فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی گذران

کتاب زندگی گذران

نسخه الکترونیک کتاب زندگی گذران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی گذران

مردی وارد بهشت می‌شود. از فرشته‌ای خواهش می‌کند ردپایی را که از خود بر زمین به‌جا گذاشته است، به او نشان دهد. از سر کنجکاوی، از روی عطشی کودکانه برای دیدن و دانستن. فرشته می‌گوید: «خیلی ساده است، برو پشت پنجره و تماشا کن.» مرد به سمت تصویر خودش در پشت شیشه می‌رود و ردپای خود را بر زمین می‌بیند؛ از دوران کودکی تا واپسین نفسش...

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی گذران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





کریستین بوین
متولد ۱۹۵۱

نویسنده فقرانسوی.
از دیگر آثار او: یک لباس کوچک مهمانی، زنده تر از زندگی، بانوی سپید، همه گرفتارند، در ستایش هیچ و...

بخش اول: زندگی گذران

آبی یافتم چنان زلال
که در آن آبتنی کردم

مردی وارد بهشت می شود. از فرشته ای خواهش می کند ردپایی را که از خود بر زمین به جا گذاشته است، به او نشان دهد. از سر کنجکاوی، از روی عطشی کودکانه برای دیدن و دانستن. فرشته می گوید: «خیلی ساده است، برو پشت پنجره و تماشا کن.» مرد به سمت تصویر خودش در پشت شیشه می رود و ردپای خود را بر زمین می بیند؛ از دوران کودکی تا واپسین نفسش. اما یک چیز تعجبش را بر می انگیزد: گاهی هیچ اثری از ردپایش بر زمین نیست. گاهی ردپا ها محوشده و تا مسافتی دورتر اثری از آن نیست. فرشته می گوید: «این مربوط به روز هایی است که زندگی تان سخت تر از آن بوده است که تاب تحملش را داشته باشید. در چنین لحظاتی، من شما را در آغوش گرفته و حمل می کردم، تا روز بعد، زمانی که دوباره احساس شادمانی کنید و به کمک آن بتوانید نیروی تان را بازیابید.»
این حکایت را به این خاطر در مقدمه این کتاب آورده ام که من خود هرگز چیزی شبیه به این ننوشته ام: از حمل شدن در آغوش چیزی سبک تر از خودم ـ مثل یک فرشته ــ بلکه همیشه از آغوش زندگی گذران نوشته ام؛ از آغوش هیاهوی پر شرار زیستن. برای لمس معصومیت روز، زمان لازم است.برای درک سادگی یک زبان زمان لازم است.برای یاد گرفتن زمان لازم است. و زمانی باز هم بیش تر، برای خندیدن به آنچه که یادگرفته ایم. خندیدن به دانسته هامان، هم چنان که به جهل و نادانی مان. خندیدن مثل بهار در چشم ها، مثل کودکیِ پنهان در صدا، مثل باران در کتاب ها. چون در کتاب ها باران می بارد. بارانی خالص به آهستگی روی صفحات کتاب سُر می خورد؛ بارانی که از قلب می بارد.در این کتاب، باران بر سر انگشتان من آواز سر داده است، روی کاغذ ضرب گرفته است، هوای اتاق را تازه کرده است. در این کتاب، باران اسم زنی را با خود آورده است؛ زنی که صدایش شفاف و قلبش رقیق است: نلّا، نلّا بیلسکی(۱).وقتی می نویسیم، برای که می نویسیم؟ نمی دانم. فکر می کنم دانستنش غیرممکن باشد. این که برای که می نویسیم، خود به خود در کلمات مان جاری است. درست مثل روز که بعد از شب می آید؛ مثل تب و تابی که در نهایت سکوت هست. کلمات به سوی ما می آیند تا آن ها را در دستان آرام خود بگیریم، و فراتر از خودشان ببریم برای نمی دانم چه کسی. «برای شما می نویسم» یعنی: برای خیلی فراتر از شما می نویسم، ولی «خیلی فراتر» از طریق شماست که ممکن می شود.
در گذشته برای پادشاه می نوشتند، برای استغاثه به درگاهش. امروز دیگر چیزی نصیب او نمی شود، دیگر نامه ای برایش نوشته نمی شود. امروز پادشاه به کناری گذاشته شده؛ خاموش، زیر سقف آسمان خویش. دیگر برای او نمی نویسیم، بلکه برای یکی از خادمان درگاهش می نویسیم تا او نامه را به اجمال برای وی بازگوید ــــ از روی سروری احتمالی که در آن بازخواهد یافت: برای رساندن صدای مان به گوش پادشاه راه دیگری وجود ندارد؛ به جز آن که در برابر چشمانش حضوری سبک، ملایم و فریفته را به نمایش بگذاریم ــــ بدون هیچ عبارت خاصی، بی هیچ کلامی.
این شعر، نامه ای طولانی بوده است. این نامه بلند بالا، تبدیل به کتابی کوچک شده است(۲). من هرگز جز کتاب های کوتاه چیزی ننوشته ام، چون نمی توانسته ام جور دیگری بنویسم؛ ولی شاید هم از روی ضرورت این کار را کرده ام: نوشتن یعنی تبدیل زیاد به کم، زیاده به نقصان. هیچ کتابی نمی تواند اندوهناک تر از نور باشد. هیچ نوشته ای نمی تواند بیش از یک لبخند، همهمه راه بیندازد.

نلّای عزیز
همین الان رعد و برق زد
درختان آسمان را پوشاند ه اند
و فکر
از وقتی که نامه شما را خواند ه ام
مرا در زمان به عقب برده است

باران زن زبیایی ا ست
کمی حسود
به نظر می رسد که بعد از فرو نشستن خشمش
آدم او را بهتر می بیند
آدم آنچه را که هویدا می شود می بیند
گلبرگ های سفید یک گل
برگ های سبز یک شاخه درخت
زندگی گذران
شفاف
جاودان
حالا نوری شدید

نلای عزیز
نوری شدید
و صدای شما همه جا
با صدای اشیاء در آمیخته
مثل صلحی ناهنجار
کاردی از تازگی
ضخیم تر از روح

من از روح می گویم
می توانستم بگویم تن
چوب این میز
یا پارچه لباس شما
در نور
می توانستم هر چیزی بگویم
روح نامرئی نیست
بلکه نامرئی تمامی آن چیز هایی است که می بینیم
یا بهتر بگویم
هر آنچه که در برابر چشمان ماست
در انتظار دیده شدن است
و مایوس از دیده شدن
صدا می زند
صدا می زند
صدا می زند
زمانی که پسر کوچکی بودم
برایم داستان مردی(۳) را تعریف می کردند
که روی آب راه می رفت
البته که من آن داستان را باور کرده ام
به راستی جز چیز های باورنکردنی چه چیز را می توان باور کرد
آن مرد روی آب راه می رفت
به آهستگی
بی تردید خیلی آهسته
با قدم های یک دهقان

او هم چنین روی نور هم راه می رفت
روی عدم حضور
روی اندوه

برای او همه جا مثل خانه اش بود
وقتی می خواست درباره روح حرف بزند
دستش را دراز می کرد و با انگشت اشاره می کرد به
پرندگان در آسمان
باد در میان علفزار
ماهی ها
بره ها
درختان زیتون
و تمامی چیز های شفاف و واضح حاضر و قابل دیدن
کلام
سکوت
نان
چهره ها 
سنگ ها
آسمان
قلمرو وسیع نامرئی ها
حضور آرام جهان

سه یا چهار سال پیش
کودکی از من پرسید
که زیر زمین
زیر دنیا
چیست

من چند ثانیه ای فکر کردم
با لبخند

بهتر از لبخند زدن راهی برای فکر کردن سراغ ندارم
لبخند چهره را باز می کند
و حقیقتی که شکننده است
که از آب هم روان تر است
که از سایه هم ترسوتر است
سنجاب کوچک حقیقت
بدون هراس از وحشت تصویری بی پایان
به سمت تان می آید

بنابراین جواب دادم
زیر زمین آتش است
زیر آتش یک مار
و سپس اضافه کردم
از لایه های زیرین آن چیزی نمی دانم
دقیقا نمی دانم که زیر زمین
زیر دنیا
چیست

ولی در پس نامه های شما
نلّا
در پس نامه های شما خوب می دانم چه چیز هست
و می دانم که آن همه چیز است
یا تقریبا همه چیز

آنچه در پس نامه های شماست
همان است که گاهی بین یک مرد و یک زن هست
یک رودخانه است
و نیز یک درخت
کاشته شده بین مرد و زن
که تنها با یک نفس رشد می کند

ملکی با وفور نعمت
که نام زیبای آن افسون است
من زیر این درخت برای شما می نویسم
البته گاهی هم چیزی نمی نویسم
ولی اهمیتی ندارد
می خوابم یا حتی می خوانم

کتاب ها کودکانی هستند که به آدم بزرگ ها تسلی می بخشند
با آواز خواندن برای شان

کلمات مثل بچه هایی که تابستان ها
تاب تحمل خواب طولانی بعدازظهر را ندارند
وارد اتاق می شوند
و ما را با دست بلند می کنند
با دست های آبی رویا
با تضرع و خواهش می پرسند
پس کی آبتنی می کنیم؟

حتی کتاب های تاریک تر هم
زندگی را سرشار از لذت می کنند
غصه را شکار می کنند

غصه باران نیست
رنج هم نیست
و نه درد هم
و نه حتی درد عشق
غصه فقدان خداست
درست همان طور که می گوییم
فقدان هوا یا پول

غصه نوعی بیماری روح است
فقدان تازگی

غصه جادوگری است
که یک روز عصر
در واپسین لحظات کودکی
از راه می رسد
و نوجوانان را به برهوت می برد
به آن ها می گوید که عشق های دروغین و سخنان ملال آور
نان زهرآگین
هوای مانده 
و آسمان کوتاه را تماشا کنند

غصه به آن ها می گوید
تمام دنیا را تماشا کنید
در انتظار شماست
متعلق به شماست
شما شانس داشتنش را دارید

غصه از طلا می گوید
از دلایل عاقلانه

او هم چنین از عشق هم خیلی می گوید
بدون این که نام حقیقی اش را بداند
بی قیدی

غصه نمی گوید که باید زندگی کرد
می گوید که باید زندگی را گذراند
و این ها یکی نیستند
بلکه حتی کاملاً مخالف هم اند

ما زندگی مان را چنان سپری می کنیم
که کودکی تنبیهش را
ما خود را زندانی شغل مان خانه مان و سن مان می کنیم
همان کاری را می کنیم که دیگران می کنند

درمان غصه
کودکی است

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی گذران