فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناهمتا

کتاب ناهمتا
مجموعه‌ ناهمتا - كتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب ناهمتا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ناهمتا

وقتی به هوش می‌آیم، کف دستانم عرق کرده و عذاب وجدان دارم. روی یک صندلی در اتاقی پوشیده از آینه دراز کشیده‌ام. وقتی سرم را می‌چرخانم، توری را در پشت سرم می‌بینم که لب‌هایش را به یکدیگر فشار می‌دهد و الکترودها را از روی سَر خودش و من برمی‌دارد. منتظر می‌شوم چیزی درباره آزمون بگوید. مثلاً بگوید دیگر تمام‌شده یا کارم خوب بوده است. گرچه باید بگویم چطور ممکن است در آزمونی اینچنین ضعیف عمل کنم؟ اما حرفی نمی‌زند، فقط سیم‌ها را از روی پیشانی‌ام برمی‌دارد. روی صندلی کمی جلوتر می‌آیم و کف دستانم را با شلوارم خشک می‌کنم. حتماً کار اشتباهی انجام داده‌ام، حتی اگر تمام این اتفاقات در ذهن من رخ‌داده باشد. نکند این نگاه عجیبی که در صورت توری وجود دارد به خاطر آن است که نمی‌داند چگونه به من بگوید چقدر آدم پَستی هستم؟ کاش هر چه زودتر به حرف بیاید. توری می‌گوید: «آزمونت خیلی گیج‌کننده ‌بود. یه لحظه همین‌جا منتظر باش، الان برمی‌گردم.» گیج‌کننده؟ زانوهایم را به سینه‌ام نزدیک و سرم را در میان آن‌ها مخفی می‌کنم. کاش می‌توانستم گریه کنم، شاید اشک ریختن باعث شود احساس رهایی کنم؛ اما نمی‌توانم. چطور ممکن است انسان در آزمونی که حتی اجازه ندارد از قبل برای آن آمادگی کسب کند، موفق شود؟ هر چه می‌گذرد اضطرابم بیشتر می‌شود. هرچند ثانیه مجبورم عرق دستانم را خشک کنم. شاید هم این کار را فقط به خاطر آن انجام می‌دهم که باعث می‌شود احساس آرامش بیشتری به من دست دهد. اگر بگویند برای هیچ فرقه‌ای مناسب نیستم چه؟

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ناهمتا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

تنها یک آینه در خانه ی ما وجود دارد که پشت قابی کشویی در راهروی طبقه بالا قرار دارد. فرقه ی ما این اجازه را به من می دهد که هر سه ماه یک بار در دومین روزِ ماه روبه روی آینه بایستم. مادرم همیشه در این روز موهایم را کوتاه می کند.
روی چهارپایه ای می نشینم و مادرم قیچی به دست، پشت سرم می ایستد و موهایم را کوتاه می کند. موهایم با سقوط بر زمین، حلقه ای از رنگ طلایی روشن روی کف پوش شکل می دهند.
وقتی کارش تمام می شود، موهایم را از صورتم کنار و آن ها را برایم گره می زند. به آرامشی که دارد و تمرکزی که روی کارش کرد، دقت می کنم. او ازخودگذشتگی بسیاری دارد؛ اما نمی توانم چنین خصلتی را در مورد خودم به کار ببرم.
وقتی حواسش نیست زیرچشمی به تصویرم در آینه نگاهی می اندازم. این کار را نه از روی خودبینی بلکه از سر کنجکاوی انجام می دهم. در طول سه ماه ممکن است ظاهر یک انسان تغییرات زیادی کند. در تصویرم چهره ای کشیده، با چشمانی درشت و یک بینی بلند و باریک می بینم. باآنکه چند ماه پیش شانزده ساله شده بودم؛ اما همچنان ظاهری بچگانه دارم. فرقه های دیگر سالگردهای تولد را جشن می گیرند؛ اما ما این کار را انجام نمی دهیم؛ چون این عمل را نوعی زیاده روی و لذت جویی می دانیم.
مادرم گره موهایم را در جای مناسبی گیره زد و گفت: «تموم شد.» نگاهش در آینه به نگاهم می افتد. دیگر برای دزدیدن نگاهم خیلی دیر است؛ اما او به جای آنکه سرزنشم کند، لبخندی به من می زند. اندکی اخم می کنم. چرا مادرم به خاطر نگاه کردن به خودم، مرا سرزنش نمی کند؟
- پس امروز همون روز مورد نظره.
جواب می دهم: «آره.»
- دلهره داری؟
لحظه ای به چشمان خودم خیره می شوم. امروز روز برگزاری آزمون استعداد سنجی است که نشانم می دهد به کدام یک از پنج فرقه تعلق دارم و فردا در مراسم گزینش، یکی از آن فرقه ها را انتخاب می کنم. فردا برای باقی عمرم تصمیم می گیرم. تصمیم می گیرم که در کنار خانواده ام بمانم یا آن ها را ترک کنم.
جواب می دهم: «نه. آزمون ها نباید تصمیمات ما رو عوض کنن.»
مادرم لبخند می زند. «درسته، بیا بریم صبحونه بخوریم.»
- به خاطر کوتاه کردن موهام ممنونم.
گونه ام را می بوسد و قاب کشویی آینه را می بندد. به نظرم مادرم می توانست در دنیایی دیگر زیبا باشد. بدن لاغرش را با یک لباس خواب خاکستری پوشانده بود. استخوان های گونه اش برجسته و مژه های بلندی دارد و شب ها وقتی موهایش را باز می کند به صورت موج دار روی شانه هایش می ریزند؛ اما در فرقه ی فداکاری(۱)، او باید این زیبایی را پنهان می کرد.
با هم به طرف آشپزخانه می رویم. در این صبح ها، هنگامی که برادرم صبحانه درست می کند و پدرم در حال روزنامه خواندن موهایم را نوازش می کند و مادرم زمزمه کنان میز را تمیز می کند، بیشتر از همیشه به خاطر آنکه می خواهم آن ها را ترک کنم احساس گناه می کنم.
اتوبوس بوی دود می دهد. باآنکه صندلی را محکم می چسبم تا تکان نخورم؛ ولی هر دفعه که به دست اندازی در خیابان می رسد مرا به شدت تکان می دهد. برادر بزرگ ترم کیلب(۲)، در راهروی اتوبوس می ایستد و دستگیره بالای سرش را می گیرد تا تکان نخورد. ما شباهت زیادی به یکدیگر نداریم. موهای سیاه و دماغِ عقابی اش به پدرم و چشمان سبز و فرورفتگی گونه هایش به مادرم رفته است. وقتی سنش کمتر بود، این ویژگی های ظاهری عجیب به نظر می رسیدند؛ اما الان کاملاً مناسب اوست. اگر عضو فرقه ی فداکاری نبود، مطمئنم دختران مدرسه مدام به او خیره می شدند.
او هم چنین ازخودگذشتگی را از مادرم به ارث برده بود. بدون لحظه ای درنگ، صندلی اش در اتوبوس را به مردی بداخلاق از فرقه صداقت(۳) داده بود.
آن مردِ عضو فرقه صداقت، کت وشلواری مشکی به همراه کرواتی سفید بر تن داشت که لباس رسمی فرقه شان است. صداقت برای فرقه ی آنان از ارزش بالایی برخوردار است و آن را به صورت سیاه وسفید می بینند، به همین دلیل از این رنگ ها برای لباس هایشان استفاده می کنند.
هرچه به مرکز شهر نزدیک تر می شویم، فاصله میان ساختمان ها کمتر و خیابان ها هموارتر می شوند. ساختمانی که زمانی برج سوزان(۴) نامیده می شد و ما اکنون به آن مرکز فعالیت(۵) می گوییم، همچون ستون تیره رنگی در افق از میان مه پدیدار می شود. اتوبوس از زیر ریل راه آهن هوایی عبور می کند. گرچه قطارها بی وقفه در حال حرکت می باشند و تمام نقاط شهر را پوشش می دادند؛ ولی من هرگز سوار آن ها نمی شدم. فقط اعضای فرقه شجاعت(۶) سوار آن ها می شوند.
پنج سال قبل، کارگران داوطلب بخش سازندگی از فرقه ی فداکاری برخی از خیابان ها را ترمیم کردند. کارشان را از مرکز شهر شروع کرده و تا حاشیه ی شهر ادامه دادند تا آنکه مواد و مصالح موردنیازشان به اتمام رسید. جاده های محل زندگی من همچنان پُر از دست انداز و تَرک است و رانندگی بر روی آن ها امنیت ندارد. به هرحال ما اتومبیل شخصی نداریم.
باوجود تکان های شدیدی که به اتوبوس وارد می شود، ظاهر و قیافه کیلب آرام و متین است. گرفتن دستگیره برای حفظ تعادلش باعث کنار رفتن ردای خاکستری رنگ از روی بازویش می شود. با توجه به چرخش دائمی چشم هایش می توانم بگویم که برای جلوگیری از فکر کردن به خودش، به مردم اطرافمان نگاه می کند و سعی دارد خودش را فراموش کند. فرقه ی صداقت به درستکاری اهمیت می دهد و اما فرقه ی ما، فداکاری، ازخودگذشتگی را ارج می نهد.
اتوبوس روبه روی مدرسه توقف می کند و من از جایم بلند می شوم. به سرعت از کنار مرد عضو فرقه صداقت رد می شوم و درحالی که پایم به کفش هایش گیر می کند، بازوی کیلب را می گیرم. شلوارم خیلی بلند است، تاکنون آن قدر خوش تیپ نشده بودم.
ساختمان مدرسه ی بچه های سطح بالا از دو مدرسه ی دیگر شهر قدیمی تر است. سه مدرسه شهر عبارت است از مدرسه ی تیزهوشان، سطح متوسط و سطح پائین؛ مانند تمام ساختمان های اطراف، این ساختمان نیز از شیشه و فولاد ساخته شده است. روبه روی آن مجسمه ای آهنین و بزرگ قرار دارد که بچه های عضو فرقه شجاعت بعد از مدرسه از آن بالا می روند و یکدیگر را به بالاتر رفتن از آن دعوت می کنند. پارسال شاهد افتادن یکی از آن ها از بالای مجسمه و شکستن پایش بودم. این را به یاد دارم؛ چون من بودم که برایش پرستار خبر کردم.
به کیلب گفتم: «آزمون استعداد سنجی امروز برگزار می شه.»
فاصله ی سنی ما کمتر از یک سال است به همین دلیل در مدرسه در یک مقطع تحصیلی هستیم.
درحالی که از در ورودی رد می شویم، در جوابم سری تکان می دهد. به محض ورود، تمام عضلاتم منقبض می شود. جو سنگینی حاکم است، گویی هر بچه شانزده ساله ای سعی می کند از تمام فرصت هایش در آخرین روز باقی مانده استفاده کند. ممکن است بعد از مراسم گزینش دیگر هرگز در این سالن ها قدم نگذاریم. به محض انتخاب، فرقه ی جدیدمان مسئول به اتمام رساندن تحصیلات ما می شود.
زمان کلاس های امروزمان کاهش یافته تا بتوانیم قبل از زمان برگزاری آزمون که بعد از ناهار است سر تمام کلاس هایمان حاضر شویم. ضربان قلبم از همین حالا شدت یافته است.
از کیلب پرسیدم: «اصلاً نگران جوابی که ممکنه بهت بِدن نیستی؟»
در دوراهی میان راهرو توقف می کنیم. جایی که راهمان از هم جدا می شود و او به کلاس ریاضیات پیشرفته می رود و من به کلاس تاریخ فرقه ها.
ابرویش را بالا می اندازد: «مگه تو نگرانی؟»
می توانستم به کیلب بگویم که چندین هفته نگران اینم که نتیجه ی آزمون استعداد سنجی ام چه خواهد بود. فرقه ی فداکاری، صداقت، دانش(۷)، صلح طلبی(۸) یا شجاعت؟
در عوض لبخند می زنم و می گویم: «نه زیاد.»
با لبخندی پاسخ داد: «خُب، پس...روز خوبی داشته باشی.»
درحالی که لب پایینی ام را می جوم به طرف کلاس تاریخ فرقه ها می روم. سرانجام جواب سوالم را نداد.
راهروهای باریک مدرسه با نوری که از پنجره ها وارد می شود، فضایی خیالی را خلق می کنند. تنها در این راهروهاست که ترکیبی از هم سن و سال های ما از تمام فرقه ها در کنار هم حضور دارند. امروز دانش آموزان هیجان خاصی دارند، هیجان روز آخر.
دختری با موهای بلند و فرفری در کنار گوشم فریاد می زند: «آهای!» و برای دوستش که در فاصله دوری از ما قرار دارد دست تکان می دهد. آستین کت دانش آموزی به گونه ام برخورد می کند. بعدازآن پسری از اعضای فرقه ی دانش که ژاکتی آبی به تن دارد مرا هُل می دهد. تعادلم را از دست می دهم و محکم زمین می خورم.
پسر با لحن خشنی می گوید: «از سر راهم برو کنار، اُمّل.» و به راهش ادامه می دهد.
گونه هایم سرخ می شود، از جایم بلند می شوم و لباس هایم را می تکانم. وقتی زمین خوردم چند نفر ایستادند؛ ولی هیچ کدام به من کمک نمی کنند. با چشمانشان تا انتهای راهرو مرا دنبال می کنند. الان چندین ماه است که چنین اتفاقاتی برای اعضای فرقه ا م می افتد. فرقه ی دانشی ها شایعات خصومت آمیزی علیه فرقه فداکاری منتشر کرده اند که روی روابط ما در مدرسه هم تاثیر گذاشته است. لباس های خاکستری، مدل موی ساده و رفتار متواضعانه فرقه ام نه تنها باعث می شد راحت تر خودم را فراموش کنم بلکه باید به نادیده شدنم توسط دیگران نیز کمک می کرد؛ اما در عوض به هدف آزار و اذیت بقیه تبدیل شده بودم.
کنار پنجره ای در یراق شرقی مدرسه می ایستم و منتظر رسیدن بچه های فرقه شجاعت می شوم. هرروز صبح کارم همین است. راس ساعت هفت و بیست وپنج دقیقه، بچه های فرقه شجاعت با بیرون پریدن از قطاری در حال حرکت شهامت شان را اثبات می کنند.
پدرم آن ها را هلیون(۹) می نامد. اعضای این فرقه از زیورآلات فلزی استفاده می کنند و روی بدن شان طرح می زنند و لباس مشکی می پوشند. وظیفه اصلی آن ها دفاع از حصاری است که دورتادور شهر کشیده شده. دفاع از چه چیزی، خودم هم نمی دانم.
باید از کارشان تعجب می کردم. باید از خودم می پرسیدم که شجاعت (ویژگی ای که بیشترین ارزش را برای آن ها دارد) چه ربطی به آویزان کردن حلقه فلزی از سوراخ بینی آدم دارد؛ ولی به جای پرسیدن این سوال، با چشمانم آن ها را هر جا که می روند دنبال می کنم.
سوت قطار به صدا درمی آید و در سینه ام طنین انداز می شود. درحالی که قطار از جلوی مدرسه عبور می کند و چرخ های قطار با کشیده شدن بر روی ریل های آهنین جیغ می کشد، چراغی که جلوی آن نصب شده شروع به چشمک زدن می کند. با عبور چند ماشین باقی مانده، جمعیت عظیمی از دختران و پسران جوان سیاهپوش خودشان را در مقابل ماشین های در حال حرکت می اندازند، برخی زمین می خورند و می غلتند، بعضی ها چند قدمی را تلوتلو می خورند و دوباره تعادل شان را به دست می آورند.
تماشا کردن آن ها عادت احمقانه ای است. از پنجره روی برمی گردانم و وارد جمعیت دانش آموزان می شوم تا به کلاس تاریخ فرقه ها برسم.

سبدها ناپدید می شوند و صدای جیرجیر دری به گوش می رسد. رو برمی گردانم تا ببینم چه کسی واردشده است؛ اما به جای انسان، سگی را می بینم که با پوزه ی بلندش در چند متری من ایستاده است. سگ خم می شود و به طرفم می خزد. لب هایش از روی دندان های سفیدش کنار می روند و زوزه ای از اعماق گلویش می کشد. تازه در این شرایط می فهمم که آن پنیر یا آن چاقو به چه دردی می خوردند؛ اما دیگر خیلی دیر شده است.
فکر فرار به سرم می زند؛ اما سرعت سگ از من بیشتر خواهد بود. نمی توانم با آن درگیر شوم و مغلوبش کنم. در سرم احساس سنگینی می کنم. باید تصمیمی بگیرم. اگر بتوانم پشت یکی از آن میزها پریده و پشتش سنگر بگیرم...نه، برای پریدن پشت میزها قَدم زیادی کوتاه است و آن قدر قدرت ندارم که میزی را روی زمین بیندازم.
سگ دندان قروچه ای می کند و تقریباً صدای لرزش را درون جمجمه ام احساس می کنم.
در کتاب زیست شناسی خوانده بودم که سگ ها می توانند ترس آدم ها را بو بکشند؛ زیرا ماده ای که هنگام فشار عصبی از غدد انسان ترشح می شود کاملاً مشابه ماده ای است که طعمه های سگ هنگام احساس خطر ترشح می کنند. وقتی سگ ترس انسان را متوجه می شود به سمتش حمله می کند. اکنون سگ تنها چند سانتی متر با من فاصله دارد و ناخن هایش را روی زمین می کشد.
نه می توانم فرار کنم، نه می توانم با آن سگ درگیر شوم. در عوض، هوا را به همراه نفس های متعفن سگ به داخل ریه هایم هدایت می کنم و سعی می کنم به این موضوع فکر نکنم که اخیراً چه چیزی خورده است. چشمانش کاملاً سیاه و براق است و هیچ نقطه سفیدی ندارد. چه چیز دیگری درباره سگ ها می دانم؟ نباید مستقیماً به چشمانش نگاه کنم؛ چون در این صورت به سگ اعلام جنگ خواهم کرد. به یاد دارم وقتی کوچک تر بودم از پدرم خواستم برایم یک سگ خانگی بخرد و حالا که در مقابل پنجه های این سگ به زمین خیره شده ام دلیل آن درخواست را به یاد نمی آورم. زوزه کنان به من نزدیک تر می شود. اگر خیره شدن به چشمان سگ نشانه ی خصومت خواهد بود، پس نشانه تسلیم بودن چیست؟
نفس هایم به شماره افتاده است. روی زانوهایم می افتم. آخرین کاری که بخواهم در مقابل این سگ انجام دهم، روی زمین خوابیدن و صورتم را در مقابل دندان هایش قرار دادن است؛ اما چاره ای جز این ندارم. پاهایم را از پشت دراز می کنم و روی آرنج دستانم خم می شوم. سگ نزدیک تر و نزدیک تر می شود تا آنکه نفس های گرمش را روی صورتم احساس می کنم. دستانم می لرزد. کنار گوشم پارس می کند و من برای آنکه جیغ نکشم دندان هایم را محکم به یکدیگر فشار می دهم.
تماس جسمی زبر و مرطوب را با گونه هایم احساس می کنم. زوزه کشیدن سگ قطع می شود و وقتی سرم را بالا می آورم تا نگاهی دوباره به آن بیندازم، سگ را در حال نفس نفس زدن می بینم. آن سگ صورتم را لیس زده بود. اخم می کنم و روی پاشنه های پایم می نشینم. سگ پنجه هایش را بر روی زانوانم می گذارد و چانه ام را لیس می زند. ناخودآگاه خودم را عقب می کشم و بزاق سگ را از روی پوستم پاک می کنم. با لبخندی می گویم: «اونقدر هم حیوون درنده ای نیستی، مگه نه؟»
به آرامی، طوری که آن حیوان را وحشت زده نکنم از جایم بلند می شوم؛ اما به نظر می رسد این همان حیوانی نیست که چند ثانیه پیش با آن روبه رو شده بودم. یکی از دستانم را بااحتیاط دراز می کنم تا در صورت نیاز آن را به حالت قبل برگردانم. سگ با سرش به آرامی دستم را کنار می زند. ناگهان خوشحال می شوم که چاقو را برنداشتم.
پلک می زنم. وقتی چشمانم را باز می کنم، دختربچه ای با لباس سفید آن سوی اتاق ایستاده است. دخترک دستانش را دراز می کند و فریاد می زند: «هاپو!»
درحالی که دختربچه به سمت سگ می دود، دهانم را باز می کنم تا به او هشدار دهم؛ اما دیگر خیلی دیر شده است. سگ به طرف دخترک می چرخد و به جای زوزه کردن شروع به دندان قروچه و پارس کردن می کند. عضلاتش منقبض و آماده حمله کردن می شود. بی درنگ و بدون لحظه ای فکر کردن می پرم. بدنم را روی سگ می اندازم و دستانم را دور گردن کلفت سگ حلقه می کنم.
سرم به زمین می خورد. سگ و آن دخترک ناپدیدشده اند. در عوض، اکنون در اتاق مخصوص آزمون گیری هستم. هیچ کسی یا هیچ وسیله ای در آن اتاق وجود ندارد. به آرامی دور خود می چرخم؛ اما نمی توانم تصویرم را در هیچ کدام از آینه ها ببینم. در اتاق را باز می کنم و وارد راهرو می شوم؛ اما راهرویی وجود ندارد. وارد اتوبوسی می شوم که تمام صندلی های آن پُر از مسافر است.
در راهروی اتوبوس می ایستم و با دستم میله ای را می گیرم. مردی روزنامه به دست روی صندلیِ کناری من نشسته است. صورتش را از بالای روزنامه نمی توانم ببینم؛ اما دستانش را می بینم که زخمی هستند. گویی این مرد در آتش سوخته است. روزنامه را آن قدر با دستانش محکم گرفته است که انگار می خواهد آن را مچاله کند.
از من می پرسد: «این مرد رو می شناسی؟»
به عکس روی صفحه ی اول روزنامه اشاره می کند. در عنوان مطلب آمده است: "قاتل بی رحم سرانجام دستگیر شد! "به کلمه ی "قاتل" خیره می شوم. خیلی وقت بود این کلمه را جایی نخوانده بودم؛ اما حتی شکل نوشتن این کلمه نیز وجودم را لبریز از ترس می کند.
تصویر متعلق به مردی جوان با ریش پُرپشت و صورتی پهن بود. گرچه یادم نمی آید چگونه؛ اما احساس می کنم او را می شناسم. درعین حال احساس می کنم گفتن این موضوع به آن مرد فکر خوبی نباشد.
با صدایی خشمگین از من می پرسد: «خُب، اونو می شناسی؟»
فکر خوبی نیست... نه، اصلاً فکر خوبی نیست. میله اتوبوس را محکم تر می چسبم تا مانع لرزیدن دستانم و لو رفتن من شود. اگر بگویم مردی را که عکسش در روزنامه است می شناسم، اتفاق خوشایندی در انتظارم نخواهد بود؛ اما می توانم متقاعدش کنم که صاحب عکس را نمی شناسم. می توانم گلویم را صاف و شانه ای بالا بیندازم؛ اما این کار دروغ است.
گلویم را صاف می کنم. آن مرد دوباره می پرسد: «خُب، اونو می شناسی؟»
شانه ای بالا می اندازم. لرزشی به تنم می افتد. ترسم بی مورد است. این فقط یک آزمون ساده است، واقعیت ندارد.
با لحنی معمولی می گویم: «نه، نمی شناسمش.»
مرد از جایش برمی خیزد و من سرانجام چهره اش را می بینم. عینکی آفتابی به چشم دارد و دندان قروچه می کند. گونه هایش نیز همچون دستانش زخمی است. خم می شود و صورتش را به صورتم نزدیک می کند. نفسش بوی سیگار می دهد. به خود یادآور می شوم که این موضوع واقعی نیست، حقیقت ندارد.
مرد می گوید: «داری دروغ می گی. دروغ می گی!»
جواب می دهم: «نه، این طور نیست.»
ادامه می دهد: «از چشمات می تونم بخونم که داری دروغ می گی.»
خودم را جمع وجور می کنم و می گویم: «نه، اشتباه می کنی.»
با صدایی آرام پاسخ می دهد: «اگه می شناسیش می تونی جونم رو نجات بدی. نجاتم بدی!»
پشت چشمی نازک می کنم. «خُب، نمی شناسمش.»

فصل دوم

آزمون بعد از صرف ناهار برگزار می شود. ما پشت میزهای طویل کافه تریا می نشینیم و مجریان آزمون هر بار نام ده نفر را می خوانند که هرکدام به یکی از اتاق های برگزاری آزمون وارد می شوند. من کنار کیلب و روبه روی دختر همسایه مان، سوزان(۱۰)، می نشینم.
پدر سوزان به خاطر شغلش ناچار است زیاد از شهر خارج شود، به همین خاطر اتومبیل شخصی دارد و هرروز او را به مدرسه می رساند و بعد از مدرسه نیز به خانه برمی گرداند. امروز صبح نیز به ما تعارف کرد که ما را همراه سوزان به مدرسه برساند؛ ولی همان طور که کیلب در جوابش گفت، ما ترجیح می دهیم دیرتر راهی شویم؛ اما اسباب زحمت او نشویم.
البته که نمی خواهیم مزاحم او شویم.
مجریان آزمون اغلب داوطلبان فرقه فداکاری هستند. بااین حال یک نفر از فرقه دانش و یک نفر از فرقه شجاعت در دو اتاق از اتاق های برگزاری آزمون حضور دارند تا از بچه های فرقه فداکاری امتحان بگیرند؛ چون قوانین اجازه نمی دهد کسی از فرقه خودمان از ما آزمون بگیرد. هم چنین در قوانین آمده است که ما نباید به هیچ وجه برای آزمون آمادگی داشته باشیم، به همین دلیل نمی دانم باید منتظر چه چیزی باشم.
نگاهم از سوزان به میز بچه های فرقه شجاعت که آن سوی اتاق قرار دارد می افتد. آن ها در حال خندیدن، دادوفریاد کردن و کارت بازی هستند. در بعضی از میزها، بچه های فرقه دانش در حالی که کتاب و روزنامه می خوانند و طبق معمول جویای علم و دانش هستند، با یکدیگر پچ پچ می کنند.
گروهی از دختران فرقه صلح طلبی که لباس های زرد و قرمز به تن دارند، روی زمین کافه تریا نشسته و حلقه ای را تشکیل داده و مشغول یک بازی خاص و خواندن شعری موزون هستند. هرچند دقیقه یک بار که یکی از آن ها می بازد و باید در مرکز حلقه بنشیند، صدای خنده های بلند آنان به گوش می رسد. در میز کناری آن ها، پسران فرقه صداقت در حال بحث کردن دستانشان را هم تکان می دهند. انگار دارند چیزی را برای هم فرقه ای هایشان توضیح می دهند؛ اما نباید موضوع جدی باشد؛ چون برخی از آن ها همچنان لبخند به لب دارند.
ما هم پشت میز مخصوص فرقه فداکاری آرام و ساکت می نشینیم و منتظر می مانیم. رسم و رسوم فرقه ایجاب می کند که رفتاری آرام داشته باشیم و ترجیحاً به صورت انفرادی بنشینیم. شک دارم تمام بچه های فرقه دانش دل شان بخواهد همواره مطالعه کنند یا تمام بچه های فرقه صداقت از بحثی طولانی لذت ببرند؛ اما نه من و نه آن ها نمی توانیم با معیارهای فرقه مان مخالفت کنیم.
نام کیلب به همراه گروه بعدی خوانده می شود. او با اعتمادبه نفس به سمت در خروجی حرکت می کند. نیازی نیست برایش آرزوی موفقیت کنم یا به او اطمینان خاطر دهم که جایی برای نگرانی وجود ندارد. خودش می داند که به کجا تعلق دارد و تا جایی که می دانم همیشه همین طور بوده است. اولین خاطره ای که از او دارم مربوط به دوران چهارسالگی مان است. او به خاطر اینکه طنابم را به دختری که در زمین بازی بود و وسیله ای برای بازی کردن نداشت ندادم، به شدت مرا سرزنش کرد. اغلب اوقات مرا نصیحت نمی کند؛ اما نگاهش را زمانی که از دستم ناراضی است به خاطر دارم.
بارها سعی کردم برایش توضیح دهم که غرایزم مانند او نیست. در اتوبوس حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود که صندلی ام را به آن مرد عضو فرقه صداقت بدهم؛ اما درک نمی کند و همیشه تکرار می کند: «کاری رو انجام بده که ازت انتظار می ره.» این کار برایش خیلی راحت است. برای من هم باید به همین راحتی باشد.
دل پیچه دارم. چشمانم را می بندم و تا ده دقیقه بعد همین طور آن ها را بسته نگاه می دارم تا زمانی که کیلب دوباره سر جایش می نشیند.
همچون گچ سفید شده بود. درست مانند زمانی که می خواهم عرق دستم را خشک کنم، او نیز کف دستانش را روی پاهایش فشار می دهد. وقتی دستانش را بالا می آورد انگشتانش می لرزند. دهانم را باز می کنم که چیزی از او بپرسم؛ اما نمی توانم حرفی بزنم. اجازه ندارم درباره ی نتیجه آزمونش چیزی بپرسم و او هم اجازه ندارد چیزی به من بگوید.
داوطلبی از فرقه فداکاری اسامی نفرات بعد را می خواند. دو نفر از فرقه شجاعت، دو نفر از فرقه دانش، دو نفر از فرقه صلح طلبی، دو نفر از فرقه صداقت و درنهایت: «از فرقه فداکاری: سوزان بلک(۱۱) و بئاتریس پرایر(۱۲).»
از جایم بلند می شوم؛ چون باید این کار را بکنم و اگر به اختیار خودم بود تا آخر وقت سر جایم می نشستم. احساس می کنم حبابی در سینه ام وجود دارد و هرلحظه در حال بزرگ تر شدن است و امکان دارد مرا از درون منفجر کند. به همراه سوزان به سمت در خروج می رویم. افرادی که از کنارشان رد می شویم احتمالاً نمی توانند ما دو نفر را از هم تشخیص دهند. یک مدل لباس پوشیده و موهای طلایی مان را یک مدل بسته ایم. تنها تفاوتی که بین ما وجود دارد این است که احتمالاً سوزان حالت تهوع ندارد و با توجه به چیزی که می بینم، دستانش آن قدر شدید نمی لرزند که برای آرام نگاه داشتن آن ها مجبور شود لبه ی پیراهنش را بگیرد.
ده اتاق هم ردیف بیرون از کافه تریا قرار دارد. از آن ها فقط برای برگزاری آزمون استعداد سنجی استفاده می شود، به همین خاطر قبلاً وارد آن ها نشده بودم. برخلاف سایر اتاق های مدرسه که با دیوارهایی شیشه ای از هم جداشده اند، دیوار این اتاق ها از جنس آینه است. تصویر خودم را در آینه ها می بینم، رنگ پریده و وحشت زده. به سمت یکی از درها قدم برمی دارم. سوزان با اضطراب لبخندی می زند و وارد اتاق شماره پنج می شود. من نیز وارد اتاق شماره شش می شوم، جایی که زنی از فرقه شجاعت منتظرم است.
او برخلاف سایر اعضای جوان فرقه شجاعت که تابه حال دیده ام ظاهر خشنی ندارد. چشمان ریز، زاویه دار و تیره ای دارد و کت ورزشی مشکی رنگ - مانند مدل مردانه - و شلوار جین به تن دارد. زمانی که رویش را برمی گرداند تا در را ببندد، می توانم طرح(۱۳) پشت گردنش را ببینم، یک شاهین سیاه وسفید با چشمانی قرمزرنگ. اگر قلبم تا گلویم بالا نیامده بود از او می پرسیدم که مفهوم آن طرح چیست. حتماً مفهوم خاصی دارد.
دیوارهای داخلی از آینه پوشیده شده اند. تصویرم را می توانم از تمام زوایا ببینم: پارچه خاکستری رنگی که پشتم را پوشانده است، گردن دراز و دستان لاغرم که به دلیل هجوم جریان خون، سرخ شده اند. سقف اتاق با چراغ های سفیدی که در آن کار گذاشته شده است می درخشد. در مرکز اتاق یک صندلی مانند صندلی دندان پزشکان وجود دارد که دستگاهی نیز در کنار آن قرارگرفته است. به نظر می رسد اتفاق وحشتناکی در آن اتاق رخ می دهد.
آن زن گفت: «نگران نباش. درد نداره.»
موهای مشکی و صافی دارد؛ اما زیر نور رگه های خاکستری در میان موهایش به چشم می خورد.
ادامه می دهد: «بشین، راحت باش. من توری(۱۴) هستم.»
به طرز ناشیانه ای روی صندلی می نشینم. به پشتی صندلی تکیه می زنم و سرم را روی پشت سری قرار می دهم. نور چراغ ها چشمانم را اذیت می کند. توری خود را با دستگاهی که سمت راستم قرارگرفته مشغول می کند. من هم سعی می کنم روی توری تمرکز کنم نه سیم هایی که در دست گرفته است.
در حالی که الکترودی را به پیشانی ام وصل می کند از او می پرسم: «چرا شاهین؟»
ابروهایش را بالا می برد و پاسخ می دهد: «تا حالا کسی رو از فرقه فداکاری ندیده بودم که اِنقدر کنجکاو باشه.»
لرزه ای به تنم می افتد و موی دستانم سیخ می شود. حس کنجکاوی ام اشتباه است و خیانتی به ارزش های فرقه فداکاری محسوب می شود.
چیزی را زیر لب زمزمه می کند. با فشار دادن الکترود دیگری به پیشانی ام، توضیح می دهد: «در بعضی مناطق دنیای باستان، شاهین نماد خورشید بوده. وقتی این طرح رو انجام دادم فکر می کردم اگه همیشه خورشید با من باشه دیگه از تاریکی نمی ترسم.»
سعی می کنم جلوی خودم را بگیرم و سوال دیگری از او نپرسم؛ اما نمی توانم: «شما از تاریکی می ترسید؟»
سوالم را تصحیح می کند: «یه زمانی از تاریکی می ترسیدم.»
الکترود بعدی را به پیشانی اش فشار و سیمی را به آن وصل می کند. شانه ای بالا می اندازد. «الان یادآور ترسیه که بهش غلبه کردم.»
سپس پشت سرم می ایستد. دسته ی صندلی را آن قدر محکم فشار می دهم که سرخی بندانگشتانم سفید می شود. سیم ها را به سمت خود می کشد و آن ها را به من، خودش و دستگاه پشت سرش وصل می کند. سپس شیشه ی کوچکی حاوی محلولی بی رنگ به من می دهد.
می گوید: «بخورش.»
می پرسم: «این چیه؟»
احساس می کنم گلویم ورم کرده است. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و می پرسم: «چه اتفاقی قراره بیفته؟»
توری پاسخ می دهد: «نمی تونم چیزی بهت بگم. فقط بهم اعتماد کن.»
هوای درون ریه هایم را با فشار بیرون می دهم و محتویات شیشه را سر می کشم. چشمانم بسته می شود.
لحظه ای بعد چشمانم را باز می کنم؛ اما جای دیگری هستم. دوباره در کافه تریای مدرسه ایستاده ام؛ اما کسی دور آن میزهای طویل ننشسته است. از طریق دیوارهای شیشه ای بیرون را نگاه می کنم و متوجه می شوم که برف می بارد. دو سبد روی میز جلوی من وجود دارد. در یکی از آن ها تکه ی بزرگی از پنیر و در دیگری چاقویی به بزرگی بازویم گذاشته شده است.
صدای زنی را از پشت سرم می شنوم: «انتخاب کن.»
از او می پرسم: «چرا؟»
دوباره تکرار می کند: «انتخاب کن.»
نگاهی به پشت سرم می اندازم؛ اما کسی آنجا نیست. به طرف سبدها برمی گردم و می پرسم: «با اینا قراره چه کار کنم؟»
صدا فریاد می زند: «انتخاب کن!»
با شنیدن صدای فریاد آن زن ترسم از بین می رود و لجاجت جایگزین آن می شود. اخم می کنم و دست به سینه می ایستم.
صدای زن می گوید: «هر طور مایلی.»

نظرات کاربران درباره کتاب ناهمتا

ه divergent یه کتاب علمی–تخیلی بی نظیره؛ اما این نسخه از کتاب سانسور شده است، به نظرم مترجم کم لطفی کرده و به متن اصلی وفادار نبوده. لطفا به شعور مخاطب احترام بذارین!!
در 4 ماه پیش توسط فاطمه جمشیدی
ترجمه عالی و روون و دارای توصیفات فوق العادست ولی متاسفانه باید بگم این ترجمه دارای سانسورهای زیادیه که شاید شما رو منصرف بکنه ولی خوب من چون ترجمه دیگه ای پیدا نکردم ناچارم تمام ۴ گانه سری divergent رو مطالعه کنم در ادامه باید بگم حقیقتا داستان چیزی کم نداره و واقعا نیازی به حذف کردن یا اضافه کردن قسمتی یا سانسوری نیست. مترجم عزیزی که زیادی نگرانی. لطف بکن خواهشا فقط متن رو ترجمه بکن تا نه مخاطبانت رو از دست بدی و نه کسی ناراحت بشه از این که چرا کتاب ترجمه شده شما رو خریده. کاری که شما انجام دادی در حقیقت خیانت در امانت محسوب میشه. خواهشا این کار رو نکنید و از سانسور های بیهوده که هر خواننده ای متوجه اون ها میشه دوری کنین.
در 1 ماه پیش توسط محمود حیدری
من این کتابو خوندم اما از یه مترجم دیگه پس درباره ترجمه نظری ندارم اما می تونم بگم کتاب خوبی بود بى عیب نبود ولى من دوست داشتم در هر حال جداى هنر داستان نویسی سلیقه مخاطبا با هم فرق می کنه
در 4 ماه پیش توسط sha...t_m
عالیه و داستان روون و خوبه
در 1 ماه پیش توسط ونوس صالحیان