: از دانش برایت می گویم. «همون طور که می دونی، اسسین در عربی به معنای " نگهبان"هست؛ اسسین ها نگهبانان اسرارن و اسراری که ازش محافظت می کنن، درباره ی دانشه، بنابراین بله...» بی شک بسیار خرسند از خود به نظر می رسیدم. «... در مورد داناییه.»
- پس گمونم باید بگم از قبل قراری داری.
- آها؟
- نیکولو، شک نکن از چیزی خارج از مسیر مطالعاتم استقبال می کنم. با این وجود، به چیزی در راستای اون ها تمایلی ندارم.
نیشخندی زدم. «بی شک می خوای داستان هایی رو که استاد برام گفته بشنوی.»
- بستگی داره. لحن صدات از جذابیت اون کم می کنه. یادت می آد که می گفتی وقتی حرف داستان هات پیش می آد، سلیقه ام خیلی خونین می شه؟
- آره.
مافه ئو نیشخندی زد. «خُب، حق با توئه، همین طوره.»
- پس باید اینو هم بشنوی. هر چی باشه، داستان های الطائر ابن لا احد کبیرند. برادر، این داستان زندگی اونه. باور کن اتفاقاتش کم نیست و خوشحال می شی بشنوی که بیشترش خون و خونریزی رو داره.
تا به اینجا از میان بارو های پل گذشته و وارد بخش خارجی قلعه شده بودیم. از طاق دروازه و پست نگهبانی گذشتیم و به هنگام حرکت به سمت قلعه ی داخلی، دوباره از شیبی بالا رفتیم. پیش رویمان برجی بود که الطائر در آن اقامت داشت. هفته ها بود که هر روز در آنجا با او ملاقات می کردم. ساعاتی بی شمار با او می گذراندم و همان طور که با دستانی درهم گره کرده، آرنج های آرمیده بر دستی صندلی بزرگش و چشمان کهنسالش که به زحمت از زیر باشلقش پیدا بود، داستان تعریف می کرد، محصور و مجذوب او بودم. هرچه می گذشت متوجه می شدم که به دلیلی این داستان ها را برایم می گوید. به دلایلی که هنوز برایم غیرقابل درک بود، برای شنیدنشان انتخاب شده بودم.
الطائر، هنگامی که داستان نمی گفت، در میان کتاب ها و خاطراتش سیر می کرد و گاه، ساعاتی طولانی، از پنجره ی برجش به بیرون خیره می شد. اندیشیدم که حالا نیز آنجاست؛ کلاه را با انگشتم بالا کشیدم تا بر چشمانم سایه بان و به برج نگاه کنم؛ چیزی جز سنگ های آفتاب خورده ندیدم.
مافه ئو رشته ی افکارم را درید: «با اون ملاقات داریم؟»
پاسخ دادم: «نه، امروز نه.» به برجی در سمت راستمان اشاره کردم. «اونجا می ریم...»
مافه ئو ابرو درهم کشید. برج دفاعی یکی از بلندترین برج های قلعه بود و از یک سری نردبان می شد به آنجا رسید و بیشتر نردبان ها انگار نیازمند تعمیر بودند. اما من پافشاری کردم، لباسم را زیر دوال جا دادم و بعد مافه ئو را به طبقه ی اول هدایت کردم، بعد به طبقه ی بعد و درنهایت به فراز برج. از آنجا می توانستیم اطراف را ببینیم. فرسنگ ها و فرسنگ ها دشت پرفراز و نشیب؛ رودخانه هایی چون شریان زمین؛ خوشه خوشه ساختمان و خانه. به افق مصیف نگاهی انداختیم؛ از قلعه به ساختمان ها و بازارهای روستای پهناور در زیردست، حصار چوبی بخش خارجی و اصطبل ها.
مافه ئو پرسید: «چقدر ارتفاع داریم؟» انگار حالت تهوع داشت، بی شک مشت ها و ضربات باد را حس می کرد و فهمیده بود که زمین خیلی، خیلی دور است.
گفتم: «بیش از هفتاد و پنج متر. اون قدر بلند که اسسین ها به دور از تیررس کمانداران دشمن باشن اما بتونن باران تیر و از این چیزا بر سرشون بریزند.»
شکاف های اطرافمان را در همه ی جهات نشانش دادم. «از روزنه های اینجا می تونن سنگ یا روغن روی دشمنشون بریزن، با استفاده از این ها...» سکوهای چوبی سر به آسمان کشیده بودند، به سمت یکی از آن ها رفتیم، با دستانمان حفاظ های دو سمت را گرفتیم، به جلو خم شدیم و پایین را نگاه کردیم. درست در زیر پایمان، برج در لبه ی پرتگاه محو می شد و در زیرش، رودخانه ی مواج.
خون از چهره ی مافه ئو رخت بربست و قدم به فضای امن کف برج گذاشت. خندیدم و همان کار را کردم-و در خفا خوشحال بودم، حقیقتش را بگویم، خودم هم کمی احساس گیجی و تهوع داشتم.
مافه ئو پرسید: «و چرا منو به این بالا آوردی؟»
گفتم: «به چند دلیل. چون از اینجاس که داستانم شروع می شه. هم چنین اینجا بود که برای نخستین بار دید بان نیروهای مهاجم رو رویت کرد.»
- نیروهای مهاجم؟
- بله. "سپاه صلاح الدین"(۸). برای محاصره ی مصیف به این جا اومد؛ برای شکست اسسین ها. هشتاد سال پیش بود، روزی آفتابی در ماه آگوست. روزی که خیلی شبیه به امروز بود...

فصل دوم

اول دیدبان، پرندگان را دید.
سپاهی در حال حرکت، لاشه خوران را جذب می کرد. لاشه خورانی که بیشتر از پرندگان بودند و وحشیانه بر سر هر آن چه پشت سر می ماند، هجوم می بردند: خوراک، زباله و لاشه، حال لاشه ی اسب یا انسان. بعد از آن، دیدبان گردوخاک را دید. و بعد لکه ای سیاه و پهناور که در افق پدیدار شده بود، آهسته به پیش خزید و هرچه را که در دیدرس بود، به میان بلعید. سپاه روی زمین زندگی می کرد، آن را برهم می زد و نابود می کرد؛ جانوری غول پیکر و گرسنه که هر آن چه در سر راهش باشد، می بلعد. در بیشتر مواقع- همان طور که صلاح الدین به خوبی از آن آگاه بود- تنها دیدنش کافی بود تا دشمن را به زانو درآورد و وادار به تسلیم کند.
اما نه این بار. نه هنگامی که دشمنان، اسسین ها بودند.
رهبر "شرقیون"(۹) برای این یورش، قوایی قابل توجه متشکل از ده هزار پیاده و سواره نظام و پیرو گرد آورده بود. می خواست تا با این قوا اسسین هایی را در هم بشکند که تا به این زمان دوبار قصد جانش را کرده بودند و بی شک، برای بار سوم ناکام نمی ماندند. با هدف کشاندن جنگ به دروازه ی قلعه ی اسسین ها، سپاهش را به کوهستان النُصَیریه و قلعه های نُه گانه ی اسسین ها در آنجا آورده بود.
خبر به مصیف رسید که مردان صلاح الدین دست به چپاول منطقه زده اما هیچ کدام از قلعه ها سقوط نکرده بودند. خبر رسید که صلاح الدین، به قصد بریدن سر رهبر اسسین ها، المعلم، در راه مصیف بود.
صلاح الدین را رهبری معتدل و منصف می دانستند اما همان قدر که از اسسین ها به خشم آمده بود، همان قدر هم از آن ها می ترسید. بر اساس گزارش ها، عمویش، شهاب الدین، به او توصیه کرده بود تا صلح نامه ای پیشنهاد دهد. شهاب الدین استدلال می کرد که بهتر است اسسین ها در کنارشان باشند تا علیه شان. اما سلطان انتقام جو تحت تاثیر قرار نگرفته بود و از این رو، در روزی آفتابی در آگوست سال ۱۱۷۶، سپاهش به سمت مصیف راه افتاد و دیدبان روی برج دفاعی قلعه، دسته های انبوه پرندگان، ابر سیاه و تیره ی گردوغبار و لکه ی سیاه را بر افق دید، شیپور به لب برد و نوای هشدار را به صدا درآورد.
اهالی شهر مایحتاج انبار کردند، به فضای امن قلعه پناه آوردند. با چهره هایی که ترس در آن مشهود بود، در صحن های قلعه ازدحام کردند اما بسیاری از آن ها بساط پهن کردند تا دادوستد را ادامه دهند. در این میان، اسسین ها شروع به تقویت قلعه کردند و آماده ی رویارویی با سپاه شدند؛ پخش شدن لکه را در سرتاسر چشم انداز سبز زیبا تماشا کردند، جانور عظیمی که از زمین تغذیه می کرد و افق را به تسخیر خود درمی آورد.
صدای شیپور و طبل و سنج شنیدند. خیلی زود توانستند هیبت هایی را ببینند که از میان سراب ناشی از گرمای افق پدیدار شد: هزاران تن از آن ها را دیدند. پیاده نظام را دیدند: نیزه داران ارمنی، زوبین داران حبشی و کمانداران عرب. سواره نظام را دیدند: اعراب و ترک ها و مملوکیانی که تیغه های بلند، گرز، نیزه و شمشیرهای ستبر در دست، برخی زره های فولادی و گروهی دیگر چرمینه به تن داشتند. کجاوه های زنان درباری، روحانیون و همراهان شلوغ و بی نظم شان را در عقبه ی سپاه دیدند: خانواده ها، کودکان و بردگان. جنگجویان متجاوز را تماشا کردند که به حصار خارجی شهر رسیدند، آن را آتش زدند، اصطبل ها را نیز همین طور. شیپورها هنوز به صدا بودند و سنج ها بر هم می کوفتند. درون قلعه، زنان روستا شروع به گریه کردند. آن ها خانه هایشان را هم طعمه ی حریق می دیدند. اما ساختمان ها دست نخورده رها شدند و در عوض، سپاه در داخل روستا توقف کرد، توجهی به قلعه ننمود.
قاصد و پیغامی نفرستادند؛ تنها همانجا اردو زدند. بیشتر چادرهایشان سیاه بود اما در میان اردوگاه خوشه ای از چادرهای بزرگ تر بود که اقامتگاه سلطان صلاح الدین کبیر و نزدیک ترین سردارانش بود. در آنجا بیرق های مجللی افراشتند؛ نوک چادرها مزین به انار زرین بود و جنس چادرها از ابریشم رنگین.
در قلعه، اسسین ها سخت درمورد تدابیر جنگی آن ها به فکر فرو رفته بودند. آیا صلاح الدین به قلعه یورش می برد یا آن که سعی می کرد آن ها را تا پایان آذوقه شان در محاصره نگه دارد؟ با فروافتادن شب، پاسخ خود را پیدا کردند. زیر پایشان سپاه سرگرم ساخت قلعه کوب ها شد. در دل شب آتش سر به آسمان می کشید. صدای ارّه و چکش کوبی به گوش مردان گردآمده در استحکامات قلعه و برج استاد رسید، جایی که در آن المعلم مجمع اسسین های عالی رتبه اش را فرا خوانده بود.
فهیم الصیف، یکی از اسسین های استاد گفت: «صلاح الدین با پای خودش پیش ما اومده. این فرصت رو نباید از دست داد.»
المعلم به فکر فرو رفت. از پنجره ی برج به بیرون نگاه کرد و به چادر عظیم و رنگارنگی اندیشید که در آن، صلاح الدین سرگرم نقشه چینی برای سرنگونی او و اسسین ها بود.
به سپاه سلطان کبیر اندیشید و این که چگونه حومه ی خارجی شهر را به تباهی کشیده بودند. اندیشید که سلطان، درصورت شکست این حمله، می توانست چه سپاه بزرگ تری را گردهم آورد.
به نتیجه رسید صلاح الدین قدرت برتر را داشت. اما اسسین ها، آن ها هوش و حیله داشتند.
فهیم گفت: «با مرگ صلاح الدین، سپاه شرقیون در هم می شکنه.»
اما المعلم داشت سرش را تکان می داد. «گمان نمی کنم. شهاب الدین جاش رو خواهد گرفت.»
- مهارت سرداری اش نصف صلاح الدین هم نیست.
المعلم به تندی پاسخ داد: «پس در عقب روندن مسیحیان کمتر موفق خواهد بود.» گاهی از شیوه های متخاصمانه ی فهیم خسته می شد. «آیا رحم و شفقت اونا رو می خوایم؟ قراره متحدان ناخواسته ی اون ها علیه سلطان باشیم؟ فهیم، ما اسسین هستیم. قصد و نیت ما مال خودمونه. به کسی تعلق نداریم.»
سکوتی سنگین بر اتاق خوش رایحه سایه افکند.
المعلم بعد از کمی تفکر گفت: «صلاح الدین همون اندازه از ما می ترسه که ما از او. باید کاری کنیم که باز هم بیشتر بترسه.»
صبح روز بعد، شرقیون یک قلعه کوب و برج غلتان را از سراشیبی اصلی بالا آوردند و همان هنگام که سواره نظام کماندار ان ترک راه باز می کردند، باران تیر بر برج می بارید، با قلعه کوب هایشان و زیر آتش پیوسته ی کمانداران اسسین و سنگ ها و روغن داغی که از برج های دفاعی بر سرشان می ریخت، به دیوارهای خارجی حمله کردند. روستاییان هم به نبرد پیوستند و از روی برج ها و بارو ها، دشمن را با سنگ عقب راندند؛ در همین هنگام، در دروازه های اصلی، اسسین های دلیر از میان درهای کوچک به ضدحمله دست زدند و با پیاده نظامی که سعی در سوزاندن درها داشت، می جنگیدند. روز با کشته های فراوان از هر دو طرف به پایان رسید؛ شرقیون به پایین تپه عقب نشینی کردند، برای شب آتش افروختند، قلعه کوب هایشان را تعمیر کردند و تعداد بیشتری ساختند.
آن شب، هیاهو و جنبش عظیمی به جان اردوگاه افتاد و صبح روز بعد، چادر رنگارنگ و درخشان متعلق به صلاح الدین برچیده شد و او به همراه گروه کوچکی از محافظان، منطقه را ترک کرد.
کمی بعد از آن، عمویش، شهاب الدین، از سربالایی بالا آمد تا استاد بزرگ اسسین ها را مورد خطاب قرار دهد.

فصل سوم

قاصد اعلام داشت: «اعلیحضرت صلاح الدین پیامتان را دریافت کردند، از بابتش صمیمانه سپاسگزارند. ایشان جهت کاری به جای دیگر رفته اند ، والاحضرت شهاب الدین را مامور ساختند تا وارد مذاکره شوند.»
قاصد کنار مرکب شهاب الدین ایستاده و دستانش را دور دهانش گرفته بود تا صدایش را به استاد و سردارانش که در برج دفاعی تجمع کرده بودند، برساند.
قوایی ناچیز از تپه بالا آمده بود، حدود دویست مرد و کجاوه ای که حبشه ای ها پایین گذاشتند،چیزی بیش از محافظان شهاب الدین نبودند؛ شهاب الدین خود بر پشت اسب باقی ماند. حالتی متین بر چهره داشت، اصلاً به نظر نمی رسید در مورد نتیجه ی مذاکرات ذره ای نگران باشد. شلواری سفید و گشاد، جلیقه و دستاری قرمز به تن داشت. در میان عمامه ی سفید خیره کننده اش جواهری درخشان بود. المعلم، درهمان حال که از بالای برج به او نگاه می کرد، فکر کرد که جواهر باید نامی باشکوه داشته باشد. احتمالاً اسمش ستاره ی فلان یا گل بهمانی، چیزی بود. شرقیون عاشق نام گزاری زیورآلاتشان بودند.
المعلم فریاد زد: «شروع کنید.» لبخندزنان اندیشید جهت کاری به جای دیگر رفته. ذهنش به سراغ چند ساعت پیش برگشت که اسسینی به اتاقش آمده، او را از خواب بیدار کرده و به اتاق بار عام خوانده بود.
المعلم سرمای صبحگاهی را در استخوان هایش احساس کرد، ردایش را به دورش پیچید و گفت: «"عمر"(۱۰)، خوش اومدی.»
عمر با سری خمیده و صدایی آهسته پاسخ داد: «استاد.»
المعلم گفت: «اومدی تا از ماموریتت برام بگی؟» پیه سوزی آویزان از زنجیری را روشن کرد، سپس صندلی اش را یافت و بر آن نشست. سایه ها بر روی کف اتاق جنبیدند.
عمر با سر تایید کرد. المعلم متوجه خون روی آستینش شد.
- اطلاعات جاسوسمان درست بود؟
- بله، استاد. وارد اردوگاه شدم و همون طور که بهم گفته بودن، چادر پرزرق و برق تله ای بیش نبود. چادر صلاح الدین همون نزدیکی بود، اقامتگاهی که خیلی کمتر به چشم می اومد.
المعلم لبخند زد. «عالیه، عالیه. و چطور تونستی شناسایی اش کنی؟»
- ازش محافظت می شد، درست همون طور که جاسوسمون گفته بود، گچ و خرده های زغال اطرافش ریخته بودن تا صدای پاها رو بشنون.
- اما صدای پات رو نشنیدن؟
- نه، استاد. و تونستم وارد چادر سلطان بشم و همون طور که دستور داده بودید، پری بذارم اونجا.
- و نامه؟
- با خنجری به میزش میخکوب کردم.
- و بعد؟
- بیرون خزیدم...
- و؟
مکثی رخ داد.
- سلطان بیدار شد و زنگ هشدار روبه صدا درآورد. به زحمت تونستم جونم رو نجات بدم.
المعلم به آستین خون آلود عمر اشاره کرد. «و این؟»
- مجبور شدم برای فرار، گلوی کسی رو بِدرم، استاد.
المعلم امیدوارانه گفت: «نگهبان؟»
عمر غمگینانه سرش را تکان داد. «عمامه و جلیقه ی یک نجیب زاده به تن داشت.»
با این حرف، المعلم چشمان خسته و غمگینش را بست. «راه دیگری نبود؟»
- بی ملاحظه رفتار کردم، استاد.
- اما غیر از این، ماموریتت موفق بود؟
- بله، استاد.
- پس باید صبر کنیم و ببینیم چه اتفاقی می افته.
آن چه اتفاق افتاد، خروج صلاح الدین و آمدن شهاب بود. المعلم، ایستاده با قامتی صاف در برجش، می خواست باور کند که اسسین ها پیروز شده بودند. که نقشه اش نتیجه بخش بود. پیامشان به سلطان هشدار داده بود که باید از لشکرکشی علیه اسسین ها دست بکشد، چرا که خنجر بعدی نه در میزش، بلکه در بدنش فرو می رفت. تنها با پشت سر گذاشتن پیام، به سلطان نشان دادند واقعاً تا چه حد آسیب پذیر است؛ که وقتی که اسسینی تنها می توانست از سد تله ها و نگهبانانش بگذرد و به آسانی، هنگامی که او در خواب بود، وارد چادرش شود، چقدر این سپاه عظیمش هیچ است.
و شاید صلاح الدین بیشتر از پیگیری جنگی هزینه بر و فرسایشی علیه دشمنی که منافعش به ندرت با منافع او تناقض می کرد، به تن سالمش علاقه داشت. چرا که رفته بود.
پیک گفت: «والاحضرت صلاح الدین پیشنهاد صلح شما را می پذیرند.»
روی برج، المعلم و عمر که در کنارش ایستاده بود، نگاهی متعجب به یکدیگر انداختند. کمی آن سوتر، با دهانی برهم فشرده، فهیم ایستاده بود.
المعلم پرسید: «آیا ضمانت می کنن که فرقه ی ما بدون خصومت و مداخله ی آتی در فعالیت هامون، بتونه به کارش ادامه بده؟»
- تا جایی که منافع اجازه دهند، ضمانت دارید.
المعلم، خشنود پاسخ داد: «پس پیشنهاد والاحضرت رو می پذیرم. می تونید مردانتان رو از مصیف ببرید. شاید اون قدر لطف داشته باشید که پیش از رفتن، حصار چوبی مون رو تعمیر کنید.»
با این حرف، شهاب الدین نگاهی تند و بران به برج انداخت و المعلم، حتی از آن ارتفاع زیاد هم می توانست جرقه ی خشم را در چشمانش ببیند. شهاب از روی مرکبش خم شد تا با پیک حرف بزند؛ پیک گوش سپرد، سری تکان داد و بعد دستانش را دور دهانش حلقه کرد تا یک بار دیگر، آنانی را که در برج بودند، خطاب قرار بدهد.
- در هنگام رساندن پیام، یکی از امین ترین سرداران صلاح الدین کشته شد. اعلیحضرت خواهان غرامت هستند. سر متهم.
لبخند از صورت المعلم رخت بربست. در کنارش، عمر گوش به زنگ ایستاد.
سکوتی حکمفرما شد که فقط شیهه ی اسب ها و نوای پرندگان آن را می شکست. همگی منتظر شنیدن پاسخ المعلم بودند.
- می تونید به سلطان بگید که این خواسته رو رد می کنم.
شهاب با بی اعتنایی شانه بالا انداخت. خم شد تا با پیک صحبت کند که به نوبه ی خود، المعلم را مخاطب قرار داد.
- والاحضرت می خواهند به شما اطلاع دهند که تا زمان توافق شما با این خواسته، قوایی در مصیف خواهد ماند و صبر ما بیشتر از انبار آذوقه ی شماست. آیا می خواهید این صلح نامه را مردود کنید؟ آیا اجازه می دهید روستاییان و افرادتان گرسنگی بکشند؟ همه ی این ها برای سر یک اسسین؟ والاحضرت صمیمانه امیدوارند که غیر از این باشد.
عمر با صدایی خش دار گفت: «می رم. اشتباه خودمه. غرامتیه که باید بپردازم.»
المعلم او را نادیده گرفت و رو به پیک فریاد زد: «از جان یکی از مردانم هم دست نمی کشم.»
- پس والاحضرت از تصمیم شما افسوس می خورد و می خواهد شاهد مسئله ای نیازمند رفع و رجوع باشید. متوجه وجود جاسوسی در اردوگاهمان شدیم و باید اعدام شود.
هنگامی که شرقیون گماشته ی اسسین را از کجاوه بیرون کشیدند، المعلم نفسش را حبس کرد. بعد از او، دو حبشی مقتل را آوردند و روی زمین و مقابل مرکب شهاب گذاشتند.
نام جاسوس احمد بود. مجروح و شکنجه شده بود. سرش کوبیده، ورم کرده و خون آلود بود. او را با خشونت روی زانوانش به سوی مقتل کشیدند و سرش را روی آن گذاشتند. جلاد قدمی پیش گذاشت؛ ترکی "سیمیتاری"(۱۱) درخشان به دست، که نوکش را در زمین فرو کرد و دو دستش را روی دسته ی جواهرنشان شمشیر گذاشت. دو حبشی دستان احمد را نگه داشته بودند؛ اندک ناله ای می کرد و صدایش به گوش اسسین های حیرت زده در ارتفاعات برج دفاعی می رسید.
پیک گفت: «بگذار مردت جای او را بگیرد، زندگی این را خواهیم بخشید و به صلح نامه پای بند خواهیم بود. اگر نه، او می میرد، محاصره آغاز می شود و مردمانت گرسنگی می کشند.»
شهاب ناگهان سرش را بلند کرد و فریاد زد: «می خوای عذاب وجدان این امر همیشه همرات باشه، عمر ابن لا احد؟»
اسسین ها همه به یک باره نفس هایشان را حبس کردند. احمد حرف زده بود. زیر شکنجه به حرف آمده اما حرف زده بود.
شانه های المعلم فروافتاد.
عمر در کنارش بود. به عجز و لابه تقاضا کرد: «بگذارید برم. استاد، خواهش می کنم.»
در پایین، جلاد پاهایش را از هم باز کرد. با دو دست، شمشیر را بالای سر برد. احمد با ناتوانی در میان دستانی که نگهش داشته بود، تقلا کرد. گلویش آماده، هدیه ای برای تیغه بود. در بلندی، صدایی جز ناله و شیون او نبود.
شهاب گفت: «آخرین فرصت توست، اسسین.»
تیغه درخشید.
عمر التماس کرد: «استاد، بذارید برم.»
المعلم با سر تایید کرد.
عمر فریاد کشید: «دست نگه دار!» به روی یکی از سکوهای برج رفت و رو به شهاب الدین گفت: «من عمر ابن لا احد هستم. این جان من است که تو باید بگیری.»
موجی از هیجان میان صفوف شرقیون افتاد. شهاب لبخند زد و سری تکان داد. جلاد با اشاره اش دست نگه داشت و دوباره نوک شمشیر را در زمین فرو کرد. به عمر گفت: «بسیار خُب. بیا، بیا و جاش رو در مقتل بگیر.»
عمر به سوی المعلم برگشت؛ المعلم سر بلند و با چشمانی سرخ به او نگاه کرد.
عمر گفت: «استاد. یک خواسته ازتون دارم. می خوام مراقب الطائر باشید. اونو به شاگردی بپذیرید.»
المعلم سر تکان داد و گفت: «باشه، عمر. باشه.»
هنگام پایین رفتن عمر از نردبان های برج، سکوت در قلعه حکمفرما شد. از سرازیری میان برج ها و از زیر قوس گذشت و به دروازه ی اصلی رسید. جلوی دروازه ی ورودی، نگهبانی جلو آمد تا آن را باز کند، عمر خم شد تا از میانش رد شود.
فریادی از پشت سرش آمد. "پدر!" صدای پاهای دوان.
درنگ کرد.
"پدر!"
پریشانی صدای پسرش را شنید و به هنگام خروج از دروازه، چشمانش را محکم در مقابل سیل اشک به هم فشرد. نگهبان دروازه را پشت سرش بست.
احمد را از مقتل کنار کشیدند و عمر تلاش کرد تا نگاهی دلگرم کننده به او بیندازد، اما هنگامی که احمد را به زور دنبال خود کشیدند و جلوی دروازه ی شهر انداختند، نمی توانست به او نگاه کند. دروازه باز شد و او را به داخل کشیدند. دوباره دروازه پشت سرش بسته شد. دستانی عمر را گرفتند، به سوی مقتل کشیدند و همانند احمد، او را بر آن خواباندند. هنگامی که جلاد جلو آمد، گلویش را پیشکش کرد. آسمان در پشت جلاد بود.
هنگامی که تیغه ی براق، برّان به پایین آمد، از سوی قلعه فریادی شنید: «پدر!»
***
دو روز بعد، در لوای شب، احمد قلعه را ترک کرد. صبح روز بعد و هنگامی که غیبتش آشکار شد، کسانی از خود سوال کردند که او چطور توانست پسرش را تنها بگذارد- مادرش دوسال پیش بر اثر تب جان باخته بود- اما عده ای دیگر گفتند شرمساری اش آن قدر زیاد بود که مجبور به ترک قلعه شده بود.
اما حقیقت کاملاً چیز دیگری بود.

نظرات کاربران درباره کتاب نهضت مخفی

کتاب خیلى خوبى است من کتاب زیاد مى خوانم و به این زیبایى ندیدم مخصوصا اگر بازیش را کرده باشید بهتر هم مى شود.من طرفتار اسسین هام و بى نظیر هستن. ممنون از فیدیبو بابت کتاب.
در 5 ماه پیش توسط iman fakhraie
این کتاب مثل تمام کتابهای فرقه اساسین عالی هست حتما مطالعه کنید
در 2 ماه پیش توسط مجتبی