فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک اتفاق مسخره

کتاب یک اتفاق مسخره

نسخه الکترونیک کتاب یک اتفاق مسخره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک اتفاق مسخره

وقتی تصاویر مختلف از پیش چشمش می‌گذشت، قلبش از جا کنده می‌شد. درباره او چه می‌گفتند؟ چه فکری می‌کردند؟ با چه رویی می‌خواست پا به اداره‌اش بگذارد، وقتی می‌دانست تا یک سال دیگر هم چه پچپچه‌ها پشت سرش خواهند کرد، چه بسا تا ده سال دیگر، چه بسا تا پایان عمرش. حکایت او را مثل لطیفه‌ای نسل به نسل نقل می‌کردند. بی‌تردید خود را مقصر می‌دانست. هیچ توجیهی برای اعمالش پیدا نمی‌کرد و از آن‌ها شرمسار بود. یک اتفاق مسخره در سال ۱۸۶۲ منتشر شد. این آخرین داستانی بود که داستایفسکی به تأثیر از نخستین استادش، گوگول، نوشت. داستانی همتراز شاهکارهایی چون «شنل» و «بلوار نفسکی».

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک اتفاق مسخره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

Φ.Μ.ДocToeBCKͶӤ
CkBepыӤ aHeKДoT
M.: PЯ.Kypcы, 2016

با سپاس از
آبتین گلکار

این اتفاق مسخره درست زمانی روی داد که تجدید حیات مام مهربان میهنمان با نیرویی مهارناپذیر آغاز شده بود، با شور و شوقی چنان معصومانه که آدمی را متاثر می ساخت، و با تلاش تمامی فرزندان دلیرمان که با جوش و خروش در پی سرنوشت ها و آرزوهای تازه گام برمی داشتند. در آن روزگار، در یک شب زمستانی صاف و یخ بسته، ساعتی مانده به نیمه شب، سه مرد فوق العاده محترم در اتاق راحت، آراسته و مجلل عمارت زیبای دوطبقه ای در حوالی پتربورگ نشسته بودند و مشغول گفت وگویی جدی و فاضلانه درباره ی موضوعی بسیار جالب بودند. هر سه شان درجه ی ژنرالی داشتند. گرد میز کوچکی، لم داده بر صندلی های نرم و راحت، گپ می زدند و با خیالی آسوده به آرامی جرعه جرعه شامپاین می نوشیدند. بطری شامپاین روی همان میز قرار داشت، در یک سطل نقره ای پر از یخ. موضوع از این قرار بود که میزبان، مشاور معتمد(۱) استپان نیکیفوروویچ نیکیفوروف، عزبی شصت و پنج ساله، به تازگی این خانه را خریده و حالا سوری داده بود. دست بر قضا، امشب مصادف شده بود با شب تولدش که پیش از این هرگز آن را جشن نگرفته بود. اما فقط خدا می داند که این چه جور جشنی بود، زیرا همان طور که دیدیم فقط دو مهمان حضور داشتند، هر دو از همکاران سابق جناب آقای نیکیفوروویچ و در واقع زیردستان سابقش. یکی از آن ها مشاور دولتی(۲)، سمیون ایوانوویچ شیپولنکو، بود و دیگری هم مشاور دولتی، ایوان ایلیچ پرالینسکی. آن ها حوالی ساعت نُه آمدند، چای و کیک خوردند و بعد هم بلافاصله رفتند سروقت شراب، آگاه از این که راس ساعت یازده و نیم باید رهسپار خانه هایشان شوند. میزبانشان همه ی عمر به نظم و انضباط اهمیت بسیاری داده بود.
اجازه بدهید چند کلمه ای درباره ی او بگوییم: ابتدا کارمندی دون پایه با حقوقی ناچیز بود. چهل و پنج سال تمام بی وقفه جان کند و امروز را به فردا رساند و همواره نیک می دانست پله های ترقی را تا کجا خواهد پیمود. صاحب منصبی عالی رتبه بود و دو ستاره ی درخشان بر سینه داشت، اما هیچ ستاره ای در چشمانش نمی درخشید و میانه ای با خیالپردازی و رویابافی نداشت. خاصه بیزار بود از این که حرف خود را در هر زمینه ای به کرسی بنشاند و نظر شخصی اش را ابراز کند. او همچنین آدم شریفی بود، یعنی تاکنون پیش نیامده بود عملی خلاف شرافت از او سر بزند. عزب بودنش به سبب خودخواهی و خودپرستی اش بود. مردی بود بسیار باهوش و زیرک، اما خوش نداشت عقل و فهمش را به رخ بکشد. مخصوصا از شلختگی بیزار بود، همچنین از شادی افسارگسیخته، و این دومی را نوعی شلختگی اخلاقی می دانست. حالا، در واپسین سال های عمر، در نوعی رفاه و آسایش شیرین و کاهلانه فرو رفته بود، در انزوایی خودخواسته. گاه به مهمانی افراد بلندمرتبه تر از خود می رفت، اما از همان سال های جوانی نفرت داشت که مهمانی به منزلش بیاید. این اواخر، اگر مشغول ورق بازی نبود، به همنشینی با ساعت اتاق ناهارخوری اش بسنده می کرد. تمام شب، آرام و بی تشویش، چرت زنان در صندلی راحتی خود فرو می رفت و به صدای ساعت گوش می سپرد که زیر سرپوشی شیشه ای، بالای بخاری دیواری، تیک تاک می کرد. ظاهرش بسیار شایسته و معقول بود. همیشه صورتش را اصلاح می کرد و جوان تر از سنّش به نظر می رسید. خوب مانده بود و به خودش قول داده بود حالا حالاها زنده بماند. کاملاً آقامنشانه رفتار می کرد. شغل نسبتا راحتی داشت؛ گوشه ای می نشست و کاغذهایی را امضا می کرد. خلاصه این که او را انسانی فاضل می دانستند. در زندگی اش فقط یک هوس، یا بهتر است بگوییم یک میل سوزان، داشت: خانه ای از آن خودش، آن هم نه هر خانه ای، خانه ای اربابی. حالا سرانجام به آرزویش رسیده بود. او این خانه را در حوالی پتربورگ پسندید و خرید. درست است که دورافتاده بود، اما باغی داشت و زیبا و برازنده بود. صاحبخانه ی تازه فکر کرد چه بهتر که دورافتاده است، چون به هرحال دوست نداشت مهمانی به خانه اش بیاید. اگر هم می خواست نزد کسی برود یا راهی محل کارش شود، کالسکه ی دونفره ی شکلاتی رنگی داشت، با یک کالسکه چی به نام میخیا و دو اسب کوچک اما قدرتمند و خوش ترکیب. همه ی این ها دستاورد شایسته ی چهل سال صرفه جویی پرمشقت بود و این قلبش را غرق سرور و شادمانی می کرد. از همین رو بود که استپان نیکیفوروویچ، بعد از خرید خانه و نقل مکان به آن، در قلب آرام خود چنان احساس رضایتی کرد که برای سالروز تولدش، که تاریخ آن را به دقت از نزدیک ترین آشنایانش هم پنهان نگه داشته بود، مهمان دعوت کرد. حتی برای یکی از مدعوین برنامه ی ویژه ای در سر داشت. خودش در طبقه ی بالای خانه ساکن شده بود و برای طبقه ی پایین، که آن را دقیقا مثل طبقه ی بالا و با همان نقشه ساخته بودند، به دنبال مستاجری می گشت. استپان نیکیفوروویچ برای این منظور سمیون ایوانوویچ شیپولنکو را در نظر گرفته بود و حتی آن شب دو بار بحث را به این موضوع کشاند. اما سمیون ایوانوویچ فقط سکوت می کرد. او هم آدم سفت و سختی بود و در طول سالیان جاده ی زندگی را برای خود هموار کرده بود. موها و خط ریش سیاهی داشت و رنگ چهره اش به سبب ترشح دائمی صفرا اندکی به زردی می زد. مردی بود متاهل و خانه نشین و عبوس. اهالی خانه همه از او می ترسیدند. کارش را با اعتمادبه نفس تمام انجام می داد. او نیز نیک می دانست که در زندگی به چه چیزهایی دست خواهد یافت و حتی، مهم تر از آن، خوب می دانست به چه چیزهایی هرگز دست نخواهد یافت. موقعیت خوبی داشت و دودستی به آن چسبیده بود. گرچه با تردید و کج خلقی به نظم نوینی که داشت برقرار می شد می نگریست، چندان هم از آن احساس نگرانی نمی کرد: او سخت به خودش اطمینان داشت و با خشمی تحقیرآمیز به حرف های قلنبه سلنبه ی ایوان ایلیچ پرالینسکی در باب پیشرفت های تازه گوش می داد. این را هم بگویم که همه ی آن ها کم و بیش مست بودند، طوری که حتی استپان نیکیفوروویچ خودش را تا حد آقای پرالینسکی پایین آورد و با او وارد مجادله ای جزئی بر سر نظم تازه و شیوه های نوین حکومتی شد. و اما چند کلمه ای درباره ی جناب آقای پرالینسکی بگویم، بخصوص که او قهرمان اصلی این اتفاق قریب الوقوع است.
ایوان ایلیچ پرالینسکی، مشاور دولتی، تازه چهار ماه بود که عالیجناب نامیده می شد. در یک کلام، تازه ژنرال به حساب می آمد. به لحاظ سن و سال هم جوان بود و تنها چهل و سه سال داشت. ظاهرش حتی جوان تر به نظر می آمد و خودش از این موضوع خشنود بود. مرد جذابی بود با قامتی بلند. کت و شلواری آراسته می پوشید و با وقاری ظریف در آن خودنمایی می کرد. با مهارت بسیار مدال وزین و چشمگیر آویخته از گردنش را نمایش می داد. از دوران کودکی، چند تایی از آداب اشرافی را آموخته و خود را به آن ها عادت داده بود. هنوز زن نگرفته بود و آرزوی عروسی ثروتمند را در سر می پخت، چه بسا عروسی از اعیان و اشراف. آرزوهای بسیار دیگری هم داشت، گرچه ابدا احمق و ساده لوح نبود. گاهی اوقات، سخنوری قهار می شد و حتی دوست داشت قیافه ی نمایندگان مجلس را به خود بگیرد. در خانواده ی خوبی تربیت شده بود. پدرش ژنرال بود و او را در ناز و نعمت بار آورده بود. در کودکی لباس های مخمل و ململ می پوشید. بعد به مدرسه ای اشرافی رفت، اما چیز دندانگیری نیاموخت. با این همه، در خدمت نظام موفق شد و حتی خود را تا مقام ژنرالی بالا کشید.
مافوق هایش او را آدمی مستعد و کارآمد یافته و حتی به او امید بسته بودند. اما استپان نیکیفوروویچ، که از آغاز خدمت پرالینسکی تا رسیدنش به درجه ی ژنرالی مافوق او بود، هیچ گاه وی را آدمی چندان کارآمد به شمار نیاورده و امیدی به او نبسته بود. البته این را می پسندید که وی از خانواده ی خوبی است، زندگی مرفهی دارد ــ یعنی خانه ای بزرگ و اعیانی با مباشر و خویشانی که سرشان به تنشان می ارزد ــ و مهم تر از همه آدمیست موقر. استپان نیکیفوروویچ در دلش او را ملامت می کرد که بیش از حد خیالباف و سبکسر است. خود ایوان ایلیچ هم گاهی احساس می کرد زیادی خودپسند و زودرنج است. عجیب بود که گهگاه حملات بیمارگونه ی عذاب وجدان به جانش می افتاد و حتی بر سر موضوعی بی اهمیت غرق پشیمانی می شد. گاه با تلخی و نیشی پنهان در روحش پیش خود اعتراف می کرد آن قدرها که می خواسته پیشرفت نکرده است. در چنین لحظاتی، افسردگی گریبانش را می گرفت، مخصوصا اگر بواسیرش هم عود کرده بود. آن وقت بود که زندگی خود را (manquée une existence (۳ می نامید و تقصیرها را به گردن آرزوهای فریبنده و دروغینش می انداخت، دست از رویای نمایندگی مجلس می کشید ــ البته چیزی به کسی نمی گفت ــ و خود را یک(parleur (۴ می نامید، یک (phraseur (۵.
گرچه این ها همه از محاسن خفیه ی او بود، دیری نمی پایید که دوباره سرش را بالا می گرفت و، لجوج تر و متکبرتر از قبل، به خودش قوت قلب می داد که هنوز هم می تواند خودی نشان دهد و نه تنها شخصیتی برجسته، که دولتمردی شود از دولتمردان روسیه و تا ابد در یادها بماند.
گاه حتی مجسمه های یادبودی پیش چشمش جان می گرفت که به افتخارش برپا می کردند. این ها همه نشان می داد که ایوان ایلیچ چه مقاصد بلندپروازانه ای در سر دارد، هرچند این امیدها و آرزوهای گنگ و مبهم را، با ته مایه ای از هراس، در عمق وجودش پنهان می کرد. خلاصه این که آدم خوش قلبی بود و حتی روح شاعرانه ای داشت. در سال های اخیر، لحظات دردناک یاس و نومیدی بیش تر به سراغش می آمد. کم و بیش تندخو و دمدمی مزاج شده بود و هر مخالفت و اعتراضی اسباب رنجش و آزردگی خاطرش می شد. اما قدم گذاشتن روسیه در مسیر تجدد ناگهان امیدهای بزرگی را در دلش زنده کرده بود. رسیدن به درجه ی ژنرالی هم مزید بر علت شده بود. پس جانی تازه گرفت و دوباره سر بلند کرد. ناگهان بدل به آدمی شد که به تفصیل و با فصاحت از تازه ترین موضوعات داد سخن می داد، موضوعاتی که با سرعتی شگفت، به شکلی غیرمنتظره و با سماجتی عجیب، درباره شان دانش اندوخته و خود را با آن ها سازگار کرده بود. همه جا دنبال فرصتی می گشت تا رشته ی سخن را به دست گیرد. در شهر می چرخید و در بسیاری از محافل به لیبرالی دوآتشه مشهور شده بود و از این بابت به خود می بالید. امشب هم، بعد از چهار پیک، حسابی سر کیف آمده و بالای منبر رفته بود. می خواست نظر استپان نیکیفوروویچ را که بعد از مدت ها او را می دید و تاکنون همیشه احترامش کرده و حتی گوش به فرمانش بود، درباره ی همه چیز عوض کند. به دلیلی نامعلوم، او را واپس گرا می دانست و سخت بر او می تاخت. استپان نیکیفوروویچ تقریبا هیچ مخالفت و اعتراضی نمی کرد و صرفا حیله گرانه گوش می داد؛ گرچه موضوع بحث برایش جالب بود. ایوان ایلیچ به هیجان آمده بود و، در گرماگرم بحث موهوم، دم به دم جام شراب خود را می نوشید و پیمانه اش خالی می شد. استپان نیکیفوروویچ بطری را برمی داشت و بی درنگ جام او را پر می کرد. معلوم نیست چرا این کار ناگهان ایوان ایلیچ را آزرده خاطر ساخت. آنچه بر آزردگی اش می افزود سکوت محیلانه ی سمیون ایوانوویچ شیپولنکو و لبخندهای پیاپی و بی دلیلش بود. ایوان ایلیچ هیچ از او خوشش نمی آمد و حتی تلخ اندیشی و بدجنسی شیپولنکو هراس به جانش می انداخت.
«فکر می کنند با بچه طرفند.» این چیزی بود که از سر ایوان ایلیچ گذشت. اما با شور و حرارت ادامه داد: «نه، آقا! دیگر وقتش رسیده، مدت هاست که وقتش رسیده. بیش از حد تعلل کرده ایم، آقا... به نظر من، انسانیت شرط اول است... رفتار انسانی با زیردستان. نباید یادمان برود که آن ها هم آدمند. انسانیت همه چیز را نجات می دهد و خلاص می سازد...»
صدای خنده ی سمیون ایوانوویچ به هوا رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب یک اتفاق مسخره