فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده‌ی گرانت در دریا

کتاب خانواده‌ی گرانت در دریا

نسخه الکترونیک کتاب خانواده‌ی گرانت در دریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانواده‌ی گرانت در دریا

آقای گرانت باید شبم(به معنی شخصی بسیار مهم)را سر زمانی مشخص به دست فردی مشخص برساند.باید او را در یک جزیره تحویل بدهد.ولی افرادی قصد دارند شبم را بگیرند. اسپیدی مک گینتی که روی یک صندلی چرخ دار و پر سرعت مینشیند و ماکس مارتا که بسیار اسرار آمیزند(و از یک سیبیل به طور مشترک استفاده میکنند)و راز دلنسنبی که از نظر وحشی گری و بی ادبی دست همه را از پشت بسته است،هریک در این ماجرا جویی سهمی دارند و پسر دزدی خانواده ی گرانت نمیداند به چه کسی باید اعتماد کند...راستی،آیا فینگرز،فیل این خانواده،باعث غرق شدن قایق آن ها در دریا شود؟

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.14 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانواده‌ی گرانت در دریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یک: ظالمانه بیدار شدن

آقای گرانت(۱) یکدفعه از جایش پرید و توی رختخواب سیخ نشست و گفت: «وای!»
خانم گرانت که مست خواب بود، ناله ای کرد و غلتید. او پتوی زبر و خارش آوری را که داشتند، از طرف شوهرش روی سر خودش کشید و گفت: «چی شد؟» پای قلنبه ی آقای گرانت از زیر پتو درآمد و به یک لنگه گوشواره خورد. او گوشواره را با انگشتان پایش گرفت و در همان حال زار زد:
«دیشب یکی همه ی لامپ ها را دزدیده! دزد زده به خانه ی ما!»
منظور آقای گرانت از «خانه»، یک کاراوان عجیب و غیرعادی بود که او و پدرش یعنی آقای گرانت پیر ساخته بودند و حالا در وسط علف ها، در ملک عمارت بیگ(۲) قرار داشت. عمارتی نیمه ویران و خانه ای خیلی بزرگ که ساکنان خیلی کمی داشت.
خانم گرانت در زیر پتو، من ومن کنان گفت: «ما که اصلاً لامپ نداریم قانقاریا!»
آقای گرانت فوری گفت: «هجی کن ببینم!» و هم خودش و هم زنش، از این حرف جا خوردند.
خانم گرانت پتو را کنار زد و صاف و سیخ روی تخت نشست و پرسید: «چی گفتی؟»
«قانقاریا را هجی کن. قانون جدید است. از این به بعد فقط حق داریم چیزهایی به هم بگوییم که دیکته اش را بلد باشیم.»
خانم گرانت گلویش را صاف کرد و جواب داد: «الان از خودت درآوردی؟»
«قانون است دیگر.»
«خب باشد، احمقانه است.»
«ولی قانون، قانون است. چه تو خوشت بیاید، چه نیاید، گنده بَک!»
خانم گرانت اعتراض کرد: «کی گفته؟»
«من می گویم. من از تو بزرگ ترم. الان هم بیدار بیدارم. پس همین که من می گویم.»
خانم گرانت دماغش را بالا کشید: «پس از حالا به بعد دیگر نمی توانی زیاد حرف بزنی، فهمیدی؟»



«منظور؟»
«خب دیگر، وقتی قرار است دیکته ی همه ی حرف هایت را بلد باشی نمی توانی.»
آقای گرانت گفت: «آهان!»
خانم گرانت چشم های سرخ و خون گرفته اش را طوری به آقای گرانت دوخت که او نتواند نگاهش کند و در کمال امیدواری اضافه کرد: «حالا همین آهان را هجی کن ببینم.»
خانم گرانت خیلی دلش می خواست دیکته ی کلمه ی قانقاریا را بلد باشد. اما فقط همین قدر می دانست که این کلمه حتماً دو تا حرف «ق» دارد. نعره زد: «اصلاً من بازی احمقانه ی تو را قبول ندارم!» و دندان های زرد و سبزش، توی صورت کاملاً زشتش، تلق تولوق به هم خوردند.
آقای گرانت مثل آدم هایی که توی خواب راه می روند، دست هایش را جلو آورد و کمی آن ها را کشید و گفت: «باید بفهمیم کی همه ی لامپ ها را دزدیده.»
خانم گرانت خندید: «هنوز نفهمیدی؟»
آقای گرانت که خیلی دلش می خواست بفهمد، پرسید: «چی را نفهمیدم؟»
خواننده ی عزیز، آیا گمان می کنید جواب این سوال را می دانید؟ شاید فکر می کنید آقای گرانت به این دلیل نمی توانست جایی را ببیند که نصفه شب بود یا تقریباً نصفه شب بود و اتاق آن ها تاریک بود و چیزی نمی دید؟ تاریک، همان کلمه ای که این جوری هجی می شود:

ت ا ر ی ک

ولی اگر حدس شما این باشد، پس آقای گرانت را خیلی احمق می دانید. درست است؟
به هر حال اشتباه می کنید. حالا جریان را برایتان می گویم.
خانم گرانت که به زحمت می توانست خودش را کنترل کند و خوشحالی اش را نشان ندهد، گفت: «عزیزترینِ شوهرها، می خواهی بگویم چرا فکر می کنی خیلی تاریک است؟»
آقای گرانت با تردید گفت: «بگو، زن.»
خانم گرانت گفت: «به خاطر چشم هایت.»
آقای گرانت به التماس افتاد: «چه ربطی به چشم های من دارد آخر؟»
«بسته است.»
آقای گرانت چشم هایش را باز کرد و نور صبحگاهی به چشم هایش خورد و دوباره آن ها را بست.
او که هم خیالش راحت شده بود و هم خودش راضی، گفت: «اوه، آره.» و کمی بعد دوباره عصبانی شد: «چرا زودتر بهم نگفتی؟ چرا از من مخفی کردی؟»



حالا نوبت عصبانی شدن خانم گرانت بود: «خب کودن! نمی فهمی چشمت بسته است؟ چرا به فکر خودت نیفتاد چشم هایت را باز کنی؟» ولی در اصل، حرف دلش این بود: «خب، تو هم یک چیزهایی را از من مخفی می کنی!»
آقای گرانت پتو را از طرف خودش پس زد، پاهایش را چرخاند و طوری با احتیاط از لبه ی تخت پایین گذاشت که مبادا روی کپه ی هندوانه ها بایستد (بعداً جریانش را برایتان می گویم).
ولی یکدفعه فریاد کشید: «واااااااااای!» طوری که انگار پایش را روی یک جوجه تیغی مرده و پرشده به اسم شارپی(۳) گذاشته و البته پای برهنه اش را. (خواننده ی محترم، دقیقاً همین اتفاق افتاد چون او پایش را روی یک جوجه تیغی مرده و پرشده به اسم شارپی گذاشته بود و البته پای برهنه اش را.)



آقای گرانت از تخت پایین آمد و با یک دستش شارپی را گرفت ــ آخ خ خ! ــ و آن را بدون هیچ گونه ملاحظه ای پرت کرد به آن طرف اتاق خواب شلوغ وپلوغ شان.
خانم گرانت شانس آورد. چون آن روز نوبت او بود که صبحانه را درست کند و درست چند لحظه ی قبل، دستش را دراز کرده بود تا ماهیتابه را بردارد، همان ماهیتابه ای که سراسر شب پیش توی لگن لباس شویی پر از آب گذاشته بود تا خیس بخورد (بله، به خاطر صرفه جویی در فضا).
وقتی شارپی از بالا به طرف خانم گرانت پیش آمد که او تازه دوباره روی تخت نشسته بود و از ماهیتابه ی توی دستش آب می چکید. ولی راستش آقای گرانت شارپی را به طرف خانم گرانت پرت نکرده بود چون از دست او که عصبانی نبود بلکه از شارپی عصبانی بود.
ولی خانم گرانت وقتی دید آن جوجه تیغی ناجور به طرفش می پرد، دست هایش را بالا برد تا از خودش دفاع کند و مثل یک بازیکن تنیس که راحت توپ را با راکت می گیرد، با ماهیتابه، شارپی را شوت کرد.
قبل از این که کسی حتی بتواند بگوید: «مواظب زیر باش!» جوجه تیغی از پنجره ی اتاق خواب به بیرون پرت شد.



خانم و آقای گرانت، هر دو، در سکوت و حیرت، رفتن شارپی را تماشا کردند.
سکوت آن ها با یک «آخ» شکسته شد.
آقای گرانت درحالی که پایش را ماساژ می داد، چون یکی از تیغ های شارپی تویش رفته بود، لی لی کنان به طرف پنجره رفت.
او سَک(۴)، باغبان (سابق) عمارت بیگ، را دید که مشغول مالیدن سرش بود. گفتم «سابق»، چون او حالا دیگر باغبان آن جا نبود. ولی مدت چندان زیادی از زمانی نمی گذشت که وظیفه ی سک مراقبت از زمین خیلی بزرگ و درهم و برهم بیگ بود که مساحت آن هزاران هزار هکتار می شد.
آقای گرانت خندید و او را با انگشت نشان داد (او عاشق خندیدن و با انگشت نشان دادن کسانی بود که از خودش بدشانس تر بودند).



خانم گرانت از توی تخت گفت: «چی شده شوهرم؟» و با گوشه ی پتوی زبرشان، مشغول خشک کردن ماهیتابه شد.
آقای گرانت جواب داد: «شارپی خورد به سک!»
خانم گرانت لبخند زشتی زد و گفت: «حقش بود!»
آقای گرانت نفهمید منظور زنش حق جوجه تیغی است یا حق باغبان سابق. ولی منظور خانم گرانت هر کس و
هر چیزی که بود، برای آقای گرانت مهم نبود چون ذهن او مشغول چیزهای دیگری بود.
خانم گرانت حق داشت. آقای گرانت برخی چیزها را از او مخفی کرده بود. یکی از این چیزها هم قرار ملاقات با کسی بود که به زودی در پیش داشت.
***
آقای گرانت دید در وسط چادر گردی نشسته است، همان جایی که به او گفته شده بود بنشیند. از سوراخی در سقف چادر و درست بالای سرش، نوری مستقیم مثل چراغ قوه رویش افتاده بود.
غیر از او فقط یک نفر دیگر توی چادر بود که آقای گرانت غرولندکنان به او گفت: «چرا نمی توانم جای دیگری بنشینم؟» آقای گرانت مستقیم به همان جایی نگاه می کرد که آن مرد چهارزانو روی فرش نشسته بود ولی چون او در تاریکی نشسته بود و خودش زیر نور مستقیم، محال بود صورت آن مرد را ببیند.



آقای گرانت حدس زد که چهره ی آن مرد احتمالاً بیش از حد زشت است. همه که مثل خانم گرانت خوشگل نبودند.
وقتی به یاد زنش افتاد، خنده اش گرفت و در صورتش علاوه بر حالت نگرانی، پوزخند هم دیده شد.
یکدفعه سوراخ های بینی آقای گرانت گشاد شد و هوا را بو کشید.
بعد لبخندش محو شد و گفت: «این چادر بو می دهد.» و راست می گفت. بو می داد (ولی آدم های زیادی مودب، هرگز به چنین چیزهایی اشاره نمی کنند).
مردِ در تاریکی نشسته پچ پچ کنان جواب داد: «این چادر با پوست حیوانات درست شده که بوی خاصی دارند.»
آقای گرانت گفت: «بویی خاص و گند.» و نفسی عمیق کشید که بعد پشیمان شد. بوی آن جا بدتر از بوی نفس خانم گرانت یا برخی از چیزهای دیگر نبود ولی به نظر او واقعاً بوی گندی بود. البته با توجه به این که آن ها بیش تر غذاهای خود را با اجساد توی جاده ها درست می کردند (مثل حیواناتی که بر اثر رفت وآمدها کشته شده و چند روزی روی آسفالت مانده بودند) بنابراین چنین بویی برای کسی مثل شما، خیلی تندتر از آقای گرانت است.
بعد گفت: «آهان!» (تازگی عادت کرده بود مرتب بگوید، «آهان!» و خیلی خیلی از این کلمه خوشش می آمد.) از بس در آن جای ناجور نشسته بود، باسنش حسابی درد گرفته بود. کمی جابه جا شد و وزنش را از روی این پا روی پای دیگر انداخت و ادامه داد: «می دانید، کاش در این جای بوگندو چند تکه بیش تر اثاثیه می گذاشتید.»
بعد متوجه شد که لباسش زیر تنش گیر کرده است و آستین پلیورش را از زیر باسنش بیرون کشید و آرنجش به میزی کوچک و سه پایه خورد و آن را انداخت و با خشم گفت:
«کاش چند تکه بیش تر اثاثیه می گذاشتید ولی نه از این میزهای کوچک چرند!»
مرد توی تاریکی آهسته سرفه کرد. از آن سرفه هایی که سرفه ی درست وحسابی نیستند بلکه بیش تر یک جور علامت است که یعنی «آیا ـ می توانیم ـ برویم ـ سر ـ اصل ـ مطلب ـ و ـ کار؟» مرد با همان صدای آهسته ی قبل (که به شما گفته بودم) گفت: «می توانیم برویم سر اصل مطلب و کار؟»
آقای گرانت گفت: «اوه بله. اصل مطلب و کار.»
آقای گرانت به وسیله ی پیغام به آن جا آمده بود؛ پیغامی که به غیرعادی ترین شکل ممکن به دستش رسیده بود. هفته ی قبل او از خواب بیدار شده و دیده بود که پیغامی به سینه اش سنجاق شده است (خب، به کت پیژامه اش).
درجا فهمید کار خانم گرانت نیست. چون اگر خانم گرانت این کار را کرده بود، سنجاق قفلی را توی سینه اش فرو کرده بود. از طرف دیگر موضوع خود سنجاق قفلی بود. چون آن سنجاق برخلاف سنجاق قفلی های کهنه ای که خانم گرانت توی سبد خیاطی اش داشت یا آن هایی که بعضی وقت ها به جای گوشواره به گوشش می زد (البته وقتی که از واشر به جای گوشواره استفاده نمی کرد) کاملاً نو و براق بود. این سنجاق قفلی، باکیفیت بود.



از قرار معلوم یکی برای انجام این کار وارد ملک عمارت بیگ شده، داخل کاراوان آن ها آمده، از پله ها بالا رفته، از بالای سرِ سانی، یعنی همان مثلاً پسر آن ها رد شده و بدون بیدار کردن کسی وارد اتاق خوابشان شده بود. البته همان طور که می دانید، خانم گرانت تقریباً همیشه شارپی را دوروبر تخت می گذاشت که حُکم تله ای مسخره و خنده دار و پر از تیغ برای هر کسی که بی خبر و ناغافل پایش را روی آن می گذاشت و خودتان خوب می دانید که بعدش به چه روزی می افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده‌ی گرانت در دریا