فیدیبو نماینده قانونی نشر نشانه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب احمد شاملو

کتاب احمد شاملو
چهره‌ی ديگر

نسخه الکترونیک کتاب احمد شاملو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب احمد شاملو

احمد شاملو در سال ۱۳۰۴ به دنیا آمد. تا سال ۱۳۲۰ و رفتن رضاشاه یعنی مدت ۱۶ سال اول عمرش را در دوران شروع تحولات اجتماعی از یک‌سو و اختناق رضاشاهی از دیگر سو گذراند. در انقلاب سال ۱۳۵۷ شاملو ۵۳ سال داشت به این ترتیب ۳۷ سال در زمان محمدرضاشاه زندگی کرد. شاملو در سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست. به عبارت دیگر ۲۲ سال نیز در دوران جمهوری اسلامی طی کرد. اگر سال ۱۳۵۷ را بُرِش بزنیم شاملو ۵۳ سال قبل از انقلاب و ۲۲ سال بعد از انقلاب زیست. شاملو در طول عمر خود بیش از ۴۰۰ شعر سرود که از این تعداد تقریباً ۳۰۰ شعر قبل از بهمن ۵۷ و بقیه بعد از آن تاریخ سروده شد. بررسی کمّی اشعار شاملو و تعداد صفحات اختصاص‌یافته نشان می‌دهد که تقریباً ۷۵ درصد اشعار احمد شاملو پیش از انقلاب و ۲۵ درصد بعد از آن سروده شده است. توجه به این که ۷۱ درصد عمر شاملو پیش از انقلاب و ۲۹ درصد بعد از آن سپری شده است و کسر ۱۸ سال اول که هنوز شاعری شروع نشده، نشان می‌دهد که در تمام طول عمر به‌طور پیوسته و با گام‌های تقریباً یکسان درگیر شعر بوده است. توجه داریم که بررسی‌های آماری کاستی‌ها و تقریب‌های خاص خود را دارد. بررسی محتوای اشعار پس از انقلاب، از منظر مبارزاتی یا شعرهای سیاسی - اجتماعی هنوز پیش از موقع است. بنابراین فقط به اشعار قبل از انقلاب می‌پردازیم. شعر شاملو کارنامه‌ی بزرگ مبارزه است. خودش این را نپذیرفت و به «شناسنامه‌ی کوچک مقاومت» تقلیل داد. او شاعر اعتراض است. شاعر خشم و خروش. و این همه بازتاب شرایط بیرونی است.

ادامه...
  • ناشر نشر نشانه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب احمد شاملو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است

و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد

پس به هیئت گنجی درآمدی
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است
***
نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را

سرود شاهان

شاملو برای هر دو شاه معاصرش شعر سروده:
رضا شاه پهلوی

تنها شعری که می توان آن را شعر رضاشاهی نامید سال ها بعد از سقوط این شاه سروده شد. شعر «قصیده برای انسان ماه بهمن» (قطعنامه) مرثیه ای برای «ارانی» است. تاریخ شعر سال ۱۳۲۹ است.
دکتر تقی ارانی در ۱۳ شهریور ۱۲۸۲ در تبریز به دنیا آمد. چهارساله بود که خانواده اش به تهران کوچید. در ۲۸ آذر ۱۳۰۷ در ۲۵ سالگی از رساله ی دکترای شیمی خود در دانشگاه فنی برلین دفاع کرد. پس از فراغت از تحصیل دوره ی شیمی تسلیحاتی را گذراند.
در سال ۱۳۰۷ به ایران بازگشت و به تحقیق و انتشار پرداخت. مجله ی دنیا را همراه با ایرج اسکندری و بزرگ علوی منتشر کرد که جزو خواندنی ترین مجلات بود. نوشته های علمی فراوان دارد. جزو نخستین کسانی است که علم و فلسفه ی علم را به زبان ساده و با توجه به مسایل اجتماعی برای فارسی زبانان نوشت. اولین کسی است که سعی کرد نسبیت اینشتین را به زبان فارسی به ایرانیان بشناساند و از این نظر پیش کسوت تمام نویسندگان حوزه ی علوم به زبان ساده به شمار می آید و رساله ای درباره ی حکیم عمر خیام نیشابوری نوشته است.
همراه گروه ۵۳ نفر اواخر ۱۳۱۵، اوج سلطنت رضاشاه دستگیر و پس از گذراندن مدت کوتاهی در زندان موقت شهربانی به زندان قصر منتقل شد. زیر وحشیانه ترین شکنجه های رضا شاه مقاومت کرد و کشته شد. دکتر ارانی در زمان شهادت ۳۶ سال داشت. بزرگ علوی در مرگ این شهید کبیر نوشته:

مرگ دکتر ارانی از آن مصیبت هایی است که کلیه ی کسانی که در زندان بوده و نام او را شنیده و یا یک بار او را در سلول های مرطوب کریدور ۳ و ۴ زندان موقت دیده بودند هرگز فراموش نخواهند کرد. روز چهاردهم بهمن ۱۳۱۸ نعش دکتر ارانی را به غسالخانه بردند. یکی از دوستان نزدیک دکتر ارانی، طبیبی که با او از بچگی در فرنگستان معاشر و رفیق بود، نعش او را معاینه کرد و علائم مسمومیت را در جسد او تشخیص داد. مادر پیر دکتر ارانی، زن دلیری که با خون دل وسایل تحصیل پسرش را فراهم کرده، روز چهاردهم بهمن ۱۳۱۸ لاشه ی پسر خود را نشناخت. بیچاره زبان گرفته بود که این پسر من نیست. این طور او را زجر داده و از شکل انداخته بودند. همین مادر چندین مرتبه دامن پزشک معالج دکتر ارانی را گرفته و از او خواسته بود که پسرش را نجات دهد و به او اجازه دهد دوا و غذا برای پسرش بفرستد. دکتر زندان در جواب گفته بود که این کار میسر نیست. برای آن که به من دستور داده اند که او را درمان نکنم.

تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد

چه کوهی ست!

تو نمی دانی نگاه بی مژه ی محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود

چه دریایی ست!

تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست!

تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی دانی ارانی کیست
.......
انسان انسان انسان انسان...انسان ها...
به مانند سیلابه که از سدّ
سرریز می کند در مصراع عظیم تاریخ اش
از دیوار هزاران قافیه:
قافیه ی دزدانه
قافیه ی در ظلمت
قافیه ی پنهانی
قافیه ی جنایت
قافیه ی زندان در برابر انسان
و قافیه ای که گذاشت آدولف رضاخان
.......
لقمه ی دهان جنازه ی هر بی چیز پادشاه
رضاخان

شرف یک پادشاه بی همه چیز است

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در روستا
با قبا و نان و خانه ی یک تاریخ
چنان کند که تو کرده ای

رضاخان

نام اش نیست انسان
***
محمدرضا شاه پهلوی
شعرهای محمدرضاشاهی فراوانند. در هر شعر گوشه ای از کار نشان داده شده. شعر اصلی که تماماً به انقلاب سفید «اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر خدایگان بزرگ ارتشتاران» تعلق دارد «با چشم ها» نام دارد. با آن که ساواک (سازمان امنیت و اطلاعات کشور) در اوج اقتدار بود، شاملو شعرش را در کتاب مرثیه های خاک منتشر کرد. در این شعر بلند انقلاب سفید را چنان نقاشی کرده که پشیزی ارزش برای شاه و انقلابش باقی نگذاشته است.
داستان به طور خلاصه از این قرار است که در بزرگ ترین کلاهبرداری سیاسی اقتصادی اجتماعی تاریخی، شاه شروع به پس دادن زمین های غصب شده توسط رضاشاه کرد اما یادش نرفت که باید پولش را از بانک بگیرد و زارعین باید اقساط طویل المدت خود را به بانک بپردازند. این عمل که به اصلاحات ارضی معروف شده بود، برخی از روشنفکران چپ را فریفت. شاملو در یادداشت هایش نوشته:

«شعری ست در مقابله با کسانی از حزب تراز نوین طبقه ی کارگر که پس از اعلام انقلاب سفید شاه به تایید آن برخاستند. یکی از مترجمان نام دارِ آن دار و دسته در دفتر کتاب هفته به من گفت: موارد اعلام شده بسیار مترقی ست، مگر ما که بیست سال تمام مبارزه کردیم چه می خواستیم؟»

من با دهان حیرت گفتم:
«ای یاوه
یاوه
یاوه
خلایق!

مستید و منگ؟
یا به تظاهر

تزویر می کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی
ور تائب اید و پاک و مسلمان
نماز را

از چاوشان نیامده بانگی!»

آخرین شعر برای آخرین شاه، بلافاصله قبل از انقلاب و در تاریخ ۲۶ دی ماه سال ۱۳۵۷ سروده شد. در این شعر شاه را جمع بندی کرده است. شعر در کتاب «ترانه های کوچک غربت» به چاپ رسید، خطاب به شاه است و به هیچ تفسیر و تشریحی نیاز ندارد. در مورد این شعر و خاطرات مربوط به آن در کتاب احمد شاملو - عکس فوری نوشته ام. بخشی از شعر:

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن

هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت شده نفرین ات می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای

آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می زند

چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز

باور نداشتی
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
بازمی آمدند

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
- داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند.

شاعر مبارزه

قبل از ۱۳۵۷

احمد شاملو در سال ۱۳۰۴ به دنیا آمد. تا سال ۱۳۲۰ و رفتن رضاشاه یعنی مدت ۱۶ سال اول عمرش را در دوران شروع تحولات اجتماعی از یک سو و اختناق رضاشاهی از دیگر سو گذراند. در انقلاب سال ۱۳۵۷ شاملو ۵۳ سال داشت به این ترتیب ۳۷ سال در زمان محمدرضاشاه زندگی کرد. شاملو در سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست. به عبارت دیگر ۲۲ سال نیز در دوران جمهوری اسلامی طی کرد. اگر سال ۱۳۵۷ را بُرِش بزنیم شاملو ۵۳ سال قبل از انقلاب و ۲۲ سال بعد از انقلاب زیست.
شاملو در طول عمر خود بیش از ۴۰۰ شعر سرود که از این تعداد تقریباً ۳۰۰ شعر قبل از بهمن ۵۷ و بقیه بعد از آن تاریخ سروده شد. بررسی کمّی اشعار شاملو و تعداد صفحات اختصاص یافته نشان می دهد که تقریباً ۷۵ درصد اشعار احمد شاملو پیش از انقلاب و ۲۵ درصد بعد از آن سروده شده است. توجه به این که ۷۱ درصد عمر شاملو پیش از انقلاب و ۲۹ درصد بعد از آن سپری شده است و کسر ۱۸ سال اول که هنوز شاعری شروع نشده، نشان می دهد که در تمام طول عمر به طور پیوسته و با گام های تقریباً یکسان درگیر شعر بوده است. توجه داریم که بررسی های آماری کاستی ها و تقریب های خاص خود را دارد.
بررسی محتوای اشعار پس از انقلاب، از منظر مبارزاتی یا شعرهای سیاسی - اجتماعی هنوز پیش از موقع است. بنابراین فقط به اشعار قبل از انقلاب می پردازیم.
شعر شاملو کارنامه ی بزرگ مبارزه است. خودش این را نپذیرفت و به «شناسنامه ی کوچک مقاومت» تقلیل داد. او شاعر اعتراض است. شاعر خشم و خروش. و این همه بازتاب شرایط بیرونی است.
شاملو نوشته:

اصلاً زندگی یعنی همین جنگیدن... همه چیز یک وسیله ی مبارزه است. زندگی یعنی مبارزه با محیط اطراف.»

او جنگ جوی تمام وقت است. یادآور پهلوانان اساطیری است. خارج از شادخواری و شادنوشی، تمام مدت سر جنگ دارد. چه با انتخاب اسلحه، چه با انتخاب واژگان، چه با انتخاب زبان حماسی. همیشه این حس را می دهد که گویی یکی از پهلوانان اسطوره ای، حماسه ای را تعریف می کند. چه هنگام نبرد، چه هنگام شکست و مراثی.
شعر شاملو لبریز اسلحه و واژگان نظامی، مشحون مرگ و خون و نشانه های کشتن، مملو از دار و اعدام و ارجاع به شکنجه و مبارزه است. اگر در شعر به طور مستقیم از کلماتی مثل دار و اعدام و شکنجه و مرگ و خون و دشنه و خنجر و گلوله استفاده نکرده باشد، غیر مستقیم به آن ها اشاره دارد. تقریباً هیچ شعر شاملو عاری از این «شکل» یا «محتوا» نیست. روح شعر شاملو در اغلب موارد معترض، مبارز، مقاوم، گریان و مرثیه خوان است. در شعرهای عاشقانه یا وصف طبیعت نیز به مبارزه گریز می زند. شعر شاملو خون چکان است. اگر قرار به آوردن همه ی نمونه ها باشد این فصل تبدیل به یک کتاب می شود. فقط چند نمونه:

اسلحه و واژگان نظامی

نام کتابش دشنه در دیس است. کتاب دیگرش آیدا درخت خنجر و خاطره نام دارد.
* چون دشنه ای / صدایم را بر بلور آسمان می کشم (۲۳)
* اگر خنجر امید دشمن کوتاه نبود (۲۳)
* کباب گلوله ها را داغاداغ / با دندان دنده هاشان بلعیدند (۲۳)
* دشنه (چندین بار) (تا شکوفه سرخ یک پیراهن - قطعنامه)
* مشت ها / تفنگ ها (تا شکوفه سرخ یک پیراهن - قطعنامه)
* گلوله (چندین بار) (قصیده برای انسانِ ماه بهمن - قطعنامه)
* خنجر به گلو (سرود مردی که خودش را کشته است - قطعنامه)
* خنجری باشیم (سرود مردی که خودش را کشته است - قطعنامه)
* از انفجار بمب پرتاب می شوی (سرود بزرگ - قطعنامه)
* خنجر این بد (رنج دیگر - هوای تازه)
* سلاح آبایی (از زخم قلب آبایی - هوای تازه)
* همدوشِ شن چویِ کره ای جنگ کرده ام (شعری که زندگی ست - هوای تازه)
* حربه ی خلق (شعری که زندگی ست - هوای تازه)
* از شمشیر (لعنت - هوای تازه)
* تیغ تیز (دیوارها - هوای تازه)
* در جنگ با فضا (دیوارها - هوای تازه)
* همچون دشنه ای زنگاربسته (هجرانی - ترانه های کوچک غربت)
* چار سوار از تنگ در اومد / چار تفنگ بر دوش شون (سمیرمی - دشنه در دیس)
* نه به زخم صد خنجر (میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد - ابراهیم در آتش)
* گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند (محاق - ابراهیم در آتش)
* شمشیر / از نیام / برآر (شبانه - ابراهیم در آتش)
* امیران / نمایش قدرت را / شمشیر بر گردن محکوم می زدند (و حسرتی ۴ - مرثیه های خاک)
* پولاد خنجر (و حسرتی ۱ - مرثیه های خاک)
* گلوله ای / که به انجام کار / شلیک می شود (شعر، رهایی ست - مرثیه های خاک)

مرگ و خون و نشانه های کشتن

* مانند مادری که به امرِ خان / بر نعش چاک چاک پسر خندد (مرغ دریا - آهن ها و احساس)
* آید یکی جراحتِ خونین مرا به چشم (برای خون و ماتیک)
* از صمغِ سرخِ خونِ سیاهان (برای خون و ماتیک)
* بستر شهری بی سرگذشت را / خونین کرد (۲۳)
* خون نظامی ها (سرود مردی که خودش را کشته است)
* آن چه جان / از من / همی ستاند / ای کاش دشنه ای باشد / یا خود / گلوله ای (اسباب - ققنوس در باران)
* از مرگ من سخن گفتم (آیدا درخت خنجر و خاطره)
* در مردگان خویش / نظر می بندیم (شبانه - ابراهیم در آتش)
* به هنگامی که بر جنازه ی خویش می گریستم (postumus پس از مرگ - ققنوس در باران)
* من جنازه ی خود را بر دوش داشتم (مجله ی کوچک - ققنوس در باران)
* دوشادوش مرگ / پیشاپیش مرگ (خطابه ی تدفین - دشنه در دیس)
* بوی خون / بی قرار / در باد / گذشت (واپسین تیر ترکش، آن چنان که می گویند - ابراهیم در آتش)
* به هفت شمشیر عشق / در خون نشیند (سرود ابراهیم در آتش - کتاب ابراهیم در آتش)
* رُپ رُپه ی طبل های خون (هجرانی - ترانه های کوچک غربت)
* همچون زخمی / همه عمر / خونابه چکنده (ترانه ی بزرگ ترین آرزو - دشنه در دیس)
* چار تا مادیون پشت مسجد / چار جنازه پشت شون (سمیرمی - دشنه در دیس)

دار و اعدام و ارجاع به شکنجه و مبارزه

* شعر «ساعت اعدام» - (هوای تازه)
* آن که در برابر فرمان واپسین / لبخند می گشاید / تنها / می تواند / لبخندی باشد / در برابر «آتش» (در میدان - ابراهیم در آتش)
* به صدای هم آواز دوازده گلوله / سوراخ / می شود (شبانه - ابراهیم در آتش)
* محکومان را / از دیرباز / چنین بر دار کرده اند (پدران و فرزندان - شکفتن در مه)
سرود گویان / پیاده به مقتل می رفته اند (عقوبت - شکفتن در مه)
* چه ساده / چه به سادگی / کشتند (مرثیه - ققنوس در باران)
* تازیانه اش بزنید / (مرگ ناصری - ققنوس در باران)
* قاطعیت چارپایه است / به هنگامی که سرانجام / از زیر پا / به کنار افتد / تا بار جسم / زیر فشار تمامی حجم خویش / درهم شکند (شعر رهایی ست - مرثیه های خاک)
* هنگامی که گلّه های عظیم انسانی به دهان کوره ها می رفت (شبانه ۴ - آیدا درخت خنجر و خاطره)
* عصری که / فرصتی شورانگیز است / تماشای محکومی که بر دار می کنند (شبانه ۴ - آیدا درخت خنجر و خاطره)
* پوستی که به کیسه های انباشته از سرب می ماند (شبانه ۴ - آیدا درخت خنجر و خاطره)
* که فریاد درد ایشان / به هنگامی که شکنجه بر قالب شان پوست می درید (تکرار - آیدا در آینه)

مرثیه

شاملو مرثیه های بسیار برای شهدای مبارزه سروده. در طول مبارزه فراوان پیش می آید که یکی از یاران برخاک می افتد. خودش می گفت:

«هر مبارزی که بر خاک می افتد رزمنده ی بعدی پرچم را برمی دارد و حرکت می کند».

شاملو برای اغلب آنان مرثیه سروده است. به این ترتیب از یک منظر شعرهای شاملو تماماً مرثیه است. البته شاملو همواره یک انتهای روشن، سفید و امید در کارش باقی می گذارد. بعضی از مرثیه های شاملو نام مرثیه به خود گرفته و برخی از مرثیه ها با نام های دیگر آمده است.

تسلای خاطر
همان

مرثیه ای ساز کردن
غم همان و غم واژه همان
نام صاحب مرثیه
دیگر

* مرثیه (آهن ها و احساس) برای نوروزعلی غنچه (کارگر شرکت نفت)
* قصیده برای انسان ماه بهمن (قطعنامه) مرثیه دکتر تقی ارانی
* از زخم قلب آبایی (هوای تازه) مرثیه برای آبایی، دبیر ترکمن که اوایل سلطنت محمد رضا شاه توسط ایادی رژیم در گرگان کشته شد.
* مرگ وارتان (هوای تازه) مرثیه برای وارتان سالاخانیان، با یادی از کوچک شوشتری، که زیر شکنجه های وحشیانه ی رژیم شاه کشته شدند.
* ساعت اعدام (هوای تازه) «اعدام سرهنگ سیامک که با نُه تن دیگر از نخستین گروه سازمان نظامی اعدام شد».
* شعری که زندگی ست (هوای تازه) در این شعر می خوانیم:

کیوان
سرود زندگی اش را

در خون سروده است
وارتان
غریو زندگی اش را
در قالب سکوت

* نگاه کن (هوای تازه) مرثیه برای مرتضا کیوان
* عشق عمومی (هوای تازه) مرثیه مبارزان اعدام شده ی سازمان نظامی
* از عموهایت (هوای تازه) مرثیه برای مرتضا کیوان و سایر مبارزان به خون خفته سازمان نظامی.
* پیوند (هوای تازه) مرثیه برای سه استاد فرانسوی که به دست آلمان ها کشته شدند و برای سیزده مبارز کمونیست یونانی که شبانه در زندان به قتل رسیدند.
* حرف آخر (هوای تازه) در این شعر مستقیماً نام ولادیمیر مایاکوفسکی شاعر انقلابی روس به میان می آید. تا مدت ها شاملو را مقلد مایاکوفسکی می خواندند اما خود او راضی نبود و نمی پذیرفت.
* چشمان تاریک (هوای تازه)
«مرثیه ی دردناک و وحشتِ تدفینِ زنده به گوری که منم».
* مرثیه (باغ آینه) مرثیه برای عیسای مصلوب
* خفتگان (آیدا در آینه) مرثیه برای به خون خفتگانِ «قیام دلیرانه ی گتتوی شهر ورشو».
* مرگ ناصری (ققنوس در باران) مرثیه برای عیسای مصلوب
* مرثیه (ققنوس در باران) «اعدام شدگان خیانت شده ی دومین گروه افسران سازمان نظامی در سال ۱۳۳۴».
* سرود برای مرد روشن که به سایه رفت (شکفتن در مه) مرثیه برای جلال آل احمد.
به جزئیات این مرثیه در کتاب احمد شاملو - عکس فوری پرداخته ام. این جا بیفزایم که شاملو در تقدیم این شعر به جلال آل احمد تکذیب جدی نکرد. در یادداشت های خودش آمده:

حقیقت این است که من هیچ گاه با او هم فکر و هم نظر نبودم. دستِ کم این قدر را می توانم بگویم که انگیزه ی «شکفتن ما» هرگز «کتاب های او» نمی توانسته باشد.

* شبانه (ابراهیم در آتش) به مناسبت اعدام گروه حنیف نژاد.
در نیست / راه نیست.
* شبانه (ابراهیم در آتش) مرثیه ی تیرباران شدگان اسفند ۱۳۵۰
اگر که بیهده زیباست شب
* سرود ابراهیم در آتش (ابراهیم در آتش) مرثیه اعدام مهدی رضایی در میدان تیر چیتگر
* میلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد (ابراهیم در آتش) قتل احمد زیبرم در پس کوچه های نازی آباد
* خطابه ی تدفین (دشنه در دیس) این مرثیه برای اعدام خسرو روزبه سروده شد. شاملو سال ها بعد مناسبت این شعر را منتفی اعلام کرد.
* شکاف (دشنه در دیس) مرثیه اعدام خسرو گلسرخی
* بچه های اعماق (ترانه های کوچک غربت) مرثیه ی شهادت احمد زیبرم
* هجرانی (ترانه های کوچک غربت) مرثیه برای تیرباران شدگان چیتگر و سیاهکل
* مرثیه (مرثیه های خاک) توجه کنیم که اسم کتاب مرثیه است. این شعر در رثای خاموشی فروغ فرخ زاد سروده شده است و یکی از شکوه مندترین مرثیه های زبان فارسی است.
گاه پیش می آید که تاویل مابه ازاء بیرونی شعر تغییر می کند. مثلاً حافظ در وصف خدا سروده:

ای پادشاه صورت و معنا که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش

اما امروز این شعر را در وصف خود حافظ به کار می بریم. شعر زیر:

به جست وجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
...

این مرثیه برای خود شاملو مناسب تر است. اگر در رثای خود احمد شاملو متنی باید خواند، چه متنی از این گویاتر.
تنها جایی که نیاز به اندکی توضیح دارد: نامت سپیده دمی است / که بر پیشانی آسمان می گذرد / اگر چه برای «فروغ» با توجه به معنای اسمش مناسب بوده است اما برای نام «بامداد» اگر نگوییم بیشتر، لااقل به همان اندازه مناسب است.

به جست وجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف

به جست وجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول

در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد
...
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند

تا چند
ورق خواهد خورد؟
***

خدا و ارجاعات دینی

احمد شاملو در سال ۱۳۰۴ در خانواده ای معمولی به دنیا آمد. خانواده های آن روزگار هر کدام در حد خود شعایر دینی را رعایت می کردند و مراسم مذهبی را به جا می آوردند. زیارت اهل قبور، فاتحه خوانی، گوسفند نذری و...
در خانه ی جناب سرگرد به هیئت بچه مسلمان بار آمد. جدا از خاطرات شفاهی، صحنه های مذهبی با ذکر ده ها بار نام خدا و پیغمبر و مسجد و گوسفند نذری و مانند آن در شعرش بازتابیده. شعر به کنار، حتا یک بار مستقیم در مورد شیوه ی رفع ناراحتی مادرش نوشت:

گفتم ناراحت نشین مامانم. یک گوسفند نذر ابوالفضل کنین.

در کودکی خدا وارد مغزش شد و ماند. در بسیاری از اشعارش ذکر خدا پیش آمد، به ادیان ارجاع داد، دعا خواند یا نفرین کرد.
در شعر شاملو سه جور «خدا» داریم. خدای مالوف. خدا به مثابه انسان. خدا به عنوان نماد. نماد خدا برای نور و آتش و عشق به کار گرفته شد. این نماد برای قهر و دشمنی و دغل بازی هم به کار رفت. در شفاهیات اش وقتی با او مخالفت می کردی و حوصله یا توان پاسخ گویی نداشت زیاد می شنیدی ای بابا، تو را به خدا ولم کن!
در گفت وگوهامان آمد که در مقوله ی الهیات مسیحی، انسان ها بر سه دسته اند. گرم ها یا خداپرستان که خدا آنان را دوست می دارد. سردها یا خداستیزان، که لاجرم به وجود خدا معتقدند اما به دلایلی با او می ستیزند. خدا آنان را نیز دوست می دارد زیرا هر «سرد» در تحلیل نهایی «گرم» محسوب می شود. دسته ی سوم «ولرم» هستند که نه مثبت و نه منفی پا به میدان الهیات نمی گذارند و اصولا کاری به کار خدا ندارند. آنان حتی از موضع نفی و طرد خدا نیز وارد بحث نمی شوند. خدا اینان را دوست نمی دارد.
در آغاز «گرم» بود. به تدریج خنک تر شد. سرد شد و تا آخر سرد ماند. او قادر به تجربه ی «ولرم» نبود. هر چه علم آگاه تر می شد بیشتر در خود فرومی رفت. در درونش مبارزه ای عظیم برقرار بود. شک. سرما. و گاه به گونه ای نابه خویش «گرما». در هر حال اما، دست از خدا بر نمی داشت، ولرم نبود، نمی شد و نشد.
اگر به شعرش دقیق شویم می بینیم از اول تا آخر مملو از «ذکر» است.
قطعنامه
به سان فرزند مریم که صلیبش را (تا شکوفه ی سرخ یک پیراهن)
مسیح، چار میخِ ابدیتِ تاریخ است (قصیده برای انسان ماه بهمن)
در شعر «سرود مردی که خودش را کشته است»

نه آبش دادم
نه دعایی خواندم
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم
...
طبق آیین های مذهبی، برای کشتن حیوانات، به آنان آب می نوشانند و دعایی یا وردی زیر لب زمزمه می کنند. این جا شاعر به خودکشی پرداخته و خویشتن را، شاعرِ سانتی مانتالِ صاحب کتاب آهنگ های فراموش شده را این گونه وحشیانه سر می بُرَد. یادآوری شعایر دینی که از الزامات این کشتار بوده تامل برانگیز است.
در همین شعر می آید:

به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی.
هوای تازه
در «شعری که زندگی ست»:

دستی به جام باده و دستی به زلف یار
مستانه در زمین خدا نعره می زدند

مصراع اول این شعر از شمس است. شاملو اشعار مولوی را عمیقاً دوست داشت. همدلی خوش آهنگی احساس می کرد. باید مولوی خوانی او را می دیدید. خوشبختانه چندین غزل را ضبط کرده و با صدای خودش موجود است. اوج کار؟

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد

بیت کامل و صحیح مولوی چنین است:

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

در مصراع دوم یعنی «مستانه در زمین خدا نعره می زدند» تاکید شاملو بر «مستانه» نیست که می توانست باشد. بر «نعره می زدند» نیست که آن هم می توانست باشد. تاکید بر «زمین خدا» است. حتا در چاپ های اولیه نیز «زمین خدا» موکد و با قلم سیاه (تو پُر) چاپ شده است. شاعر به وضوح زمین را متعلق به خدا می داند.
در قصه ی کودکان که جای دروغ و دغل و ترفند ادبی و مانند آن نیست و جز صافی و حقیقت و پاکدلی وجود ندارد، ذکر خدا با خلوص کودکانه پیدا می شود: در شعر بارون:

ای خدا کشتی بفرست
...
ای خدا روشنش کن
...

در شعر «دیگر تنها نیستم» با تعاریف دیگری از خدا مواجه می شویم:

انسان که رب النوع ِ همه ی خداهاست
...
انسان که خویشاوندِ همه ی خداهاست
...

در شعر «بدرود»:

خدایان نجاتم نمی دادند
پیوند تُرد تو نیز
نجاتم نداد
...

در شعر «پیوند» که مرثیه ای برای کشتگان آتنی است به خدایان یونان اشاره دارد:

سیصدهزار خدا
...

باز از همین شعر:
قصر خدایان
...

در شعر «با سماجت یک الماس» از خدا نماد می سازد:
و خدای یک عشق
خدای یک سماجت
...

در همین شعر از زبان همان «خدا» می خوانیم:
اوه، مخلوقِ من!
بازهم، مخلوقِ من
بازهم!
...

در شعر «رکسانا»:
بگذار هیچ کس نداند
هیچ کس!
و از میان همه ی خدایان
خدایی جز فراموشی
بر این همه رنج
آگاه نگردد
...

این جا نیز فراموشی مطلق، همان خدای فراموشی است. «خدا» مطلقی بود که همیشه در ذهن شاملو حضور داشت. در همین شعر «رکسانا» به بودا و نیروانا و ادیان هندی و چینی ارجاع می دهد:

به بودای بی دغدغه ماننده ام
...
طلیعه تازِ نیروانا
...
از راهی که بودا گذشته است
...

در شعر «غزل آخرین انزوا» با تعریف شاملو از «انسان - خدا» مربوط به عرفان قدیم ایرانی روبه رو هستیم:
انسان... شیطانی که خدا را به زیر آورد
...

در شعر «غزل بزرگ» روحیه ی بت شکن شاملو به صراحت بیان می شود:
همه ی بت هایم را می شکنم
...

ضمن تکرار این سطر، نکات دیگری به میان کشیده می شود:
صلیبِ این خاک خشک عبوس
...
جهنم خداوند
...
خداوندگار دریای گود
...
میانِ همه آن خدایان که تحقیر کرده ام
...

در شعر «حرف آخر»:
به سان خدایی در زنجیر نالیدم

تنها خدایانی که به زنجیر هم کشیده می شدند خدایان یونان باستان بودند. در همین شعر که به مناسبت یا بهانه ی خودکشی ولادیمیر مایاکوفسکی نوشته شده و تمرکز اصلی اش بر خود «شعر» است، چنین تصویر مذهبی به میان کشیده می شود:

من به دربان پُر شپش بقعه ی امامزاده کلاسیسیسم
گوسفند مسمطی
نذر
نکرده ام
...

در همین شعر به شدت عصبی، از تصویر دین دیگری نیز بهره مند می شود:
فریاد این نوزاد زنازاده ی شعر
مصلوب تان خواهد کرد
...

در شعر «چشمان تاریک»:
در رویای ماران یک چشم جهنمی فریاد کشیده اند.
...

در شعر «از مرز انزوا» با خدای بخشنده و مهربان، خدای مالوف روبه رو هستیم:

خدای مهربانِ بی برده ی من
جبرکار و خوف انگیز نیست
...

در همین شعر:
بر خاک خدا
...

در همین شعر با مفهوم مهمی از خدا در ذهن شاعر آشنا می شویم:
خدایان بیگانه
شما را هرگز
به پناه خود
پذیره نخواهند آمد

در شعر «تنها»:
خداوندانِ شما به سی زیف بیدادگر خواهند بخشید
من پرومته ی نامرادم
...

در این شعر به خدایان یونان باستان ارجاع می دهد. در همین شعر هنگامی که دشنام مبسوطی حواله ی این و آن می کند آورده:

من از خداوندی که
درهای بهشت اش را
بر شما خواهد گشود
به لعنتی ابدی
دلخوش ترم
...
باغ آینه
در شعر «کلید» از خدا درخواست مهمی دارد:
ای خدا!
یارم شود به صورت آیینه ای
که من
رخساره ی رفیقان
بشناسم اندر او
...

در شعر «شب گیر» خدای مالوف را مخاطب قرار می دهد:
ای خدا!
گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاک دان؟
...

در شعر «شبانه» در دل تاریک شب، صدای ترسناکی می شنود و به خدا پناه می برد. تمام شعر حس و حال راز و نیاز مذهبی دارد:
ای خداوند (۴ بار)
...

در شعر «دادخواست» نزاع شاعر و خدایان به صراحت بیان شده است. از این شعر هر چیزی می توان برداشت جز ناباوری به خدایان:
من همه ی خدایان را لعنت کرده ام
هم چنان که مرا
خدایان
...

در شعر باغ آینه:
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را
به دعایی نومیدوار
طلب کرده بودم
...

نظرات کاربران درباره کتاب احمد شاملو