فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ایلف کوچولو
۱۸۹۴ ، نمایشنامه‌ای در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب ایلف کوچولو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ایلف کوچولو

(بانو ریتا آلمِرْش، رو به چپ، کنار میز ایستاده و چمدان را خالی می‌کند. او زن زیبای روی‌هم‌رفته درشت‌اندامِ فربهِ بورِ سی‌ساله‌ای است. خانه‌جامه‌ای با رنگِ روشن پوشیده).
(کمی دیگر دوشیزه آسْتا آلمِرْش در جامهٔ تابستانی قهوه‌ای روشن، با کلاه، کت و چترِ آفتابی، از درِ دست راست به درون می‌آید. کیفِ قفل‌شدهٔ روی‌هم‌رفته بزرگی زیر بغل دارد. نازک‌اندام است و میان‌بالا، با موی سیاه و چشم‌های گودنشستهٔ جدی. بیست‌وپنج‌ساله است).

آسْتا: (در درگاه). سلام، ریتا جان.
ریتا: (سرش را برمی‌گرداند و رو به او بالاوپایین می‌برد). اِوا، ـ تویی، آسْتا! به این زودی داری از شهر می‌آی؟ این‌همه راه رو تا پیش ما؟
آسْتا: (چیزهایش را روی یک صندلی دم در می‌گذارد). آره، آروم و قرار نداشتم. گفتم امروز باید بیام اینجا و هم اَیُلف کوچولو رو ببینم هم تو رو. (کیف را روی میز کنار کاناپه می‌گذارد). این شد که با کشتی بخار راه افتادم این‌وری.
ریتا: (به او لبخند می‌زند). نکنه تو کشتی هم به دوست خوبی برخوردی؟ همین‌جوری پاک اتفاقی، منظورمه.
آسْتا: (آرام). نه، به هیچ‌کسی که بشناسم، برنخوردم. (چمدان را می‌بیند). اِ، ریتا، ـ این دیگه چیه؟
ریتا: (همچنان چمدان را خالی می‌کند). چمدون آلفْرِده. نمی‌شناسیش؟
آسْتا: (نزدیک‌تر می‌شود، شاد). چی! آلفْرِد برگشته خونه؟
ریتا: آره، فکرش رو کن، ـ پاک بی‌خبر با قطارِ شب اومد.
آسْتا: اوه، پس این بود که حس می‌کردم! این بود که من رو کشید اینجا! ـ پیش‌ترش نامه‌ای نداده بود؟ یه کارت‌پستال هم؟
ریتا: دریغ از یه کلمه.
آسْتا: تلگراف هم نزده بود؟

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ایلف کوچولو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرده نخست

(اتاق نشیمن زیبا و بسیار آراستهٔ رو به باغچه(۹). مبل و گل و گیاه فراوان. در تهِ صحنه' درهای شیشه ای باز به ایوان. چشم انداز پهناور به آب دره. تپه های جنگل پوش در دوردست. دری در هر یک از دیوارهای کناری. درِ دست راست' دولنگه است و خیلی عقب. جلو در، دست راست، یک کاناپه با بالش های جدا و چند پتو. نزدیکِ کنج کاناپه' یک میز کوچک و چند صندلی. جلو در دست چپ' میزی بزرگ تر با صندلی های دسته دار به گِرد آن. یک چمدانِ دستی باز روی میز است. سرآغازِ یک بامداد آفتابیِ گرم تابستان است).
(بانو ریتا آلمِرْش، رو به چپ، کنار میز ایستاده و چمدان را خالی می کند. او زن زیبای روی هم رفته درشت اندامِ فربهِ بورِ سی ساله ای است. خانه جامه ای با رنگِ روشن پوشیده).
(کمی دیگر دوشیزه آسْتا آلمِرْش در جامهٔ تابستانی قهوه ای روشن، با کلاه، کت و چترِ آفتابی، از درِ دست راست به درون می آید. کیفِ قفل شدهٔ روی هم رفته بزرگی زیر بغل دارد. نازک اندام است و میان بالا، با موی سیاه و چشم های گودنشستهٔ جدی. بیست وپنج ساله است).

آسْتا: (در درگاه). سلام، ریتا جان.
ریتا: (سرش را برمی گرداند و رو به او بالاوپایین می برد). اِوا، ـ تویی، آسْتا! به این زودی داری از شهر می آی؟ این همه راه رو تا پیش ما؟
آسْتا: (چیزهایش را روی یک صندلی دم در می گذارد). آره، آروم و قرار نداشتم. گفتم امروز باید بیام اینجا و هم اَیُلف کوچولو رو ببینم هم تو رو. (کیف را روی میز کنار کاناپه می گذارد). این شد که با کشتی بخار راه افتادم این وری.
ریتا: (به او لبخند می زند). نکنه تو کشتی هم به دوست خوبی برخوردی؟ همین جوری پاک اتفاقی، منظورمه.
آسْتا: (آرام). نه، به هیچ کسی که بشناسم، برنخوردم. (چمدان را می بیند). اِ، ریتا، ـ این دیگه چیه؟
ریتا: (همچنان چمدان را خالی می کند). چمدون آلفْرِده. نمی شناسیش؟
آسْتا: (نزدیک تر می شود، شاد). چی! آلفْرِد برگشته خونه؟
ریتا: آره، فکرش رو کن، ـ پاک بی خبر با قطارِ شب اومد.
آسْتا: اوه، پس این بود که حس می کردم! این بود که من رو کشید اینجا! ـ پیش ترش نامه ای نداده بود؟ یه کارت پستال هم؟
ریتا: دریغ از یه کلمه.
آسْتا: تلگراف هم نزده بود؟
ریتا: چرا، یه ساعت پیش از رسیدنش. خیلی کوتاه و خشک. (می خندد). بهِش نمی خوره، به نظرت، آسْتا؟
آسْتا: چرا خب. تو همهٔ کارهاش خیلی توداره.
ریتا: ولی وقتی پیشم برگشت، این جور دلنشین تر هم بود.
آسْتا: آره، می تونم فکرش رو کنم دیگه.
ریتا: چهارده روز آزگار پیش از اونکه چشم به راهش بودم!
آسْتا: حالش خوبه؟ دمغ نیست؟
ریتا: (چمدان را تِقی به هم می کوبد و به او لبخند می زند). از در که پاش رو گذاشت تو، انگار پاک نورانی شده بود.
آسْتا: هیچ خسته هم نبود؟
ریتا: چرا، خسته که راستش به گمونم بود. اون هم سخت خسته. آخه بیچاره، بیشتر راه رو پیاده اومده دیگه.
آسْتا: شاید هم هوای توی کوه های بلند زیادی براش سوز داشته خب.
ریتا: نه، هیچ گمون نمی کنم. نشنیده ام یه بار هم سرفه کنه.
آسْتا: خب، می بینی حالا! پس بازهم خوب شد که دکتر متقاعدش کرد به این سفر بره.
ریتا: آره، حالا که بالاخره همه چی سر اومده، خب ـ . ولی باور کن دورهٔ وحشتناکی برام بود، آسْتا. هیچ نخواسته ام چیزی ازش بگم. تو هم که خیلی به ندرت اومدی پیشم ـ
آسْتا: آره، کارم پیداست درست نبود. ولی ـ
ریتا: خب، خب، خب، ـ تو نمی تونستی مدرسه رو تو شهر ول کنی که. (لبخند می زند). راه سازمون هم ـ که رفته بود سفر.
آسْتا: اوه، بگذر از این، ریتا!
ریتا: باشه، خیلی خب. راه ساز رو به حال خودش می گذاریم. ـ ولی چه دلم برای آلفْرِد تنگ شده بود! چه پوچی ای! چه تک افتادگی ای! آخ، انگار کسی رو تو این خونه خاک کرده بودن!
آسْتا: ای بابا، ـ تنها یه شش هفت هفته ـ
ریتا: آره، ولی یادت نره که آلفْرِد پیش از این هرگز ازم دور نشده بود. یه شبانه روز هم. تو همهٔ این ده سال ـ
آسْتا: آره، ولی برای همین، از دیدِ من، راستش وقتش بود که امسال یه کم بزنه بیرون. باید تک تک تابستون ها می رفت کوه پیمایی. این کار رو باید می کرد.
ریتا: (با یک نیم لبخند). آخ، آره. گفتنش برای تو آسونه. اگه من به ـ به عاقلیِ تو بودم، پیش از این ها گذاشته بودم خب بره ـ شاید. ولی توانش رو در خودم نمی دیدم، آسْتا! گمون می کردم انگار دیگه هرگز برنمی گرده پیشم. نمی تونی این رو خوب درک کنی آخه؟
آسْتا: نه، لابد برای این که کسی رو ندارم از دست بدم.
ریتا: (با لبخندی گوشه دار). راستی هیچ کسی رو نداری ـ؟
آسْتا: تا اونجا که خودم می دونم، نه. (پی نمی گیرد). ولی بگو ببینم، ریتا ـ آلفْرِد کجاست؟ خوابه شاید؟
ریتا: اوه، اصلاً. امروز به همون زودی روزهای دیگه پا شد.
آسْتا: خب، پس همچی خیلی هم خسته نبوده انگار.
ریتا: دیشب که اومد، چرا. ولی حالا بیشتر از یه ساعتِ تمومه که اَیُلف رو برده پیش خودش.
آسْتا: پسرکِ رنگ پریده یِ بیچاره! حالا باز باید یه ریز درس بخونه؟
ریتا: (شانه ای بالا می اندازد). می دونی، آلفْرِد این جور می خواد خب.
آسْتا: آره، ولی من می گم باید تو روش وامی ایستادی، ریتا.
ریتا: (کمی بی تاب). اوه، ـ می دونی چیه، ـ من راستش نمی تونم خودم رو قاطی این کنم. آلفْرِد لابد خیلی بهتر از من از این چیزها سر درمی آره خب. می خوای اَیُلف چی کار کنه پس؟ نمی تونه که مثل بچه های دیگه، ـ بدوه این ور و اون ور و بازی کنه.
آسْتا: (استوار). می خوام در این باره با آلفْرِد حرف بزنم.
ریتا: آره، جانم، بزن خب. ـ اِ، اونجا رو ببین ـ

(آلفْرِد آلمِرْش، در جامهٔ تابستانی، همچنان که دست اَیُلف را گرفته راهش می برد، از درِ دستِ چپ به درون می آید. او مرد سی وشش ـ هفت سالهٔ لاغر و ریزاندامی است با چشمان مهربان و مو و ریشِ نازک قهوه ای. سروروی جدی و اندیشناکی دارد. ـ اَیُلف جامه ای اونیفرم وار با رشته های زربفت و دکمه های شیرنشان پوشیده. لنگ است و با چوب دستی به زیر بغلِ چپ راه می رود. پایش شَل است. کوتاه بالاست و بیمارگونه می نماید، ولی چشمان زیبای هشیاری دارد).

آلمِرْش: (اَیُلف را رها می کند، شاد پیش می آید و هر دو دستش را رو به آسْتا دراز می کند). آسْتا! آسْتا جان! عجب، که تو این جایی و من زود بتونم ببینمت!
آسْتا: گفتم باید ـ خوش اومدی به خونه!
آلمِرْش: (دست های او را می فشرد). سپاسگزارم ازت.
ریتا: باشکوه به نظر نمی رسه؟
آسْتا: (خیره به او زل می زند). ماه! ماه تر از این نمی شه! چه چشم های زنده ای! خب، پس تو راه درست وحسابی نوشته ای انگار. (با غریوی شاد). چه بسا هم که کتابه رو نوشته ای تموم شده، آلفْرِد؟
آلمِرْش: (شانه بالا می اندازد). کتابه ـ؟ اوه، اون ـ
آسْتا: خب، با خودم فکر می کردم همین که بزنی بیرون، دستت حسابی راه می افته.
آلمِرْش: من هم همین فکر رو می کردم. ولی ببین، ـ همه چیز یه جورِ دیگه ای شد. راستش دیگه یه خط هم اون کتاب رو ننوشته م.
آسْتا: ننوشته ای؟
ریتا: بگو پس! سر درنمی آوردم چرا کاغذهای تو چمدون دست نخورده.
آسْتا: ولی، آلفْرِد جان، پس این همه وقت چی کار کرده ای؟
آلمِرْش: (لبخند می زند). همه ش رفته م و فکر کرده م و فکر کرده م و فکر کرده م.
ریتا: (دست به دور شانهٔ او می گذارد). کمی به اون هایی هم که تو خونه مونده بودن، فکر کردی؟
آلمِرْش: آره، خودت می دونی که. خیلی هم فکر کرده م. هر روزِ خدا.
ریتا: (رهایش می کند). خب، پس همه چیز روبه راهه دیگه.
آسْتا: ولی کتاب رو دیگه هیچ ننوشتی؟ بااین همه می تونی سروروی این همه خوش و خرم هم داشته باشی؟ معمولاً که نداری. زمان هایی که کار' سخت پیش می ره رو می گم.
آلمِرْش: راست می گی. چون، می دونی، پیش از این بدجور خنگ بوده م. اندیشیدن' دربرگیرندهٔ بهترین های درون یه آدمه. چیزی که روی کاغذ می آد، چندون به درد نمی خوره.
آسْتا: (با فریاد). به درد نمی خوره!
ریتا: (می خندد). وا، دیوانه شده ای، آلفْرِد!
اَیُلف: (باورمندانه به او می نگرد). چرا، بابا، ـ چیزی که تو می نویسی به درد می خوره.
آلمِرْش: (لبخند می زند و موی او را نوازش می کند). آره، آره، تو که این رو می گی، خب ـ . ولی حرفم رو باور کن، ـ یکی پشت آدم می آد که بهترش رو می نویسه.
اَیُلف: این یکی کی می تونه باشه؟ اوه، بگو!
آلمِرْش: فرصت بده! حتماً می آد و خبر می کنه.
اَیُلف: تو چی کار می کنی اون وقت؟
آلمِرْش: (جدی). باز می رم کوه ـ
ریتا: اِوا، شرم کن، آلفْرِد!
آلمِرْش: روی بلندی ها و دشت های پهناور.
اَیُلف: بابا، گمون نمی کنی به زودی اون قدر خوب شم که بتونم همرات بیام؟
آلمِرْش: (دردمندانه). اوه، چرا. شاید هم، پسرکم.
اَیُلف: چون می گم خیلی خوب می شد اگه من هم می تونستم از کوه ها بالا برم.
آسْتا: (راه گم می کند). اوه، چه ترگل ورگل شده ای امروز، اَیُلف!
اَیُلف: آره، مگه نه، عمه؟
آسْتا: آره خب، برای خاطر بابات رخت های نوت رو پوشیده ای؟
اَیُلف: آره، خودم از مامان خواهش کردم. چون می خواستم بابا من رو توشون ببینه.
آلمِرْش: (آهسته به ریتا). نباید این جور رخت بهِش می دادی.
ریتا: (با صدای پست). اوه، آخه مدت ها ول کنم نبود. پیله کرد. از دستش آروم نداشتم.
اَیُلف: راستی، بابا ـ بُرگ هَیم یه کمون برام خریده. بهِم یاد هم داده باهاش تیر بندازم.
آلمِرْش: آ، ببین، این خوب به دردت می خوره، اَیُلف.
اَیُلف: بار دیگه که برگرده، ازش خواهش می کنم شنا هم یادم بده.
آلمِرْش: شنا! اوه، ولی شنا دیگه حالا برای چی می خوای؟
اَیُلف: خب، آخه همهٔ پسرهای اون پایین کنار ساحل شنا بلدن. تنها منم که بلد نیستم.
آلمِرْش: (به هم ریخته، دست هایش را به دور او می نهد). تو اجازه داری هرچی می خوای یاد بگیری! هرچی خودت دوست داری.
اَیُلف: خب، می دونی من چی بیشتر از همه دوست دارم، بابا؟
آلمِرْش: خب؟ بگو ببینم چی؟
اَیُلف: بیشتر از هرچی دوست دارم یاد بگیرم سرباز شم.

آلمِرْش: اوه، اَیُلف کوچولو، خیلی چیزهای دیگهٔ بهتر از اون هست.
اَیُلف: آره، ولی بزرگ که شم، باید خب برم سربازی. خودت می دونی دیگه خب.
آلمِرْش: (دست هایش را به هم می فشرد). آره، آره، آره؛ ببینیم حالاـ
آسْتا: (پشتِ میزِ دستِ چپ می نشیند). اَیُلف! بیا اینجا پیش من تا یه چیزی برات بگم.
اَیُلف: (به آنجا می رود). چیه اون، عمه؟
آسْتا: فکرش رو کن، اَیُلف، ـ دوشیزه موشی رو دیدم.
اَیُلف: چی! دوشیزه موشی رو دیدی! اوه، سربه سرم می گذاری!
آسْتا: نه، راست می گم. دیروز دیدمش.
اَیُلف: کجا دیدیش خب؟
آسْتا: تو راه، بیرون شهر.
آلمِرْش: من هم یه جایی بالاهای کشور دیدمش.
ریتا: (که روی کاناپه می نشیند). شاید ما هم بتونیم ببینیمش پس، اَیُلف.
اَیُلف: عمه، عجیب نیست که اسمش دوشیزه موشیه.
آسْتا: مردم این اسم رو تنها برای اون روش گذاشته ن که همه جای این آب وخاک می گرده و همهٔ موش ها رو فراری می ده.
آلمِرْش: راستش باید بهِش می گفتن دوشیزه وارگ، به گمونم.
اَیُلف: وارگ؟ اینکه یعنی گرگ.
آلمِرْش: (سر او را نوازش می کند). این رو هم می دونی تو، اَیُلف؟
اَیُلف: (اندیشناک). پس شاید بااین همه درست باشه که اون شب ها یه آدم ـ گرگه(۱۰). این جور گمون نمی کنی، بابا؟
آلمِرْش: نه، گمون نمی کنم. ـ ولی حالا باید بری پایین و کمی تو باغچه بازی کنی.
اَیُلف: می گی بهتر نبود چند تا کتاب با خودم می بردم؟
آلمِرْش: نه، از این به بعد کتاب بی کتاب. بهتره بری کنار آب پیش پسربچه های دیگه.
اَیُلف: (شرموک). نه، بابا، امروز نمی خوام برم پیش اون ها.
آلمِرْش: چرا نه آخه؟
اَیُلف: خب، چون این رخت ها تنمه.
آلمِرْش: (چین به پیشانی می اندازد). نکنه برای رخت های قشنگت ـ دستت می اندازن!
اَیُلف: (پرهیزکنان). نه، دلش رو ندارن. چون می زدمشون.
آلمِرْش: خب ـ پس چی؟
اَیُلف: آخه خیلی پرروئن اون پسرها! می گن هم من هیچ وقت نمی تونم سربازشم.
آلمِرْش: (با خشمی فروخورده). چرا این رو می گن، به گمونت؟
اَیُلف: بهِم حسودیشون می شه خب. چون، بابا، همچی بی چیزن که ناچارن پابرهنه راه برن.
آلمِرْش: (آهسته، با صدای گرفته). اوه، ریتا، ـ دلم رو ریش می کنه این چیزها!
ریتا: (برمی خیزد، به گونه ای آرام بخش). خب ـ خب ـ خب!
آلمِرْش: (شاخ وشانه کشان). ولی یه بار به اون ها نشون می دم که کی اون پایین تو ساحل حرف اول رو می زنه.
آسْتا: (گوش تیز می کند). یکی در می زنه.
اَیُلف: لابد بُرگ هَیمه!
ریتا: بیاین تو!

(دوشیزه موشی آهسته و خاموش از درِ دستِ راست به درون می آید. او پیکری است کوچک، باریک، مچاله، پیر و موسپید با چشمانِ تیزِ رخنه گر. پیراهن گل دارِ ازمُدافتاده ای با کلاه و شنل سیاه پوشیده. چتر بزرگ سرخی در دست و کیسهٔ سیاهِ ریسمان به سَری به بازو دارد).

اَیُلف: (آهسته، جامهٔ آسْتا را می گیرد). عمه! باید حتماً خودش باشه!
دوشیزه موشی: (دمِ در کرنش می کند). با یه دنیا پوزش، ـ سروران چیزی تو این خونه دارن که کارش جویدن باشه؟
آلمِرْش: ما؟ نه، گمون نمی کنم.
دوشیزه موشی: خب، چون وگرنه از جان و دل کمک سروران می کردم کلکشون رو بکنن.
ریتا: بله، بله، متوجهیم. ولی ما از این جور چیزها نداریم.
دوشیزه موشی: چه بد شد، ها. چون همین الان دارم گشتم رو می زنم. کسی چه می دونه کِی باز گذارم به این ورها بیفته. اوه، چه خسته م!
آلمِرْش: (صندلی ای را نشان می دهد). بله، از سروروتون پیداست.
دوشیزه موشی: آدم نباید هرگز از خوبی به اون کوچولوهای بیچاره که این همه ازشون بیزارن و پی آزارشونن، خسته می شد. ولی این بدجور تاب وتوان آدم رو می گیره.
ریتا: شاید می خواین بشینین و کمی خستگی درکنین؟
دوشیزه موشی: بسیار سپاسگزارم. (روی صندلی ای میان در و کاناپه می نشیند). آخه همهٔ شب بیرون گرم کاروبار بوده م.
آلمِرْش: راستی؟
دوشیزه موشی: بله، تو جزیره ها. (قاه قاه می خندد). آدم ها راستش فرستاده بودن دنبالم. از این کار خیلی روگردون بودن دیگه. ولی چاره ای جز این نداشتن. باید راستش پیه ش رو قشنگ به تنشون می مالیدن. (به اَیُلف می نگرد و سر بالاوپایین می برد). پیه ش رو به تنشون می مالیدن، سرور کوچولو، پیه ش رو به تنشون می مالیدن.
اَیُلف: (ناخواسته، کمی کمرو). چرا باید ـ؟
دوشیزه موشی: چی؟
اَیُلف: پیه ش رو به تنشون می مالیدن؟
دوشیزه موشی: خب، چون دیگه نمی تونستن خودشون رو سیر کنن. متوجهین دیگه، سرور جوان، از دستِ موش ها و همهٔ اون بچه های کوچولوشون.
ریتا: اوه! بیچاره اون آدم ها، ـ این همه موش دارن؟
دوشیزه موشی: بله، جوری که از درودیوار و سروکول هم بالا می رفتن. (بی سروصدا شاد می خندد). سرتاسر شب تو رختخواب ها لول می زدن و وول می زدن. تلپّی می افتادن تو شیردونی ها. کف اتاق ها از این سر و از اون سر، از این ور و از اون ور، خِش خِش و تِپ تِپ می کردن.
اَیُلف: (آهسته به آسْتا). من هیچ دلم نمی خواد برم اون ورها، عمه.
دوشیزه موشی: ولی من ـ و یکی دیگه از راه رسیدیم. همه شون رو گرفتیم بردیم. جک وجونورهای قشنگِ کوچولو رو! ریشهٔ همه شون رو دوتایی کندیم.
اَیُلف: (جیغ زنان). بابا، ـ نگاه، نگاه!
ریتا: پناه برخدا، اَیُلف!
آلمِرْش: چی شده؟
اَیُلف: (اشاره می کند). یه چیزی تو کیسه وول می زنه!
ریتا: (به چپ می رود، جیغ می زند). ای وای! بیرونش کن او رو، آلفْرِد!
دوشیزه موشی: (می خندد). اوه، نازنین بانو، هیچ از همچین بی ریخت کوچولویی نترسین ها!
آلمِرْش: ولی چی هست اون آخه؟
دوشیزه موشی: تنها آقا هاپوئه س. (ریسمانِ کیسه را باز می کند). دوست جون جونی من، بیا از تاریکی بیرون.

(سگ کوچکی با پوزهٔ پهن سیاه سر از کیسه بیرون می آورد).

دوشیزه موشی: (برای اَیُلف سر بالاوپایین می برد و دست تکان می دهد). آروم بیاین جلوتر، جنگجوی کوچولوی زخم خورده! گاز نمی گیره. بیاین اینجا! بیاین اینجا!
اَیُلف: (به آسْتا می چسبد). نه، دلش رو ندارم.
دوشیزه موشی: به دیدِ شما، سرور جوان، سروروی مهربون و دوست داشتنی ای نداره؟
اَیُلف: (اشاره می کند، شگفت زده). اون؟
دوشیزه موشی: بله، همین.
اَیُلف: (پیوسته به سگ زل می زند، زیرلبی). به دیدِ من، اون ترسناک ترین ـ سرورویی رو داره که تا حالا دیده ام.
دوشیزه موشی: (درِ کیسه را می بندد). اوه، یه روز به این می رسین. یه روز به این می رسین، خب.
اَیُلف: (ناخواسته تا خود کیسه نزدیک تر می رود و آن را ناز می کند). ملوسه، ـ ملوسه بااین همه.
دوشیزه موشی: (با صدایی آمیخته به احتیاط). ولی حالا حسابی خسته و مونده است، بیچاره. خُرد و خاکشیره. (به آلمِرْش می نگرد). چون باور کنین سرور، اون جور بازی، ـ تاب وتوان می گیره.
آلمِرْش: چه جور بازی ای رو می گین؟
دوشیزه موشی: بازیِ تور زدن.
آلمِرْش: آها، نکنه سگه است که موش ها رو تور می زنه؟
دوشیزه موشی: (سر می جنباند). آقا هاپوئه و من. جفتمون باهم این کار رو می کنیم. خیلی بی دردسر پیش می ره. به ظاهر دیگه. یه ریسمون می اندازم تو قلاده ش و سه بار دور خونه می گردونمش و زنبورک می زنم. اون ها که این رو می شنون، ناچار می شن بیان از زیرزمین ها بالا و از زیرشیروانی ها پایین و از سوراخ ها بیرون، ـ همهٔ اون جقلی های ورپریده.
اَیُلف: بعد اون گازشون می گیره می کُشه ؟
دوشیزه موشی: اوه، اصلاً! نه، من و اون می ریم پای بلم. اون هام دنبالمون می آن. هم بزرگ ها و هم ریزه میزه هاشون.
اَیُلف: (تب وتاب زده). بعدش چی؟ تعریف کنین!
دوشیزه موشی: بعد از خشکی می زنیم بیرون. من پاروها رو به کار می اندازم و زنبورک می زنم. آقا هاپوئه هم پشت سرم شنا می کنه. (با چشم های اخگرپران). همهٔ اون هام که لول می زدن و وول می زدن، دنبالمون می آن و می آن تا می رن ته آب. خب، آخه باید بیان!
اَیُلف: برای چی باید؟
دوشیزه موشی: درست به این خاطر که نمی خوان. به این خاطر که زهره شون از آب می ره، ـ باید برن توش.
اَیُلف: غرق می شن اون وقت؟
دوشیزه موشی: تک تک شون. (آهسته تر). اون وقت همچین براشون آروم و همچین خوب و تاریک می شه که آرزوش رو، ـ اون کوچولوهای ناز داشته باشن. همهٔ اون ها که آدم ها ازشون بیزارن و دنبالشونن، اون پایین یه خواب همچین شیرین و دراز می کنن. (برمی خیزد). خب، پیش ترها نیازی به آقا هاپوئه نداشتم. خودم تور می زدم دیگه. تنهایی.
اَیُلف: چی چی تور می زدین؟
دوشیزه موشی: آدم. بیشتر هم یکی رو.
اَیُلف: (در تب وتاب). اوه، بگین ببینم کدوم یکی رو!
دوشیزه موشی: (می خندد). جانِ دلم رو، نازنین کوچولوم.
اَیُلف: حالا پس کجاست او؟
دوشیزه موشی: (با تندخویی). اون پایین پیش همهٔ موش ها. (باز به نرمی). ولی حالا باز باید برم دنبال کاروبارم. یه بند بدوبدو می کنم. (به ریتا). سروران امروز هیچ کاری با من ندارن؟ چون می تونستم در جا کلکش رو بکنم.
ریتا: نه، دستتون درد نکنه. گمون نمی کنم نیازی باشه.
دوشیزه موشی: خب خب، نازنین بانو، ـ آدم چه می دونه ـ . اگه سروران دیدن چیزی اینجاست که به نیش می کِشه و می جُوّه، ـ و لول می زنه و وول می زنه، ـ تنها بگردین من و آقا هاپوئه رو پیدا کنین. خدا نگه دارتون! خدا هزارون بار نگه دارتون!

(از درِ دستِ راست بیرون می رود).

اَیُلف: (آهسته، پیروزمندانه به آسْتا). عمه، فکرش رو کن، من هم دوشیزه موشی رو دیدم!

(ریتا به ایوان می رود و خودش را با دستمال باد می زند. کمی دیگر اَیُلف آرام و به دوراز چشم دیگران از دستِ راست بیرون می رود).

آلمِرْش: (کیف روی میز کنار کاناپه را برمی دارد). کیف توئه این، آسْتا؟
آسْتا: آره. تعدادی نامهٔ قدیمی دارم توش.
آلمِرْش: اوه، نامه های خونوادگی ـ
آسْتا: آخه تو ازم خواستی این میون که نیستی بهِشون سروسامون بدم برات.
آلمِرْش: (سر او را نوازش می کند). براش هم تو وقت گیر آوردی!
آسْتا: آره، خب. یه بخشیش رو اینجا کردم و یه بخشیش هم خونهٔ خودم تو شهر.
آلمِرْش: دستت درد نکنه، جانم. چیز خاصی هم توشون پیدا کردی؟
آسْتا: (سرسری). اوه، خودت می دونی که آدم تو کاغذهای قدیمی همیشه یه چیزی پیدا می کنه خب. (آرام تر، جدّی). اونهایی که توی کیفن، نامه های مادرن.
آلمِرْش: خب، اون ها رو پیداست خودت باید نگه داری.
آسْتا: (با خویشتن داری). نه، می خوام تو هم نگاهی بهشون بندازی، آلفْرِد. یه بار، ـ بعدها تو زندگی ت. ولی امروز کلید کیف رو با خودم ندارم.
آلمِرْش: نمی خواد، آسْتا جان. چون هرچی باشه، هرگز نامه های مادرت رو نمی خونم.
آسْتا: (نگاهش را به او می دوزد). پس می خوام یه بار، ـ همچین یه غروب دل نشین، کمی از اونچه رو که توشون اومده، برات بگم.
آلمِرْش: بهتره همین کار رو کنی. ولی نامه های مادرت رو خودت نگه دار! یادگارهای چندون زیادی ازش نداری تو.

(او کیف را به آسْتا می دهد. آسْتا می گیرد و روی صندلی زیر بالاپوش می گذارد).
(ریتا به اتاق نشیمن برمی گردد).

ریتا: اوه، به نظرم اون زنکهٔ پیرِ نچسب انگار بوی گندِ مرده با خودش آورد.
آلمِرْش: آره، یه کم نچسب بود خب.
ریتا: تو اتاق که بود، دلم داشت بگی نگی آشوب می شد.
آلمِرْش: از اونش گذشته، من می تونم خب اون نیروی ناگزیرکننده و کِشنده ای رو که ازش می گفت، بفهمم. تنهاییِ اون بالا میون قلّه ها و تو اون دشت های پهناور همچو چیزی تو خودش داره.
آسْتا: (با تیزبینی به او می نگرد). چِت شده تو، آلفْرِد؟
آلمِرْش: (لبخند می زند). من؟
آسْتا: آره، یه چیزیت شده. انگار دگرگون شده ای. ریتا هم متوجه شده.
ریتا: آره، تا اومدی، دیدمش. ولی این لابد فقط خوبه دیگه، آلفْرِد، هان؟
آلمِرْش: باید خوب باشه. باید چیز خوبی ازش دربیاد و در هم می آد.
ریتا: (خروشان). چیزی تو این سفر از سر گذرونده ای! نزن زیرش! چون ازت پیداست!
آلمِرْش: (سر می جنباند). بیرون ـ هیچ چیز. ولی ـ
ریتا: (تب وتاب زده). ولی ـ؟
آلمِرْش: در درونم راستش یه چرخش کوچک پیش اومده.
ریتا: وای خدا!
آلمِرْش: (دست او را نوازش می کند، به گونه ای آرام بخش). فقط رو به خوبی، ریتا جان. خیالت آسوده باشه.
ریتا: (روی کاناپه می نشیند). باید حتماً همین الان برامون تعریف کنی. از سر تا تهش رو!
آلمِرْش: (رو به آسْتا می کند). آره، بیا ما هم بشینیم تا من سعی کنم تعریف کنم. تا اونجا که از پسش برمی آم.

(کنار ریتا روی کاناپه می نشیند. آسْتا صندلی ای پیش می کشد و نزدیکِ او می نشیند. درنگی کوتاه).

ریتا: (امیدوارانه به او می نگرد). خب؟
آلمِرْش: (به پیش روی خود می نگرد). به زندگی ـ و سرنوشتم ـ تو این ده یازده سالهٔ گذشته که فکر می کنم، برام بگی نگی به یه افسانه یا خواب می مونه. از دیدِ تو هم این جور نیست، آسْتا؟
آسْتا: از دیدِ من، از خیلی جهات چرا.
آلمِرْش: (پی می گیرد). به اینکه ما دو تا پیش تر چی بودیم فکر می کنم، آسْتا. ما دو تا یتیمِ بیچارهٔ بی نوا ـ
ریتا: (بی تاب). اوه، اون خیلی پیش بود که.
آلمِرْش: (بدون اینکه به او گوش بدهد). حالا اینجا تو آسایش و بی نیازی م. تونسته م رسالتم رو دنبال کنم. تونسته م کار کنم و بیاموزم ـ درست اون جور که دلم خواسته. (دست دراز می کند). همهٔ این خوشبختی بزرگ و باورنکردنی رو ـ مدیون توایم ما، ریتا جان!
ریتا: (نیمی به شوخی و نیمی به خشم روی دست او می زند). می شه حالا فقط دست از این حرف برداری!
آلمِرْش: من هم تنها به عنوان یه جور پیش درآمد ازش یاد می کنم، خب ـ
ریتا: اوه، پس از روی این پیش درآمد بپر!
آلمِرْش: ریتا، ـ گمون نکنی سفارش پزشک بود که من رو روند اون بالا میون کوه ها.
آسْتا: نبود، آلفْرِد؟
ریتا: پس چی بود که روندت؟
آلمِرْش: اینکه پشت میز کارم دیگه آروم نداشتم.
ریتا: آروم نداشتی! جانم، کی آرامشت رو به هم می زد آخه؟
آلمِرْش: (سر می جنباند). از بیرون هیچ کس. ولی یه حسی بهِم می گفت که بهترین توانایی هام رو صاف و ساده بد به کار می زنم ـ یا ـ نه، درباره شون کوتاهی می کنم، که زمان رو به هدر می دم.
آسْتا: (با چشم های بیرون زده). وقتی که می نشستی کتابه رو می نوشتی؟
آلمِرْش: (سر بالاوپایین می برد). چون تنها این توانایی رو ندارم که آخه. خب باید می تونستم کار دیگه ای هم بکنم.
ریتا: این بود که همه ش می رفتی تو نخِش؟
آلمِرْش: آره، بگی نگی.
ریتا: برای همین هم این آخری ها این جور از خودت ناراضی بودی. از ماهای دیگه هم. آره، بودی آخه، آلفْرِد!
آلمِرْش: (به پیش روی خود می نگرد). روز از پس روز خمیده روی میز اونجا می نشستم و می نوشتم. چه بارها نیمی از شب رو هم. اون کتاب بزرگ و کلفت "مسئولیت انسانی" رو نوشتم و نوشتم. هوم!
آسْتا: (دستش را روی ساعد او می گذارد). ولی، جان من، ـ اون کتاب، بَروبار زندگی ت می شه دیگه.
ریتا: خب، این رو خودت بارها گفته ای که.
آلمِرْش: این جور فکر می کردم. از همون زمانی که داشتم بزرگ می شدم. (با حالت مهربان چشم ها). بعد تو زمینه ش رو برام فراهم کردی که دست به کارش شم، ریتا جان ـ
ریتا: اوه، بی خود می گی!
آلمِرْش: (به او لبخند می زند). ـ تو با زَر و بیشه های سرسبزت ـ
ریتا: (نیمه خندان و نیمه رنجیده). اگه باز از این دری وری ها بگی، می زنمت.
آسْتا: (نگران به آلمِرْش می نگرد). ولی کتابه چی، آلفْرِد؟
آلمِرْش: اون رفته رفته انگار دور شد. ولی فکرِ وظایف برتری که خواستِ خودشون رو ازم داشتن، بیشتر و بیشتر درم ریشه دووند.
ریتا: (شکوفا، دست او را می گیرد). آلفْرِد!
آلمِرْش: فکرِ اَیُلف، ریتا جان.
ریتا: (سرخورده، دست او را رها می کند). آه، ـ اَیُلف!
آلمِرْش: طفلکی اَیُلف کوچولو بیشتر و بیشتر تو دلم جا باز کرده. پس از اون سقوط ناگوار از روی میز ـ . و بیشتر پس از اونکه مطمئن شدیم بی درمونه ـ
ریتا: (با پافشاری). ولی تو تا می تونی بهِش می رسی که، آلفْرِد!
آلمِرْش: منِ آموزگار، آره. ولی منِ پدر، نه. ازاین پس می خوام برای اَیُلف یه پدر باشم.
ریتا: (به او می نگرد و سر می جنباند). پیداست تو رو درست نمی فهمم.
آلمِرْش: منظورم اینه که می خوام با همهٔ توانم کاری کنم اون درد بی درمون رو تا جایی که می شه فکرش رو کرد، براش آروم و آسون کنم.
ریتا: اوه، ولی ـ شکرِ خدا، گمون نمی کنم اون جور خیلی هم بهِش گرون بیاد.
آسْتا: (به هم ریخته). چرا، ریتا، می آد.
آلمِرْش: آره، مطمئن باش خیلی بهِش گرون می آد.
ریتا: (بی تاب). ولی، جانم، ـ دیگه چی کار می تونی آخه براش بکنی؟
آلمِرْش: می خوام کوشش کنم همهٔ امکانات سرشاری رو که در روح بچه گانه ش پدیدار می شه، بپرورونم. می خوام کاری کنم همهٔ جوانه های والایی که تو خودش داره، بالا بگیره، ـ گل و میوه بده. (برمی خیزد، گرم تر و گرم تر). از این هم بیشتر. می خوام یاری ش بدم میون آرزوهاش و اونچه براش دست یافتنیه، هماهنگی ای به پا کنه. چون او الان این جور نیست. همهٔ دل وجانش برای چیزی پر می کشه که در سراسر زندگی براش دست یافتنی نمی شه. ولی من می خوام احساس خوشبختی رو تو جانش بیافرینم.

(یکی دو بار در اتاق بالاوپایین می رود. آسْتا و ریتا با چشم او را دنبال می کنند).

ریتا: برای این چیزها این جور تند نرو، آلفْرِد.
آلمِرْش: (دم میز دستِ چپ می ایستد و به آن ها می نگرد). اَیُلف کارِ من رو دست می گیره. اگه بخواد. یا می تونه چیزی رو برگزینه که از بیخ وبُن مال خودش باشه. بیشتر این شاید. خب، به هر رو، من کارم رو می خوابونم.
ریتا: (برمی خیزد). ولی آلفْرِد جان، ـ مگه نمی تونی هم برای خودت و هم برای اَیُلف کار کنی؟
آلمِرْش: نه، نمی تونم. نمی شه! تو این کار نمی تونم خودم رو تقسیم کنم. برای همین هم می کشم کنار. اَیُلف سرآمد خاندان ما می شه. این رو که او رو سرآمد کنم، می کنم کار تازه ام.
آسْتا: (برمی خیزد و به نزد او می رود). این به بهای نبرد بدجور سنگینی برات آب خورده، آلفْرِد.
آلمِرْش: آره، درسته. اینجا سَرِ خونه زندگی هرگز از پس خودم برنمی اومدم. هرگز خودم رو وادار به گذشت نمی کردم. اینجا سرِ خونه زندگی' هرگز نمی تونستم!
ریتا: پس برای همین تابستون گذاشتی رفتی؟
آلمِرْش: (با چشمان درخشان). آره! رفتم بالا تو اون تنهاییِ بی پایان. تونستم سر زدن خورشید رو که بالای قله ها می درخشید، نگاه کنم. خودم رو نزدیک تر به ستاره ها، بگی نگی انگار همدل و هم نشین اون ها ببینم. اون زمان تونستم.
آسْتا: (اندوهناک به او می نگرد). ولی دیگه هرگز نمی خوای کتاب «مسئولیت انسانی» رو پیش ببری؟
آلمِرْش: نه، هرگز، آسْتا. می گم که' نمی تونم خودم رو میون دو تا وظیفه تکه پاره کنم. ـ ولی می خوام مسئولیت انسانی رو ـ تو زندگی م پیاده کنم.
ریتا: (با یک لبخند). راستی گمون می کنی می تونی اینجا سَرِ خونه زندگی به همچو اهداف بزرگی وفادار بمونی؟
آلمِرْش: (دست او را می گیرد). دست در دست تو می تونم. (دست دیگرش را پیش می برد). و دست در دست تو، آسْتا.
ریتا: (دستش را پس می کشد). پس دست در دست دو تا. پس می تونی خودت رو تقسیم کنی.
آلمِرْش: آخه ریتا جان ـ!

(ریتا از او دور می شود و در درگاه باغچه می ایستد).
(دَرِ دستِ راست را آرام و شتابان می کوبند. مهندس بُرگ هَیم به چالاکی به درون می آید. او مرد جوانی است، کمی بالای سی سال. با حالتی شاد و بی پروا. شق ورق).

بُرگ هَیم: سلام، سلام، خانم! (با دیدن آلمِرْش شاد می ایستد). اِ، چی می بینم! به این زودی برگشتین، آقای آلمِرْش؟
آلمِرْش: (دست او را می فشارد). بله، دیشب اومدم.
ریتا: (شاد). بیشتر از این اجازه نداشت، آقای بُرگ هَیم.
آلمِرْش: نه، اینکه آخه راست نیست، ریتا ـ
ریتا: (نزدیک تر می شود). خیلی هم راسته، خب. مرخصی ش سر اومد.
بُرگ هَیم: شما پس مهار شوهرتون رو سخت چسبیده این، خانم؟
ریتا: من به حق وحقوق خودم چسبیده م. هرچیزی هم آخه پایانی داره.
بُرگ هَیم: اوه، نه هرچیزی، ـ امیدوارم. سلام، دوشیزه آلمِرْش!
آسْتا: (پرهیزکنان). سلام!
ریتا: (بُرگ هَیم را می نگرد). می گین نه هرچیزی؟
بُرگ هَیم: بله، من باور همچین سفت وسخت دارم که به هرحال چیزی تو این دنیا هست که پایانی نداره.
ریتا: حالا حتماً در فکر عشق ـ و این جور چیزهایین.
بُرگ هَیم (به گرمی). در فکر همه چیزهایی م که دلکشن!
ریتا: و هرگز پایانی ندارن. بله، بیاین به فکر این باشیم. به این امید ببندیم همگی.
آلمِرْش: (به پیش آن ها می رود). شما انگار دیگه به زودی کارِ راهِ اینجا رو تموم می کنین؟
بُرگ هَیم: من دیگه کاری ندارم. دیروز تمومش کردم. خیلی به درازا کشید. ولی شکرِ خدا، سر اومد دیگه.
ریتا: شما هم از شادی با دُمتون گردو می شکنین؟
بُرگ هَیم: بله، همینه راستش!
ریتا: وا، ببینین ها!
بُرگ هَیم: چی، خانم؟
ریتا: راستش چندان برازندهٔ شما نبود این، آقای بُرگ هَیم.
بُرگ هَیم: راستی؟ برای چی؟
ریتا: خب، چون ازاین پس چندون زیاد این دوروبَرها پیداتون نمی شه دیگه.
بُرگ هَیم: بله، درسته. فکر این رو نکردم.
ریتا: خب، بااین همه هرچندگاهی که می تونین سری به ما بزنین.

نظرات کاربران درباره کتاب ایلف کوچولو