فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نامت را بگذار وﺳط این شعر

کتاب نامت را بگذار وﺳط این شعر

نسخه الکترونیک کتاب نامت را بگذار وﺳط این شعر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نامت را بگذار وﺳط این شعر

نمیدانی چقدر دلم میخواهد خودم را به یک درخت پیوند بزنم خودم را به یک گُل نزدیک کنم. تازگیها کوچهای را پیدا کردهام که تیربرق چوبی دارد گاهی کنارش میایستم و تن مردهاش را بو میکنم. کاش میشد حلقومش را از شرّ سیمها رها کند مرا ببرد همان جایی که آمده است تا دوتایی سرمان را در ابرها و پرندهها فرو کنیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نامت را بگذار وﺳط این شعر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زیرِ قندیلِ صخره ها

یادم آمد؛
بُرِسَت را گذاشته ای توی ساکم
کمین گرفته ایم
لای تخته سنگ ها و
هفته هاست پتو را پیچیده ایم دورِ تن مان
مچاله شده ایم و
نفس های مان را توی پتو نگه می داریم.
می زنم بیرون.
ساکم را می برم یک جای دور
برف، کلاه خودم را سفید می کند
می نشینم زیر قندیل صخره ها
دست می کنم توی ساک
بُرِسَت را پیدا می کنم
نگاه می کنم به موهایت که با من آمده است
کلاه خودم را برمی دارم.

سلام یا اَخی!

۱
سلام یا اَخی!
چرا حرف نمی زنی؟
مگر تا حالا نمرده بودی؟
ها؟!
خندیدی؟ خندیدی یا...؟
یا این فکّ بی پوست و گوشت
با آن حفره های گود
جمجمه ات را خنده دار کرده است؟
لبخند بزن!
می بینی که باید با هم بسازیم
فکر می کردی مایی که دو طرف خاکریز
هم را نشانه می رفتیم و
حتّی آن شب آخر
کارمان به سرنیزه کشید،
زیر خروارها خاک
روی هم بیفتیم و
این طور با هم قاتی بشویم؟
نگران نباش
دستم زیر سرت خواب نمی رود.
فقط اگر می توانی،
دست چَپَت را از روی سینه ام بردار
خیلی دلم می خواهد، بتوانم
یک بار دیگر، قرآن جیبی ام را بردارم
لایش را باز کنم و
به امام و دخترم نگاه کنم.
۲
امروز چطوری اَخی؟
نامت را هنوز به من نگفته ای
مرده ها که با هم دشمن نیستند
این قدر خُلقَت را تنگ نکن
من از بوی عرب ها بدم نمی آید
از بوی عراقی ها و اردنی ها و
سیاه ها هم بدم نمی آید
فقط از بوی کسانی بدم می آید
که ما را به جان هم انداختند
و تانک و بمب و رادار و
کوفت و زهرمار
برایت فرستادند.
تو را نمی دانم.
هنوز نگفتی
نه نامت را
نه این که
اصلاً با چه کسی دشمنی؟
۳
صدای بیلچه و
ناخن و گریه می آید
آمده اند تفحّص
دلم نمی آید دستم را
از زیر سرت بردارم
امّا باید بروم.
دخترم حتماً عروس شده و
مادرم هنوز خودش را
زنده نگه داشته است
می گویم تو را هم بدهند
به هم قطارانت اَخی جان!
اگر شد،
به سارهایی که از گورستان بغداد رد می شوند،
بگو خبرت را بیاورند تهران.
دلم برایت تنگ می شود اَخی!
خداحافظ!

این قالی

لااقل این قالی را نده مادر جان!
سلول های مرده ی شوهرت
موهای خواهرم
گریه های من
و رنج های تو
لای پُرزهای این قالی ست.

برادرم
از نماز این قالی
به جبهه رفت.
مادربزرگ
روی همین قالی
سبزی پاک کرد و مُرد.
بابا
روی همین قالی
توی گوش همه ی ما اذان گفت.

سی و دو سال است که این قالی
پاهای ما را گوش داده است
خواب های ما را دیده است و
اشک های تو را
چشیده است.
این قالی
صدای چراغ زنبوری می دهد
صدای جیرجیرک و
بوی پشتِ بام و پشه بند می دهد.
این قالی با ما
شب های موشک باران را
لرزیده است
و روی تابوت عمو
به عزّت و شرف لا اله الّا الله
تا گورستان رفته است.

این قالی
مزّه ی آب دوغ خیار تابستان و
اشکنه ی زمستان می دهد.
بچّه های تو
روی این قالی
جریمه نوشتند
عاشق شدند و
نامه نوشتند.

بگو این قالی را لوله نکنند مادر جان!
یادت نیست؟
روی همین قالی
چقدر ترک های دست بابا را
روغن مالیدی
با دندان های لقّ ما
بازی کردی و
ناخن های کوچک ما را
قیچی کردی...

من روی همین قالی
خواب ماه دیدم و
شاعر شدم.
بی بی روی همین قالی
قرآن خواند و
به ما فوت کرد.

بگو این قالی را نبرند مادر جان!
خودت گفتی
روی همین قالی از شاه می ترسیدی و
امام را دعا می کردی.
بوی گل های این قالی
لای دستکش هایی که بافتی
تا کردستان رفت.
باغ این قالی
با جوراب هایی که بافتی
روی کارون شناور شد.
عطر این قالی
در بهمن شیر و خرّمشهر و سوسنگرد
پیچیده است.

نظرات کاربران درباره کتاب نامت را بگذار وﺳط این شعر