فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان‌های لس‌آنجلس
آثار نويسندگان بزرگ درباره‌ی اين شهر

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های لس‌آنجلس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان‌های لس‌آنجلس

یکشنبه بود، نه یک روز، شکافی بیش‌تر میان دو روز دیگر. پشت سر، برای همه‌ی آن‌ها، حضور صحنه‌ها بود و سکانس‌ها، انتظار طولانی زیر جرثقیل که میکروفون را می‌گرداند، روزی ۱۶۰ کیلومتر رانندگی از این سر منطقه به آن سر و برعکس، کشمکش‌های میان رقیبان در اتاق‌های کنفرانس بر سر مهارت‌های خویش و بعد مصالحه‌ای که گویی پایانی ندارد، برخورد و زورآزمایی آدم‌های برجسته‌ی بسیاری که به خاطر زندگی خود می‌جنگند و حالا یکشنبه، با شروع زندگی دوباره برای خودشان، با جرقه‌ی گُرگیرنده‌ی زندگی در چشم‌هایشان که عصر روز پیشین به صورت کسالت‌باری بی‌حالت شده بودند. آن‌ها نیز به آهستگی، همچنان که دقایق تحلیل می‌روند، همچون پاپن‌فین در مغازه‌ی اسباب‌بازی‌فروشی، بیدار می‌شدند، آن‌گاه مذاکره‌ای جدی در گوشه‌ای آغاز می‌شد، عشاقی به قصد بوس و کنار در راهرو از نظر ناپدید می‌شدند و این احساس شکل می‌گرفت که "عجله کنید، هنوز دیر نشده، اما به خاطر خدا قبل از تمام شدن این چهل ساعت فراغت عجله کنید."
جوئل کولس در حال نوشتن فیلم‌نامه بود. بیست‌وهشت سالش بود و هنوز هالیوود له‌اش نکرده بود. او کاری گرفته بود که از زمان ورودش، شش ماه پیش، کار خوبی تلقی می‌شد و تاکنون با اشتیاق زیادی صحنه‌ها و سکانس‌ها را تحویل داده بود. او فروتنانه از خودش به عنوان نویسنده‌ای بازاری یاد می‌کرد، اما منظورش واقعا این نبود. مادرش در زمان خود بازیگر موفقی بود. کودکی جوئل هم میان لندن و نیویورک در تلاش برای جدا کردن واقعی از غیرواقعی، یا حداقل گمانی قوی‌تر از دیگری سپری شده بود. او مرد خوش‌قیافه‌ای بود با چشم‌های میشی مرعوب‌کننده‌ی دلپذیری که در سال ۱۹۱۳ از خیره شدن به صورت مادرش به خیره شدن به روی تماشاچیان برادوی افتاده بود.
دعوت‌نامه که رسید مطمئن شد دارد به جایی می‌رسد.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان‌های لس‌آنجلس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه به قلم ایو ببیتز

Eve Babitz
وقتی هفده سالم بود، روز ملخ را خواندم. در ننوی قدیمی ام در حیاط پشتی خانه مان در هالیوود نشسته بودم، مایوی پوست پلنگی تنم بود، با رژ باردو(۱۳) (مارک وست مور(۱۴)) روی لب های صورتی دردانه ام، موی طلایی گندم گونم را مدل گوجه ای کرده بودم و فقط با خواندن کتاب این یارو، نتنیل وست(۱۵)، می فهمیدم که او احتمالاً یکی از آن مردهای اکبیری عینکی ساحل شرق(۱۶) است، که کفری شد از این که وقتی به ال ـ ا(۱۷) آمد همه ی آن نوستاره ها، تهیه کننده ها و کابوی ها را به او ترجیح دادند. منظورم این است که، آلدوس هاکسلی(۱۸) هم از آن جور کتاب ها، بوزینه و ذات(۱۹)، را نوشته بود، ولی فقط در کتاب او است که دختر، مرد پولدار، پولدار، پولدار پیر و زننده را به قهرمان حساس و مرعوب کننده ی داستان ترجیح می دهد. من همچنین تقلید مسخره ی عزیز دلبند(۲۰) فارست لان (که مردم قبلاً فکر می کردند مکان خنده داری است) و وراجی های ادموند ویلسون(۲۱) را درباره ی این که چقدر ال ـ ا پر از ساختمان های آبکی پر زرق و برق(۲۲) و آدم های چلغوز است خوانده بودم (زیرا این جا، افسوس که نیویورک نبود، یا آپارتمان های ما مثل آپارتمان های ساحل شرق نبود ـ و ما بدبخت بیچاره ها در آلونک هایی(۲۳) زندگی می کنیم که با یک زمستان ساحل شرق محو می شوند) اما از آن جا که زمستان ساحل شرق هنوز به این جا نرسیده است، خانه ها امروز همچنان سرپا است. اوایل خواستنی یافتن ال ـ ا برای ادبا آن چنان مد شده بود که هیچ کس هرگز قادر نبود جلو آن ها را بگیرد یا این که سعی کرده باشد.
به نظر من چنین طرز برخوردی که "خوب، این جا که تحفه ای نیست" از جانب کسانی سر می زند که دلیل آمدن شان به این جا تحت تاثیر تبلیغات چی های پر سروصدای کارناوال است که برای یک سیرک سیار عادی بود، اما برای آمدن به نیمه ی جنوبی یک چنین ایالت بزرگ کمی عجیب و غریب می نمود. لس آنجلس، آن طور که خودش را نشان می داد، به نظر می رسید. مردم می توانند به این جا بیایند و غربت زده نشوند، گویی این جا بهشت بود، ولی وقتی آمدند و دیدند که غربت زده شدند و حتی آفتاب هر روزه ی آن هم نمی تواند فرجی ایجاد کند، خوب این رذیلانه و حتی کلک خطرناکی به نظر می رسید.
من در ال ـ ا به دنیا آمدم و همین جا بزرگ شدم. پدرم وقتی شانزده ساله بود، با پدر و مادر روس یهودی اش که از دست پوگرام ها(۲۴) و قزاق های مست و قاتل فرار کرده بودند، به بویل هایتز(۲۵) آمد. (در نتیجه برای آن ها دشوار بود که غربت زده شوند). البته، پدربزرگ و مادربزرگ بیچاره ی من بیش از حد بی سواد بودند و کم تر از آن که از ال ـ ا برای این که این جا پاریس، نیویورک یا لندن نیست متنفر باشند. آن ها آرزوی شان فقط این بود که هر روز با آفتاب بدون قزاق بیدار شوند. و اگرچه مادربزرگم در هر فرصتی که به دست می آورد کلی شکوه می کرد اما از ال ـ ا شکایت نکرد. او سپاس گزار ال ـ ا بود. او می گفت این رفتار شما است که باید اصلاح شود.
مادرم اهل شهر نفتی کوچک ساورلیک(۲۶) در تگزاس بود. او در سال ۱۹۳۲ بیست و سه ساله بود که در اوج برهوت رکود اقتصادی(۲۷) شهر را ترک کرد، جایی که تنها قهرمانان محلی، بانی و کلاید(۲۸) بودند. او می خواست با مردی در لباس رسمی(۲۹) عروسی کند ـ نه یک ستاره ی سینما، هر کسی در لباس رسمی. شوهر اولش سرپیشخدمت سایرس(۳۰) بود و هر شب لباس رسمی می پوشید و اما این گذشت تا این که او پدرم را ملاقات کرد، ویولون زن اول ارکستر فیلارمونیک ال ـ ا، این جا بود که دریافت مردی در لباس رسمی به راستی جذبه ای جادویی دارد و سال بعد لباس رسمی اولی را ترک کرد و به رینو(۳۱) گریخت و پس از طلاق سرپیشخدمت، با پدرم ازدواج کرد و روزگار را به خوشی و خرمی گذراند. من در ماه مه در خود هالیوود به دنیا آمدم، درست زمانی که پیچ اناری شکوفه های بنفش می دهد. (گل محبوب ناباکف(۳۲)، و به همین دلیل او زمانی گفته بود، می توانست در ال ـ ا زندگی کند).
ایگور استراوینسکی(۳۳) مشاور پدرم بود، آن ها با هم این طرف آن طرف می رفتند. استراوینسکی باهوش بود، متمدن، تحصیل کرده، جهان دیده، مردی که درک می کرد اگر قرار بر این باشد که انسان جایی برود آن جا احتمالاً باید بدون جنگ، بدون برف و پر از مناظر زیبا باشد. او به همین خاطر به لس آنجلس کوچ کرد؛ به اضافه این که آن جا موسیقی دان های ماهر فراوانی بودند، موسیقیدان های استودیو که در عمل قادر به خواندن یا اجرای بدون تمرین هر نتی حتی کارهای او بودند. او عاشق لس آنجلس بود. عاشق رفتن به خیابان سانترال(۳۴)؛ جایی که تمامی نوازندگان جاز(۳۵) به هنرنمایی می پرداختند، عاشق دیدار جلی رول مورتون(۳۶) بود، عاشق گروه ماریاچی(۳۷) و عاشق آمدن به خانه ی ما در روز تولدش بود؛ هنگامی که مادرم همیشه غذای محبوبش انچیلادا(۳۸) را برایش می پخت با دسر کیک ایتالیایی رام پر از بادام برشته.
در طول بزرگ شدنم هرگاه در خانه ی استراوینسکی بودم آن جا همواره مملو از شور و هیجان غریب اروپایی بود، جایی بدون جنگ و با گل ها و شب های ابریشمی انباشته از عطر گل یاس. اگر آن ها به این نتیجه می رسیدند که این جا محل خوبی نیست، هیچ وقت آشکارا از آن شکایت نمی کردند. من این احساس را داشتم که جایی که این ها از آن آمده اند باید به راستی مکان غم انگیزی باشد. آن وقت این ها نمونه ی آدم هایی بودند که آن قدر می دانستند که از سرما بگریزند و به این جا پناه بیاورند و سپاس گزار باشند. نه مردمی همچون نتنیل وست که فکر می کرد شب ها همه چیز نیست، او نگاهی به ال ـ ا انداخت و متقاعد شد که این شهر استعاره ای است از آشوبی که از فاجعه خبر می دهد. مردمی که درواقع در آشوب فاجعه آمیز به سر می بردند با نگاهی به ال ـ ا مصمم شدند که به پیک نیک بروند.
به نظر من تیپ های حساس ارزش ال ـ ا را می دانند نه نوابغ ادبی. تیپ های ادبی سال ها است که احساس می کنند کسی که آن ها را با معیار ظاهر و پول ارزیابی می کند (معیارهای اصلی جامعه ی ال ـ ا) تا ارزش ادبی کارشان، بدون شک فردی هرزه و بی کلاس است. اگر شخصی رفتار غیرمعقول و لوسی دارد ولی کنت یا دوشس است، تیپ ادبی مورد اشاره احتمالاً انعطاف به خرج خواهد داد تا با او محشور شود (همان طور که اولین واگ(۳۹) کرد). اما اگر این آدم شخص عجیب غریب، غیرمعمولی و فقط فوق العاده ثروتمند و همه کاره ی استودیویی باشد که زمانی با فروش دستکش به گذران زندگی می پرداخت، دیگر از او پذیرفته نیست که بی سواد باشد. تیپ های ادبی نمی توانستند تحمل کنند که سم گلدوین(۴۰) صاحب آن همه پول و قدرت باشد.
برخی نویسندگان، به خصوص وست، تو را متقاعد می کنند هنگامی که مردم به این جا برسند "آفتابی بودن کافی نیست. آن ها از پرتقال خسته شدند، حتی از آووکادو(۴۱) و میوه ی گل ساعتی." اما باید به شما بگویم که به عقیده ی من بهشت یعنی زندگی در ننویی که بین درخت آووکادو و لیمو در نوسان است. در نتیجه اجباری نخواهم داشت بلند شوم و گواکوموله(۴۲) درست کنم.
اما بعد، آفتاب همیشه برایم کافی بوده است. به نظر من هوا، به اضافه ی این واقعیت که در این قرن ما به دنیا، رویاهایش، زیبایی و عشقش را ارزانی کرده ایم (گرچه رویاها قدیمی و احساساتی باشد) این به تنهایی کافی است تا هر کسی احساس غرور کند. ما جنگ، فاجعه یا مصیبتی نصیب کسی نکرده ایم. مردمی که در لس آنجلس زندگی می کنند در حقیقت هرگز اهمیت نداده اند به این که بقیه ی دنیا به چه فکر می کنند؛ زیرا به محض این که آدم حساس و دوست دار پیک نیک به این جا بیاید، خودش پی می برد که طبیعتا این کابوی های شکم صاف اند که دختران را به چنگ می آورند. فایده ای ندارد این جا و آن جا نشستن و ناله سر دادن درباره ی فاجعه، هنگامی که می توان به ساحل رفت و یا فیلم نامه ای را قالب کرد. راه عاقبت به خیر شدن در لس آنجلس این است که این جا برایت کافی باشد. این جا نیویورک نیست ـ و نکته همین جا است. درواقع، این جا نیویورک و یا هر محل بی رحم، سرد و خشنی نیست؛ این جا پایان خوش است. سرمای ساحل شرق تاکنون به این جا نیامده. ما این جا فقط پیک نیک می رویم.
درباره ی فرانسیس اسکات فیتس جرالد (۱۹۴۰ ـ ۱۸۹۶)
رمان نویس و نویسنده ی داستان های کوتاه. بسیاری او را تجسم و سخنگوی دوره ی جاز می دانند. او تحصیل کرده ی پرینستون (۱۹۱۷ ـ ۱۹۱۳) بود ولی پیش از فارغ التحصیلی رهسپار جنگ بین الملل اول شد. بخشی از نخستین رمان او، این سوی بهشت،(۴۳) محصول این دوران است ( ۱۹۲۰). اولین رمان او گرچه سطحی و تصنعی بود اما دو ویژگی داشت: نخست طرح شورش جنسی نسل جوان تر بود و دوم آغاز دوره ی جاز را نوید می داد. در نتیجه کتاب به موفقیت آنی دست یافت. اما اولین جلد از داستان های کوتاه و تازه کار او آزادزنان و فیلسوفان(۴۴) بود که همسرش زلدا، نماینده ی زنان آزاد و بی بندوبار، و خودش، نماینده ی فیلسوف ها، و سراسر کتاب بیانگر زناشویی و پیوند زجرآور دو آدم با استعداد و جذاب در جاده تا تباهی کامل هردو آنان است. بعد رمان زیبارویان و لعنت شدگان(۴۵) را به دست چاپ سپرد. این زمان فیتس جرالد نویسنده ای است که هم درآمد و هم هزینه ی بالایی دارد ولی همواره در قرض است. این آغاز دوران پناه بردن او به مشروب است. در همین دوران مجبور به نوشتن داستان های کوتاه بازاری برای حفظ خود و خانواده اش بود. قصه های عصر جاز(۴۶) (۱۹۲۲ ) مجموعه ی سرگرم کننده ی دیگری از کارهای او تا زمان انتشار رمان گتسبی بزرگ (۱۹۲۵ ) شاهکار وی است.
گتسبی بزرگ کتاب پرفروشی بود درباره ی قانون شکنی های جیمز گتس در باز کردن راه خود به بالا در اجتماع لانگ آیلند. فردی که ذهنش همواره سرگرم رویای امریکایی موفقیت سریع و آسان است ولی همواره در اضطراب و نگرانی به سر می برد تا این که سرانجام در اثر معاشرت با زن جوان محملی از بین می رود که خود داستان دیگری از ویژگی های این دوره یا دهه ی ۱۹۲۰ است.
فیتس جرالد تحت تاثیر هنری جیمز است. همچنین ادیت وارتون(۴۷) و نویسنده ی انگلیسی کامپتون مکنزی(۴۸) او شکل کاملی برای نمایش احساسات یافت. با این وجود ارتباط عمیق تری با زندگی و خلق و خوی خود داشت. در خیالات و تصوراتش نیز همچون گتس گتسبی فرزند زمانه ی خویش بود. همه ی جوانان غمین(۴۹) مجموعه ی دیگری از داستان های کوتاه ناموفق او است که موضوع های حسرت آور و اندوهگینی دارد و همچنان به دنبال الگوی نسل گمشده است.
"سرمشق فیتس جرالد بر دنیای نشر امریکا اثر فوق العاده ای گذارد. چندین دهه فرض تقریبا مسلم این بود که نویسنده فردی است که نیمی از روز را مست کند، زندگی جنسی فوق العاده بی بندوباری داشته باشد و نیمه دیوانه ـ نیمه افسرده، محتاج پزشک و بیمارستان باشد، در صورتی که وقتی نویسنده ای کتاب بدی می نویسد، باید این را به او گفت. مرحله ی تملق گویی بیش از حد در صنعت چاپ و نشر دیگر تمام شده بود"(۵۰)
فیتس جرالد فرد مودبی بود که به هالیوود رفت تا رمان آخرین قارون(۵۱) را قلم بزند که به عقیده ی بسیاری برترین نماینده ی داستان های دوران کلاسیک هالیوود است. او مدت ها روی آن کار کرد. داستانی که گویی هرگز پایانی ندارد، درست مانند همین داستان یکشنبه ی نحس که آن را در سال ۱۹۴۰، آخرین سال زندگی اش نوشت.(۵۲)

درباره ی کیت بریورمن...
او اهل لس آنجلس و بزرگ شده ی محیط ضد فرهنگ سانفرانسیسکو است. نواحی نخل دومین رمان او نزد منتقدان آمریکایی مقام ویژه ای دارد. او شاعر، نویسنده ی رمان و داستان کوتاه و همچنین صاحب صدایی سحرآمیز و افسون کننده است. دو بار کاندید دریافت جایزه ی پولیتزر به خاطر اشعارش شد. در سال ۱۹۹۲ هم جایزه ا.هنری را به خاطر داستان های کوتاهش برد. این قطعه ای از اشعار اوست:
The Desert Wind Howls
The desert wind howls through her burned Spanish mouth
Dawn is a tale of intrigue carverd in citrus and jasmine
Skies are tanited burgundy over hills of soiled pastels
Sunset is lavender as a bruise from a drunken collision
1993
باد صحرا زوزه می کشد
باد صحرا از میان دهان سوخته ی اسپانیایی زن زوزه می کشد
سپیده دم افسانه ی حک شده در لیمو و یاسمن است
آسمان ها روی تپه های پستل خاکستری شرابی شده اند
و غروب آفتاب قفایی همچون جراحت ناشی از تصادف در اثر مستی است.

کیت بریور من

KATE BRAVERMAN
نواحی نخل(۷۷)
فرانسیسکا همچنان که بلوار را نظاره می کند به این نتیجه می رسد که از این شهر فرشته ها با کوچه های گل کاغذی اش با اختر(۷۸) زرد سمج و نارنجی روشنش که راه های باریک بین خانه های ویلایی و حیاط ها را تزیین کرده است، جایی که فقط خویشاوندان جرئت پرسه زدن را دارند، بدش نمی آید. حالا این مجموعه فرشته ها و، آسفالت بوته زار از رشد باز داشته شده و کوچه های با حصار بمبو و انبوه گل کاغذی کرِپِ سرخابی، خودش را لس آنجلس می نامد. شانه هایش را بالا می اندازد، احساس می کند انبوهیِ مجروحان شهر در برابر پوستش آرام می گیرند. این جغرافیایی است با مضمون هایی که همچون گروه های رنگ در بافتنی تکرار هستند. این قصد مشخصی است که از بر کرده بود تا ناوبری کند و جان به در برد.
چیز شگفت آوری در این پارچه خاص نیست، با دسته ی سگ ها و بچه های پابرهنه با موهای سیاه و چشم های بادامی سیاه. به سختی به یاد می آورد که کی و چه موقع او را پیوتا(۷۹) صدا می زنند و سنگ ریزه نزدیکش می اندازند. آن ها مواظبند. هیچ سنگی تاکنون خراشی به بدنش وارد نیاورده است. او موضوع کنجکاوی و ترس است آن چیزی است که در شب می تراود، چشمی که نمی خوابد. او شاید نوعی نماد مذهبی باشد. به صندلی چوبی اتوبوس تکیه می دهد، با رویت گاراژهای مجاور و رستوران هایی که با زرد و سرخ تندی رنگ آمیزی شده اند، خاطر جمع می شود. تاکید رنگ اصلی برای تارهای این بافندگی بنیادی است. لالایی خواندن است، مانند خوابیدن کنار اقیانوس.
از صندلی اتوبوس اش می توانست سقف های سفالی نارنجی رنگ خانه های به سبک اسپانیایی را که مانند ردیفی از گلدان های سرخ و قهوه ای در حاشیه تپه و تقریبا تزیینی مستقر شده بود، ببیند، این ناحیه از زاویه ی معینی می توانست شهر مکزیکوسیتی باشد یا سانتاکلارا، کاراکاس، یا سن خوان. این نقش، خودش را مانند بافنده ای مجنون یا صورت فلکی سرطان، حتی در این شهر جنوبی که فقط به خاطر چسبیده بودن به آمریکا و تصادفی، آمریکایی به نظر می رسد، تکرار می کند. این شهر که زمانی مقر پایگاه اسپانیا و زمانی قلمرو مکزیک بود. این شهر با بلوارهایی که نام پیشگویان اسپانیایی و مقدسین را بر خود دارد، مشبک شد. این شهر ناتمام که به نظر می رسد گذشته ی شناخت پذیری ندارد، فاقد دلیلی است که بتوان آن را به طور خدشه ناپذیری مقدس نامید. شهری ناتمام که سخن از دهشتی قریب الوقوع می دهد.
از خاطرش گذشت بیشترین چیزی را که درباره ی این شهر فرشتگان قدر می نهد، آنی است که گمشده؛ بی اعتباری، بی مرزی، راهروهای خالی، راز ناگشودگی. او به خاطر نبود تاریخ سپاسگزار است و تجلی مادی اش، کلیساهای جامع سنگی خدای وارداتی، پاساژهای عریض کاشی کاری شده و هجوم زنگ های کلیسا، زنگ های کلیسا که اواخر او را به وحشت انداخت، در مکزیکوسیتی، با رامون.
یکشنبه ای بود. زنگ های کلیسا به طرز جنون آمیزی به هر طرف سوت می کشیدند. ماننر لژیون دیوانگان یا پرندگان. میلیون ها پرنده ی جنگلی به دام افتاده و عصبانی در هوا پنجه می کشیدند. رامون دوازده هزار دلار آمریکایی به او می داد. بلیت هواپیما را توی دستش فشار می داد. اما انگشتانش بازنمی شدند. بادبزن ابریشمین نامریی در دستش داشت، مروارید، یک دسته ارکیده ی سفید مثل لباس عروس. او نامزدش بود. آن ها از یک ریشه بودند، جدایی ناپذیر. به موقع، از همسر آمریکایی مردنی اش می گذشت، آن زن از سنگ خارا و زاویه ها. او وصله ی ناجوری بود که به جایی تعلق نداشت همچون کلیسای جامع در جنگل. مرد، آن زنِ سفیدِ رنگ پریده را از سر خود بیرون می کرد و با او ازدواج می نمود. راه حل محتمل دیگری نبود.
و نفهمید رامون چه می گوید. ماشین داشت حرکت می کرد که متوجه شد فقط چمدان های او بسته است، نه رامون. زنگ ها همه جا به صدا درآمده بود، پرندگان با آرایش مشخص نوک تیزی، شوریده و بدون مکانی برای نشستن پرواز می کردند. میله های بالای برج به سم خطرناکی آلوده بود و دنگ دنگ صدا می کرد. سنگ ها آلودگی مسری داشتند. آسمان پر شده بود از دسته پرندگان دیوانه ی پر سر و صدا که در ارتفاع پایین پرواز می کردند و اتفاق بدی برای گوش هایش افتاده بود.
زن به انگلیسی پرسید "این ها چه هستند؟" رامون همیشه اصرار می کرد که آن ها به انگلیسی حرف بزنند. حتی به هنگام سراسیمگی هم کاری بر خلاف آیین شان نمی کرد. زن تکرار کرد. "این ها چه هستند؟" به چمدان هایش اشاره می کرد.
رامون گفت "آن ها چمدان های تو هستند، این که روشن است! آنها بسته شده اند. ما به فرودگاه می رویم. تو این جا را ترک می کنی،" اما او کر بود. زن لب خوانی می کردند.
دیروز به تماشای موزه رفته بودند. پر کلاه فرمانروایان آزتک توجه اش را جلب کرده بود. از پر سبز و بنفش این پرندگان سال ها منقرض شده مبهوت و متعجب مانده بود. سنگ های مدور بزرگی که زمان را با درستی و دقت اندازه گیری می کرد که ریاضیات حتی نمی توانست تصورش را بکند دیده بود. این تمدنِ در برابرش را درک کرد. امپراتوری آزتک هرم ها را بدون کمک چرخ برپا کرد.
دخالت جادو، انکارناپذیر بود. زن گرمای با عظمت و شکوهمند قدیمی و مقدس را تجربه کرده بود. و رامون یک فرمانروا بود. او باید پوست پلنگ بپوشد و کفشی از پوست مار به پا کند.
یکدیگر را در برابر ساعت آزتک در آغوش گرفتند، هوا به هوا با همه چیز دیگر، مرده و زنده، واقعی و خیالی. آن ها فراسوی جسم ها بودند. زمان دو پاره شد. مقطع گردید و مرزها به سادگی خطوط گچی روی پیاده رو به هنگام توفان ناپدید شدند.
این تمدنی بود که اسپانیایی ها نابود کرده بودند. معابد را منهدم ساخته بودند. کتاب های مقدس، مجسمه ها، جادوها و پرها را به آتش کشیدند. گروه های تبعیدی سیفلیسی مرتد، این تمدن را وحشی خواندند و کشیشان آنان را به این خاطر تقدیس کردند. رامون او را که در موزه ایستاده بود و گریه می کرد در میان بازوانش گرفت.
سپس فاجعه شکل گرفت. قدم ها به پایین به مرکز زمین برداشته شد. راه مشخص و نقشه برداری شد. زن خود را دقیقا می شناخت. انگشتانش گل بودند و آتش. زن مالک باد، فصل ها، راه های ستارگان و دست ساخته های همه ی زنان و مردان بود. حالا رامون صحبت می کرد و زن نمی توانست صدای او را بشنود.
"حساسیت تو را فرهیخته ساخته ام، به تو طرح کلی هنر و تاریخ، واژگان و نکات مرجع به دو زبان را آموخته ام. جهان در بین زنانی که اتوبوس سوار می شوند و آن ها که تاکسی صدا می زنند، تقسیم شده است. تو می دانی که هستی. تو زنده خواهی ماند."
رامون بعد صندوقچه ای را که از لندن برایش خریده و در دفترش در داخل گاوصندوق پنهان کرده بود، به او می داد. صندوقچه ای مرمری با آستر مخمل سیاه را به دستش می داد. درون صندوقچه دستبندهای نقره ای و طلایی بود که در دفتر کارش از آن مراقبت کرده بود. زن حلقه ای با نگین یاقوت به انگشتش کرده بود. رامون تکه های کوچک مربع شکل کاغذی را در دست های گیج و گنگ او می فشرد و پیچیدگی های سهام برنده را توضیح می داد. او ارباب اش بود. زن عذرش خواسته شده بود.
زن اما چیزی نمی فهمید. هوا به جسم ساکن، بی شکل و سختی بدل شده بود. کر و لال، مدام به پشت ماشین، به چمدان های بسته اش اشاره می کرد. به او همچون آدم ناقص الخلقه ای، یا جذامی بی دستی، در کوچه های سنگی لک دار برخی بنادر متروک که برای پول سیاهی التماس می کند، خیره می شدند.
رامون گفت: "این ها لویی ویتان(۸۰) هستند." او به تناوب غمگین و بی قرار به نظر می رسید، تا اندازه ای به خاطر او. زن این را درک کرد، تا اندازه ای به خاطر چمدان ها." این ها، تنها چمدان های لویی ویتان تو هستند که تا به حال داشتی، سعی کن مواظبشان باشی."
مواظبشان باشم؟ از پشت عینک فرانسوی اش به او خیره شد. مرد آیا فکر می کرد او عصبانی است، که چمدان هایش را از دست می دهد، یا این که به سادگی آن ها را دور می ریزد؟! آیا او فکر می کرد زن هنوز نمی داند چطور مسافرت کند، چطور چمدانش را تحویل بگیرد، با اشاره ی انگشت باربر را صدا کند، تاکسی، دربان؟ آیا او نبود که اغلب از سفرهایشان تنها بازمی گشت تا خانه را برای آقا(۸۱) رفت و روب کند. تا آن جا باشد. انگار از زمان رفتن آقا از بالکن دورتر نرفته بود؟
ماشین آبی تیره ای می ایستد. فرانسیسکا به داخل می لغزد. رانندگی کوتاهی است. اطراف پارک با دریاچه آب مایل به خاکستری ماتم گرفته و اردک ها، دقیقا دو ردیف. نگاهی به آسمان به هم ریخته ی لس آنجلس می اندازد و فکر می کند، این طور بهتر است. بی ابر، زنگ ها ساکت، بدون تزویر شعائر که مدت ها است کهنه و منسوخ شده است. فراموش کردن کم تر برخورنده است تا با کمی و کاستی یا نادرست به یاد آوردن. رامون می گفت تو باید بروی امروز بعدازظهر حالا. من دارم عاشق تو می شوم. اما، زن می گفت. اما، زن می گفت اما مثل نوار گیر کرده، اما تو را به هرچه که قبول داری منظورت چیست؟
فرانسیسکا مرد را به طبقه ی بالا به آپارتمانش می برد. آن طرف راهرو باریک، یک زوج مکزیکی رادیوشان را بلندتر می کنند و به طور عادی، با ظرافت ماهرانه ای بدون این که حتی یک بار مستقیما نگاهی به زن بیندازند، در را می بندند. مرد سفیدپوست پشت سر زن، موهای روشنی دارد که در انتها خاکستری می شود، مانند قطعه زمین خشکی که تسلیم علف های هرز خشک می شود.
لاپیوتا دلا لونا(۸۲) خودش را از دست دامنش خلاص می کند. می گذارد تا ابریشم مانند گلبرگ های گل، به روی زمین بلغزد. سپس مردِ با لباس عزای روی شقیقه اش را از ذهنش پاک می کند. به جای آن، به آخرین نامه ی خواهرش دلفینا(۸۳) فکر می کند که اکنون سه ماه می شود بی جواب مانده است و باید فورا جواب بدهد. دلفینا گفت: دولت بالاخره ایستگاه برق را درست کرد. برای سه روز رادیو بود و گرامافون و درخشش چراغ ها و رقص و پایکوبی. بعد چریک ها دوباره ایستگاه برق را بمباران کردند. باید تاسفش را ابراز کند.
مردی است بر بالای سر زن، خاکستری همچون ابر یا دود. بی وزن. او تصور محض فضا است. و دلفینا نوشت: "تو درباره ی ارباب جدیدت یا اصل و نصب فامیلش چیزی به ما نگفتی". دلفینا که پسر بزرگش زمستان گذشته در اثر سینه پهلو مرد و باید یادش باشد که تاسفش را درباره ی پسرعموزاده ی پدرش، آلبرتو گومز ابراز کند. تقریبا می تواند او را به یاد بیاورد که در تپه های نزدیک شهر در مبارزه کشته شد. او یک بار در پاسخ به نامه هایش کوشا شده و کارت پستالی برایش فرستاده بود که شمع ها، پرنده ها و گل های برجسته داشت. او حالا دیگر حوصله ی این را ندارد که کارتی برای شهر زادگاهش بفرستد. انگار ترفندی در کار است، یک کار غیرممکنی، مانند تماس گرفتن با مرده یا سعی در تلفن کردن به کسی که تنها در رویاها با او روبه رو می شوی.
مرد امریکایی سریع و تمیز است، تقریبا چیزی نمی خواهد. حرامزاده ی رنگ پریده، زن فکر می کند، می ترسد شلوارت را در کوچه های تاریک پایین بکشد یا به وقت ارضا شدن، ملافه را با دندان ها پاره کند. همچون زنی که در درد و شعف می زاید. سفید، موضوع را فراموش کرد، حتی تصور هم نمی توانی بکنی سوار قطاری عجیب بشوی که مقصدی ندارد. خودرویی جایی که آن ها به خاطرش نه دلار بلکه دهانت را طلب می کنند.
تحقیرش برای مرد گذرا است. او به خصوص از این که مرد صحبت نمی کند، سپاسگزار است. آمریکایی ها برای چیزهای عجیب و غریب التماس می کنند اما کارآمدند. مانند اتوبان هایشان. خاکستری چون آسفالتی که اختراع کردند تا محاصره شان کند. آرزوهایشان قابل پیش بینی است، دوره ای است. نمی دانند دریا می تواند آن ها را همچون رنگ بشوید و محو کند.
نگاهی به مرد با موهای جوگندمی می اندازد که دارد سیگاری روشن می کند. به همین زودی بی تاب است. به سرعت لباس می پوشد. خاکستر سیگار از آستین کت سورمه ایش به پایین فرو می غلتد. ظاهر مردی را دارد که دریافته اشتباه فاحشی نکرده است، اشتباهی است نسبتا قابل پیشگیری. مردی که چه بسا، زیادی مارتینی خورده و هواپیما را از دست داده است.
لاپیوتا دلالونا چهره ی شرابی رنگش را چفت می کند. مرد شتاب می کند و ساکت است. زن تشویقش می کند خاموش بماند. آری، مردان امریکایی تمیز و ساده اند. موهن ترین جنبه ی مردان امریکایی آرزوی بی امانشان برای حرف زدن است. آن ها فاقد توانایی الهام گرفتن حتی در بدوی ترین شکل آن هستند. چنین تکانه هایی از آنان دریغ شده است. آن ها درک نمی کنند که این ها همه جزر و مد است. مو زدودن و ارایه کردن است. جریان بی وقفه در جایی که هیچ چیز دائمی نیست. آسمانشان مهر و موم شده است. بسته جوش خورده، محکم همچون تابوت. رابطه ی ستارگان با دامنه ی تپه، مقصود بادها و پرندگان مهاجر پدیده هایی هستند که آن ها دیگر نمی توانند تصورش را بکنند.
باری امریکایی ها از اتصال زمینی شان جدا شده اند. جسم برای آن ها فقط به صورت استعاری یا یک نماد وجود دارد. آن ها فاقد حس مرزند، گویی تمامی دنیا، زمین بتونی پارکینگ است. با سوال ها، فرض ها و اجبارشان برای شناختن، تمامیت زن را خدشه دار می کنند. سرگذشت زندگی اش را لخت و عور می خواهند. تمام جسمش را نه، که آسان است، اسرارش را می خواهند. هنگامی که با زنی صحبت می کنند، همه گویی کتاب می نویسند، یا برای لا میگرا(۸۴) کار می کنند یا نقشه ی شروع یک کلیسا را می کشند. مردان جوانی که از عهده ی او برنمی آیند شغل و اضطرابشان را تشریح می کنند. گویی او می تواند پاسخی، تعریفی، آمرزشی برای آن ها طلب کند. مردان جوانی که از عهده ی او برنمی آیند ترس های پنهان را آشکار می کنند، اعتراف می کنند که برج ها و ساختمان دادگستری حالشان را به هم می زند. در شب به تنهایی، فیلم نامه هایی می نویسند که هیچ کس رغبت خریدنش را ندارد. طوری به او نگاه می کنند که انگار او زن شفابخشی بود. یک کولی، آن چنان که انگار او موظف است برایشان آواز بخواند، رمز زبان های گمشده را مکشوف کند، با روبنده برقصد، آینده را پیشگویی کند، رویاهایشان را تعبیر و مسیر سرنوشتشان را ترسیم کند. جسم کافی نیست. این انتزاعیات و اهرام کلمات اند که طلب می کنند.
پس از نوازش سرسری، بدون هیجان، با دست هایشان همچون سگ تازی ماده ی برهنه ی تراشیده، به او خیره می نگرند بیشتر می خواهند. زن با نگاه خیره از درون چشم هایی که رنگ غم پرندگان مدت ها پیش منقرض شده را دارد پاسخ می دهد. می تواند آن ها را مدّت ها در انتظار نگاه دارد. هر زنی می تواند.
زن ها میلیون ها سال انتظار کشیده اند مجزا، همچون انواع متفاوتی رشد کرده اند. با دید و اولویتی که هیچ کلمه ی مردانه ای، هیچ اندازه گیری مردانه ای نمی تواند آن را درک کند. زنان اخگرهای تیره در شب شهوانی می پراکنند. زنان در کاملیت ادراک ناکردنی بسته ای وجود دارند. انسان هایی با تفاوت ظریف و معنی ضمنی. زن ها مانند ستارگان غیرعادی، به ناگهان مدار عوض می کنند. یا مانند دریای سازش ناپذیر، که در برابر پایه های آشکار اسکله ها و بنادر مقاومت می کنند، مخالفت می کنند. از صرفا آبی یا سبز بودن یا رام همچون فرمول. این زن ها هستند که مرزها را جابه جا می کنند. فصل ها توفانی می گذرند. زن ها جریان می یابند و کشانده می شوند. مردها بزرگترند. زن ها سکوت را از بین می برند. زن ها جان سالم بدر می برند.
مرد با موی جوگندمی و بوی نیکوتین که در درون پوست انگشتانش جای گرفته در ماشین آرام است. زن پی می برد سکوتش از احترام نیست. بیشتر از دلمشغولیِ درونی است. مرد رادیو ماشین را روشن می کند. اخبار به زبان انگلیسی است. موج گرمای مهیبی که کوه را به آتش کشید، هوا را مسموم کرد و کارخانه های مرکز شهر را بست کاهش یافته است. شب خنک تر خواهد شد و آن ها پشت چراغ راهنما بدون ارتباط می نشینند.
فرانسیسکا از اتومبیل بیرون می آید و به آرامی به سوی نیمکتش در اتوبوس بازمی گردد. نگاهی به پارک پشت سرش می اندازد. زن سالخورده همچنان لب دریاچه نشسته، به سایه ی گودافتاده ی آب خیره شده است. انگار صفحه کتابی است که او می تواند، آن را بخواند و احتمال دارد این زن مسن هنر کشف رمز تفاوت های ظریف تغییرپذیر آب و سایه را به خوبی آموخته باشد. وقفه های سکوت و آنچه تلویحا می گوید.
امشب، ماه قرص کامل خواهد شد. فرانسیسکا ناگهان احساس می کند که زن باستانی هم به ماه و کامل شدنش فکر می کند. چگونه بار دیگر سفرش به درون این کل مدور و موقتی کامل شده است. زنان با دوره ی ماه تغییر می کنند. این ریاضیات یا معادلات نیست. جاذبه ی ماه است که آن ها را به خونریزی وامی دارد. این مردانند که در جستجوی رسم نمودار فضا هستند. زن ها همین حالا هم می دانند که فضا مسکونی است. هر ماه، زن ها تخم ها و ستارگان و نوزادان متولد نشده ی ماه را که می میرند و در سرتاسر زهدان مجروحشان فشرده می شوند، احساس می کنند.
فرانسیسکا نمی تواند حضور زن سالخورده در ساحل دریاچه را از ذهنش پاک کند. این زن، به نوعی برایش آشنا است. امّا نه، او احتمالاً نمی توانست این مستیزای پیر(۸۵) را که در حال مطالعه ی سطح دریاچه است، بشناسد. انگار که هیروگلیف را کشف رمز می کند. فرانسیسکا کسی را در این شهر نمی شناسد. امّا به همین زودی حس بازشناسی، بینشان به وجود آمده است. او شکیبایی زن مسن را تحسین می کند، با وقارش تسلیم انتظار محض می شود. این زن، به خصوص مسن، می داند که جهان از اتاق های اجاره ای تشکیل شده است. جایی که زنان در آن خواب آلود و پژمرده، شراب مزه مزه می کنند و قرص می خورند. بند کفش هایشان بالای قوزک پا بسته می شود. پاهایشان را در لگن آب نمک می گذارند تا خیس بخورد. ناخن های لاک زده ی پای شان لب پر است. جسم در حال از بین رفتن است، همچون بندر بی اهمیت و متروکی که جنگل شروع به بلعیدن آن نموده است.
در مادرید یا کاراکاس یا لس آنجلس، همه چیز یکسان است. چراغ های نئون، رادیو، زنگ تلفن که بعضی وقت ها می زند یا نمی زند. سبدهای گل میخک دو روز مانده، خشک شده است. تظاهر می کنی به این که کسی آن را برایت فرستاده است. این که خودت آن ها را نخریده ای. این حیله ی کوچک به برگ های رو به مرگ ابهت می بخشد. معنا می دهد. همیشه جزییات پیش پاافتاده ای وجود دارد، تکیه گاه های کوچک اختراع شده که بدین منظور طراحی شدند تا از سرریز آب به داخل جلوگیری کنند. یک پرنده ی کوچک معمولی در قفس یا یک گربه ی معمولی که باید به آن ها غذا داد. گیاهانی در گلدان های سفالی سرخ و قهوه ای که باید آب داد. دگمه یا لبه ی شلوار برای دوختن. آفتاب غروب می کند و این ها همه کم تر از آنی است که طرح آن را ریخته بودی.
لاپیوتا دلالونا به حرکت ماشین ها خیره می شود. به کارتی که برای خواهرش باید بنویسد، فکر می کند. دلفینا چیزی درباره ی رامون یا هواپیمایی که او را کر و لال از مکزیکوسیتی به سن خوان برد، نمی داند. یا چطور پس از این که معشوقه ی یک ارباب دائمی شد، دیگر نمی توانست جایگاهش را حفظ کند. پز مفید بودن بدهد، این لب های به ناروا دوخته شده اش: سنگ ها و شن ها از آب دهانش بی نصیب نمانده بودند. دغل کاریش، خود را به نادانی زدن، چیزی بود که به آسانی و به طور طبیعی درست مثل درآوردن یک کت قدیمی انجام می داد.
و اولین خانواده ی امریکایی در میامی، با پسران با رنگ موی ماسه ای و چشم آبی شان، او را متکبر و ترشرو نامیدند. انگلیسی شان را به وضوح فهمید و از آن بیشتر آن که کلماتشان چه معنای ضمنی داشت. آن ها پندار خلیج ها و رودخانه های عبورناپذیر را طلب می کردند. چیزی ضمنی در رفتار و کردارشان وجود داشت که او طور دیگری می فهمید. مانند چیزی با مرزهای جدا و قابل تشخیص. همچون کشوری مینیاتوری در کوه های جنگلی که اسکادرانی از هواپیماهای آمریکایی می توانست آن را بین صبحانه و ناهار محو کند. این طرحی است که آن ها می فهمند. ترکیبی که در جغرافیای خارجی ملت ها و در جغرافیای داخلی مردم، اصرار به تکرارش می کنند.
اما او در آن خلیج به خصوص، شراع کشیده و بر جریان آب تسلط یافته بود. او دیگر نمی توانست صرفا به این تظاهر کند که مانند چراغ، توستر و یا میز است و منتظر دهان های سفیدشان است تا به او فرمان خاموش و روشن شدن بدهند. این تن صدا بود. فرانسیسکا حالا پی می برد. کلمات مشابه، مختصر و بریده بریده، که ممکن است برای فرمان نابودی مزارع کشور کوچک و بی اهمیتی استفاده شود. منطقه ای که توسط زنان و مردان قهوه ای پوست یا آمیخته با زرد، مسکونی شده بود.
خیلی طول کشید تا برای دلفینا توضیح دهد مطالب خاصی در مورد اسرار بدن آموخته است که گناه نیست، نعمت است، رفع سستی است. آیا راه رفتن بدون عصای زنی که فلج شده بوده، گناه است؟
او یک بار در صبحی که به آرامی گرم می شد و رامون در خواب بود، سرشار از هوس شد و منتظر ماند تا او بیدار شود. در کاراکاس یا مکزیکوسیتی در پوئرتو والار یا ماناگوا. یا در سانتاکلارا در جزایر غربی سرخ پوستان، جایی که اربابش و همسرش خانه ی دومشان را داشتند. سانتاکلارا در کارائیب، جوان ترین اقیانوس خداوند، دریای هنوز سبز. او در آن جا ساکت همچون برگی به انتظار رامون نشست. تا مغز استخوان هشیار، برهنه همچون عروس در سپیده دم روز عروسی اش، فراسوی بی نفسی و سکون. موهای بلند و سیاهش را شانه کشید و فکر کرد، من به دنیا آمدم تا به تو عشق بورزم. این سرنوشت من است. چیزی که به خاطر آن از گرسنگی کشیدن و ناتمام گذاشتن دوران کودکی، زرنگ تر بوده ام، تمامی اجزای من دست نخورده و پهناور و استفاده نشده همچون پرهیزگاری بکر یا سوگندی کامل است.
همین طور که خوابیدن رامون را تماشا می کرد، با خود می اندیشید، من آن زنی هستم که تو روی ملافه ی گلدارش عشق می ورزی. آن زنی که لباس خواب سفید ابریشمی و عطر فرانسوی بر خود دارد و روی گیاهان بالکن ها یا تراس ها در هر کشوری یا در غروب آفتاب خم می شود. این لب های من بود که عهد بست تو را برای همیشه دوست بدارد. دت موند سیمپره، پور ویدا، اوه بی بی(۸۶). این چهره ی من است که بی همتا و دلنشین در سرسراهایت بر جای مانده است، در گودی ها، استخوان هایت را استوار می سازد، در کانال های خونی جایی که به نظر می رسید پرندگان منقرض شده اند. قفس خواب پرندگان تو را می خواند که سیاهی را با دهان هایشان می خورند.
بعد از رامون او دیگر نمی تواند در اتاق پشتی با کودکی هم منزل شود، جایی که در بی اخطار، هر لحظه شاید باز شود و کلید چراغ زده شود. او دیگر به راحتی همچون گذشته نخوابید. همچون وسیله ی برقی خاموش شد. چون شمعی فوت شد. حالا او قرص خواب آور از کابینت داروها و صندوقچه ی جواهرات ارباب و آقای خود برمی دارد و می خورد.
در عمل و در به یادآوری هردو، گناه می کند. و به رامون گفته است با من عشق بورز. رویاهای ماهی و جنگل بارانی من، تمامی گشاده دست و برای سبز شدن هستند.
بعضی اوقات، در شب، در اتاق بیگانه ای، زن وقایع به خصوصی را به وضوح به خاطر می آورد که باعث حیرتش می شد. با رامون در تراس رستورانی در پوئر تو والارتا نشستند. مردها با چترهای سرخ و سفید از مزارع آسیب ندیده ی آبی آسمان فرود می آمدند. نسیم آنان را همچون برگ های سرخ و سفید به این سو و آن سو می برد. آب ها گرم بود. آرام، آراسته با کوسه های کوچک سیاه. رامون به توریست آمریکایی میز مجاور چشم غره رفته بود و گفته بود، "اگر دوباره به پاهای زنم نگاه کنی می کشمت."
حالا فرانسیسکا روی پیاده رو مجاور زمین پارک شهر قدم می زند. بی قرار و آشفته، شگفت زده از این که تصویرها هنوز روشن اند. و در پارک نخل ها، تسلیم ناامیدانه شان به تاریک روشنای غروب را آغاز می کنند. به شب که فراسوی انتظار نورانی خواهد بود، درخشان و فریب کارانه، بیش تر توازنی تا لالایی و مانند همیشه کاملاً خالی. این ترکیبی است که نمی تواند تجزیه شود.
لاپیوتا دلا لونا سیگارش را توی جوب می اندازد. چه بسا فردا جواب نامه ی دلفینا را بدهد. دروغ مناسبی سرهم می کند. سعی نخواهد کرد چیزی را توضیح بدهد که به وسیله ی سایر بی حدومرزها دربست پذیرفته نشود. این نکته آن قدر سریع به فکرش رسید که نتوانست آن را انکار کند یا در برابرش مقاومت کند و این عمل ساده لوحانه ای نبود.
زن در آن سوی سراب ها کشف کرد که زیرکانه حذف شده است. خودش را رها کرد تا با باریکه ی معینی از منظره ی شهر ادغام شود. مجموعه ی به خصوص گوشه ها و سایه ها، تارک برج کلیساها و سبز براق که در آن سوی مهتابی گل های شیپوری پیچی در گلدان های سفالی سرخ و قهوه ای آرام می گیرد. در چنین لحظه ای انگشتانش از برق انداختن سینی نقره که خانواده به ندرت از آن استفاده می کرد، بازایستاد. زن تکلیف محول شده اش را رها می کند و به جایش، در آفتاب گیری به مطالعه می ایستد.
باری، جسم زندگانی خاص خود را داشت. او این را تشخیص داد. ضربان طبیعی بود. رودخانه ای بود که مسیرش را حفر می کند، که رگ های انسان را موقتا به کار می گیرد و پی برد که اتاق ها و دیوارها خیال های گذرا هستند. نمادین، بی معنی، بدون موافقت از اوضاع و احوال تقسیم شده. و او دیگر نمی توانست راضی باشد.
بدنش به نظر می رسید که آب می رود و باد می کند. او کورکورانه، سکندری خوران به صبح رسید. به خاطرش خطور کرد که زن ها گاهی اوقات به رازهایشان پناه می برند. به بخش جنسی شان. مردان متفاوت بودند. آنان با آفتاب روی شکم هایشان متولد شدند. از آغاز مسیر مطلقی دارند. زنان دختران ماه بودند، با فصل های دورانی. با به نمایش گذاردن یک قسمت از خود و قسمت های دیگر به طور ابدی پنهان و تیره.
بعد، دومین خانواده ی امریکایی بود، سومین و چهارمین. و خانواده ی بعدی او را تنبل خطاب کرد. آقا مظنون شد به این که او بیمار است و پیشنهاد کرد که به دکتر برود. فرانسیسکا این را به خاطر می آورد و لبخند می زند. دکتری برای او نیست، زنی شفابخش، نسخه ای یا معجونی گیاهی، هرچند گردآوری و در هم آمیختن آن کم نظیر و مشکل باشد. نوش دارویی برای بیماری او وجود ندارد. یا مریم مقدس(۸۷)، سحر یا نظرقربانی و نه هیچ عنصر ترکیب شده ای که بخت یا قدرت تخیل بتواند ابداع کند. او با ویروس، با عفونت، با دیوانگی که بر او مستولی شده، عجین گشته است. آن ها یک تن اند. او نه با نذر شمعی روشن در کلیساهای جامع و یا ملاقات آسایشگاه مسلولین، یا معبد مقدس مسلمی در دوردست، نه حتی خانه ای که مسیح مقدس در آن متولد شد و معجزه ی گواهی شده ای در آن به وقوع پیوست، نمی تواند نجات یابد.

۱۹۸۸
درباره ی اسکار زتا آکوستا (۱۹۳۶ ـ ۱۹۹۰)
او نویسنده ی رمان، داستان کوتاه و از فعالان سیاسی جنبش چیکانوها در امریکا و افسانه ای همچون رابین هود بود. وکیل چیکانویی که به طرز اسرارآمیزی در سال ۱۹۷۴ ناپدید شد. رهبری اش در جنبش جنگجویان چیکانو در اواخر سال های ۱۹۶۰ همچون جنون غریب متداولش الگویی برای اثر هانتر.اس.تامسون، به نام دکتر گونزو گردید، که بعدها به صورت فیلم درآمد.
دکتر گونزو وکیل چاق و جنگجو با اشتهای غریبی برای غذا، مواد مخدر و زندگی در آستانه ی خشم و هیجان بود. آکوستا در دومین اثر مشهورش به نام زندگینامه بوفالوی قهوه ای ما را به پشت خط مقدم جنبش مبارز چیکانوی اواخر دهه شصت و اوایل دهه ی هفتاد می برد. جنبشی که خود در آن، هم در دادگاه و هم در سنگرها و هم در بازی شرم آور "ترسوها" علیه تثبیت قانون انگلیسی، خدمت کرد. نبردهایی که با بمب و قلم پیکار شد. قهرمانان بی میلی که با خطر نه فقط پلیس ها، بلکه با واتوها (خل و چل) که به قهرمان آنان تبدیل شد، مواجه می شود. چیزی که فورا آشکار می شود یک سند سیاسی مهم از یک جنبش اصیل مردمی است. یک ساگای شخصی افشاگرانه ی خنده دار و محرک. و بدین ترتیب آکوستا وارد فولکلوری ضدفرهنگ می شود.
آکوستا فعالیت حقوقی و سیاسی اش را از اوکلند ـ سانفرانسیسکو شروع کرد و در ایست ال ـ ا تا زمان مفقود شدنش در سال ۱۹۷۳ گسترش داد.
دو رمان مشهور وی درباره ی جنبش چیکانوها بسیار شناخته شده است. کتاب نخست: زندگینامه ی بوفالوی قهوه ای ـ ۱۹۷۲(۸۸) و شورش جمعیت سوسک ها ـ ۱۹۷۳. هردو کتاب به خاطر نقش بزرگی که در جنبش رنسانس ادبی چیکانوها داشت، بسیار مورد تحسین واقع شده است. هردو کتاب درواقع جستجوی نویسنده برای یافتن هویت خود در بین جامعه ی چیکانو است. او در بسیاری از محاکمات فعالان سیاسی چیکانو به عنوان وکیل شرکت داشت. ابتدا برای جمعیت یاری حقوقی شرق اوکلند(۸۹) که از جمله برنامه های مبارزه با فقر و بی سوادی منطقه بود، کار کرد. سپس به ایست ال ـ ا جایی که به جنبش پیوست کوچ کرد. آکوستا از گروه های تظاهرکنندگان چیکانو بسیاری دفاع کرد، مانند: بی زل ـ ۲۱ و رودولفو "کورکی" گونزالز. او به عنوان وکیل، مشکلات بسیاری را مورد بحث و گفتگو قرار داد، مانند فقدان عدالت سیاسی، عدالت اجتماعی و آموزش علیه چیکانوها. اغلب با سیستم قضایی در حال برخورد و ستیزه بود، و هم زمان که دارای هواداران دوآتشه می شد، دشمنان سیاسی بسیاری برای خود به وجود می آورد.
آخرین خبری که از وی در دست است مربوط می شود به سال ۱۹۷۴ هنگام مکالمه ی تلفنی با پسرش. روزنامه نگار و نویسنده ی معروف هانتر.اس.تامسون دوست نزدیک و محرم او غیبت ناگهانی او را به ترور سیاسی یا قتل او به دست قاچاقچیان نسبت می دهد و او را مرده قلمداد می کند.
نظر یکی از خوانندگان آثار آکوستا درباره ی رمان شورش جمعیت سوسک ها: آگاهی ای که امروز باید به چیکانوهای جوان آموخته شود.

Rudedog33@aol.com از ایالات متحده آمریکا ـ ۱۰ مارچ ۱۹۹۹

پس از خواندن این کتاب و درواقع، زندگی کردن از طریق آن، در دوران پرتلاطم دهه های ۶۰ و ۷۰، مطالعه و حس کردن ناکامی پرشور و عشقی که این مرد تجربه کرد و روشی که به کمک آن خشم خود را علیه ماشین به نمایش گذاشت، نیروبخش است. چنین آگاهی ای در بین ما وارثان جنبش چیکانو، ناپدید شده است. باشد تا به فرزندان خود و دیگران بیاموزیم که چقدر آن اقدامات مهم بوده اند تا بر آموزش قدرت سیاسی و ارزش خانواده تاکید بورزیم. ما امروز دوره ی مطالعه ی چیکانوها را در مدارس گنجانده ایم و صاحب نمایندگان سیاسی در حکومتمان هستیم و بسیاری داستان های موفقیت آمیز دیگر که نتیجه ی اقدامات افرادی چون سزار چاوز روبن سالازار و کورکی گونزالس است. اسکار زتا آکوستا مردی از نسل خود بود که از هیچ چیز و هیچ کس نترسید. سپاس من به خاطر نبرد او با قدرت ها به خاطر خلق و نمونه ی درخشانی برای همه ی ما صرفنظر از نژاد، نثار او باد. باید به خاطر آنچه به آن اعتقاد داریم بایستیم و آکوستا تجسم حقیقی آن بود.

اسکار زتا آکوستا

OSCAR ZETA ACOSTA
شورش سوسک ها(۹۰)
بلوار ویدیر(۹۱) خیابانی پر مغازه. شنبه صبح. رستوران های مکزیکی، آدلیتاز، لاایگوانا دارُرو، راسته ی خیابان لاتینی ها، فروشگاه های ده سنتی، مغازه های امانت فروشی، تعمیر رادیو و تلویزیون، موسسه های تامین مالی، وول ورتث، جی.سی.پنی، سیرز، جک این دباکس، مکدونالد، اداره ی رفاه و تامین اجتماعی، قرارگاه پلیس هولنبک، از خیابان های آتلانتیک، المپیک، ایندیانا، بروکلین، سوتو،... می گذریم... هزاران صورت، پوسترهای سرخ و سبز، پرچم های عقاب قهوه ای، پرنده ی آتشین سیاه و سفید و قرمز آزتک، لاهوئلگا، لوچا، ماپا، لولک، بره قهوه ای ها، کان سافوس، لارازا، کوپا، جبهه ی آزادی بخش چیکانو، سی ـ ام ـ او، مکا، مالدف، آکلو، اتحادیه ی ملّی وکلا، دانشجویان حقوق چیکانوی، ای ـ آی ـ سی ـ سی، ال تئاتر و کامپسینو، گروه رقص چیکانو یو ـ سی ـ ال ـ ا، سوکو ای زتا فور اور، روز چرنین، دوروتی هییلی، نیل هرینگ، صورت قهوه ای ها، موبلندها، بوتز، مارچینگ، فیستز سویینگ، واتوس لوکوس پینتوس چیکانوس هیپی ها کاک روچس بوت شو هییل، تو ترامپ ترامپ ترامپ...
به فیلم رنگی تعلیق چیکانو(۹۲) ۲۹ اوت ۱۹۷۰ نگاه می کنیم.
بی مقدمه. پارک لاگونا. دو بلوک مربع. سبز مات، محصور در نرده های سیمی و ردیف درختان بلند نخل. یک استخر می بینم، یک باشگاه ورزشی و یک محل شنی بازی بچه ها با تاب و چرخ وفلک با دسته ی آهنی. هزاران نفر در حال قدم زدن، بچه ها روی چمن نشسته اند و ساندویچ سوسیس، تورتیا، نوشابه می خورند، آواز می خوانند، سیگار می کشند، می خندند، دختران زیبا، مردان جوان کمی لول، به زمین می افتند و بالا می پرند، پیک نیک دارند. بعدازظهر شنبه ای است در پارک. گروه های مردان ریشو، مردان قوی با شلوار قهوه ای خاکی و پوتین های قهوه ای. منظره ای آرام و صلح آمیز.
فیلم روی زمین بازی بیس بال در وسط پارک کات می شود. صحنه ی چوبی در زمین خودی و دوربین در محل پرتاب توپ(۹۳) مستقر شده است.
دختر تیره ی کوتاه قد آزتلان(۹۴) با لباس سفید چین دار به رنگ نارنجی و قرمز، با چند گل سفید و روبان قرمز و نارنجی به موهای سیاهش. رقصنده ی فلامنکو از یو.سی.ال.ا.(۹۵) با جوانکی دندان گراز با پاهای خوش ترکیب در شلوار چسبان کابوی ها. سومبررو(۹۶) در دست و با ضرب چکمه ها روی کف سخت محوطه می رقصد. موی سیاه روی صورت جوکر مانندش ریخته، از آن گله چران های شلنگ انداز است.
برش! فیلم روی یک بار، در بلوار ویدیر، در گوشه ی خیابان ایندیانا، دو بلوک به پارک مانده کات می شود. دوربین روی دست حرکت می کند و تصویر بالا و پایین می پرد. فیلم ما را به جلوی بار لاگونا می برد. لنز دوربین نور خورشید را به صورت رشته های زردرنگی منعکس کرده است. بار لاگونا(۹۷) با حروف سیاه روی صفحه ی شیشه، محصور در یک پنجره ی سیاه آهنی، اگر از نزدیک به داخل فروشگاه نگاه کنی، مردم را خواهی دید که از پنجره به خیابان خیره شده اند. دست به چشم و دهان دارند و مردم را در خیابان صدا می زنند. در پیاده رو بیرون بار، صف خوک ها با کلاهخود، در جلیقه ی چرمی، لباس های قهوه ای، کلاهخود سفید، با تجهیزات جنگی، با تفنگ های بزرگ در دست، با تفنگ های معمولی، بازوکا، با تجهیزات گاز اشک آور را می بینی. چهره ی مردان مسلح را که به داخل بار خیره شده اند در نمای درشت می بینید.
و حالا مردم را می بینید که یک دفعه بیرون می ریزند. حالا، پلیسی را می بینید که به طرف یکی از این جوان ها با موی بلند سیاه یورش می برد.
دوربین روی پیاده رو کات می شود.
جوانی ضربه ای حواله ی پلیس می کند. پیشانی بند قرمزی دارد. پلیس ها مردم را در پیاده رو هل می دهند. با باتوم به جان مردم افتاده اند.
دوربین تکان تکان می خورد. نمای سیمانی پیاده رو. نمای هیکل گنده ی یک پلیس. دوربین به موازات زمین حرکت می کند و حالا صفی از پلیس های یونیفرم پوش با کلاهخود را می بینید که در وسط خیابان صف کشیده اند، باتوم به دست درجا، آماده ی حمله. در آن سوی خیابان ازدحام مردم را می بینید، بیش تر جوان ها، متمایل به عقب، سرسختانه ایستاده اند، عده ای دست به کمر با پاهای از هم گشوده و دست ها بالا در هوا دارند فریاد می کشند، داد می زنند، اما صدایی در این فیلم نیست. هیچ صدایی نیست، جز صدای قرقره ی فیلم در انتهای سالن دادگاه که تاریک شده و اکنون به طرز چشم گیری ساکت است. درحالی که تو به شدت عصبی و ناراحت هستی و احساس فشار و ضربه ی سختی در سرت می کنی، زیرا آنچه می بینی، سندی واقعی است، نه فیلمی سینمایی یا تلویزیونی. می دانی که این واقعا اتفاق افتاده است. تو خیابان های سوخته را دیده ای، در آن ها قدم زده ای، بعضی از چهره ها را تشخیص می دهی، بعضی از فروشگاه ها. تو دقیقا می دانی که تقاطع ایندیانا و ویدیر کجا است. صدبار با ماشین از این تقاطع عبور کرده ای. حتی در رستوران سر چهارراه آن، منودو خورده ای، در سوسیسیِ کنار خیابان آن سوی پارک، بوریتو(۹۸) خورده ای، خودت در این پارک بوده ای...
یادم می آید که یک روز زمستانی در سال ۱۹۶۹ به همراه پنج هزار نفر دیگر در طول همین مسیر، زیر باران دست به راه پیمایی زدیم. بدون هیاهو خیابان را به دست گرفتیم. و بعد از رسیدن به لاگونا پارک، درحالی که هوا بارانی بود و رعد و برق می زد و بوران توی صورت هایمان می خورد، جمعیت کم کم متفرق شد. این جا دیگر سخنرانی نه، جای گرم و نرمی می طلبید.
یادم می آید که پریدم روی صندلی پارک و با شیپوری که در دستم بود به مردم گفتم که برگردند، به صدای رعد و برق گوش کنند، ما ممکن است آخرین نسل چیکانوها(۹۹) باشیم، اگر جنگ را متوقف نکنیم، اگر جلوی نابودی فرهنگمان را نگیریم، تا قرن آینده دوام نخواهیم آورد. ما ویت کنگ های آمریکا هستیم. تونر فلتز ایز ما ی لای(۱۰۰).
تنها به خاطر این که پیچزها(۱۰۱) و ردین(۱۰۲) هنوز شروع به پرتاب بمب های ناپالم نکرده اند، به این معنی نیست که جنگ متوقف شده است. برنامه ی فقر جانسون(۱۰۳)، رفاه روزولت(۱۰۴)، ترومن، آیزنهاور و کندی، برنامه ی مصالحه ی جدید و مصالحه ی قدیم(۱۰۵)، برنامه ی پیشتاز جدید(۱۰۶) همسنگ با انقلاب آمریکایی نیکسون(۱۰۷)... این ها تجملات بعدی برنامه ی دولتی برای ایجاد آرامش است.
بنابراین، فقط یک راه وجود دارد: زمین. ما احتیاج به گرفتن زمین های خودمان داریم. ما دولت خودمان را می خواهیم. ما باید پرچم خودمان و کشور خودمان را داشته باشیم. چیکانوها با کم تر از این نجات پیدا نمی کنند.
و در این نقطه تمامش کردم.
نگفتم که چگونه باید این ها را اجرا کرد.
من چیزی نگفتم، هیچ یک از دیگر سخنرانان نیز مطلبی درباره ی به دست گرفتن اسلحه قبل از ۲۹ اگوست ۱۹۷۰ نگفتند.
فیلم دوباره پارک را به ما نشان می دهد، تحریف آنچه همین چند دقیقه ی پیش دیدیم. سپس فرمان بود و صدای خنده. حالا هرج ومرج است، پا، دست، مو در باد، بچه ها در حال فرار، مردم در حال تقلا کردن. با سرعت از دوربین دور می شوند. از پلیس ها که به صورت گروهان و رسته های متشکل درآمده اند. دسته ی به هم فشرده ی خوک ها، تفنگ ها، دود، بطری ها در هوا، چرخش باتوم ها، تا زمانی که تشکل ها فروریزند. خوک ها با جوان های تی شرت پوش و بدون تی شرت، نوجوانان پابرهنه، بیشتر پسرها، مردان جوان، اما چندتا چولاس(۱۰۸)، تعدادی زن بطری به دست، مخلوط می شوند. همه در میانه ی میدان با یکدیگر درگیر می شوند.
بُ ر ش!
بلوار ویدیر در آتش می سوزد. تونر فلتز می سوزد و دود می شود. دود، ستون های عظیمی از دود سیاه روی ساختمان ها متلاطم اند، سیم های پاره ی تلفن از تیرها آویزان اند و تاب می خورند. همه جای سنگ فرش خیابان پوشیده از بطری شکسته و شیشه ی خردشده ی پنجره ها است. مانکن های لباس فروشی لید مانند مردگان جنگ روی زمین افتاده اند. کله ی یک مانکن فروشگاه کلاه گیس به طور ترسناکی در طول خیابان قل می خورد. این جا یک مینی بوس پلیس چپه شده است، موتورش دود می کند. آن جا یک ماشین پلیس، آتش و جرقه از پنجره به بیرون پرتاب می کند. پلیس ها با ماسک گاز به جلو، از میان خرابی ها رژه می روند. روزی عادی در سایگون، هایفونگ، کوانگ تری و تونر فلتز.
س ی ا ه ی
سپس چراغ های بالای سر روشن می شوند. مامور سالن دادگاه پرده ها را باز می کند. دادگاه در روز. دادستان علیه تونر فلتز هفت، اتهام آتش سوزی، شورش، توطئه علیه حکومت و به مسخره گرفتن سایر چیزها.
تورز(۱۰۹) به جایگاه شهود می رود. او چیکانویی لاغر با پوست قهوه ای تیره است و بزرگ ترین پرونده ی پیگرد زندگیش را در دست دارد. یکی از کت و شلوارهای همیشگی پشمی می سی(۱۱۰)اش را پوشیده است.
یانگر(۱۱۱) دادستان، به خصوص او را برای این دادگاه انتخاب کرده است. متهمین چیکانو و وکیل مدافع و پیگرد. و آن جا روی صندلی رئیس دادگاه، چیکانوی پیر نوکرصفت، قاضی دادگاه عالی آلفرد آلاکران نشسته است. آلاکران ظاهر مرتب و آراسته ای دارد. شقیقه های صاف و خاکستری، عینک دسته شاخی سیاه. مرد تیزبینی که با هشیاری عمل می کند. اغلب لبخند می زند. اما نه به من. او از من متنفر است. او لبخند می زند و همیشه چنین به نظر می رسد که تازه از مازاتلان(۱۱۲)، با جگوار و با موطلایی قدبلندی بازگشته است. اگر او خوک و نوکر حلقه به گوشی نبود، احتمالاً مشهورترین وکیل چیکانوی ایست ال ـ ا(۱۱۳) می شد.
تورز با شاهد، پیتر پیچز(۱۱۴)، حرف می زند، مردی که به دستور پلیس مرا زیر باد کتک گرفت.
"حالا پلیس پرتاب می کند"، تورز می گوید، "ما فیلمی را که واحد شما تهیه کرده است دیده ایم. اما ممکن است خواهش کنم به زبان خودتان آنچه را که پس از خروج چیکانوها از پارک لاگونا اتفاق افتاد، توضیح دهید".
پیتر پیچز لبخند می زند. چرا که نه. وقتی می بینید گروه قهوه ای پیاده ای(۱۱۵) در حال پاره کردن یکدیگر هستند. برده علیه برده. یونیفورم خاکیش را به تن دارد و کلاه نظامی روی پاهایش است.
ـ با صراحت بگویم: "جهنمی بود"
ـ "چه اتفاقی افتاد؟"
ابروهایش را فکورانه در هم می کشد. به این تظاهر می کند که دارد با حافظه اش کلنجار می رود.
ـ "آن ها تعدادی از مردانشان را به داخل بار لاگونا فرستادند."
ـ می ایستم. "اعتراض دارم... مبهم و شایعه پردازی است"
ـ آلاکران عوعوکنان. "وارد نیست، ادامه بدهید".
تورز می گوید. "سرکار استوار، به ما بگویید، اطلاعاتتان را از کجا کسب کرده اید؟".
ـ "ما مامور مخفی مان، سرکار فرناندو سومابا را به داخل فرستادیم. او همه ی اطلاعات دست اولی را که شما می خواهید دارد".
آلاکران می گوید: "از آمدنتان به دادگاه متشکرم سرکار استوار".
"می توانید بروید. فعلاً کاری با شما نداریم." مودبانه به ساعتش نگاه می کند. "ادامه ی دادگاه بعدازظهر با شهادت سرکار سومایا." و بلند می شود. حاضرین در دادگاه بلند می شوند. جلسه موقتا برای صرف ناهار تعطیل می شود. موکلینم فورا دوره ام می کنند، کلی سوال دارند و می خواهند بدانند دادگاه چگونه پیش می رود. رودولفو کورکی گونزالزس، گیلبرت رودریگز، خوزه رامیرز، و رائول راوا اهل لاواز، هردو کوتاه، خشن، غیراحساساتی و جنگی. بعد واتر بوفالو و بول وینکل از گروه سی ام ها، دو غول آنارشیست اهل آزتلان ویلا. و آخر از همه خانم همکار جدید من النا لوریدر، زنی ورزیده با اندام زیبا. ما همگی سروصدای زیادی راه می اندازیم و منشی دادگاه، موطلایی عوضی، خانم ویلسون، درحالی که بساطش را جمع می کند از پشت تریبون و میکروفونی که استفاده می کنم، خیره خیره مرا نگاه می کند. بهتر است بگویم میکروفونی که قرار است از آن استفاده کنم. آلارکان از شش ماه پیش، یا هرچی که این جوک شروع به کار کرده است ده ها بار مرا متهم به نقض مقررات کرده است.
اما من مردی هستم با میلیون ها مطلب در کله اش و گاهی اوقات فراموش می کنم که از آن ها استفاده کنم. درنتیجه فراموش می کنم که مبادی آداب شوم. و این نیز باعث می شود که به او بربخورد. من آدم آداب دانی هستم، اما به سادگی وقتی با آدم هایی مثل گیلبرت یا په لون یا بچه ملوان هستم، جوانی که چند ماه پیش سراغم آمد و گفت که قرار شده یکی از محافظین من باشد، این آداب و رسوم را فراموش می کنم. او از نوجوانی در زندان به سر برده بود. گاهی داخل، گاهی خارج. به خاطر قاچاق مواد مخدر و بعد قتل.
به من می گفت: "آی گت می وان موئرته، اسه(۱۱۶)،" یک شانس دیگه می خوام، درنتیجه اگر این دفعه برگردم، نمی گذارند به حال خودم باشم. یکی آن قدر با لگد توی سر برادرش زده بود که کور شده بود. در نتیجه بچه ملوان هم چاقو را توی قلب طرف فرو کرده بود. آن ها هم او را فرستاده بودندش به شیره کش خانه ی فدرال(۱۱۷).
"و آن جایی است که ما سراغ اسید و این جور چیزها رفتیم. اینا کمی از اون گرد آبی به ما دادن، حالیته؟ ما فقط تو سلول تنها نشسته بودیم. هیش وقتم از اون بیرون نرفتیم. فقط نشستیم و خوندیم. هر جنسی می خواستیم، داشتیم. نگهبان ها اجازه می دادند یواشکی داخلش کنیم. اما این دفعه ما یک مقداری گرفتیم و زدیم تو رگ(۱۱۸)، کلی هم نشئه شدیم دیگه. یک نسخه از لاواز(۱۱۹) را می خواندیم که عشقم(۱۲۰) برایم فرستاده بود. و عکس تو آن جا بود. ما هم گفتیم، اگر زمانی از این جا بیرون آمدیم، به دیدن این زتای پیر می ریم. به همین جهت هم به بچه های پینتو گفتیم که از تو محافظت می کنیم".
حالا بچه ملوان و په لون با هم در ردیف اول می نشینند، منتظر من می مانند. کنار آن ها سابقه دار دیگری است وابسته به سازمانی که جدیدا شکل گرفته است. پینتوها چاقو حمل می کنند. همراه با نشان زنجیر از جنگ های قدیمی گنگ ها در دوران جوانی شان. در اثنای آن روزها در پروژه های خانه سازی، شهرکی(۱۲۱) به چیکانوها اختصاص دادند. این واتوها هفته ای حداقل یکی از خودشان را نفله می کردند. این بچه های حلبی آبادها، فرزندان سرخ ها و شراب و خیریه، به زندان رفته و بیرون آمده بودند تا دریابند که انقلاب جدیدی انتظارشان را می کشد، این یاغی های اصلی. حالا آن ها می توانستند علیه خوک ها موضع گیری کنند و به جای دیوانه، قهرمان خوانده شوند. حالا آن ها زندانی های سیاسی سابق بودند و نه سابقه دار. حالا آن ها می توانستند آدمی مثل بوفالوزی قهوه ای با همه ی چرند بودنش را بگیرند و بکوبندش توی صورت همان سفیدهایی که از بدو تولد آزارشان می دادند.
متهمان را مطمئن می کنم که همه چیز به خوبی پیش می رود. گیلبرت می گوید: "هی، موضوع چیه؟ قیافه ات مثل گه شده. مریضی یا طوریته؟" دیگران کنجکاوانه مرا نگاه می کنند.
گفتم: "فراموش کن. فقط کمی هوای تازه می خوام. یک ساعت دیگر می بینمتان."
کیفم را که چیزی به جز هفت تیری در آن نیست دستم می گیرم و خیز برمی دارم. بچه ملوان نزدیک آسانسور به من ملحق می شود. هیچ جا تنها نمی توانم بروم. همچنان که از طبقه ی هفتم ساختمان دادگستری پایین می آییم، به حرف های او درباره ی فیلم گوش می دهم. در اثنای تعلیق، او تحت مراقبت شدید بود. آنچه او می داند به نقل از روزنامه ها و داستان های واتوها است. و این اولین باری است که چیزی دیده است، احساس می کند برای آنچه که وجود داشته باید کاری کند. سخت هیجان زده است.
می گوید: "اونا را دیدی؟ آیا اونا واقعا این کار را کردند؟ می دانی؟ کاشکی ما هم اون جا بودیم..."
ـ "آره"
ـ "هی راستی فراموش کردم، تو هم اون جا نبودی. ببین، چرا همین حالا یه سری به پارک نزنیم؟ می توانیم نگاهی به اطراف بکنیم و... حالت آن جا بهتر خواهد شد، من مطمئنم."
ـ "باشه؟!"
ـ "خیلی خوب، باشد. هرچه تو بگویی."
از دادگستری زدیم بیرون، به داخل کثافت و لجن. حتی در بهار، دود مه، مانندِ کپک آب پرتقال روی شهر نشسته است. به عقب نگاه می کنم. سال هاست که داخل این ساختمان می روم و از آن بیرون می آیم. به داخل جعبه یخ دادگستری و سپس به خارج، به داخل زباله. کسی نباید به من بگوید که مریضم. کسی نباید به من بگوید، زتا قیافه ات مثل گه شده. می ایستم. مثل احمق ها به عقب خیره می شوم. بچه ملوان شگفت زده مرا نگاه می کند. مردم، وکلا و دیگران هنگام رفتن به ناهار از کنار ما عبور می کنند و آن وقت او می خواهد که به لاگونا پارک برود. جایی که من یک بار روی نیمکت پارک رفتم و با فریاد درباره ی زمین، جنگ و خون حرف زدم. جایی که کمی بعد، مرا اواخر اوت سال پیش وقتی از آکاپولکو برگشتم به آن جا بردند.
۳۰ اوت ۱۹۷۰ گیلبرت و په لون مرا از فرودگاه برداشتند. در هواپیما باید به همه چیز فکر می کردم که چه می خواهم به آن ها بگویم. سال ها ما سه نفر با هم بودیم. مست کردیم، خندیدیم و جنگیدیم. هیچ کس دیگر در موویدا مرا مثل آن ها نمی شناسد. با این حال به خاطر کنار کشیدن زیر علامت سوال بزرگی هستم.
زنگبار(۱۲۲) مرده. کورکی و گیلبرت و دیگران اما، دوباره برای درافتادن آماده اند، در نتیجه برگشتم
لعنتی، روشن است که اگر هرگز به آکاپولکو نمی رفتم، همه چیز هنوز مثل اولش بود. یکی می مرد، ولی یکی دیگر از ما جایش را پر می کرد و من سرانجام از او دفاع می کردم. در آن هواپیما من دچار یکی از بزرگ ترین سردردهای زندگیم شدم و حالا کاری را می کنم که می بایست انجام می شد.
چرا باید هرکسی درباره ی هر کاری که با بقیه ی عمرم می خواهم بکنم برای من دردسر درست کند؟ آیا این است آن چیزی که همه ی ما به خاطرش جنگیده ایم؟
پس از این که به گرمی همدیگر را در آغوش گرفتیم، به دنبال آن ها از سالن فرودگاه بیرون آمدم و به طرف ماشینم رفتم. پای گیلبرت به هنگام راه رفتن، از یک زخم حیوانی، گلوله ی اف.ب.آی. به آهستگی روی زمین کشیده می شود. په لون در غیاب من موستانگ را می راند. از اولین لحظه ای که به چشم هایشان نگاه کردم، فهمیدم که آن ها با من اند. اما گیلبرت، قورباغه ی خیکی، آدم ناراحتی است. په لون افسرده است. از من می خواهند که با آن ها حرف بزنم. به زودی همه دوباره در زیبای آبی ام، یکی می شویم و در اتوبان به سمت شرق می رانیم. آن ها حوادث چند ماه گذشته را برایم تعریف می کنند. به خصوص روزی را که زنگبار کشته شد.
گفتم: "یا حضرت مسیح، درست مثل جنایت کامل طراحی شده ای است."
گیلبرت می گوید: موضوع چیه، چیزیته؟ عقب نشسته است. من پهلوی په لون هستم که در آن بعدازظهر ما را این طرف آن طرف می برد. بعد از جنگل و خانه های مکزیک، هرچه در ال ـ ا می بینم به نظر راکد و بی رنگ می رسد.
اگر کسی در صدد نابودی جنبش چیکانوها بود، بهتر از قتل زنگبار و انداختن آن به گردن کورکی نمی توانست انجام دهد. کورکی خالق حرکت ها و زنگبار مهم سازنده ی آن حرکت ها بود."
په لون می گوید: کورکی به اتهام قتل دستگیر نشد.
ـ "خوب که چی؟ رولاند مرده است و کورکی از دور خارج شده... گیلبرت این جا باید مواظب رفتارش باشد. همین طور دیگران."
گیلبرت می پرسد: "اه، چیزه! تو، قبل از این که با سایر متهما ملاقات کنی، می خوای بری خونه؟ واتوها تو لبند از این که آیا، تو، اگر آن ها بخواهند که تو..." او ترمز می کند. هرگز نشنیده ام او قبلاً این چنین حرف بزند. خودش را به تته پته بیندازد. ناگهان، چیزی به من الهام شد!
ـ "ببینید، با شماهام. دارم عصبانی می شوم، من هنوز سردردم را دارم." به خاطر چه جهنمی باید عذرخواهی کنم؟ شماها همیشه به من می گویید که چطور اسلحه هایتان را پس از انقلاب کنار خواهید گذاشت. هیچ کس به شما نمی گوید که چه بکنید. سه سال است که من وکیلم. س ه س ا ل! می دانید که اصلاً دلم نمی خواهد صاحب این شغل مزخرف باشم! بنابراین وقتی همه چیز آرام گرفت! به دیدن برادرم می روم و آرام می گیرم. کسی هم امتیاز خاصی ندارد! حالا هم که من این جا هستم و چیزی تغییر نکرده است!"
گیلبرت می گوید: "لعنت بر شیطان، من اینو می دونم. اما بعضی از دیگران..."
په لون می گوید. مطمئنا، زتا، این چیزی است که ما مدت ها است می گوییم."
ـ بسیار خوب! دیگران کجا هستند؟"
گیلبرت می گوید: "در پارک منتظر ما هستند. غیر از کورکی. او هنوز داخل است." بزن بریم.
به طرف لاگونا پارک می رانیم. از کنار خرابی های بلوار ویدیر عبور می کنیم. به بدی واتز(۱۲۳) نیست، اما باز هم بد است. تذکر کوچکی از جانب مردم که یعنی جنگ در حال گسترش است. په لون و گیلبرت همچنان در حال تحلیل اوضاع هستند. وقتی از جلوی بار دلار نقره ای رد می شویم جایی که زنگبار کشته شد، می بینم درش را تخته کرده اند.
رامیرز، رضا واتر بوفالو، و بُل وینکل را که روی یکی از نیمکت ها نشسته بودند ملاقات می کنیم. ما همه یکدیگر را می شناختیم و برای هم احترام قائل بودیم. گذشته از کودکی، فقط النا لوریدر این جا نیست. بقیه پارک هم کاملاً متروکه شده است.
بُل وینکل خودش را جلو می اندازد. "هی، مرد، هیچ معلومه چه مرگته؟"
واتربوفالو خرناس کشان: "آکاپولکو! واتوها دارند می میرند و اون وقت تو، توی آکاپولکو داری آفتاب می گیری."
دیگه رسید به اون جام. با تمام قدرتی که در وجودم بود فریاد زدم: خ ف ه ش و!
سکوت حیرت انگیزی به وجود آمد. کوتاه می آیم، فقط کمی.
"گوش کنید با همه تان هستم. من کامیکازه نیستم! تو هستی؟ می خواهی بمیری؟ من یک نویسنده ام. آره، و خواننده ی آهنگ. اتفاقی وکیل و جنگجو شدم و اگر همه ی این ها نباشم، مرده ام! ما به خاطر چه جهنمی داریم می جنگیم! به خاطر زمین و این که هرطوری که می خواهیم زندگی کنیم. لعنت بر شیطان! شماها فکر می کنید من می دانستم سرانجام چه خواهد شد؟ فکر می کنید آن موقع از قبل نقشه داشتم که غیبم بزند؟ پس از دوسال ونیم، فقط برای این که مدتی کنار کشیدم. فقط به خاطر این که این جا و آن جا رفتم، فکر می کنید تا آخر در این جنگ نیستم؟ اگر این طور فکر می کنید، همه تان از دم یک مشت احمق لعنتی هستید! تعجبی نیست گیر افتادید..."
نیم ساعتی سرزنششان کردم و مهمل بافتم. دقیقا بهشان گفتم من کجای کار هستم. و وقتی که حرف هایم به پایان رسید، از من خواستند که دفاعشان را به عهده بگیرم.
آن ها همچنین درباره ی کورکی سوال کردند: وضعیتش چطور است؟ می توانند به او اعتماد کنند؟ بعد از سزار چاوز(۱۲۴)، او مشهورترین و سرسخت ترین چیکانوی آمریکاست. گرچه او یک خارجی از دنور(۱۲۵) است. آیا همه ی آن ها می توانند با هم کار کنند؟ بهشان می گویم، نگران نباشند، کورکی مرد قابل اعتمادی است.
امّا آن ها هنوز می خواهند با او ملاقات کنند و شخصا با او حرف بزنند. زیرا فقط کورکی است که به قید ضمانت آزاد نشده و آن ها نیز قادر به دیدن او نبوده اند. با وجود این که برایشان صحبت کردم آن ها هنوز می خواهند کورکی را ببینند. می خواهند امتحان کنند ببینند آیا می توانند به او اعتماد کنند یا نه. معنی اش این است دیگر به من اعتمادی ندارند، فقط به من احتیاج دارند. من هم قول می دهم چندروزه ترتیب ملاقات را بدهم و شروع کنم به کار کردن روی پرونده ها. بعد هم هرکی سی خودش. سه نفری با ماشین به خانه ی من در خیابان ششم می رویم، درحالی که سکوت سنگینی در ماشین حکمفرما است. چشم انداز یک دادگاه طولانی دیگر حالم را به هم می زند. با هم بودن سال های اولیه به نظر می رسد بر باد رفته است و حالا که زنگبار مرده، دیگر کسی نیست داستان ما را برای دنیا بگوید. در خلا به دور خودم می چرخم. به آنچه برادرم هسوس به من گفته بود فکر می کنم. ما چه کسی را کشته ایم؟ اصلاً ما چه وزنه ای هستیم؟ گیج شده ام. تا رسیدن به خانه با خودم دو تصمیم گرفتم. وقتی این دادگاه را به پایان رساندم، کتابم را خواهم نوشت. بدون هرگونه کوتاهی. برنده یا بازنده و دیگر این که دادگستری را، جایی که گاباچوها در طول همه ی این سال های گذشته مرا با سرب در شکم و اشک در قلبم به رقص درآوردند ویران خواهم کرد.

۱۹۷۳
درباره ی سم شپرد...
برنده ی جایزه ی پولیتزر بهترین نمایشنامه. او خاطرات دوران کودکی و بزرگ شدنش را در شهر پاسادینا(۱۲۶) و اطراف لس آنجلس در شعر دفتر ثبت روزانه متل به یاد می آورد. این اثر بعدها مبنای فیلم پاریس تگزاس اثر ویم وندرز(۱۲۷) محصول سال ۱۹۸۴ گردید. بانی مارانکا منتقد ادبی درباره ی او چنین می نویسد:
شاعر، نمایش نامه نویس، فیلم نامه نویس و بازیگری که از تئاتر برادوی در دهه ی ۱۹۶۰ سر برآورد و به برجسته ترین نمایش نامه نویس نسل خود تبدیل شد. وی علیه سنت نمایش نامه نویسی آمریکا به نام آف ـ آف(۱۲۸) که بر اساس رازگشایی های روان شناسانه بود، برخاست و به جای آن به شبیه سازی چهره های عامی(۱۲۹) کابوی ها، خوانندگان موسیقی راک، فضانوردان و ضد قهرمانان ضد فرهنگ در شکل آزاد بازیگری همراه با برانگیختن به وسیله ی ریتم راک، جاز و آریاهای (تک خوانی) کلامی گسترده پرداخت. تا زمانی که در سال ۱۹۷۹ به خاطر بچه ی مدفون شده(۱۳۰) جایزه ی پولیتزر را برد، بیش از سه دوجین نمایشنامه نوشت که هیچ کدام در برادوی اجرا نشد. درواقع آنچه باعث آوردن شپرد به جریان اصلی فرهنگی گردید دگردیسی خود وی از نمایشنامه نویسی به بازیگری در فیلم های هالیوود بود. روزهای بهشت(۱۳۱) امر درست(۱۳۲)، احمق به خاطر عشق(۱۳۳). بدین ترتیب خود بخشی از چشم انداز اسطوره ای آمریکایی گردید که آن را در نمایشنامه هایش بزرگ می داشت. بازنویسی بچه ی مدفون شده سرانجام در سال ۱۹۹۶ در برادوی روی صحنه رفت و اولین حضور نمایشنامه ی شپرد را در آن جا به ثبت رساند.

ف. اسکات فیتس جرالد

F. SCOTT FITZGERALD
یکشنبه ی نحس(۵۳)
یکشنبه بود، نه یک روز، شکافی بیش تر میان دو روز دیگر. پشت سر، برای همه ی آن ها، حضور صحنه ها بود و سکانس ها، انتظار طولانی زیر جرثقیل که میکروفون را می گرداند، روزی ۱۶۰ کیلومتر رانندگی از این سر منطقه به آن سر و برعکس، کشمکش های میان رقیبان در اتاق های کنفرانس بر سر مهارت های خویش و بعد مصالحه ای که گویی پایانی ندارد، برخورد و زورآزمایی آدم های برجسته ی بسیاری که به خاطر زندگی خود می جنگند و حالا یکشنبه، با شروع زندگی دوباره برای خودشان، با جرقه ی گُرگیرنده ی زندگی در چشم هایشان که عصر روز پیشین به صورت کسالت باری بی حالت شده بودند. آن ها نیز به آهستگی، همچنان که دقایق تحلیل می روند، همچون پاپن فین(۵۴) در مغازه ی اسباب بازی فروشی، بیدار می شدند، آن گاه مذاکره ای جدی در گوشه ای آغاز می شد، عشاقی به قصد بوس و کنار در راهرو از نظر ناپدید می شدند و این احساس شکل می گرفت که "عجله کنید، هنوز دیر نشده، اما به خاطر خدا قبل از تمام شدن این چهل ساعت فراغت عجله کنید."
جوئل کولس(۵۵) در حال نوشتن فیلم نامه بود. بیست وهشت سالش بود و هنوز هالیوود له اش نکرده بود. او کاری گرفته بود که از زمان ورودش، شش ماه پیش، کار خوبی تلقی می شد و تاکنون با اشتیاق زیادی صحنه ها و سکانس ها را تحویل داده بود. او فروتنانه از خودش به عنوان نویسنده ای بازاری یاد می کرد، اما منظورش واقعا این نبود. مادرش در زمان خود بازیگر موفقی بود. کودکی جوئل هم میان لندن و نیویورک در تلاش برای جدا کردن واقعی از غیرواقعی، یا حداقل گمانی قوی تر از دیگری سپری شده بود. او مرد خوش قیافه ای بود با چشم های میشی مرعوب کننده ی دلپذیری که در سال ۱۹۱۳ از خیره شدن به صورت مادرش به خیره شدن به روی تماشاچیان برادوی(۵۶) افتاده بود.
دعوت نامه که رسید مطمئن شد دارد به جایی می رسد. معمولاً یکشنبه ها بیرون نمی رفت، آدم جدی ای باقی می ماند و کار را با خود به خانه می برد. اخیرا نمایشنامه ی یوجین اونیل(۵۷) را، که درواقع برای بانوی بسیار مهمی در نظر گرفته شده بود، به او سپرده بودند. هرچه تا به حال انجام داده بود موجب رضایت مایلز کلمن(۵۸) شده بود. مایلز کلمن تنها کارگردان استودیو بود که زیر دست سرپرست کار نمی کرد و به تنهایی جوابگوی تهیه کننده ها بود. درواقع همه چیز به نفع جوئل عمل می کرد.
(من "منشی آقای کلمن هستم. یکشنبه ۴ تا ۶ برای صرف چای به منزل ایشان تشریف بیاورید ـ او در بیورلی هیلز شماره... زندگی می کند.")
و بدین ترتیب جوئل مفتخر شد. این می تواند میهمانی از ما بهتران باشد. این هدیه ای بود به خودش به عنوان مرد جوانی که آینده ی خوبی دارد. طرفداران ماریون دیویس(۵۹)، آدم های گنده دماغ، آدم های خرپول، شاید حتی دیتریش(۶۰) و گاربو(۶۱) و مارکیز(۶۲)، مردمانی که هر جایی دیده نمی شدند، در خانه ی کلمن باشند.
"چیزی نخواهم نوشید" به خودش اطمینان می داد. کلمن آشکارا از آدم های مست و لایعقل بیزار بود و فکر کرد چه حیف که دنیای فیلم نمی توانست با آن ها سر کند.
و سخن کوتاه و آرام او را بشنود، "نه متشکرم".
خانه ی مایلز کلمن به خاطر لحظات هیجان انگیز باشکوهی برپا شده بود، فضایی برای گوش دادن، انگار که سکوت های دوردست چشم اندازهایش تماشاگری را در خود پنهان کرده بود. اما امروز بعدازظهر آن جا ازدحام بود، گویی مردم را به جای دعوت کردن، فراخوانده بودند. جوئل، درحالی که احساس غرور می کرد، متوجه شد فقط دو تن دیگر از نویسندگان استودیو در میان میهمانان هستند؛ حضرت اشرفی انگلیسی و در نهایت تعجبش، نت که آگ(۶۳)، که موجب اظهارنظر ناشی از بی قراری کلمن درباره ی آدم های مست شده بود.
استلا کلمن(۶۴) (استلا والکر(۶۵) البته) بعد از صحبت با جوئل دیگر به سراغ سایر مهمانانش نرفت. این پا و آن پا کرد، با نوعی نگاه زیبایی که پاسخ متقابلی را می طلبید به او نگاه کرد و جوئل با ذکاوت هنرمندانه ای که از مادرش به ارث برده بود به سرعت آن را دریافت:
"شما شانزده ساله به نظر می رسید! پس عروسکتان کجاست؟"
استلا آشکارا به وجد آمده بود، این پا و آن پا کرد. جوئل حس کرد باید مطلب بیشتری بگوید، مطلبی ساده و اطمینان بخش. استلا را اولین بار در نیویورک، هنگامی که برای گرفتن نقش کوچکی در تئاتر تقلا می کرد دیده بود.
جوئل گفت: "همه می ترسند، این طور نیست؟ با حواس پرتی به نوشیدنی نگاه می کرد." همه به دنبال اشتباهات فاحش دیگری هستند، یا تلاش می کنند خاطرجمع شوند آدم هایی که با آن ها رفت وآمد می کنند برایشان اعتبار بیاورند. این البته در خانه شما مصداق ندارد،" با عجله خودش را جمع وجور کرد. "منظورم به طور کلی در هالیوود است".
استلا حرفش را تایید کرد، چند نفر را به جوئل معرفی کرد آن چنان که گویی او آدم بسیار مهمی بود و جوئل با اطمینان خاطر از این که مایلز سمت دیگر اتاق است، کوکتل را بالا انداخت.
جوئل گفت: "پس حامله اید؟ دیگر وقتش است که مراقب باشید. بعد از این که زن زیبایی صاحب اولین فرزندش شد، بسیار آسیب پذیر می شود، زیرا می خواهد در مورد زیبایی اش به او اطمینان دوباره بدهند. او باید فداکاری مطلق مرد جدیدی را به دست آورد تا به خودش ثابت کند چیزی را از دست نداده است."
استلا با رنجیدگی گفت: ولی من هرگز فداکاری مطلق کسی را به دست نمی آورم.
"آن ها از شوهرتان می ترسند."
"فکر می کنید همین است و بس؟" و از بابت چنین عقیده ای چین به پیشانی انداخت، سپس گفتگو دقیقا همان جایی که جوئل می خواست قطع شد.
توجه استلا به جوئل اعتماد به نفس داده بود. پیوستن به جمع های محفوظ در مهمانی و یواشکی خزیدن زیر پر و بال چنین آشنایانی که گرداگرد اتاق دید، کار او نبود. به طرف پنجره رفت و به بیرون به سوی اقیانوس آرام(۶۶) رنگ پریده ی در زیر غروب بی رمق آفتاب نگریست. این جا دلچسب بود، یک ریویرای امریکایی(۶۷) با همه ی آن ویژگی هایش، البته اگر در اصل وقتی برای لذت بردن باشد. مردان جذاب و شیک پوش در اتاق و دختران دوست داشتنی. خوب نمی شود صاحب همه چیز شد.
چهره ی کودکانه و شاداب استلا را دید، با آن پلک های خسته که همواره کمی روی یک چشمش افتاده بود. در بین میهمانانش به این طرف و آن طرف می رفت و جوئل می خواست که با او همچون دختری و نه فقط نامی ساعت ها بنشیند و حرف بزند. به دنبال او به راه افتاد تا ببیند به چه کسی به اندازه ی او توجه می کند. خوراکی دیگری برداشت، نه چون نیازمند اعتماد به نفس بود، به جهت اعتماد به نفس فراوانی که استلا به او ارزانی کرده بود. بعد جوئل کنار مادر کارگردان نشست.
"پسر شما باید آدم برجسته ای باشد خانم کلمن. آدم صاحب نظر، مرد سرنوشت و همه ی آن چیزها. من شخصا علیه او هستم، اما من جزو اقلیتم. نظرتان درباره ی او چیست؟ آیا تحت تاثیر قرار نگرفته اید؟ آیا از این همه موفقیتی که او به دست آورده است، شگفت زده شده اید؟"
مادر به آرامی گفت: "خیر، شگفت زده نیستم. ما همیشه از مایلز زیاد انتظار داشتیم."
جوئل گفت: "خوب ولی حالا این غیرعادی است. من همیشه فکر می کنم تمام مادرها مانند مادر ناپلئون هستند. مادرم هیچ وقت نمی خواست من کوچک ترین ارتباطی با حرفه ی نمایش داشته باشم. او می خواست به مدرسه ی نظامی وست پوینت بروم تا عاقبت به خیر شوم."
"ما همیشه کاملاً به مایلز اعتماد داشتیم."
نت که آگ، با حقوق مکفی، خوش وبش کنان کنار بار اتاق پذیرایی ایستاده بود.
"من در طول سال صدهزار دلار ساختم و چهل هزار دلارش را در قمار باختم، درنتیجه حالا یک مدیر استخدام کرده ام."
جوئل گفت: "منظورت یک ناظر است."
ـ "نه آن را هم دارم. منظورم یک مدیر است. من همه چی را به همسرم می دهم. بعد همسرم و او با هم جمع می شوند و پول به دست من می دهند. من سالی پنج هزار دلار به او می دهم تا پول به دستم بدهد."
ـ "منظورت ناظرت است."
ـ "نه منظورم مدیرم است و فقط من تنها نیستم، آدم های بی مسئولیت زیاد دیگر هم او را در استخدام خود دارند."
ـ "خوب، اگر تو آدم بی مسئولیتی هستی، پس چرا این قدر احساس مسئولیت می کنی که مدیری استخدام کنی؟"
ـ من فقط در مورد قمار بی مسئولیت هستم. ببین ـــ"
خواننده ای در حال اجرای آهنگی بود. جوئل و نت همراه با دیگران جلو رفتند تا گوش کنند.
آواز به طور مبهمی به گوش جوئل می رسید. خوشحال بود و احساس دوستانه ای نسبت به جمع میهمانان داشت. مردمان شجاع و سخت کوش برتر از بورژوازی، که در نادانی و بی بندوباری از آن ها پیشی گرفته و تا بالاترین مقام در کشوری که در طول یک دهه فقط می خواستند سرگرمشان کنند بالا آمده بودند. او آن ها را دوست داشت، عاشقشان بود. دریای عظیمی از خوشی سراسر وجودش را فراگرفت.
بعد از تمام شدن برنامه ی خواننده، تمایلی از سوی مهمانان به سوی مهماندار برای خداحافظی به وجود آمده بود. جوئل فکری به خاطرش رسید، چطور است که تصنیف "برپا دارید"(۶۸) را تقدیم شان کند. این تنها سرگرمی این گونه مجالس بود که در چنته داشت و مهمانی های بسیاری را گرم کرده بود، این ممکن است استلا واکر را خوشحال کند. در اثر درگیر شدن با این احساس خودنمایی گلبول های قرمزش به تب وتاب افتاده بود، استلا را پیدا کرد و این را به او گفت:
استلا با فریادی از شادی گفت: "البته، خواهش می کنم! آیا به چیزی احتیاج دارید؟"
"یکی باید نقش منشی ام را بازی کند که به او دیکته می کنم."
"من هستم."
با پخش شدن این خبر، مهمانانی که در سالن برای رفتن مشغول پوشیدن پالتوهاشان بودند به عقب بازگشتند و جوئل در مقابل چشمان ناآشنای بسیاری قرار گرفت. دلشوره ی مبهمی داشت. متوجه شد مردی که تازه برنامه اش تمام شده بود، مجری معروف رادیو است. بعد یکی گفت: "هیس!" و سپس او بود و استلا، در مرکز نیم دایره ی مرگ سرخ پوستان. استلا لبخند منتظرانه ای به او زد و جوئل شروع کرد.
نمایش تقلید ریشخندآمیزش مبتنی بر محدودیت های فرهنگی آقای دیو سیلورستین(۶۹)، تهیه کننده ی مستقل بود. فرض بر این بود، سیلورستین خطوط کلی نامه ای را که دیکته می کند، مربوط به رسیدگی به داستانی است که خریده بود.
"داستان طلاق، مبتکران نوخاسته و لژیون خارجی(۷۰)" صدای خودش را شنید که با تن صدای آقای سیلورستین سخن می گوید "اما ما باید آن را برپا داریم. ببین؟"
اندوه ناگهانی عمیقی از تردید او را فراگرفت. چهره هایی که زیر نور ملایم پیرامون او حلقه زده بودند مشتاق و کنجکاو بودند، اما شبح هیچ لبخندی در جایی به چشم نمی خورد، درست در جلو، عاشق کبیر سینما با چشمانی به تیزی چشم سیب زمینی به او خیره شده بود. ولی فقط استلا واکر بود که با چشم های درخشان و لبخندی که هرگز زوال نمی یافت، به او می نگریست.
"اگر او را به تیپ منجو(۷۱) درآوریم، آن وقت نوعی مایکل آرلن(۷۲) فقط با اتمسفر هونولولویی(۷۳) به دست خواهیم آورد".
دریغ از حرکتی در جلو، اما در عقب خش خشی، حرکتی محسوس به سمت چپ، به سمت درب جلو داشت شکل می گرفت.
ـ "سپس زن گفت؛ احساس می کند این سکس خوشایند مرد است، مرد ذوب می شود و می گوید، آه، ادامه بده و خودت را نابود کن ـــ."
برای لحظه ای صدای پای کفش نت که آگ را شنید و این جا و آن جا متوجه تعدادی صورت های تشویق کننده شد، با تمام کردن مطلب احساس بیمارگونه ای داشت، از این که در برابر بخش مهمی از دنیای فیلم که شغلش به الطافشان وابسته بود از خودش تصویر آدم احمق تمام عیاری ساخته است.
برای لحظه ای مات در میان سکوت گنگی قرار داشت، که با حرکت آرام مهمانان به سمت در شکسته شد. موج استهزاآمیزی را که به غیبت تبدیل می شد، احساس کرد. همه ی این ها ده ثانیه طول کشید. بعد عاشق کبیر، با چشمانی سخت و خالی همچون چشم سوزن با صدایی، که احساس کرد بالاتر از صدای ازدحام بود، شروع کرد به هو کردن. هو! هو!". این رنجش حرفه ای ها در برابر تازه کارها بود، خودی ها در برابر بیگانه، رای منفی سرکرده ی قبیله.
ولی فقط استلا واکر هنوز در کناری ایستاده و از او قدردانی می کرد. گویی موفقیت بی نظیری بود و حتی به فکرش هم نرسیده بود، که کسی خوشش نیامده است. درحالی که نت که آگ کمکش می کرد پالتواش را بپوشد، موج عظیمی از تنفر به خود سرتاپایش را فراگرفت و ناامیدانه به نقش خود که هرگز احساس خوار شدن را فاش نمی کرد چنگ انداخت، تا این که دیگر آن را احساس نکرد.
به آرامی به استلا گفت: "افتضاح کردم". مهم نیست، اگر درک بشه، کار خوبی است. از همکاری شما متشکرم."
لبخند صورت استلا را ترک نکرد، جوئل نیمه مست تعظیم کرد و نت او را به طرف در برد...
ورود صبحانه، او را از دنیای فروریخته و درهم کوفته اش آگاه ساخت. دیروز، او خودش بود، در اوج قدرت و در مقابل صنعت فیلم. اما امروز احساس می کرد که به خاطر ناکامی عظیمی که در برابر آن چهره ها دچارش شده، در برابر تحقیر شخصی و ریشخند جمعی، گویی با رگبار گلوله سوراخ سوراخ شده است. از آن بدتر، او در برابر مایلز کلمن یکی از آن تکراری ها شده بود. خلع لباس و مقام شده ای که کلمن از این اجبار به استفاده از آن ها تاسف می خورد و در برابر استلا واکر که به خاطر حرمت مهمان داری مجبور به قبول شهادت شده بود. حتی زحمت این را به خودش نداد تا عقیده ی او را حدس بزند. اسید معده اش از ترشح افتاده بود، تخم مرغ آب پزش را روی میز تلفن گذاشت و چنین نوشت:

"مایلز عزیز: می توانی تنفر عمیقم را نسبت به خودم مجسم کنی. اعتراف می کنم که دست به خودنمایی زدم، آن هم در ساعت شش بعدازظهر، زیر نور خیره کننده ی روز! خدای بزرگ! از همسرت عذرخواهی می کنم"

"دوستدار همیشگی شما، جوئل کولس."

جوئل از دفترش در محوطه ی استودیو بیرون آمد تا پنهانی مثل تبه کاران فقط به مغازه سیگارفروشی برود. رفتارش چنان سوءظن برانگیز بود که یکی از پلیس های استودیو کارت ورودش را خواست. تصمیم گرفته بود بیرون ناهار بخورد که نت که آگ با اعتماد به نفس و خندان گیرش انداخت.
"منظورت چیست که خودت را کاملاً بازنشسته کرده ای؟ خوب که چه؟! که آن سه لته کت و شلوار تو را هو کرد.
"گوش کن ببین چه می گویم، "نت، او را به طرف رستوران استودیو برد و ادامه داد: "جو اسکوایرز(۷۴) در شب افتتاح یکی از نمایش هایش در گرومن(۷۵) هنگامی که عاشق کبیر داخل جمعیت داشت هو می کشید یک اردنگی نثارش کرد. هم(۷۶)، گفته بود که بعدا جواب جو را خواهد داد، اما وقتی جو روز بعد ساعت هشت به او تلفن زد و گفت، "فکر می کردم قرار بود از تو خبری شود، او گوشی را قطع کرده بود."
این داستان مهمل، جوئل را بر سر نشاط آورد و تسلی کم رنگی در خیره نگاه کردن به گروه میز مجاور یافت، دوقلوهای دوست داشتنی و غمگین سیامی، کوتوله های بدجنس، غول مغرور فیلم سیرک. کمی دورتر به چهره های پر لک زرد زنان زیبا نگاه کرد. چشم هایشان همه افسرده با مژه های سرمه کشیده ی تکان دهنده، با لباس های گان رقص مجلسی که زیر نور کامل روز می درخشید. بعد گروهی را که در خانه ی کلمن بودند، دید و یکهو جا خورد. فریاد بلندی کشید، "دوباره هرگز، این مطمئنا آخرین حضور اجتماعی من در هالیوود خواهد بود!"
صبح روز بعد تلگرامی در دفترش انتظارش را می کشید.
"شما یکی از محبوب ترین مهمانان جشن ما بودید. یکشنبه ی دیگر در بوفه ی شام خواهرم جون منتظر شما هستیم.

"استلا واکر کلمن"

خون برای لحظه ای تب دار و دیوانه وار، در رگ هایش به جریان افتاد. تلگرام را ناباورانه دوباره خواند، بعد با خود گفت:
"این شیرین ترین چیزی است که تاکنون در عمرم دیده ام!"

۱۹۴۰

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های لس‌آنجلس