فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب استاد بنا سول نس

کتاب استاد بنا سول نس
نمایشنامه‌ای در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب استاد بنا سول نس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب استاد بنا سول نس

«استادِ بنّا سولْ‌نِس» داستان آدم بلندپرواز بختیاری است که می‌سازد، بالا می‌برد، بالا می‌رود، بر بالای ساختۀ خویش می‌ایستد، باز آرزوی بالاتر رفتن' او را به اوج‌های تازه‌تری فرامی‌خواند و او این فراخوان‌ها را به جان می‌پذیرد. به چه بهایی؟ کسی چه می‌داند؟ او به‌جایی می‌رسد که همه را در فرودست خود می‌بیند و بیم برش می‌دارد. هزارها دست را می‌بیند که آماده‌اند به سویش دراز شوند و به زیرش کشند. هر چه بالاتر می‌رود، بیم از بلندی و دست‌های ناپیدا در او بالاتر می‌گیرد، آن‌چنان‌که دیگر آن‌ها را در همه‌چیز و همه‌کس پیرامون خود می‌بیند. به ساختۀ زیر پای خود می‌نگرد. پا بر سر و شانه و تن دیگران دارد، چنان‌که گویی نه با سنگ و آجر و خاک، که با تن و جان و روان دیگران ساخت‌وساز کرده است. به خود می‌نگرد.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب استاد بنا سول نس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گفتار مترجم

سال ها در درازای زندگی می آیند و می روند و دگرگونی های خُرد و ریزی با خود می آورند که از انباشتشان بهمن رویدادهای بزرگ به جنبش و گردش می افتد. بهمن که در بستری آرام می گیرد، همهٔ چشم انداز آدمی دگرگون شده است. روزگاری دیگر با چندوچونی دیگر آغاز می شود. آدمی باز باید نگاه بالا برد، چشم تیز کند، به هر سو و گوشه و کنجی سر و گردن کشد و هر سنگی را پشت ورو کند تا به شناخت روزگار نو دست یابد. چنین کاری زمان می برد، جان می سوزد و می گدازد، سوی چشم می گیرد و نیز توش وتوان دست وپا. آدمی جوان و برومند و نیرومند به این تاریک خانهٔ رازناک پا می گذارد و اگر بخت یارش باشد، پیری فرتوت و موی سپید، ولی با اندک مایه ای از شناخت از آن بیرون می رود. در میان این سپاه آیندگان و روندگان' تک و بی مانندند آنانی که چنان چراغی بر بلندی های هستی برمی افروزند که فروغش سراپای این چشم انداز شگفت و پیچیدهٔ روزگار نو را روشن می کند. ایبسن چنین کسی است. او با ژرف بینی و دوراندیشی خود ویژگی ها و پیچیدگی های جامعهٔ هم روزگار را، آن چنان که هست و نه آن چنان که آوازه گری می شود، نمایان می کند، ژرف ترین مفاهیم و پنداره های زندگیِ آدمِ جامعهٔ کنونی را هوشمندانه می کاود و می شکافد و بَروبار این واکاوی و واشکافی اش را پیش دیدگان دریدهٔ بیننده می گذارد. همه کس در هر جای جهان بزرگِ امروزین' خود و پیرامونش را در نوشته های ایبسن بازمی شناسد. نگاه ایبسن به ژرفای جامعه و آدم کنونی راه یافته و همین او را ماندگار کرده است. من بر این باورم که همهٔ کارهای مدرن ایبسن را باید خواند تا دانست ما مردم پا به کدام میدان یا گود نهاده ایم. آنجا که جامعهٔ مدرن به آن راه می گشاید، ایبسن نیز به آنجا راه می گشاید.

میرمجید عمرانی

چهره ها:

هالْوار سولْ نِس (استادِ بنّا) Halvard Solness
بانو آلینه سولْ نِس (همسرش) Aline Solness
دکتر هَردال (پزشک خانوادگی) Herdal
کنوت بروویک (معمار پیشین و دستیارِ کنونی سولْ نِس) Knut Brovik
راگنار بروویک (پسرش، نقشه کش) Ragnar Brovik
کایا فُسْلی (خواهرزادهٔ کنوت، حسابدار) Kaja Fosli
دوشیزه(۱۲) هیلده وانْـگِل Hilde Wangel
چند بانو
توده مردم خیابان

رویدادها نزدِ استادِ بنّا سول نِس می گذرد.

دیباچه(۱)

ایبسن که پس از سال ها دوری در اوت ۱۸۹۱ به کریستیانیا برگشت، پیدا بود حال وهوایی که سال های پیش از رفتن' جانش را آکنده بود، بیش از هرزمانی او را گرفته است. پُرسمان اصلی او درزمینهٔ نگارش و اندیشه در سال های ۱۸۶۴ ـ ۱۸۵۷ برخورد هنر به زندگی بود. در آن سال ها او بحران زیباشناسانه ای را از سر گذراند که به ویژه در سرودهٔ «در دشت ها» (۱۸۵۹) و «کمدی عشق» (۱۸۶۲) نمود یافت. اینجا او نگارنده را وانهاده بود تا خود و هنر را از زندگی کنار کشد و میدان را برایشان باز گذاشته بود تا همهٔ بندهای دست و پای هنرمند را بدرند و آزموده ها را به گونه ای هنری به کار زنند.
در «استادِ بنّا سولْ نِس» همان ستیز میان هنر و زندگی به نمایش درآمده است. در «در دشت ها» و «کمدی عشق» هنرمند را در آغاز راه زندگی دیدیم. در «استادِ بنّا سولْ نِس» او را در پایانش می بینیم.
بازگشت به آب وخاک، این ستیز میان خواستِ هنر و خواستِ زندگی از هنرمند را، بیش از هرزمانی در درون ایبسن سوزان تر کرد. او در این چرخش گاه سنگ خود را با گذشته اش واکند و «استادِ بنّا سولْ نِس» را با خودکاوی ژرف آفرید. این نمایشنامه زاییدهٔ ستیزی در درون نویسنده بود که نخستین بار عمری پیش از سر گذرانده و چنان که در نامه ای به بیورنسُن(۲)
(۲۰ سپتامبر ۱۸۶۵) می گفت، از درون خود «بیرون رانده» بود.
نخستین بار درست پس از فرستادن «هددا گابلِر» به ناشر (فوریهٔ ۱۸۹۱)، شنیده شد ایبسن به کاری می اندیشد که «استادِ بنّا سولْ نِس» از آب درآمد. او در برلین بود و اجرای «هددا گابلر» را می دید. یولیوس اِلیاس(۳)، کارشناس آلمانی تاریخ ادبیات، که همراهش بود از زبان ایبسن می گفت: «نمایشنامهٔ بعدی ام پیش چشمم است ـ پیداست در پی رنگ کلی.» ایبسن گفته بود که در سپتامبر ۱۸۸۹ به زنی برخورده که تا دسامبر ۱۸۹۰ با او نامه نگاری داشته و سرانجام خودش به آن پایان داده است.
این زن' هیلدهٔ «استادِ بنّا سولْ نِس» شد.
به گفتهٔ یولیوس اِلیاس' ایبسن از این آشنایی برای آفرینش دو چهره ـ ته آ اِلْوْستِد و هیلده وانگِل ـ بهره گرفت. این دو خویشی نزدیکی دارند و تنها نمودهای گوناگون یک درون اند.
زنی که ایبسن در سپتامبر ۱۸۸۹ به او برخورده بود، امیلی یه بارداخِ(۴) هجده ساله از وین بود؛ نامه های ایبسن به او در سال ۱۹۰۶ (از سوی گه ئورگ براندس Georg Brandes) در دسترس همگان نهاده شد.
در نمایشنامهٔ «استادِ بنّا سولْ نِس» هیلده بی گمان پیش از دیگران در پندار ایبسن شکل گرفت.
از این گذشته' ایبسن خود از یک خاطرهٔ کودکی که تااندازه ای پیش چشم داشته گفته است. در نخستین سال های زندگی' برج کلیسای شه ئن(۵) همیشه پیش چشم او بوده است. او در «یادهای کودکی» (۱۸۸۱) می نویسد خانه ای که در آن به دنیا آمده بود «درست روبه روی نمای جلوی کلیسا با آن راه پلهٔ بلند و برج دیدنی اش بود.» بالا در دریچهٔ برج «من نخستین تاثیر آگاهانه و ماندگار را گرفتم». «آخر پرستارم روزی مرا به بالای برج برد، در دریچهٔ باز نشاند و پیداست با دست های وفادارش از پشت نگه داشت.» مادرش او را آن بالا می بیند و ایبسن از الم شنگه ای می گوید که برای همین در خانه به پا می شود.
این نخستین تاثیر آگاهانه به افسانهٔ سگ پودلی در بالای برج پیوند خورد که با «چشم های آتشین» خود چنان به نگهبان نگریست که او با سر «یک راست از دریچهٔ برج به میدانگاهی فروافتاد.» او می افزاید که در زمان کودکی هرگز بدون نگاهی به دریچهٔ برج از میدانگاهی نمی گذشته است. «به نظرم می آمد که دریچه انگار به ویژه به من و سگ پودل مربوط می شود.» («یادهای کودکی»)
زمانی که ایبسن در ۱۸۸۱ چنین بهایی به این یاد کودکی می دهد، باید برای آن باشد که رویدادهای پیوسته به برج کلیسا رد نیرومندی در جانِ کودکانهٔ او به جا گذاشته بودند.
او در ۱۳ مارس ۱۸۹۱ ـ آنگاه که پُرسمان سولْ نِس در او سرورویی به خود می گرفت ـ از مونشن (مونیخ) دربارهٔ پیوند خود با شهر زادگاهش به خواهرش هدویگ نوشت، باز از کلیسای دیرینه گفت و از آتشی که شهر را ویران کرده بود یاد کرد. «خانه ای که درش زاده شدم و نخستین سال های کودکی ام را زندگی کردم، ـ کلیسا، کلیسای کهن با فرشته های تعمید زیر گنبد تاق، خاکستر شد. همهٔ آنچه به نخستین یادهایم برمی گشت، ـ پاک سوخت.» اینجا سخن ایبسن گویی ژرفای دوگانه دارد. هنگامی که او از آب وخاکِ خود می رفت چیز دیگری هم برایش سوخته بود. «فرشته های تعمید»ی را که سوخت می توان کمابیش با عروسک هایی آلینه در «استادِ بنّا سولْ نس» همانند دانست.
ایبسن پیش از رفتن از مونشن (۱۸۹۱)، داستان استادِ بنّای کلیسای میکائیل این شهر را شنید که چون بیم داشت گنبد کلیسا فروریزد، خود را از برج کلیسا پایین انداخته بود. این داستان باید او را به یاد نگهبانی انداخته باشد که از دریچهٔ برج پایین پریده بود. ایبسن آن زمان گفت که گمان می کرده داستان از شمال اروپا آمده و ریشه در آن پندار داشته است که کسی بدون کیفر نمی تواند به آن بلندی بسازد.
در این هنگام، به گمان، او دیگر تصویری از چهرهٔ اصلی نمایشنامهٔ تازه به عنوان استادِ بنّا داشته است. برای ایبسن سنجیدن خود با یک استادِ بنّا هیچ اندیشهٔ تازه ای نبود.
دور از گمان نبود که ایبسن اگر بخواهد چیز شاعرانه ای دربارهٔ زندگی خویش بنویسد («استادِ بنّا سولْ نس» را چنین خوانده اند) استادِ بنّایی را چهرهٔ اصلی کند. ولی شاید هم داستانِ بنّای مونشن این اندیشه را به سر او انداخت. دیرترها دانستیم که او خوش داشت خودش را با استادِ بنّایی هم سنگ کند و بیورنسُن هم عادت داشت به او استادِ بنّا بگوید.
ایبسن که به آب وخاک خود بازگشت، جوانان به گرمی به پیشبازش رفتند و به او خوش آمد گفتند، ولی از او استقبال دیگری هم از سوی نویسندهٔ جوانی که تازه پا به میدان نهاده بود ـ کنوت هامسون(۶) ـ شد.
هامسون آن سال (۱۸۹۱) سه سخن رانی دربارهٔ ادبیات کرد که دربردارندهٔ تاخت وتازی به «چهار بزرگان(۷)» بود. او از ادبیات «روان شناسانه» سخن گفت و ایبسن را دعوت کرد و این یک هم به همهٔ سخن رانی ها گوش فراداد. هامسون به ویژه در سخن رانی دوم برنامهٔ خود را پیش کشید و از «نگاره های روانی کلیشه وار» نویسندگان گفت و اینکه «آنچه باید از ادبیات نوی روان شناسانه خواست این است که همهٔ جوانبِ روان و نازک ترین ریشه های پنهانی ترین جوانه هایش را روشن سازد و به پرسش کشد: رنگ ها و نیمه رنگ ها بس نیست، باید... گنگ ترین تاثیرات را پی گیریم و نه تنها به روشنایی آگاهی دست بیندازیم، که بکوشیم به عناصر تیره و رازناکی هم که هنوز نمی توان به درستی روشنشان کرد، دست یابیم.»
سخن رانی ها دربردارندهٔ تاخت وتاز سخت به ایبسن بود، ولی درواقع ایبسن می توانست با روی گشاده به این خواست خوش آمد گوید. خود او در ۱۸۵۰ در سروده ای همین خواست را پیش کشیده بود.
به سادگی می توان دید که ایبسن در نمایشنامه های خود از «رُسمِرسْ هُلم» به این سو، خواسته بود به «عناصر تیره و رازناکی که هنوز به درستی نمی توان روشنشان کرد دست یابد.» ایبسن باید با گفته های هامسون هم آوا بوده و او را درواقع یکی از شاگردان خود دیده باشد.
ولی بااین همه او باید با احساسات ناهمسازی نشسته و به سخن رانی های تندی که هامسون به آن دعوتش کرده بود، گوش فراداده باشد. هیلدور آندِرشِن(۸) که در آن سخن رانی ها همراه ایبسن بوده، می گوید ایبسن برخورد آرامی داشت و زمانی که او به ایبسن گفته سخن رانی ها ارزش رفتن نداشته، او پاسخ داده است: «می دانی که باید برویم و بیاموزیم چگونه بنویسیم.» آنگاه نشسته و به تاخت وتاز رودرروی نماینده ای از جوانان گوش فراداده است. او باید آنچه را که هامسون به او و دیگر نویسندگان پیر گفته بود، دریافته باشد: «از سر راهم برین کنار!» این ها همان واژه هایی بودند که استادِ بنّا سولْ نِس بیم داشت جوانی بیاید و بر سرش فریاد زند. «پس از اون هم همهٔ اون های دیگه یورش می آرن و شاخ وشانه می کشن و داد می زنن: جا باز کن، ـ جا باز کن، ـ جا باز کن!» استادِ بنّا سولْ نِس از راگنار می ترسید. نابخردانه نیست که سخن رانی هامسون این اندیشه را به ایبسن داد که در «استادِ بنّا سولْ نِس» راگنار را رودرروی استادِ بنّا نهد. شاید سخنان استادِ بنّا به هیلده دربارهٔ راگنار نیز ارزیابی ایبسن دربارهٔ هامسون است: «آره، می تونین مطمئن باشین که او کارآست! او اون جوونیه که آماده است درِ خونهٔ من رو بزنه و کلکِ استادِ بنّا رو بکنه». و اندکی دیگر:«می ترسم که یاورها و نوکرها هم دیگه ازم فرمون نبرن.»
این گونه' آزموده های خود ایبسن در آفرینشش به او انگیزه داده اند.
این نمایشنامه نیز مانند دو نمایشنامهٔ پیشین نام چهرهٔ اصلی را بر خود دارد. اینجا نیز چون در «هددا گابلر» ایبسن کار را با چهرهٔ زنِ نمایشنامه آغاز کرد، ولی خود آرام آرام چهرهٔ اصلی شد. این حسابرسی شخصی، «اعتراف شاعرانهٔ» بی مانندی در کارهای ایبسن شد.
آزموده های ایبسن در تابستان و پاییز آب وخاک خود مُهر و نشانشان را تنها بر چهرهٔ اصلی نمایش نگذاشتند. چهرهٔ زنِ نمایش نیز دگرگون شد. زمانی که اِمیلی یه بارداخ اجرای «استادِ بنّا سولْ نس» در مونشن را دید، به درستی گفت:«من خودم را ندیدم، ولی او را دیدم. کمی از من در هیلده هست، ولی کمی در سولْ نِس است که ایبسن نیست.»
ایبسن و همسرش سوزان نا(۹) باید از پاییز ۱۸۹۱ باز به محیط نروژ خو می گرفتند. بی شک ساده نبود. آب وخاک' همان آب وخاک پیشین نبود. بانو سولْ نِس می گوید:«همه چیز برام خیلی بیگانه شده. بگی نگی می ترسم باز ببینمش.» زندگی «باغچهٔ بچگی»شان را دگرگون کرده بود. اینجا هم می توانیم ببینیم که ایبسن چگونه از شرایط بیرونی برای آفریدن یک نمایش بهره می گرفت. در این هم جای چون وچرایی نمی تواند باشد که سوزان نا در بسا زمینه ها الگویی برای آلینهٔ «استادِ بنّا سولْ نِس» بوده است.
ایبسن در ۳۰ اکتبر ۱۸۹۲ در نامه ای به آوگوست لارشِن(۱۰) نوشت: «شادم که سرانجام این کار بزرگ را به خوبی و خوشی زمین گذاشتم. انگار آزاد شده ام. ولی بااین همه دل تنگی و خلائی هم از خود به جا می گذارد.»
«استادِ بنّا سولْ نِس» همچون «کمدی عشق» تسویه حسابی با زیباشناسی و پیش از هر چیز سوگ نامهٔ یک هنرمند است. سولْ نِس هنرمندی است که سنگ دلانه از هر چیزِ زندگی برای اهدافِ زیباشناسانه اش بهره می گیرد. نویسنده به یاری آزموده های درونی و بیرونی خود در روان هنرمندِ پابه سال رخنه می کند و خودخواهی او را در همهٔ چهره های سنگ دلانه اش به نمایش می گذارد.
بااین همه سولْ نِس در بهره گیری از شرایط زندگی آن چنان که باید سنگ دل نیست. او یارای آن را ندارد که نگرش زیباشناسانه اش را به انجام رساند. وجدانش «نازک نارنجی» است و می خواهد «زیر بار دردناک وامداری از پا درآید»، چه، با خوشبختی خود و دیگران بهای «جایگاه هنرمندانه اش» را پرداخته است. ستیز میان نگرش زیباشناسانه و اخلاق گرایانه هیچ گاه از میان برنخاسته است.
ایبسن در این نمایشنامه نبردِ هنرمندِ درونِ خود را ترسیم کرده و باری دربارهٔ سول نِس گفته است: «مردی است که تااندازه ای با من خویشاوندی دارد.» از سوی دیگر نابخردانه خواهد بود که سولْ نِس را در همهٔ زمینه ها با ایبسن یکی بدانیم. او برای نمایش ژرف کاوانهٔ روان یک هنرمند' خود را به عنوان نمونهٔ اصلی به کار برده است، کاری که به ویژه در «زمانی که ما مردگان بیدار می شویم» پی می گیرد. در آفرینش سولْ نِس' ایبسن گویی از گفته های هامسون برای «دست یابی به عناصر تیره و رازناک» پیروی کرده است.
اِدوارد براندس(۱۱) در ارزیابی این کار ایبسن در روزنامهٔ دانمارکی «سیاست» (۲۲ دسامبر) هرگونه برداشتِ نمادین (سمبلیک) را رد کرد و مدعی شد که: «واژه ها می خواهند همان چیزی را بگویند که بیان می کنند.»، «ایبسن زندگی ماه ها و سال ها را در یک صحنه می فشرد. این هنر بزرگ و زیبای اوست: آدم ها در نمایشنامه های او می توانند برش های سرنوشت ساز زندگی خود را باز زندگی کنند.»

ایبسن از این ارزیابی سپاسگزاری کرد.

میرمجید عمرانی



درباره کتاب

«استادِ بنّا سولْ نِس» داستان آدم بلندپرواز بختیاری است که می سازد، بالا می برد، بالا می رود، بر بالای ساخته خویش می ایستد، باز آرزوی بالاتر رفتن' او را به اوج های تازه تری فرامی خواند و او این فراخوان ها را به جان می پذیرد. به چه بهایی؟ کسی چه می داند؟
او به جایی می رسد که همه را در فرودست خود می بیند و بیم برش می دارد. هزارها دست را می بیند که آماده اند به سویش دراز شوند و به زیرش کشند. هر چه بالاتر می رود، بیم از بلندی و دست های ناپیدا در او بالاتر می گیرد، آن چنان که دیگر آن ها را در همه چیز و همه کس پیرامون خود می بیند.
به ساخته زیر پای خود می نگرد. پا بر سر و شانه و تن دیگران دارد، چنان که گویی نه با سنگ و آجر و خاک، که با تن و جان و روان دیگران ساخت وساز کرده است. به خود می نگرد. تن و جان خود را زخمناک می بیند. اینک آگاه از اینکه «این عجوزه عروس هزارداماد است»، به روشنی می بیند که بدبیاری روزی از راه می رسد و در پاسخ به ستایشگری که از خوشبختی او یاد می کند، زبان می گشاید: «ولی من بهِتون می گم این خوشی به چی می مونه! به این می مونه که یه تکه بزرگِ پوستِ این جای سینه آدم رو کنده باشن. اون وقت یاورها و نوکرها هم می رن و تکه هایی از پوست آدم های دیگه می کنن تا زخم من رو هم بیارن.»

درباره مولف

هنریک ایبسن، نمایشنامه نویس و سراینده نروژی، زاده سال ۱۸۲۸ (شه ئن)، از بزرگ ترین ستاره های سپهرِ هنر و اندیشه همه جهان و همه زمان هاست. او اخگروار از آتشدانِ کوچکِ تنگی به بالا جَست و آتشی شد که به دل وجان و خِرَد مردم همه کرانه های دورونزدیک گرفت. ایبسن زندگی را با همه تپندگی و رنگارنگی اش به میدان نمایش کشید، یا شاید بهتر است گفت میدانِ نمایش را تا آنجا گستراند که زندگی را با همه چهره هایش در دل خود جای دهد. با ایبسن' زندگی' نمایش شد و نمایش' زندگی. این' کار یا کارستان او بود. ایبسن در میدانِ نمایش از چنان پایگاه و جایگاهی برخوردار است که نه زن نه مرد نه جوان نه پیر نه دارا نه ندار و... از خواندن کارهایش بی نیاز نیست. آن کس که سروکاری با زندگی دارد، سروکاری هم با ایبسن خواهد داشت.

درباره مترجم



میرمجید عمرانی' زاده سال ۱۳۳۵ (شهرری) است. او در سال ۱۳۶۳ از آب وخاک پدری کنده شد. از سال ۱۳۶۸ در نروژ زندگی می کند و از سال ۱۳۹۲ به همکاری با پروژه «ایبسن به زبان های دیگر» پرداخته است. از عمرانی در چند سال گذشته برگردان هایی از ایبسن و سایرین به بازار آمده است.
علاوه بر ۱۲ عنوان نمایش مدرن ایبسن، داستان های کوتاه و بلند پرشماری توسط میرمجید عمرانی برگردانده یا نوشته شده است که به تدریج در اختیار خوانندگان قرار می گیرد.

در این کتاب از «نشانه درنگ» که با علامت «'» مشخص می شود، استفاده شده است. «نشانه درنگ» نویسه مناسبی است که به جای ویرگولِ نابجا می نشیند و بسیاری از دشواری های خواندنِ درستِ متنِ فارسی را نیز برطرف می کند.

سخنی پیرامون برگردان دوازده نمایشنامه مدرن ایبسن از زبان نروژی به فارسی

آنچه برگردان کنونی را از دیگر برگردان های پرشمار همین نمایشنامه ها جدا می کند، پیش از هر چیز این است که برای نخستین بار از زبان نروژی به فارسی برگردانده شده، و دیگر اینکه در همکاری با «مرکز ایبسن»، بخشی از دانشکدهٔ علوم انسانی دانشگاه اسلو، انجام گرفته است. داستان این است که دانشگاه اسلو در سال ۲۰۱۳ پروژه ای برای ترجمهٔ هم زمان دوازده نمایشنامهٔ مدرن ایبسن به هشت زبان گوناگون به راه انداخت. در آغاز' زبان فارسی در این پروژه جای نداشت، ولی ازآنجاکه انتشارات پنگوئن هم زمان در پی ارائه برگردان تازه ای از همین نمایشنامه ها به انگلیسی بود، «مرکز ایبسن»، به جای این دوباره کاری به زبان انگلیسی، زبان فارسی را جایگزین آن کرد.
ویژگی این پروژه این است که مترجمانِ زبان های گوناگون هم زمان روی یک نمایشنامه کار و همکاری می کنند. شیوهٔ کار چنین است که مترجمان' نمایشنامه را موشکافانه می خوانند، فهرستی از واژه ها و نکته های گنگ و دشوار و دوپهلو و... فراهم می سازند و با خود به نشست های همگانی که به همراه استاد فروده هل لاند، ایبسن شناس و رئیس مرکز ایبسن، برگزار می شود، می آورند و به گفت وگو و رایزنی دربارهٔ آن ها و نیز واکاوی نمایشنامه می پردازند. آنگاه بر این زمینه' زمان برگردان نمایشنامه فرامی رسد.
مترجمِ هر زبان از همکاری یک گروه سه نفره از کارشناسان همان زبان برخوردار است که برگردانِ پایان یافته را بررسی می کنند و دیدگاه های اصلاحی خود را به مترجم ارائه می دهند. معمولاً هر یک از کارشناسان توجه خود را در زمینه ای متمرکز می کند. یکی برگردان را با زبان نروژی می سنجد، دیگری آن را از نگاه ادبی و سومی از دید نمایشی بررسی می کند. مترجم' دیدگاه های کارشناسان را تا آنجا که با متن اصلیِ نمایشنامه سازگار باشد و به ژرفای آن یاری رساند، به کار می گیرد و نسخهٔ پایانی را برای چاپ آماده می کند.
این شیوهٔ برگردانِ هم زمانِ یک نوشته به زبان های گوناگون و پرشمار' یک رویداد ادبی ست، برای نخستین بار به کار گرفته می شود و در نشست های ادبی جهان واکنش های کنجکاوانه، خوش بینانه و آمیخته به شگفتی بسیاری برانگیخته است. برنامه' این است که تجربهٔ گردآمده در پایان کار در کتابی به زبان انگلیسی انتشار یابد.

میرمجید عمرانی

پرده نخست

(اتاقِ کاری با مبلمان ساده در خانهٔ استادِ بنّا سول نِس. یک درِ دو لنگه در دیوار دست چپ به سرسرا باز می شود. در دست راست' دری به اتاق های درونی خانه هست. در دیوارِ روبه رو دری گشوده به اتاق نقشه کشی. جلو درِ دست چپ میز نگارشی با کتاب، کاغذ و نوشت افزار. آن سوترش در یک بخاری. در کنجِ راست' یک کاناپه با میز و چند صندلی. روی میز' تنگِ آب و لیوان. جلوی درِ دست راست' یک میز کوچک تر با صندلی گهواره ای و صندلی دسته دار. چراغِ کارهای روشن روی میز اتاق نقشه کشی، میزِ کنجِ اتاق و میزِ نگارش).
(کنوت بروویک و پسرش راگنار در اتاق نقشه کشی به طرح و محاسبه نشسته اند. کایا فُسلی کنارِ میزِ نگارشِ اتاقِ کار ایستاده و چیزی در دفتر کل می نویسد. کنوت بروویک پیرمردی است لاغر با موی و ریش سپید. پالتوی سیاهی به تن دارد که کمی نخ نماست، ولی خوب نگه داشته شده. او عینک دارد و شال گردن سفیدی که کمی زرد شده. راگنار بروویک سی وچندساله، خوش پوش، موبور و کمی خمیده بالا است. کایا فُسلی دخترِ جوانِ نازک اندامِ بیست وچندساله ای است که با دقت رخت پوشیده، ولی سرورویش بیمارگونه است. آفتاب گیرِ سبزی بالای چشم ها دارد. ـ هر سه چندی در خاموشی کار می کنند).

کنوت بروویک: (ناگهان، گویی از دلهره، از پشت میز نقشه کشی برمی خیزد و همان گونه که به سنگینی و سختی نفس می کشد، تا درگاه پیش می رود). نه، دیگه طاقتم داره تاق می شه.
کایا: (به نزدش می رود) امروز عصر حالت پیداست هیچ خوب نیست، دایی؟
بروویک: آه، انگار داره روزبه روز بدتر می شه.
راگنا: (برخاسته نزدیک می شود). پدر، بهتر بود می رفتی خونه و سعی می کردی کمی بخوابی ـ
بروویک: (ناشکیبا). نکنه می گی برم تو رختخواب؟ می خوای پاک از نفس بیفتم؟
کایا: پس برو یه کم قدم بزن!
راگنار: آره، برو! من هم باهات می آم.
بروویک: (با تندی). تا نیاد، نمی رم. امروز عصر می خوام رُک با ـ (با خشمِ فروخورده) باهاش ـ با رئیس حرف بزنم.
کایا: (ترسان). نه، دایی، ـ هرجور شده باز صبر کن!
راگنار: آره، بهتره صبر کرد، پدر!
بروویک: (به سختی نفسی می کشد). هاه، ـ هاه ـ! دیگه وقت ندارم خیلی هم صبر کنم که.
کایا: (گوش تیز می کند). هیس! صدای پاش رو از پایینِ پله ها می شنوم!
(هر سه به سرِ کارشان برمی گردند. خاموشی کوتاه).

(استادِ بنّا هالوار سول نِس از درِ سرسرا به درون می آید. مردی است کمی پابه سال، تندرست و نیرومند، با موی کوتاه شدهٔ چین وشکن دار، سبیلِ تابیدهٔ(۱۳) تیره و ابروهای تیرهٔ پرپشت. کتِ سبزِ خاکستری فامی پوشیده با دگمه های بسته، یقهٔ ایستاده و برگردان های پهن. کلاهِ نمدی نرمِ خاکستری به سر و چند پوشه به زیر بغل دارد).

استادِ بنّا سول نِس: (کنارِ دَر، اتاق نقشه کشی را نشان می دهد و زیرلبی می پرسد): رفته ن؟
کایا: (سر می جنباند، آهسته). نه.
(آفتاب گیر را برمی دارد).

(سول نِس در اتاق پیش می رود، کلاهش را روی صندلی می اندازد، پوشه ها را روی میزِ کاناپه می گذارد و باز به میزِ نگارش نزدیک می شود. کایا پیوسته می نویسد، ولی آشفته و ناآرام می نماید).

سول نِس: (بلند). وایستاده این چی رو وارد می کنین، خانم فُسلی؟
کایا: (یکه می خورد). اوه، تنها یه چیزیه که ـ
سول نِس: بگذارین ببینم، خانم. (بالای سر او خم می شود و وانمود می کند که به دفتر کل نگاه می کند و پچ پچ کنان می گوید:) کایا؟
کایا: (گرمِ نوشتن، آهسته). بله؟
سول نِس: چرا من که می آم همیشه آفتاب گیرتون رو برمی دارین؟
کایا: (همان گونه). خب، چون باهاش خیلی زشت می شم.
سول نِس: (لبخند می زند). مگه همین رو نمی خواین آخه، کایا؟
کایا: (زیرچشمی نیم نگاهی به او می کند). به هیچ وجه. به چشمِ شما نه.
سول نِس: (به نرمی موهای او را نوازش می کند). کایا کوچولوی بدبختِ بیچاره ـ
کایا: (سرش را می دزدد). هیس، ـ صداتون رو می تونن بشنون.
(سول نِس به دست راست اتاق می رود، برمی گردد، کنار درِ اتاقِ نقشه کشی می ایستد).
سول نِس: کسی سراغ من رو نگرفته؟
راگنار: (برمی خیزد). چرا، اون جوون ها که می خوان تو لوو ستراند(۱۴) ویلا بسازن.
سول نِس: (غرّان) آها، اون ها؟ خب، اون ها باید صبر کنن. برای نقشه ش هنوز سنگ هام رو با خودم وانکنده م.
راگنار: (نزدیک تر، کمی دودل). براشون خیلی مهم بود که نقشه ها زود به دستشون برسه.
سول نِس: (همان گونه). بله، روشنه، ـ همه شون همین رو می خوان خب!
بروویک: (نگاهش را بالا می آورد). می گفتن آخه دلشون پر می کشه برای اینکه اسباب بکشن خونهٔ خودشون.
سول نِس: بله، خب؛ بله، خب. این بر کسی پوشیده نیست. هر چی هم که از آب دربیاد، می پذیرن. دستشون رو بند می کنن به یه ـ یه چهاردیواری، یه جور سرپناه نه خونه. نه، مرحمت زیاد! بهتره بگذارین برن سراغ یکی دیگه. بر که گشتن، این رو بهشون بگین!
بروویک: (عینکش را به پیشانی می برد و هاج وواج به او می نگرد). سراغ یکی دیگه؟ می خواین این کار رو رد کنین بره؟
سول نِس: (ناشکیبا). بله، بله، بله، گور پدرش! اگه قراره همین باشه که هست، خب ـ. این بهتره تا همین جوری دیمی ساختن. (خروشان). آخه من این آدم ها رو هنوز چندان نمی شناسم که!
بروویک: آدم های استخون داری ان. راگنار می شناسه شون. با این خونواده رفت وآمد داره. آدم های خیلی استخون داری ان.
سول نِس: اُ، استخون دارن، ـ استخون دار! منظورم هیچ این نیست که. ای آقا، ـ شما هم حرفم رو نمی فهمین حالا؟ (با تندی). من نمی خوام با اون غریبه ها سروکار داشته باشم. من که می گم بگذارین برن سراغ هر کی می خوان!
بروویک: (برمی خیزد). جدی می گین این رو؟
سول نِس: (اخمو). بله، جدی می گم. ـ برای یه بار هم که شده.
(در اتاق پیش می رود).

نظرات کاربران درباره کتاب استاد بنا سول نس

ترجمه اصلا خوب نیست. جمله بندی ها یه جوریه که حتی خوندنش آزار دهنده ست چه برسه اجراش
در 1 ماه پیش توسط aida toopal