فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سکوت کاه‌گلی

کتاب سکوت کاه‌گلی
مجموعه‌ی غزل

نسخه الکترونیک کتاب سکوت کاه‌گلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سکوت کاه‌گلی

مرگ اگر مردانه باشد، مرگ اگر در راهِ دوست زندگی زیباست، امّا مرگ زیباتر از اوست من گدای زنده بودن نیستم، مرگم ببخش شاه‌رگ‌های مرا با تیغ شاهان گفت‌وگوست با طناب دار خواهم گفت راز خویش را؛ با طناب دار، بغضی را که پنهان در گلوست ای زبانت گرم! ای شمشیر! بر من لب گشای گفت‌وگویی با تو سرخ و آتشینم آرزوست من جگر دارم اگر تو زهر پیش آورده‌ای در دل خود گوهری دارم که خونینش نکوست خنجرم را در گلوی خصم می‌کارم، ولی جابه‌جا سرنیزه‌ی یاران به پهلویم فروست شهر، نامرد است اگر داری سر مردانگی داستانت با حریفان قصّه‌ی سنگ و سبوست شهر از سودابه پر شد؛ آتشی روشن کنید لاجرم هر کس که بر آتش نزد، بی‌آبروست یک نفر انسان، نشد پیدا در این شهر خراب شیخ امّا با چراغ روشنش در جست‌وجوست شیخ! می‌ترسم چراغت را حریفان بشکنند شیخ! ای چشم و چراغ ما! جهان بی ‌چشم و روست

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سکوت کاه‌گلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هم زاد دخترانه ی من...

هم زاد دخترانه ی من! کو عروسکت؟
کو لای لای گرم تو با خواب کودکت؟

یادم هنوز مانده غم چشم های تو
هنگام کوچ شاپرک از دست کوچکت

یادا سرور سفره ی نان و پنیرمان
بعد از شکستن دل پُردرد قلّکت

از سهم نان مدرسه ات سیر می شدند
گنجشک های باغچه ی بی مترسکت

رخت سپید داری و حالا که می روی،
با خاک سرد، آه، عروسی مبارکت!!

شاعر! هنوز کودکی و گرم کودکی
خواب پرنده های جهان، بادبادکت...

نامش بلند، نان حلالی که داشتیم

از دست رفته است خیالی که داشتیم
خشکیده است جوی زلالی که داشتیم

بر ما چه رفته است؟ که از دست رفته است
لطف دو نیم لقمه ی خالی که داشتیم

بین حرامیان به دنبال نان و نام
نامش بلند، نان حلالی که داشتیم

روی تمام قاعده ها می زدیم خط
با شعرهای زیرِسوالی که داشتیم

در قاف شعر، شه پر سیمرغ اگر نبود،
در گاف قافیه، پر و بالی که داشتیم

حسّی هنوز بود برای غزل شدن
شادی اگر نبود، ملالی که داشتیم

بادی وزید و دفتر حافظ به باد رفت
یعنی که سوخت آن همه فالی که داشتیم

خون بغض کرده اند غزل های تازه مان
انگار تیر خورده غزالی که داشتیم

بهارستان

به پاییز دختران قالی باف تبریز

پاییز آمد؛ موسم کوچ پرستوها
فصل شکفتن های آتش، فصل سوسوها

نی زارها هم رنگ یال شیرها گشتند
آه از عبور غافل این گلّه آهوها

فصل بهار از چشم باغ افتاد، امّا زود
مالیده شد چون سرمه بر مژگان جاروها

پاییز شد... امّا زنان ایل می بافند
نقش «بهارستان» به کنج سرد پستوها

این متن سرخ و این خطوط سیر می گویند:
سیرند از خون دلت انگار زالوها

در بند تار و پود قالی ماند انگشتت
دستت رها شد یک یک از بند النگوها

با خال جادو، چشم آهو، شیوه ی ابرو
بخت تو امّا همچنان در بند جادوها...

ناگاه پاره ی تن خود را شناختم

بخت همیشه روشن خود را شناختم
از برق شعله، خرمن خود را شناختم

روزی که سوخت حاصل یک عمر ناگهان
تقدیر دیر مردن خود را شناختم

کشتم حریف را و پس از آن تهمتنی
ناگاه پاره ی تن خود را شناختم

از موی چنگ خورده و از آه مادران
آوازهای میهن خود را شناختم

مرغ اسیر! گوش سپردم به ناله ات
کم کم صدای شیون خود را شناختم

غلتیده ام چو تاس در این نرد بارها
تا بخت مردافکن خود را شناختم

دشمن نداشتیم اگر دوستی نبود
در رنگ دوست، دشمن خود را شناختم

ای مرگ! لطف کن که در این شهر مرده دوست
در سایه ی تو مامن خود را شناختم

ای تیغ عشق! بوسه به نام خدا بزن
با تو ورید گردن خود را شناختم

درود

اگرچه پشت سرم پر ز دوستان دوروست
درود باد بر آن دشمنی که رو در روست

ثبات عهد من و دوستان، همین؛ که مرا
همیشه لنگر شمشیر دوست در پهلوست

به پشت گرمی سرنیزه ی رفیقانم
به سینه ام ز رقیبان چه دشنه ها که فروست

درود دوست، به دشنام دشمنان ماند
سلام باد به دشمن! درود باد به دوست!

به برادرم؛ قابیل

با من ستیزه پیشه کن ای دوست! کَم کَمک
باشد که وارهیم از این درد مشترک

دنیا به عاشقان وفایی وفا نکرد
افسانه بود دولت یاران بی کلک

زخمی بزن که عشق فراموش مان شود
بی منّت دوای حکیمان بی محک

ما هردو، دل به یک نمکین چهره داده ایم
زخمی بزن به حرمت این عشق و این نمک

من پیش تر به سنگ ستم سر سپرده ام
قابیل من! عنان کش از این جنگ تک به تک

هرچند بار گندم من دل رباتر است
آتش زدم به مزرعه ام ای دلت خنک!

ما خون غیرت فلک رگ بریده ایم
خود پیش تر زدیم به روی زمین شتک

غیرت نداشت عشق که در کوره راه عمر
هر خنده رو نگار، سفالی ست پُر ترک

این بار، مرغ عشق به دادی نمی رسد
باشد مگر کنند کلاغان تو را کمک

سکوتِ کاه گِلی

برای مادربزرگِ سفرکرده ام و خانه ی کاه گِلیِ رویا

پرنده وار، در این های وهوی توفان ها
به سویت آمده ام از هراس انسان ها

از اضطراب، خودم را به شیشه می کوبم
روا مدار بمیرم کنار ایوان ها

کجایی؟ ای که شبی مهربانی دستت
شد آشیانه ی گنجشک خیس باران ها!

مگر نه این که همان خانه است این خانه؟
که مانده است به جا از گزند دوران ها

مگر نه این که همین جاست خانه ی رویا؟
که می رهاند مرا از هجوم هذیان ها

همان اتاق که با آن سکوت کاه گِلی
حکایتی ست هم از کاخ ها، گلستان ها

حکایتی ست هم از تاج های رفته به باد
حکایتی ست هم از سرنگونی خان ها

بیا ببین که چه بر من گذشت بعد از تو
چه دردها که گرفتم ز دست درمان ها

چه زود پیر شدیم و چه زود خرد و خمیر
در این زمانه ی جولان آسیابان ها

عصا به دست بیا با بهار روسری ات
بیار آب که لب تشنه اند گلدان ها

درخت توت، به شیرین زبانی اش باقی ست
چشیده است ولی تلخی زمستان ها

در این اتاق قدیمی، به روی طاقچه ها
هنوز بوی تو را می دهند قرآن ها

بیا و باز کن آغوش مهربانت را
که سخت خسته ام از خشم این خیابان ها

صدای غُر زدنی مهربان نمی آید
شکسته است پس از تو غرور قلیان ها

بیا که بی تو ترک خورده است بغض اتاق
و زیر طاقچه طاق است طاقت جان ها

نیامدی و به کابوس شد بدل رویا
اسیر ماند یکی در هجوم هذیان ها

شکست بغض و فروریخت خانه ی رویا
و گریه باز مرا داد دست باران ها

تبریز ستّارخان سوز، تهران ستّارخان کُش

عمر مرا می سرایند، این جوی های روان کُش
این جوی های روان و این عمرهای زمان کُش

اینک منم آن مسافر، از پیش و پس بسته راهش
بسته کمر از چپ و راست، او را شب کاروان کُش

پشت سرم آه تبریز؛ تبریز اسطوره آویز
پیش رویم داغ تهران؛ تهران ستّارخان کُش

تبریز تب دار! بدرود، بدرود شهر مه آلود!
ای آرمان شهر ویران! بدرود، ای آرمان کُش!

ما پنجه افکندگانیم با شاخ عثمانی و روس
حرمت نگه دار، تهران! ای سفره ی میهمان کُش

هر ملّتی در زمانه، زنده ست با قهرمانش
امّا چه بایست گفتن با ملّت قهرمان کُش؟

مشروطه مشروطه مُردیم در اختناقی دهان کوب
جان کنده و دل نکندیم زین ملک پیر جوان کُش

هرچند نامهربانی، هرچند ناهم زبانی
مهر وطن در دل ماست، ای مغرب خاوران کُش!

مهر وطن در دل ماست، این هردو آب و گل ماست؛
تبریز ستّارخان سوز، تهران ستّارخان کُش

نظرات کاربران درباره کتاب سکوت کاه‌گلی