فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پیمان برادری
فرقه اسسین‌ها - ۲

نسخه الکترونیک کتاب پیمان برادری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پیمان برادری

اما آن صدا هنوز در ذهن اتزیو می‌پیچید. نیرویی نامرئی و غریب او را به بازگشت به درون کلیسا فرا می‌خواند. حس کرد کاری را آنجا ناتمام گذاشته است.
رودریگو نه... فقط رودریگو نبود... چیزی مهم‌تر را فراموش کرده بود. گرچه حالا که برمی‌گشت، فرصت تمام کردن کار او را نیز داشت.
ماریو پرسید: «چی شده اتریو؟»
اتزیو که افکار خود را بازیافته بود، گفت: «باید برگردم.» فهمید که کارش هنوز تمام نشده و نبایستی بگذارد "سیب" از دست او برود. همان‌طور که این افکار او را در بر می‌گرفتند، احساس اضطراب تمام وجودش را در برگرفت. خود را از بازوان عمویش جدا کرد و با سرعت به درون کلیسا بازگشت. ماریو به بقیه گفت همان‌جا بمانند و به دنبالش دوید.
اتزیو خیلی سریع به محلی رسید که رودریگو بورجا را به حال مرگ رها کرده بود. ولی او را آنجا نیافت. ردای فاخر و پُر نقش نگار پاپ را آنجا آغشته به خون یافت، ولی اثری از پیرمرد نبود. باری دیگر دستی نامرئی دور قلبش پیچید و گویی قصد داشت با فشارش آن را له کند.
درب مخفی سرداب از هر نظر بسته و حتی کاملاً نامرئی به نظر می‌رسید. اما با نزدیک شدن به دیوار، نقطه‌ مورد نظرش را یافت و با فشار اندک دستان خود، درِ مخفی به آرامی و ملایمت باز شد. اتزیو برگشت. آثار ترس و شگفتی را در چهره‌ ماریو دید.
ماریو که لرزش در صدایش مشهود بود، پرسید: «توی اون‌جا چیه اتزیو؟»
- راز.
او ماریو را ترک کرد و قدم در راهروی تاریک نهاد. امید داشت هنوز دیر نشده و بر طبق پیشگویی مینروا هنوز راهی باقی مانده باشد. به طور حتم رودریگو اجازه‌ی ورود به این مکان را نداشت. با این حال اتزیو تیغ مخفی را که از پدرش برای او باقی مانده بود، برای اطمینان همراهش داشت.
در سرداب، مجسمه‌ی انسان بزرگ و در کنارش شمایل فوق بشر را دید و "عصای پاپ" را در دستش یافت، اما آیا این‌ها واقعاً مجسمه بودند؟
یکی از دو " تکه‌ی بهشت".
"عصا" ظاهراً به پیکر نگهدارنده‌اش متصل شده بود و در واقع وقتی سعی کرد آن را از مجسمه جدا کند، موفق نشد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پیمان برادری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیمان برادری- ۲

الیور باودن

مترجمین: امیر قربان ـ فرزین لازمی زاده ـ کیانا حاج دولت





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

سرآغاز

رویا بود. همین طور که نزدیک می شد، تابوت شروع به درخشیدن می کرد، اما نور آرامش بخش و خوشامدگویانه به نظر می رسید، نه هشدار دهنده.
سرپوش مقبره را لمس کرد. به سبکی پَر کنار رفت و باز شد. از درونش نور زرد رنگِ گرمابخشی به بیرون پرتو می افکند.پیکری برخاست، "اتزیو"(۱) می دانست به یک بانو می نگرد، اما با این حال نمی توانست جزییات آن را تشخیص دهد. بانو قامتی غیر طبیعی داشت. به یاد آورد، در زیر طاق " کلیسای سیستین" تعداد زیادی تابوت ساخته شده از سنگی شبیه گرانیت را دیده. بانو کلاهخودی به سر و بر شانه ی راستش جغدی تیره نشسته بود.
نور اطرافش کور کننده بود.
«درود بر فرستاده.» بانو با نامی که به صورت رمزآلودی به او اختصاص داده بود، لب به سخن گشود. «ده هزار فصل است که به انتظارت هستم.»
اتزیو شهامت نداشت به بالا نگاه کند.
- "سیب" را نشانم بده.
اتزیو "سیب" را با احترام پیشکش کرد.
«همم...» بانو دست خود را به طرف "سیب" آورد، ولی آن را لمس نکرد. می درخشید و می تپید. چشمانش را به اتزیو دوخت. «ما باید حرف بزنیم.» سرش را کج کرد، تا ببیند اتزیو چه می کند. اسسین درحالی که سرش را بالا می آورد، گمان کرد رد لبخندی بر صورت رنگارنگ نورانی وی دیده است.
- تو کی هستی؟
- اوه... اسامی زیادی دارم. هنگامی که... در گذشتم، "مینروا" بود.
اتزیو او را شناخت. «"الهه ی خِرد!"» درست است، جغد بر روی شانه و کلاهخود بر سر. سرش را به نشانه تعظیم فرود آورد.
- ما از یادها رفته ایم. خدایانی که اجداد تو می پرستیدند. "جونو"، ملکه خدایان و پدر من، "ژوپیتر" که پادشاه بود. کسی که مرا از درون پیشانی به دنیا آورد. من دختری بودم متولد از ذهن او، نه از رحم همسرش!
اتزیو مبهوت ماند. از تعجب به مجسمه هایی که گرداگرد اطاق بود، نگاه کرد. "ونوس"، "مرکوری"، "ولکان"، "مر"...
صدایی ضعیف شبیه شکستن شیشه شنیده شد، یا صدایی که ستارگان ممکن است در هنگام سقوط تولید کنند... ولی نوای خنده مینروا بود.
«نه... خدا نیستیم. ما فقط قبل از شما به وجود آمدیم. حتی وقتی به روی زمین قدم نهادیم، بشر تلاش داشت تا به ماهیت وجودی ما پی ببرد. ما فقط موجودات پیشرفته تری بودیم.» مکثی کرد. «گرچه شاید موجودیت ما را درک نکنی، ولی باید هشدارمان را جدی بگیری.»
- نمی فهمم.
- نترس. من می خواستم با تو صحبت کنم، با درونت. تو منتخب زمانه خودت هستی. فرستاده.
اتزیو تمام خستگی و درماندگی خود را در آغوش مادرانه ای یافت.
مینروا دستش را به هوا برد و سقف گنبد تبدیل به آسمان شد. چهره ی درخشنده اش حالت دلتنگی غیر قابل وصفی به خود گرفت.
- گوش کن! و ببین!
اتزیو به سختی می توانست آنچه که می بیند را تحمل کند. کره زمین و آسمان های اطرافش را تا راه شیری. تمام کهکشان را می دید و ذهن او به سختی می توانست این منظره را درک کند. جهانی را دید... جهان خودش... که توسط انسان نابود شده بود و زمینی بر باد رفته. اما مردمی را دید که با وجود خستگی و ضعف نمی هراسیدند.
مینروا گفت: «به شما بهشت را پیشکش کردیم. اما تبدیل به جهنم شد. دنیا سوخت و به خاکستری بی ارزش تبدیل شد و ما تو را در تصور خود آفریدیم. هر کاری انجام دادی، به هر حال شیطان غیر قابل مهاری درونت وجود داشت. حق انتخاب داشتی، ما به تو حق انتخاب دادیم تا نجات پیدا کنی! و بازسازی ات کردیم بعد از نابودیت. ما دوباره جهان را ساختیم و پس از گذشت هزاره ها تبدیل به جهانی شد که تو می شناسی و در آن سکنی گزیدی. تلاش ما بر آن است تا آن مصیبت بزرگ هرگز تکرار نشود.»
اتزیو باز به آسمان نگاه کرد، به افق. بر روی آن، معابد و مجسمه هایی تراشیده شده روی سنگ ها که شبیه نوعی نوشته بود. کتابخانه هایی پُر از طومار، کشتی ها، شهرها،..... را دید. مجسمه ها و سازه هایی از تمدن های باستانی که او نمی شناخت، ولی تشخیص داد کار انسان است. مینروا می گفت: «اما مردم من در حال مُردن هستند. گذر زمان دشمن توست... حقیقت به افسانه و اسطوره تبدیل شده. ولی اتزیو، پیشوا و فرستاده، با وجود اینکه از قدرت جسمانی بشری برخوردار هستی با ما هم رتبه ای و می بایست سخنان مرا به خاطر بسپاری.»
اتزیو با شیفتگی به او خیره شد.
«بگذار سخنانم برایت امید به همراه بیا ورند.» مینروا ادامه داد: «اما باید عجله کنی، فرصت کم است. از ما در مقابل "بورجا" و "شوالیه های معبد صلیبی" محافظت کن.»
گنبد تاریک و نور روشن و گرمابخش محو شد. مینروا و اتزیو دوباره تنها شدند.
- من باید این دنیا را ترک کنم، ولی پیام رسانده شد. همه چیز به تو بستگی دارد. از دست ما کار بیشتری بر نمی آید.
سپس تاریکی و سکوت، محیط را فرا گرفت و فضای زیر طاق دوباره به زیر زمین خالی سوت و کوری تبدیل شد.
و هنوز...
اتزیو به سمت بیرون رهسپار شد و نگاهی زود گذر به پیکر خون آلود "رودریگو بورجا"(۲)، مرد اسپانیایی، الکساندر پاپ ششم رهبر فرقه خونخوار شوالیه های معبد انداخت. عذاب آشکار مرگ را در چهره اش دید. اتزیو نمی توانست او را با ترحم و بدون درد به قتل برساند. به نظر می رسید مرد با دستان خودش به قتل رسیده باشد. رودریگو بدون شک با " کانترلا "(۳) یی که خود برای دشمنانش تجویز می کرد، مسموم شده بود. خُب، بگذار خود راهش را به جهنم پیدا کند. اتزیو به او مرگ راحتی را مرحمت نمی کرد.
او مسیرش را از تاریکی کلیسای سیستین به سمت بیرون در زیر روشنایی نور خورشید در پیش گرفت. یک بار دیگر بر روی بالکن، او دوستان و هم پیمانان اسسینش، همان هایی که در کنارشان از ماجراجویی های خطرناک جان سالم به در برده بود را دید.

بخش اول

نمی توانی نام کشتن همشهری ها، لو دادن دوستان به دشمن، خیانت کردن، بی رحمی و لامذهبی را دلاوری بگذاری. از این راه ها پادشاه می تواند قدرت را بدست آورد، اما افتخار را هرگز.

پرنس - نیکولو ماکیاولی

فصل اول

اتزیو برای لحظه ای گیج و به هم ریخته شد. کجا بود؟ اینجا کجاست؟ درحالی که به آرامی تمرکز خود را دوباره به دست می آورد، عمویش "ماریو"(۴) را دید که خود را از میان جمعیت به او رساند و بازویش را گرفت.
- اتزیو، خوبی؟
- اون... اونجا درگیری شد. با رودریگو بورجا. من ولش کردم بمیره.
اتزیو به شدت می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. یعنی واقعیت داشت؟ لحظه ای قبل که به نظر می رسید صد سال پیش بود، با مردی که نسبت به او حس تنفر و ترس داشت، تا سر حد مرگ جنگیده بود.
رهبر شوالیه های معبد، سازمانی فاسد که همواره برای نابودی زمینی تلاش کرده بود که اتزیو و هم پیمانانش در فرقه اسسین سخت می جنگیدند تا از آن محافظت کنند.
اما او آن ها را شکست داده بود. او از قدرت خارق العاده آن شیء اسرارآمیز استفاده کرد." سیب "، تکه ای از بهشت مقدس که توسط خدایان باستانی به او پیشکش شده بود تا اطمینان حاصل کنند، سرمایه گذاری آنان روی بشریت از بین نمی رود و اتزیو فاتحانه از آنجا بیرون آمد.
واقعاً این طور بود؟
چه باید می گفت؟ رها کردم تا بمیرد؟ و رودریگو بورجا، مرد پستی که برای رسیدن به مقام پاپ به هر کاری متوسل می شد.
ولی تردیدی آزاردهنده برای رحم کردن، گریبان اتزیو را گرفته بود. بخشایش هسته ی اصلی مسلک اسسین ها بود، که باید می دانست. بخشنده باش برای همه به جز آن هایی که زنده بودنشان زندگی دیگران را به مخاطره می اندازد، آیا او در واقع ضعیف شده بود؟
اگر این گونه بود، او هرگز شک نمی کرد، حتی به عمویش ماریو، رهبر فرقه برادری. اتزیو صاف ایستاد. پیرمرد را رها کرده بود تا با دستان خودش کشته شود. به او وقتی برای نیایش داده و به قلبش خنجر نزده بود تا از مرگش مطمئن شود.
دست سردی دور قلبش پیچید، درحالی که صدایی واضح در ذهنش می گفت: «باید او را می کُشتی.»
تکانی به خود داد تا از شر افکار پلیدش خلاص شود. اما همچنان درگیر اتفاق های گیج کننده ای بود که در سردابه عجیب و غریب زیر کلیسای سیستین در واتیکان برایش رخ داده بود. ساختمانی که از آن بیرون آمده بود، نور ناآشنایی را بازتاب می داد. همه چیز در اطرافش به صورت عجیبی آرام و معمولی می آمد. ساختمان واتیکان در مکان همیشگی خود پا بر جا بود و همچنان در روز می درخشید.
خاطراتی که در سردابه برایش اتفاق افتاده بود، دوباره به سراغش آمد. تصویری از رویارویی وی با الهه عجیب، کسی که او به نام مینروا می شناسد، الهه خِرد رومی. فاصله بین گذشته و آینده ای که او در مسیر بیزاری از مسئولیتی که به واسطه چیزهایی که می داند بر دوشش است.
با چه کسی می توانست در میان بگذارد؟ چگونه می تواند هرکدام از این ها را شرح دهد؟ همه ی آن ها به نظر غیر واقعی می رسیدند.
ولی حسی که بعد از این تجربه در درونش داشت این بود که جنگ همچنان ادامه دارد. ممکن است روزی برسد که دوباره به شهر خود فلورانس برگردد و کتاب هایش را بخواند و با دوستان خود در پاییز و زمستان به شکار برود و در بهار شاهد برداشت محصول در املاکش باشد.
ولی این گونه نبود.
در قلبش می دانست که شوالیه های معبد و تمام بدی هایی که انجام داده بودند، هنوز وجود داشتند. او به هیولایی که از مار نُه سر هم بیشتر سر داشت، دل رحمی کرده بود. او در رویاهای خودش غوطه ور بود. برای اینکه مطمئن شود، نام خود را بر زبان می آورد. "من اتزیو اودیتوره دی فیرنزه هستم. من یکی از رهبران فرقه اسسین هستم."
- اتزیو؟
صدای عمویش آزار دهنده بود، اما کمک کرد که او از شر رویاپردازی در این شرایط دشوار خلاص شود. او می بایست فکر خود را آزاد می کرد.
دوباره از رویا به واقعیت بازگشت. به هر حال نمی دانست در رویا به سر می برده یا آنچه دیده حقیقت داشته است. درس ها و مکاشفه های الهه عجیب در سردابه، اعتقادات و فرضیاتش را نسبت به هستی به لرزه در آورده بود. انگار زمان در سرش می چرخید. با خروج از کلیسای سیستین، جایی که آن مرد شیطان صفت پاپ الکساندر ششم را در حال مرگ با چشمان نیمه باز رها کرده بود، بار دیگر به زیر آفتاب تند فضای باز آمد. آنجا دوستان خود را دید. همه با صورت هایی نگران آنجا جمع شده بودند. در چهره هایشان اراده ای سخت و محکم موج می زد.
اما آن صدا هنوز در ذهن اتزیو می پیچید. نیرویی نامرئی و غریب او را به بازگشت به درون کلیسا فرا می خواند. حس کرد کاری را آنجا ناتمام گذاشته است.
رودریگو نه... فقط رودریگو نبود... چیزی مهم تر را فراموش کرده بود. گرچه حالا که برمی گشت، فرصت تمام کردن کار او را نیز داشت.
ماریو پرسید: «چی شده اتریو؟»
اتزیو که افکار خود را بازیافته بود، گفت: «باید برگردم.» فهمید که کارش هنوز تمام نشده و نبایستی بگذارد "سیب" از دست او برود. همان طور که این افکار او را در بر می گرفتند، احساس اضطراب تمام وجودش را در برگرفت. خود را از بازوان عمویش جدا کرد و با سرعت به درون کلیسا بازگشت. ماریو به بقیه گفت همان جا بمانند و به دنبالش دوید.
اتزیو خیلی سریع به محلی رسید که رودریگو بورجا را به حال مرگ رها کرده بود. ولی او را آنجا نیافت. ردای فاخر و پُر نقش نگار پاپ را آنجا آغشته به خون یافت، ولی اثری از پیرمرد نبود. باری دیگر دستی نامرئی دور قلبش پیچید و گویی قصد داشت با فشارش آن را له کند.
درب مخفی سرداب از هر نظر بسته و حتی کاملاً نامرئی به نظر می رسید. اما با نزدیک شدن به دیوار، نقطه مورد نظرش را یافت و با فشار اندک دستان خود، درِ مخفی به آرامی و ملایمت باز شد. اتزیو برگشت. آثار ترس و شگفتی را در چهره ماریو دید.
ماریو که لرزش در صدایش مشهود بود، پرسید: «توی اون جا چیه اتزیو؟»
- راز.
او ماریو را ترک کرد و قدم در راهروی تاریک نهاد. امید داشت هنوز دیر نشده و بر طبق پیشگویی مینروا هنوز راهی باقی مانده باشد. به طور حتم رودریگو اجازه ی ورود به این مکان را نداشت. با این حال اتزیو تیغ مخفی را که از پدرش برای او باقی مانده بود، برای اطمینان همراهش داشت.
در سرداب، مجسمه ی انسان بزرگ و در کنارش شمایل فوق بشر را دید و "عصای پاپ" را در دستش یافت، اما آیا این ها واقعاً مجسمه بودند؟
یکی از دو " تکه ی بهشت".
"عصا" ظاهراً به پیکر نگهدارنده اش متصل شده بود و در واقع وقتی سعی کرد آن را از مجسمه جدا کند، موفق نشد. مجسمه مشت هایش را محکم نمود و شروع به درخشیدن کرد. در همین حال طلسم های روی پیکر و دیوارهای سرداب نیز تابیدن گرفتند.
اتزیو به یاد آورد هیچ انسانی حق نداشت با دستان بدون پوشش به "سیب" دست بزند. پیکرها چرخیدند و آرام آرام در زمین فرو رفتند و تابوت های بزرگ و مجسمه های اطرافشان را بدون محافظ رها کردند.
اتزیو قدمی به عقب رفت و نگاهی کوتاه و گذرا به آنجا انداخت. به طور غریزی می دانست، این آخرین بازدیدش از این مکان عجیب است. چه انتظاری داشت؟ براستی امید داشت مینروا باری دیگر خود را برای او آشکار کند؟ اما آیا هرآنچه را که باید می گفت به او گفته بود؟ یا حداقل هر آنچه را که دانستن آن برای اتزیو خطری نداشت را؟ "سیب" را به او اهدا کرده بود. قدرت توامان "سیب" و "عصا" همان حاکمیت مطلقی را فراهم می کرد که رودریگو همواره آرزوی آن را داشت و اتزیو در طول سال های عمرش فهمیده بود، قدرت و حاکمیت مطلق اگر در دست بشر باشد، فاجعه به بار خواهد آورد.
«همه چی ردیفه؟» این صدای ماریو بود که گرچه عصبی می نمود، اما به سمت اتزیو می آمد.
اتزیو جواب داد: «آره.» و با بی میلی به سمت روشنایی به حرکت در آمد.
وقتی نزد عمویش رسید، بدون هیچ حرفی "سیب" را نشانش داد.
- پس "عصا" چی شد؟
اتزیو سرش را تکان داد.
«پیش زمین جاش امن تره، تا توی دستای انسان ها .» و ادامه داد: «خودتم اینو خوب می دونی و لازم نیست من بهت بگم و ما نمی تونیم وقت زیادی رو تلف کنیم.»
- عجله مون واسه چیه؟
- واسه همه چی... فکر می کنی رودریگو همون جا می نشینه و ما رو نگاه می کنه تا ازینجا در بریم؟
- اما من که ولش کردم بمیره.
- مُرده و زنده ی این جونور فرقی نمی کنه. می کنه؟ یالا زود باش.
آن ها تا آنجا که می توانستند به سرعت از سرداب خارج شدند و به نظر می رسید نسیم خنکی آن ها را دنبال می کند.

فصل دوم

وقتی دوباره به رواق بزرگ کلیسای سیستین رسیدند، اتزیو که ذهنش هنوز درگیر اتفاقات چند ساعت اخیرش بود، پرسید: «بقیه کجا هستن؟» همپیمانان اسسین او دیگر آنجا حضور نداشتند.
- من بهشون گفتم برن. "پائولا "(۵) به فلورانس برگشت. "تئودورا"(۶) و "آنتونیو"(۷) به ونیز رفتن. باید تمام ایتالیا رو پوشش بدیم. قدرت حلقه ی شوالیه های معبد شکسته شده، ولی اونا هنوز کاملاً نابود نشدن. اگه اسسین ها گوش به زنگ نباشن، اونا می تونن دوباره خودشون رو تقویت کنن. ما باید تا ابد هوشیار باشیم. بقیه ی گروه جلوتر از ما رفتن و توی عمارت مونته ریجیونی منتظرمون خواهند بود.
- اونا داشتن کشیک می دادن.
«آره کشیک می دادن و می دونستن کی کارشون تموم می شه. اتزیو بیا وقتی واسه تلف کردن نداریم.» چهره ماریو صمیمانه بود.
- باید کار رودریگو بورجا رو تموم می کردم.
- حین مبارزه تون تونست بهت آسیبی بزنه؟
- زره ام ازم محافظت کرد.
ماریو با دست به پشت برادرزاده اش زد و گفت: «من نسنجیده حرف زدم. فکر می کنم تصمیم تو واسه کشتن افراد فقط در مواقع لزوم کار درستی باشه. من همیشه همه رو به اعتدال توصیه کردم. تو بهش یاد دادی بهترین کار اینه که با دستای خودش بمیره. کی می دونه؟ شاید داشته تظاهر می کرده... شایدم نتونسته اون مقدار لازم سم رو بخوره. در هر حال ما باید توانمون رو برای حل مسائل با شرایط موجود بذاریم، نه اینکه هی فکر کنیم اگه اونکارو می کردیم چی می شد. ما تورو فرستادیم. یه نفر در برابر تمام قدرت شوالیه های معبد. تو خیلی بیشتر از قدرتت جلو رفتی. من هنوز عموتم و خیلی نگرانتم. زود باش پسر باید از اینجا خلاص بشیم. ما هنوز کلی کار واسه انجام دادن داریم. ولی الان تنها کاری که باید بکنیم، خلاص شدن از دست نگهبانان بورجاست.»
- تو هیچ کدوم از اون چیزای که من دیدم رو باور نکردی، عمو!
- فعلاً سعی کن زنده بمونی، بعداً واسه این حرف ها وقت زیاد داریم. گوش کن، من چند تا اسب رو تو اصطبلی پشت " کلیسای سنت پیتر"، خارج محوطه ی واتیکان گذاشتم. وقتی برسیم اون جا دیگه می تونیم سریع و راحت از اینجا بریم.
- فکر کنم بورجا سعی کنه جلومونو بگیره.
ماریو به پهنای صورتش لبخند زد: «آره معلومه که سعی می کنه، ولی فکر کنم بورجا امشب به سوگ خیلی از افرادش می شینه.»
در کلیسا، اتزیو و ماریو با دیدن تعداد زیادی از کشیش ها که برای اتمام مراسم عشاء ربانی شان که با ورود اتزیو و مجادله او با پاپ برای به دست گرفتن کنترل "تکه های بهشت" قطع شده بود، بسیار شگفت زده شدند.
کشیش ها با خشم به سمت شان آمدند و آنان را محاصره کردند.
آن ها فریاد می زدند: «شما اینجا چیکار می کنید؟ شما تقدس این مکان آسمانی را خدشه دار کردید. اسسین های پلید، خداوند شما را به خاطر جنایت هایتان مجازات خواهد کرد.»
وقتی ماریو و اتزیو سعی می کردند تا راهشان را از بین این جماعت خشمگین باز کنند، ناقوس کلیسای سنت پیتر به نشانه هشدار به صدا در آمد.
اتزیو به راهبی که سعی در بستن راهش داشت، گفت: «شما چیزی رو محکوم می کنین که هیچی ازش نمی فهمین.» تن نحیف مرد مانع عبورش بود. اتزیو با نهایت ملایمت ممکن مرد را کنار زد.
ماریو گفت: «باید بریم اتزیو... همین حالا.»
صدای راهبی دیگر بالا رفت: «این صدای شیطانه.»
دیگری گفت: «از این شیاطین فاصله بگیرین.»
اتزیو و ماریو راهشان را از بین جمعیت باز کردند و خود را به حیاط بزرگ کلیسا رساندند. آنجا با دریایی از ردا قرمزها روبه رو شدند. انگار تمام افراد " کالج کاردینال ها"(۸) یک جا جمع شده باشند. همه سردرگم به نظر می رسیدند، ولی هنوز خود را تحت فرمان پاپ الکساندر ششم که اسپانیارد شهرتش بود، یا همان رودریگو بورجا رهبر فرقه شوالیه های معبد می دانستند
کاردینال های پیر و جوان در کنار هم مناجات می کردند. «ما با خویشاوندان خود مبارزه نخواهیم کرد. ما به جنگ شاهزادگان فاسد و قدرت های تاریک خواهیم رفت. در برابر حکام پلید این جهان خواهیم ایستاد. تباهی مقامات بلند پایه ی مذهبی را تاب نخواهیم آورد. زره پروردگار را به تو اعطاء خواهیم نمود و سپر ایمان را پیشکشت خواهیم کرد، که با آن ها بتوانی در برابر تیرهای آتشین شرارت و تباهی مقاومت کنی.»
اتزیو پرسید: «اینا چِشون شده؟»
«اونا گیج شدن. دنبال راهنما و رهبر می گردن. زود باش بیا... ما باید قبل از اونکه نگهبانان بورجا متوجه حضورمون بشن، از اینجا بریم بیرون.» ماریو برگشت و به واتیکان نگاهی انداخت و بازتاب نور را بر زرهی تشخیص داد. «خیلی دیر شده اونا دارن می آن. عجله کن.»
جمعیت سرخ رنگ خروشان کاردینال ها با ورود نگهبانان به دو قسمت شدند و راه را برای عبور آن ها و تعقیب اتزیو و ماریو باز کردند. با فریادهایی ناشی از ترس و هشدار، هرج و مرج بین کاردینال ها قوت گرفت. اتزیو و عمویش خود را در بین دیواره ای انسانی محاصره شده یافتند. کاردینال های گیج و سردرگم که نمی دانستند کجا بروند و چه کنند، ناخواسته سدی در برابر آن ها ایجاد کردند. شاید ناخودآگاه شجاعت شان با رسیدن نگهبانان تا دندان مسلح تقویت شده بود. زره های نگهبانان زیر نور خورشید درخششی فریبنده داشت. چهار نگهبان شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند و به میان جمعیت آمدند تا با اتزیو و ماریو که به نوبه ی خود سلاح هایشان را آماده کرده بودند، روبه رو شوند.
سردسته ی نگهبانان فریاد زد: «سلاحاتون رو زمین بذارین و تسلیم بشین، شماها محاصره شدین و تعدادتونم کمه.»
قبل از آنکه بتواند کلمه ای دیگر به زبان بیاورد، اتزیو به سمتش دوید. انگار نیرویی تازه، وارد پاهای خسته اش شده بود. نگهبان هیچ فرصتی برای واکنش نداشت، اصلاً انتظار نداشت اتزیو در چنین شرایط سخت و دشواری این گونه به وی هجوم بیاورد. تیغ اتزیو با شکافتن هوا سوتی کشید. نگهبان سعی کرد با سلاحش ضربه را دفع کند، اما حرکت اتزیو خیلی سریع تر بود و تیغ روی گردن بدون محافظ نگهبان فرود آمد. فواره ای از خون در محل اصابت ضربه شروع به پاشیدن کرد. سه مرد دیگر بی حرکت و شگفت زده از سرعت اسسین سرجایشان خشک شدند و با چهره هایی متعجب به این دشمن ماهر و قدرتمند چشم دوختند. همین درنگ باعث مرگشان شد. اتزیو مکانیزم تیغ های مخفی اش را فعال کرد و آن ها را از پوشش خود خارج ساخت. نگهبان دوم قبل از آنکه بتواند یکی از عضلاتش را بجنباند، تیغ اتزیو را بین دو چشم خود یافت.
در این بین ماریو بدون جلب توجه، چند قدمی به دو نگهبان دیگر نزدیک شد و آنان را در تیررس شمشیرش قرار داد. آن ها کماکان محو تماشای نمایش خشونت بار پیش روی خود بودند. قدمی جلوتر رفت و شمشیر را از زیر زره به بدن نگهبان جلویی فرو کرد. شمشیر به شکل تهوع آوری نیم تنه ی مرد را سوراخ کرد و در بدنش فرو رفت. ترس تمام وجود نگهبان باقی مانده را فراگرفت و چرخید تا فرار کند، اما دیگر خیلی دیر شده بود. تیغ اتزیو پهلوی چپش را شکافت و همزمان ضربه ی شمشیر ماریو بر روی ران راستش فرود آمد. مرد با صدای ناله ای روی زانوانش افتاد و ماریو با لگدی او را از سر راه کنار زد.
دو اسسین اطراف خود را نگاه کردند. خونِ سرخ سربازان روی سنگفرش جاری و در کنار لباس سرخ رنگ کاردینال ها، منظره ی بسیار جالبی پدید آورده بود.
- بیا بریم. بهتره قبل از اینکه چندتا دیگه از این خوک های بورجا برسن، از اینجا رفته باشیم.
آن ها شمشیرهایشان را با حالتی تهدید آمیز به سمت کاردینال های ترسیده تکان می دادند و لباس سرخ ها هم به سرعت از سر راه دو مرد کنار می رفتند و مسیری برای خروج آنان از واتیکان فراهم می ساختند. آن ها صدای سم چند سوار را شنیدند. بی شک سربازان دیگری بودند. آن ها راهشان را به سمت جنوب شرقی کج و با تمام سرعت شروع به دویدن در فضای باز قصر، برخلاف جهت واتیکان و به سمت "رودخانه ی تیبر" کردند. اسب هایی که ماریو تدارک دیده بود، درست خارج از مرزهای مقر پاپ بسته شده بودند. اما به نظر می رسید رویارویی با اسب سواران تعقیب کننده شان امری اجتناب ناپذیر باشد، زیرا سربازان به آن ها نزدیک شده بودند. طنین صدای برخورد سم اسب ها با سنگفرش به گوش می رسید. اتزیو و ماریو با شمشیرهای کوتاه در یک سو و سواران با تبرزین های سنگین شان در سویی دیگر. نزدیک بود یکی از سربازان با نیزه اش از پشت به اتزیو حمله ور شود که ماریو با ضربه ای حساب شده او را ناکار کرد.
اتزیو با قدرشناسی فریاد زد: «واسه پیرمردی مثل تو خیلی ام بد نبود.»
- این کارم رو بی جواب نذار. پیرمَردم خودتی!
- اون چیزایی که یادم دادی هنوز یادم نرفته.
«امیدوارم. هی... مواظب باش!» اتزیو درست به موقع چرخید و ضربه ای به پای اسبی که سوارش، با عجله گرزش را به سویش تاب می داد، وارد کرد.
ماریو نعره زد: «عالی بود...»
اتزیو به کناری جهید تا موقتاً از دست دو سوار تعقیب کننده اش فرار کند. قصد داشت سواران را وقتی دوباره از کنارش رد می شدند، با ضربه ای از اسب به زیر بکشاند. اما ماریو که مسن تر بود، ترجیح می داد سر جایش بماند و با ضربه های شمشیرش دشمنان را قبل از آنکه از دسترسش خارج شوند، از پای در بیاورد. اما وقتی دو اسسین به انتهای محوطه میدان مشرف به کلیسای جامع بزرگ سنت پیتر رسیدند، هر دو به سرعت از دیوارها بالا رفتند و راه امن بالای بام ها را پیش گرفتند. همیشه هم به همین سادگی نبود. در یکی از پرش ها، انگشتان ماریو موفق به گرفتن سقف شیروانی یکی از خانه ها نشدند و اگر اتزیو با چابکی خاصش آنجا حضور نداشت، ممکن بود فاجعه ای پیش آید. خوشبختانه دو پیکان کمانداران صلیبی تعقیب کنندگان آنان نیز فضای اطراف دو مرد را شکافت و به آسمان رفت.
سرعت حرکت شان از تعقیب کنندگان بسیار بیشتر بود، زیرا آنان هم زره هایی بسیار سنگین و هم فاقد مهارت های خاص اعضای فرقه ی اسسین ها بودند. با این حال سربازان با دویدن در خیابان های زیرین، بیهوده به تعقیب شان می پرداختند. اما به تدریج عقب ماندند. دو مرد با بالا رفتن از سقفی دیگر، بر فراز جایگاهی بلند قرار گرفتند و به منظره میدان کوچکی در انتهای منطقه "تراسته وره" چشم دوختند. دو اسبِ تنومند زین شده خرمایی رنگ، بیرون مسافرخانه ای بدمنظره که تابلویی کهنه و کثیف به نقش روباهی خوابیده بر سر درِ آن نقش بسته بود، کاملاً مشخص بودند. مراقب اسب ها مرد قوزی چپ چشمی با سبیل های پرپشت و انبوه بود.
ماریو به آرامی گفت: «"جیانی"!»
مرد خیلی سریع به بالا نگاه و افسار اسب ها که به حلقه فلزی دیوار مهمانخانه بسته شده بود، را آزاد کرد. ماریو به چابکی از دیوار پایین آمد و پس از دویدن مسافت کوتاهی، به آرامی بر روی زین اسب بزرگ تر پرید. حیوان بر حسب انتظار شیهه ای کشید و سم بر زمین کوبید.
ماریو به حیوان گفت: «آروم باش پسر... هششش... آروم.» بعد به بالا، جایی که اتزیو هنوز پناه گرفته بود، نگاهی انداخت و فریاد زد: «بیا دیگه! واسه چی اونجا وایسادی؟!!»
اتزیو گفت: «یه لحظه صبر کن، عمو جون.» سپس برگشت تا با دو تن از نگهبانان بورجا که تمام مدت آن ها را تعقیب کرده بودند، روبه رو شود. آن ها را درحال بالا آمدن از دیوار و مسلح به طپانچه هایی ناشناخته، یافت. اتزیو شگفت زده شد. چنین سلاح هایی را از کجا آورده بودند؟ اما زمانی برای سوال وجود نداشت. سپس پرید و در هوا چرخی زد و همزمان با مهارت تمام، با تیغ های مخفی آزاد شده اش گلوی بدون زره دو نگهبان را درید. آن ها حتی فرصت نکردند پلک بزنند، چه برسد به آنکه بخواهند شلیک کنند.
ماریو گفت: «شگفت انگیز بود!» سپس بر اسب کم طاقتش مسلط شد و ادامه داد: «حالا بپر دیگه! " کوزا دیاولو آسپتی؟"(۹)»
اتزیو از بالای بام روی زمین کنار اسب دومی که مرد قوزی محکم افسارش را در دست داشت، پرید. سپس به سمت حیوان دوید و با جهشی خود را روی زین انداخت. اسب از روی هیجان روی دو پا بلند شد و شیهه ای سر داد، ولی اتزیو با مهارت تمام کنترل حیوان را بدست گرفت و به دنبال عمویش به سوی رودخانه ی تیبر حرکت کرد. در همان لحظه جیانی درون مهمانخانه خزید و گروهی از سواره نظام بورجا در چهار گوشه ی میدان ظاهر شدند و راه را بر آنان بستند. اتزیو پاشنه ی پایش را محکم به پهلوی حیوان کوبید و همانند ماریو برسرعتش افزود. اسب ها با سرعتی باورنکردنی به سوی دیوار فروریخته ی مجاور خیابانی منتهی به رودخانه ی کثیف و بدبوی تیبر می تاختند. پشت سرشان می توانستند صدای نگهبانان سواره ی بورجا را که با فرار اتزیو و ماریو به درون راههای پیچ درپیچ شهر باستانی، نعره سر می دادند و شروع به نفرین اسسین ها می کردند را بشنوند.
با رسیدن به تیبر، از روی پُل ناپایدار و زهوار در رفته ای عبور کردند که با برخورد سم اسب ها تکان های ناجور و خطرناکی می خورد. بعد از عبور از پُل دوباره به سمت شمال برگشتند و با تاختن در آن مسیر خود را وارد خیابان اصلی کردند که از آن راه می شد از این شهر کوچک و کثیف که روزگاری پایتخت تمدن جهان بود، خارج شوند و تا وقتی به حومه ی شهر نرسیدند و از جا گذاشتن تعقیب کنندگان شان مطمئن نشدند، دست از تاختن بر نداشتند.
حوالی منطقه ی "سته بانی"، زیر سایه درخت نارون بزرگی، در کنار جاده ای که موازی با رودخانه پیش می رفت، توقف کردند و به استراحت پرداختند.
- چیزی نمونده بود، عمو.
مرد مسن شانه ای تکان داد و لبخندی زد. ماریو از خورجین اسبش تنگی حاوی عصاره ی چند میوه خارج و اول به برادرزاده اش تعارف کرد.
«بیا بزن.» به آرامی نفسش را حبس کرد. «واست خوبه.»
اتزیو کمی نوشید و چهره درهم کشید. «اینو از کجا آوردی؟»
«این بهترین چیزی بود که توی روباه خوابیده تونستم گیر بیارم.» ماریو به پهنای صورتش لبخند زد و ادامه داد: «ولی وقتی برسیم مونته ریجیونی، چیزای خیلی بهتری گیرت می آد.»
اتزیو که خود نیز حالا لبخند می زد، تنگ را به عمویش بازگرداند. اما باز دوباره چهره اش درهم ریخت.
ماریو محترمانه تر پرسید: «چی شده؟»
اتزیو به آرامی "سیب" را از کیسه ی چرمی اش بیرون کشید و گفت: «مشکل اینه. باید با این چیکار کنم؟»
ماریو جدی شد. «این مسئولیت خیلی سنگینیه. ولی خُب، چیزیه که فقط خودت باید به عهده بگیریش.»
- آخه چطوری؟
- به قلبت گوش کن. اون بهت چی می گه؟
- قلبم بهم می گه باید از دستش خلاص بشم. اما مغزم...
ماریو موقرانه جواب داد: «این توسط همون قدرتی که تو سرداب باهاش روبه رو شدی بهت پیشکش شده. اگه هدف و کار خاصی واسش معین نشده بود، امکان نداشت اونا این شیء رو به ما فانی ها برگردونن.»
«خیلی خطرناکه. اگه دوباره دست آدمای ناجوری بیفته...» اتزیو نگاه شومی به رودخانه ی تنبل و کُند کنارش انداخت. ماریو با نگاهی منتظر به او چشم دوخته بود.
اتزیو با دست دستکش پوشش، "سیب" را سبک سنگین می کرد. اما هنوز مردد بود. او می دانست نمی تواند چنین گنجینه ی با ارزشی را به راحتی دور بیندازد و سخنان عمویش نیز او را در فکر فرو برده بود. قطعاً مینروا به او اجازه نمی داد "سیب" را بدون دلیل پس بدهد.
ماریو گفت: «این تصمیمیه که باید به تنهایی بگیریش. اما اگه الان از حمل کردن اون احساس خوبی نداری و ناراحتی، می تونی بدیش به من تا واست امن نگهش دارم. هر وقت ذهنت آماده و آروم تر شد، بهت برش می گردونم.»
اتزیو هنوز شک داشت، اما ناگهان هر دو از دور صدای برخورد سم اسبان با زمین و زوزه های سگ های شکاری را شنیدند.
ماریو دندان هایش را بهم فشرد و گفت: «این حرومی ها انگار نمی خوان بی خیال بشن. یالا اونو بده به من.»
اتزیو آهی کشید و "سیب" را در کیسه چپاند و به سوی ماریو انداخت. او نیز بی درنگ آن را در خورجینش گذاشت.
ماریو گفت: «خُب حالا... باید با این اسبامون بزنیم به رودخونه و از تو آب حرکت کنیم. این جوری اون سگ های لعنتی دیگه نمی تونن بو بِکشن. اگرم خیلی زرنگ باشن و تو گدارها به آب بزنن، می تونیم تو جنگل ها شکست شون بدیم. یالا من می خوام فردا این موقع تو مونته ریجیونی باشم.»
- دقیقاً با چه سرعتی باید بتاریم؟
ماریو با پاشنه هایش به پهلوی اسب ضربه زد و حیوان وحشی روی دو پا بلند شد و کف از گوشه های دهانش بیرون زد.
- خیلی خیلی سریع. چون از امروز فقط با رودریگو طرف نیستیم. دختر و پسرش هم وارد بازی شدن. "لوکرسیا"(۱۰) و سزار"(۱۱).
- و اونا...؟
- خطرناک ترین آدمایی هستن که به عمرت دیدی.

فصل سوم

بعد از ظهر فردای همان روز بود که کم کم دیوارهای شهر کوچک "مونته ریجیونی" و قلعه ی نظامی ماریو بر فراز تپه ی "مونته ریجیونی" در افق پیدا شد. از آنچه انتظار داشتند سریع تر رسیده بودند و به همین علت سرعت حرکت را کم کردند تا به مرکب هایشان استراحتی داده باشند.
اتزیو می گفت: «بعدش مینروا بهم درباره ی خورشید گفت. یه فاجعه ای که خیلی وقت پیش اتفاق افتاده بود و پیش بینی کرد یکی دیگه هم تو راهه...»
ماریو گفت: «ولی اون گفت به این زودی ها نیست، درسته؟ پس نباید فعلاً نگرانش باشیم.»
- "سی"(۱۲)، واقعاً خیلی کارها داریم واسه انجام دادن. البته ممکنه خیلی هم طول نکشه.
- ناراحتی؟
اتزیو قصد جواب دادن داشت که ناگهان صدای شلیک توپی از سوی شهر به گوش رسید. شمشیرش را بیرون کشید و با بلند شدن روی زین، به بررسی باروها پرداخت.
ماریو که به شدت می خندید، گفت: «نگران نباش. اینا تمرینیه. زرادخونه ی اینجارو تقویت کردیم و روی تمام دیوارها و باروها توپ های جدیدی کار گذاشتیم. الانم سربازها دارن تمرین می کنن. اونا باید هر روز تمرین کنن.»
- فقط به شرطی که مارو نزنن.
- درسته این سربازها هنوز خیلی وارد نیستن، ولی اون قدر عرضه دارن که به رئیس شون شلیک نکنن.
کمی بعد به دروازه ی اصلی شهر رسیدند و با عبور از آن وارد خیابان اصلی شدند و پس از طی مسافت کوتاهی خود را در برابر قلعه ی نظامی ماریو یافتند. در این بین جمعیت زیادی برای دیدنشان در خیابان صف می کشیدند و با نگاهی مملو از احترام و تحسین و مهربانی به اتزیو نگاه می کردند.
زنی از بین آن ها گفت: «به خونه خوش اومدی، اتزیو.»
اتزیو سرش را به آرامی خم کرد و پاسخ داد: «" گراتزیه"(۱۳)، بانوی من.»
نوجوانی فریاد زد: «سه تا هورا به افتخار اتزیو...»
اتزیو به پسر گفت: «صبح بخیر داداش کوچولو.» سپس رو به ماریو اضافه کرد: «چقدر خوبه برگردی خونه.»
«من فکر می کنم اونا از دیدن تو بیشتر خوشحال شدن تا دیدن من.» ماریو وقتی این را می گفت، لبخند بر لب داشت. در حقیقت بسیاری از تشویق ها و فریادهای شهروندان مسن تر به افتخار او بود.
- من می خوام به همون محل قدیمی خانوادگی مون برم. خیلی وقته اونجا نبودم.
- آره درسته. اون جا هم آدمای زیادی هستن که مشتاقن تورو ببینن.
- مثلاً کی؟
- نمی تونی حدس بزنی؟ نباید اِنقدر خودتو درگیر وظایف فرقه بکنی.
- البته. خُب، منظورت مادر و خواهرم هستن دیگه. اونا چطورن؟
- دیوونه خواهرت، وقتی خبر مرگ همسرش رو شنید خیلی ناراحت بود. ولی گذر زمان زخم هارو بهبود می بخشه و من فکر می کنم الان خیلی بهتر شده باشه. در واقع ایناهاش خودش داره می آد.
آن ها وارد حیاط قلعه ی ماریو شدند و در حال پیاده شدن از اسب های خود بودند که کلودیا بر بالای پلکان مرمری منتهی به ورودی اصلی ساختمان پدیدار شد و به سوی آغوش برادر دوید.
با خوشحالی فریاد کشید:«داداشی...»و اتزیو را در آغوش گرفت. «بازگشتت به خونه بهترین هدیه ی تولدی بود که آرزوش رو داشتم.»
- " کلودیا"(۱۴)... عزیزترینم. خیلی خوشحالم که برگشتم. حال مادر چطوره؟
- خُب، خدارو شکر خوبه و واسه دیدنت دل تو دلش نیست. ما خیلی نگرانت بودیم، که خبر رسید داری برمی گردی. انگار شهرتت قبل از خودت به همه می رسه.
ماریو گفت: «بیایین بریم تو.»
کلودیا ادادمه داد: «یکی دیگه هم هست که مطمئناً از دیدنت خیلی خوشحال می شه." کنتس فورلی".»
اتزیو سعی داشت هیجانش را بروز ندهد و گفت: «" کاترینا"(۱۵)؟ اینجا؟»
- ما دقیقاً نمی دونستیم کی قراره برسی. کاترینا و مامان رفتن پیش راهبه ی بزرگ صومعه. ولی قبل از غروب حتماً برمی گردن.
ماریو عمداً گفت: «اول باید به کارمون برسیم. من می خوام امشب یه جلسه با اعضای فرقه بذاریم. می دونم همه به خصوص ماکیاولی خیلی مشتاقن با تو حرف بزنن.»
کلودیا مشتاقانه پرسید: «یعنی تموم شد؟ اسپانیارد واقعاً مُرده؟»
اتزیو که با این پرسش نگرانی از چشمان خاکستریش می بارید، جواب داد: «همه چی رو امشب تو جلسه توضیح می دم.»
کلودیا پاسخ داد: «باشه خیلی خوبه.» اما چشمانش وقتی آنجا را ترک می گفت، نگران به نظر می رسید.
اتزیو پشت سرش فریاد زد:«و لطفاً سلام مخصوص منو به کنتس وقتی برگشت، برسون. من ایشون و مادر رو امروز عصر می بینم. الان من و ماریو کلی کار داریم که نمی تونیم ولشون کنیم.»
وقتی تنها شدند، لحن کلام ماریو جدی شد. «اتزیو باید واسه امشب آماده باشی. ماکیاولی تا عصری می رسه و من مطمئنم کلی سوال داره که باید بهشون جواب بدی. ما الان یه کمی راجع به مسائل بحث و من بهت نصیحت می کنم یه خورده استراحت کنی. ضرری نداره اگه یه کمی تو شهر بچرخی و به اوضاعش آگاه بشی.»
پس از یک صحبت طولانی با ماریو در اتاق مطالعه اش، اتزیو به مونته ریجیونی بازگشت. این سوال که پاپ نجات یافته یا کشته شده مثل علامت سوالی بزرگی بود که در ذهنش جای گرفته بود و آزارش می داد. اتزیو نیاز داشت چیزی ذهنش را از آن منحرف کند. ماریو پیشنهاد داده بود تا اتزیو نزد خیاط او برود و به جای لباس های کهنه و لک دارش، چندین جامه ی نو سفارش دهد. پس اتزیو به مغازه خیاطی رفت و مرد را نشسته در مقابل میز کارش در حال دوختن شنلی فاخر از پارچه ای زربفت به رنگ سبز یافت.
اتزیو خیاط را دوست داشت. مرد خوش طینت که اندکی از خودش بزرگ تر بود. خیاط به گرمی با او احوالپرسی کرد.
- چه چیزی من رو اِنقدر مفتخر کرده؟
«فکر می کنم به لباس های جدیدی نیاز دارم.» و با اندوه ادامه داد: «خُب بهم بگو تو چی فکر می کنی؟ راستش رو بگو.»
- سینیور حتی اگه کار من خیاطی نبود هم بهتون می گفتم یه دست لباس مناسب، چیزیه که واقعاً شما بهش نیاز دارید.
- منم به همین فکر می کردم.
- من الان اندازه های شما رو می گیرم، بعدش شما می تونین طرح و رنگ مورد علاقه تون رو انتخاب کنین.
اتزیو خود را کاملاً در اختیار خیاط قرار داد تا کارش را انجام دهد و سپس پارچه ای مخملین به رنگ خاکستری تیره برای نیم تنه اش و بعد هم پارچه ای پشمین هماهنگ با آن را برای جوراب انتخاب کرد.
- امکانش هست برای امشب آماده بشه؟
خیاط لبخندی زد و گفت: «خُب، اگه می خواید کار خوبی باشه، نه سینیور. ولی فردا بعد از ظهر می تونین بیایید و یه امتحانی بکنید.»
اتزیو جواب داد: «خیلی خوبه.» و امیدوار بود جلسه ی امروز عصرش باعث نشود فردا صبح زود مونته ریجیونی را ترک گوید.
اتزیو راهش را به سمت میدان اصلی شهر پیش گرفت و آنجا بود که زنی زیبا و جذاب را در حال حمل جعبه ای سنگین از گل های زرد و سرخ یافت. معلوم بود که جعبه سنگین تر از توان زن است. آن وقت روز افراد کمی در خیابان حضور داشتند و اتزیو نیز همیشه از کمک کردن به افراد لذت می برد.
درحالی که به زن نزدیک می شد، گفت: «می تونم کمک تون کنم؟»
زن لبخندی زد. «اوه... بله شما دقیقاً همون کسی هستید که بهش نیاز داشتم. یه مرد. قرار بود باغبونم اینارو ببره، ولی خُب زنش خیلی مریضه و اون مجبور شد بره. منم بهرحال باید این راه رو می رفتم و با خودم گفتم می تونم اینارو ببرم. اما این جعبه خیلی خیلی واسه من سنگینه. می شه خواهش کنم یه کمکی...؟»
«البته بانوی من.» اتزیو خم شد و جعبه را روی شانه هایش گذاشت. «با اینهمه گل... تو باید زن خوش شانسی باشی.»
- این خوش شانسی من بوده که شمارو اینجا دیدم.
اتزیو گفت: «می تونستی از همسرت بخوای این جعبه رو واست بیاره. یا حداقل یکی از خدمتکارانت.»
- من فقط یه کلفت دارم، اونم حتی نصف زور منو نداره و در مورد همسرم باید بگم که اصلاً ندارم.
- متوجهم.
- من این گُل هارو واسه جشن تولد کلودیا اودیتوره سفارش دادم.
- خیلی جالبه.
«آره درسته.» زن مکثی کرد و ادامه داد: «در واقع اگه دوس داشته باشی یه کمی بیشتر کمکم کنی، من به یه مرد با شخصیت و جذاب نیاز دارم تا توی مهمونی همراهم باشه.»
- خُب، فکر می کنی من این فاکتورها رو دارم؟
زن حالا جسورتر به نظر می رسید. «هیچ کس تو کل این شهر نیست که از شما با وقارتر راه بره، آقا. من مطمئنم حتی برادر خانوم کلودیا، سینیور اتزیو هم تحت تاثیر قرار می گیره.»
اتزیو لبخندی زد. «شما به من لطف دارید، سینیورا. خُب بگو چیا از اتزیو می دونی؟»
- کلودیا یکی از دوستان نزدیک منه. همیشه به اتزیو فکر می کنه. اما اتزیو خیلی به ندرت به دیدارش می آد و تا اون جا که من خبر دارم، الانم از اینجا خیلی خیلی دوره.
اتزیو تصمیم گرفت بازی را تمام کند: «بله، درسته. افسوس که اون قدر از اینجا دور بودم.»
زن که آشکارا هول و به نفس نفس افتاده بود. «اوه نه! تو خود اتزیو هستی! وای خدای من... باور نمی کنم. کلودیا بهم گفته بود منتظر بازگشتته. این مهمونی قرار بود واسش یه سورپریز باشه. بهم قول بده هیچی بهش نمی گی.»
- خُب بهتره اول خودت رو معرفی کنی.
- اوه البته. من "آنجلینا چرزا"(۱۶) هستم. خُب حالا قول بده.
- سکوت من مجانی نیست. چیکار حاضری بکنی تا چیزی نگم.
آنجلینا نگاه شیطنت آمیزی به او انداخت و گفت: «خُب، می تونم خیلی کارها واست بکنم.»
- خُب، منتظرم توانایی هایت رو بشنوم.
در همین لحظه آن ها به درِ خانه ی آنجلینا رسیدند. خدمتکار سالخورده ی آنجلینا دَر را گشود و آنان داخل شدند و اتزیو جعبه را روی نیمکت سنگی در حیاط قرار داد. بعد رو به آنجلینا کرد و لبخند زد.
- خُب، حالا وقتشه بهم بگی.
- الان نه. بعداً.
- چرا الان نه؟
- سینیور، بهتون اطمینان می دم این انتظار ارزشش رو داشته باشه.
هیچ کدام از آن دو نمی دانستند چه اتفاقاتی در آینده ی نزدیک خواهد افتاد و همچنین نمی دانستند دیگر قرار نیست یکدیگر را ملاقات کنند.
اتزیو خانه ی آنجلینا را ترک گفت و با مشاهده ی وضعیت خورشید در آسمان تصمیم گرفت به قلعه بازگردد. هنگام بازگشت توجه او به دختر بچه ای که تنها در وسط خیابان راه می رفت، جلب شد. قصد داشت به سمت دخترک برود و با او صحبت کند که صدای برخورد سم اسبی با سنگفرش خیابان به گوشش رسید. اتزیو خیلی سریع به سمت دخترک دوید و او را بلند کرد و در سرپناه درگاه خانه ای سالم روی زمین گذاشت. حرکتش درست به موقع بود. زیرا در همان لحظه اسبی جنگی با زین و یراق کامل، اما بدون سوار از گوشه خیابان به حالت تاخت ظاهر شد. چند لحظه بعد و پشت سرش، اتزیو متصدی اصطبل ماریو مردی به نام "فدریکو"(۱۷) را شناخت که به دنبال حیوان می دوید.
فدریکو پشت سر حیوان فریاد می کشید: «برگرد اینجا اسب زبون نفهم لعنتی.» با دیدن اتزیو رو به او کرد و گفت: «ارباب شما می تونین کمکم کنین؟ این اسبِ مورد علاقه عموتونه. من می خواستم زنش رو تیمار کنم که این جوری شد. باید از یه چیزی ترسیده باشه...»
- نگران نباش پدرجان. من خودم می رم و می آرمش.
- ممنونم. ممنونم. من دیگه واسه این کارها خیلی پیر شدم.
- حتماً... حتماً.
اتزیو بدنبال حیوان دوید و به سادگی آن را یافت. اسب آرام شده و مشغول چریدن علوفه از گاری بی صاحبی در آن حوالی بود. وقتی اتزیو به سمت اسب می رفت، سرش را بالا آورد، اما او را شناخت و فرار نکرد. اتزیو با دستش چند ضربه ی دوستانه به گردن حیوان زد و با ملایمت و مهربانی شروع به نوازش سر و گردن حیوان کرد. بعد افسارش را گرفت و راه آمده را بازگشت.
در راه بازگشت شانس انجام یک کار نیک دیگر را نیز پیدا کرد. با زن جوان بسیار آشفته و مشوشی روبه رو شد که گویا مادر کودک گم شده بود. اتزیو توضیح داد چه اتفاقاتی افتاده و کودک را چگونه پیدا کرده، ولی سعی کرد خطر اسب و آن اتفاقات را کمتر جلوه دهد. وقتی به زن محل کودک را گفت، او درحالی که نام دختربچه را فریاد می زد از اتزیو دور شد: «سوفیا... سوفیا...» و اتزیو می توانست صدای فریاد دختربچه را هم بشنود. «مامانی... مامانی...» چند دقیقه بعد اتزیو نیز به آن گروه کوچک و خوشحال ملحق شد و افسار اسب را به دستان فدریکو سپرد. پیرمرد بسیار از او تشکر کرد و اتزیو را قسم داد تا چیزی از این ماجرا به ماریو نگوید. اتزیو نیز قول داد و فدریکو حیوان را به اصطبل برد.
مادر به همراه دختر هنوز آنجا منتظر بودند. اتزیو با لبخندی به آن ها نگاه کرد.
زن گفت: «دخترم می خواد ازتون تشکر کنه.»
دخترک از سر وظیفه شناسی گفت: «مرسی عمو.» و سرش را بالا آورد و با ترس و احترام به اتزیو نگاهی انداخت.
اتزیو با مهربانی پاسخ داد: «همیشه پیش مامانت بمون. هیچ وقت این جوری تنهاش نذار، فهمیدی خانوم کوچولو؟»
دخترک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
مادر سوفیا گفت: «اگه شما و خانواده تون اینجا نبودید سینیور، ما همه چی مون رو از دست می دادیم.»
اتزیو جواب داد: «ما بازم هرکاری از دست مون بر بیاد انجام می دیم.» اما وقتی به سمت قلعه می رفت، کماکان افکارش مشوش بود. حتی با وجود آنکه می دانست به خوبی می تواند از پس رویارویی خود با ماکیاولی بر بیاید، ولی کماکان دلشوره داشت.
هنوز چند ساعتی وقت تا زمان برگزاری جلسه باقی بود و اتزیو سعی کرد هم برای پرت کردن حواسش و هم برای کنجکاوی ذاتی اش در مورد توپ هایی که ماریو جدیداً نصب و خیلی هم به آنان مباهات می کرد از آن ها بازدید کند. سپس از باروها بالا رفت تا نگاهی به سلاح های جدید بیندازد. روی هر دیوار یک توپ و کنار هرکدام تعدادی گلوله ی آهنی وجود داشت. بزرگ ترین آن ها لوله ای به طول ده پا و به گفته ی ماریو وزنی معادل بیست هزار پوند داشت. اما در بین آن ها " کالورین"(۱۸)هایی سبک تر و با قابلیت حرکتی بهتر و سریع تر نیز بود. بر فراز برج ها که مهم ترین نقاط باروهای هر دژی هستند، توپ های سنگین بر روی ارابه هایی فلزی با قابلیت چرخش تمام دایره ای و "فالکونت"(۱۹)ها نیز بر روی مدل چوبی همان ارابه ها قرار داشتند.
اتزیو به گروهی از توپچی ها که کنار یکی از توپ های بزرگ جمع شده بودند نزدیک شد و گفت: «زیباهای وحشی.» و دستش را بر روی نقوش برجسته زیبای اطراف سوراخ فتیله کشید.
رهبر سربازان گفت: «واقعاً همین طوره، ارباب اتزیو.» اتزیو او را از زمان اولین حضورش در مونته ریجیونی می شناخت. البته آن زمان جوان تر و خوش سیماتر بود، ولی مرد با صورتی زمخت حالا درجه ی استواری داشت.
- شنیدم داشتین تمرین می کردین. منم می تونم با یکی از این ها کار کنم؟
- البته که می تونین قربان، اما ما داشتیم با کوچیک ترها امتحان می کردیم. اون گنده هاش هنوز دست نخورده موندن. ما فوت و فن آماده کردن اونارو بلد نیستیم و اون مسئول ابله نصبشونم معلوم نیست خودش رو کجا گم و گور کرده.
- شماها دنبالش گشتین؟
- البته که گشتیم قربان، ولی هیچی به هیچی.
- منم می رم و یه نگاهی می اندازم. به هرحال اینا که واسه خوشگلی اینجا نیستن. ما هیچ وقت نمی دونیم کی ممکنه به کارمون بیان، پس باید همیشه آماده باشن.
اتزیو از آن ها جدا شد و بر روی باروها شروع به جستجو نمود. بیش از بیست سی یارد جلوتر نرفته بود که صدای خرناسی از آلونکی چوبی روی یکی از برج ها به گوشش رسید. کنار الونک جعبه ابزاری به چشم می خورد و وقتی اتزیو پیش رفت صدای خرناس به خُرخُری کشیده تبدیل شد.
درون آلونک تاریک و بسیار گرم بود. وقتی چشمان اتزیو به تاریکی عادت کرد، توانست پیکر مردی را با لباس زیر روی حصیر تشخیص دهد. اتزیو به آرامی لگدی به مرد زد و او در پاسخ فقط در حالت نیمه هوشیار تفی انداخت و رویش را به سمت دیوار کرد و به چرتش ادامه داد.
اتزیو این بار با مهربانی کمتری با پنجه ی کفش خود لگدی دیگر به مرد زد و گفت: «سلام آقا.»
مرد این دفعه سرش را چرخاند و یکی از چشمانش را گشود و گفت: «چیه؟ چی شده رفیق؟»
- ما شمارو واسه راه انداختن توپ های روی باروها لازم داریم.
- امروز نه دیگه هم قطار.
- انگار حالت بدتر از اونیه که بتونی سر کارت برگردی. اگه این قضیه رو باد به گوش کاپیتان ماریو برسونه فکر نکنم اصلاً خوشحال بشه.
- امروز دیگه کار نمی کنم.
- اما هنوز اون قدرهام دیر وقت نیستا. اصلاً می دونی ساعت چنده؟
- نه. مهم نیست. من توپ ردیف می کنم، نه ساعت.
اتزیو برای صحبت با مرد خم شد و او نیز حالتش را از خوابیده به نشسته تغییر داده بود. هرگاه لب به سخن می گشود بوی سیر و ادویه ی تند شامه ی اتزیو را آزار می داد. درآخر اسسین روی پاهایش ایستاد.
- ما اون توپ ها رو آماده به شلیک می خوایم. همین الانم می خوایمشون. نکنه می خوای برم و یکی دیگر رو بیارم که از تو با عرضه تر باشه.
مرد با زحمت و مشقت روی دو پا بلند شد. «هی رفیق... پیاده شو باهم بریم. هیچ احدالناسی حق نداره به اونا دست بزنه... جز من.» به اتزیو تکیه و دوباره نفسی تازه کرد. «تو اصلاً نمی دونی چی به چیه. بعضی از این سربازها خیلی احمقن. هیچ احترامی برای توپخونه قائل نمی شن. بیشترشون اصلاً هیچی حالی شون نیست. بهت قول می دم همین طوره. به توپخونه به چشم یه چیز خیلی عجیب نگاه می کنن. انتظار دارن براشون جادو کنه. نمی فهمن خودشونن که باید از این وسیله درست کار بِکشن.»
- می شه وقتی حرکت می کنیم حرف بزنیم؟ زمان مثل ما توقف نمی کنه. خودت می دونی که؟
- گوش کن ببین چی می گم. این چیزایی که اینجا داریم، تو نوع خودشون بهترین توپ ها یی هستن که کاپیتان ماریو می تونست داشته باشه. اما با این حال هنوز سلاح های ساده ای هستن. من از یه طراح فرانسوی شنیدم. طراح یه توپ دستی. اونا بهش می گن" آهنی شکل قاتل". خیلی باحاله، فکرش رو بکن توپ دستی. این طرح آیندست.
اما حالا آن ها دیگر نزدیک گروه توپچی ها شده بودند.
اتزیو با شادمانی گفت: «خُب، حالا می تونین بی خیال شکار بشین. ایناهاش آوردمش.»
استوار نگاه دقیقی به اسلحه ساز انداخت و پرسید: «مطمئنین این خودشه قربان؟»
مرد پاسخ داد: «ممکنه خیلی ژیگول نباشم، ولی تو قلبم انسان خوبی ام. این روزها تنها راه زنده موندن خوب خوردن و خوب خوابیدنه. به علاوه این وظیفه ی منه که اینارو راه بندازم.» او استوار را کنار زد و گفت: «بذار ببینیم اینجا چی داریم.»
پس از بررسی توپ رو به سربازان کرد و گفت: «چه غلطی کردین؟ داشتین با این ها ور می رفتین، مگه نه؟ خدا رو شکر باهاشون شلیک نکردین، وگرنه الان همه مون می رفتیم رو هوا. اینا هنوز آماده نیستن. اول باید تو لوله هارو خوب تمیز کنین.»
استوار گفت: «شاید اگه خودت این دور و ورا باشی ما اصلاً به توپخونه نیازی نداشته باشیم. دو بار تو صورت هر دشمنی فوت کنی، نفله می شه.»
اما اسلحه ساز با سمبه ی تمیز کننده و کهنه ی زبر و کتان روغنی مشغول تمیز و آماده کردن توپ بود و وقتی کارش تمام شد، ایستاد و کمرش را راست کرد.
«خُب درست شد.» بعد رو به اتزیو ادامه داد: «به این خنگ ها بگو پرش کنن. حداقل این یه کارو که بلدن. گرچه واسه یاد گرفتن همینم، کلی وقت صرف کردن. بعدش تو می تونی شلیک کنی. از اونجا تپه رو نگاه کن. ما چندتا هدف مصنوعی اون جا گذاشتیم. اول با شلیک به هدف هم سطح با توپ شروع کن. در این صورت اگه توپ منفجرم بشه حداقل سرت رو به باد نمی دی.»
- خیلی خوب قوت قلب می دی. ممنونم.
- نگران نباش، کارت رو بکن. بیا بگیر، اینم فیتیلشه.
اتزیو فیتیله را در جایش قرار داد. برای چند لحظه ی طولانی هیچ اتفاقی نیفتاد. اما بعد ناگهان با لگد و غرش توپ، اتزیو به عقب پرتاب شد. بلند شد و با نگاهی به هدف ها متوجه گردید تیرش به خطا نرفته است.
اسلحه ساز با شوق فریاد کشید: «خیلی خوب بود. عالی بود. حداقل یکی دیگه به جز من اینجا بلده چجوری شلیک کنه.»
اتزیو دستور داد دوباره گلوله گذاری کردند و باز هم شلیک کرد، اما این بار به هدف نخورد.
اسلحه ساز گفت: «خُب، همیشه هم که نمی شه زد تو خال. اما فردا خروسخون برگرد اینجا. ما اون موقع بازم می خوایم تمرین کنیم. اون وقت بازم فرصت داری بزنی بترکونی شون.»
اتزیو گفت: «حتماً می آم.» و تا حدودی می دانست دفعه ی بعدی که با توپ شلیک کند، قطعاً به هدف خواهد زد.

نظرات کاربران درباره کتاب پیمان برادری