فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ۵  زبان عشق

کتاب ۵ زبان عشق
پنج نشانه خانواده سرشار از عشق

نسخه الکترونیک کتاب ۵ زبان عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ۵ زبان عشق

خانواده یک واحد جهان شمول است. هیچ فرهنگی روی زمین وجود ندارد که زنان و مردان آن بدون هیچ قاعده و مقرراتی با یکدیگر ارتباط جنسی برقرار کنند و فرزندان شان به حال خود رها شوند. هرچند اخیرا چنین فلسفه ای به فرهنگ موجود ما تحمیل شده اما تجربه حاصل از آن عمر کوتاهی داشته و تنها دلیل آن نیز این است که این ایده کاربرد ندارد، و سبب سعادت بیشتر، و آزادی و زندگی بهتر کاربران آن نمی شود. این تجربه باعث ظهور نسلی با خلاقیت بیشتر، مشکلات عاطفی کمتر و دستآوردهای بیشتر نمی شود، بلکه عکس این قضیه صادق است. در نتیجه این ایده به تدریج از صحنه خارج شده و نسل جدیدی به جا گذاشته که بی قطب نما در پهنه وسیعی از ناشناخته ها سرگردان مانده است. اساسا پنج خصیصه برای یک خانواده سرشار از عشق وجود دارد: پنج عنصری که اگر در جایگاه خویش قرار گیرند خانواده ای سالم خلق خواهند کرد. من موظفم که عقایدم را درباره راه های خلق این پنج عنصر در خانواده شما بیان کنم، بنابراین همان گونه که می بینید این کتاب به پنج بخش تقسیم شده است که هر کدام یکی از پنج خصیصه خانواده سرشار از عشق را توصیف می کند و سپس ایده های عملی ای ارائه می دهد که می توانید فورا در خانواده خودتان بکار ببندید. آنچه در خانواده شما می گذرد بر کل ملت اثر می گذارد، و خوب یا بد -- حتی بر تمام جهان اثر خواهد گذاشت. ما همراه یکدیگر صعود و سقوط می کنیم. من با رویی گشوده آماده شنیدن نظرات شما هستم و امیدوارم افکار و عقایدم نیز به حال شما مفید واقع شود.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ۵ زبان عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱.بیگانه ای در خانواده

چند سال پیش مرد جوانی که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود و در دبیرستان محل تدریس می کرد به من نزدیک شد و پرسشی تکان دهنده کرد: "آیا شما و همسرتان به من اجازه می دهید تا یک سال در خانه شما زندگی کنم و از نزدیک طرز کار خانواده تان را ببینم؟" او گفت که در خانواده ای معیوب بزرگ شده و طی تحصیل در دانشکده از طریق گروهی مسیحی که در دانشگاه فعالیت می کردند تا حدی شفا یافته است. با این حال او ابدا نمی دانست که یک ازدواج سالم و خانواده سالم به چه معناست. او کتاب هایی پیرامون مسائل خانوادگی خوانده بود و حالا می خواست عملاً ببیند که خانواده سالم چه شکلی است. او می خواست بداند که آیا ما اجازه می دهیم که یک سال در میان ما زندگی کند و عملکرد خانواده سالم را به چشم خود ببیند؟
من ابتدا یکه خوردم. من تا آن زمان با چنین درخواستی مواجه نشده بودم و بعدا هم هرگز مواجه نشدم. من مانند هر مشاور عاقل و بالغ دیگری پاسخ دادم "اجازه بدهید درباره این موضوع فکر کنم." این پاسخ همیشه برای انسان وقت می خرد و شاید هم مجبور شوم "درباره این موضوع فکر کنم." اولین پاسخ درونی و عاطفی من این بود: این کار هیچ فایده ای ندارد. قبل از هر چیز با خودم فکر کردم، ما در یک خانه کوچک سه اتاقه با دو سرویس بهداشتی زندگی می کنیم. ما دو بچه کوچک داشتیم، همه اتاق خواب ها پر بودند و ما از شدت کمیِ جا اغلب به هم می خوردیم. حالا چطور می توانستیم فرد غریبه ای -- خصوصا یک آدم بزرگ -- را به خانه بیاوریم؟ ثانیا، با خودم فکر کردم این کار چه تاثیری می تواند روی خانواده ما داشته باشد؟ یک غریبه تمام مدت به ما زل بزند و به کارهای ما نگاه کند و ببیند ما چطور با هم ارتباط برقرار می کنیم. آیا این باعث نمی شود تا ما جلوی او "نقش" بازی کنیم؟ آیا زندگی مان غیر واقعی نمی شود؟
زمانی که من در رشته انسان شناسی درس می خواندم در سفرهایی که به میان اقوام مختلف داشتم به خوبی فهمیده بودم که حضور یک انسان شناس در میان یک قبیله برای مطالعه فرهنگ مردم آن اغلب روی آن فرهنگ اثر می گذارد (هرچند شما در این باره چیزی در گزارشات انسان شناس ها نمی خوانید). در واقع حضور او به مهم ترین رویداد عمر آن قبیله بدل می شود. آن ها با خودشان می گویند، این آدم به روستای ما آمده و حرکات عجیبی از خودش نشان می دهد. واضح است که او از ما نیست. چرا او اینجا آمده؟ آیا ما باید او را بخوریم و از خدایان تشکر کنیم که چنین لقمه سهل و آسانی برایمان فرستاده اند؟ یا باید لی لی به لالای او بگذاریم و ببینم آیا او جاهای جدیدی را می شناسد که شکار در آن ها فراوان باشد یا نه؟
حالا مرد جوانی به سراغم آمده بود و می خواست در میان خانواده من زندگی کند و طرز ارتباط ما با یکدیگر را از نزدیک ببیند. خوب، حداقل او به زبان من صحبت می کرد و منظورش را به من فهمانده بود. مسلما من بر ساکنان آن قبایل ارجحیت داشتم که گاه ماه ها طول می کشید تا بفهمند چرا این آدم غریبه که این پرسش های احمقانه را می کند و خط های عجیب روی صفحات سفید می کشد، به دهکده شان آمده است.
توجه به درخواست
من به عنوان بخشی از یک خانواده سرشار از عشق، این درخواست عجیب را با همسر و دو فرزندم در میان گذاشتم. باور نمی کنید -- آن ها از این عقیده خوششان آمد. شِلی و دِرِک فکر می کردند زندگی با یک برادر بزرگتر عالی است، و کارولین که هیچ وقت آدم چندان راحتی نبود فکر می کرد که این تجربه خوبی خواهد بود. "شاید این کار به زندگی این مرد جوان تا آخر عمرش کمک کند و شاید آوردن او به خانه مان برای زندگی ما هم خوب باشد. آیا ما همیشه به فرزندان مان یاد نداده ایم که: برکتِ دادن بیشتر از گرفتن است؟" (من هیچ وقت شیوه او در کاربرد اصول والایی که به بچه هایمان می آموزیم را در زندگی خودم دوست نداشته ام).
من پرسیدم، "اتاق خواب چی؟"
او گفت: "ما می توانیم تیغه ای در زیرزمین بکشیم و یک اتاق و گنجه آنجا بسازیم. آنجا اآن یک فضای خالی هست و مشکلی ایجاد نمی کند." بچه ها پیشنهاد کردند که غریبه می تواند از سرویس بهداشتی آن ها استفاده کند. این کار برایشان راحت بود، چون حالا که فکر می کنم می بینم نصف اوقات از سرویس ما استفاده می کردند -- هر چهار نفر ما از یک سرویس بهداشتی استفاده می کردیم در حالی که غریبه از آن یکی استفاده می کرد (چرا من همیشه به نکات منفی فکر می کنم؟)
من از خودم پرسیدم "آیا چیز خارق العاده ای در زندگی ما هست که ارزش سهیم شدن را داشته باشد؟" به یاد حرف های ادیت شافر افتادم که می گفت: "اگر قرار باشد خانواده ای واقعا چیزی را با دیگران سهیم شود باید چیزی برای سهیم شدن داشته باشد."(۱)
به عبارت دیگر، قبل از این که شما فرد دیگری را وارد خانواده تان کنید ابتدا باید خودتان خانواده سالم و کارآمدی داشته باشید. صادقانه می توانم بگویم که من معتقد بودم خانواده ما یک خانواده کاملاً سالم است. البته ما کامل نبودیم. ما کشمکش های بسیاری را از سر گذرانده بودیم، خصوصا وقتی من و کارولین تازه ازدواج کردیم و پیش از به دنیا آمدن بچه ها. اما ما از این کشمکش ها چیزهای زیادی یاد گرفته بودیم و حالا از ثمره تلاش شدیدمان لذت می بردیم. بله ما چیزی برای سهیم شدن با دیگران داشتیم.
انجام آزمایش
بله ما این کار را کردیم. ما در انتهای زیرزمین یک تیغه کشیدیم و یک اتاق خواب درست کردیم؛ در یک طرف اتاق درهای کشویی نصب کردیم؛ یک گنجه ساختیم؛ سوراخی در دیوار ایجاد کردیم و دستگاه تهویه مطبوع گذاشتیم؛ از انبار خانه مادرم یک تخت کهنه و یک عسلی آوردیم و آنجا گذاشتیم و بعد جان به آنجا نقل مکان کرد.
همه ما موافقت کردیم که ظرف یک سال آینده جان عضوی از خانواده ما باشد و ما تا حد امکان سعی کنیم "طبیعی" باشیم. جان همه زندگی ما را می دید، حرف های ما را می شنید و بخشی از خانواده ما بود. او سال ها بعد در این باره نوشت:

حالا که به عقب نگاه می کنم و به آن تجربه فکر می کنم، می بینم که چه خاطرات زیبایی از آن دوران دارم. یادم می آید که شِلی صبح زود برای تمرین پیانو می رفت. یادم می آید که وقتی ظرف می شستم برای اولین بار متوجه شدم چقدر کند و وسواسی هستم. خنده ام می گیرد که کارولین می خواست آن ها را زود بشویم و بعد خودش ظرف پنج دقیقه این کار را می کرد در حالی که من بیست دقیقه طول می دادم زیرا خیلی کمال طلب بودم. لحظات گرمی را به خاطر می آورم که سر میز شام می نشستیم و این خانواده با مهر و محبت تمام مرا همچون عضوی از خود می پذیرفت. لذت و شادی روزهای جمعه را به یاد می آورم که بعد از شام، دانشجویان دانشکده برای بحث و تبادل نظر به آنجا می آمدند. آن شب ها عالی بودند. خاطره این که در خانه خودت باشی و بخشی از یک خانواده راحت و سالم و مثبت باشی همیشه در ذهنم باقی می ماند. تمام لحظات زندگی من تا پیش از آن زمان در یک خانواده معیوب و ناسالم سپری شده بود. پس از آن دوره بود که من کم کم توانستم به یک آدم مسئول و سالم بدل شوم.

آنچه که ما طی این تجربه زنده توانستیم به جان منتقل کنیم همان چیزی است که اکنون می خواهم به شکل مکتوب به شما منتقل کنم. من سعی می کنم تا حد امکان به طور زنده و واضح بنویسم تا شما بتوانید تا حدی حال و هوای آن دوره را احساس کنید و عواطفی را که ما تجربه کردیم به طور ملموس حس کنید. همچنین می خواهم برخی از این اصول را با استفاده از تجربه زندگی خانواده های دیگری که طی سال های گذشته با لطف بسیار در مورد زندگی شان با من صحبت کردند با شما در میان بگذارم. امیدوارم اشعاری که پسرم دِرِک سروده به شما کمک کند تا خودتان این تجربه را از نزدیک لمس کنید. او درباره بیگانه ای در میان ما چنین می سراید:

چشمان بیگانه ای به ما دوخته شده
او ما را می نگرد و همه چیز را می بیند؛
آن گاه که نور سپیده دم
از پنجره بر میز صبحانه می تابد
ما برای دعا مکث می کنیم؛
چشمان او باز می ماند
و تماشا می کند
تا ببیند آیا این واقعی است:
این خانواده برای صرف وعده دیگری از غذا
خم شده است.

خصیصه شماره یک: نگرش خدمت

۲.از درد به لذت: یک سفر شخصی

جان قرار بود در خانه ما چه چیزی را کشف کند؟ من امیدوار بودم که او "نگرش خدمت" را ببیند. این گام نخست بود، گامی که سال ها پیش در زندگی زناشویی ما برداشته شد و خانواده معیوب ما را به یک خانواده سالم بدل کرد. من با این طرز فکر ازدواج کردم که زنم مرا فوق العاده سعادتمند خواهد کرد و آرزوی قلبی ام برای عشق و محبت را برآورده خواهد ساخت. مسلما من نیز می خواستم او را سعادتمند کنم اما اکثر رویاهای من در هنگام ازدواج روی خوشبختی خودم متمرکز بود.
شش ماه پس از ازدواج، وضع من اسف بارتر از کل بیست و سه سال زندگی ام بود. من پیش از ازدواج رویای خوشبختی و سعادتم را می دیدم اما اکنون این رویا به کابوس بدل شده بود. من انواع و اقسام چیزها را که پیش از ازدواج مان از آن ها بی خبر بودم کشف کردم. در ماه های قبل از ازدواج به این فکر می کردم که چه شب هایی را در آپارتمان خودمان خواهیم گذراند. تجسم می کردم که هر دوی ما در آپارتمان کوچکی زندگی می کنیم، من سر میز مطالعه نشسته ام و درس می خوانم (من سال آخر دانشگاه بودم) و همسرم هم روی کاناپه نشسته است. هر گاه از درس خواندن خسته شدم سرم را بالا می گیرم و نگاهم با نگاه او تلاقی می کند و هر دوی ما گرمای محبت را حس می کنیم. اما پس از ازدواج کشف کردم که زنم نمی خواهد روی کاناپه بنشیند و درس خواندن مرا تماشا کند. وقتی من درس می خواندم او از آپارتمان بیرون می رفت و با سایر همسایه هایمان در آن مجتمع سرگرم صحبت می شد. او دوستان جدیدی پیدا می کرد و وقتش را با آن ها می گذراند. من تنها در آپارتمان می نشستم و فکر می کردم. پیش از ازدواج مان هم وضع از این قرار بود. تنها فرقی که داشت این بود که من در خوابگاه دانشگاه بودم که قیمت اتاقش خیلی ارزان تر بود. به جای گرمای محبت، حالا درد تنهایی را حس می کردم.
پیش از ازدواج فکر می کردم که ما هر شب ساعت ده و نیم به رختخواب می رویم. آه! چه رویای شیرینی! اما پس از ازدواج متوجه شدم که زنم ابدا خیال ندارد ساعت ده و نیم بخوابد. او ساعت ده و نیم از دیدار همسایه ها و دوستانش بازمی گشت و تا نیمه شب کتاب می خواند. من با خودم فکر کردم، چرا وقتی من دارم مطالعه می کنم او کتاب نمی خواند؟ آن وقت می توانیم با هم سر یک ساعت به رختخواب برویم.
پیش از ازدواج فکر می کردم که هر صبح هنگام طلوع خورشید با هم بیدار می شویم. پس از ازدواج متوجه شدم که زنم صبح زود بیدار نمی شود. مدت زیادی طول نکشید تا بفهمم که از او خوشم نمی آید و او هم بفهمد که از من خوشش نمی آید. ما به شدت احساس بدبختی می کردیم و خیلی زود به این فکر افتادیم که چرا با هم ازدواج کرده ایم. ظاهرا ما در هیچ زمینه ای توافق نداشتیم. ما از هر جهت با هم متفاوت بودیم. فاصله بین ما مدام بیشتر می شد و اختلافات مان شدیدتر. رویا از میان رفته بود و اندوهی شدید جای آن را گرفته بود.
تبدیل جنگ به صلح
اولین طرز برخورد ما نابود کردن یکدیگر بود. من علنا خطاهای او را تذکر می دادم و او هم خطاهای مرا گوشزد می کرد. ما مرتبا به یکدیگر زخم زبان می زدیم و همدیگر را آزرده می کردیم. من می دانستم که عقایدم منطقی است و اگر او به حرفم گوش بدهد زندگی خوبی خواهیم داشت. او هم فکر می کرد که عقاید من هیچ ربطی به واقعیت ندارد و اگر من به حرفش گوش بدهم اوضاع خوب می شود. هر دوی ما سخنرانان بی شنونده ای شدیم که مدام موعظه می کردیم ولی گوش شنوایی برای موعظه هایمان وجود نداشت و ناراحتی مان مدام بیشتر می شد.
زندگی زناشویی ما یک شبه عوض نشد. هیچ جادویی در کار نبود. ازدواج ما طی یک سال شروع به تغییر کرد و تحول کامل آن چندین سال طول کشید. من کم کم متوجه شدم که با نگرش بسیار خودخواهانه ای ازدواج کرده ام. من واقعا معتقد بودم که اگر همسرم به حرفم گوش کند و هر چه که از او می خواهم انجام بدهد هر دوی ما خوشبخت خواهیم شد. من فکر می کردم که اگر او مرا خوشبخت کند خودش هم متقابلاً خوشبخت می شود. تصور من این بود که هر چه که مرا راضی و خوشحال کند به طور خودکار او را هم خشنود می کند. اذعان این مطلب برایم سخت است اما من چندان به سعادت او فکر نمی کردم. تمام توجه من به درد خودم و نیازها و آرزوهای برآورده نشده ام بود.
جستجوی من برای یافتن پاسخ معمای دردناک زندگی مان سبب شد تا به مطالعه زندگی و تعالیم حضرت مسیح رو بیاورم. حکایاتی که من در زمان کودکی درباره شفای بیماران توسط مسیح شنیده بودم و این که او چگونه به گرسنگان غذا می داد و با لطف و امید با محرومان و مایوسان سخن می گفت در خاطرم زنده شد. اکنون که بزرگ شده بودم فکر می کردم شاید حقیقتِ ژرفِ نهفته در این حکایات ساده را نادیده گرفته ام. من بیست و هفت ساعت کلاس درس زبان یونانی را پشت سر گذاشته بودم و اکنون تصمیم داشتم بر اساس اسناد و مدارک اصلی به بررسی زندگی و تعالیم حضرت مسیح بپردازم. آنچه من کشف کردم در یک متن ساده انگلیسی هم قابل کشف بود: کل زندگی و تعالیم حضرت مسیح در خدمت ایثارگرانه به دیگران خلاصه می شد. او زمانی گفت: "من برای فرمانروایی نیامده ام، برای خدمتگزاری آمده ام." این موضوعی است که همه مردان و زنان بزرگِ تاریخ بر آن صحه گذاشته اند. والاترین معنای زندگی نه در گرفتن بلکه در دادن است. آیا این اصل ساده می توانست زندگی زناشویی ما را تغییر دهد؟ من مصمم به کشف این مطلب بودم.
قورباغه ای که شاهزاده شد
چنانچه شوهری صادقانه بخواهد به زنش خدمت کند زن چه پاسخی می دهد؟ شوهری که آرزوها و نیازهای زن را کشف می کند و در صدد رفع آن ها برمی آید با چه پاسخی مواجه خواهد شد؟ من کم کم و آرام آرام همان کارهایی را انجام دادم که همسرم در گذشته درخواست کرده بود. در حال حاضر ما بیش از آن نسبت به هم غریبه بودیم که درباره رابطه مان حرف بزنیم اما من تصمیم گرفتم ابتکار عمل را در دست بگیرم و برخی از گلایه های او در گذشته را مورد توجه قرار بدهم. من بدون آن که زنم درخواستی بکند ظرف ها را می شستم و داوطلبانه لباس های شسته را تا می کردم. من تصور می کردم اگر حضرت مسیح ازدواج کرده بود چنین کارهایی برای همسرش انجام می داد. وقتی زنم درخواست مشخصی می کرد روی خوش نشان می دادم و در صورت امکان آن را اجابت می کردم. ظرف کمتر از سه ماه نگرش کارولین نسبت به من کم کم عوض شد. او از لاک خود بیرون آمد و دوباره شروع کرد به حرف زدن. فکر می کنم او احساس می کرد که روزهای موعظه کردن من سرآمده و نگرش من نسبت به زندگی تغییر کرده است.
پس از مدتی دیدم که او هم برخی از خواست هایی را که من در گذشته داشتم انجام می دهد. وقتی بیرون قدم می زدیم دستم را می گرفت، وقتی لطیفه می گفتم لبخند می زد و موقعی که از کنار میزم رد می شد نوازشم می کرد. مدت زمان زیادی طول نکشید تا جوّ خصومت بین ما از بین برود و احساسات مثبت ما نسبت به هم دوباره زنده بشود. یادم می آید که یک روز فکر کردم، شاید بتونم دوباره دوستش داشته باشم. ماه ها بود که هیچ احساس عشقی نسبت به او نداشتم بلکه فقط رنج، ناراحتی، خشم و خصومت را حس کرده بودم. حالا به نظر می رسید که همه این ها محو شده و احساسات گرمی جای آن را گرفته است. حالا با خودم فکر می کردم که می توانم دوباره نوازشش کنم. خیال نداشتم از او سوال کنم، بلکه فقط فکر می کردم اگه اون ناراحت نشه منم ناراحت نمی شم. قبل از بهار این فکر تحقق یافته بود. احساسات عاشقانه ما از نو احیا شد و نزدیکی و صمیمیت بین ما برقرار شد. صمیمیتی که به نظر می رسید بسیار دور شده دوباره صورت واقعیت به خود گرفت. ما مسیر دایره را تکمیل کرده بودیم. ما دیگر دشمنانی نبودیم که برای یکدیگر موعظه می کردیم؛ ما دوستانی بودیم که نسبت به نیازهای یکدیگر حسّاس بودیم. نگرش ما خدمت به یکدیگر شده بود نه امر و نهی کردن. و ما ثمرات صمیمیت مان را درو می کردیم. در این فرآیند ما راه شکوهمند "خدمت به یکدیگر" را کشف کرده بودیم. نگرش خدمت دیگر یک ایده والا نبود بلکه شیوه زندگی مان شده بود.
همه این ها زمانی اتفاق افتاد که اکنون گذشته دور محسوب می شود. ما اکنون دو فرزند داشتیم، به اضافه یک غریبه. ما می خواستیم به فرزندان مان چیزی را بیاموزیم که فکر می کردیم مهم ترین عنصر یک خانواده سرشار از عشق است: نگرش خدمت. آیا جان متوجه این می شد؟ آیا با تماشای خانواده ما می توانست این را کشف کند؟ من صادقانه امیدوار بودم چنین باشد.

۳.خدمت کردن:عیار عظمت و بزرگی

اساس خانواده های معیوب بر بردگی استوار است. وقتی افراد از سرِ ترس و اجبار به یکدیگر خدمت می کنند آزادیِ خدمتِ راستین از دست می رود. بردگی قلب را سخت می کند. بردگی، خشم، تلخی و انزجار می آفریند. نگرش خدمت کردن یعنی خدمتی که آزادانه انجام می شود نه از سرِ ترس یا اجبار. نگرش خدمت کردن ناشی از این باور شخصی است که "دادن زیباتر از گرفتن است." پرورش نگرش خدمت در کودکان یک فرآیند است. در مراحل اولیه رشد، باید از آنان خواست تا خدمتی انجام دهند. اما هدف این است که کودک به سرعت از خدمت به دیگران احساس رضایت و خشنودیِ شخصی کند.
من در سمینارهای ازدواجی که در سرتاسر کشور برگزار می کنم از زوج ها می خواهم روز شنبه یک ظرف غذا بیاورند. از آنجا که من اکثرا در سفر هستم اغلب اوقات در پایان جلسه جمعه شب می پرسم "چه کسی می خواهد فردا برای من ناهار بیاورد؟" فورا سه یا چهار دست بالا می رود. من اولین دستی را که می بینم انتخاب می کنم. من تا به حال انواع ناهارهای مجانی خورده ام. چرا این افراد فورا داوطلب می شوند که برای یک بیگانه ناهار بیاورند؟ به احتمال قوی آن ها در کودکی نگرش خدمت را یاد گرفته اند. آن ها مشتاق خدمت کردن هستند و از کمک به دیگران احساس رضایت می کنند. در یک خانواده سرشار از عشق این نگرش خدمت در کل خانواده رسوخ خواهد کرد. اعضای خانواده به یکدیگر خدمت خواهند کرد و در خارج از ساختار خانواده نیز به خدمت کردن ادامه خواهند داد.
بیل بنت در کتاب پُرفروش خود به نام کتاب فضایل(۲)، فضیلت کار کردن را در راس ده فضیلت اول می گذارد. اکثر مورخان موافقند که فرهنگ غرب بر پایه اخلاق کار بنا شده است. کار کردن یعنی فعالیت بدنی و ذهنی ای که جهت کسب یک هدف ارزشمند انجام شود. چه این کار مربوط به کشاورزی باشد که تازه محصول خود را گردآوری کرده یا مدیر عامل شرکتی که پس از نُه ماه مذاکره موفق شده قراردادی ببندد.، پاداش او احساس رضایت از کسب هدف است. ضرب المثلی کهن می گوید "آرزویی که برآورده می شود شیرین جان است."
نیاز به خدمت
در خانه کارهای زیادی هست که باید انجام شود. باید لباس ها را شست، تا کرد و بعضی ها را اطو کرد. رختخواب را باید مرتب کرد، غذا آماده کرد یا خرید و سِرو کرد (آیا هنوز مردم غذا می پزند؟). زباله ها را باید بیرون برد، اتاق ها را باید جارو برقی کشید یا کف زمین را باید تِی کشید. اتومبیل را باید شست (یا این که فقط به کارواش برد). برخی خانواده ها بچه های کوچکی دارند که باید آن ها را حمام کرد و به آن ها غذا داد. همه خانواده ها صورتحساب هایی دارند که باید پرداخت کرد، نامه های فراوانی که باید باز کرد و وسایل خانگی ای که باید تعمیر یا جایگزین کرد.
تعدادی از خانواده ها حیوانات خانگی ای دارند که باید به آن ها غذا داد و از آن ها مراقبت کرد و حیاط هایی که باید جارو کرد یا چمن شان را زد، بسته به این که کجا زندگی کنید. (من اغلب در حیرتم که اهالی ایالت آریزونا چقدر باید گرد و خاک حیاط شان را جارو کنند). پنجره ها را باید تمیز کرد، فیلترها را باید عوض کرد، برگ ها را باید از حیاط جمع کرد و برف ها را باید روبید. بعد نوبت باغچه گل یا سبزیجات می رسد. یک بوته گوجه فرنگی ارزش یک دنیا کار را دارد. برای تر و تازه نگه داشتن محیط باغچه ساعت ها کار لازم است (به شرطی که طبیعت هم همراهی کند). صاحبخانه ها باید بوته ها را هم کوتاه کنند و خانه را رنگ بزنند. کم کم دارم افسرده می شوم بنابراین به همین مقدار اکتفا می کنم. شاید ما به اندازه قدیم کار نداشته باشیم اما هنوز کارهای زیادی هست که باید انجام شود. در شرایطی که اکثر شوهران کار می کنند و بیش از ۵۰ درصد زنان نیز شاغلند، والدین وقت چندانی برای انجام همه کارها ندارند.
چه کسی کارها را انجام خواهد داد؟ -- همه خانواده. تعداد اعضای خانواده هر چه باشد انواع کارها برای انجام دادن هست. ضرب المثلی قدیمی می گوید: "هر چه بیشتر، بهتر"، اما معمولاً این هم درست است که "هر چه بیشتر، بدتر." ورود جان به خانه ما به این معنی بود که لباس های بیشتری باید شست، غذای بیشتری باید پخت و الی آخر. اما آمدن او در عین حال به معنی اضافه شدن یک کارگر دیگر هم بود.
اگر کار کردن یک فضیلت بزرگ باشد پس هر عضو خانواده مسلما باید یاد بگیرد که کار کند. کارها باید طبق سنّ افراد تقسیم بشود و در عین حال طرز انجام کار یاد داده شود. پس از تعلیم فرد باید او را تا حدی آزاد گذاشت که طبق روش خود کار را انجام بدهد. ما آدم آهنی نیستیم. آزادی فردی در داخل محدوده های معین به معنیِ به رسمیت شناختن تفاوت های افراد و امکان بروز خلاقیت آن هاست.
وقتی پسر ما دِرِک به سنّی رسید که می توانست چمن ها را بزند همیشه می خواست به صورت راه راه چمن ها را بزند. من سال ها بود که چمن ها را به صورت مربع می زدم. من از بیرون شروع می کردم و به تدریج به طرف وسط می رفتم و به این تربیت اضافه چمن ها در مربع کوچک قشنگی در وسط حیاط جمع می شد و راحت می شد آن ها را در کیسه ریخت. من شیوه کارم را برای دِرِک توضیح دادم اما او هرگز از آن استفاده نکرد. او فلسفه دیگری داشت؛ همه چمن های اضافیِ باقی مانده را پخش می کرد و دیگر نمی شد آن ها را در کیسه ریخت. شیوه چمن زنی او باعث می شد تا خرده چمن ها در سرتاسر محوطه پخش بشوند به طوری که ظرف بیست و چهار ساعت به سختی می شد آن ها را دید من تلاش بسیاری کردم تا بفهمم چه چیزی مهم تر است: شیوه موثر و کامل من یا خلاّقیت و فردیت او. سرانجام دومی را انتخاب کردم. من نخواستم پسرم آدم آهنی باشد یا دقیقا از من تقلید بکند؛ و این برای یک پدر یا مادر کمال گرا بسیار سخت است.
شاید با خودتان فکر کنید، کارها باید انجام بشود و هر عضو خانواده باید باری از دوش بقیه بردارد. خوب، این چیز جدیدی نیست. "نگرش خدمت" خیلی بیشتر از انجام کارهاست. در یک خانواده سالم همه افراد این احساس را دارند که وقتی من کاری به نفع سایر اعضای خانواده انجام می دهم کاری حقیقتا عالی و متعالی می کنم. همه اعضا قلبا آرزوی خدمت دارند و از انجام کار برای دیگران احساس رضایت می کنند. در یک خانواده کارآمد و سالم همه این احساس را دارند که خدمت به دیگران یکی از عالی ترین اهداف زندگی است.
شاید این عقیده برای نسلی که مدام از خود دَم می زند عجیب به نظر بیاید اما زندگی در راه خدمت به دیگران همیشه زندگی ای تحسین برانگیز و شایان تقلید به شمار آمده است. در هر حرفه ای کسانی به راستی به اوج می رسند که عمیقا خواهان خدمت به دیگران هستند. برجسته ترین پزشکان حرفه خود را انجام وظیفه در جهت خدمت به بیماران می دانند. سیاستمدارانِ حقیقتا بزرگ، خود را "خدمتگزار مردم" می نامند. بزرگترین معلمان، دانش آموزانِ خود را افرادی شایان خدمتگزاری می دانند و بیشترین پاداش کار خود را زمانی می ستانند که می بینند شاگردان شان به اوج قابلیت های خود رسیده اند و از استعداد خود به بهترین وجه بهره برداری می کنند.
یک خانواده سالم از نگرش خدمت به یکدیگر و سایر افراد جهانِ بیرون از خانواده برخوردار است. وقتی زندگینامه زنان و مردانی را می خوانیم که زندگی خود را وقف خدمت به دیگران کردند می بینیم که اکثر آن ها در خانواده هایی بزرگ شده اند که خدمت به دیگران را فضیلت می شمرده اند.
نویسنده ای به نام فیلیپ یانسی می نویسد، آلبرت انشتین در اواخر عمر خود تصویر دو دانشمند بزرگ یعنی نیوتون و ماکسوِل را از دیوار برداشت و تصویر گاندی و شوایتزر را به جای آن ها گذاشت. انشتین توضیح داد که زمان آن فرا رسیده تا تصویر موفقیت جای خود را به تصویر خدمت بدهد.(۳)
کودکان و نوجوانان و خدمت
نگرش خدمت کردن را نسبتا به راحتی می توان در کودکان خردسال پرورش داد. وقتی کودک راه می افتد تمام مدت همه چیز و همه جا را جستجو می کند. کودک جستجوگر به مرور زمان به کودک سازنده بدل می شود و وقتی چهارساله شد یاریگر می شود. همچنان که رایانه کوچک ذهن کودک از کلمات پُر می شود برخی از معمول ترین جملات او این ها خواهد بود: "میشه منم کمک کنم؟ منم می خوام کمک کنم. مامان میشه بهت کمک کنم؟ منم دلم می خواد کمک کنم." ظاهرا ایده خدمت کردن ذاتی است. اگر به کودک اجازه کمک داده شود و کمک او تایید و تحسین شود به احتمال قوی تا کلاس اول و دوم دبستان به داوطلب خوبی برای خدمتگزاری بدل خواهد شد. از کلاس سوم تا ششم نگرش کودک به خدمت تا حد زیادی تحت تاثیر الگوهای خانواده خواهد بود. اگر والدین از خدمت کردن به عنوان یک فضیلت سخن گفته و به کودک کمک کرده باشند تا به اعضای خانواده کمک کند و اگر کودک پس از انجام چنین خدمتی مورد تایید شفاهی قرار گرفته باشد، پس از ورود به نوجوانی نیز از خدمت به دیگران احساس رضایت و لذت خواهد کرد.
در سال های شگفتِ سیزده تا هجده سالگی تغییرات شدیدی رخ خواهد داد. اگر نگرش خدمت در وجود نوجوان حک شده باشد او از راه های متعدد به افراد خارج از خانواده خدمت خواهد کرد. این نوجوانان در مدرسه و شاید در کلیسا پیشگام خدمتگزاری خواهند بود. آن ها ساعات بسیاری را صرف کمک به دیگران جهت کسب موفقیت خواهند کرد. اما ممکن است آن ها چندان مشتاق خدمت در خانه نباشند. آن ها احتمالاً زمان بیشتری را خارج از خانه خواهند گذراند و حتی شاید در برابر انجام وظایف خانگی یا شرکت در فعالیت های خانوادگی مقاومت کنند.
این نوجوانان غریزه بزرگ دیگری در زندگی را تجربه می کنند: غریزه آزاد بودن. آرزوی آزاد بودن به صورت ایجاد زبان جدیدی به نام "زبان نوجوانان" متجلی می شود (اگر بزرگسال هستید سعی نکنید آن را بفهمید). کل قضیه این است که بین والدین و نوجوان فاصله ایجاد شود و فضایی برای افزایش استقلال به وجود بیاید. درب اتاق این نوجوانان بسته خواهد بود نه باز (که برای پدر یا مادر کمال گرا عملاً ایده ای عالی است). آن ها درگیر فعالیت های خارج از خانه خواهند شد و عقیده دوستان مهم تر از عقیده والدین خواهد شد.
کل این فاصله گیری و اکراه از ادامه خدمت در خانه اغلب اوقات سبب بروز کشمکش در خانواده می شود. اما کشمکش ها نشانه بیماری نیستند؛ طرز برخورد ما با کشمکش ها میزان سلامت خانواده را نشان خواهد داد. در یک خانواده سرشار از عشق همیشه می توان انتظار کشمکش را داشت. ما این را تشخیص می دهیم که افراد همیشه به طور یکسان فکر و احساس نمی کنند. مسلما والدین و نوجوانان دنیا را از دریچه یک چشم نمی بینند. بنابراین ما نباید از بروز کشمکش تعجب بکنیم.
خانواده های سالم شیوه حل و فصل کشمکش ها را یاد می گیرند. ما به جای اجتناب از مسئله سعی می کنیم مسئله را علنا مطرح کنیم. نوجوانان تشویق می شوند که عقاید خود را ابراز کنند و والدین به عقاید آن ها گوش می کنند. والدین به راستی درصدد درک احساسات نوجوان و نیز گفته های او برمی آیند. همین طور نوجوان نیز با گوش های شنوا به دیدگاه والدین گوش می کند. (آیا این واقعا در بعضی خانواده ها اتفاق می افتد؟ بله. هر جا که خانواده از احساس امنیت بالایی برخوردار باشد این اتفاق هم می افتد).
برخلاف برخی تفکرات رایج، نوجوانان واقعا دلشان حد و مرز می خواهد. اخیرا پسر پانزده ساله ای می پرسید: "آیا دیگر کسی هست که عقیده خاص خود را داشته باشد؟ همه ظاهرا همه چیز را می پذیرند. من دلم می خواست بزرگسالان ما را بیشتر راهنمایی و هدایت می کردند. آیا آن ها در عمرشان هیچ چیزی یاد نگرفته اند که به ما کمک کند تا در بعضی دام ها نیفتیم؟" مقررات، حد و مرز ایجاد می کند و حد و مرز احساس امنیت به انسان می بخشد. امنیت جوّی خلق می کند که نوجوان می تواند در آن رشد کند و چیز یاد بگیرد. بنابراین وقتی نوجوان به مرحله تلاش برای کسب آزادی می رسد و ممکن است نقش خدمتگزاری در خانواده را فراموش کند والدین باید به آرزوی او برای استقلال احترام بگذارند اما به نوجوان خاطرنشان کنند که همه مردم به هم وابسته هستند و خدمت به دیگران بخش ضروریِ نه تنها زندگی خانوادگی بلکه همه زندگی است.
هم بزرگسالان و هم نوجوانان به سمت مرد یا زن جوانی جلب می شوند که منافع خود را کنار می گذارد تا به دیگران خدمت کند. چندین سال پیش که من شاخه دانشجویی کلیسای محل مان را هدایت می کردم با چهار مرد جوان آشنا شدم که در دانشگاه کارولینای شمالی درس می خواندند. بعدا دریافتم که همه آن ها در یک آپارتمان کوچک زندگی می کردند تا بتوانند طی تابستان تا حد امکان پول پس انداز کنند. تنها چند هفته از شرکت آن ها در فعالیت ها می گذشت که هر چهار نفرشان به من نزدیک شدند و یکی از آن ها که سر و زبان دارتر بود به من گفت که آن ها تصمیم گرفته اند برای تابستان به کلیسای ما بپیوندند و خدمت کنند. آن ها خوشحال می شدند که هر خدمتی که از آن ها می خواستم انجام بدهند. من فکر کردم آن ها هم مثل همه دانشجویان دیگر آن زمان به فکر سابقه کار خود هستند و در نتیجه داوطلب پُست های ریاست برنامه های تابستانی ما خواهند شد. به علاوه عنوان "مدیر داوطلب" احداث پُل برنامه های جوانان مسلما هر کارفرمایی را تحت تاثیر قرار می داد.
من از روحیه خدمت داوطلبانه آن ها قدردانی کردم اما به آن ها اطلاع دادم که ما در نظر داریم برنامه های تابستانی مان را در زمستان اجرا کنیم و همه پست های مدیریتی مان قبلاً اشغال شده است. سخنگوی خوش زبان آن ها فورا پاسخ داد: "نه، نه. ما علاقه ای به پست ریاست نداریم. ما از خدمت حرف می زنیم."
پرسیدم: "ممکن است مثالی بزنید؟"
او بی درنگ گفت: "ما فکر کردیم که شاید شما بتوانید از یکی از ما برای شستن ظرف های غذای چهارشنبه شب استفاده کنید یا برای تمیز کردن اجاق ها یا کهنه کشیدن کفِ زمین. ما فقط می خواهیم خدمت کنیم."
من گفتم: "خوب، در این صورت فکر می کنم جای خالی زیادی داشته باشیم." آن ها در سرتاسر تابستان نه تنها ظرف ها را شستند، اجاق ها را تمیز کردند و کف زمین را کهنه کشیدند بلکه اتوبوس ها را هم شستند، چمن ها را کوتاه کردند و گنجه ها را تمیز کردند. کسانی که در آن تابستان در کلیسای ما فعالیت کردند هرگز "پسرهای کارولینا" را فراموش نمی کنند. در واقع "نگرش خدمت" آن ها از آن تابستان به بعد بر کل شاخه دانشجویی کلیسای ما اثر گذاشت.
آنچه که در خارج خانه به عنوان کاری متعالی نگریسته می شود را باید در خانه یاد گرفت. در یک خانواده کارآمد و سالم، والدین آهنگ خدمت را تعیین می کنند. ما همچنان در خانواده به یکدیگر کمک می کنیم و از خدمات یکدیگر به طور شفاهی قدردانی می کنیم. شعار ما این است: خدمت در خانواده ما بسیار مهم است.
علاوه بر آموزش خدمت در خانه، ما نوجوانان را تشویق می کنیم تا در طرح های خدمت رسانی در خارج خانه نیز شرکت کنند. اگر نوجوانی با نگرش خدمت بزرگ شود به طور منظم راه های خدمت رسانی را پیدا خواهد کرد. من یک بار از دختر دبیرستانی ای به نام جودی پرسیدم برای کمک به دوستانش جهت یادگیری ریاضیات چقدر دستمزد می گیرد. او پاسخ داد: "دستمزد؟ تنها دستمزد من این است که می دانم به دوستانم کمک کرده ام تا در امتحان ریاضیات موفق بشوند."
خدمت کردن گاه با پاداش مادّی همراه است. وقتی ترنت اتومبیل مادربزرگش را شست نه تنها احساس رضایت می کرد بلکه یک سیب هم گرفت. اما مهم تر از پاداش های مادی احساس رضایتی است که خدمت واقعی به سایر انسان ها به بار می آورد.
همه خدمت ها در جهت کمک به انسان ها نیستند. بتی دانش آموز دبیرستانی ای است که به من گفت عاشق کمک به حیواناتی است که دچار مشکل شده اند. من او را کنار دریاچه ای در حال بستن پای یک اردک دیدم. اردک مورد اصابت یک اتومبیل عبوری قرار گرفته بود و بتی به کمکش شتافته بود. همه ما تحت تاثیر جوانانی قرار می گیریم که زدن چمن های کنار بخشی از بزرگراه ها را متقبل می شوند یا چمن های حیاط خانه بیوه زنی را می زنند. این جوانان اغلب اوقات نگرش خدمت رسانی را در خانه آموخته اند.
بزرگسالان و خدمت
استقلال دوران بزرگسالی اغلب اوقات بستری است که خدمت راستین به دیگران از درون آن رشد می کند. وقتی بزرگسالان تصمیم می گیرند که بچه دار شوند می دانند که این انتخاب به معنی بیست و چهار ماه پوشک عوض کردن، پنج سال حمام کردن، دو سال شیر دادن از سینه یا شیر خشک دادن، سپس غذا دادن با قاشق، چسب زخم گذاشتن (در مورد بعضی بچه ها هر سال حداقل سیصد تا چسب زخم)، شرکت در حداقل ۲۲۰ بازی فوتبال، پخت غذاهای بیشمار، و یک هزار خدمت دیگر است. با این حال ما آزادانه و به میل خود بچه دار شدن را انتخاب می کنیم. و آن هایی که خودشان نمی توانند بچه دار شوند تصمیم می گیرند بچه ای را به فرزندی قبول کنند؛ بچه ای که والدینش نتوانسته اند به او خدمت کنند.
خدمت به دیگران عالی ترین نقطه ای است که انسان می تواند به آن برسد. اکثر کسانی که درباره زندگی عیسای ناصریه تحقیق کرده اند در این باره موافقند که وقتی مسیح حوله ای به دست گرفت و پای حواریونش را در تشت آب شست به اوج عظمت و بزرگی دست یافت. او خطاب به آن ها گفت: "حالا که من، استاد و آموزگار شما، پای شما را شسته ام شما نیز می توانید پای یکدیگر را بشویید. من برای شما سرمشقی گذاشته ام که شما نیز می توانید هم چون من به آن عمل کنید... اکنون که این ها را می دانید چنانچه به آن عمل کنید متبرک خواهید شد."(۴) او در جایی دیگر به پیروانش می گوید: "هر یک از شما که می خواهد به بزرگی برسد باید خدمتگزار باشد."(۵)
این معمای بزرگی است: راهِ به بالا از پایین است. عظمت حقیقی در خدمت کردن است نه حاکم بودن. هیچ پدر و مادری از فرزندشان نمی خواهند شبیه هیتلر باشد ولی هزاران پدر و مادر همچنان از فرزندان شان می خواهند که هم چون مسیح باشند. خدمت کردن نشانه بزرگی است.
جان -- این انسان شناس خانه ما -- چه چیزی در خانواده ما مشاهده کرد؟ او دید که کارولین با وجودی که بیدار شدن در صبح زود را دوست ندارد هفته ای پنج روز بلند می شود و برای اعضای خانواده صبحانه گرم تهیه می کند. این خدمتی است در سطح مادر ترزا. (اگر آدم سحرخیزی باشید این را درک نمی کنید). این ایثار صبحگاهی از روی اجبار انجام نمی شد. این چیزی نبود که من درخواست کرده باشم یا حتی انتظار آن را داشته باشم، هرچند بی هیچ شرمی از آن لذت می بردم. وقتی بچه اول ما شِلی به دنیا آمد کارولین به این فکر افتاد که بچه ها پیش از رسیدن به سن مدرسه به صبحانه گرم نیاز دارند و این یکی از راه هایی است که او می تواند به خانواده خدمت کند. او این کار را به منزله قدردانی از خداوندی می دانست که به ما فرزند عطا کرده است. من فکر می کنم این تجلی عالی ای از نگرش او برای خدمت کردن بود.
دوازده سال بعد شِلی از دبیرستان به دانشگاه رفت و دِرِک وارد دبیرستان شد. صبحانه گرم چهار سال دیگر ادامه یافت یعنی تا روزی که دِرِک با ما خداحافظی کرد و راهی ادامه تحصیل در رشته های فلسفه، زبان انگلیسی و الهیات شد. سپس عصری که شانزده سال پیش به آرامی آغاز شده بود پایان یافت. من دوباره غلات سرد، گرپ فروت و موز برای صبحانه می خوردم. البته در این سن این صبحانه برای من بهتر بود. حتی حالا هم که بچه ها به خانه ما می آیند درباره آن صبحانه های گرم و خاطره شیرین آن حرف می زنند و این خاطره همچنان سالی یک بار تکرار می شود، یعنی صبح روز کریسمس کارولین دوباره به آشپزخانه می رود و آیین کهنِ خدمت رسانی را تکرار می کند.
جان می دید که شِلی هر روز صبح رختخوابش را مرتب می کند و قبل از رفتن به مدرسه پیانو تمرین می کند. او می دید که شِلی موقع شام میز را می چیند و ظروف نقره را سر جای خود می گذارد. پس از شام، او و دِرِک بشقاب ها را به آشپزخانه می بردند و آن ها را در ماشین ظرفشویی می گذاشتند و قابلمه و ماهیتابه را تمیز می کردند. وقتی جان آمد، من شستن ظرف ها را به عهده او گذاشتم و مسئولیت جاروبرقی کشیدن هفتگی خانه را هم به او دادم. بله، من روز به روز بیشتر از این انسان شناس خوشم می آمد.
همه این ها چه تاثیری روی جان داشت؟ سال ها بعد او چنین نوشت:

من فکر نمی کنم که آن موقع به اندازه حالا قدر آن وضعیت را می دانستم. اما اکنون که سنّم بالاتر رفته بیشتر معنی ایثار در خانواده را می فهمم. من بر اساس آنچه که شخصا تجربه کردم توانستم بخشی از خانواده شما بشوم. من احساس نمی کردم غریبه هستم. من احساس نمی کردم که در حاشیه هستم یا سربار شما هستم. من احساس می کردم که عضوی از خانواده شما هستم و شما و کارولین را تقریبا همانند پدر و مادرم می دانستم. من احساس می کردم که برادر بزرگتر شِلی و دِرِک هستم. به مفهومی وسیع تر، نگرش شما نسبت به من نگرشی ایثارگرانه بود که اجازه ورود من به خانواده شما را داد. از آنجا که این ورودی اجباری است سبب رویدادهای متفاوتی در خانواده می شود. من آن موقع ایده ای در مورد بهای آن نداشتم. من همیشه احساس می کردم شما و کارولین هر وقت که من بخواهم درباره هر چیزی با شما صحبت کنم برایم وقت دارید. هر دوی شما فوق العاده فعال و پُرمشغله بودید اما من همیشه احساس می کردم که برای من وقت آزاد دارید و هرگز احساس نکردم که صحبت با من و وقت گذراندن با من به شما فشاری وارد می کند. یادم می آید که موقع کریسمس شِلی و دِرِک هدیه بسیار قشنگی به من دادند. من شاهد خانواده ای بودم که اعضایش به یکدیگر خدمت می کردند.

در یک خانواده کارآمد و سالم، نگرش خدمت به دیگران و ارج نهادن به آن هم چون روغنی است که چرخ های حیات خانواده را چرب می کند. هر جا که چنین نگرشی به میزان کافی وجود داشته باشد خانواده به بهترین شکل خود عمل خواهد کرد. هر جا که چنین نگرشی نباشد چرخ ها به غژغژ می افتند و در نهایت خانواده معیوب خواهد شد. در شعری که می خوانید دِرِک موفق شده تا حدی جوّ حاصل از نگرش خدمت به یکدیگر را به تصویر بکشد.
خدمت عشق
خاطرم هست در این صبح
نوای آهنگینی می شنوم
از آستانه اتاق خواب شان
چیزی پیش از بیداری ما آواز می خواند؛
آسمان کارولینا
از پنجره ام رسوخ می کند
در بیرون، سنگ ها و سنجاب ها به هم می خورند
چشم سپیده دم گشوده می شود
من، خواب آلود
و نیمه بیدار
صدای مادرم را در دوردست می شنوم
که معجزه ژامبون و بیسکویت می آفریند؛
عطر روز
از آشپزخانه فرا می خواند،
دست نرم پدر
برای حقیقت صمیمانه امروز
صدا می زند،
آهنگ انگشتان خواهر
بر قلب خفته برادر می زند
و حرکت تند مادر
آهنگ جلز و ولز ژامبون را بلند می کند،
زدن تخم مرغ ها و پف کردن بیسکویت ها
گام دیگری در این نوا --
دردِ برخاستن در صبح زود
برای خوردنِ غذا
دهان های نیمه باز، منتظر غذا
قلب های نیمه باز،
آرام آرام، در این صبح ساده و دردناک،
بیدار می کند در ما عطایا را،
فریاد می کند در ما
این همسراییِ دیرپا را.

نظرات کاربران درباره کتاب ۵ زبان عشق