فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فن‌گرل

کتاب فن‌گرل

نسخه الکترونیک کتاب فن‌گرل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فن‌گرل

نور اتاق هم عجیب بود و برای وقت صبح زیادی زرد بود، هوای خوابگاه هم بوی تند مواد شوینده می‌داد که کت فکر نمی‌کرد بتواند به آن عادت کند. کت گوشی‌اش را برداشت و زنگ بیدارباش آن را خاموش کرد، یادش آمد که هنوز به ابل پیامی نداده بود. قبل از خواب حتی ایمیل یا اکانت صفحه‌ی فن‌فیکس اش را هم بررسی نکرده بود. حالا به ابل پیام داد: «اولین روز، بعداً بیشتر می‌گم.» تخت آن‌طرف اتاق همچنان خالی بود. کت می‌توانست به این وضع عادت کند. شاید ریگان تمام وقتش را در اتاق یا آپارتمان دوستش می‌گذراند. دوست ریگان بزرگ‌تر به نظر می‌رسید- شاید با بیست پسر دیگر بیرون از محوطه‌ی کالج در یک خانه‌ی نابسامان با یک کاناپه در حیاط جلویی زندگی می‌کردند. بااینکه فقط خودش در اتاق بود بازهم برای تعویض لباس‌هایش در آنجا احساس امنیت نمی‌کرد. ممکن بود ریگان یا دوستش هرلحظه وارد اتاق شوند... و ممکن بود یکی از آن‌ها از منحرفان دوربین به‌دست باشند. کت لباس‌هایش را به حمام برد و روی یک صندلی آن‌ها را عوض کرد. دختر دیگری کنار روشویی ایستاده بود و با ناامیدی سعی می‌کرد نگاه دوستانه‌ای داشته باشد. کت وانمود کرد که متوجه‌اش نشده است.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فن‌گرل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترم پاییز، ۲۰۱۱

مجموعه داستان های سیمون اسنو از Encyclowikia، دایره المعارف مردمی

این مقاله درباره ی مجموعه داستان های کودکان است. برای کاربردهای دیگر، مقاله ی سیمون اسنو (ابهام زدایی ها) را ببینید.
سیمون اسنو مجموعه ای شامل هفت کتاب تخیلی اثر نویسنده ی زبان شناس انگلیسی، خانم جما. ت. لزلی(۱) است. این کتاب ها داستان سیمون اسنو را بیان می کنند؛ پسری ۱۱ ساله اهل لنکشایر(۲) که برای حضور در مدرسه ی جادوگری واتفورد انتخاب شده تا به یک جادوگر تبدیل شود. سیمون در بزرگسالی عضو گروهی از جادوگران می شود- میج ها- که علیه اینسیدیوس هامدرام که یک موجود شیطانی است و سعی دارد جادو را از جهان محو کند، مبارزه می کنند.
از زمان انتشار داستان سیمون اسنو و وارث جادوگر (میج) در سال ۲۰۰۱، این کتاب ها به پنجاه وسه زبان دنیا ترجمه و در آگوست ۲۰۱۱، بیش از سیصد و هشتاد میلیون جلد از این کتاب ها به فروش رسیده است.
خانم لزلی به خاطر خشونت موجود در داستان ها و خلق قهرمانی که گاهی اوقات خودخواه و بدخلق است، موردانتقاد قرار گرفت. صحنه ای مربوط به جن گیری در کتاب چهارم- سیمون اسنو و سلکی ها - باعث تحریم کتاب در گروه های مسیحی آمریکائی در سال ۲۰۰۸ گردید؛ اما در سطح گسترده ای به عنوان یک اثر کلاسیک مدرن، موردتوجه قرار گرفت و در سال ۲۰۱۰، مجله ی تایمز، سیمون را بعد از هاکلبری فین، عالی ترین شخصیت ادبی دانست.
کتاب هشتم، آخرین کتاب مجموعه، در اول ماه می سال ۲۰۱۲ منتشر شد.
تاریخچه ی انتشار:
سیمون اسنو و وارث جادوگر (میج)، ۲۰۰۱
سیمون اسنو و دومین مار، ۲۰۰۳
سیمون اسنو و دروازه ی سوم، ۲۰۰۴
سیمون اسنو و سلکی های چهار، ۲۰۰۷
سیمون اسنو و تیغه ی پنج پر، ۲۰۰۸
سیمون اسنو و شش خرگوش سفید، ۲۰۰۹
سیمون اسنو و هفتمین درخت بلوط، ۲۰۱۰
سیمون اسنو و هشتمین رقص، اول ماه می، ۲۰۱۲

- من حتی تو رو نمی شناسم.
پسر خندید. «شوخی می کنی؟ ما دیروز همدیگه رو دیدیم. وقتی تو اومدی من توی اتاق بودم.»
کت گفت: «ببین... من نمی تونم پسرای غریبه رو همین طوری به اتاقم راه بدم. من حتی اسمتم نمی دونم. این وضعیت مثل یه جور تجاوزه.»
- تجاوز؟
کت گفت: «تو می فهمی، درسته؟»
پسر پشت چشمی نازک کرد و سرش را تکان داد. هنوز هم لبخند می زد. «نه واقعاً؛ اما الان دیگه نمی خوام با تو بیام تو. کلمه ی تجاوز منو معذب می کنه.»
کت با ابراز تشکر گفت: «منم همین طور.»
پسر به دیوار تکیه داد و درحالی که به کت نگاه می کرد، دوباره سُر خورد و روی زمین نشست. سپس دستش را دراز کرد و گفت: «ضمناً من لوی(۲۷) هستم.»
کت اخمی کرد و درحالی که هنوز کلیدهایش در دستش بود، با سستی با او دست داد و گفت: «بسیار خوب.» سپس در را باز کرد و به سرعت پشت سرش بست.
لپ تاپ و بسته ی پروتئینش را برداشت و به گوشه ی تختش خزید.
***
کت سعی می کرد در طرف خودش در اتاق قدم بزند اما فضای کافی وجود نداشت. از اول هم مثل زندان بود مخصوصاً الان که دوست ریگان، لوی، بیرون اتاق مثل نگهبان ایستاده بود- یا نشسته بود. فرقی نمی کند. اگر می توانست با کسی حرف بزند احساس بهتری پیدا می کرد. فکر کرد شاید برای زنگ زدن به رن خیلی زود باشد...
در عوض به پدرش زنگ زد. ویک پیغام صوتی گذاشت.
به ابل پیام داد. «سلام. یک روز گذشت. چه خبر؟»
کتاب جامعه شناسی اش را باز کرد. بعد لپ تاپش را باز کرد. سپس بلند شد تا پنجره را باز کند. بیرون هوا گرم بود. آن طرف خیابان، بیرون ساختمان انجمن برادری، عده ای با تفنگ های اسباب بازی همدیگر را دنبال می کردند. اعضای عجیب وغریب انجمن برادری پی کاپا(۲۸) که شبیه دلقک ها بودند.
کت تلفنش را درآورد و شماره ای را گرفت.
رن جواب داد: «سلام، اولین روزت چطور بود؟»
- خوب بود، مال تو چی؟
رن گفت: «مال منم خوب بود.» رن همیشه می توانست خود را سرحال و سهل انگار نشان دهد. «منظورم اینه که فکر کنم اعصاب خرد کن بود. ساختمان کلاس آمار رو اشتباهی رفته بودم.»
- این خیلی بده.
در باز شد و ریگان و لوی وارد اتاق شدند. ریگان نگاه عجیبی به کت انداخت ولی لوی فقط لبخند زد.
رن گفت: «آره، فقط چند دقیقه دیرکردم ولی هنوزم احساس حماقت می کنم... هی من و کورتنی داریم می ریم شام بخوریم، می تونم بعداً بهت زنگ بزنم؟ یا می خوای فردا سر ناهار همدیگه رو ببینیم؟ فکر کنم فردا سر ظهر در عمارت سلک(۲۹) همدیگه رو ببینیم. می دونی کجاست؟»
کت گفت: «پیداش می کنم.»
- باشه، عالیه. پس می بینمت.
کت گفت: «عالیه.» و دکمه ی پایان تماس را فشرد و گوشی را در جیبش گذاشت.
لوی روی تخت ریگان ولو شده بود.
ریگان ملافه ای مچاله شده را به طرفش انداخت و گفت: «یه کار مفید بکن.» و به کت سلام کرد.
کت گفت: «سلام.» و یک دقیقه همان جا ایستاد، منتظر بود سر حرف را باز کند اما به نظر می رسید ریگان تمایلی ندارد. او مشغول کارتن هایش بود، مثل اینکه دنبال چیزی می گشت.
لوی پرسید: «اولین روزت چطور بود؟»
یک ثانیه گذشت تا اینکه کت متوجه شد لوی با او صحبت می کند. کت گفت: «خوب بود.»
لوی درحالی که تخت ریگان را مرتب می کرد گفت: «تو سال اولی هستی، درسته؟»
کت در این فکر بود که آیا می خواهد شب را بماند- به نظر می رسید اصلاً قصد رفتن نداشت.
هنوز داشت به کت نگاه می کرد و لبخند می زد؛ بنابراین کت سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- همه ی کلاساتو پیدا کردی؟
- آره...
- با کسی آشنا شدی؟
کت با خودش فکر کرد، آره با شما.
کت گفت: «نه قصدش رو نداشتم.»
صدای غرغر ریگان را شنید.
لوی جلوی کمد پرسید: «روبالشی هات کجان؟»
ریگان گفت: «توی کارتن ها.»
لوی شروع به خالی کردن یکی از کارتن ها کرد. وسایل را طوری روی میز ریگان می چید انگار می دانست جای هرکدام کجاست. سرش به طرف جلو آویزان شده بود مثل اینکه خیلی شل وول به گردن و شانه هایش وصل شده بود؛ مانند شخصیت های عروسکی که اعضایشان از داخل با کشش لاستیکی کهنه بهم متصل می شوند تا از هم جدا نشوند.
لوی کمی عجیب وغریب به نظر می رسید. هردوی آن ها غیرعادی بودند. کت با خودش فکر کرد، مردم تمایل دارند این طور زوج خود را انتخاب کنند که باهم جور باشند.
لوی از کت پرسید: «خب چه رشته ای می خونی؟»
کت گفت: «انگلیسی.» بعد از مکث طولانی گفت: «رشته ی تو چیه؟»
به نظر می رسید لوی از این سوال خوشحال شده بود. شاید از هر سوال دیگری هم خوشحال می شد. «مدیریت مراتع.»
کت نمی دانست معنی آن چیست اما نمی خواست بپرسد.
ریگان غرغرکنان گفت: «لطفاً درباره ی مدیریت مراتع حرف نزن. بیاین این موضوع رو تا آخر سال مثل قانون کنیم. حرف زدن درباره ی مدیریت مراتع تو اتاق من ممنوع.»
لوی گفت: «ولی اینجا اتاق کتر هم هست.»
ریگان حرفش را تصحیح کرد و گفت: «کت.»
لوی از ریگان پرسید: «وقتی تو اینجا نیستی چی؟ می تونیم وقتی تو واقعاً تو اتاق نیستی ما درباره ی مدیریت مراتع حرف بزنیم؟»
ریگان گفت: «وقتی من واقعاً تو اتاق نیستم...، فکر کنم اون وقت تو باید در راهرو منتظرم بمونی.»
کت پشت سر ریگان لبخند زد. سپس متوجه شد که لوی نگاهش می کند، دیگر لبخند نزد.
***
قیافه ی همه ی بچه های کلاس طوری به نظر می رسید که گویی این همان چیزی بود که تمام هفته را منتظرش بودند. مثل اینکه منتظر شروع یک کنسرت یا پیش نمایش فیلم نیمه شب بودند.
وقتی پرفسور پایپر(۳۰) با چند دقیقه تاخیر وارد کلاس شد، اولین چیزی که کت به آن پی برد این بود که او از تصاویر روی جلد کتاب هایش کوچک تر به نظر می آمد.
شاید این فکر احمقانه ای بود. به هرحال آن عکس ها فقط از چهره ی او گرفته شده بودند. ولی در آن عکس ها هم صورتش کاملاً تصویر را پر می کرد؛ با استخوان های برجسته ی گونه هایش، چشم های درشت و آبی رنگ زلالش و موهای بلند و قهوه ای زیبایش.
خود حقیقی اش، موهای زیبایی داشت اما رگه های خاکستری داشت و کمی هم نسبت به عکس پرپشت تر بود. آن قدر ظریف و ریزه اندام بود که برای نشستن روی لبه ی میزش باید کمی می پرید.
پروفسور به جای سلام گفت: «خب، به کلاس داستان نویسی خوش آمدید. چند نفری از شماها رو می شناسم...» نگاهی به دورتادور کلاس انداخت و به چند نفر که کت جزو آن ها نبود لبخند زد.
واضح بود که کت تنها سال اولی آن کلاس بود. تازه داشت می فهمید که مشخصات بارز یک سال اولی چه بود... کوله پشتی های کاملاً نو. آرایش دخترها. تی شرت های خنده دار هات تاپیک(۳۱) پسرها.
هر چیزی که کت به تن داشت، از کفش های قرمز جدید ونز(۳۲) تا فریم ارغوانی پررنگ عینکش که از فروشگاه تارگت(۳۳) خریده بود. (نشانه ی سال اولی بودن بود.) همه ی سال بالایی ها عینک های سنگین ریبن(۳۴) به چشم داشتند؛ و همین طور همه ی اساتید. اگر کت یک عینک ریبن سیاه برداشته بود شاید می توانست در این حوالی بدون ارائه ی کارت شناسایی نوشیدنی جین و تونیک(۳۵) سفارش دهد.
پروفسور پایپر گفت: «خب، خوشحالم که همه ی شما اینجایید.» صدایش گرم و روح افزا بود. می شد گفت زمزمه می کرد بدون اینکه صدایش از دور شنیده شود - و به قدری نرم و آرام صحبت می کرد که همه ی دانشجوها مجبور بودند بی حرکت بنشینند تا بتوانند صدایش را بشنوند.
پروفسور پایپر گفت: «این ترم کار زیادی داریم؛ بنابراین بیایید نگذاریم یک دقیقه ی دیگر نیز تلف بشه. بیایید همین الان توش شیرجه بزنیم.» درحالی که دست هایش را به لبه ی میز گذاشته بود، به جلو خم شد. «آماده اید؟ حاضرید با من شیرجه بزنید؟»
اکثر بچه ها سرشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند. کت سرش را پایین انداخت و به دفتر یادداشتش نگاه کرد.
- بسیار خب. بیایید از سوالی شروع کنیم که درواقع جوابی نداره... چرا ما داستان می نویسیم؟
یکی از پسرهای سال بالاتر که مشتاق بود پیشنهاد داد: «برای ابراز کردن خودمان.»
پرفسور پایپر گفت: «قطعاً، دلیل تو برای نوشتن همینه؟»
پسر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- بسیار خب... دیگه؟
یکی از دخترها گفت: «چون ما شنیدن صدای خودمون رو دوست داریم.» موهایش مثل موهای رن بود، شاید حتی بهتر از مال او.
شبیه میا فارو بازیگر فیلم بچه ی رزمری بود (عینک ریبن به چشم داشت.)
پرفسور پایپر خندید. «بله.» کت فکر کرد خنده اش مانند خنده ی پری ها فوق العاده بود.
پرفسور گفت: «قطعاً، این دلیل نوشتن منه. این دلیل تدریس منه.» همه ی کلاس با پرفسور خندیدند. «دیگه؟»
من چرا می نویسم؟ کت سعی کرد یک پاسخ عمیق پیدا کند... بااینکه می دانست حتی اگر پرفسور از او می پرسید هم جوابش را با صدای بلند در کلاس نخواهد گفت.
یکی گفت: «برای کشف کلمات جدید.»
دیگری گفت: «برای کشف کلمات قدیمی.» پرفسور سرش را تکان داد.
کت فکر کرد: برای بودن در جایی دیگر.
پرفسور آهسته گفت: «خب... شاید برای فهمیدن و شناخت خودمان؟»
دختری گفت: «برای رها کردن خودمان.»
پسری که شلوار جین تنگ قرمز پوشیده بود گفت: «برای اینکه به دیگران نشون بدیم در ذهنمون چی می گذره.»
پرفسور پایپر اضافه کرد: «با فرض اینکه اون ها هم بخوان بدونن.» همه خندیدند.
- برای خنداندن مردم.
- برای جلب توجه.
- چون این تنها کاریه که بلدیم چطور انجامش بدیم.
پرفسور گفت: «مخالفم، من می تونم پیانو بزنم؛ اما وقتی به نوشتن ادامه دادم...عاشقش شدم. من عاشق این کارم.»
پسری که جلوی کت نشسته بود گفت: «برای متوقف کردن صداهایی که توی سرمون می شنویم.» او موهای کوتاه تیره ای داشت که تا نقطه ای در پشت گردنش ادامه داشت.
کت فکر کرد، برای پایان.
برای پایان چیزی بودن یا جایی بودن.
میا فارو گفت: «برای اینکه اثری از خودمون بذاریم، برای اینکه چیزی خلق کنیم که بعد از خودمون باقی بمونه.»
پسر جلوی کت دوباره گفت: «تولیدمثل.»
کت خودش را پشت لپ تاپش تصور کرد. سعی کرد احساسش را با کلمات بیان کند، وقتی همه چیز خوب پیش می رفت چه اتفاقی می افتاد، وقتی که کلمات قبل از اینکه خودش آن ها را بداند از سینه اش می جوشیدند و خارج می شدند، مانند قافیه ی شعر، مانند ترانه های رپ، مانند پریدن از روی طناب، کت فکر کرد، اگر زودتر از روی طناب بپری، طناب به قوزک پا صدمه می زند.
دختری با عینک ریبن گفت: «برای به اشتراک گذاشتن یک چیز حقیقی.»
کت سرش را - به نشانه ی مخالفت- تکان داد.
پرفسور پایپر پرسید: «چرا داستان می نویسیم؟»
کت به دفترش نگاه کرد.

برای ناپدید شدن.
او به قدری متمرکزشده - و کلافه بود - که حتی متوجه نشد دختر مو قرمز پشت میز او نشست. دختر موهایش را بافته بود و عینکی مدل قدیمی با گوشه های تیز به چشم داشت، از آن عینک هایی که در مهمانی های بالماسکه اگر کسی بخواهد نقش جادوگر داشته باشد استفاده می کند.
دختر گفت: «داری خودتو خسته می کنی.»
سیمون درحالی که دوباره با چوب دستی خود به سکه ی دو پنسی ضربه می زد و خطوط ناشی از درد بر روی پیشانی اش نقش می بست، نالید و گفت: «دارم سعی می کنم این کارو درست انجام بدم.» هیچ اتفاقی نیفتاد.
دختر درحالی که به طور پیچیده ای دستش را بالای سکه تکان می داد، گفت: «اینجا.»
دختر چوب دستی نداشت اما یک انگشتر بزرگ ارغوانی به دستش بود. دورش را با نخ بسته بود تا برای انگشتش اندازه شود. دختر گفت: «به خونه پرواز کن.»
سکه با یک لرزش، یک قفسه ی سینه و شش پا درآورد و به سرعت فرار کرد. دختر به آرامی آن را از روی میز جمع کرد و در یک شیشه انداخت.
سیمون پرسید: «چطور این کارو کردی؟» دختر هم مانند او یک سال اولی بود. سیمون این را از روی زره سبزرنگ روی پلیورش فهمید.
دختر درحالی که سعی می کرد لبخند متواضعانه و درعین حال موفقیت آمیزی بزند گفت: «تو جادو نمی کنی. تو خود جادو هستی.»
سیمون به سوسک دو پنسی خیره شد.
دختر دستش را به طرف سیمون دراز کرد و گفت: «من پنه لوپه بانس(۳۶) هستم.»
سیمون با دختر دست داد و گفت: «من سیمون اسنو هستم.»
دختر گفت: «می دونم.» و لبخند زد.

- از فصل ۸، کتاب سیمون اسنو و وارث میج، کپی رایت ۲۰۰۸، اثر جما. ت. لزلی

فصل اول

شخصی داخل اتاقش بود.
کت(۳) به شماره ای که روی در اتاق حک شده بود، سپس به برگه ی تحویلی که در دستش بود نگاه کرد. پاند هال(۴) نهصدوسیزده.
قطعاً این اتاق شماره ی نهصدوسیزده بود ولی شاید پاند هال نبود - همه ی این خوابگاه ها شبیه هم هستند مثل خانه های سالمندان. شاید بهتر بود قبل از اینکه پدرش بقیه ی کارتن ها را بیاورد پیش او می رفت.
پسر درحالی که لبخند می زد دستش را به طرف کت دراز کرد و گفت: «تو باید کتر(۵) باشی.»
کت حمله ای عصبی در دلش احساس کرد، به دست پسر توجهی نکرد. (کارتنی در دستش بود، چه انتظاری می توانست از او داشته باشد؟)
این اشتباه بود... باید اشتباه شده باشد. کت می دانست که پاند یک خوابگاه بود... آیا اینجا چیزی به عنوان اتاق مختلط وجود داشت؟
پسر کارتن را از دست کت گرفت و آن را روی تخت خالی گذاشت. تخت آن طرف اتاق، با مقداری لباس و تعدادی کارتن پوشیده شده بود.
پسر پرسید: «وسایل زیادی پایین داری؟ ما تازه کارمون تموم شده. فکر کنم الان بریم یه همبرگر بخوریم. می خوای برای تو هم بگیریم؟ هنوز به ساندویچی پیر(۶) نرفتی؟ برگرهاش به اندازه ی مشتته.»
پسر دست کت را گرفت. کت آب دهانش را قورت داد. پسر گفت: «دستت رو مشت کن.» کت دستش را مشت کرد.
پسر گفت: «از مشت تو بزرگ ترن.» و دست کت را رها کرد و کوله پشتی که کت بیرون در اتاق گذاشته بود را برداشت. «کارتن زیاد داری؟ باید زیاد باشن. گرسنه ای؟»
او پسری قدبلند، لاغر و سبزه بود، مثل این بود که تازه کلاهی کش باف را از سرش برداشته بود، موهای طلایی تیره اش به هر طرف پخش شده بودند. کت دوباره به برگه ی تحویل اتاقش نگاه کرد. آیا این ریگان(۷) بود؟
پسر با خوشحالی گفت: «ریگان! ببین هم اتاقی ات اینجاست.»
دختر در آستانه ی در، کنار کت ایستاد و نگاه بی تفاوتی به او انداخت. موهای صافش به رنگ قهوه ای مایل به قرمز بود و سیگاری خاموش بر لب داشت. پسر سیگار را قاپید و بر لب خودش گذاشت و گفت: «ریگان این کتره، کتر این ریگانه.»
کت گفت: «کت.»
ریگان سر تکان داد و از داخل کیفش سیگار دیگری درآورد. درحالی که با سرش به جعبه های سمت راست اتاق اشاره می کرد گفت: «من اون طرف رو برداشتم؛ اما اگه مسائل فنگ شویی(۸) برات مهمه، اشکالی نداره، راحت باش و ملافه ی منو بردار.» سپس رو به پسر کرد و گفت: «حاضری؟»
پسر از کت پرسید: «تو می آی؟»
کت سرش را به علامت نفی تکان داد.
وقتی آن ها در را پشت سرشان بستند، کت روی تشک خالی که ظاهراً مال او بود نشست- فنگ شویی برایش اهمیتی نداشت- و سرش را به دیوار سیمانی خاکستری رنگ تکیه داد، فقط لازم بود بر ذهنش مسلط شود و اضطراب و نگرانی اش را از بین ببرد.
اضطرابی که مانند شبی سیاه پشت چشمانش احساس می کرد و قلب دیگری که در گلویش می تپید، می بایست همه ی این ها را به درون دلش، جایی که به آنجا تعلق داشتند برگرداند... جایی که حداقل می توانست گره زیبایی به آن ها بزند و به کارش برسد.
هرلحظه امکان داشت پدرش و رن(۹) سر برسند و او نمی خواست آن ها بفهمند که دارد از دلهره و اضطراب ذوب می شود و اگر پدر ناراحتی اش را می دید ناراحت می شد و اگر هردوی آن ها ناراحت می شدند، رن فکر می کرد که آن ها عمداً این کار را می کنند تا اولین روزش را در محوطه ی کالج خراب کنند. ماجراجویی جدید قشنگش را.
رن همچنان می گفت: «بعداً به خاطر این کار ازم تشکر می کنی.»
اولین باری که این را گفت ماه ژوئن بود.
کت قبلاً فرم های خوابگاه دانشگاه را فرستاده بود و البته نام رن را به عنوان هم اتاقی اش نوشته بود... در این مورد تردید نداشت. او و رن مدت هیجده سال در یک اتاق باهم بودند؛ چرا حالا نباشند؟
رن درحالی که بالای تخت کت نشسته بود و ظاهر خشمگینِ من بزرگ ترم را به خود گرفته بود گفت: «ما هیجده سال باهم تو یه اتاق بودیم!»
کت درحالی که با دستانش به دورتادور اتاق اشاره می کرد، به قفسه ی کتاب ها و پوسترهای سیمون اسنو(۱۰)، کمدی را که تمام لباس هایشان در آن چپانده بودند و اغلب حتی مهم نبود که کدام لباس به کدامشان تعلق داشت، گفت: «و این عالی بود.»
کت لبه ی پایین تخت نشسته بود و سعی می کرد چهره ی رقت انگیز کسی را که همیشه گریه می کرد به خود نگیرد.
رن تاکید کرد: «اونجا کالجه، همه ی خوبی کالج به اینه که با آدمای جدید آشنا می شی.»
کت گفت: «همه ی خوبی داشتن یه خواهر دوقلو هم اینه که نگران این چیزا نباشی. غریبه های عجیب غریبی که چیزهای خصوصی ات رو می دزدن و بوی چاشنی سالاد می دن و وقتی که خوابی با تلفن همراه ازت عکس می گیرن...»
رن آهی کشید و گفت: «درباره ی چی حرف می زنی؟ چرا باید کسی بوی چاشنی سالاد بده؟»
کت گفت: «مثل بوی سرکه، یادته وقتی به اردوی سال اولی ها رفتیم و اتاق یکی از دخترا بوی چاشنی ایتالیایی می داد؟»
- نه.
- خب بوی بدی می داد.
رن درحالی که با دست هایش صورتش را می پوشاند با عصبانیت گفت: «اونجا کالجه، قراره یه ماجراجویی جدید باشه.»
کت کنار خواهرش خزید و دستان او را از روی صورتش کنار زد و گفت: «از همین الانش هم ماجراجوییه. کل چشم اندازش از الان ترسناکه.»
رن دوباره تکرار کرد: «قراره با آدم های جدیدی آشنا بشیم.»
کت گفت: «من به آدم های جدید نیازی ندارم.»
رن دست کت را فشرد و گفت: «این دقیقاً نشون می ده که تو چقدر به آدم های جدید نیاز داری... اگه ما همین طوری ادامه بدیم مردم با ما طوری رفتار می کنن که انگار یه نفریم. چهار سال می گذره و حتی کسی نمی تونه ما رو از هم تشخیص بده.»
کت درحالی که اثر زخم روی چانه ی رن را که درست زیر لبش بود لمس می کرد گفت: «تنها کاری که باید بکنن توجه کردنه.»
(تصادف سورتمه. نه ساله بودند و رن در قسمت جلوی سورتمه نشسته بود که با درخت برخورد کرد. کت از قسمت عقب روی برف ها افتاد.)
رن گفت: «می دونی که حق با منه.»
کت سرش را تکان داد. «من نمی دونم.»
- کت...
- لطفاً نذار این کارو تنهایی انجامش بدم.
رن دوباره آهی کشید و گفت: «تو هیچ وقت تنها نیستی. همه ی مزیت داشتن یه خواهر دوقلو همینه.»
***
پدرشان درحالی که دورتادور اتاق نهصدوسیزده پاند را نگاه می کرد و سبد پر از کفش و لباس را روی تخت کت می گذاشت گفت: «جای خیلی خوبیه.»
کت که شق ورق کنار در ایستاده بود گفت: «اینجا خوب نیست پدر، درست مثل اتاق بیمارستان می مونه، اونم بدون تلویزیون.»
پدر گفت: «یه چشم انداز عالی از محوطه ی کالج رو داری.»
رن گفت: «اتاق من روبه پارکینگ اتومبیله.»
کت پرسید: «از کجا می دونی؟»
- از گوگل ارث(۱۱).
رن برای همه ی این مسائل کالجی خیلی هیجان داشت. او و هم اتاقی اش - کورتنی(۱۲) - هفته ها درباره اش باهم حرف زده بودند. کورتنی هم اهل اوماها بود. آن دو قبلاً همدیگر را دیده و باهم وسایل موردنیاز برای خوابگاه را خریده بودند. کت با آنان همراه شده بود و سعی کرده بود وقتی آن ها پوستر و چراغ مطالعه ی یکسان برمی داشتند جلوی اخم خود را بگیرد.
پدرش از کنار پنجره برگشت و دستش را دور شانه ی او انداخت و گفت: «همه چی درست می شه.»
کت با اشاره ی سر گفت: «می دونم.»
پدرش دستانش را بهم زد و گفت: «خیلی خب، ایستگاه بعدی شرام هال(۱۳). ایستگاه دوم بوفه ی پیتزا، ایستگاه سوم لانه ی سرد و غمگین من.»
رن گفت: «پیتزا نه. متاسفم پدر. من و کورتنی امشب می ریم به بریانی مخصوص سال اولی ها.» نگاه تندی به کت انداخت و گفت: «کت هم باید بره.»
کت با مخالفت گفت: «آره پیتزا.»
پدرش لبخند زد. «خواهرت درست می گه کت. تو باید بری. برو با آدمای جدید آشنا شو.»
- تموم کاری که باید در نُه ماه آینده انجام بدم آشنا شدن با آدمای جدیده. امروز بوفه ی پیتزا رو انتخاب می کنم.
رن چشم غره ای به او رفت.
پدر دستش را روی شانه ی کت گذاشت و گفت: «بسیار خوب، ایستگاه بعد شرام هال، خانم ها؟» در را باز کرد.
کت از جایش تکان نخورد. درحالی که به خواهرش نگاه می کرد گفت: «می تونید بعدازاینکه اونو رسوندید بیایید دنبال من. من می خوام وسایلم رو بازکنم.»
رن بحث نکرد و وارد راهرو شد. بدون اینکه برگردد و به خواهرش نگاه کند گفت: «فردا باهات حرف می زنم.»
کت گفت: «حتماً.»
***
باز کردن وسایلش حس خوبی به او داد. ملافه ها را روی تخت گذاشت و کتاب های درسی بسیار گران قیمتش را روی قفسه های بالای میزش گذاشت.
وقتی پدرش برگشت، پیاده به رستوران ایتالیایی والنتینو(۱۴) رفتند. در طول راه هرکسی را که می دیدند هم سن وسال کت بود. خیلی عجیب بود.
کت پرسید: «چرا همه موطلایی ان؟ و چرا همه سفید پوستن؟»
پدرش خندید. «تو فقط به محله ای که کمترین سفیدپوست رو در نبراسکا داره عادت کردی.»
منزل آن ها در اوماهای جنوبی در یک محله ی مکزیکی قرار داشت. خانواده ی کت تنها خانواده ی سفیدپوست آن بلوک بودند.
کت گفت: «اوه خدای من، فکر می کنی در این شهر یه تاکو تراک(۱۵) پیدا بشه؟»
- فکر کنم یه چیپاتل(۱۶) دیدم...
کت نالید.
پدرش گفت: «بیا دیگه، تو چیپاتل دوست داری.»
- منظورم این نبود.
وقتی به رستوران والنتینو رسیدند پر از دانشجو بود. تعداد کمی از آن ها مانند کت با پدر و مادرشان آمده بودند اما زیاد نبودند. کت گفت: «مثل داستان های علمی تخیلی می مونه، ورود کودکان ممنوع... ورود افراد بالای سی سال ممنوع... پس افراد مسن کجا هستن؟»
پدرش تکه ای از پیتزایش را برداشت. «سوی لنت گرین.(۱۷)»
کت خندید.
پدرش درحالی که با دو انگشت میانی دست چپش روی میز ضرب گرفته بود، گفت: «تو که می دونی من پیر نیستم . چهل ویک سالمه. مردای دیگه ای که باهاشون همکارم و هم سن منن تازه دارن بچه دار می شن.»
کت گفت: «زود از سر راه برداشتن ما فکر خوبی بود. حالا می تونین خانومای جوون رو ببرین خونه...همه جا امن و امانه.»
پدرش درحالی که به بشقابش نگاه می کرد گفت: «همه ی خانوم های جوون من... شما دوتا تنها خانومای جوونی هستین که من نگرانشونم.»
- آه. پدر. این عجیب و غیرعادیه.
- می دونی منظورم چیه. بین تو و خواهرت چه خبره؟ شما دو تا قبلاً هیچ وقت این جوری دعوا نکرده بودین...
کت درحالی که پیتزای چیزبرگر- بیکن را گاز می زد گفت: «حالا دعوا نمی کنیم.»
سپس آب دهانش را بیرون انداخت و گفت: «اَه...»
- چی شد، مژه توش بود؟
- نه. خیارشور بود. فقط انتظارشو نداشتم.
پدر گفت: «به نظرم دعوا داری.»
کت شانه بالا انداخت. او و رن؛ علاوه بر دعوا، حتی باهم خیلی حرف نمی زدند. «رن فقط می خواد یه کم بیشتر... مستقل باشه.»
پدرش گفت: «عاقلانه به نظر می آد.»
کت فکر کرد البته که عاقلانه ست، این تخصص رنه.
اما این را به زبان نیاورد. نمی خواست الان پدرش نگران این موضوع شود. همان طور که پدرش داشت روی میز ضرب می گرفت، کت می توانست بفهمد که چقدر لاغر شده است. ساعت های متوالی زیادی بود که داشت نقش پدری عادی را ایفا می کرد.
کت پرسید: «خسته ای؟»
پدرش لبخندی از روی عذرخواهی زد و دستش را روی پایش گذاشت. «روز بزرگی بود. بزرگ و سخت... منظورم اینه که می دونستم این جوری می شه.» ابروانش را بالا برد. «هردوی شما، تو یه روز. اوه. هنوز نمی تونم باور کنم شما با من به خونه برنمی گردین...»
«زیاد هم خیال تون راحت نباشه. من مطمئن نیستم که بتونم تمام ترم این وضعیت رو تحمل کنم.» کت با کمی شوخی این حرف را گفت و پدرش این را می دانست.
پدرش دستش را که کمی می لرزید روی دست کت گذاشت و آن را فشرد. «تو حالت بهتر می شه کت، منم همین طور. می دونی که؟»
کت برای لحظه ای به چشمان پدرش خیره شد. خسته به نظر می رسید... و همین طور مضطرب... اما به روی خودش نمی آورد.
کت گفت: «هنوز دلم می خواد شما یه سگ داشته باشین.»
- هیچ وقت یادم نمی مونه بهش غذا بدم.
- شاید بتونیم یه جوری تعلیمش بدیم که اون به شما غذا بده.
***
وقتی کت به اتاقش برگشت، هم اتاقی اش- ریگان- هنوز نیامده بود. شاید هم آمده و دوباره رفته بود؛ کارتن های لوازمش دست نخورده به نظر می رسید. کت کار کنار گذاشتن لباس های خودش را تمام کرد. سپس کارتن لوازم شخصی اش را که از خانه با خود آورده بود باز کرد.
عکسی از رن و خودش را درآورد، آن را به دیواره ی چوبی پشت میزش چسباند. عکس فارغ التحصیلی شان بود. هردو پیراهن قرمز پوشیده و لبخند می زدند. پیش از اینکه رن موهایش را کوتاه کند...
رن حتی به او نگفته بود که قصد این کار را دارد. فقط آخر تابستان با موهای کوتاه پسرانه از سر کار برگشت. فوق العاده به نظر می رسید- احتمالاً روی موهای کت هم فوق العاده می شد. ولی دیگر نمی توانست موهایش را کوتاه کند، حتی اگر جرئت می کرد و چهل سانتی متر از موهایش را می زد. او نمی توانست ادای خواهر دوقلوی خودش را درآورد.
سپس قاب عکسی از پدرش درآورد، همان عکسی که همیشه روی میز آرایش آن ها می نشست. در آن عکس به طرز مخصوصی خوش تیپ بود، روز ازدواجشان گرفته شده بود. پدر جوان بود و لبخند می زد و گل آفتابگردان کوچکی به یقه اش زده بود. کت آن را روی طاقچه ی بالای میزش گذاشت.
سپس عکسی از ابل(۱۸) و خودش در مجلس رقص دبیرستان بیرون آورد. کت پیراهن درخشان سبزرنگی پوشیده بود و ابل هم کمربندی متناسب با لباس او داشت. عکس خوبی از کت بود، اگرچه صورتش بدون عینک برهنه و یکنواخت به نظر می رسید.
ابل همیشه کمی خسته و بی حوصله نشان می داد.
کت باید تا الان به ابل پیام می داد، فقط برای اینکه بگوید موفق شده بود- ولی می خواست صبر کند تا احساس شادابی و علاقه مندی بیشتری بکند. آدم نمی تواند پیام متنی را پس بگیرد. اگر همه ی بی حوصلگی و غمگینی ات را در یک پیام ارسال کنی، این حس همان جا درون تلفن همراه تان می ماند و به شما یادآوری می کند که چه آدم خسته کننده ای هستید.
کف کارتن پوسترهای سیمون و باز(۱۹) قرار داشتند. آن ها را با دقت درآورد و روی تخت گذاشت- تعدادی از آن ها اصل بودند و فقط برای کت ترسیم یا طراحی شده بودند. باید از بین آن ها پوسترهای محبوبش را انتخاب می کرد؛ زیرا برای همه ی آن ها جای کافی بر روی دیواره ی چوبی میزش وجود نداشت و کت قبلاً تصمیم گرفته بود هیچ یکشان را روی دیوارها که خدا و هرکس دیگری متوجه آن ها می شد، نچسباند.
سه پوستر برداشت...
سیمون درحالی که شمشیر جادویی را بلند کرده بود. باز که بر روی تخت سیاه دندانه دار تکیه کرده بود. هردوی آن ها با همدیگر از میان برگ های طلایی رقصان عبور می کردند، درحالی که حمایل هایشان در باد به تندی تکان می خورد.
چند شیء دیگر در کارتن مانده بود- یک دسته گل خشکیده، روبانی که رن به او داده بود و رویش نوشته بود باشگاه بشقاب تمیز(۲۰)، مجسمه های یادبود سیمون و باز که از کلکسیون نوبل آن ها را سفارش داده بود...
کت برای هر چیزی جایی پیدا کرد، سپس بر روی صندلی کهنه چوبی پشت میزش نشست. اگر درست همین جا می نشست، طوری که پشتش به دیوارهای خالی و کارتن های ریگان می شد، تقریباً احساس می کرد به راحتی خانه است.

پسری در اتاق سیمون بود.
پسری با موهای صاف مشکی و چشمان سرد خاکستری. پسر درحالی که گربه ای را در هوا نگه داشته بود دور خودش می چرخید و دختری بالا می پرید و به آن چنگ می زد. دختر گفت: «اونو بهم پس بده، تو بهش صدمه می زنی.»
پسر خندید و گربه را بالاتر برد... سپس متوجه سیمون شد که در آستانه ی در ایستاده بود و صورت شفافی داشت. پسر مومشکی درحالی که گربه را زمین می انداخت گفت: «سلام.» گربه روی چهاردست وپایش روی زمین قرار گرفت و سپس از اتاق فرار کرد. دختر هم به دنبالش دوید.
پسر توجهی به آن ها نکرد و درحالی که ژاکتش را مرتب می کرد و لبخندی گوشه ی چپ لبش داشت گفت: «من تو رو می شناسم. تو سیمون اسنو هستی... وارث میج(۲۱).» و با تکبر دستش را به طرفش دراز کرد. «من بازیلتون پیچ(۲۲) ظالم هستم؛ اما تو می تونی منو باز صدا کنی... قراره هم اتاقی باشیم.»
سیمون اخم کرد و به دست رنگ پریده ی پسر توجهی نکرد. «چه فکری کردی که با گربه ی اون دختر همچون کاری کردی؟»

- از فصل ۳ کتاب سیمون اسنو و وارث میج، کپی رایت ۲۰۰۱ اثر جما. ت. لزلی

فصل دوم

در کتاب ها وقتی مردم از خواب بیدار می شوند و به یاد نمی آورند کجا هستند، همواره دچار یک لحظه گم گشتگی می شوند.
این اتفاق هرگز برای کت روی نداد؛ او همیشه به خواب رفتنش را به یاد می آورد. ولی هنوز هم شنیدن زنگ بیدارباش تلفن همراهش در این اتاق جدید به نظرش عجیب بود. نور اتاق هم عجیب بود و برای وقت صبح زیادی زرد بود، هوای خوابگاه هم بوی تند مواد شوینده می داد که کت فکر نمی کرد بتواند به آن عادت کند. کت گوشی اش را برداشت و زنگ بیدارباش آن را خاموش کرد، یادش آمد که هنوز به ابل پیامی نداده بود. قبل از خواب حتی ایمیل یا اکانت صفحه ی فن فیکس(۲۳)اش را هم بررسی نکرده بود.
حالا به ابل پیام داد: «اولین روز، بعداً بیشتر می گم.»
تخت آن طرف اتاق همچنان خالی بود.
کت می توانست به این وضع عادت کند. شاید ریگان تمام وقتش را در اتاق یا آپارتمان دوستش می گذراند. دوست ریگان بزرگ تر به نظر می رسید- شاید با بیست پسر دیگر بیرون از محوطه ی کالج در یک خانه ی نابسامان با یک کاناپه در حیاط جلویی زندگی می کردند.
بااینکه فقط خودش در اتاق بود بازهم برای تعویض لباس هایش در آنجا احساس امنیت نمی کرد. ممکن بود ریگان یا دوستش هرلحظه وارد اتاق شوند... و ممکن بود یکی از آن ها از منحرفان دوربین به دست باشند.
کت لباس هایش را به حمام برد و روی یک صندلی آن ها را عوض کرد. دختر دیگری کنار روشویی ایستاده بود و با ناامیدی سعی می کرد نگاه دوستانه ای داشته باشد. کت وانمود کرد که متوجه اش نشده است.
کت آماده شد و برای صبحانه وقت زیادی داشت اما جرئت رفتن به سالن غذاخوری را نداشت؛ هنوز نمی دانست غذاخوری کجاست، یا چطور باید آنجا غذا خورد...
در همه ی موقعیت های جدید، حقه بازترین قوانین آن هایی هستند که در آن هیچ کس به خودش زحمت توضیح دادن نمی دهد (و قوانینی که نمی توانی آن ها را در گوگل پیدا کنی.) مانند این، صف از کجا شروع می شود؟ چه غذاهایی را می توانی برداری؟ کجا باید بایستی و بعد کجا باید بنشینی؟ وقتی کارت تمام شد کجا باید بروی؛ چرا همه تو را تماشا می کنند؟... بَه.
کت جعبه ای حاوی بسته پروتئین را باز کرد. چهار جعبه ی دیگر هم داشت و سه شیشه ی بزرگ کره ی بادام زمینی که همه ی آن ها را زیر تختش هل داد. اگر همین طور پیش می رفت، می توانست تا ماه اکتبر از رفتن به غذاخوری خودداری کند.
درحالی که یک بسته جو-خرنوب می جوید لپ تاپش را باز کرد و وارد اکانت فن فیکس خود شد. نظرات جدید زیادی به صفحه اش ارسال شده بود که همه پر از شکلک های نگرانی بودند؛ زیرا کت دیروز فصل جدیدی از داستان ادامه بده(۲۴) را پست نکرده بود.
کت شروع به تایپ کردن کرد.

سلام دوستان، به خاطر دیروز متاسفم. اولین روز کالج، مسائل خانوادگی و... امروز هم شاید نتوانم؛ اما قول می دهم روز سه شنبه دوباره با لباس سیاهم(۲۵) برگردم و برای یک کار خیلی شریرانه برنامه ریزی کرده ام. تا بعد، مجیکت(۲۶).
***
وقتی کت به کلاس قدم گذاشت، احساس کرد که مانند فیلم های مخصوص تازه بالغ ها، تظاهر می کند که دانشجوست. صحنه پردازی بی نقصی بود- چمن های سبز کوتاه شده، ساختمان های آجری، دانشجوها با کوله پشتی هایشان که همه جا پراکنده شده بودند. کت با ناراحتی کیفش را روی پشتش جابه جا کرد. منو ببین - نمونه ی یک عکس حرفه ای از یک دانشجوی کالج.
ده دقیقه زودتر به کلاس تاریخ آمریکا رسیده بود ولی بااین حال آن قدرها هم زود نبود تا بتواند جایی در انتهای کلاس پیدا کند. همه ی چهره های کلاس ناشی و عصبی به نظر می آمدند مثل اینکه وقت خیلی زیادی را صرف تصمیم گیری برای انتخاب لباس شان کرده بودند.
(دیشب وقتی کت داشت لباس هایش را آماده می کرد با خود فکر کرد، همون طور که می خوای ادامه بدی شروع کن. شلوار جین، تی شرت سیمون و ژاکت سبز.)
پسری که در صندلی کناری اش نشسته بود در گوش هایش هدفون گذاشته بود و در دنیای خودش غرق بود و سرش را تکان می داد. در صندلی دیگر کنار کت دختری نشسته بود که مدام موهایش را از این شانه به آن شانه می ریخت.
کت چشم هایش را بست. می توانست صدای جیرجیر میزها را بشنود. بوی دئودورانت آن ها را احساس می کرد. همین که می دانست آن ها آنجا هستند او را در تنگنا قرار می داد و منزوی می کرد.
اگر کت غرور کمتری داشت می توانست این درس را با خواهرش بردارد- هردوی آن ها به واحد درسی تاریخ نیاز داشتند. شاید اگر هنوز نقاط مشترکی باهم داشتند، کلاس هایش را با خواهرش برمی داشت. آن ها به رشته تحصیلی مشترکی علاقه نداشتند. رن می خواست بازاریابی بخواند- و احتمالاً مانند پدرشان شغلی درزمینه ی تبلیغات پیدا کند.
کت نمی توانست هیچ شغل یا حرفه ای را تصور کند. او رشته ی زبان انگلیسی را انتخاب کرد به امید آنکه بتواند چهار سال بعد را به خواندن و نوشتن بگذراند؛ و شاید چهار سال بعد از آن را.
به هرحال کت قبلاً امتحان انشانویسی سال اول را گذرانده بود و وقتی مشاورش را در فصل بهار ملاقات کرد توانست او را متقاعد کند که می تواند داستان نویسی مقدماتی که واحد درسی سال دوم بود را نیز بگذراند. این تنها کلاسی بود - شاید تنها موضوع مربوط به کالج بود که کت مشتاقش بود و انتظار آن را می کشید.
استادی که این واحد را تدریس می کرد یک رمان نویس واقعی بود. کت هر سه کتابش (درباره ی رکود و ویرانی در نواحی روستایی آمریکا) را در طول تابستان خوانده بود.
وقتی رن متوجه شده بود پرسیده بود: «چرا اینو می خونی؟»
- چی رو؟
- چیزی که روی جلدش نه اژدها داره نه جن وپری.
- دارم تغییر موضوع می دم.
رن درحالی که گوش های روی پوستر فیلم بالای تخت کت را می پوشاند، گفت: «هیس، باز حرفاتو می شنوه.»
کت برخلاف میلش لبخند زد و گفت: «تو رابطه ی ما، باز احساس امنیت می کنه.»
الان که به رن فکر می کرد دستش را به طرف تلفنش برد.
احتمالاً رن دیشب بیرون رفته بود.
مثل این بود که در تمام محوطه مهمانی برپا بود. کت احساس می کرد در اتاق خالی خود تحت محاصره قرار گرفته بود. صدای فریاد. خنده. موسیقی. از هر طرف این صداها به گوشش می رسید. رن نمی توانست در برابر این صداها مقاومت کند.
کت گوشی تلفنش را از داخل کوله پشتی اش درآورد.
پیام فرستاد: «بیداری؟»
چند ثانیه بعد تلفنش زنگ خورد. «منم می خواستم همینو بپرسم.»
کت نوشت: «دیشب اون قدر خسته بودم که نتونستم پیام بدم. ساعت ده خوابیدم.»
زنگ تلفن. «به این زودی از طرفدارات غافل شدی...»
کت لبخند زد. «تو همیشه به طرفدارام حسودی ات می شه...»

- روز خوبی داشته باشی.
- آره... توهم همین طور.

مرد سرخپوست میانسالی که کُت فاستونی برازنده ای پوشیده بود وارد سالن سخنرانی شد. کت گوشی اش را پایین آورد و آن را داخل کیفش انداخت.
***
وقتی به خوابگاه برگشت به شدت گرسنه بود. با این سرعت، بسته های پروتئینش یک هفته هم دوام نمی آورد...
پسری بیرون اتاقش نشسته بود. همان بود. دوست ریگان؟ دوست سیگاری ریگان؟
پسر با لبخند گفت: «کتر!» و به محض دیدنش سعی کرد از جایش بلند شود- واکنشی که بیش ازحد معمول بود.
بازوها و پاهایش نسبت به بدنش خیلی دراز بودند.
کت گفت: «اسمم کته.»
پسر دستی به موهایش کشید. انگار می دانست که نامرتب هستند. «مطمئنی؟ چون من واقعاً از اسم کتر خوشم می آد.»
کت با بی تفاوتی گفت: «مطمئنم. وقت زیادی برای فکر کردن درباره اش داشتم.»
پسر همان جا ایستاد، منتظر شد تا کت در را باز کند.
کت پرسید: «ریگان اینجاست؟»
پسر لبخند زد: «اگه ریگان اینجا بود من الان داخل بودم.»
کت کلید را چرخاند اما در را باز نکرد. انتظار این را نداشت. امروز به اندازه ی کافی ماجرا داشت. الان فقط می خواست روی تخت عجیبش که صدای جیرجیر می داد بخزد و سه تا از بسته های پروتئینش را ببلعد.
کت سرتاپایش را به دقت برانداز کرد. «کی می رسه اینجا؟»
پسر شانه بالا انداخت.
شکم کت منقبض شد. به طور نامفهومی گفت: «خب من نمی تونم بذارم بیای تو.»
- چرا؟

نظرات کاربران درباره کتاب فن‌گرل

گمان می‌کنم اگر طرفدار فن‌فیکشن باشید، بیشتر از کتاب لذت خواهید برد. و این که اگر مجموعه کتاب‌های هری پاتر را خوانده‌باشید یا سریال magicians را دیده‌باشید، بخش‌هایی از کتاب خیلی خیلی به نظرتان آشنا می‌آید!
در 4 ماه پیش توسط مهدی