فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گودال اسماعیلی

کتاب گودال اسماعیلی

نسخه الکترونیک کتاب گودال اسماعیلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گودال اسماعیلی

روی یک بلندی غیبش زد. ترس برم‌داشت. می‌ترسیدم کسی دیده باشدش و کارش‌و یکسره کرده باشه. آخه اسلحه برنداشته بود. چند دقیقه همون‌جا نشستم تا ببینم چی می‌شه. ترس برم‌داشته بود. اگه عراقی‌ها حمله می‌کردن کسی نبود به فریادم برسه. خودم تنها چه‌کار می‌تونستم بکنم. جنگ واقعی بود، نه مثل سربازی شما. گفتی کجا بودی؟ ـ پاسگاه زید. ـ خب ما هم پاسگاه زید بودیم. اما اون‌موقع جنگ واقعی بود. این زمان کجا و زمان جنگ کجا؟ هول برم‌داشته بود. چند دقیقه که گذشت دیدم صدای گریه می‌آد. نه گریه، صدای های‌های بود، ضجه بود. شوکه شده بودم. یعنی چی؟ صدا معلوم نبود از کجا می‌آد. از آسمون می‌اومد؟ از زمین؟ خدا شاهده هیچی نمی‌فهمیدم اون‌موقع. یه حسی به من گفت برو بالای اون بلندی. آخه اون‌جا بهتر روی اطراف دید داشتم. می‌رفتم اما پاهام سست بود. به صدا نزدیک‌تر شده بودم. از زیر پاهام صدا می‌اومد. نمی‌دونم توی یه همچین موقعیتی گیر افتاده‌ی یا نه؟ اما واقعاً نمی‌دونستم دارم چه‌کار می‌کنم، رفتم جلوتر. یه چیزی دیدم. نمی‌تونستم باور کنم. شوکه شده بودم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گودال اسماعیلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

قرار ملاقات

مادر یقه ی مانتویش را توی دستش گرفته بود و مدام خودش را باد می زد. لب هایش خشک بود و می لرزید. طاهره هنوز جاده را نگاه می کرد. اتوبوس ها که رد می شدند، نگاهش را از اتوبوس ها می دزدید. دایی دستش روی پخش صوت ماشین بود و دنبال آهنگ مورد علاقه اش می گشت. صداها می آمدند و دوباره خفه می شدند. و دوباره آهنگ بعدی؛ آهنگ هایی که زمان جنگ، زیاد از تلویزیون پخش می شد و بیش تر شبیه نوحه بودند. گاهی قسمت هایی را زیرلب زمزمه می کرد. دست چپش را از روی فرمان برداشت و برد توی ریش های مشکی اش. نم نم تارهای سفید توی آن ها دویده بود.
ـ خدایا شکرت! شکر.
صدای مادر لحن همیشگی را نداشت.
ـ یعنی این قدر دیدن بابات واسه ت سخته؟
طاهره سرش را انداخته بود پایین. حرفی نمی زد. موبایلش را نگاه می کرد که روی صندلی افتاده بود.
ـ حرفی بزن! بگو لااقل بفهمم چته دختر؟ نمی خوای ببینی بابات کجاست؟ کجا بوده؟ همه آرزوش و دارن بیان ببینن! همه آرزو دارن پدرشون مثل پدر تو باشه.
ـ نه مامان. نمی خوام. هیشکی نمی فهمه این آرزو یعنی چی همین که شما دو تا برید بسه، من همین جا بشینم راحت ترم.
مادر سری تکان داد. دُم روسری مشکی اش را آرام برد سمت چشم هایش، سرش را برگرداند به طرف دایی.
ـ پاشو بریم، بیش تر از این فایده نداره، خودمون و سبک می کنیم. فقط امیدوارم پشیمون نشی.
ـ پشیمون نمی شم، خیالتون راحت. همین که شما برید یعنی من رفته م.
ـ مطمئن باش پشیمون می شی. حالا بذار بریم و برگردیم. دایی، تو شاهد باش.
ـ اونش دیگه به خودم مربوطه. پشیمون هم بشم به خودم سخت می گذره. اما مطمئن باش نمی شم.
هردو از ماشین پیاده شدند. مادر چادرش را سرش می کرد و بطری آب توی دستش بود. به کاپوت ماشین تکیه دادند و چند کلمه حرف زدند. صدایشان داخل نمی آمد. باد ملایم چادر مادر را تکان می داد. چند لحظه بعد پیاده راه افتادند و دایی دست تکان داد. هنوز چند قدم نشده بود که دایی برگشت. در را باز کرد و شیشه را بالا داد. لبخندی روی لبش بود. انگار از حرف های طاهره و مادر چیزی دستگیرش نشده باشد گفت:
«طاهره جان، میوه و آب توی سبد هست. در رو هم از داخل قفل کن، این جا خلوتِ خلوته، اما محض اطمینان. ما زود می آییم، ساختمان یادمان همین نزدیکه، بیست دقیقه بیش تر راه نیست. کاری داشتی زنگ بزن، امیدوارم خط ها دوباره قطع نشده باشه.»
در را بست و رفت سمت در دیگر ماشین. شیشه را داد بالا.
ـ اگه از این سی دی هم خوشت نیومد، توی داشبورد سی دی هست. ما زود می آییم.
درِ داشبورد را باز کرد، چند سی دی تلنبار شده بودند روی هم. یک چراغ قوه و چند شیشه ی کوچک عطر. وقتی می خواست برود گفت: «طاهره جان، حال مامانت خوب نیست. یه کم دیگه کوتاه بیا. مگه نیومدی که مواظبش باشی، پس مواظبش باش.»
دایی در را بست و دست تکان داد. طاهره سر تکان داد و رفتنشان را نگاه کرد. مادر چند قدم رفته بود، منتظر مانده بود و داشت تپه های کوچک دوردست را نگاه می کرد. گردوخاک خفه ای هوا را دربرگرفته بود. طاهره شیشه ی کنارش را بالا داد و درها را قفل کرد. دیگر صدای چندانی از بیرون نمی آمد. حتی ماشین ها و اتوبوس هایی که رد می شدند، صدایی با خود نمی آوردند. روی اتوبوس ها پارچه ها و پرچم های هم رنگی نصب شده بود. مادر با قد بلند و چادر مشکی اش، در برابر اندام بزرگ دایی محمد، خیلی کوچک و نحیف و خمیده به نظر می آمد. چند بار صداهایی از سمت موتور ماشین به گوش رسید. طاهره روی صندلی عقب دراز کشید. پاهایش را جمع کرده بود. موبایل را توی دست گرفت بو از شیشه آسمان را نگاه کرد. ابرها پراکنده و جدا از هم بالای سرشان حرکت می کردند. توی ارتفاعات باد شدیدی می وزید. چند لحظه ابرها را نگاه کرد. آهنگ جدیدی آمد، مثل همان قبلی ها بود. نیم خیز شد و از بین صندلی ها دستش را برد سمت دکمه ی پخش سی دی. آهنگ را عوض کرد. چند لحظه طول کشید تا صدایش درآمد، آن هم همان طور بود. بعدی هم همان طور. حوصله نداشت. دستگاه پخش را خاموش کرد. دراز کشید و موبایلش را نگاه کرد. تا چند دقیقه پیش اسم منطقه آمده بود روی صفحه ی موبایل. آن ها واقعاً تا نزدیک مرز آمده بودند. آفتاب می خورد توی صورتش. گردنش را کج می کرد. بی فایده بود. نیم خیز شد و نگاه کرد. اثری از مادر و دایی نبود. آن ها خیلی دور شده بودند. دستش را دراز کرد، به داشبورد نمی رسید. دست برد و صندلی مادر را خم کرد به سمت جلو. داشبورد را باز کرد.
چند سی دی بیرون کشید و ریخت روی صندلی راننده. انعکاس نورها پخش شد روی سقف ماشین؛ سبز، زرد، بنفش، نارنجی. نوشته های رویشان را خواند. چند تا را انداخت روی صندلی مادر. یک سی دی را گذاشت توی دستگاه. آهنگ که پخش شد سی دی را درآورد. انداختش کنار بقیه روی صندلی مادر. آخرین سی دی را گذاشت توی دستگاه. چند لحظه که گذشت سرش را تکان داد و سی دی را گذاشت روی بقیه ی سی دی ها. یک اتوبوس دیگر رد شد. بچه ها دستشان را از شیشه بیرون آورده بودند. سرش را تکیه داد به صندلی، پلک هایش را بست. خوابش نمی برد. آفتاب توی صورتش بود، نرم بود، اما داغِ داغ. دستش را کشید و سی دی ها را ریخت توی داشبورد و درش را بست. موبایلش هنوز آنتن نمی داد. بیرون را نگاه کرد. رنگ تفتیده ی بیابان، تپه ها و شیب های دوردست.
مسیر جاده را تا دوردست تعقیب کرد. اثری از مادر و دایی نبود. دراز کشید روی صندلی. ابرها سریع تر از قبل حرکت می کردند، داشتند کم کم رنگ نارنجی به خود می گرفتند. نیم خیز شد و نشست. دراز که می کشید حس عجیبی بهش دست می داد. موبایلش را نگاه کرد. ارتباط با شبکه قطع بود. بیابانِ ساکت و خشک، جاده ی خلوت و بی صدا. یک لیوان آب برای خودش ریخت و سرکشید. خنک بود. عطشش را کم کرد. لم داد روی صندلی. موبایل را دستش گرفت. یک آهنگ ملایم پخش شد. چشم هایش را بست. چند لحظه بعد چشم هایش را باز کرد. احساس خفگی می کرد. شیشه را کمی پایین داد، سرش را برد سمت پنجره. هوای تازه آمد تو، اما گرم بود. شیشه را داد بالا. دستش را دراز کرد و از توی سبد جلوی صندلی مادر یک سیب قرمز درآورد. تکه ی بزرگی از آن را گاز زد. شیرین بود. آهنگ را عوض کرد. سیب را که تمام کرد شیشه را کمی پایین داد و باقی مانده اش را بیرون انداخت. آهنگ را عوض کرد. دستمالی از کیفش بیرون آورد و به دست هایش مالید. آهنگ را دوباره عوض کرد. چند قسمت اول ترانه را همراهش زمزمه کرد. جاده خلوتِ خلوت شده بود. نگاهش را چرخاند به سمت عقب. خبری نبود. موسیقی را قطع کرد و موبایل را پرت کرد روی صندلی. احساس خفگی می کرد. چیزهای توی ماشین را نگاه کرد، همه خاک آلود و غمناک بودند. رنگ نارنجی غروب، لحظه لحظه زیادتر می شد. دستش را برد به سمت قفل در، شاسی را هل داد بالا، صدای قفل پیچید توی ماشین. شبیه قفل دروازه ی یک قلعه ی بزرگ بود. دوباره در را قفل کرد، همان صدا آمد، اما کمی خفه تر. بیرون را نگاه کرد، دوروبرش هیچ کس و هیچ چیز نبود؛ فقط جاده بود و بیابان. قفل را باز کرد. همان صدای قبل آمد. در را باز کرد. هوای گرم آمد تو. پاهایش را آرام زمین گذاشت. خاک های نرم روی زمین موج برداشتند و روی کفش هایش نشستند. بیرون رفت و به در نیمه باز تکیه داد. آفتاب چشم هایش را زد. احساس ضعف کرد و چشم هایش سیاهی رفت. خم شد و روی صندلی دراز کشید و دستش را دراز کرد سمت سبد جلوی ماشین. یک بطری آب برداشت با یک سیب قرمز. یک لحظه مکث کرد. یک سیب دیگر هم برداشت، آن ها را توی کیفش گذاشت. موبایلش را از روی صندلی برداشت و در را بست، ماشین را یک دور چرخید. هوا گرم و مرطوب بود. ابرها به آرامی تغییر شکل می دادند. کمی آب خورد. کنار ماشین ایستاد، بیابان را نگاه کرد. رفت جلوتر و ایستاد لبه ی جاده. یک بیابان وسیع و آرام مقابلش پهن شده بود. هیچ فرقی با دریا نداشت. آرام از سنگلاخ شیب دار پایین رفت. زمین سفت بود و تیره. انگار از جنس سنگ های خاصی ساخته شده بود. پایین چند لحظه ایستاد. آفتاب داشت غروب می کرد. جلوتر رفت. زمین شیارهای درشتی داشت، همراه با چاله های عمیقی که بوته های خشک خار از دهانشان بیرون زده بود. موبایلش را نگاه کرد، آنتن نمی داد. چند بار به دایی زنگ زد اما بوق اشغال می زد. ایستاد و ماشین را نگاه کرد. مثل یک اسباب بازی کوچک و خنده دار به نظرش می آمد. روی یک خط مستقیم، که مثلاً جاده بود، به یاد نقاشی های دوران کودکی اش افتاد. نشست روی یک تخته سنگ. کیفش را بغل کرد. بغضی توی گلویش مانده بود. دوروبر را نگاه کرد. هیچ کس نبود. دوباره به دایی زنگ زد. آنتن نمی داد. عکس های موبایلش را باز کرد؛ اتاقش را دید، دلش برای اتاقش تنگ شد، دوستانش را دید، خودش را دید که توی حیاطشان ایستاده بود کنار پیچ امین الدوله. دلش می خواست الآن توی حیاطشان باشد، مادرش را دید. گوشی را گذاشت توی جیبش. هنوز بغضی آزارش می داد. ایستاد. روبه رویش غروب بود، با ابرهای بی جانی که به خورشید چسبیده بودند.
صورتش سرخ شده بود و دست هایش می لرزید.
ـ چیه؟ چیه؟
بغضش ترکید. دست هایش افتاد.
ـ نکنه تو هم فکر می کنی من بی غیرتم، آره؟ آره؟
جلوتر رفت. کیفش را زمین انداخت. زمزمه اش آرام آرام بالا گرفته بود.
ـ چرا جواب نمی دی؟ خودت و نشون بده. من نامردم؟ من سنگم؟
دور خودش چرخید.
نفسش بندآمده بود. از بطری توی کیف کمی آب خورد و نشست روی سنگ.
ـ تو بگو من چه کار کنم؟
صدایش را بالاتر برد.
ـ می گم بگو چه کار کنم؟ هرچی تو بگی. بگو... بگو... آخه می دونم هیچی نمی گی. یه عمره که هیچی به من نگفتی، حتی یه جمله، حتی یه کلمه. از این دیوار و کوه و سنگ و زمین هم صدا دربیاد، از تو درنمی آد!
جاده را نگاه کرد. یک اتوبوس رد شد. پنجره هایش باز بود و پرده هایش توی هوا تکان می خوردند. ماشین دایی همان جا بود.
ـ از چی می ترسیدی؟ می ترسیدی کسی بشنوه؟ الآن بگو. هیچ کس نیست، ببین. خوب نگاه کن. فقط منم؛ دخترت. چرا چیزی نمی گی؟ نکنه بازم می ترسی این جا کسی باشه؟ آره؟ آره ه ه ؟ من که دیگه خسته شدم.
از روی سنگ بلند شد و چرخید دور خودش. خورشید نارنجی دورش چرخید، بیابان دورش چرخید، جاده دورش چرخید، ماشین دایی دورش چرخید.
ـ می بینی؟ اینه زندگی من. سرگردونم، سرگردونم، مدام دور خودم می چرخم. می بینی؟ می چرخم. می چرخم. این قدر دور خودم می چرخم که بیفتم، بیفتم و له شم. دوست داری افتادن دخترت و ببینی؟ این جوری...
نشست روی زمین. چادرش خاکی شده بود. سرش پایین بود.
ـ هیشکی پیشم نیست بابا. نه دوست، نه آشنا، نه آبجی طیبه، نه حتی مامان. چرا بهش نمی گی؟ بهش نمی گی که من و تنها گذاشته؟ مدام می گن دختر شهید، دختر شهید، دختر شهید باید این کارو بکنه، دختر شهید نباید اون کارو بکنه. آخه مگه من کی ام؟ تو بگو بابا. دختر شهید باید چه کار کنه؟... خیلی تنها مونده م خیلی. حتماً داری پیش خودت می گی که دارم خودم و لوس می کنم. آره، آره، چون تا حالا این کارو نکرده م برات. چون دلم لک زده یکی بیاد و نازم و بکشه، اما از بچگی مونده توی تنم. می فهمی بابا؟ شده عقده. تا حالا عقده ای شده ی؟ دخترت هنوز یه بچه مونده. مامان می گه چرا دلت واسه بابات تنگ نمی شه. راست می گه، تنگ نمی شه. اما خودت چی؟ چند بار دلت تنگ شده واسه من؟ چند بار ناراحت شدی از این که ما حتی جنازه ی تو رو ندیده یم؟ چند بار گفتی برم یه سری به دخترم بزنم عقده ای نشه؟ چند بار گفتی برم تو خوابش و از دلش درآرم؟ به خدا هیچی. یه بارم نیومدی. به خواب همه ی فامیل اومدی غیر از دخترت. خیلی بی انصافی. خیلی بی رحمی بابا. خیلی...
دست هایش را روی خاک کشید، زبر بود و هنوز گرمایش را داشت.
ـ می خوام تلافی کنم. مامان و دایی دارن می آن اون جا. اما من نیومدم، تا بفهمی این کار چه حالی داره، تا بفهمی انتظار یعنی چه. اسم بچه ت رو گذاشتی و رفتی؟ همین؟ یه بچه فقط اسم می خواد؟ حتی صبر نکردی من به دنیا بیام. مگه چه قدر معطلی داشت؟ دو ماه. گفتی اگه پسر بود طاهر، اگه دختر بود طاهره. همین؟ نگفتی بچه م چه طوری بزرگ می شه؟ چه طوری راه می افته؟ چه طوری می ره مدرسه؟ چه طوری درس بخونه؟ چه طوری توی خیابونای شلوغ پلوغ راه بره؟ دوستاش کیا هستن؟ چه طوری زندگی کنه؟ چه طوری جهیزیه بگیره؟ باباجون، من دارم عروسی می کنم. دیگه لااقل این و بدون.
گوشی را درآورد و به دایی زنگ زد. آنتن نمی داد. گوشی را انداخت توی جیب مانتویش.
ـ اینم از دایی و مامان. انگارنه انگار اومده ن اون جا قاطی قبرهای بقیه ی شهدا دنبال تو بگردن. کلی از راه رو پیاده اومده ن. نذر داشتن.
بلند شد و از بطری توی کیف، کمی آب خورد. سیب های قرمز غلتیدند بیرون. صدایش را صاف کرد و گفت: دخترت هرطور بود بزرگ شد، مدرسه رفت، دوست پیدا کرد. بماند که با چه مشکلاتی؟ اما خب، بزرگ شد، دانشگاه رفت، با کلی دردسر و بی خوابی، بگذریم. شنیده م که چند تا از بچه های شهدا تا حالا چند بار پدرشون و دیده ن. خب، چی می شه منم ببینم؟ آخه یه عکس رو هزار بار دیدن، هزار بار دیدن، هزار بار دیدن،... آخرش که چی؟ چه قدر دلم رو به یه عکس خوش کنم؟ اونم معلوم نیست واقعاً مال خودت باشه. می شه؟ می شه ببینم؟ شماها می تونید معجزه کنید. بیا و یه بار به حرف دخترت گوش بده. صبر کن.
چشم هایش را با دست گرفت. سرش را گرفت بالا و گفت: «حالا بیا. باز کنم؟ می گم باز کنم؟ چشمام و باز کنم؟ باز کردم.»
آرام پلک هایش را از هم باز کرد. روبه رویش بیابان خشک بود، با چند بوته ی خار. دوروبرش را نگاه کرد و نشست.
ـ چه انتظار زیادی، چه توهماتی. می بینی بابا؟ بچه شدم. فکر می کنم می آی. نمی دونم داری به چی فکر می کنی، اما می دونم خیلی از من شاکی ای. حق هم داری. چون اون جوری که می خواستی نبودم، اما باور کن نمی شه. نمی تونم. دوره و زمونه عوض شده. آدم ها عوض شده ن. دیگه گذشت اون روزا که وقتی می گفتن فلانی باباش شهیده یا جانبازه همه بیان و مشکلشون و حل کنن. اصلاً خیلی وقته که دیگه کسی منتظر نیست شهید بیارن، انگاری همه ی شهیدا رو آورده ن و دیگه کسی نمونده. انگاری درِ همه ی جبهه ها رو بسته ن و یه قفل بزرگ جاش زده ن. کسی منتظر شماها نیست. جای شما توی خیابونا و کوچه های شهر دیگه خالی نیست. فقط چند تا عکس، این ور و اون ور شهر از شما زده ن. هرکسی داره کارش و می کنه. بابایی ناراحت نشی ها اما بچه های کلاسمون نمی دونن شما شهید شده ید. یعنی نمی دونن من فرزند شهیدم؛ به جز دوسه تاشون. چاره ای نداشتم. خودشون فهمیدن. اسم یکی شون رومیناست. دوست صمیمی منه. خیلی باحاله. عکسش و دارم. صبر کن...
از زمین بلند شد، پشت چادرش را تکاند و نشست روی سنگ. موبایل را از جیبش درآورد و بعد گرفت سمت آسمان؛ جایی که آفتاب کم کم غروب می کرد.
ـ ببین سر و وضعش مناسب نیست. اما اشکالی نداره بابا. شما که شهید شده ی. محرم هستی. فقط خواستم قیافه ش و ببینی. این یکی... نه، صبر کن. این یکی صباست. اینم دوستمه. این وضعیتش بهتره. رفیقای من همه شون این تریپی اند، اما مذهبی هستن تا حدودی. نماز و اینا رو می خونن. اینم نرگسه. اینم مهتابه. اینم عکس خودته. از روی قاب عکست گرفته م. درسته که خیلی وقته از توی طاقچه برش داشتم، اما این جا دارمش. راستی از خواستگارم نگفتم. یکی از پسرای دانشگاهه. بعد از تعطیلات عید می آد خواستگاری. پسر خوبیه. از شما هنوز بهش نگفته م، اما خب خودش می فهمه. نمی تونم نگم. اگه من هم نگم مامان صددرصد می گه، وگرنه یعنی اونا نمی پرسن باباش کجاست؟

نظرات کاربران درباره کتاب گودال اسماعیلی