فیدیبو نماینده قانونی سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیهیلیسم ابسورد در ادبیات داستانی غرب

کتاب نیهیلیسم ابسورد در ادبیات داستانی غرب

نسخه الکترونیک کتاب نیهیلیسم ابسورد در ادبیات داستانی غرب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نیهیلیسم ابسورد در ادبیات داستانی غرب

نیهیلیسم یا نیست‌انگاری صفت ذات «غرب» و از آن جدایی‌ناپذیر است. مقصود از غرب، معنای مرسوم سیاسی آن در جنگ سرد یا معانی عرفانی ـ تمثیلی و جغرافیایی این کلمه نیست؛ بلکه مقصود ما غرب به عنوان یک عالَم تاریخی است که در حدود قرن هشتم پیش از میلاد در یونان باستان ظهور یافت و اکنون در پایان نخستین دهه قرن ۲۱، بیش از صد سال است که گرفتار بحران انحطاطی گردیده است و دوران زوال خود را می‌گذراند تا به نقطه انقراض نهایی برسد.
عالم غرب در سیر بسط و تطور تاریخی خود، سه دوره اصلی را طی کرده است:
الف) دوره غرب یونانی ـ رومی (غرب باستان).
ب) دوره غرب قرون وسطایی مسیحی (مقصود مسیحیت تاریخی است، نه تعالیم حقیقی حضرت عیسی(ع) به عنوان یک پیامبر توحیدی که مورد غفلت قرار گرفت و تحریف شد).
ج) دوره غرب مدرن (غرب اومانیست) که اینک در دوران انحطاط خود به سر می‌بَرد و با ورود به دوران پسامدرنیسم، نشانه‌های احتضار تمامیت عالم غرب تدریجاً در حال ظاهرشدن است.
درواقع با ظهور و به تمامیت‌رسیدن عالم مدرن، همه امکان‌های غرب به عنوان یک عالم تاریخی، از قوه به فعل درآمد؛ بدین‌سان غرب به عنوان یک تاریخ به تمامیت رسید و چشم‌انداز و امکانی برای گشایش افق جدیدی در چارچوب تاریخ غرب دیگر وجود ندارد. البته بی‌شک زندگی مردمان در مغرب‌زمین ادامه خواهد یافت؛ ولی به دنبال انقراض نهایی غرب مدرن، تداوم این زندگی دیگر در ذیل تاریخ غرب و به تبع آن غرب مدرن نخواهد بود؛ بلکه در ذیل عالم اسلامی که وحدت‌بخش همه بشریت در فرجام تاریخ می‌باشد، رنگ و بو و حقیقت دیگری یافته و به گونه دیگری جریان می‌یابد.

ادامه...
  • ناشر سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نیهیلیسم ابسورد در ادبیات داستانی غرب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: درباره نیست انگاری ابسورد

نیهیلیسم یا نیست انگاری صفت ذات «غرب» و از آن جدایی ناپذیر است. مقصود از غرب، معنای مرسوم سیاسی آن در جنگ سرد یا معانی عرفانی ـ تمثیلی و جغرافیایی این کلمه نیست؛ بلکه مقصود ما غرب به عنوان یک عالَم تاریخی است که در حدود قرن هشتم پیش از میلاد در یونان باستان ظهور یافت و اکنون در پایان نخستین دهه قرن ۲۱، بیش از صد سال است که گرفتار بحران انحطاطی گردیده است و دوران زوال خود را می گذراند تا به نقطه انقراض نهایی برسد.
عالم غرب در سیر بسط و تطور تاریخی خود، سه دوره اصلی را طی کرده است:
الف) دوره غرب یونانی ـ رومی (غرب باستان).
ب) دوره غرب قرون وسطایی مسیحی (مقصود مسیحیت تاریخی است، نه تعالیم حقیقی حضرت عیسی(ع) به عنوان یک پیامبر توحیدی که مورد غفلت قرار گرفت و تحریف شد).
ج) دوره غرب مدرن (غرب اومانیست) که اینک در دوران انحطاط خود به سر می بَرد و با ورود به دوران پسامدرنیسم، نشانه های احتضار تمامیت عالم غرب تدریجاً در حال ظاهرشدن است.
درواقع با ظهور و به تمامیت رسیدن عالم مدرن، همه امکان های غرب به عنوان یک عالم تاریخی، از قوه به فعل درآمد؛ بدین سان غرب به عنوان یک تاریخ به تمامیت رسید و چشم انداز و امکانی برای گشایش افق جدیدی در چارچوب تاریخ غرب دیگر وجود ندارد. البته بی شک زندگی مردمان در مغرب زمین ادامه خواهد یافت؛ ولی به دنبال انقراض نهایی غرب مدرن، تداوم این زندگی دیگر در ذیل تاریخ غرب و به تبع آن غرب مدرن نخواهد بود؛ بلکه در ذیل عالم اسلامی که وحدت بخش همه بشریت در فرجام تاریخ می باشد، رنگ و بو و حقیقت دیگری یافته و به گونه دیگری جریان می یابد.
اکنون دوران انحطاط غرب مدرن و آغاز پایان تاریخ غرب است و طلیعه های ظهور عالم و تاریخ دینی در افق ظاهر گردیده است. تاریخ غرب در تمامی ادوار و مراحل بسط و تطور آن، تاریخ نیست انگاری (نیهیلیسم) بوده است. البته انواع و انحا ظهور و بروز نیست انگاری در عالم غرب، به تبع ادوار و حتی اکوار (دوران های فرعی ذیل یک دوره تاریخی) تا اندازه ای و از جهاتی متفاوت بوده است؛ ولی در یک نگاه فراگیر می توان گفت تاریخ غرب، به یک اعتبار، تاریخ نیهیلیسم است.

۱. نیست انگاری یا نیهیلیسم چیست؟

نیهیلیسم(۱) از ریشه لاتین کلمه «Nihil» گرفته شده است. «Nihil» در لغت به معنای «نیست» یا «هیچ» است و در ترجمه فارسی، نیهیلیسم را می توان «نیست انگاری» یا «هیچ انگاری» ترجمه کرد که البته به نظر می آید «نیست انگاری» ترجمه دقیق تر و نیز رایج تری است.
ظاهراً اصطلاح نیهیلیسم برای نخستین بار به وسیله هرمان یاکوبی ـ اندیشمند آلمانی ـ در سال ۱۷۹۹م به کار رفته است.(۲) گویا او این اصطلاح را در نامه ای به یوهان گوتلیب فیشته ـ فیلسوف آلمانی (متوفا به سال ۱۸۱۴م) ـ عنوان کرده است. البته تاریخ ها و روایت های دیگری نیز درباره نخستین کاربرد اصطلاح نیهیلیسم وجود دارد که پرداختن به آنها از مجال این گفتار خارج است.
نیهیلیسم یعنی نیست انگاری؛ ولی درواقع نیهیلیسم چه چیزی را نیست می انگارد؟ در بیانی کوتاه و فشرده که در عین حال تبیین جان و روح نیهیلیسم نیز می باشد، می توان گفت نیهیلیسم یعنی نیست انگاشتن ولایت الهی. نیست انگاری در ذات، بطن و باطن خود به معنای نیست انگاشتن ولایت الهی و هدایت قدسی است. اگرچه نیهیلیسم (نیست انگاری) در ظهورات مختلف خود، انواع، اقسام و اشکال گوناگون و بسیار متنوعی یافته است؛ ولی جان مایه و روح و جوهر نیهیلیسم، همانا نیست انگاشتن، انکار و نفی ولایت الهی و هدایت قدسی است.
غرب به عنوان یک عالم تاریخی اساساً با نسیان نسبت به عهد امانت، انکار ولایت، طغیان مستور و سپس عصیان آشکار نسبت به آن، پدیدار گردیده، تحقق یافته است و در همان مسیر تا به امروز امتداد و بسط وجودی یافته است. در حقیقت، غرب در معنای تاریخی آن به جای تذکر نسبت به عهد امانت و پذیرش ولایت الهی و طاعت نسبت به شریعت آسمانی و دین الهی، راه نسیان، انکار، نفی و عصیان در پیش گرفت و بر این اساس، ظهور، بروز، بسط و تطور یافت و به این اعتبار، تمام تاریخ آن ـ با ادوار و اکوار و مقاطع و مراحل مختلف ـ تاریخ نسیان نسبت به عهد امانت و نیست انگاشتن ولایت و هدایت الهی است.
البته این نیست انگاری در دوره ها و دوران های مختلف و حتی در یک دوره یا دوران تاریخی، از لحاظ ظهور و بروز دارای انواع و اقسام و اَشکال گوناگون بوده است؛ ولی روح، جوهر، جان مایه، باطن و حقیقت همه این انواع و اقسام متنوع نیهیلیسم، همانا انکار و نفی ولایت الهی و حقیقت هدایت آسمانی و گاهی عصیان آشکار نسبت به آن بوده است. همان گونه که پیش تر گفته شد، نیهیلیسم صفت ذات غرب بوده، به همین دلیل، از آن لاینفک و جدایی ناپذیر است. بدین اعتبار می توان گفت تمام تاریخ غرب، تاریخ ظهور و بسط نیست انگاری است.

۲. نسبت نیهیلیسم و الحاد

در بررسی نیهیلیسم، به یک نکته بسیار مهم باید توجه کرد؛ نیهیلیسم به معنای نیست انگاشتن و انکار ولایت الهی، لزوماً و در همه ظهوراتش در هیئت آته ئیسم ظاهر نمی شود. درواقع، آته ئیسم ـ و ماتریالیسم به عنوان یکی از صور آته ئیسم ـ یکی از صور و انواع ظهور نیست انگاری است. اتفاقاً در تاریخ غرب، ظهورات غیرآته ئیستی نیهیلیسم که مثل انواع نیهیلیسم آته ئیستی، منکر و نافی ولایت الهی بوده اند، بیشتر از انواع نیهیلیسم آته ئیستی بوده اند. ماهیت نیهیلیسم غیرآته ئیستی، درست مثل نیهیلیسم آته ئیستی، بر انکار و نفی ولایت الهی و اعراض از تعالیم آسمانی و حقیقت دین مبتنی می باشد و از این منظر تفاوت ماهوی میان آنها وجود ندارد. بر این اساس، و از منظر تعلق به ساحت نیست انگاری، تفاوت ماهوی میان مارتین لوتر پروتستانتیست و هولباخ ماتریالیست وجود ندارد و هردو نیست انگارند و به نفی ولایت الهی می پردازند؛ هرچند از جهات دیگری میان این دو تفاوت های بسیاری وجود دارد.
نیهیلیسم را از جهات و منظرهای گوناگون می توان تقسیم بندی کرد؛ یکی از این منظرها، تقسیم نیهیلیسم به دو قسم «آته ئیستی» و «غیرآته ئیستی» است:
۱. نیهیلیسم آته ئیستی؛ مثل فیلسوفان و اندیشمندانی چون: دموکریتوس، هولباخ، مارکس، لامتری، راسل، پوپر، فروم، فروید و....
۲. نیهیلیسم غیرآته ئیستی و بعضاً با ظواهر و مدعای دینی که فاقد تعهد حقیقی دینی (یعنی پذیرش و تبعیت از ولایت الهی) است؛ ولی در بسیاری موارد مدعای دینداری دارد و حتی ممکن است به برخی ظواهر آموزه های یهودیت و مسیحیت تاریخی (یهودیت و مسیحیت تحریف شده ممسوخ) نیز عمل نماید؛ اما در باطن، خارج از دایره تبعیت از ولایت الهی و ایمان دینی قرار دارد؛ به عنوان مثال، در اشخاصی چون: ژان هوس، ژان کالون، مارتین لوتر، جورج واشینگتن، پاپ الکساندر ششم، یوهان گوتلیپ فیشته، امانوئل کانت، فردریش ویلهلم هگل، جان لاک، باروخ اسپینوزا، رنه دکارت و....
بر این اساس، در تعریف و تشخیص نیهیلیسم باید به روح و جان مایه آن یعنی انکار و نفی ولایت الهی توجه کرد و در نظر داشت که همه انواع نیهیلیسم، لزوماً آته ئیستی نیستند و در بسیاری موارد مواجهه با نیهیلیسم غیرآته ئیستی به ظاهر دینی، بسیار دشوارتر و پیچیده تر است و بسیاری از ظهورات نیست انگاری در تاریخ غرب و حتی غرب مدرن، ظهورات غیرآته ئیستی و دارای ظواهر و مدعای به اصطلاح دینداری بوده است. همین ویژگی یکی از مولفه هایی است که گاه فهم، درک، شناخت و تشخیص نیست انگاری و مقابله با آن را بسیار دشوار می سازد.
نیهیلیسم، حقیقت هولناکی است که دامان زندگی بشر غربی به ویژه بشر مدرن را گرفته است و به طور خاص در قرن بیستم در هیئت «نیست انگاری ابسورد» ظاهر شده است. البته «نیهیلیسم ابسورد» تنها صورت ظهور و بروز نیست انگاری پسامدرن قرن بیستم نیست؛ ولی می توان آن را یکی از صور بسیار مهم و تاثیرگذار ـ به ویژه در عرصه ادبیات و هنر ـ نیهیلیسم پسامدرن معاصر دانست. ریشه های تاریخی نیهیلیسم در غرب، به بیش از ۲۶۰۰ سال پیش و آغاز ظهور غرب به عنوان یک عالم تاریخی برمی گردد. نیهیلیسم، محصول نسیان آدمی و غفلت نسبت به عهد امانت است و باعث دورشدن بشر از «انسانیت» می گردد که این امر با بیگانگی آدمی نسبت به فطرت و نشنیدن بانگ حقیقت تلازم دارد. درواقع بشر با گرفتاری در ساحت نیهیلیسم، از حقیقتی که باید به آن رجوع کند و به عبارتی حقیقت وجود اوست (یعنی انسانیت)، دور می شود و از آن غافل می گردد و در ساحت حیوانیت صِرف قرار می گیرد.
نیهیلیسم در غرب، با غفلت از ولایت الهی و انکار و نفی آن آغاز گردیده است و در سیر بسط خود، جریانی تنزّلی و انحطاطی را طی کرده است. نیهیلیسم اومانیستی مدرن، صورتی از صور تحقق این سیر انحطاطی است و نیهیلیسم پسامدرن ابسورد را که بیشترین ظهور و بروز آن به ویژه در ادبیات داستانی، تئاتر، سینما و اقسام هنرهاست، می توان واپسین صورت از صور گوناگون ظهورات نیست انگاری غربی تاکنون دانست.

۳. نسبت نیهیلیسم و پوچی و پوچ انگاری

نیهیلیسم، با پوچ انگاری و پوچی مترادف نیست؛ ولی پوچی و پوچ انگاری را می توان یکی از نتایج و پیامدهای نیهیلیسم دانست که در برخی انواع نیست انگاری بروز و ظهور آشکار یافته است. این امر به ویژه در نیهیلیسم پسامدرن ابسورد، به صورت کاملاً آشکار و محسوسی نمایان گشته است. نیهیلیسم ابسورد در ذات خود، مایه های بسیار نیرومند پوچ انگارانه دارد؛ به گونه ای که در مواردی برخی منتقدان اصلاً آن را مترادف پوچی و پوچ انگاری فرض کرده اند.

۴. انواع اصلی نیهیلیسم در غرب

غرب به عنوان یک عالم تاریخی، از هنگام ظهور و پیدایی خود تا امروز، سه دوره اصلی بزرگ و ده ها دوران فرعی گوناگون و متعدد و در یک عبارت کوتاه، ادوار و اکواری را پشت سر نهاده است. نیهیلیسم به عنوان صفت ذات غرب، در همه این ادوار حضور داشته و در هردوره، صورت نوعیِ خاصی یافته است. در ذیل هر صورت نوعی نیهیلیسم در تاریخ غرب ـ مثلاً «نیهیلیسم یونانی ـ رومی» یا «نیهیلیسم مدرن» و... ـ اقسامی از نیست انگاری ظهور کرده است؛ به عنوان مثال، می توان به نیهیلیسم اومانیستی مدرن اشاره کرد که در ذیل خود، شامل اقسامی چون: «نیهیلیسم رنسانسی»، «نیهیلیسم عصر ظلمانیِ به اصطلاح روشنگری» و «نیهیلیسم خودویرانگر پسامدرن» می گردد. نیهیلیسم پسامدرن، خود دارای اقسام جزئی تری است که «نیست انگاریِ ابسورد» یکی از آنهاست و این احتمال وجود دارد که اگر حیات عالم غرب تا نیم قرن دیگر یا بیشتر ادامه یابد، اقسام دیگری نیز به خود ببیند.
در نگاهی اجمالی به تاریخ غرب ـ به عنوان یک عالم تاریخی ـ می توان از سه گونه اصلی و کلی نیهیلیسم نام برد:

۱. نیهیلیسم کاسموسانتریک یونانی ـ رومی؛
۲. نیهیلیسم مستتر در لفاف مسیحیت (ممسوخ) قرون وسطایی؛
۳. نیهیلیسم اومانیستی مدرن.

چنان که گفتیم، هر یک از این انواع نیهیلیسم در ذیل خود، صور و اقسام فرعی نیز دارند که در وجوه و شئون گوناگون ظاهر گردیده اند؛ مثلاً در «نیست انگاری کاسموسانتریک یونانی ـ رومی» میان نیهیلیسم دموکریتی با نیهیلیسم رواقی، به لحاظ مرتبه، شئون، وجوه و چگونگی ظهور و بروز و قلمروهایی که بعضاً بر آن معطوف گردیده اند و نیز برخی مختصات وجودی، تفاوت هایی وجود دارد؛ ولی هردو آنها به ساحت نیهیلیسم کاسموسانتریک یونانی ـ رومی تعلق دارند و از این منظر، دارای وحدت ماهوی اند. یا در نمونه دیگری می توان به «نیهیلیسم عصر ظلمانی به اصطلاح روشنگری» که صبغه ای عمدتاً ایدئولوژیک دارد، از یک سو و نیهیلیسم «پسامدرن ابسورد» که با یاس انگاری و پوچی بسیار عمیقی آمیخته است، از سوی دیگر اشاره کرد که هردو آنها در ساحت «نیهیلیسم اومانیستی مدرن» و در ذیل مدرنیته قرار دارند و در عین داشتن وحدت ماهوی ـ به جهت ماهیت اومانیستی شان ـ تفاوت های بعضاً مهمی در مولفه ها و چگونگی ظهور و بروز و مراتب و شئون تاریخی دارند که باعث می شود در برخی موارد و از جهاتی حتی با یکدیگر در تقابل قرار گیرند.
در این مجال اندک، امکان بررسی انواع اصلی نیهیلیسم غربی پیش گفته وجود ندارد و فقط به منظور رفع برخی ابهام ها، به صورت فشرده و بسیار مختصر درباره کلیت نیست انگاری مدرن سخن می گوییم.

۵. نیست انگاری مدرن

نیهیلیسم مدرن، محصول بسط تاریخ غرب و سیر تطورات وجودی آن در ادوار یونانی ـ رومی و قرون وسطایی بود. نیهیلیسم مدرن، تجسم خودبنیادی نفسانی و عصیان صریح غرب مدرن بر ولایت الهی، شریعت و هدایت آسمانی است. اگر نیست انگاری کاسموسانتریک یونانی ـ رومی، حامل نحوی خودمختاری مستور بود و نیهیلیسم قرون وسطایی خود را در لفاف شریعت مآبی شبه دینی پنهان می کرد، نیهیلیسم مدرن، گرفتار حجاب مضاعف انانیت و نحنانیت و اراده معطوف به قدرت مداری نفسانی بوده، هرچه از ظهور و بروز آن می گذرد [در نزدیک به ششصدسال اخیر]، بیشتر، صریح تر و گستاخانه تر بر اِعراض از دین و ولایت الهی و فراتر از آن طغیان و استکبار خود نسبت به حق و دیانت تاکید می ورزد. نیست انگاری غرب مدرن در هیئت نیست انگاری اومانیستی ظاهر گردیده و نه تنها بشر را با خودبنیادی نفسانی تعریف می کند؛ بلکه این خودبنیادی نفسانی و عصیان نسبت به ولایت الهی و تاکید بر ولایت نفس اماره بشری را مایه مباهات و سربلندی بشر می داند و بر این اساس، به تعریف به اصطلاح «حقوق بشر» و برپاکردن نظام مناسبات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اخلاقی می پردازد و تمدن خودبنیادِ نفسانیت مدار بریده از حق، دیانت و عدل را به عنوان صورت کمال تاریخ بشر و نشانه «ترقی» معرفی می نماید و دیگر تمدن ها و فرهنگ ها را بر حسب میزان نزدیکی یا دوری از غرب مدرن، به «پیشرفته»، «عقب مانده»، «توسعه نیافته» و مانند اینها تقسیم می کند.
نیهیلیسم مدرن، همچون انواع سلف یونانی ـ رومی و قرون وسطایی خود، در قلمروهای گوناگون فکری، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی ـ اجتماعی، اخلاقی، هنری، ادبی، حقوقی و مدنی ظهور و بروز دارد. در عین حال که به لحاظ سیر تطور تاریخی دارای انواع فرعی و اقسام گوناگونی گردیده است.
نیهیلیسم اومانیستی مدرن، محصول نحوی پیوند و سنتز میان میراث «متافیزیک نیست انگار یونانی ـ رومی» از یک سو و ماتریالیسم مستور و سودمحوری و حس گرایی لذت جویانه و روح عناد و دشمنی با تعالیم الهی «نیست انگاری یهودیت تاریخی» (صورت تحریف شده دین یهود، نه تعالیم حضرت موسی(ع)) از سوی دیگر می باشد که در هیئت اومانیسم و سوبژکتیویسم و «نیست انگاری اومانیستی مدرن» ظاهر گردیده و همراه غرب مدرن بسط یافته است. وجه ممیزه اصلی نیهیلیسم مدرن از «نیهیلیسم یونانی ـ رومی» و «نیست انگاری قرون وسطایی»، در اومانیستی بودن آن است. نیهیلیسم مدرن، بشرانگارانه و مبتنی بر خودبنیادی نفسانی است، حال آنکه نیست انگاری یونانی ـ رومی، کاسموسانتریک بود و نیهیلیسم قرون وسطایی نیز در ذیل نحوی طاغوت مداری شبه دینی ـ که در حقیقت کاملاً غیردینی و غیرالهی بود و به تئوسانتریسم معروف گردیده است ـ تحقق یافت. وجه مشترک هرسه صورت نیهیلیسم «یونانی ـ رومی»، «قرون وسطایی» و «اومانیستی» ـ که در حکم جان مایه و روح نیهیلیسم می باشد ـ همانا نفی ولایت الهی است و البته به راه های بعضاً متفاوتی صورت گرفته و تحقق یافته است؛ هرچند نیست انگاری اومانیستی (نیهیلیسم مدرن) در این نفی و انکار، صراحت و عمق بیشتری دارد و به دلیل گرفتاری در خودبنیادی نفسانی، اسیر حجاب مضاعف ـ نسبت به حق و حقیقت ـ گردیده است.
نیست انگاری مدرن با تکیه و تاکید بر بشرانگاری و خودبنیادانگاری نفسانی، به انکار و نفی ولایت الهی می پردازد. در حقیقت در نیهیلیسم مدرن، با نفی ولایت الهی، آشکارا بر امر موهومی به نام ولایت بشر تاکید می شود و صورت نوعی بشری که از آن سخن گفته می شود، موجودی نفسانیت محور و خودبنیاد است که به جای طاعت در مقابل حضرت حق، راه عصیان و معصیت را برگزیده است. بر این اساس، کاملاً مشخص می شود که باطن این ولایت بشر خودبنیادِ بریده از حق، پذیرش ولایت شیطان است. انسان ذاتاً اهل ولایت است و در مقام انتخاب، اگر به تبعیت از ولایت الهی نپردازد، یقیناً ـ دانسته یا نادانسته ـ تحت ولایت شیطان قرار گرفته است و آنچه مدرنیته ذیل عنوان ولایت بشر بر خود عنوان می کند، صورت دیگری از ولایت شیطان است که با عناوینی چون: «نجات بشر از بندگی» (شعار معروف مبلغان مدرنیست غربی ازجمله امانوئل کانت در تبیین جهان بینی ظلمانی عصر به اصطلاح روشنگری)، «بلوغ انسان»، «بی نیازی بشر از قیمومیت دیگری» و مانند اینها مطرح می شود.
در عالم غرب و سیر تطور و بسط نیهیلیسم غربی، نیست انگاری اومانیستی مدرن را می توان منحط ترین صورتِ نیست انگاری غربی دانست که بیشترین بُعد و دوری را از حق و حقیقت دارد و بیش از صور دیگر نیهیلیسم غربی، در درکات ظلمانی ولایت شیطان سقوط کرده است. حجاب ظلمانی نیهیلیسم مدرن در مقایسه با نیهیلیسم های یونانی ـ رومی و قرون وسطایی، حجاب مضاعف بوده و به لحاظ شان و مرتبه وجودی، از آنها منحط تر و متنازل تر است.
نیهیلیسم مدرن در ذیل خود، دارای انواع و اقسامی است که از منظر ظهور، بسط و تطور تاریخی نیست انگاری اومانیستی، می توان از سه نوع اصلی ذیل نام برد:
۱. نیهیلیسم مدرن منتقد رنسانسی؛
۲. نیست انگاری ارزش گذار و ایدئولوژیک عصر به اصطلاح روشنگری؛
۳. نیهیلیسم مضطرب و خودویرانگر پسامدرن.
نیهیلیسم ابسورد، صورتی از نیست انگاری پسامدرن است(۳) و به ویژه در عرصه های فرهنگی، هنری و ادبیات، ظهور فعال و گسترده ای دارد. نیهیلیسم ابسورد از دهه آغازین قرن بیستم به طور فعال ظاهر گردید و به تدریج بسط و گسترش یافت؛ به گونه ای که دهه هاست سایه سنگین آن بر سر فرهنگ عمومی، ادبیات و هنرهای غربی و حتی ممالک غرب زده کاملاً محسوس و مشهود است.
نیست انگاری پسا مدرن، واپسین مرحله از سیرِ بسط نیهیلیسم مدرن است. نیهیلیسم پُست مدرن، نافی بسیاری از وجوه اصلی و مهم نیست انگاری ایدئولوژیک عصر ظلمانی به اصطلاح روشنگری و نافی بسیاری از وجوه اصلی مدرنیته و عالم غرب مدرن است. در نیهیلیسم پسامدرن، هرگونه نظام مطلق اندیش و ثابت اخلاقی ـ حتی از نوع اومانیستی آن ـ و نیز هرگونه امکان، بنیان و مبنا برای دستیابی به یقین معرفت شناختی، مورد تردید جدی و انکار قرار می گیرد. همچنین در نیست انگاری پسامدرن، بنای سوبژکتیویسم کلاسیک مدرنیستی به شدت متزلزل می گردد و به تدریج نحوی نسبی انگاری شکاکانه مضطرب فراگیر حاکم می شود و باعث پیدایش بحران جدی در روابط «فرد» با دیگران در قلمرو جامعه مدنی بورژوا ـ لیبرالی می گردد و تداوم این وضع، به گسترش انواع بحران های هویتی و اخلاقی و ظهور تیپ شخصیتی «شیزوفرن نیست انگار پسامدرن» و غلبه یاس اندیشی و پوچ انگاری و پیدایش و سیطره ابسوردیسم می انجامد. از دل نیهیلیسم پسامدرن و به عنوان یکی از اشکال و اقسام آن، نیهیلیسم پسامدرن ابسورد ظاهر می شود و به تدریج بر عرصه زندگی روزمره، فرهنگ، مناسبات اخلاقی و اجتماعی بشر غربی و غرب زده و نیز هنر و ادبیات جوامع غربی و غرب زده حاکم می شود و به نظر می رسد دامنه نفوذ آن در وجوه، شئون و سطوح دیگر اجتماعات غربی و غرب زده مدرن، بیشتر نیز خواهد شد.
حال این پرسش مطرح می شود که مولفه های اصلی نیست انگاری ابسورد و آنچه ابسورد و ابسوردیته و از منظری، ابسوردیسم نامیده می شود، چیست؟

۶. نیهیلیسم ابسورد

پیش از هرچیز، بر این نکته مهم تاکید کنیم که نیهیلیسم ابسورد (ابسوردیته)، به تبع نیهیلیسم پسامدرن ـ که خود صورتی از نیست انگاری مدرن است ـ ماهیتی اومانیستی دارد و اگرچه در ذیل اندیشه پسامدرن و نیهیلیسم پُست مدرنیستی، سوبژکتیویسم مدرن گرفتار بحران و تزلزل جدی گردیده است؛ ولی به هر حال، نیست انگاری ابسورد به عنوان یکی از اقسام نیهیلیسم پُست مدرن، ماهیتی اومانیستی ـ هرچند گرفتار بحران، تزلزل، شکاف و بی ثباتی ـ دارد.
ابسورد به چه معناست؟ به لحاظ لغوی، ابسورد را می توان «امر بی معنا» یا «امر گنگ» یا «مهمل و غیرعقلانی» ترجمه کرد؛ هرچند باید توجه داشت ترجمه یک کلمه ای مفهوم ابسوردیسم، تقریباً غیرممکن است و برای روشن کردن معنای آن باید به توصیف و توضیح و تبیین پرداخت.
«ابسورد» در اصل، در یک متن موسیقیایی به معنای «فاقد هماهنگی» است و تعریف آن در فرهنگ لغات، چنین است: «ناهماهنگ از نظر عقلی یا عرفی، بی تناسب، نامعقول، غیرمنطقی». اوژن یونسکو در مقاله ای راجع به کافکا، درک خود از این واژه را به صورت زیر بیان کرده است:

ابسورد چیزی است که عاری از منظور است... انسان از ریشه های مذهبی، متافیزیکی و فوق طبیعی خود جدا شده، انسان گم شده است. همه کنش های او بی معنا، عبث و بی فایده شده اند.(۴)

اگرچه ابسوردیته و ابسوردیسم، پیوند تنگاتنگی با پوچی و پوچ انگاری دارد؛ ولی ترجمه ابسورد به پوچی، اصلاً ترجمه دقیق و حتی درستی نیست. البته چنان که گفتیم، ابسوردیته و ابسوردیسم در پیوندی بسیار نزدیک، تنگاتنگ و جدایی ناپذیر با پوچی و پوچ انگاری قرار دارد. در بررسی لغوی ابسوردیته،(۵) درمی یابیم که ابسورد(۶) کلمه ای مشتق از «Surd» در زبان انگلیسی است که خود ریشه در «Surdus» لاتینی دارد. «Surdus» در زبان لاتین، به معنای گُنگ، کر و لال، بی کلام، بی عقل، فاقد منطق و مانند اینهاست. کلمه «Surdus» لاتینی، ترجمه و معادل گذاری برای «Alogos» یونانی است. «Alogos» در زبان یونانی، به معنای چیزی است که با «لوگوس»(۷) ناسازگار است. لوگوس در زبان یونانی باستان، تطور معنایی داشته است؛ ولی در زمان سقراط و پس از او لوگوس، تقربیاً معادل عقل حصولی متبلور در نظام منطقی و اجمالاً عقل بوده است و «Alogos» به معنای امر ناسازگار با عقل و منطق و نیز امر گُنگ و بی معنا و آنچه با کلام عقلانی ناسازگار می باشد، بوده است. در همین دوره، فیثاغورس و شاگردانش برای نامیدن اعداد گُنگ یا اصم، از واژه «Alogon» استفاده می کردند. در یک بیان مختصر و اجمالی می توان ابسورد را معادل امر مهمل، گُنگ، بی معنا، عبث، غیرعقلانی، پوچ، بیهوده و لغو دانست. ریشه اصلیِ دشواری ترجمه و معادل گذاری برای مفهوم کنونی و رایج ابسورد و به تبع آن ابسوردیته و ابسوردیسم، در زبان فارسی این است که زبان و ادبیات فارسی کلاسیک به دلیل بهره مندی از انوار آموزه های اسلامی و معنوی، هرگز گرفتار اومانیسم و ابسوردیته اومانیستی نشده بود؛ ازاین رو در سراسر متون گرانقدر نظم و نثر بی مانند فارسی، نمی توان کلمه یا مفهومی که بیانگر نیست انگاری ابسورد باشد، یافت؛ زیرا شاکله ادبیات فارسی کلاسیک ـ ماقبل ادبیات غرب زده مدرنیستی تقریباً دویست ساله اخیر ـ از روح تعالیم اسلامی، دینی و معنوی الهام گرفته بوده، نسبتی با اومانیسم و نیهیلیسم نداشته است.
پوچی و پوچ انگاری اگرچه معادل دقیق ابسوردیته و ابسوردیسم نیست؛ اما به هر حال، وجه مهم و برجسته ای از آن را توضیح می دهد. ابسوردیته بیانگر وضع وجودی است که عالم غرب مدرن با ورود به فاز بحران انحطاطی و دوران پسامدرن، بدان گرفتار شده است و بیش از پیش در منجلاب آن فرو خواهد رفت. ابسوردیته، مسخ شدگی بشر مدرن در دوران خودویرانگری عالم مدرن است که او را به موجودی گُنگ، کر و عبث تبدیل کرده و می کند و به تدریج، تمامیت عالم غرب و غرب زده مدرن را در وضعیت انفعال ناشی از انحطاط برخاسته از مسخ شدگی تمام عیار قرار می دهد. بسط وضع ابسورد در همه سطوح و وجوه عالم مدرن و بشر مدرن، اگرچه در درازمدت باعث ویرانی و انقراض غرب مدرن می گردد؛ ولی در کوتاه مدت، با توجه به اَتُمیزه کردن بیش از پیش انسان ها و مسئولیت زدایی، آرمان زدایی و تعهدزدایی از آنها و تبدیل آنان به جانورانی عبث که مشغول امور مهمل و بیهوده اند، زمینه های تداومِ سیطره نئولیبرالیسم را فراهم می آورد. دقیقاً از همین روست که مبلغان، مروجان، مدافعان و ایدئولوگ ها و نیز در دهه های اخیر، دولتمردان نئولیبرالیست، مُلهِم از نحوی کوته نگری ابلهانه پیگیرانه به ترویج ابسوردیسم به ویژه در ادبیات و هنر و سبک زندگی می پردازند و البته این امر تا اندازه بسیار زیادی در ماهیت نیهیلیست غرب مدرن و دوران تاریخی که در آن به سر می برد، ریشه دارد.
مولفه های اصلی نیهیلیسم ابسورد را می توان این گونه فهرست کرد:

ـ شکاکیت و نسبی انگاری معرفت شناختی؛
ـ نسبی انگاری اخلاقی؛
ـ تشدید و تعمیق فوق العاده اتمیزه کردن اجتماعات مدرن؛
ـ گرفتارکردن بشر در امور جزئی، مهمل و لغو در هیئت یک سبک زندگی(۸) شدیداً غریزی، مصرفی، آمیخته به پورنوگرافی و به صورت افراطی فردگرایانه؛
ـ تقویت وجوه ضداجتماعی(۹) در شخصیت انسان ها به صورت مستمر؛
ـ ترویج و تقویت حس انفعال و «Posivity»، بیگانگی از همنوع، بی تفاوتی، بی مسئولیتی و نحوی تخدیر عمیق عاطفی و روانی؛
ـ پرورش انسان هایی با شخصیت هایی که در تیپ «شیزوفرن نیست انگار» قابل دسته بندی اند؛
ـ ترویج گسترده احساس پوچی، بی تفاوتی، یاس و بی معنایی در انسان ها؛
ـ مبارزه با هرگونه تعهدمداری و آرمان گرایی معنوی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی؛
ـ تشدید و تعمیق ویژگی گرگ صفتی بشر مدرن، نسبت به دیگر همنوعان خود؛
ـ تشدید و تعمیق بسیار شدید مسخ شدگی بشر مدرن در بُعد حقیقت انسانیت.

در دوران سیطره نیست انگاری پسامدرن ابسوردیست، بحران هویت بشر مدرن غربی و غرب زده، شدت و گسترش فوق العاده ای یافته است و ظاهری کاملاً عیان پیدا کرده است. از برخی نتایج سیطره و گسترش دامنه نفوذ نیهیلیسم ابسورد تاکنون، رواج انواع خشونت های سادیستیک و شقاوت مندانه، شیوع کنترل ناپذیر انواع و اقسام بیماری های اخلاقی و روانی ـ به ویژه در قلمروهایی چون: اخلاق جنسی، احساس تنهایی و ازخودبیگانگی، اضطراب های شخصیتی، افسردگی های غالباً برگرفته از مناسبات بیمار اجتماعی، بحران در نظام ارزش های فردی و... ـ، تزلزل ارکان خانواده، افزایش آمار خودکشی، افزایش آمار اعتیاد، گسترش بیماری های جنسی صعب العلاج و ده ها بحران دیگر بوده است.

۷. ادبیات ابسورد

نیست انگاری ابسورد، ظهور و بروز بسیار پُررنگی در عرصه های ادبیات داستانی، ادبیات نمایشی، شعر، هنرهای تجسمی، موسیقی و تا اندازه ای سینما داشته و دارد. به یقین می توان گفت وجه اصلی ادبیات داستانی غرب در قرن بیستم، به ویژه از دهه نخست این قرن به بعد ـ اگر ادبیات نئورئالیستی و نیز برخی آثار ادبی نویسندگانی همچون: فرانسوا موریاک، ژان لافیت، رومن رولان و چند نویسنده مشابه آنها و نیز نویسندگان سبک رئالیسم سوسیالیستی و بازمانده های ادبیات ناتورالیستی را مستثنا کنیم ـ تحت سیطره انواع و اقسام ادبیات ابسورد بوده است و این امر، به خصوص هرچه از دهه ۱۹۳۰م به سمت اواخر قرن بیستم سِیر می کنیم، از عمق و گستردگی بیشتری برخوردار شده است؛ به گونه ای که می توان کلیت ادبیات پسارئالیستی غرب ـ که شامل پسارئالیسم اولیه، سوررئالیسم، رمان نو، ساختارگرایی، ساختارشکنی و ادبیات پُست مدرن می گردد ـ را در مجموع تحت سیطره ابسوردیسم ادبی دانست. البته داستان نویسان مدرنیست غربی و غرب زده، یکسان و یک میزان تحت سیطره نیست انگاری ابسورد نیستند و در مواردی حتی ردپا و اثر حضور ابسوردیسم در یک نویسنده، از یک اثرتا اثری دیگر، تفاوت می کند؛ ولی در مجموع و در یک تقسیم بندی کلی می توان نویسندگانی چون: جیمز جویس، فرانتس کافکا، آلبر کامو، ژان پل سارتر ـ در رمان تهوع ـ، ساموئل بکت، میلان کوندرا، مارگریت دوراس، آلن روپ گری یه را در شاکله اصلی آثارشان و نمایشنامه نویسانی چون: ژان ژنه، اوژن یونسکو، آرتور آداموف و هارولد پینتر را با لحاظ کردن تفاوت هایی که در سبک و میزان نزدیکی یا دوری از صورتِ نوعی ادبیات ابسورد دارند و همچنین با در نظرگرفتن تفاوت های بعضاً پُررنگی که در پرداختن به وجوه گوناگون ادبیات ابسورد با یکدیگر دارند، به انواع و اقسام ظهورات ادبی نیست انگاری ابسورد (ابسوردیسم ادبی یا ادبیات ابسورد) متعلق دانست.
مارتین اسلین، مشخصه اصلی ابسوردیته را که در ادبیات ابسورد نیز ظهور یافته است، این گونه توصیف می کند:

مشخصه این نگرش، باور آن است به اینکه امور مسلّم و فرضیات اساسی و تزلزل ناپذیر اعصار گذشته کنار رفته اند؛ آنها امتحان شده ا ند و معلوم شده که ناقص اند و به عنوان توهماتی کودکانه و بی ارزش، اعتبارشان را از دست داده اند. تا پایان جنگ جهانی دوم، کاهش اعتقادات مذهبی با اعتقادات [شبه] مذهبی جانشین یعنی اعتقاد به پیشرفت، ملیت گرایی و سفسطه های استبدادی گوناگون پوشانده شده بود. جنگ تمام آنها را درهم شکست. تا ۱۹۴۲ آلبر کامو آرام آرام این سوال را مطرح کرده بود که وقتی زندگی همه معانی اش را از دست داده، چرا انسان نباید راه فرار را در خودکشی جست وجو کند.(۱۰)

نیست انگاری ابسورد با ظهور در قلمرو ادبیات، «ادبیات ابسورد» را پدید می آورد. شاخصه پایه ای و بنیادین ادبیات ابسورد، رهاکردن هرگونه تعهد اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و آرمانی و متعهدشدن به بی معنایی، گُنگی و امور عبث و در مواردی، ترویج یاس انگاری، پوچی و پوچ انگاری و به طور کلی کوشش به منظور بی معنا و عبث نشان دادن زندگی به طور آشکار یا غیرآشکار است که خواه ناخواه به نوعی انفعال و پاسیتیویسم اجتماعی(۱۱) و سیاسی و تشدید اتمیسم نفسانی در مخاطبان این ادبیات منجر می گردد و تدریجاً از فرد مخاطب، شخصی بی خاصیت، منفعل و غریزی و عمدتاً ـ و گاهی فقط ـ سرگرم و معطوف به امور جزئی بی ارزش می سازد که هویت انسانی او مسخ گردیده است و به موجودی گُنگ، بی مسئولیت، مسئولیت گریز و فاقد حساسیت به سرنوشت خود و دیگران گردیده است.
به عنوان نمونه هایی از ادبیات ابسورد و فرموله کردن تئوریک آن می توان به «غریب» و «افسانه سیزیف»، اثر آلبر کامو نگاه کرد. جوهر سخن کامو در این آثار، بیان این مدعاست که زندگی امری پوچ و بی معناست و چون این گونه است، زندگی در یک جهان پوچ و بی معنا باید یک زیستن حیوانی بیولوژیک معطوف به حیات غریزی و توام با بی تفاوتی باشد. هرچند کامو به طور آشکار و مستقیم دعوت به چنین زندگی ای نمی کند؛ ولی با مقدماتی که عنوان می سازد، امکان هرنوع زندگی دیگر را منتفی می نمایاند.
در نمونه دیگری، به ساموئل بکت نگاه کنید. او در در انتظار گودو، از کسی سخن می گوید که هیچ گاه نمی آید و آقای نات ـ به معنای اسمش دقت کنید: «Not» به معنای منفی یا «Knot» به معنای گِره یا «Nought» به معنای هیچ و صفر ـ یکی از شخصیت های بی خاصیت و ممسوخ آن است. جهانی که بکت توصیف می کند، جهانی است که در آن گذران عمر، در خاکستردان مرده ها و سطل های زباله یا در حالت هایی چون فرورفته در گل و لای، به صورت دمرو امری معمول و طبیعی است. بکت به عنوان یک داستان نویس و نمایشنامه نویس ابسوردیست، در مولوی، مخاطب خود را به شمردن «...»های قهرمان اثر یا محاسبات لغو و بیهوده او برای تنظیم مکیدن سنگ های مکیدنی اش سرگرم می کند؛ یا در داستان «وات»، صفحات متوالی را به محاسبه امکان های موجود برای ترکیب های صداهای سه قورباغه ای اختصاص می دهد که می خوانند یا محاسبه مسیرهای گوناگون حرکت یک نفر در اتاق و لاطا ئلاتی مانند اینها و شگفت آنکه این شخص با آثاری از این دست، برنده جایزه نوبل ادبیات می گردد و به طور مستقیم و غیرمستقیم به عنوان الگویی در ادبیات داستانی و نمایشی معاصر مطرح می شود.
هدف کانون های سرمایه و قدرت از تبلیغ برای نویسندگانی چون بکت و به طور کلی ترویج ادبیات ابسورد چیست؟ آیا سرگرم کردن مخاطبان به لاطائلاتی چون: شمردن «...» یا بررسی های هندسی خیال بافانه بیهوده در آثار بکت ـ مولوی و تخیل مرده ـ یا ترویج رفتارهای غیرمسئولانه و خنثا و الگوسازی از شخصیت هایی همچون مورسو ـ حتی اگر ناخواسته باشد ـ یا تاکید مستمر بر تصویرکردن جهان و زندگی بر پایه سو تفاهم ها، امور مبهم، شک انگاری ها و مانند اینها به عنوان بخشی از وظایف و ویژگی های ادبیات ابسورد، در مسیر خدمت گزاری به کاست حاکمان پنهان جهانی و تحکیم نظام سلطه استکباری نمی باشد؟
نیست انگاری ابسورد و به تبع آن ادبیات ابسورد، با ایدئولوژی نئولیبرالیسم به جهت فضاها و مفاهیمی که مطرح و ترویج می کنند، به شدت همپوشانی و نزدیکی دارند؛ به گونه ای که می توان ادبیات ابسورد را تجسم بسط و حضور نئولیبرالیسم در قلمرو ادبیات دانست. زمان پیدایش و رواج هردو بسیار به یکدیگر نزدیک است و به اوایل قرن بیستم برمی گردد و نکته مهم اینکه هردو در ذیل اندیشه و وضعیت پُست مدرن محقق گردیده اند. نئولیبرالیسم، ایدئولوژی سرمایه داری دوران پُست مدرن است و دقیقاً به دلیل ماهیت اومانیستی که دارد و اینکه به دوران پُست مدرن متعلق می باشد، باطنی نیهیلیستی از نوع نیهیلیسم پسامدرن دارد. نیهیلیسم ابسورد، صورتی از صور تحقق نیست انگاری پُست مدرن و شاید اصلی ترین صورت تحقق آن است که وجوه و شئون اصلی پسامدرنیته را در خود دارد و اینها همگی زمینه ها، بسترها و مولفه های اشتراک ادبیات ابسورد و ایدئولوژی نئولیبرالیسم اند. در قلمرو مبادی معرفت شناختی و اخلاقی و مفاهیم نیز اشتراکات میان ادبیات ابسورد و نئولیبرالیسم بسیار زیاد است. اگر نئولیبرالیسم ایدئولوژی مدافع سرمایه داری در دوران پسامدرن است، ادبیات ابسورد نیز از راه هایی که پیش تر بدان اشاره شد، خدمات بسیاری در مسیر تداوم، تحکیم و بسط سیطره نظام سرمایه داری اومانیستی جهانی ـ که از اواسط دهه ۱۹۸۰م مشخصاً نئولیبرال ها بر کانون های مدیریتی آن غلبه یافتند و نئولیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی مبلّغ، مدافع و سخنگوی منافع آن رسمیت یافت ـ داشته است و این روند امروز نیز ادامه دارد.
ادبیات ابسورد به دلیل ترویج مسئولیت گریزی و آرمان ستیزی و تشدید اتمیسم نفسانی و ایجاد انفعال در مخاطب خود و در عبارتی کوتاه، به دلیل روح ابسوردیستی که در مخاطب ترویج می کند، بیشترین منفعت و نیز سازگاری، پیوند و همسویی را با نظام استکباری سرمایه داری اومانیستی جهان و ایدئولوژی نئولیبرالیسم دارد. این پیوند بسیار نزدیک و مشابهت ها و همپوشانی های فکری و نزدیکی و همسویی میان ادبیات ابسورد با هیچ یک از ایدئولوژی های دیگر غرب مدرن همچون: سوسیالیسم، فاشیسم، سوسیال دموکراسی، محافظه کاری و حتی لیبرالیسم کلاسیک وجود ندارد. پُست مدرنیته چونان بستر مشترکی است که ادبیات ابسورد و نئولیبرالیسم، هردو از دل آن درآمده اند و باعث تقویت مضاعف رشته های پیوند و اتصال شان می گردد.
اساساً بسط و گسترش فضای ابسورد در کوتاه مدت و نیز تا اندازه ای در میان مدت به نفع تحکیم، بسط و تداوم سیطره نظام استکباری اومانیستی مدرن با محوریت نئولیبرالیسم و سرمایه داری نئولیبرال است؛ هرچند در درازمدت باعث تخریب شدید ارکان کلیت غرب مدرن و تمدن های آن را فراهم آورده است و از عوامل مهم و موثر در زوال قطعی عالم غرب مدرن می باشد. ادبیات و نیز هنرهای ابسوردیست، نقش بسیار مهمی در ترویج فضای ابسورد و روح ابسوردیته در سطوح و شئون گوناگون اجتماعات غربی و غرب زده مدرن بازی می کنند. اگر توجه کنیم، به موازات قدرت گرفتن نئولیبرال ها و نیز تبدیل نئولیبرالیسم به ایدئولوژی اصلی و غالب نظام سرمایه داری اومانیستی جهان، میزان توجه به نویسندگان ابسوردیست و حمایت تبلیغاتی گسترده از آنها نیز شدت یافت و در کشور ما نیز [هم به تقلید از غرب و هم به جهت غلبه ایدئولوژی نئولیبرالی در کلیت روشنفکری مدرن سکولاریست ایران]، بازار ترجمه آثار این نویسندگان ـ از کافکا، جویس و پروست، تا فردینان سلین، میلان کوندرا، مارگریت دوراس و... ـ ابعاد بی سابقه ای یافت. البته در غرب قرن بیستم، به خصوص از دهه ۱۹۳۰م به بعد و به موازات بسط نفوذ و سیطره نیهیلیسم ابسورد، میدان گسترده تری برای ادبیات ابسورد و نویسندگان آن پدیدار گشت و آنها از نفوذ هژمونیک بسیاری برخوردار گردیدند؛ ولی به نظر می رسد این روند از اواسط دهه ۱۹۷۰م و با قدرت یابی رسمی نئولیبرالیسم به عنوان ایدئولوژی سرمایه داری دوران پسامدرن، در فضاهای تبلیغاتی و رسانه ای نظام جهانی سلطه استکبار سرمایه داری اومانیستی، از شدت و گستردگی بیشتری برخوردار گشت و به ویژه حرکت سازمان یافته ای برای ترویج نیست انگاری ابسورد و ادبیات ابسورد در ممالک غرب زده مدرن آغاز گردید و گسترش یافته است. بخش مهمی از پروژه تهاجم فرهنگی و جنگ نرم استکبار غرب مدرن علیه انقلاب اسلامی در قلمرو ادبیات و برخی هنرها، از راه ترجمه و نشر گسترده آثار ادبی و هنری ابسورد و نیز ترغیب نویسندگان و هنرمندان داخلی به نگارش آثار ادبی ابسورد و آفرینش آثار هنری ابسورد، پیش برده می شود.
مجموعه آنچه تاکنون گفتیم، ضرورت شناخت نیهیلیسم ابسورد و ادبیات ابسورد ـ حداقل در برخی ظهورات آن ـ را نشان می دهد. ادبیات ابسورد به عنوان صورت ادبی نیهیلیسم ابسورد، نماینده بخش مهمی از تمایلات و جریان های فکری، فرهنگی و اجتماعی است که اندیشه و نیز وضع پُست مدرن پدید آورده است و پیوندها و نزدیکی آن با نئولیبرالیسم و به ویژه کارکرد آن در خدمت نظام سرمایه داری نئولیبرال، به آن وجهی به شدت سیاسی بخشیده است که این امر را ارتباط های تشکیلاتی برخی نویسندگان ابسوردیست با کانون های سرمایه و قدرت و حمایت گسترده کاست حاکمان پنهان جهانی از این نویسندگان تشدید نیز کرده است؛ بدین سان روشن می شود که ادبیات ابسورد به عنوان تجسم ادبی نیست انگاری ابسورد که خود، صورت مهمی از نیست انگاری پسامدرن ـ اگر نگوییم صورت اصلی و غالب آن ـ می باشد، با نئولیبرالیسم که ایدئولوژی رسمی و اصلی کنونی سرمایه داری پسامدرن است، پیوند و ارتباط بسیار نزدیک و تنگاتنگی دارد و همه مدعاها و شعارهای نویسندگان ابسوردیست علیه آرمان گرایی و ایدئولوژی و هر نوع تعهد اجتماعی، سیاسی و اخلاقی در ادبیات و طرح مدعاهایی در خصوص به اصطلاح غیرسیاسی کردن ادبیات و نظایر اینها ـ دانسته یا نادانسته ـ شعارها و حرکت هایی در مسیر اغراض و منافع نئولیبرالیسم های حاکم است که از قضا، ماهیتی کاملاً سیاسی ـ ولی به نفع سیاست استکباری ـ دارد.
در این اثر، برآنیم تا به ظهورات ادبی نیهیلیسم ابسورد در آثار و آرای چهار نویسنده تاثیرگذار مغرب زمین که هر یک صورتی از این مقوله را نمایانده اند، بپردازیم. ازآنجاکه وجه غالب ادبیات داستانی غرب در قرن بیستم را می توان نیهیلیستی ابسورد دانست، نویسندگان متعدد دیگری را از این منظر می توان بررسی و مطالعه کرد که این اثر به جهت تقید به حجم و ساختار مشخص، از آن صرف نظر کرده است.

نظرات کاربران درباره کتاب نیهیلیسم ابسورد در ادبیات داستانی غرب

من مخالف تقسیم بندی ایدئولوژی محور نویسنده در مقدمه کتاب هستم. باید از قبل به ناشر هم دقت میکردم. به هر تقدیر برای فهم دیدگاه و خوانش اسلامی نسبت به ادبیات نهیلیسم غربی مدنظر نویسنده کتاب مفیدی میتونه باشه
در 4 هفته پیش توسط
چرا از دکتر زرشناس فقط یک کتاب موجوده؟ اضافه کنید...
در 1 ماه پیش توسط
کتاب های دیگر استاد زرشناس رو اضافه کنید
در 3 ماه پیش توسط
لطفا همه ی کتابای شهریار زرشناس رو اضافه کنید
در 4 ماه پیش توسط