فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری

کتاب زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری

نسخه الکترونیک کتاب زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری

کتاب «زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری» پرفروش‌ترین رمان سال گذشته فرانسه است و تا به‌حال سه میلیون نسخه از آن در دنیا فروخته شده است. این موفقیت برای کتابی که اولین رمان نویسنده‌اش است کم پیش می‌آید. رافائل ژیئوردانو، نویسنده، نقاش و مربی خلاقیت است و همچنین در حوزه روان‌شناسی فعالیت می‌کند. «زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری» داستانی گیرا از زندگی کامییِ سی‌وهشت ساله است که با اینکه خوشبخت به نظر می‌رسد اما احساس می‌کند خوشبختی از او گریخته است. او دنبال یافتن راهی تازه برای رسیدن به خوشبختی است. «می‌دانید، روزمرگی در نگاه اول، بیماری بی‌خطری به نظر می‌رسد، ولی ممکن است آسیب‌های بزرگی به افراد وارد کند: باعث شیوع مصیبت‌زندگی، سونامی ابهام روحی، بادهای مالیخولیایی فاجعه‌آمیز می‌شود. خیلی زود لبخند در معرض انقراض قرار می‌گیرد! نخندید، این حقیقت دارد! در ضمن، همه این‌ها هنوز بدون در نظر گرفتن اثر پروانه‌ای است. این پدیده هرچه بیشتر گسترش یابد، به افراد بیشتری آسیب می‌زند... روزمرگی‌ای که خوب مهار نشده باشد می‌تواند سطح اخلاق کشور را به طور محسوسی کاهش دهد.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

قطره های درشت و درشت تر باران با افتادن روی شیشه جلوی خودرو متلاشی می شدند. برف پاک کن ها غژغژ می کردند و من هم، درحالی که دست های منقبض شده ام روی فرمان بود، به همان اندازه در درون غژغژ می کردم... ناگهان باران سیل آسا چنان به خودرو برخورد کرد که به طور غیرارادی پایم را بلند کردم. همین را کم داشتم که تصادف هم بکنم! آیا همه عوامل طبیعی بر ضد من باهم متحد شده بودند؟ تق تق، حضرت نوح! این طوفان دیگر چه بود؟
برای دوری از ترافیک جمعه شب، تصمیم گرفته بودم در خیابان های فرعی رانندگی کنم. با خودم می گفتم، هرچه که باشد، از تحمل محورهای پرترافیک و عذاب عبور و مرور کند و سنگین که بهتر است! چشم هایم بیهوده تلاش می کردند تابلوها را بخوانند. این در حالی بود که گروه خدایان با پراکنده کردن حداکثر بخار بر روی شیشه های خودروام حسابی سرگرم خوش گذرانی بودند؛ آن هم فقط برای آشفته تر کردن حال من. اما انگار همه این ها برای عذاب من کافی نبود، چون جی پی اس تلفن همراهم نیز درست وسط درختان درهم تنیده بیشه، ناگهان تصمیم گرفت که دیگر من و او باهم هم مسیر نباشیم. طلاقی فنّاورانه با اثری فوری: من مستقیم می رفتم و او دایره وار می چرخید!
باید گفت جایی که من از آن می آمدم، جی پی اس کار نمی کرد. یا دست کم درست کار نمی کرد. جایی که از آن می آمدم، منطقه فراموش شده نقشه ها است، یا مکانی که در اینجا به معنای ناکجاآباد است. بااین حال، این مجموعه کوچک شرکت ها، این در کنار هم قرار گرفتن نامحتمل سارل(۱) (شرکت های به ندرت سودآور) احتمالاً برای رئیسم ظرفیت تجاری خوبی به نظر می رسید که آمدن من تا اینجا را توجیه می کرد. شاید هم او دلیلی نه چندان عقلانی برای خودش داشت. این احساس ناخوشایند را داشتم که از وقتی با کار نیمه وقتم موافقت کرده بود، می خواست با دادن ماموریت هایی به من که دیگران چندان تمایلی به انجام شان نداشتند، من را به جبران لطفش وادار کند؛ چیزی که توضیح می داد چرا در این زمان در قفسی چرخدار در حال رانندگی در حومه های بزرگ پاریس و مشغول وررفتن با این دستگاه کوچک بودم.

برو کامیی ْ... این قدر فکرت را درگیر نکن و حواست را جمع جاده کن!

ناگهان صدای ترکیدن چیزی بلند شد... صدایی وحشتناک که ضربان قلبم را به صدوبیست ضربه در دقیقه رساند و باعث شد به گونه ای مهارناپذیر از مسیر منحرف شوم. سرم به شدت با شیشه جلوی خودرو برخورد کرد و به طرز عجیبی فهمیدم که نه؛ داستان زندگی ای که در دو ثانیه جلو چشم آدم رژه می رود افسانه نیست. پس از چند لحظه گیجی، حواسم سر جایش آمد و به پیشانی ام دست زدم... چیز وحشتناکی نبود؛ فقط ورمی گنده. خودم را وارسی سریعی کردم... نه، جای دیگری از بدنم درد نمی کرد. خوشبختانه، بیشتر ترس بود تا جراحت!
تا جایی که می توانستم، خودم را با بارانی ام پوشاندم و از خودرو پیاده شدم تا ببینم چقدر خسارت دیده ام: یک لاستیک پنچر شده و یک گلگیر قُر شده. با عبور از نخستین وحشت بزرگ، ترس جای خود را به عصبانیت داد. لعنتی! چطور می شود در یک روز این همه مشکل با هم یکجا جمع شوند؟ جوری خودم را بر روی گوشی ام انداختم که انگار حلقه نجات غریق است. بدون شک، آنتن نمی داد! خیلی هم غافلگیر نشدم، انگار تسلیم بدبیاری ام شده بودم.
دقایق به کندی پیش می رفتند. هیچ چیز، هیچ کس. تنها و سرگردان در این بیشه خالی از سکنه مانده بودم. اضطرابم بالا رفت و گلویم بیشتر خشک شد.

به جای ترسیدن، حرکت کن! در همین گوشه کنار ها حتماً خانه ای چیزی پیدا می شود...

درحالی که جلیقه برازنده امنیتی را پوشیده بودم، با قیافه ای مضحک اتاقک امن خودروام را ترک کردم تا قاطعانه با عوامل طبیعی روبه رو شوم. چاره ای نداشتم، باید وضعیت ناگوار را می پذیرفتم. اگر بخواهم روراست باشم، باید بگویم با توجه به وضعیتی که داشتم، میزان جذابیتم خیلی هم برایم مهم نبود...
پس از چند دقیقه که برایم به اندازه یک عمر گذشت، به نرده های فلزی ملکی خصوصی رسیدم. دکمه آیفون تصویری در را طوری فشار دادم که انگار دارم شماره فوریت های پزشکی را می گیرم. مردی با صدایی گنگ، از آن صداهایی که از پشت در ها به گوشمان می خورد و مخصوص حرف زدن با مزاحم هاست، پاسخ داد: «بله؟ بفرمایید؟»
انگشت هایم را به نشانه دعا داخل هم کردم: خدا کند ساکنان این حوالی مردم نواز و یک ذره هم که شده، دلسوز باشند.
«شب به خیر آقا... ببخشید مزاحمتان شدم. راستش، من توی بیشه پشت خانه شما تصادف کردم... لاستیک ماشینم پنچر شده و تلفن موبایلم هم آنتن نمی دهد... نتوانستم درخواست کمک کنم...»
صدای زنگ دار درِ در حال باز شدن از جا پراندم. نمی دانم نگاه فلاکت بارم بود یا چهره درمانده ام که این حاشیه نشین را متقاعد کرده بود سرپناهی به من بدهد؟ حالا خیلی هم مهم نبود. بدون آنکه حرفی بزنم، وارد خانه شدم. ساختمانی با معماری قدیمی و بسیار زیبا بود که دورتادور آن را باغی با طراحی دقیق و شکیل فراگرفته بود ـــ تکه ای طلای واقعی در گل ولایی زرخیز.

۲

پلکان روشن، سپس در ورودی که در انتهای راهرو قرار داشت باز شد. هیبتی مردانه و خوش قدوقامت در زیر چتری بزرگ به سمتم آمد. وقتی نزدیکم شد، متوجه چهره کشیده و موزونش که خطوط نسبتاً مشخصی نیز داشت شدم. از آن صورت هایی که چین وچروک به آن می آمد. یک شان کانری فرانسوی. متوجه وجود دو چال ویرگول مانند در اطراف دهانش شدم که درست در دو گوشه شاد لب هایش قرار داشت، چیزی که در نحو صورتش، در نخستین نگاه، حالتی دوست داشتنی به او می داد. حالتی که آدم را دعوت به گفت وگو می کرد. حدود شصت سالی سن داشت. مانند کسی که به خانه «بهشت» بازی لی لی رسیده باشد، با پاهایی در کنار هم و آرام حرکت می کرد. چشم های خاکستری کم رنگش از درخششی شیطنت آمیز برق می زدند، درست مانند دو تیله که پسربچه ای به تازگی آن ها را برق انداخته باشد. موهای زیبای جوگندمی اش که به گونه ای عجیب به سنش می خورد، عقب گرد کوچکی به جلو داشتند و مانند آکولادی باریک بر روی پیشانی اش خوابیده بودند. ریش بسیار کوتاهش که به اندازه باغ های دور و برش مرتب بود، گیومه را برای سبکی دقیق و آراسته که در تمام شخصیتش گسترش می یافت، باز می کرد.
مرا دعوت کرد تا داخل خانه دنبالش بروم. سه نقطه تعلیق بر امتحان سکوتم.
«بفرمایید تو! تا مغز استخوان خیس شدید!»
«ممم... ممنون! واقعاً لطف کردید. بازهم متاسفم که مزاحمتان شدم.»
«متاسف نباشید. مسئله ای نیست. بفرمایید بنشینید. می روم برای تان حوله می آورم تا خودتان را کمی خشک کنید.»
در این لحظه، زنی خوش چهره که حدس می زدم همسرش باشد، به ما نزدیک شد. ملاحت صورت زیبایش با اخمی که به دلیل ورود من به خانه اش به ابروهایش داده بود، مخدوش شد.
«عزیزم، اوضاع مرتب است؟»
«آره، آره. همه چیز خوب است. این خانم تصادف کرده و نتوانسته در جنگل با کسی تماس بگیرد. فقط می خواهد تلفن بزند و کمی حالش سر جایش بیاید.»
«اوه بله، حتماً...»
وقتی دید که دارم از سرما یخ می زنم، با لحنی دوستانه فنجانی چای پیشنهاد داد که بدون هیچ تعارفی پذیرفتم.
درحالی که به سمت آشپزخانه می رفت، شوهرش با حوله ای در دست از پله ها پایین می آمد.
«ممنونم آقا، خیلی لطف کردید.»
«کلود. اسمم کلود است.»
«بله، من هم کامیی هستم.»
«بفرمایید کامیی. تلفن هم آنجاست، اگر خواستید.»
«متشکرم. زیاد طولش نمی دهم.»
«راحت باشید، عجله نکنید.»
به سمت تلفن که روی میزی از چوب ظریفی قرار داشت و بالای آن یک اثر هنری معاصر جا خوش کرده بود، رفتم. کاملاً مشخص بود که مردمانی خوش سلیقه و سطح بالا هستند. بخت یارم بود که به خانه این ها وارد شدم (و نه به دخمه یکی از آن غول های شکموی کدبانوهای وامانده(۲) و فلاکت زده)! گوشی را برداشتم و شماره خدمات بیمه گرم را گرفتم. چون نمی توانستم محل دقیق خودرو ام را مشخص کنم، با موافقت میزبانانم، پیشنهاد دادم تا خودروی امدادی دم در خانه آنان بیاید. گفتند تا یک ساعت دیگر می رسند. نفس راحتی کشیدم: اوضاع به روال عادی برمی گشت.
سپس به خانه ام تلفن زدم. کلود، از روی ملاحظه، خواست خودش را سرگرم کاری کند، برای همین رفت تا آتشی را که در آتشدان آن سوی اتاق ترق وتروق می کرد، به هم بزند. پس از هشت بوق ممتد، شوهرم گوشی را برداشت. از صدایش حدس زدم که حتماً جلو تلویزیون مشغول چرت زدن بوده است. با وجود همه چیز، نه غافلگیر به نظر می رسید و نه نگران. عادت داشت که بعضی شب ها دیر به خانه برگردم. گرفتاری هایم را برایش توضیح دادم. جملات نصفه نیمه ام و تلق وتلوق زبانم را که از روی عصبانیت بود، کامل کرد و در آخر چند سوال تخصصی پرسید. چقدر طول می کشد تا بیایند و مشکلت را حل کنند؟ چقدر خرج برمی دارد؟ اعصابم به هم ریخته بود و رفتار او نیز باعث شد تا توی گوشی داد بزنم! درحالی که به او می گفتم که خودم از پس مشکلم برمی آیم و برای خواب منتظرم نماند، با عصبانیتِ تمام گوشی را گذاشتم.
دست هایم می لرزیدند و احساس می کردم چشم هایم پر از اشک شده اند. متوجه آمدن کلود به سمت خودم نشدم تا آنکه دستش را بر روی شانه ام گذاشت و تکانم داد. با صدایی محبت آمیز، صدایی که چند لحظه پیش انتظار داشتم از شوهرم بشنوم، گفت: «خوبید؟ حالتان خوب است؟»
برای آنکه هم سطح صورتم شود، دوزانو نشست و تکرار کرد: «خوبید؟ حالتان خوب است؟»
در آنجا بود که چیزی در نگاهش دگرگونم کرد: لب هایم شروع به لرزیدن کردند و دیگر نتوانستم جلو اشک هایی را که از چند دقیقه پیش زیر پلک هایم جمع شده بودند، بگیرم... درحالی که ریمل بر روی صورتم ریخته بود، گذاشتم تا سرخوردگی های تلنبار شده این چند ساعت اخیر، این چند هفته اخیر، این چند ماه اخیر و حتی... از چشم هایم سرازیر شوند.

۳

در ابتدا چیزی نگفت. فقط، درحالی که دست گرمش را به نشانه همدلی بر روی شانه ام گذاشته بود، همان طور بی حرکت،روبه رویم ماند.
وقتی اشک هایم خشک شدند، همسرش که در این میان فنجان چای داغی را جلویم گذاشته بود، برایم چند تا دستمال آورد، سپس چون احساس کرده بود که ممکن است حضورش اعتراف سودمندی را نیمه تمام بگذارد، در طبقه ناپدید شد.
«ببخشید! خنده دار است! نمی دانم یکهو چه ام شد... در آن لحظه خیلی عصبانی بودم و تازه، این روز وحشتناک هم به راستی کلافه ام کرده بود!»
کلود که رفته و روی مبل روبه رویم نشسته بود، با دقت به من گوش می داد. چیزی در چهره اش باعث شد تا درد دل کنم. نگاهش را غرق در نگاهم کرد. نه از آن نگاه های کاوشگر و مزاحم. نگاهی محبت آمیز، بزرگ مانند آغوشی باز.
چشم هایم به چشم هایش دوخته شده بودند، احساس می کردم که نمی توانم به او کلک بزنم، که می توانم بدون هیچ نقابی حرف دلم را بزنم. چفت وبست های درونی ام، یکی پس از دیگری، از هم باز می شدند. چه بد. یا چه خوب؟
خطوط بزرگ سردرگمی و ابهام روحم را به او اعتراف کردم و توضیح دادم که چگونه ناکامی های کوچکِ بر روی هم تلنبار شده، لذت زندگی ام را تباه کرده اند، درحالی که برای کامیابی و خوشبختی همه چیز داشتم...
«ببینید، این نیست که بدبخت باشم، ولی خب، احساس خوشبختی هم نمی کنم... این احساس که خوشبختی از بین انگشتانم فرار کرده واقعاً وحشتناک است! بااین حال، اصلاً دلم نمی خواهد بروم پیش دکتر. فقط می تواند بگوید که افسردگی گرفته ام و به زور دارو توی حلقم بریزد. ولی نه، فقط یک پریشانی و سردرگمی ساده است... چیز حادی نیست، اما بااین حال... نمی دانم اصلاً این چیزها معنایی دارد یا نه!»
حرف هایم آن قدر او را تحت تاثیر قرارداد که با خودم گفتم نکند گفته هایم به مسئله ای شخصی برمی گردند. با آنکه کمتر از یک ساعت بود که همدیگر را می شناختیم، همدلی عجیبی میانمان ایجادشده بود. منی که تا چند لحظه پیش با او احساس غریبگی می کردم، با اعترافی که کرده بودم، چندین مرحله از صمیمیت فوری را پشت سر می گذاشتم و حلقه اتصال زودهنگامی میان داستان هایمان برقرار می کردم.
چیزهایی که از خودم برای او فاش کرده بودم، آشکارا چنان او را تحت تاثیر قرار داده بود که ترغیب شد تا دلگرمی ام بدهد.
«به قول آبه پییر، «ما انسان ها به همان اندازه که به حداقل های زندگی نیاز داریم، به دلایلی هم برای زندگی کردن نیازمندیم.» پس نباید گفت که این مسئله اهمیتی ندارد. اتفاقاً برعکس، خیلی هم مهم است! بیماری های روحی را نباید سرسری گرفت. با گوش دادن به حرف های شما، گمان می کنم فهمیدم از چه چیزی رنج می برید...»
من، درحالی که فین فین می کردم، پرسیدم: «اوه، بله، واقعاً؟»
«بله.»
قبل از آنکه حرفش را ادامه بدهد، لحظه ای درنگ کرد. انگار می کوشید بفهمد که آیا من آمادگی پذیرش کشف و شهودش را دارم یا نه... و احتمالاً پاسخ مثبت بود، چون با لحنی آرام گفت: «شما احتمالاً از نوعی روزمرگی مبهم رنج می برید.»
«از چی؟»
«روزمرگی مبهم. نوعی بیماری روحی است که بیشتر مردم دنیا، بخصوص غربی ها را، درگیر می کند. نشانه هایش هم تقریباً در افراد مختلف شبیه به هم است: کاهش انگیزه، اندوه مزمن، کندی حواس، دشواری در شاد بودن با وجود رفاه مادی، ناامیدی، تنبلی...»
«ولی شما این چیز ها را از کجا می دانید؟»
«من روزمره شناسم.»
«روزمره چی؟»
باورنکردنی بود!
به نظر می رسید که به این نوع واکنش ها عادت دارد، چون از خویشتنداری و بی اعتنایی مثبتش دست نکشید.
سپس، روزمره شناسی را در چند جمله توضیح داد و گفت که رشته جدیدی است که در فرانسه هنوز ناشناخته مانده، ولی در بقیه دنیا کاملاً گسترش یافته است. توضیح داد که پژوهشگران و دانشمندان چگونه متوجه شده بودند که مردم دنیا روزبه روز بیشتر به این سندرم مبتلا می شوند؛ و چگونه بعضی افراد بدون اینکه دچار افسردگی باشند، نوعی خلا و ابهام واقعی روحی را احساس می کنند و به نوعی احساس ناخوشایند دچارند که در آن، برای خوشبخت شدن همه چیز در اختیاردارند، ولی کلید استفاده از آن را پیدا نمی کنند.
با چشمانی از حدقه درآمده به او گوش می دادم و حرف هایش را که شرح حال دقیق من بود، سر می کشیدم. همین توجهم به او باعث شد تا سخنانش را ادامه دهد:
«می دانید، روزمرگی، در نگاه اول، بیماری بی خطری به نظر می رسد، ولی ممکن است آسیب های بزرگی به افراد وارد کند: باعث شیوع مصیبت زدگی، سونامی ابهام روحی، بادهای مالیخولیایی فاجعه آمیز می شود. خیلی زود، لبخند در معرض انقراض قرار می گیرد! نخندید، این حقیقت دارد! در ضمن، همه این ها هنوز بدون در نظر گرفتن اثر پروانه ای است. این پدیده، هرچه بیشتر گسترش یابد، به افراد بیشتری آسیب می زند...روزمرگی ای که خوب مهار نشده باشد می تواند سطح اخلاق کشور را به طور محسوسی کاهش دهد.»
فراتر از لحن پرطمطراقی که داشت، احساس می کردم نگران است که مبادا غلو کند و دوباره به خنده ام بیندازد.
«یک کم اغراق نمی کنید؟»
«به هیچ وجه! نمی توانید تعداد بی سوادان خوشبختی را تصور کنید! بی سوادی احساسی که دیگر جای خود دارد! بلایی واقعی است... فکر نمی کنید که هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم به خاطر نداشتن شجاعت نتواند زندگی اش را طبق تصویر رویاهایش، آن طور که دوست دارد، شکل بدهد؟ یا به دلیل وفادار نبودن به ارزش های عمیقش، به کودکی اش و به رویاهایش مجبور شود از زندگی کردن چشم بپوشد؟»
«م م م م م... مسلماً همین طور است...»
«متاسفانه، رشد مهارت های شاد زیستن چیزی نیست که آن را در مدرسه به ما یاد بدهند. بااین حال، راهکارهایی وجود دارد. ما می توانیم پول زیادی داشته و خیلی بدبخت باشیم، یا برعکس، پول کمی داشته باشیم و مانند انسان بتوانیم بهترین استفاده را از آن بکنیم... ظرفیت خوشبختی تغییر می کند و روزبه روز بزرگ تر و بزرگ تر می شود. فقط کافی است در روش ارزشی آن بازنگری مختصری داشته باشیم و نگاهمان را به زندگی و به حوادث تغییر دهیم.»
بلند شد، رفت و از روی میزی بزرگ ظرفی پر از شیرینی آورد. سپس برگشت و به من تعارف کرد تا با چایم بخورم. درحالی که گفت وگویمان را که به نظر می رسید زیاد به آن علاقه مند شده است، از سر می گرفت، بازی بازی چند تا شیرینی هم برداشت و خورد. همین طور که داشتم به حرف هایش در مورد اهمیت بازگشت به خویشتن، خود را بهتر دوست داشتن برای توانایی در پیدا کردن مسیر زندگی و خوشبختی و ساطع کردن پرتوهای این خوشبختی در اطرافمان گوش می دادم، از خودم می پرسیدم او چه اتفاقاتی را در زندگی پشت سر گذاشته که تا این حد به این موضوع علاقه پیداکرده است.
همه وجودش از تلاش برای اینکه عقیده اش را با من در میان بگذارد به هیجان آمده بود. ناگهان مکثی کرد و با نگاه مهربانش به دقت وراندازم کرد. به نظر می رسید به همان سادگی که یک نابینا خط بریل را می خواند، او هم دارد در من چیز هایی می خواند. درحالی که با انگشت بر روی سرش می زد، گفت: «می دانید کامیی، اغلب اتفاق هایی که در زندگی برای شما پیش می آید، بستگی به چیزی دارد که اینجا می گذرد. در سرتان. قدرت ذهن هر روز ما را شگفت زده تر می کند. شما نمی دانید که فکرتان تا چه اندازه در حقیقت وجودی تان تاثیر می گذارد... تا حدی شبیه همان چیزی است که افلاطون در تمثیل غار تشریح می کند: افرادی که در غاری در کنار هم قرارگرفته بودند، تصور اشتباهی از حقیقت بیرونی داشتند، زیرا از این حقیقت چیزی به جز سایه هایی کج ومعوج که شعله آتش پشت سرشان به دیوار می انداخت، نمی دیدند.»
در سکوت، از خنده دار بودن موقعیت لذت می بردم. راستش، باید بگویم که انتظار نداشتم کسی در سالنی گرم و دوستانه، آن هم یک ساعت پس از تصادفی در جاده برای من فلسفه بافی کند.
«شما تمثیل افلاطون را با کارکرد ذهن مقایسه می کنید؟ وای!»
از واکنشم خنده اش گرفت.
بله، البته! به نظرم در تمثیل افلاطون و افکاری که میان حقیقت و خودمان صافی می گذارند و آن را به نفع عقاید و، بویژه قضاوت های شخصی، تغییر می دهند، شباهت هایی وجود دارد... خب ، چه کسی همه این کارها را می کند؟ ذهنتان! فقط ذهنتان! من اسم آن را «کارخانه افکار» می گذارم. کارخانه ای واقعی! خبر خوب این است که شما توانایی تغییر دادن افکارتان را دارید. خود را تسلیم افکار مثبت و منفی کردن در حیطه اراده و خواست شماست... شما می توانید طوری روی ذهنتان کارکنید که دست از گول زدنتان بردارد: فقط کافی است کمی پشتکار، تلاش و روش داشته باشید...»
مات و مبهوت خشکم زده بود. مانده بودم او را دیوانه فرض کنم یا بابت سخنرانی باورنکردنی اش تشویقش کنم. هیچ یک از این کارها را نکردم و فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
به احتمال زیاد، حس کرد که ظرف اطلاعاتی من دیگر پرشده است.
«ببخشید، حتماً با فرضیه هایم کلافه تان کردم؟»
«نه، اصلاً! به نظرم خیلی هم جالب اند. فقط یک کم خسته ام، زیاد توجه نکنید.»
«کاملاً عادی است. یک بار دیگر می گویم، اگر خواستید، خوشحال می شوم دوباره درباره این روش برای تان بگویم... این روش برای کمک به افراد در پیدا کردن معنای زندگی و رسیدن به نقشه زندگی ای شاد، امتحان خودش را پس داده.»
بلند شد و به سمت میزتحریری کوچک و زیبا از چوب گیلاس رفت. کارتی از کشو بیرون آورد و آن را به من داد. با لبخند ملایمی گفت: «سر فرصت حتماً سری به من بزنید.»

کلود دوپونتل
روزمره شناس
پاریس، خیابان بوئسی، پلاک ۱۵
تلفن: ۱۸ ۵۰ ۴۷ ۷۸ ۰۶

کارت را گرفتم، بدون آنکه بدانم چه نظری در موردش دارم. از روی ادب گفتم که حتماً دراین باره فکر می کنم. اصراری نکرد و در ظاهر چندان هم درگیر جوابم نبود. منی که کارشناس فروش بودم، اصلاً درک نمی کردم: مگر نه اینکه یک شخص، به هر قیمتی که شده، نمی گذارد مشتری جدیدش از دستش دربرود؟ خشونت پایین تجاری اش نشان از اعتمادبه نفسی کمیاب داشت. به نظرم اگر من این فرصت را رد می کردم، تنها کسی که ضرر می کرد، خودم بودم.
ولی در آن لحظه هنوز زیر یوغ احساسات حوادث شب، آن تصادف ابلهانه و آن طوفان ابلهانه قرار داشتم که درست مانند آغاز فیلمی بد و ترسناک بود... و حالا هم که یک روزمره شناس! حتماً خیالاتی شده بودم... بدون شک تا پنج دقیقه دیگر، دوربین ها بیرون می آمدند و یکی فریاد می زد: «غافلگیرتان کردم، غافل گیر!»
زنگ در به صدا درآمد. دم در نه خبری از دوربین بود و نه از خبرنگار، فقط خودرو امدادی رسیده بود. کلود دوستانه پرسید: «می خواهید همراهتان بیایم؟»
«نه. واقعاً، ممنون... خودم می روم. تا همین جا هم خیلی به من لطف کردید. نمی دانم چطور ازتان تشکر کنم...»
«خواهش می کنم. کمک کردن در چنین وقت هایی طبیعی است. خانه که رسیدید، حتماً به ما پیام بدهید.»
«حتماً. خداحافظ و بازهم متشکرم!»
با راننده خودرو امدادی جلو نشستم تا مسیر را تا محل تصادف نشانش بدهم. از شیشه، نگاه آخرم را به آن زوج انداختم و دیدم که همدیگر را در آغوش گرفته اند و از روی پله ها برای من دست تکان می دهند. چنین احساس عشق و همراهی ای از وجود آنان سرچشمه می گرفت.
با این تصویر خوشبختی آرامِ شناور در ذهنم، تکان تکان خوران، در این ماشین بزرگ که من را به واقعیت مشکلاتم بازمی گرداند، در تاریکی به پیش می رفتم.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری

نام کتاب جمله ای معروف از کنفسیوس هستش: شما صاحب دو زندگی هستید دومی زمانی آغاز میشود که در می یابید فقط یکی دارید
در 5 ماه پیش توسط سید مهدی خلیل نژاد
چقدر جای این کتاب توو زندگی هامون خالی بود، راهنمای قوی برای کسانی که خواهان تغییر سازنده و تحول درونی هستند.کتابی انگیزشی کاربردی مفید سازنده مثبت و در آخر القاء حس و بوی خوب زندگی
در 5 ماه پیش توسط شهرزاد نیکجو
من به شخصه این کتاب و مقایسه کردم با کتاب ملت عشق الیف شافاک شاید بعضی ها نظر منو بخونن بگن چه ربطی بهم دارن اما از نظر من هردو کتاب تقریبا خط داستانی اصلیشون یکیه فقط یه تفاوت هایی دارن مثلا در این کتاب شخص اول با یک روزمره شناس آشنا میشه و کمک میکنه دوباره زندگیشو سر و سامان بده و در ملت عشق شخص اول با یک نویسنده اشنا میشه اما هردو درباره خانواده ایه که زن اون خانواده به مشکل خورده و با همسرش و بچه هاش رابطه خوبی نداره و داره خسته میشه یه جورایی از زندگی تکراریش . ولی این کتاب بهتر از ملت عشق از نظر من چون پر از انرژی مثبت و راهکارهای خوب برای درست کردن دوباره یک زندگی چندساله و بیدار کردن عشق . اما ملت عشق با همه تعریف هایی که ازش شد فقط بخش تاریخیش که مربوط به رابطه شمس و مولانا بود جذاب بود و من به شخصه بیشتر سعی داشتم از بخش آیندش بگذرم تا به تاریخش برسم . من توصیه میکنم اگه دنبال یک کتابی میگردید که هم داستانی و رمان باشه هم روانشناسی باشه و کلی چیز یادبگیرید حتما اینو مطالعه کنید واقعا بعد خوندش کلی تغییر میکنید .
در 3 ماه پیش توسط sahar vosoghii
بهترین و مفیدترین کتابی که خواندم. تصمیم گرفتم چند نسخه از این کتاب را بخرم و به چند نفر از عزیزانم هدیه بدهم. البته خودم هم یکبار دیگر از اول خواهم خواند و در زندگیم بکار خواهم بست.. واقعا به یک روزمره شناس به شدت نیازمندم!
در 4 ماه پیش توسط پروین خواجه دهی
عالی بود
در 5 ماه پیش توسط azin
عالی و بسیار کاربردی...زندگی کامیی زندگی همه ما و رویاهایش رویاهای فراموش شده همه ماست...
در 5 ماه پیش توسط Kimiya
به نظرم این کتاب، یک کتاب روانشناسی هست که در طرح یک زندگی نوشته شده. یعنی به جای این که یک کتاب روانشناسی رو بخونی که بهت بگه از فردا ساعت ۵ صبح پاشو و فلان و فلان، این کتاب اومده ترفند های روانشناسانه رو به زیبایی در رابطه ی بین یک خانم با خانواده، همکار و با جهان اطراف به تصویر کشیده. خلاصه که من خیلی باهاش ارتباط برقرار کردم و واقعا زیبا بود.
در 4 ماه پیش توسط sajede .
کتاب مفید و آموزنده ای بود اما یک مقدار مصنوعی بود، این که به این راحتی تغییر در زندگی ایجاد بشه و آدم‌ تغییر کند آنطور که در داستان بود کمی غیر واقعی بود. در کل انتظار جذابیت بیشتری داشتم.
در 4 ماه پیش توسط star s
بسیار عالی بود و لذت بردم از خوندنش
در 5 ماه پیش توسط bita mirbabaee
عالی بود و به همه توصیه میکنم موقع خوندنش یادداشت برداری کنند
در 4 ماه پیش توسط dokhtarehabil